دريا دريا مهربانیات را میخواهم
نه برای دستهام
نه برای موهام
نه برای تنم
برای درختها
تا بهار بيايد.
و تو فکر میکنی
زندگی چند بار اتفاق میافتد؟
و تو فکر میکنی
يک سيب چند بار میافتد
تا نيوتن به سيب گاز بزند
و بفهمد
چه شيرين میبود
اگر میتوانستيم
به آسمان سقوط کنيم؟
چند بار؟
راستی
دريای دستهات
آبی زمينی است؟
میدانی
سياه هم که باشد
روشنی زندگی من است.
و تو فکر میکنی
من چند بار
به دامن تو میافتم؟
...
من فکر میکنم
جاذبهی تو از خاک نبوده
از آسمان بوده
از سيب نبوده
از دستهات بوده
از خندههات
موهات
و نگاه برهنهات
که بر تنم میريخت.
سلام دل پاک.....
دیروز در راه برگشت همیشگی باز صدایش را شنیدم....صدای فلوت مرد نابینایی که دخترکی گوشه ی کتش را گرفته بود....
هر بار دیدنم ...هر بار شنیدنم یعنی تجدید آن دلتنگی همیشگی.....
و اینبار جرات "چرا" گفتن نداشتم.....
لبخندی به معصومیت نگاه دختر و یک "شکر"...کفایت می کند.....اینبار کافی است....و...........
امروز خوبم......نه به خوبی امروز بچگی ها......و میدانم قدر باید دانست همین حال خوب الان را.......
تمام عشق من تو اين مثلا زندگي اينه كه يه منحني قشنگ روي لباي گرمت ببينم.....
تمام اميد من تو اي بيغوله تاريك اينه كه تو هستي ....
واسه من....واسه ما...خود سايه ي سري....خود بركتي...
و رنج مي برم از اينكه كنارت نيستم....به گاه خنده هايت
و درد دارم در دلي كه پرپر توست... به هنگام با تو بودن ....
چرا آنقدر زجر كشيدي كه لبخند زدن را از ياد بردي...........
و ديوانه من كه مي بيند تو را و نمي خندد.....
.............................................بس كه دل درد داره...
مهناز
سلام استاد عزيز
بي نظيريد...
Posted by: somayyeh at July 8, 2006 9:47 PMسر سبز ترین بهار تقدیم تو باد آواز خوش هزار تقدیم تو باد
گویند که لحظه ایست روییدن عشق آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد!
زنده باشید!
Posted by: آزاده at June 18, 2006 10:11 AMگفتم برم دلم رو/ پس بگيرم از پاييز/و پيوندش بزنم/به لبخند سپيد شكوفه ها/
افسوس در ين زمهرير/محال ست محال/پا بگيرد اين نهال/هميشه از آنجا كه تو
مي خواهي/بهار نمي نشيند به بار. (تهران،پاييز هشتادوسه)
سلام .كاش مرا نيز به شاگردي بپذيريد
مهرباني ات را مي خواهم تا بهار بيايد
هزاران بار سلام براي سلامتي هزار سال شما
من با شعر تغذيه مي كنم . باكلمه . با اجازه ي شما مي خواهم تمام شعرتان را درسته ببلعم .
Posted by: sima at June 6, 2006 3:41 PMمگر تو به خودت هم دروغ مي گي؟ به شعرهات, به من كه مي خوانمت!؟
تا زماني كه فاحشه ها روي تختخواب هاي اين شهر حكمراني ميكنند
همه چيز چند بار اتفاق مي افتد
حتي اين روزها ليلي هم تكراري شده
سلام جناب معروفي نوشته هاي شما تماما در يك فضا دور مي زند و البته من حس مي كنم بسيار زنانه مي نويسيد كه البته اشكالي هم ندارد
Posted by: زن مرده at June 5, 2006 8:54 PMسلام آقاي معروفي عزيز
باور مي كنيد موقع خوندن اين شعر همه ش بوي سيب مي شنيدم؟:)
کاش به رمان نویسی قناعت می کردید.
چیز تازه ای ندیدم
راستی
دريای دستهات
آبی زمينی است؟
میدانی
سياه هم که باشد
روشنی زندگی من است.
