February 6, 2006

کدام صلح؟ کدام ملت؟

                                              اين مقاله را خطاب به همه‌ی دوستانم نوشته‌ام
                                                             و آن را به استادم، م. ع. سپانلو تقديم می‌کنم.

من نويسنده‌ام، طرفدار بمب نيستم، چه هسته‌ای چه غير هسته‌ای.
من روزنامه‌نگارم، با هر نوع سلاحی مخالفم، چه صلح‌آميز، چه جنگ‌آويز.
من تئاتری‌ام، با هر ذهن ويرانگری می‌ستيزم.
اسلحه‌ی من قلم من است، من هيچ اسلحه‌ای را به رسميت نمی‌شناسم.
من با کلام به جنگ تاريکخانه‌ها می‌روم، دروغ را افشا می‌کنم.  از عشق می‌گويم، از زندگی، و خوشبختی بشر. من هنوز با ديدن تصوير کودکان جنگ به گريه می‌افتم. من انسانم، زبان تو می‌شوم، برای تو می‌نويسم، شايد تو نتوانی حرفت را بزنی. من کنارت می‌ايستم.
من نمی‌توانم بی خردی جمعی را خرد جمعی بخوانم!
نظام‌ توتاليتر و تماميت‌خواه آنهم از نوع سياه مذهبی‌اش تعادل روانی ندارد، و از همه تأييديه می‌خواهد. نخست اين تأييديه را از کره شمالی و سوريه و بلاروس می‌گيرد، سپس می‌خواهد شاعر و رييس جمهور سابق و بازيگر تئاتر و  تربچه نقلی و سينماگر و اصلاح‌طلب و روزنامه‌نگار هم تأييدش کنند.
کوتوله‌هايی که با موشک نه متری وسط لنگ‌شان از زندانبان‌ها سان می‌بينند، می‌خواهند به بشريت گوشمالی بدهند، هيچ کدام از ما مردم را در هيچ کجای زندگی و وطن و سرنوشت به حساب نمی‌آورند، فقط برای ساختن بمب اتم همه را به ياری می‌خوانند و تأييديه جمع می‌کنند و اسمش را می‌گذارند خرد جمعی؟
مگر ديوانه‌ايم ما؟ يا نکند اين حکومتی‌ها ما را کودن فرض کرده‌اند؟ داشتن انرژی صلح‌آميز هسته‌ای حق هر ملتی است؟
ملت؟
کدام ملت؟ منظورت حکومت فعلی ايران است؟ همين حکومتی که منتقد داخل نظام را بر نمی‌تابد؟ همين حکومتی که تحمل ادبيات و وبلاگ و روزنامه و انتقاد را ندارد، همين حکومت سرکوبگر؟ همين حکومتی که سيرجانی شاعر را در زندان می‌کشد؟ همين حکومتی که طناب می‌اندازد به گردن شاعر؟ دروغ می‌گويد کسی که اين جنايت را گردن بخشی از حکومت می‌اندازد. کسی که در اعماق است، و کسی که در پاياب، هردو در آبند، جسدهای بادکرده.
نه! اين حکومت اگر به بمب صلح‌آميز اتمی مسلح شود، دمار از روزگار انسان و ايران و جهان در می‌آورد. اسم اين کار را هم می‌گذارد حق ملت.
اصلاً غم‌انگيز نيست شاعر و عضو کانون نويسندگان هم خواستار غنی‌سازی هسته‌ای شود؟ آيا او می‌تواند تضمينی بدهد که يک ديوانه مثل هيتلر دنيا را جهنم نمی‌کند؟ مگر همين جنايتکارها نبودند که هيروشيما را صاف کردند؟
يادت باشد: هرکس بمب اتم بسازد يا به فکر ساختنش باشد جنايتکار است.
اصلاً غم‌انگيز نيست روزنامه‌نگار ايرانی کبرا صغرا کند که بله، انرژی صلح‌آميز هسته‌ای حق ملت ماست؟ يعنی همه‌ی حق‌هامان را گرفته‌ايم؟ حق انتشار، حق زندگی، حق فکر کردن، حق دگر انديشيدن، حق نوشتن، حق... مگر حق‌ همه‌مان را کف دست‌مان نگذاشته‌اند؟
آقای شاعر! جناب هنرمند! خانم هنرپيشه! آقای تئاتری! حضرت روزنامه‌نگار!
من و تو نمی‌توانيم مدافع اسلحه و جنگ باشيم. من و تو بايد با تمام وجود دندان آن مارهای خطرناک را هم به ترفندی بکشيم. من و تو را چه به فن آوری هسته‌ای؟ من و تو بايد افکار عمومی را به سوی صلح و "وداع با اسلحه" سوق دهيم. شعر بگو، فيلم بساز، داستان بنويس، افشا کن، نور بتابان، با يک مقاله دنيا را آگاه کن که چرا اسراييل سيصد تا کلاهک اتمی دارد. می‌خواهد چه کند اينها را؟ چرا ساخته است؟ و حالا از برنامه‌ی صلح‌آميز اتمی ديوانه‌های وطنی حمايت می‌کنی؟ بخدا قسم اينها تعادل روانی ندارند. کشتار سال شصت، اعدام‌های سال شصت و هفت، قلم شکستن‌ها و قلع و قمع مطبوعات يادت رفت؟ از برنامه اتمی حکومت اسلام ناب محمدی دفاع می‌کنی؟ آن هم زير چتر يک جمله‌ی دهن پرکن قلابی؟! «داشتن فناوری صلح‌آميز هسته‌ای حق هر ملتی است»؟
و هی می‌پرسی چرا همه دارند ما نداشته باشيم؟ تو اسمت روشنفکر است، يا ژنرال بوده‌اي تا به حال و من نمی دانستم؟ چرا حواست نيست؟ يارو دارد خودش را دکتر محمد مصدق جا می‌زند. برنامه‌ی بمب اتمش را دارد با ملی شدن نفت مقايسه می‌کند! مگر نگفتی کاش آن نفت را هم نداشتيم؟
مگر هنرمند نيستی عزيز من؟ کدام انرژی اتمی صلح‌آميز؟ کدام صلح؟ حالا که تمامی حق ما را بلعيده‌اند حمايت‌شان می‌کنی که هسته‌اش را بکوبند به سر بچه‌های من و تو؟
مگر يادت رفته هيتلر با چه شعاری قدرت گرفت؟ با سوسيال دموکراسی.
مگر يادت رفته خمينی روز ورودش به ايران در بهشت زهرا چه گفت؟ بفرما: «معنویات ما را بردند اینها. ما علاوه بر آنکه می‌خواهیم زندگی مادی شما مرفه بشود، معنویات شما را هم  تأمین می‌کنیم. اتوبوس مجانی می‌شود. آب مجانی می‌شود. برق مجانی می‌شود... دلخوش نباشید به این مقدار...»
بمب اتم معنويات است؟ اينها به نوشته‌های من و تو رحم نکرده‌اند، شش سال است که گنجی را با فرهنگ عاشورايی‌اش تحمل نکرده‌اند، وکيل‌های مملکت را با تهديد و زندان و شکنجه از اطراف مطبوعات دور می‌کنند، روزی چند نشريه‌ی درون رژيم و حتا حزب‌اللهی را به دادگاه می‌کشند و به اتهام «تشويش اذهان عمومی» تخته می‌کنند، آنوقت خيال می‌کنی به زندگی و آبروی ما و ايران رحم می‌کنند؟
از اين ايدئولوژی خطرناک که می‌خواهد جهان را به ضرب بمب اتم ببرد در پناه اسلام حمايت می‌کنی؟
تو را به خدا نه!
يکبار زير لب اين جمله‌ها را خودت بخوان، توی دلت بخوان. بخوان. بخوان. اينها همه تويی:
من نويسنده‌ام، طرفدار بمب نيستم، چه هسته‌ای چه غير هسته‌ای.
من روزنامه‌نگارم، با هر نوع سلاحی مخالفم، چه صلح‌آميز، چه جنگ‌آويز.
من تئاتری‌ام، با هر ذهن ويرانگری می‌ستيزم.
اسلحه‌ی من قلم من است، من هيچ اسلحه‌ای را به رسميت نمی‌شناسم.


همسرايان:

زن روزهای برفی / ترنّم / عروسک کوکی / باغ نامه / شراگيم / مهتاب / بلاگ نيوز / وب آورد / نانا / آنکس که نداند / چشم هايش / جيغ جيغوآرشنيما نيليان  / طرح وداستانمی نويسم، پس هستم / اندک شرری / و اخبار روز /

 

@ February 6, 2006 11:47 AM | TrackBack
Comments

به زهرا که هیچ نشانی برای تماس از خود باقی نگذاشت:
فکر می‌‌کنید هرکس که از این خاک و از این کشور باشد مثل بقیه است؟
خیر، کسانی هستند که می‌فهمند و کسانی -مثل شما- که نمی‌فهمند.
کسانی که قدر نمی‌دانند، کسانی که آنقدر ساکت می‌مانند تا زور بشنوند و حتی اگر کسی حرفی بر له آنها می‌زند برآشفته می‌شوند که ما خودمان عرضه داریم و کسی نباید چیزی بگوید!
پس با کمال احترام از شما خواهش می‌کنم که ایمیلتون رو بذارید.

اين هم ای ميل من:
abbasmaroufi@gmx.de

Posted by: saber at March 21, 2006 11:38 PM

... اونور دنيا نشستي ميگي لنگش كن وچه ابلهانه براي تو كف ميزنند.
منم از جنگ متنفرم اما جواب مشت رو بايد با مشت داد وگرنه رو به قبله ميشي .

