June 22, 2005

مراسم پوززنی


انتخابات بازسازی نظام
از انتخابات غیر دموکراتیک نمی‌توان انتظار دموکراسی داشت. انتخاباتی که تنورش با حکم حکومتی داغ شود، با تقلب در شمارش آرا پایان می‌یابد. و همه می‌دانیم که این انتخابات از همان آغاز بر پایه‌ی تقلب و جرزنی بنا شده است. اصولش غیردموکراتیک است، نظارتش غیردموکراتیک است، احراز صلاحیت کاندیداهایش به وسیله‌ی شورای جن‌گیرها غیر دموکراتیک است، رسانه‌ها غیر دموکراتیک آدم می‌سوزانند و چهره می‌سازند، در چنین انتخاباتی با تهدید رأی می‌آورند، با تخریب رأی می‌سازند، نیروهای نظامی را با لباس و بی لباس به صحنه می آورند، همه چیز را به نابودي می‌کشند که به "تحریمی‌ها" ثابت کنند حرف آخر را همان اول می‌زنند. انگار دارند با امریکا مجادله می‌کنند، مراسم روکم‌کنی است. در چنین انتخاباتی پیروزی اصلاح‌طلبان یک شوخی است.
این چیزها را "شهید زنده و مغز اصلاحات" می‌داند، به‌ویژه که او هشت سال معاون فلاحیان و  وزارت اطلاعات بوده، اما چرا همه را به دنبال خود کشیده و جامعه را کرده توی قوطی "من چه کنم"؟ از نهضت آزادی و یزدی و پیمان بگیر تا مسعود بهنود و ابراهیم نبوی و محمود دولت‌اّبادی و 127 نقاش و 72 سینماگر و هزار پزشک و دویست جامعه‌شناس و هشتصد وبلاگ‌نویس و خیلی‌های دیگر.
از ترس چی؟ تقلب در رأی دادن؟ تقلب در شمارش آرا؟ پس وزارت کشور اصلاح‌طلبان چه می‌کند؟ چرا رییس جمهور اصلاح‌طلب دهن باز نمی‌کند؟ پس کی می‌خواهد حرف بزند این آدم نازنین شما؟ به چه دردی می‌خورد؟ حالا که از همه‌ی هنرمندان و اسم‌ها تأییدیه گرفتید، دیگر چی می‌خواستید عالیجنابان رنگ‌وارنگ! هرگز خمینی اينهمه تأییدیه نداشت و این بلاها را سر ما آورد. واقعاً به مغز تئوریسین‌های شما باید جایزه داد. همینجوری سرانگشتی بیش از بیست و سه میلیون رأی برای آمر قتل‌های زنجیره‌ای فراهم است، نترسید آقای دولت‌آبادی! کلیدرتان با احمدی‌نژاد هم اجازه می‌گیرد.
در این انتخابات غیر دموکراتیک همه به‌جز "تحریمی‌ها" سهیم‌اند. محصول چنین انتخاباتی کسانی جز هاشمی رفسنجانی و  احمدی‌نژاد نخواهند بود. این تصور که مصطفی معین می‌توانست با شعر زیبای "دوباره می‌سازمت وطن" از سیمین بهبهانی، و گوشزد خطر فاشیست‌ها یکباره مصدق شود، و آزادی را مثل نفت ملی کند که بفروشند با پولش جامعه‌ای را تحقیر کنند، از ابتدا شوخی بی‌مزه‌ای بود. گردن نهادن به حکم حکومتی یعنی نفله شدن شخصیت.
گردن نهادن به حکم حکومتی نتیجه‌اش این می‌شود که آدم به جای پوزش از مردم، بگوید لایحه‌ی عفو عمومی را به مجلس می‌برم. راست گفت. خودش و حزبش جامعه را به جایی برد که اکثر هنرمندانش پیش از واقعه از نظام جمهوری اسلامی تقاضای عفو کردند.