درود جنابِ معروفی
Posted by: آرش at June 3, 2006 11:59 PMسلام.....اتفاق هميشه فقط يك بار مي افتد...يا حق
Posted by: amene at June 3, 2006 9:36 PMsalam,man arghvana hastam ,ie matlab toie weblog neeshtam delam mikhas dar moredesh nazar midadin.
www.dastmalesefid.blogfa.com
matlabe:inja kasi sorode razm nemikhanad.
mamnon
چقدر قشنگ است ...
من فکر میکنم
جاذبهی تو از خاک نبوده
از آسمان بوده
از سيب نبوده
از دستهات بوده
از خندههات
موهات
و نگاه برهنهات
که بر تنم میريخت
پرواز در زمین و سقوط به آسمان... نه پری مانده برای پرواز و نه وزنی برای سقوط... پاینده باشید...
Posted by: همدم at June 3, 2006 5:57 PMسلام استاد عزيزم. تغييري تو حسهاتون پيش اومده؟ نوع و حس شعراتون خيلي تغيير كرده. هميشه با خوندنشون دلم ميلرزيد تا مدتها. اين لرزشها تازگيها كمتر شده. خوبيد؟
Posted by: شهرزاد at June 3, 2006 2:55 PMبسيار زيبا بود .من از تكه زندگي چند بار اتفاق مي افتد به طرز خطرناكي خوشم امده انقدر كه چشمانم رطوبت را حس كرد! استاد ادم چطور مي تواند به اسمان سقوط كند ؟...
من هميشه فكر كرده ام نيوتون خيلي اتفاقي نابغه شد چون سيب هميشه مي افتاد اما ادم ها انقدر درگير دو دوتا چهارتاي روزمره شان بودند كه زياد جاذبه زمين را جدي نگرفتند .
منظومه تان چيز ديگري است آقاي معروفي!
ولي...
سرزنده باشيد و زنده ،هميشه.
چرا حتي با كفشهاي پاشنه بلند
باز هم در برابر بلندي شعرهات
احساس حقارت مي كنم ؟
راستي چند بار به ارتفاع قد تو سقوط كردم
محشر بود... فقط همين رو مي تونم بگم
Posted by: مازی at June 3, 2006 6:53 AMطبق معمول عالي اما طعم شيرين گسي سمفوني مردگان را مگر مي شود فراموش كرد ...
كاش هنوز اين جا بوديد و داستان هاي كوتاهم را براي گردونتان ارسال مي كردم . و حالا كه از ديدار شما در ايران محروم هستيم كاش به وبلاگ من سري مي زديد و راجع به داستانهاي كوتاه من نظري مي داديد .
شايد آسمان هم مثل من آنقدر بزرگ نيست كه سيب را به خود جذب كند ........ و........ شما ........... احتياج به نيوتن نداريد
اگه مي شد كپيش كرد همين الان مي بردمش توي وبم
البته با اسم خودتون
شب خوش
بازم بخونم.............
سلام
چقدر خوبه كه شما در حال خلقين
و امشب چقدر خوشحال شدم يكي اين نيوتن بيچاره رو تحويل گرفت
مي دونيد كه من فيزيك تدريس ميكنم
واييييييييييييي
خوشحالم كردين نصف شبي
مرسي
و اشك
به چشمان ترم
امد
دوباره و بارها
يك شعر گفتم ولي به نظرم يه مخلوق نا رسه
آقاي معروفي گرامي
سلام
احتراما به استحضار مي رسانداگر لطف كنيد و به وبلاگ من بيائيد:
با داستان كوتاه در خدمتم:
خيلي مشتاقم اشكلات يا احتمالا نقاط ضعف قوت داستانهاي مرا بگوئيد
من بي صبرانه منتظرم
ممنون
Posted by: bamdadesiyaj at June 3, 2006 12:33 AMسلام.
تو در هنگام نوشتن سمفونی مردگان آیا زیاد به خشم و هیاهوی فاکنر فکر می کردی؟
و تو فكر مي كني دوستان ناديده ات
چند بار سلامت مي دهد
و تو فكر مي كني دوستدارانت
چند بار به انتظار پاسخ
مي نشينند
در اين خفقان پاييزي سكوتت
دريا دريا مهرباني در وجود شماست
به زمين مي بخشيدش؟؟
من فكر مي كنم هرگز نبوده قلب من اينگونه گرم و سرخ... شايد.
سلام آقا !
Posted by: رويابيژني at June 2, 2006 8:39 AM..... .