مردم ايران رو بشناسيد . تا كي ميخوايد با اين دلسوزيهاي دروغينتون واسه خودتون نون و آب درست كنيد ؟

حكومت ايران تروريسته ؟ جنايتكاره ؟ باشه قبول .... ولي چرا به شعور ملتش توهين ميكنيد مگه از همين رگ و ريشه نيستيد ؟ شايد خودتون رو تافته
ي جدا بافته ميبينيد؟ كه صد البته شما و امثال شما فكر ميكنيد از مريخيد و فقط خودتون ميفهميد .
مجال شما همين بس كه در غربت ايرن ايران كنيد .
اينجا تو ايران كسي واسه حرفهاي صد من يه غاز شما تره هم خورد نميكنه.

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند ... و ان يكاد بخوانيد و در فراز كنيد

Posted by: زهرا at February 23, 2006 3:54 PM

آقای معروفی . نمی دانم چطور است که وقتی در مورد سیاست می نویسید عجیب به دلم می نشیند. با رمان فریدون سه پسر داشت با شما آشنا شدم و همان هم کافی ام بود.

با شما در این زمینه همسرایی می کنم.
http://mrokhsat.blogsky.com/?PostID=46
لینک مطلب را می گذارم آنجا.

Posted by: صبح روز بعد at February 22, 2006 5:10 AM

فرض كنيم حرف شما درست. اما چند سوال. طرف مقابل ما كيا هستند؟ آيا شما نويسنده روشنفكر آنها را تاييد ميكنيد؟ آيا سوابق خود آمريكا و ساير كشورهاي مخالف و حتي روسيه, در زمينه حقوق بشر و استفاده صلح آميز از انرژي هسته اي مورد تاييد شما است؟ آيا فكر ميكنيد واقعا آنها در حرفهاشون صادقند؟ آيا هيچ دوگانگي در گفتار و عمل آنها نيست؟ آيا آنها نميخواهند كشورهاي دنيا و بخصوص كشورهاي خاورميانه بنوعي وابسته بمانند؟
نظر شخصي بنده آنست كه شايد در حال حاضر با يك نيروگاه فكسني داشتن غني سازي در اولويت كشور نباشد كه بخواهيم كشور را با بحران روبرو كنيم و بايد حتما با تعقل با مسله برخورد كرد ولي قبول كنيد بعضي وقتها حرف زور شنيدن از هر كي باشه قابل قبول نيست. چه از حكومت ايران با هر سابقه اي و چه از سردمداران ساير كشورها با سوابق خاص خودشان. عضو ان پي تي كه شدند اجازه بازرسي هم كه دادند. چيزي هم كه پيدا نكردند و ميگن فقط شك داريم. حالا ديگه بايد چكار كنند؟ عربي هم شايد بايد برقصند؟!! راستي كودتاي 28 مرداد سال 42 كار كه بود؟
در پايان آيا همه نويسندگان بايد مثل شما فكر كنند؟!

Posted by: Emad at February 16, 2006 2:45 PM

آقای معروفی به راستی طرف صحبت شما چه کسانی هستند؟از کدام روشنفکر سخن می گویید؟ احتمالا" همانهایی را می گویید که در جریان انتخابات ریاست جمهوری کاسهء گدایی علم کرده بودند برای جمع آوری آرا به نفع شخصییتی که قبلا" امتحانش را پس داده بود؟ یا شاید مخاطب شما محصلان و دانشجویانی هستند که با کتب حکومتی شستشوی مغزی شده اند, به قول معروف همان جوانه های مملکت که از فرط کون لختی حتی نگاهی گذرا به کتابخانه های شهرشان نمی اندازند؟ یا شاید اصلاً طرف صحبت شما عامهء مردم است؟ عوام, آحاد ملت؟ این کلمهء عوام مرا یاد کلاه در کارهای, رنه مارگریت, می اندازد. درست است غیر قابل پشبینی اند------ اما------ این اما خیلی مهم است .مهمتر از کشف داروین.
آنچه آنها را غیر قابل پیش بینی میکند قوهء تمییزشان نیست بلکه عامل مهم در تحرک انها جریان باد است. شاید بگویید این هنرمند است که باید آگاهی دهد. اگر هنرمندی را در این مملکت (البته به جز انگشت شماری) دیدید که پا به پای شعور جهانی پیشرفت می کند, به قول ونگات حکم قناری را دارد سلام مرا هم به او برسانید. به قول دوست شاعرم ما مرده ایم بدنمان گرم است نمی فهمیم. دوستتان داریم

Posted by: محمود at February 16, 2006 11:45 AM

آقاي معروفي عزيز به اين نوشته تون در 18 بهمن لينك دادم. خيلي خوبه كه شما حواستون به همه چيز هست.
شعراتونم خيلي دوست دارم. اون آخريه. "عين القضاه و عشق" خيلي قشنگه. ممنونم. دوستتون دارم

زيتون عزيزم،
معلومه که لينک شما رو ديده م. همه ی نوشته هاتونو هم می خونم. مطلب پست جديدتون "موش دوانی" و اين چيزا رو هم خوندم. به اون آقای صفريان هم خوب جواب داده بودين. و همين چيزا.
با مهر/ عباس معروفی

Posted by: زیتون at February 15, 2006 8:49 PM

با اجازتون لينك دادم به اين مطلب.

Posted by: رها at February 15, 2006 12:24 PM

سلام وعرض ارادت .

Posted by: daryabari at February 13, 2006 8:10 PM

سالها بود كه واژه ي كثافت به دنبال مصداق خودش مي گشت .
اين حكومت مصداق درست اين كلمه است .
مصداق درست واژه ي لجن است

Posted by: محمود at February 12, 2006 12:08 PM

سلام استاد گرامی با اجازه من هم لینک این مطلب را گذاشتم .. ممنونم بابت این نوشته زیبا ..

Posted by: کولی at February 11, 2006 7:20 PM

سلام . يادت مي ايد اولين روزهاي آمدنت به اين حا (آلمان) اصرار داشتي اسم تبعيد را از روي کانون نويسند گان خارح برداريد... آقاي علامه زاده مي گفت بايد در حمع مطرح کرد و شما اصرار و اصرار داشتيد اسم تبعيد را برداريد... و اين ايحاد بدبيني نسبت به شما در آن گردهمايي كرده بود... شايد بعضي ها هنوز مثل (شماي) آن روز توهمي نسبت به صلح آميز و حنگاويز بودنش داشته باشند... ميخواهم بگويم آفرين بر شما زمان اين توهم را باين مقاله زيبا و بي باكانه كوتاه كردي . درود.

دوست گرامی!
آدم وقتی از چيزی اطلاع ندارد بر اساس شايعات و شنيده ها اظهار نظر نمی کند. عجب ملتی! نشسته در تاريکی به اين و آن کارت صد آفرين می دهد.
مرسی که يک ستاره هم به صد آفرين من چسبانده ايد!
عباس معروفی

Posted by: شيپور at February 10, 2006 7:59 PM

با عرض سلام و ادب، آقای معروفی، همانطوریکه قول داده بودم نامه ای را که به بخشی از هموطنان ام فرستاده ام، به شما نیز میفریسم، لطفأ بعد از مطالعه اگر مصلحت دانستید، به کنفرانس من گوش بکنید، بعد از آن، هرنوع نقدی که شما بر آن دارید برای من محترم، و گرامی خواهد بود. متاسفانه ملت هائی که قرنها زیر استبداد بزرگ شده اند، برای آنها گپ زدن و نق زدن ها را بلانسبت از شما، سیاست شناسی، و کار سیاسی میدانند. ولی عزیز من این چنین نیست. با احترام کاظم رنجبر پاریس 10 فوریه 2006

Posted by: کاظم رنجبر at February 10, 2006 5:21 PM

باسي جان سال ها پيش وقتي از تلويزيون ديدم كه قاضي دادگاه رو به يكي از متهمان واقعه آمل كه خود را عنصري فرهنگي معرفي ميكرد و ميگفت من بر روي كسي اسلحه نكشيدم بر آشفته شد و گفت فكر مي كني كشتار فرهنگي دست كمي از كشتن آدمها با اسلحه دارد ....
هنوز وحشت ازآن جملات در دل و جانم هست... پس خواهش مي كنم كه نگوييد قلم اسلحه من است ....

Posted by: kiyanoosh at February 10, 2006 4:21 PM

نفست گرم .زنده باشي و هميشه بنويسي .البته كه اين نوشته به ذائقه دشمنان آزادي خوش نخواهد آمد! لينك دادم.

Posted by: علی رادبوی at February 10, 2006 7:27 AM

یعنی تماما تلاششون برای ساخت سلاح اتمی ؟؟؟ هیچ انرژی ُ سودی قرار نیست داشته باشه ؟ یعنی تلاش ُ تحقیقات اینا هیچ منفعتی برای این ملت نداره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ باور نمی کنم که فقط روی سلاح کار کنند ..... سلاحی ام باشه واسه ی دفاع ، هنوز اینقدر پست ُ بی فکر نشدند که آغازگر باشند ، اصلا فكر آينده مملكت نيستين

Posted by: paria at February 10, 2006 5:23 AM

لزومي نيست نگران باشيد.
هموني ميشه كه بايد بشه!!!