مراسم پوززنی
هنگامی که کاندیدای اصلاح‌طلبان رد صلاحیت شد، این آمادگی در سطح ایران و جهان وجود داشت که انتخابات را در عرصه‌ی ملی و بین‌المللی بی اعتبار اعلام کند و مبارزه‌ی خود را برای برگزاری یک انتخابات آزاد و یا رفراندوم گسترش دهد. می‌شد نظام را در عرصه ملی و بین‌المللی تحت فشار گذاشت، اما اصلاح‌طلبان به طمع یک چیز بادآورده مثل «دوم خرداد» به بازی کثیفی وارد شدند که سواد اولش حکم حکومتی بود. هر چند گفتیم و نوشتیم و التماس کردیم.
آن‌ها می‌خواستند تلافی مجلس هفتم را دربیاورند، حالی که هاشمی هشت سال درد کشید، تنها ماند، چراغ خاموش رفت، و از اینکه فرصت ندادند حتا سینه‌خیز به مجلس وارد شود، روی تئوری "پوززنی" کار کرد.
اصلاح‌طلبان به این انتخابات مشروعیت دادند، به نظام مشروعیت دادند، به هاشمی رفسنجانی مشروعیت دادند، و همه ی تلاش خود را وقف جنگیدن با «تحریمیان» کردند. یادشان رفت که بسیج چه بلغوری از زير جامعه می‌کشد. صبح که از خواب پا شدند دیدند پیش از «تحریم»، نظامیان صندوق‌ها را پر کرده‌اند.
حالا اصلاح‌طلبان با کمک دولت‌آبادی و بهنود و نبوی و ممیز و فولادوند و سپانلو و مهاجرانی و خاتمی و ابطحی و آغداشلو و شکیبایی و هدیه تهرانی و خیلی‌های دیگر از مردم خواسته اند برای جلوگیری از خطر فاشیسم مذهبی نام مردی "بزرگ" را در «یک برگ رأی، سهم من از دموکراسی» بنویسند که خود نماد ترور و دزدی و حرامی است. اصلاح‌طلبان خود را فروختند تا بمانند. آنها جامعه را هشت سال فریب دادند تا به شانزده سال قبل برگردانند. آنها مردم را به نظام مفت فروختند.
با اين سيل حمايتی می‌توان دريافت که رفسنجانی آنقدر هم که می‌گويند جنايتکار نيست. پرسش اين است: چرا مرام نداشتند؟ چرا نگفتند که زير حکم حکومتی نمی‌روند؟ چرا  جبهه‌ی دموکراسی را تقويت نکردند؟ چرا برای خودشان اعتبار نساختند؟ چرا روشنفکران و جوانان تحصيلکرده را در بی‌مرامی خود شريک کردند؟
اصلاح‌طلبان گناهکارند، به جامعه بدهکارند، بدکارند، و با این اوضاعی که  ساخته و پرداخته‌اند، مگر اشکالی دارد که هاشمی رأی نیاورد و احمدی‌نژاد رییس جمهور شود؟ اينها اصلاح‌طلب نبوده و نيستند، اينها صلح‌طلبند، با هر قيمتی و با هر کس صلح می‌کنند. و چه اشکالی دارد که مصطفی معین کمی هم با سياه‌پوشان محشور باشد؟ مگر توانایی این را ندارد که وزیر فرهنگشان شود، یا لااقل وزیر جبهه‌ی دانشگاه با چفیه‌ی مقدس؟
و ما "تحریمیان" چقدر بدبختیم اگر تصور کنیم با انتخاب یکی از افراد انقلاب فرهنگی نظام جمهوری اسلامی که سه سال دانشگاه‌های ما را به تعطیلی کشید، به خوشبختی برسیم. و چقدر ساده‌ایم اگر فکر کنیم جنگی بوده است. راستی آیا همه‌ی ایران علیه این مارمولک بسیج شده‌اند تا به افعی اعظم پناهنده شوند؟
راستش من بین احمدی‌نژاد و هاشمی در نهایت فرقی قائل نیستم. "او" (هردوشان را می‌گویم)؛ جنگ‌طلب است، عاشق شهادت است، پول را خوب می‌شناسد، نظام را بر مردم ترجیح می‌دهد، به مقام معظم رهبری تعظیم می‌کند، فحشاي یواشکی شهر را می‌فهمد، دلش برای معتادها می‌سوزد، با روشنفکران به‌شدت می‌ستیزد، عاشق رابطه‌ی پنهانی با امریکاست، حکم حکومتی را بلد است توجیه کند، دستش به خون آدمی آلوده است، و یک ایرانی آبادگر و سازنده و اصلاح‌طلب و اصولگرا و چپ و راست و پدری مهربان و همسری وفادار و در نهایت یک جنایتکار است.