Posted by: محيا at June 2, 2006 1:07 AMسلام...سلام...سلام
آقاي معروفي عزيز
اما
دوست دارم بروم آن دورها
پشت آن درخت ها
گم شوم
و
يواشكي بهار شوم
جاذبه تنها،از آسمان اگر باشد؛ماه،گوش ماهی و دکمه به دامن می ریزد...
سلام
س ل ا م
. . . .
سلام
من به اين معتقدم كه هنوز براين سوخته تچر ،خاكستر چكامه طلبيس نشسته
و تا اين خاكستر ها پاك بشه كاخه ها بايد ببارد تا اين كوخ ، كاخ شود.ولي به اميد علي ميسر شود.كافي است از خود شروع كنيم و نناليم كه ناليدن جز نااميدي پيامدي ندارد و نااميدي در ورود شيطان !
به راهنمايي هايتان نياز دارم استاد به وبلاگ من سري بزنيد ممنون مي شم
كوچيك شما
برهود
سلام آقاي معروفي
خيلي ارادت داريم
نوشته هاي شما هميشه خوب است
در وبلاگ تازه ام به شما لينك دادم
خوشحال مي شوم بخوانيد
بدرود
سلام جناب آقای معروفی
سالهاست از طریق نوشته هایت در "گردون" و بعد که کتاب "سمفونی مردگان" را خواندم، پی به ساری بودن قلمتان بردم تا آنکه شما را اینبار مکرر خواندم.
اگر می توانستم خود را با گرمای یک سیب سرخ گرم کنم هیچ گاه انقدر بیهوده نبودم.
دوستدارتان
وحید
مي شه بگي كه موزيك وبلاگت كار كيه
دخترهات خوبن ؟
...
Posted by: maryam at June 1, 2006 11:57 AM"پناهي" بود براي "رويايي ها" يمان!
آقاي معروفي
اگر سقوط نكنم مي ميرم
خیلی زیبا و دلنشین ... با اجازه شما همه شعر هاي قشنگتونو براي عشقم ميفرستم .
Posted by: نیلوفر at May 31, 2006 5:13 PMسيب من گم شده...
كاش هنوز لاي شاخه ها
جا مانده باشد...
واقعا قلم جادويي داري آقاي معروفي
اميدواري خاصي به آدم مي بخشي
آسمان زمين هر جا باشم به اندازه تمام سيب هاي دنيا غمگينم .
Posted by: شمع آجین at May 31, 2006 2:02 PMحالا دارم به اين فكر ميكنم كه آقاي معروفي شما به زعم من پيش از آنكه نويسنده كتابهاي دوست داشتني من ( سمفوني ، پيكر فرهاد و ...) باشيد يك شاعر تمام هستيد اينجا چقدر خوب است ...و اين شعرها ...
Posted by: بلانش at May 31, 2006 11:04 AMسلام .با شعرآستاني نو به روزيم و منتظر اثار و نظر شما
Posted by: adiban at May 31, 2006 10:28 AMفکر این سیبی که شاید فقط یکبار در هوای بالای سر چرخ می خورد و بعد به قلب می نشیند٬آزارم می دهد...سهم قلب کوچک من سیب کرم خورده ایی بود که سیب نبود...
این بار هم کلماتت ناب بود و جادويي... باسی جان٬به آن جعبه ی آواز رنگی٬رنگ جدید نمی بخشی؟
سلام.
تمام ستارگان آسمان
فرو ریختند
از حسرت نداشتن
درخشش شیدایی دل من در فراق « تو *».
تمام آبشارهای جهان
خشکیدند
* یه بنده خدا!
لینک سايتتونو گذاشتم در بلاگ... با اینکه... هیچ!
زندگی را چه می کنید؟! زندگی که یک بار اتفاق می افتد را... ؟
آخی...
عاشقانه هاتونو sms میکنم برای یه نفر...
بهم میگه
romance اِت رفته بالا!
استاد؟ این ورا نمی آ ... ؟
حداقل برای گوش دادن به موزیک بلاگم یه کلیک رو اسمم ضرر نداره!
سپاس.
:)
Posted by: MahDie at May 31, 2006 2:15 AMچقدر چسبید این شعر در این روزهای پر تنش ِ پریشان.
Posted by: الناز at May 31, 2006 12:17 AM