Posted by: ali at February 10, 2006 12:43 AM

سلام اقاي معروفي
شما هم كنار شيرين عبادي باش با تحريم ايران و به دنباله با فقر و بدبختي مردم ما موافق. باكي نيست
ولي خودت هم مي داني با حرف مردم ايران 1000 برابرمسافت ايران تا المان
فاصله داري.
تو حتي مردم كشورت هم نشناختي از اين رنج بزرگتر براي يك نويسنده!!!!

Posted by: samin at February 9, 2006 10:24 PM

سلام نوشته فوق العاده اي بود متاسفانه مردم ما هميشه ساده بوده اند و به راحتي همه چيز را به دست فراموشي مي سپرند بدون فكر اينكه چرا تا ديروز كه آقايان عقل و خرد جمعي را اشتباه مي خواندند امروز براي تامين منافع و حفظ قدرت از احساسات مذهبي و ملي مردم بهره مي جويند .... تا زماني كه مردم از فكر خود استفاده نكنند و مانند مگسان با هر باد آقايان به هر سمتي روند . و نداند كه نتيجه هر عملي چه خواهد شد اوضاع عوض نمي شود .

Posted by: سروش at February 9, 2006 6:23 PM

باعرض سلام و ادب ، مقاله شما را خوندم . در آنجا که مینویسید : کدام ملت ، منظر تان حکومت فعلی است ؟ خواهش میکنم ، این جمله را دو بار بخوانید . شما شخصیت معروفی هستید . من یک ایرانی ناشناس هستم ، 36 سال پیش ایران را ترک کرده و به فرانسه آمده ام . از آن سالها شروع به تحصیل در رشته جامعه شناسی سیاسی کردم ، تا درجه دکترا در جامعه شناسی سیاسی ، از مدرسه عالی ، علوم انسانی پاریس دکترا گرفته ام . قبل از آمدن به فرانسه ،11 سال افسر ارتش در نیروی زمینی ، در واحد های رزمی بودم ، تمام مناطق غرب کشور را وجب به وجب میشناسم. 31 سال است ، که هرگز ، در هیچ یک از محافل ، سیاسی و فرهنگی ایرانیان شرکت نمیکنم ، بعد از این هم ، شرکت نخواهم کرد. اغلب رهبرا ن کنفدراسیون دانشجویان ایران را که امروز به سنین 75 - 65 رسیده اند ، را می شناسم ، دو سال است ، بعضأ مقالاتی از من در سایت عصر نو منتشر میشود . حقیقت این است میخواستم ، به نوشته شما ، به عنوان یک هم وطن ، یک ایرانی ، یک افسر سابق ، که 11 سال با پاکی ،و صداقت برای وطن ام در مرزها خدمت کردهام ،و به عنوان یک تحلیلگر سیاسی ، جواب بنویسم ، و هفته گذشته هم برای اولین بار ، ، چون شخصأ در هیچ کنفرانسی شرکت نمیکنم ، ولو کنفرانس رادیو ئی ، یا تلویزیونی باشد ، منتها بخاطر اهمیت مسئله و مسئولیت انسانی و ایرانی ام ، یک ساعت و نیم در باره بحران اتمی در رادیو آزادگان متلق به آقای یوسف زادگان در امریکا ، کنفرانسی دادم ، که نظر وعقاید بنده هستند .
آما وقتیکه جمله : کدام دولت ، منظورتان حکوت فعلی است ، با هزار معذرت متوجه شدم ، ممکن است ، که شما نویسنده باشید ، ولی سیاست شناس و تحلیلگر سیاسی نیست ، هم وطن عزیز ، بین کلمه ملت ،و حکو مت ، از منظر مفهوم فلسفه سیاسی ، آنچنان فرق است ، که مثلأ مثل ، فرق بین آب ،و بشکه آب . متوجه شدم ، نباید مزاحم وقت عزیز شما بشوم . منها به پیوست یک نوشته به شما میفرستو امیدوارم مورد توجه شما قرار بگیرد. ایم من کاظم ، و نام فامیلی من ، رنجبر است . و آدرس انترنتی مرا هم دارید . اگر خواستید ، میتوانیم با هم مکاتبه بکنیم . با احترام ، کاظم رنجبر. مقاله را بعد از این ،و جدا از این مقاله میفرست و موفق باشید

Posted by: kazem.randjbar at February 9, 2006 5:02 PM

نگران نباشيد. بمب اتم سلاحي است براي استفاده نكردن. فقط يك بار مي شد از آن استفاده كرد آن هم موقعي كه فقط يك كشور يعني آمريكا آن را داشت كه استفاده هم كرد در هيروشيما. ولي بعدش با اين كه آمريكا و شوروي اين همه بمب ساختند ديگر جايي از بمب اتم استفاده نشد. دليلش هم واضح است. تلافي.
جمهوري اسلامي هم از بمب اتم استفاده نمي كند. مطمئن باشيد. هرچه باشد از استالين كه جنايتكار تر نيستند. به نوشته خود ساخاروف استالين دستور داد بمب هيدروژني را در قزاقستان و بدون تخليه منطقه ازمايش كنند. همين ازمايش صد هزار كشته به جا گذاشت از مردم عادي يعني يك كمي كمتر ار مجموع هيروشيما و ناگازاكي. چنين ادمي كه به ملت خودش هم رحم نمي كرد از بمب اتم استفاده نكرد مي خواهيد آخوند استفاده كند. هر چقدر هم حكومت ايران ضد انسان و ضد آزادي و اهل تصفيه روشنفكران و نويسنده ها باشد باز هم صد سال به پاي شوروي نمي رسد.
در ضمن آقاي معروفي شما خيلي خيلي عصباني هستيد. چرا؟

Posted by: Mahmood at February 9, 2006 2:11 PM

چه ميتوان گفت. در اين نقطه كه من ايستاده ام. و ايران. و تمامي جهان...

Posted by: mahta at February 9, 2006 12:15 PM

سلام...سلام...سلام

Posted by: بهار at February 9, 2006 10:57 AM

سلام آقای معروفی عزیز
چه نوشته ی زیبایی بود
راستی ! بهار نزدیک است آقای معروفی، من هم با شما آواز بهار ِ بی موشک را می خوانم.
متشکرم از شما
نیما

Posted by: نیما نیلیان at February 8, 2006 9:32 PM

یک خاطره همراه با یک تحلیل برای شما بگویم
روبروی تلویزیون نشسته بودم. داشتم هم غذا می‌خوردم هم اخبار نگاه می‌کردم
اخبار داخلی با توضیحات سخنگوی قوه قضائیه - کریمی راد - شروع شد. با چه شور و هیجانی داشت در مورد کذب بودن گزارش دادگستری تهران - که در مورد ضایع شدن حقوق شهروندان بعد از بازرسی از بعضی زندان‌ها بود - جلو خبرنگاران توضیح می‌داد.
همه چیز عادی بود. خبرنگاران داشتن می‌نوشتن اونم داشت تندتند همه چیزو تکذیب می‌کرد.
اما ناگهان ساکت شد. یه نگاهی دوباره به جمع انداخت و یکدفعه مثل بچه‌ای که احساس می‌کنه طرف مقابلش حرف‌هاشو باور نکرده شروع کرد به تکرار همان حرف‌های قبلیش اما با چاشنی‌ی "قسم به خدا".
در مورد مطلبی چنین حزن‌انگیر توانسته بود با حرف‌هایش موقعیت خنده‌داری ایجاد کند.
فکر کن من می‌دونم چه خبره؛ تو می‌دونی چه خبره، خودشم می‌دونه. اما دست به هر کاری می‌زنه که دروغش‌و هم خودش باور کنه هم مخاطبش. این کار را برای بقای امروز و چشم‌انداز خوبِ آینده‌اش لازم می‌بینه.
خوب غرض "کریمی راد" - وقتی داشت اونطوری برای رفع و رجوع زیرآب زنی‌ای که پیش‌آمده‌ بود تلاش می‌کرد - معلوم بود.
حالا حکایت آقای "م. ع. سپانلو" ست. خودش می‌دونه چه خبره، ما هم می‌دونیم. اما داره برای خبرنگارِ جوری حرف می‌زنه که انگار خبری نیست.
اینطور که معلوم است جناب "م. ع. سپانلو" از جایگاهی که در گذشته داشته راضی نبوده و مدتی هم هست که این موضوع را به هر شکلی که شده بیان می‌کند.
اینطور که معلوم است این روزها دیدِ ایشان افقی حسرت‌انگیز از اجساد عملکردهایش دارد.
ای دریغ!

Posted by: آرش at February 8, 2006 5:48 PM

بايد براي روزنامه ها تسليتي بفرستيم...!!؟
مجموعه 33 شعر عاشقانه براي سياه پشمالو
نوشته :وحيد ضيايي
كه قرار بود توسط نشر بوتيمار منتشر شود و نخستين بار بصورت الكترونيكي در سايت مانيها و اديبان در اختيار جامعه ادبي ايران گذاشته شده بود مجوز {{{ارشاد}}}نگرفت!
و شعراستانهاي وحيد ضيايي

Posted by: مجله ادیبان at February 8, 2006 10:15 AM

زمان زیادی ست که از شکوه و عظمت‌ مان چیزی بجا نمانده و هر روز به عقب برمی‌گردیم و بسوی گذشته باز می‌گردیم و آینده از ترس رویارویی با خیال پردازی‌های ما از دستان ناتوانمان می‌گریزد. چقدر غم انگیزست که به جای حیات داشتن در تاریخ رو به تکامل آدمی به فراموشی ساکت و رخوت‌انگیز دچار شده‌ایم.
ای کاش از خواب بیدار می‌شدیم و خودمان را دوباره تعریف می‌کردیم بدون اینکه به هویتی خاص وابسته بودیم و ای کاش از اسارت خود زنگار گرفته‌مان رها می‌شدیم.
ای کاش...
استاد عزيز خوشحالم كه جوهر قلمتان همواره براي ايستادگي در برابر سياهي و دروغ پررنگ است. اميدوارم جاودانه باشيد

Posted by: امید at February 8, 2006 9:48 AM

اگر به جاي كفتي عنان بودم شما را مي كردم معاون خودم.