مرحله به مرحله
کار کدام خراب بوده؟ چی شده که یک بدترکيب بی‌سواد به رقابت اکبرشاه برخاسته؟ آیا کار جمهوری اسلامی خراب است، یا هاشمی سطحش نزول کرده؟ راستش را بخواهید جامعه‌ی ما سقوط کرده است. بهتر است این روزها وبلاگ‌نویسان شعر عاشقانه بگویند و بدانند که نویسنده و روشنفکرش شده جاسویچی مغز اصلاحات. جالب است. عمادالدين باقی در گفتکو
 با "شرق" در پاسخ به این پرسش كه: «آیا شما منطق مدافعان تحریم انتخابات را مى‌پسندید؟» گفت: «به نظر من تحریمى‌ها هم باید به هاشمى رأى بدهند، چون...»
بايد؟! چقدر چرخش می‌کنند اين اصلاح‌طلبان! تا ديروز اهريمن را چنان می‌زدند که ورم کند، و حالا در برابر اين موجود "بزرگ" به سجده افتاده‌اند! قدم به قدم، خاکريز به خاکريز رفته‌اند، حالی که خوابالود "عقب‌گرد" داشته‌اند، و دشمن را بر شهر و خان و مان مستولی کرده‌اند. و حالا با چوب حراج افتاده‌اند به جان هنرمندان.
در کامنتی برای زیتون نوشتم: حدود ساعت هفت (به وقت آلمان) شنیدم که احمدی‌نژاد (قاتل دکتر سامی) با بسیج میلیونی تمامی رأی‌ها را دارد از آن خود می‌کند، و کف‌گرگی دارد می‌رود که رییس جمهور ‌شود. و شنیدم که غیرت همه‌ی خانه‌نشینان امروز را به جوش آورده‌اند و گفته‌اند بروید پوز این بدترکیب را بزنید. چقدر هم داور نبوی بیچاره زحمت کشید؛ حیوونکی دلش گرفته بود توی این غروب غم‌انگیز جمعه. گفت: «کاش از خانه بروی بیرون رأی بدهی و...یک لقمه غذا را کوفت‌شان کرد.»
لبخند زدم، و رفتم توی فکر. دیدی چه جوری احمدی‌نژاد را مطرح ‌کردند، مثل یویو باهاش بازی ‌کردند، مثل جاسویچی او را سرانگشت ‌چرخاندند، و با همین جاسویچی جمعیت را ‌کشیدند توی قوطی؟ بعد هم ‌گفتند زدیم توی دهن امریکا، و بعد ‌گفتند انتخابات رفراندوم تأیید حکومت بود، و بعد ‌گفتند خودتان انتخاب کردید!
عجب مغزهای متفکری! عجب تئوریسین‌هایی! هندی‌ها مارگیر شدند، رجال سیاسی ایران رأی‌گیر!
واقعاً اگر کسی فکر می‌کند که این اتقاقات همینجوری افتاده و کشکي بوده ابله است. باور کنید "فکر" پشت این تئوری خوابیده که جامعه "اره‌به‌کون" بماند که نه راه پس داشته باشد، نه راه پيش.
در زمان ریاست جمهوری همين هاشمی بود که دوست و همکارمان، احمد میرعلایی و سعیدی سیرجانی را به شکل توهین‌آ‌میزی کشتند، و در ادامه‌ی همین شاعر کشی، محمد مختاری و پوینده را با طناب خفه کردند،  و حالا تئوریسین‌های اصلاح‌طلبان کاری کرده‌اند که دوست و همکار ديگرم، محمود دولت‌آبادی از عالیجناب سرخ‌پوش حمایت می‌کند، در سرزمين جادويی ما اهریمن یکباره اهورا می‌شود، "جانی" در هو کشيدنی "مانی" می‌شود. عجب اصلاح‌طلبانی!

يک آدم، يک تصوير
هیچوقت نتوانستم نوشته‌ی آیدین آغداشلو، نقاش شیک و روشنفکر را فراموش کنم به هنگامی که نوشته بود: «کاش عباس معروفی فرار نمی‌کرد و می‌ماند. من حاضر بودم به جایش شلاق بخورم و بروم زندان.»
خیال کرده بود از ترس شلاق و زندان گریخته‌ام، نمی‌فهميد که آدم وقتی تنهایی گیر می‌افتد توی دست بازجوها تنها آرزوش این است که به عنوان ناشناس برود قاطی کارگران حفر کانال، و برای خودش قبر بکند.
من دلم از دوستانم گرفته است؛ از بهمن فرمان‌آرا، از سپانلو، از دولت‌آبادی، از عزت‌اله فولادوند، از هر کسی که نویسنده و نقاش و هنرمند و متفکر است. باورهای من فرو ریخته، از بهنود و ابراهیم نبوی گله‌ای ندارم، چرا که آنها فروشنده‌اند، به‌خصوص از وقتی سایت گویا را خریده‌اند و این سایت عظیم را با اعتباری که فرشاد فراهم کرده بود، به خبرگزاری رسمی هاشمی رفسنجانی مبدل کرده‌اند، نوش جان‌شان.
دلم از رفسنجانی، ببخشید از دولت‌آبادی گرفته است، او را نمی‌بخشم، بیست سال است که "جای خالی سلوچ" را درس می‌دهم، باز هم چنین خواهم کرد، اما از دوستانم، از خوانندگانم می‌خواهم که این پوسترچسبان رفسنجانی را از خانه‌شان...
هیچوقت نتوانستم چهره‌ی محمود دولت‌آبادی را فراموش کنم به هنگامی که عربده می‌کشید: «نقطه‌ی عزیمت کانون مشکوک است!»
او معتقد بود که چون گردون در سال شصت‌ونه ضرورت فعالیت کانون نویسندگان را در جامعه‌ طرح موضوع کرده، باید جلسات را تعطیل کنیم، و به زمانی که او می‌گوید موکول کنیم. او در جمع مشورتی کانون در خانه‌ی سیمین بهبهانی در حضور بیش از شصت نفر به من اشاره کرد و عربده کشید: «کسی اینجاست که حضورش اهانت به بشریت است.»
در لحظات خوش می‌گفت: «تو جزو مایی چرا این جوجه موجه‌ها را در مجله‌ات مطرح می‌کنی؟»
من آن روزها سی و سه ساله بودم. از او پرسیدم: «شماها کی هستید؟»
هیچوقت نتوانستم چهره‌ی محمود دولت‌آبادی را فراموش کنم به هنگامی که در جمع مشورتی کانون در خانه‌ی سپانلو داد می‌زد: «تو دولتی هستی و می‌خواهی کانون را دولتی کنی
و من داد می‌کزدم: «تو دولت‌آبادی هستی.»
فرياد کشید: «برای کلفت کردن صدایت بايد چهل هزار بسته سیگار بکشی.»
فرياد کشیدم: «برای کلفت کردن صدایم رمان می‌نویسم.»
کیفش را پرت کرد، عربده کشید، و عاقبت جلسه را به‌هم زد. مجابی او را به گوشه‌ای برد، و مختاری مرا با خود از آنجا بیرون کشید. تمام راه در خیابان تخت طاووس سر بر شانه‌اش می‌گریستم، و او مرا آرام می‌کرد. و حالا این روشنفکر چپکی، دولت رفسنجانی را آباد می‌کند. برای او پوستر به دیوارها می‌چسباند. امیدوارم از بی‌حواسی پوستر آقا را به دیوار خانه‌ی مختاری نچسباند!
هیچوقت نتوانستم چهره‌ی محمود دولت‌آبادی را فراموش کنم به هنگامی که در جمع مشورتی کانون در خانه‌ی چهل‌تن عربده می‌کشید: «سعیدی سیرجانی رفیق گرمابه و گلستان رفسنجانی‌ست، کانون نباید از او دفاع کند.» و گلشیری عزیزم آن شب چه جانی کند که به او بگوید هرچه هست نويسنده است، تو هم بزرگ مایی، بیا خودت یک متن در شأن کانون بنویس.
هفتاد نفر آن متن را امضا کردند، اما به دنبال انتشارش عده‌ای از ما رفتیم زیر بازجویی. بازجوی من مرا رو به دیوار در سه‌کنج خرد می‌کرد. سایه‌ی سعید امامی را من آنجا زیارت کردم که گفت: «قبل از اینکه پرونده‌ات بیفتد دست آدم‌های غیر فرهنگی برو و امضات را پس بگیر.»
گفتم: «من تنها این متن را امضا نکرده‌ام، هفتاد نفریم.»
«ولی تو کرمکی هستی. این متن از آستین خودت در آمده.»
گفتم: «نه. همه‌ی ما آن را نوشته و امضا کرده‌ایم. یک تصمیم جمعی‌ست.»
گفت: «به من نارو بزنی له‌ات می‌کنم. رو راست باش.» و بعد ضبط صوت را روشن کرد، صدای محمود دولت‌آبادی را شناختم: «ما نمی‌خواستیم راجع به سیرجانی چیزی بنویسیم. معروفی و زراعتی ما را به این دام انداختند.»
نفر دیگری از پشت سرم گفت: «حاج‌ آقا اینها همه‌شان دروغ می‌گویند. بگذارید خودمان کار را یکسره کنیم.» و با لگد چنان به صندلی‌ام زد که اسمم را از یاد بردم، و دلیل حضورم را در این جهان نمی‌فهمیدم. آن بازجویی در سه کنج دیوار ساعت‌ها طول کشید، از ده صبح تا هفت شب. و من خیس عرق توی دلم گفتم: «تف!»
هیچوقت نتوانستم چهره‌ی محمود دولت‌آبادی را فراموش کنم به هنگامی که در جمع مشورتی کانون در خانه‌ی خودش می‌خواست مرا محاکمه کند به جرم اين که ما در گردون نوشتيم: «چرا چراغ کانون نويسندگان روشن نمی‌شود؟» و من گفتم اميدوارم با من رفتار ژدانفی نکنيد. و در همان روز بود که شيرين بر تکه کاغذی برام نوشت: «مار زخمی را بايد کشت، عقب نشينی نکن، اينها بايد عذرخواهی کنند.» اما با پادرميانی سپانلو و ديگران بخشيدم و سکوت کردم. اما اشتباه کردم.
دولت‌آبادی مثل حزب توده با "نه" بزرگش به هنگ موتورسواران يک "آری" بزرگ به اهريمن کبير داده است تا به کجا برسد؟ اصلاً به او چه مربوط بود که باور سه نسل را فرو بریزد؟ مگر چقدر رأی جمع می‌کند اين آدم؟ با چه جرئتی از بين دو اهريمن، يکی را اهورا می‌کند، پاکش می‌کند، مجسمه‌اش می‌کند تا در ميدان شهر برقرار سازد؟ اگر می‌خواهد به رفسنجانی رأی بدهد خب، برود بدهد، چرا سطح نویسنده را در حد تبليغاتچي پایین می‌کشد؟ چرا به باورهای سه نسل اهانت می‌کند؟ چرا پادو تبلیغاتی آمر جنایت میکونوس می‌شود؟ چرا از آمر قتل‌های زنجیره‌ای حمایت می‌کند؟ چی کم دارد؟ آیا مثلاً خیال می‌کنید او نگران جان جوانان ماست؟ آیا او حقوقدان‌تر از شیرین عبادی است؟