Posted by: حمير at February 8, 2006 5:23 AM

قلم از بزرگترین سلاح ها است و به راحتی بمب میتواند هزاران نفر را بکشد...

Posted by: آرش at February 8, 2006 3:52 AM

سلام پدر
به وبلاگم سري بزن. خوشحالم مي كني

Posted by: afshin at February 8, 2006 1:27 AM

چه قدر اين روزها اين كلمه‌ها تهوع آور شده "غرور ملي" "غيرت ايراني". طرف هنوز نميدونه انرژي هسته‌اي رو چه شكلي مينويسن هي غرور ملي غرور ملي ميكنه. چرا؟ به خاطر اينكه از صبح تا شب تلويزيون ضرغامي اين كلمه‌ها رو مثل نوار ضبط شده تكرار ميكنه. درد اين ملت اينه كه از همه جا بي خبر نگه داشته شده. 24 ساعت شبانه روز داره شستشوي مغزي ميشه. هيچ كس خبر نداره كه از ديدگاه اهل فن تا صد سال ديگه هم انرژي هسته‌اي براي اين كشور مقرون به صرفه نيست. اين رژيم با اين دستگاه تبليغاتي ميخواد از همه ايران تروريست بسازه. حتي توي بعضي از اين كامنتها ميشه آثار اين تبليغات رو ديد. طرف بدون اينكه 4 كلمه حرف حساب براي گفتن داشته باشه فقط شخصيت حريف رو هدف قرار ميده. متاسفانه هيچ اميدي به آينده نيست.

Posted by: عباس at February 8, 2006 1:23 AM

بسيار زيبنده بود استاد
عروس زيباي ما را( =حكومت خال خالي) فقط زينت بمب اتم كم...!

Posted by: Irani-na-jire khore hokoomat at February 8, 2006 1:19 AM

سلام / میگم شما که اونور دنیایی از کجا میدونی اینجا انرژی هسته ایو واسه بمب اتم میخوان ؟ / تی وی زیاد نیگا نکن روت تاثیر منفی میذاره / الان تو موزیکای رپ و راک هم فاک میدن به تی وی / شما که اسیر غربی چرا از این گزاره ها پیروی نمیکنی ؟ / مگه تل اونجا همه چیو راست میگه ؟ / مگه همین کسخلا که تو تل ماهواره هستن دارن راست میگن ؟ / یه مشت عقب مونده سی سال پیش که مغزشون رشد نکرده ، انگار تو تاریخ جا موندن / اینا رو حمایت میکنی ؟ / مگه زمون شاه از این خبرا که میگی نبود ؟ / آهان درسته مشروب آزاد بود / میتونستی موقع هرزنویسی باحال باشی / همه اینا یه پخن / هر کی بیاد میخواد سنگ خودشو به سینه بزنه / من / تو / همه مون انحصار طلبیم / همه مزدوریم / تو که اونوری تا من که اینجام / راستی شما واسه کی دل میسوزونی ؟ / واسه من نفهم که الان دارم اینارو مینویسم که ناراحت نیستی ؟ / آهان شاید وظیفه داری ؟ / آره دیگه میگن فلان شد عباس آقا هیچ کاری نکرد / ننوشت / الان دیگه همه چی درست شد / دمت گرم / چایی میخوری ؟ / بیا یه سیگار بکش / خسته ای ؟ بی حوصله ای ؟ درکت میکنم / ما همه همینطوریم / بیا فکر کنیم / بیا رفاقت کنیم .....

Posted by: محمد at February 7, 2006 11:00 PM

يك نويسنده ديگر هم برخاسته است مثل شما
http://rooznegaar.blogfa.com/

Posted by: kamran at February 7, 2006 10:37 PM

جناّب معروفی

از هشدارتان به بعضی جماعت در خواب بسیار سپاسگزارم.
هنوز تبعات جنگ بر پیشانی دختران تن فروش وطن ء پسران معتاد , پدران شرمسار از ققر و نداری و استیصال مادران ,که از برکت جنگ خمینی بر ما مردم ایران تحمیل شد زدوده نشده است,
و حالا کوس دجال با خواب انرژی هسته ای نه برای عزت مردم که برای بقا و دوام خودشان بصدا در ا مده تا گنجی های بیشتری در سلول کنند و نویسندان شرافتمند وطن را دور از وطن.
جالب تر اینکه مصدق را هم به مصداق گرفته اند
ای اف براین وقاحت و دنایتتان. از قدیم گفته اند آخوند جماعت پررو و بی چشم و روست.
سخنم با جوانان است , ما نسل انقلاب و جنگ هستيم , ضمن پوزش از همه شما, تقاضا می کنم , گول این جماعت را نخورید که نسل ما فریب این ها را خورد.

Posted by: سعید at February 7, 2006 8:48 PM

آنچه شیران را کند روبه مزاج ترس است آقای معروفی عزیز ترس!
به خدا قسم آقای معروفی عزیز که نه همه اما خیلیها در ایران میفهمند تیغ در دست زنگی مست چه خطری داره. اما وقتی سایه سیاهی بالای سرته، وقتی سايه ترس اونقدر سنگينه كه حتي نميفهمي از كي داري ميترسي وقتي تهديد و تحديد برات توهم درست ميكنه، عضو كانون و هنرمند بودن هم دردي را دوا نميكنه. اي لعنت به اين استبداد ...

Posted by: مردی... at February 7, 2006 7:07 PM

سلام
عكس حمله به سفارت دانمارك رو ببينيد. مردمي كه با يك نقاشي ادم ميكشند... انرزي اتمي؟؟؟
خدا به فرياد دنيا و ايران برسه
(براي شماها متاسفم. يكي مقاله اي مي نويسد پر از مغالطه و بقيه هم چهچه وووووووووو) اقاي طباطبايي
شما كه احترام به هنر و هنرمند بلد نيستيد... آيه قران مي نويسيد؟؟؟؟

Posted by: barbod at February 7, 2006 6:46 PM

بی نهایت زیبا بود!

Posted by: امیر یحیی at February 7, 2006 6:44 PM

مگه چیزی هم میشه گفت؟! یادم اسم شبنم طلوعی را دوره می زند و حق مسلمی که برایش تعیین شده٬نگاهم خط شما را می خواند و روی عکس اکبر گنجی می ایستد٬گوشم " بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر/ بار دگر روزگار چون شکر آید " بيست و هفت سال پيش را می شنود....دلم می گیرد...

Posted by: narges at February 7, 2006 4:02 PM

سلام استاد
ممنون از نوشته زیبایتان. کاش زودتر فریاد زده بودید ... بعضیها فکر میکنن اگر نگن "انرژی هسته ای حق ملت ماست" دیگه وطن پرست نیستن--- مثل خیال باطل.
بازم مرسی که مسلح به قلم شدید--

Posted by: fazel at February 7, 2006 3:29 PM

براي شما ها متاسفم . يكي مقاله اي مي نويسد پر از مغالطه و بقيه هم چهچه و به به مي كنند . يا نمي فهمند دارند از كجا مي خورند يا حكايت آن لباس نامرئي است كه خياط پادشاه آن را با اشارات و افادات بسيار تن حضرت حاكم كرد و بعد گفت هر كه نبيند زنا زاده است . هيچ كس لباسي به تن پادشاه بد بخت عريان نمي ديد ولي از ترس اتهام زنازادگي به پادشاه مي نگريست و به به مي گفت . نظرات اينجا را كه خواندم ديدم بسياري از اين تعليقه نويسان از همين مصدقاند و معروفي عزيز نيز ايضا حضرت حاكم است .
بيچاره ها شما ها چرا از جنگ مي ترسيد و عربده و ناله تان بلند است .
مگر هر وقت در ايران جنگ بوده شما ها به جبهه مي رفتيد ؟!
چقدر بدبختيد . خودتان آتش جنگ را به همه جا مي كشيد و بعد هم مي رويد در لانه موش مي خزيد و مثل زنان فرزند مرده جيغ و ناله مي كنيد . پر واضح است كه اين از نشانه هاي نفاق شما است .
چقدر سطح فرهنگ و درك تان ضعيف است . تفاوت بمب اتمي با انرژي هسته اي رو نمي فهميد .
چقدر كودنيد . نمي دانيد كه مسؤلين مملكت براي شما ها تلاش مي كنند . البته مي دانم كجايتان مي سوزند . دست درازتان را از امور مملكت عزيز مان كوتاه كرده اند . الحمدلله الحمدلله الحمدلله . خيلي خوشحالم . بسوزيد . حسرت ببريد . حسادت كنيد و در اين حسادت خودتان بميريد . الحمدلله الحمدلله الحمدلله الذي جعل اعدائنا من الحمقاء .
برخي از شما تعليقه نويسان اين سايت هاي بيهوده گو ، مصداق اين آيه شريفه هستيد كه در توصيف اهل نفاق و ياران شياطين مي فرمايد :
وَإِذَا لَقُواْ الَّذِينَ آمَنُواْ قَالُواْ آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْاْ إِلَى شَيَاطِينِهِمْ قَالُواْ إِنَّا مَعَكْمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِئُونَ [البقرة : 14]
اما بدانيد كه خدا بيكار ننشسته .
در جواب شما نفاق پيشه مي گويد :
اللّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَيَمُدُّهُمْ فِي طُغْيَانِهِمْ يَعْمَهُونَ [البقرة : 15]
خدا به شما فرصت مي دهد تا به يكباره در ذلتي بيرون نيامدني شما ها را فرو ببرد . مسخره كنيد . تا فرصت داريد . عقاب هر چه شكارش را بيشتر به آسمان مي برد نه براي عزت بخشيدن به اوست بلكه مي خواهد براي او را رنجي بيشتر و ذلتي فراتر رقم بزند .
خدا نيز اين گونه دارد به شما فرصت مي دهد . پس نا شمايان را فرو نيفكنده ، هرزه گويي هاي خود را بخ كمال برسانيد !!