با همين اندکی که مانده سرت را بالا بگير
ديشب دوستی که تهران تلفن زده بود گريه می‌کرد که: «چه جوری سرم را بالا بگيرم؟ از خودم خجالت می‌کشم چرا اين هنرمندهای ما...» و باز می‌گريست.
گفتم: «با همين اندکی که مانده سرت را بالا بگير. جواب هزاران کشته و ويران‌شده را خودشان بايد بدهند. تو پای مرامت بايست، خم نشو، فرو نشکن، نفروش، فقط نظاره کن.»
به او گفتم: در کارزار وحشتناکی که اصلاح‌طلبان به سر مردم ایران آورده‌اند اما شیرین عبادی هم هست که بگوید: «من بارها اعلام كرده‌ام از فرد به‌خصوصی در انتخابات ریاست جمهوری تا زمان الغاء قانون استصوابی و محرومیت زنان از كاندیداتوری ریاست جمهوری حمایت نخواهم كرد.»
نه. من به اين لجن تن نمی‌زنم، از آن تن می‌زنم. محکم می‌ايستم، و آخرين حرفم به دولت‌آبادی و بقيه اين است: اين منم؛ رأی من تن من است، رأی من جان من است، رأی من قلم من است. نمی‌فروشم.

*
شيرين عبادی: «تنها گزينه نافرمانی مدنی‌ست.»

* شيرين عبادی: «تنها گزينه نافرمانی مدنی‌ست.» به نقل از راديو فردا
خانم شیرین عبادی به خبرگزاری فرانسه گفت در انتخابات شرکت نمی کند زیرا بنظر او این انتخابات مشروعیت قانونی ندارد. وی گفت تفاوت چندانی میان احمدی نژاد شهردار افراطی تهران و هاشمی رفسنجانی رئیس جمهوری پیشین ایران نمی بیند و تنها گزینه برای او نافرمانی مدنی است. خانم عبادی تاکید می کند که این تصمیم را بعنوان یک شهروند مستقل گرفته است. خانم عبادی همچنین تیم انتخاباتی آقای هاشمی رفسنجانی را به هراس افکنی متهم می کند و می گوید شرایط فرهنگی ایران اجازه تحمیل یک حکومت طالبانی را نمی دهد.

شیرین عبادی حقوقدان و برنده جایزه صلح نوبل در گفتگو با خبرگزاری فرانسه اعلام کرد که بعنوان یک شهروند و حقوقدان از آنجا که این انتخابات را عادلانه و دموکراتیک نمی داند در آن شرکت نخواهد کرد و رای نخواهد داد.
تارا عاطفی (رادیو فردا): شیرن عبادی به خبرگزاری فرانسه گفت در انتخابات شرکت نمی کند زیرا به نظر او این انتخابات مشروعیت قانونی ندارد. وی می گوید تفاوت چندانی میان احمدی نژاد شهردار افراطی تهران و هاشمی رفسنجانی رئیس جمهوری پیشین اسلامی نمی بیند.
خانم عبادی می گوید من از همان ابتدا به قانون انتخابات اعتراض داشتم و برای من تنها گزینه نافرمانی مدنی است و این حداقل کاری است که می توانیم بکنیم. انتخابات عادلانه نیست زیرا که آزاد نیست.
برنده ایرانی جایزه صلح نوبل همچنین می گوید آرایی که از صندوق ها بیرون می آید زمانی معتبر است که نتیجه انتخاباتی آزاد باشد. آیا می توان گفت رژیم صدام حسین تنها بخاطر آنکه 99 درصد رای آورد مشروعیت داشت؟
موضع خانم عبادی در قبال انتخابات مبنی بر ناعادلانه بودن انتخابات بدلیل اعمال قدرت شورای غیرانتخابی نگهبان مورد انتقاد برخی لیبرال ها قرار گرفته است. مخالفان می گویند که نظر خانم عبادی در این مقطع بحرانی برای کشور تجملی و غیرمسولانه است. در عین حال این حقوقدان 57 ساله تاکید می کند که این تصمیم را بعنوان یک شهروند مستقل گرفته است ونه بعنوان یک الگو.

شیرین عبادی: من بعنوان یک شهروند ساده یک شهروند حقوقدان یک شهروند که معتقد به مبانی حقوق بشر است انتخاباتی را حاضرم در آن شرکت کنم که سالم، آزاد و مطابق با معیارهای ارزشی حقوق بشر باشد.

ت.ع: خانم عبادی می گوید مردم به سطحی از آگاهی رسیده اند که می دانند چه می کنند و نیازی به نسخه پیچی امثال من ندارند. شیرین عبادی همچنین این نظر را که میان دو کاندیدا به لحاظ عقیدتی و مسائل حقوق بشری تفاوت بسیاری وجود دارد، رد می کند و می گوید اگر مردم فکر می کنند که با به قدرت رسیدن آقای رفسنجانی چیزی تغییر می کند دلیلشان چیست؟ ریاست جمهوری رفسنجانی ادامه وضعیت قدیم است و تفاوتی ندارد که چه کسی رئیس جمهوری شود.

خانم عبادی همچنین هراس همه گیری که از روی کارآمدن احمدی نژاد بخاطر از دست رفتن دستاوردهای اصلاحات وجود دارد، را چندان درست نمی داند و می گوید آزادی خیابانی یک طرفه است و آنچه بدست آمده از میان نمی رود. مردم به راحتی اجازه چنین کاری را نمی دهند.