Posted by: tabatabaee at February 7, 2006 3:18 PM

سلام
من هم از داشتنش ميترسم و هم از نداشتنش!!! مي داني دنيا غارتگرشده!!! مي ترسم نداشته باشيمش و روزي بيايند و ايران هم بشود همان افغانستان و عراق، بارها بدتر! مي ترسم كودكان خواهر و برادرم را مثل كودكان هيروشيمايي معلول بيابم!! مي ترسم داشته باشيمش و به بهانه داشتنش بازهم همان بلا و صد بدترش را به سرمان بياورند، . مي ترسم داشته باشيمش و گيرم كه ما صلح آميز باشيم و آنها هم، اگر شد يك چرنوبيل ديگر چه كنم. مي بيني! اشتباه آنجا رخ داد كه اصلا اين بلاي بشري زاده شد! اما مگر غير از اين است كه بشر بلا ساز است و به دنبال بلا ميرود!!!

من حتي اسلحه نوشتن را دوست ندارم، مرحمش را اما چرا! وقتي مي گويي اسلحه ديگر چه فرق مي كند كه تفنگ آب پاش باشد و كودكان همسايه تنها با آن هم را خيس كنند يا چوبي باشد و پسركان كوچه پشتي با آن بازي كنند و بزنند و بكوبند و سرو صورت هم را كبود كنند و فردا پدر هاشان به هم ابرو كج كنند و جواب سلام هم را ندهند، يا شمشير فولاد آبديده سامورايي باشد و بزنند فرق سرهم را دو تا كنند ، .... يابشود امروزي و ما هي بمب اتم بمب اتم كنيم و آن ها كه قراراست سرشان به تنشان بيارزد بروند قلم و دوات بياورند و آن را هم اسلحه كنند!! برادر جان، وقتي گفتي اسلحه يادت باشد با خودش صداي برتري جويي مي آورد. برادر جان اسلحه ازهر نوعش كه باشد ستيزه جو و مرگ آور است!!!!! كسي تنها با قلم! يك كاريكاتور كشيد و اين همه آتش به دامان مردم انداخت!!! دلم براي آنها كه رگ غيرت گردنشان دو تا شد و رفتند سفارتخانه آتش زدند نمي سوزد!!! اما براي اشكهاي مادر بزرگم كه دلش شكست و اعتقاداتش كه همه دارييش بود به ريشخند گرفته شد چرا!!! مي سوزد كه نه كباب مي شود!!!! آخر سر هم منو تو مينويسيم و اسلحه امان مي شود قلم و آن ديگري به بمب افكن و موشك فكر مي كند و آن طرف تر بابمب اتم بازي مي كنند و دست آخر اين مادر بزرگ من و تو است كه درد ازدست دادن نوه هايش كه ديگر نه صداي عروسك بازيشان مي آيد و نه چكاك شمشير هاي چوبيشان ، شيره جانش راخواهد خشكاند!!!
با اين همه چه چاره!!! وقتي جنگ قدرت است، يكي بايد ببرد!!!!! كه بشود آقاي دنيا و باز براي ماهايي كه مي مانيم،اگر بمانيم تصميم بگيرد.

من نه معنی روشنی از نظام توتاليتر می دانم نه غيرتوتاليتر،‌هرگزهم يک وعده خبرسياسی ازابتدا به انتها گوش نمی کنم، تحملم نمی گيرد!!‌ اما عاشق تماشاکردن مردمم!!!‌!

مردمی که باهم می شوند يک ملت و حالا که يک ملتند لابد حکومت هم می خواهند!! شايد باشند حکومت هايی که هستند و بعد می گردنند و مردم باب دندانشان را پيدا می کنند، لابد انجا هم کسانی می نويسند!!
گيرم كه من و تو هم بنويسيم، هم اسلحه امان باشد و هم مرحم!!! مگر بيست و چند سال پيش نبودند آنها كه نوشتند و اسلحه اشان قلم بود و با همان اسلحه اشان به درد قلب اين ملت كه نمي دانم چه بود (كمتر يابيشترازامروز) مرحم گذاشتند و من و شما و پدران ما هم حظ قلمشان را مي برديم!!!!! حالا به جاي آن اشتياق خواندن نوشته هايشان كه داشتيم، اسمشان كه مي آيد چشمانم گرد مي شود و تغير مي كنيم و اگر دستمان مي رسيد لابد تف هم به صورتشان ميانداختيم!!! خوب چشمانمان باز شده است لابد ، يا كسي به نوشته هاي آنان هم وقعي نگذاشت و دنيا به حال و هوايخودش چرخيد و ما اعتقادمان به نوشته هايشان دود شد و رفت هوا! چه كسي تضمين مي كند كه اين فرداي تمام قلم به دستان نباشد!!!

من كه طفل بودم آنروزها! و هر چه ديده ام و شنيده ام از همان خاطرات تمام پدرانمان است كه هيچ كدام نرفته اند شعار بدهند و هيچ كدام انقلاب نكرده اند و هيج كدام هم وابسته طاغوتي و اشراف زاده نبوده اند و لابد بازهم امريكا آب به آسياب طوفاني خيابان هاي تهران مي ريخته!!!!!!!!! 30 سال شايد بيش گچ پاي تخته بلعيده اند كه من و شما، من و شما بشويم!! آن وقت ما باز همان مرثيه رابرايشان با اسلحه امان باز نويسي مي كنيم.

قبول كه آزادي را كشته اند و به خودي رحم نمي كنند و گنجي را به زندان كرده اند و در روزنامه تخته مي كنند و اگر ديوانه شوند ، لابد دنيا را هيروشيما مي كنند آن هم به اسم حق ملت! قبول كه حكومت يك داستان است و ملت يك داستان ديگر و قبول اصلا اين ما نبودييم كه رييس جمهور انتخاب كرديم و به حكومت راي داديم!!!
همه اين ها قبول!! اما عقل من اگر هنوز زايل نشده باشد ميگويد ملت 60- 70- ميليون نفري كه نه راي داده اند و نه موافقت كرده اند و نه رضايت داده اند و نه رضايت دارند! هنوز هم با حكومتشان كنار مي آيند يا مجنون انند يا ما تمام اين ها را خيال كرده ايم.
حالا گيرم كه به نام حق ملت جنايت هم كردند! كدام ملت!!! ؟؟؟
جكومت كه مي گويي تعريف خودش رادارد و اقتدار خودش را!!! حكومت ما مه هم اين دو را دارد و هم صلابت كه اين چنين رو در روي اين همه ملت ناراضي سينه سپركرده !!
ملت كه مي گويي تعريف خودش را دارد!!!
ملت قراربوده موجي باشد با اختيار!! تاثير گذار و تصميم گير! بازو به بازوي دولت!!! لابد!!

خدايي نگاه كن ببين ملتمان تعريف ملت بودن دارد يا دولتمان! بعد سنگ حق هر كدام كه تكيه محكم تري به تعريفش را زده، به سينه خواهيم زد.

گمان نكنم اوصاع ملت و دولت آنسوي آب ها هم از اين بهتر باشد!! حز اينكه دولت ككش هم نمي گزد كه 1000 گنجي درداخل مملكتش گيرم كه حتي بد و بيراه بنويسد!!!
دولت اينجاييها ميگويد تو با آزادي نوشتنت خوش باش من به راه خود مي روم، تو بنويس من حتي گوش هم نمي كنم!!! و با همين آزادي كه داري تو را در بند ه خويش مي كنم!! واين طوري است كه ملت ناراضي و دولت راضي يكي مي شوند!!!
براي همين اين روزها فكر مي كنم معني دموكراسي غربي همان ديكتاتوري هوشمندانه مدرن است و دموكراسي اسلامي ما شايد ديكتاتوري
غيرهوشمند!!!
يا من دلم سياه شده يا دنيا سياه است!! آن ها هم نكنند، يكي ديگر به نام حق ملت خودش، ما را به خاك سياه خواهند نشاند. مي داني براي من و خيلي از آنهايي كه سالهاست غصه خفه اشان كرده و حالا سرسي سالگي هر كدام آواره يك گوشه ايم و هرروز مي شنويم كه باقي مانده هايمان هم يكي يكي آواره مي شوند و ما برايش سجده شكر به جا مي آوريم، و همت زندگيمان اين شده كه چگونه مادران و خواهرانمان را ازبند خاك پدريشان رها كنيم، اين كشتي سالهاست كه غرق شده.

اين حا هم مادر بزرگ ها براي آينده نوه هايشان طپش قلب گرفته اند، اينجا هم هيچ عقل سالمي جنگ نمي خواهد!!!