خانم عبادی همچنین تیم انتخاباتی آقای رفسنجانی را به هراس افکنی متهم می کند که برای کسب رای قدرت رسیدن طالبان در ایران را به تصویر کشیده اند. شیرین عبادی می گوید شرایط فرهنگی ایران اجازه تحمیل یک حکومت طالبانی را در ایران نمی دهد. 60 در صد دانشجویان دانشگاه ها زنان هستند. جنبش فمینیسم در ایران قدرتمند است و اطمینان دارم مردم از آزادی که بدست آوردند حفاظت خواهند کرد.

@ June 22, 2005 2:39 PM | TrackBack
Comments

تا زنده ام رزمنده ام دوست دارم ولي فقيه بسيار شديد تا اخرش هستم همه جوره مهدي 09125823779

Posted by: mehdi at April 20, 2007 11:29 PM

به انتخابات خبرگان و درگیری میان گروه های همیشه سودجوی سرگردون در کشور نظر دارید؟ محمد عطریانفر از كارگزاران٬ در جریان همین كشمكش ها، با اشاره به وجود تقلب به عنوان یك روش جاری در انتخابات گفت: برگ برنده جناح اصولگرا جادوی سحرآمیز تقلب در انتخابات است وی در همین زمینه تنفر 98درصد مردم از تمامیت نظام را متذکر می شود: شرایط فعلی چندان مناسب نیست. به عنوان مثال نمایندگان شورای شهر تهران در دوره دوم به طور متوسط با 130 هزار رای وارد شورا شدند كه در مقایسه با كل جمعیت رای‌‏دهندگان، فقط 2% جمعیت شهر تهران را نمایندگی می‌‏كنند. كسی كه 98% مردم را نمایندگی نمی‌‏كند" محمد عطریانفر كه این اظهارات را در یك تجمع تحت عنوان تجربه مدیریت شورایی در تهران مطرح میكرد، همچنین احمدی نژاد را به خاطر فساد در دوران تصدی شهرداری تهران، مورد حمله قرار داد وگفت: احمدی‌‏نژاد هیچ گامی در جهت ارتقای مدیریت شهری برنداشت، بلكه بر عكس، او به خیلی از منابع شهرداری لطمه زد. هزینه‌‏هایی كه باید صرف امور شهری مردم می‌‏شد، به قند و چای هیات‌‏ها و چراغانی تبدیل شد"

Posted by: * at December 1, 2006 7:37 PM

به نام خدا
حقيقت پنهان نخواهد ماند. و اگر خدايي باشد حق را به حق دار خواهد رساند البته وقتي كه مردم به سر عقل بيايند و مانند مردم 2500 سال پيش فكر نكنند كه البته اين هم به زمان نياز دارد كه اميدوارم كه عمر ما كفاف بدهد تا اين روز را ببينيم روزي كه آتاتورك دومي در ايران با حمايت مردم عاملان بدبختي ايران را از صحنه براي هميشه خارج و هويت واقعي يك آريايي بودن را به ايرانيان برگرداند.

Posted by: Free at February 11, 2006 7:51 AM

یا می دانید یا نمی دانید یا غرض دارید یا غرض ندارید آنکه نمی داند و غرض ندارد حواسش باشد پشت سر چه کسی سینه می زند . اما آنکه می داند و غرض دارد . بدجوری فلفل خورده . خوب تقصر خودت بابا جان .

Posted by: r at August 3, 2005 1:02 PM

آقاي معروفي عزيز:
خيلي سال ها پيش وقتي كه گردون توقيف شد سراغ من هم آمدند. فقط يك نام مستعار داشتم و ديگر هيچ. شايد گسار را به ياد آوري. فقط به مطلبت رسيد بسنده كرده بودي.داستاني به مرد بزرگ شاملو عزيز تقديم كرده بودم. چاپ نشد اما اين به اين جا ختم نشد. راستش را بخواهي خيلي نگران شدم. آقاي معروفي و... نه نمي توانستم بپذيرم. و اين يعني پايان همه چيز. وقتي دوباره به سال بلوا و سنفوني مردگان مي نگريستم خشمم فرو مي خوردم. من اما آتشي و دولت آبادي را سال ها مي شناختم. و مي دانستم كه به نواله ي ناگزير گردن مي نهند. ديگر به يقين رسيده ام و مي دانم كه معروفي همواره بزرگ خواهد بود و در يادها پايدار خواهد ماند. كتاب هايت را كنار حافظ و شاملو و گلشيري توي رف جلوي چشمان بي خوابم گذاشته ام.