اما دنيا دنياي حكومت هاست!! ما ملت ها هم حداكثر كه بنويسيم!!
حالا برايهمين است كه اگراين ها دارندش چه صلح آميز و چه غير صلح آميز من! هم دلم مي خواهد داشته باشمش!! نداشته باشمش تضميني براي فردايم نيست!! داشته باشمش هم!! با اين همه بهتر است بازي برابرباشد!!

قلم و دوات سعدي پند بود و مرحم، حافظ هم كه از عشق مي گفت، خيام هم كه مي به پياله امان مي ريخت، حالا اگر من و شما مي خواهيم با اسلحه قلم و دواتمان بجنگيم برادر جان بادت باشد كه ما هم وارد گود اتم و اتم بازي شده ايم و آب به آسيابشان ميريزيم پس قلمت را انقدر تيزش كن كه بادكنك بمب اتم راسوراخ كند!!!
تنها ترسم اين است كه گنجي ها زياد شوند و آن وقت شعر هم نتوانند بگويند.


پ.ن. با اجازه مطلبتان را در وبلاگ نه چندان جدي ام لينك مي كنم

Posted by: Jighjighoo at February 7, 2006 2:49 PM

سلام
يه شعر دارم
تقديمش ميكنم به تو قبل از جنگ حتي اگر...
مرغ از قفس پريد
او را به نعمت آزاديش فريفتند
تا خوشه چين شهوت پروازشان شود
پر پروازشان شود
يكصد هزار كودك تيروكمان بدست او را مجال ترانه نمي دهند
هستي اگر هنوز همدم شبهاي بي كسي
مرغ قفسي
برگرد
آن دريچه هنوزم گشوده است

Posted by: اميد شريفي at February 7, 2006 2:05 PM

درود آقای معروفی. برایتان آرزوی موفقیت می کنم. به امید سلامتی / بدرود

Posted by: مسعود لواسانی at February 7, 2006 12:48 PM

امروز روزگار غوغاست

Posted by: درنگ هاي نابهنگام at February 7, 2006 12:40 PM

الان يكی نطر حقوقي مي دهد كه حق ماست. درست اما همه هم مي دانيم در ايران سياست حرف اول و آخر را مي رند. سياست زده ايم و سياست مدار. شما يك كشور را نشان بدهيد به شخصي ترين كار شهروندش كار داشته باشد اين را نه مي توان به ياد روشنفكر كه حال روزمره اش فراموشش مي شود آورد بيش از اين انتطار نمي توان داشت. بعد ميرسيم به نطر کارشناسان ايراني آيا انرزي هسته اي در ايران نسبت به نقت و كار ارزان تر است يا نه؟ فكر نمي كنم به نطر يكساني رسيده باشند. در عوضش كفن تنان كوتاه آستين ايران با شعار حسين حسين شعار ماست انرزي هسته اي شعار ماست توي دهن همه مي زنند. راستي سياستمداران فعلي ما را به كحا مي برند و بتوانند چه راحت هم مي برند. اميدوارم اورانيوم غني شده را از روسيه يا اروبا بگيرند و كار به ؛جنك نكشد. و ما شاهد بدبختي هاي بيشتر نباشيم.

Posted by: akram mohammadi at February 7, 2006 12:18 PM

آقایِ معروفیِ عزيز! با اين‌كه با بعضی از قسمت‌هایِ نوشته‌تان البته نه از جهتِ ماهوي بل‌كه از سمتِ مصداق‌ها موافق نيستم اما هنوز هم از اين‌كه بويِ گردون را می‌دهد و ساعت‌ها كار كردن بدونِ ترس، بدونِ اضطراب و بدونِ نگراني از سلامتي و بدونِ آن‌كه فكر كني جواني‌ام چه شد يا ميان‌سالی‌ام، سرشارِ احترام است. من هم سخت معتقداَم و باور كن برایِ آن لحظه‌یی كه جهان را با يك لب‌خند بشود فتح كرد ذره ذره مي‌شوم و كاغذ سياه مي‌كنم. به همان اندازه در اين ته‌آترِ خراب‌شده از هر كلمه‌یی كه نوشته‌ام مشتي سوءتفاهم و هزار لجن گرفته‌اند و اجازه‌یِ بسيار نوشته‌هام را نداده‌اند اما نمي‌دانم چرا هم‌چنان معتقدام كه هنوز اميدي هست كه بشود كاري كرد. من متاسفانه يا خوش‌بختانه اهلِ هوايِ مذهبي هستم كه حسينِ منصور دارد و رابعه‌یِ عدويه و شيخِ اشراق و عين‌القضاتِ همداني. اما چه كنم اگر مصداق‌ها فهمِ ما را از بنيادها دچارِ تشويش كرده‌اند.
راستي يك چيزِ ديگر. سال‌ها پيش كه ايران بوديد نمايش‌نامه‌یی برای‌اتان آوردم كه البته فرصت‌اش را نداشتيد بخوانيد اما هنوز به دل‌ام مانده كه چيزي از من نخوانده باشيد البته نه داستان كه چند بار يادداشت‌هايِ فني‌تان راه‌نماي‌ام بوده. من چند تا از اين سياه‌مشق‌ها را در وب‌سايت‌ام گذاشته‌ام به آدرسِ http://www.kouly.com كه اگر فرصتي داشته باشيد البته كه مي‌بينم بازهم پر كاريد و پرشور هنوز سري بزنيد سرشارِ سپاس خواهم بود. يا علي مدد!

ميلاد عزيزم،
من هميشه کارهای تو را می خوانم.
باز هم می خوانم.
عباس معروفی

Posted by: ميلادِ اكبرنژاد at February 7, 2006 11:41 AM

سلام آقاي معروفي
منم يه هنرمندم يه نقاش يه عكاس و به صلح اعتقاد دارم از جنگ بيزام و متنفر چرا كه اطرافيانم را ازم گرفت. حتي از اين حكومت هم متنفرم چرا كه تمام آزاديها را صلب ميكنه. اما هيچكدوم از اينها دليلي براي كنار گذاشتن ميهن پرستي من نشده. ميهن پرستي از نظر من يعني كمك به پيشرفت كشور چه از نظر فرهنگ و هنر و چه از نظر علم و حتي تسليحات.
آقاي معروفي نميخوام بگم حكومت فعلي ايران يه بره معصوم هست اما اگر اين حكومت يه پلنگ هم باشه براي دفاع از خودش نياز به دندان داره اگه يه پلنگ دندان نداشته باشه خيلي سريع كشته ميشه حتي توسط يك سگ در حالي اكثر حكومتهاي دنيا گرگ صفت هستند و درندگي و حمله در خونشان هست حتي بيشتر از نيازشان ميدرند .
از بين رفتن اين حكومت در هر شرايطي چه در جنگ و چه با كودتا يا انقلابي ديگر يعني بيچاره گي دوباره مردم يعني كشته شدن دوباره جوانها يعني تورم بيشتر در يك جمله زندگي از امروز سخت تر ميشه. فكر نميكنم اكثر مردم ايران تحمل سختي بيش از اين را داشته باشند.
پس فكر ميكنم شما هستيد كه داريد اشتباه ميكنيد
اگر كسي به شما حمله كنه و شما يك چاقو و يك قلم داشته باشيد از چاقو استفاده ميكنيد نه از قلم آقاي نويسنده!!!
آقاي معروفي واقعيت چيز ديگري هست .
اگر ايران امروز با هر حكومتي, قدرت نظامي و علمي نداشته باشه مردمش بايد در انتظار جنگي بدتر از جنگ آمريكا با عراق باشند .
بهتر كمي واقع بينانه به اين موضوع نگاه كنيم نه از ديد كشورهايي بدتر از ايران كه خواستار پيشرفت هيچ كشوري نيستند .
در ضمن اگه شما واقعا ادعاي ميهن پرستي و ملت دوستي را داريد بهتر هست در كنار مردم باشيد نه دور از مردم و مشكلاتشان .
به اميد روزهاي صلح براي تمام دنيا

Posted by: hossein at February 7, 2006 11:32 AM

سلام آقای معروفی. فقط اين را می دونم كه بسيار خسته ام از همه ی بازی ها. در كنار همه ی گفته های شما يكبار عليرضا نوری زاده هم تمثيل درستی بكار برد از نظر من. سلاح هسته ای ساخت ايران فعلی برابر با كاردی بسيار تيز در دست يك لات آدم كشه نه در دستان مهربان يك زن، حال در آشپزخانه يا درون يك كيف دستی. نبايد اينگونه تفكرات را بی پاسخ گذاشت. تفكر محافظه كاری كه ملت و دولت را در يك يك اندام فرض می گيره و به نام حق مردم از عملی خطرناك حمايت می كنه. مسئله ی آمريكا و بهانه های او چيزی ديگه است. مخالفت با سياست های آمريكا به معنای موافقت از اعمال حكومت ايران كه نيست! شايد دنيای سياه و سپيد، افراد را در اين دام سوق می ده.

Posted by: Fariba at February 7, 2006 11:19 AM

با اجازه شما تمام مطلب را واونداز در پست جديدم قرار دادم... اشكال كه ندارد؟؟ دارد؟؟؟ سپاسگزارم براي بودنتان و اسلحه دست گرفتن تان.

Posted by: الهه at February 7, 2006 10:47 AM

استاد معروفي!
خوش به حال شما!
همه دوست تان دارند!
حرف شما را همه تائيد مي كنند!
مخالفي نداريد خوش بختانه ،كه دست به اسلحه ببريد!
و بكُشيد !
عين رژيم صدام!
كه نود و نه درصد و نيم راي مردم را داشت!
شما ركورد ها را شكستيد!
نيم در صد هم مخالف نداريد!
دقيقن صد در صد!
دم ات گرم و سر ات خوش باد!
نويسنده ي جهان سومي استبداد زده!
متوسط القامت! متوسط القامت عزيز!

Posted by: hamed at February 7, 2006 10:46 AM

جناب معروفی این نوشته نیز همچون نگارش هایت در گردون زیبا بود. ولی عباس معروفی عزیزم می دانم که تو راضی نيستی مردم ایران قربانی زیاده خواهی ها شوند. اگر سکوت کرده ایم نه تایید انرژی هسته ای که برای آن است که مبادا تحریمی دیگر و بدبختی دیگری برای ملت. آرمانگراییت را دوست دارم اما در این زمان معتقدم باید با دندان قلبمان را بفشاریم و سکوت کنیم. زیرا روسیه و چین هم دوست ما نیستند و کم نخورده اند این بار می خواهند هم از اخور بخورند هم از تو بره. سرافراز باشی

Posted by: Sina at February 7, 2006 9:42 AM

تازگيها هم ملت ايران مهم شده و هم صاحب حق.!! جالبه كه در زمان انتخابات همين ملت صغير مي شود و محتاج قيم آنهم از نوع احمد جنتي!!!

Posted by: ali at February 7, 2006 8:29 AM

و خداي
انسان را در رنج آفريد
تا شادي بزايد
و انسان
ابلهانه
جنگ را
جاويد ساخت
و غم را
جاودانه
....
"من نويسنده‌ام، طرفدار بمب نيستم، چه هسته‌ای چه غير هسته‌ای.
من روزنامه‌نگارم، با هر نوع سلاحی مخالفم، چه صلح‌آميز، چه جنگ‌آويز.
من تئاتری‌ام، با هر ذهن ويرانگری می‌ستيزم.
اسلحه‌ی من قلم من است، من هيچ اسلحه‌ای را به رسميت نمی‌شناسم

Posted by: ماه مرداب at February 7, 2006 8:20 AM

دوستي نوشته بود:ما بمب اتم نميخواهيم.من ميگم:مگه ما فقر ،توهين،ترور شخصيت،انزواي فرهنگي،بي حرمتي و بي خردي ميخواستيم كه تمامشون رو تمام و كمال داريم؟از سياهي لشكر فقط اين انتظار ميره كه بعد از تموم شدن ديالوگ آكتور اصلي كف مرتب بزنه يا سر به نشان تاسف و تاثر تكون بده.تافته ي جدا بافته انرزي هسته اي براي قامت من و شما دوخته نميشه ولي وقتي چرك و غيرقابل استفاده شد ميدنش دست من و شما تا يخ حوضو بشكنيم ،آستينا رو بديم بالا كه بشوريمش.خلاصه ي كلام:ول معطليم

Posted by: mohsen at February 7, 2006 8:03 AM

و من یک انسانم که از دین و مذهب شما به وحشت افتادهام.
از اینکه هر روز به خدای شما بایستی سجده کنم. این خدای جنگ طلب شما

Posted by: جواد at February 7, 2006 8:02 AM

كاش ميشد اين حرف ها را با صداي بلند تري فرياد بزنيم. جهان چرا صداي ما را نمي شنود؟ و اينكه آيا ما هم در اين كشور موجوديتي داريم؟ همه ي تريبون ها حرف آنها را پخش مي كند. چرا از بلند گوي ما صدايي هيچ كجا نيست؟

Posted by: آنکس که نداند at February 7, 2006 7:45 AM

درسته ولي غم اين قصه اينجاست كه همه امضا ميكنيم و فقط منتظر ميمونيم يه كاوه بياد و اين طومارو پاره كنه . هنوز تا عمق سلولهامون قهرمان پرستيم و شرقي . هيچ كس خودش كاري نميكنه و منتظرن يه نفر بشه گوشت جلوي توپ . ببخشيد استاد . اين روزها هنوز تلخم و طوفاني .

Posted by: baharenarenj at February 7, 2006 7:38 AM

آقاي معروفي جداي اين كه از اين نوشته هم استفاده فراوان بردم با نظر شما كاملا موافقم، اما من جاي يك احتمال را در نوشته ي شما خالي ديدم. احتمال اين كه اين روزها فشار بر بسياري از چهره هاي داخل كشور و حتي وبلاگ نويسان و روزنامه نگاران بيشتر شده و در اين ميان سپان استثنا نيست. مي گويند بسياري از پرونده هاي كهنه و قديمي در جريان افتاده است و همين طور توصيه ها بيشتر شده .
قربانتان . بدرود

Posted by: بهرام رفیعی at February 7, 2006 6:12 AM

جنگ جنگ جنگ. حالم به هم می‌خورد حتی وقتی تنها اسمش را می‌شنوم. هر وقت از تلویزیون اخبار جنگ را می‌شنوم و می‌بینم، به خودم می‌گویم یک لحظه از جو حاضر بیا بیرون و با دید یه مریخی به این تصاویر نگاه کن. چه می‌بینی. یک عده موجودات هم نوع که دارند همدیگر را تکه پاره می‌کنند. آخر سر چه؟ سر آنکه کشمیر مال کیست؟ سر آنکه دین تو چیست؟ ‌سر آنکه چند کیلومتر تو آمده‌ای توی خاک من!
حالا هم که این ماجرای هسته‌ای شده کابوس شب‌هایمان. آقای رییس جمهور اگر دیپلماتیک خوبی نباشد روان‌شناس خوبی است. آقای معروفی فکر نکنید آنهایی که به خیابان می‌ریزند و فن‌آوری هسته‌ای می‌خواهند به زور آمده‌اند. نه،‌ نظرشان همین است. آقای رییس جمهور دانسته میخ را کجا بکوبد. مردم ایران وقتی رگ حمیت ملی‌شان گل کند دیگر هیچی نمی‌فهمند. همان طور که خودتان گفته بودید مردم می‌گویند ما باید بتوانیم از خودمان دفاع کنیم. چرا آمریکا و اسراییل دارند و ما نداشته باشیم. آه! آقای معروفی نمی‌دانید که در یک کلاس 46 نفره‌ی ترم آخر جامعه شناسی فقط سه نفر مخالف را می‌توانی پیدا کنی؛ و آن سه نفر چقدر بحث کردند و چقدر دلیل آوردند. اما ظاهرا احساس بر منطق می‌چربد.
گفته‌هایتان به دل نشست. شما مرد سیاست نیستید. شما اهل قلم‌اید. یک سیاستمدار اینگونه دلیل برای نفی یک امر نمی‌آورد. ولی به دل نشست. تحریم تسلیحات به ظاهر صلح آمیز به هر زبانی گفته شود تاثیر خود را می گذارد. تذکر هایتان باعث می شود تاریخ را فراموش نکنیم . باعث می شود یادمان نرود کی در پوستین بره خوابیده.
نویسنده‌ی خوب ملتم! من هم با شما همراهم:
من نويسنده‌ام، طرفدار بمب نيستم، چه هسته‌ای چه غير هسته‌ای.
من روزنامه‌نگارم، با هر نوع سلاحی مخالفم، چه صلح‌آميز، چه جنگ‌آويز.
من تئاتری‌ام، با هر ذهن ويرانگری می‌ستيزم.
اسلحه‌ی من قلم من است، من هيچ اسلحه‌ای را به رسميت نمی‌شناسم.

من انسان ام از جنگ،‌ ظلم،‌ بیداد، ‌بی‌زارم.
تا بعد

Posted by: صد سال تنهایی at February 6, 2006 10:51 PM

حق همه ما صلح و آزادی و عشق است

Posted by: پدیده at February 6, 2006 10:08 PM

shomaa nevisande nistid shaahkaarid
man linketono zadam
shaad baashi :=
kaviretalkh

Posted by: barbie ninaze at February 6, 2006 9:30 PM

استاد نازنينم!
حق؟ كدام حق؟ مگر ما در اين خراب شده حقي هم داريم؟ مگر كدام حرف اين جنايتكاران درست بوده؟ ما انرژي هسته اي به چه دردمان مي خورد؟ وقتي كه شاعر در زندان است! وقتي كه وبلاگ نويس ترس از نوشتن دارد! وقتي كه زنان جامعه ي ماتم زده ي من مدام زير شلاق و شكنجه هستند! وقتي كه جوانهاي دانشجو هم ديگر مغزشان را از دست داده اند! وقتي كه هنر را كشته اند و جاش يه مشت اراجيف برايمان گذاشته اند!!!
اينها به هيچ كسي رحم نمي كنند! حتي سياست لجن زده شان را به ورزش هم كشاندند! حالا براي ما با امريكا هم كري مي خوانند!
"من نويسنده‌ام، طرفدار بمب نيستم، چه هسته‌ای چه غير هسته‌ای.
من روزنامه‌نگارم، با هر نوع سلاحی مخالفم، چه صلح‌آميز، چه جنگ‌آويز.
من تئاتری‌ام، با هر ذهن ويرانگری می‌ستيزم.
اسلحه‌ی من قلم من است، من هيچ اسلحه‌ای را به رسميت نمی‌شناسم.".

Posted by: Bamdad at February 6, 2006 9:29 PM

استاد بزرگوار سلام و عرض ادب. صداي يك پرنده زيباتر از اين نيست. اگر درنده گان بماند....

Posted by: daryabari at February 6, 2006 9:14 PM

براوو دوست گرامي

براي قدر داني رفتم به اين مقاله لينك بدهم . سبز باشي نانا

Posted by: nana at February 6, 2006 8:41 PM

سلام...متن شما رو با اجازه در وبلاگم (با ذكر ماخذ البته) قرار دادم...خسته نباشيد...:)

Posted by: شراگیم at February 6, 2006 7:50 PM

"من نويسنده‌ام، طرفدار بمب نيستم، چه هسته‌ای چه غير هسته‌ای.
من روزنامه‌نگارم، با هر نوع سلاحی مخالفم، چه صلح‌آميز، چه جنگ‌آويز.
من تئاتری‌ام، با هر ذهن ويرانگری می‌ستيزم.
اسلحه‌ی من قلم من است، من هيچ اسلحه‌ای را به رسميت نمی‌شناسم.".
سلام آقای معروفی،
شبتان پُر ستاره باد.
دختری هستم از نواحی نزدیک به چرنوبیل. مادر عصرها وقتی آفتاب غروب میکند، برایم از رنگهای زیبای نقش بسته بر آسمان میخواند.
پدرم صبحها هنگام طلوع آفتاب نماز میخواند. من وضو تنها با پاهایم میگیرم. مادرم میگوید بعد از انفجار چرنوبیل خیلی از کودکان بی دست و پا به دنیا آمدند.
پدرم وقتی مست میکند به برادرم میگوید:
کاش چشمهایت کور میشدند و به جایش پا میداشتی. برادرم میگوید میشود آسمان را حتا با دست گرفت. کاش من هم مثل برادرم پا نداشتم ولی میتوانستم
آسمان را غروبها با دست بگیرم و کمی نازش بکنم.
عاشق و سرافراز بمانید شاعر سرزمین دلها.
سعید از برلین.
" *در اولین روز پنجاه سالگیم،*
*کنار چشمه ای برای رفع تشنگی،*
*دستم را در آب کرده مشتی آب برداشتم.*
*همراه آب ماهی کوچک سبز رنگی در مشتم جای گرفت.*
*از رنگِ درخشانش در تعجب بودم که دهان گشود و گفت:*
...".

Posted by: سعید at February 6, 2006 7:16 PM

ببخشيد آقاي معروفي!
عليرغم همه ي من ام من ام ها.
به نظر ام شما هيچ چي نيستيد.
اگر اين توهم كه "بزرگ هستيد و از اهالي امروز" ، روزي دست از سر تان بردارد ،شايد يك نويسنده ي ميان مايه بشويد.
متوسط القامت! متوسط القامت ِ عزيز!

Posted by: hamed at February 6, 2006 5:33 PM

سلام مرد بزرگ.
حق با توست.
حق زندگي كردن را مي گيرند و صدايشان را كلفت مي كنند براي داشتن حق سوخت هسته اي و استفاده صلح آميز!
همين هايي كه سينه ستبر كردند و شب مي خوابند و صبح كه چشم باز مي كنند نمي دانم از كجايشان حرف و اصول در مي آورند و تحويل مردم مي دهند خيلي هاشون نمي دانند اصلن هسته و اتم چيه؟
به خيالشون يه چيزي مثل هسته پرتقال يا گيلاس.
مثل زمان مشروطيت كه از طرف مي پرسند تو واسه چي حاضري از جون و مال و زندگيت بگذري؟
ميگه : واسه مشوطيت!
ميگن: مشوطيت نه، مشروطيت. حالا همين كي ميگي يعني چي؟
ميگه: نمي دونم!
موفق باشي.

Posted by: mohamad bairami at February 6, 2006 5:29 PM

دسـت مـریزاد. بـاز هـم یـک نـوشتـه زیـبا بـرای بـیان افکارم
با اجـازه بـه ایـن نـوشـته شـما لیـنک مـیدم

Posted by: کیانوش at February 6, 2006 5:23 PM

من تا به حال فکر می‌کردم تأییدیه را به زور می گیرند ولی مثل اینکه معنای تأییدیه خیلی عام‌تر از آنی شده که بوده.
آقای معروفی، شما فکر می کنید زندگی در ادبیات خلاصه می شود؟ و علوم دیگر کشکند؟ یا ماستی هستند که باید کشک شوند؟ حتما می گویید: « مگر فرقی هم می کند؟»
دانشمندانی که انسان هستند و مثل شاعران و نویسندگان و تئاتری‌ها روح و احساس دارند، می‌گویند باید نیروی برق از راه سوخت هسته‌ای تولید شود، تا آلاینده‌های حاصل از سوخت‌های فسیلی ریه‌های کوکی ده ساله را مانند ریه‌های سیگاری‌های تیرکثیف نکند...
خواهش می‌کنم از دنیایی که برای خود ساخته‌اید بیرون بیایید، من فکر می‌کنم این دنیایی که برای خود ساخته‌اید حقیقی نیست. به داستانی می‌ماند که انسان فقط از خواندنش، آن هم به قلم شما لذت می‌برد.
خواهش می‌کنم از این دنیا داستان نسازید در داستان‌هایتان دنیا بسازید.

Posted by: mohammad dirbaz at February 6, 2006 4:34 PM

لینک دادم به این نوشته.با اجازه

Posted by: نانا at February 6, 2006 4:10 PM

ما سلاح اتمي نمي خواهيم.

Posted by: Masoud Beigi at February 6, 2006 3:59 PM

آقاي معروفي عزيز، باسي جان، محبوب همه‌ي سال‌هاي نوجواني تا به امروز!
وقتي ديدم آقاي سپانلو، آقاي م. ع، آقاي شواليه و منظومه خاك و شعر درخشان نام تمام مردگان يحياست، نامش را، امضايش را، هويت‌اش راۀ گذاشته كنار نام‌هايي حقير كه سال‌هاي سال او و روشنفكرها را به رسميت نشناخته‌اند، دلم گرفت. آقاي سپانلو كه جوان‌ها را آدم حساب نمي‌كند، شما به او بگوييد كه «چهره ماندگار» شدن و سكه‌هاي بهار آزادي و سواري «سمند» گرفتن اين‌قدر ارزش ندارد. آدمي كه شواليه است، چه نيازي به چهره ماندگار شدن دارد؟ هان؟
روي ماهتان را از اين راه دور، از اين تهران ترسيده، مي‌بوسم و چشم‌به‌راه داستان‌هاي محشرتان مي‌مانم، يعني عمر ما كفاف مي‌دهد كه كتاب تازه‌اي از شما بخوانيم؟

Posted by: يكي از خواننده‌هاي هميشگي سمفوني مردگان at February 6, 2006 2:48 PM

استاد عزیز، اینها استاد زبانبازی و دروغ و ریا هستند، هر کس از خودشان حمایت کند دلسوخته میهن است و هر کس حرف حقی بزند وطن فروش و خائن، از جنگ هراسی ندارن چون این مردمند که تباه میشوند، نمیفهمند که به ایرانیها به چشم تروریست و حتی بمب نگاه میکنند، آری بنویس من نویسنده ام من با خشونت علیه انسانها مخالفم، من انسانم و حاضر به نابودی بشر از هر جنسی نیستم، هم اسلحه ام قلم است و هم صلحم قلم، اسلحه ای که جان کسی را نمیگیرد ولی حق و حقیقت را مینویسد....

Posted by: فواد at February 6, 2006 2:03 PM

درود به این اصول!

خیلی خوشحال شدم.
خوشحالم از این که در ابن اوضاع و احوال حتی برای چیدن اشعار "عاشقانه" در کتار قفسه خمینی "جمهوری قلم" برای خودم ترمین معین کرده بودم؛ ترمینهائی که خودم را مداوما "موظف" می دیدم "تمدید" کنم!
مرسی!

رامين مولائی

Posted by: چه و چه و چه at February 6, 2006 1:37 PM

با تشکر از شما، بلاگ‌نیوز به این یادداشت شما لینک داد.

Posted by: بلاگ‌نیوز at February 6, 2006 1:16 PM

در بلاگ نيوز لينك داده شد با تشكر.
اين شعراي شما بي نهايت قشنگند... و عجيب به دل ميشينن.

Posted by: نرگس at February 6, 2006 1:15 PM

آقاي معروفي!
فكر نميكنيد براي شليك با اسلحه تان كمي دور از هدف ايستاده ايد؟!!...بعيد ميدانم رسم جنگاوري اين باشد!

Posted by: امیر at February 6, 2006 12:56 PM

من انسان‌ام عباس جان، طرف‌دار بمب نیستم.

Posted by: هاله at February 6, 2006 12:48 PM

به نظرم وقتی آدم نمیتونه چیزی بگه سکوت بهترین کار باشه... اما آقای معروفی هر چی دلم خواست فقط از راه سکوت با شما همدلی کنم نشد. این روزها خیلی نگرانم... نگرانیم. حتما قضیه شورای ملی رو شنیدید. سوالی که فکرم رو خیلی مشغول کرده اینه: یعنی بدتر از اینم میشه؟ جنگ، نبود سوخت، نبود غذا، کوچکترین مسائلی هست که میتونه اتفاق بیفته... با زندگی چکار کنیم؟ با عمرمون با کشورمون... ممنون از متن هایی که می نویسید. ممنون از اینکه هنوز هستید و امیدوارم ‍پاینده باشید.

Posted by: sara at February 6, 2006 12:32 PM
Post a comment









Remember personal info?