Posted by: آرش at July 28, 2005 11:52 PM

سلام آقاي معروفي.
چه خوب است نظرتان را درباره مطلب سردبير روزنامه شرق نيز بيان كنيد. ايشان در سايت دبش و در پاسخ به مطلب يكي از نويسندگان اين سايت، شما را _ بدون اسم بردن_ به تنزه طلبي در غربت متهم كرده!
در پايان آرزومندم شما را در ايران عزيز ببينم كه آزادانه فعاليت فرهنگي مي كنيد.
پايدار باشيد

Posted by: مرجان فاخر at July 15, 2005 4:53 PM

درود،
از روزی که «پوز زنی» را خوانده و فرياد خود را در آن يافته¬ام، دنبالت ميگشتم و امروز بالأخره از طريق «گوگل» نشانی ِ وبلاگ¬ات را يافتم.
شعر زير تقديم حضورت.
در نشر و چاپ آن آزادی، چون از آن ِ توست:

تقديم به عباس معروفی
و سوگنامهء «پوززنی» اش
تيغ دودَم

با من بگو، ای مانده در ره،
ای غريب،
ای دوست
آيا كدامين بود آنكس كه به غفلت در شب موعود
با هيبت و بالای سرداری حماسی ناگهان برخاست
و صيحه ای از دل برآورد و بجای حمله بر دشمن
بر جمع ياران زد؟

آخر چه پيش آمد، چه شد،
آيا بمستی دشنه بر گـُرده ی عزيزان زد؟

شرمنده سر پائين فكند و گفت:
"غفلت؟
از همدلان دشمنان بود و،
دريغا ،
ما ندانستيم .
تيغ دودَم بود و در آنشب،
در شب ميعاد
با جانیان ِ حمله ور همراه و هم پيمان"
… تا صبح، ديگر هيچكس لب بر سخن نگشود.

آرش اشراق
يازده خرداد هشتاد و چهار

Posted by: Arash Eshraagh at July 9, 2005 11:02 AM

دلیلی نداره کسی که مثل شما فکر نمیکنه رو با هر اتهامی که میخواین بنوازید. میتونید فقط با نظرش مخالفت کنید.

Posted by: آرش at July 8, 2005 7:46 AM

احمدي نژاد هديه تحريمي ها به رهبر. رهبر خيلي از اين هديه اي كه بهش دادين خوشهاله.

Posted by: Arash at July 8, 2005 7:39 AM

آقای شبیر (shobeir) عزیز گاهی اوقات بی حرکتی از هزار حرکت گویا تر و بهتر است. در انتخاباتی که اصلا مسخره است اگر نام آن را انتخابات بگذاریم شرکت کردن در آن جز آب به آسیاب دشمنان ریختن اثر دیگری ندارد با رای ندادن حداقل آب به آسیاب دشمنان مردم نمی ریختید.

Posted by: خُسن آقا at June 28, 2005 8:37 PM

سر افكنده ام من ولي چاره چيست؟
گناه از من و يار بيچاره نيست!

آقاي معروفي. هر چند اشك ريختن بر آب ريخته شده. دردي را چاره نمي كند... اما واقعا دوست دارم بدانم نسخه اي كه شما براي ما مي پيچيد چيست؟ من راي دادم ... من هم به قول شما در همان گروه اگهي چسبان هاي هاشمي هستم... من هم...(البته بسيار كوچكتر از نام هاي بزرگي كه ان ها را به اندازه ي تو دوست دارم و ديدم كه به انها هم رهم نكردي...) حال اگر راي نمي دادم. اگر تحريم مي كردم چه؟ به نظر من كسي كه مبارزه نمي كند... كسي كه راي نمي دهد فردا روز حقي هم براي اعتراض به وضعيت ندارد... چرا كه اصلا خود را كنار كشيده!!

Posted by: shobeir at June 27, 2005 9:18 PM

حرف زيادي نمي زنم و همه ي دوستان ( مخصوصا آنهايي كه در كامنت ها به راي دهندگان توهين هاي شرم آوري كرده اند ) و آقاي معروفي رو به خواندن دقيق اين مقاله دعوت مي كنم: http://news.gooya.ws/president84/archives/032025.php

متشكرم
يا حق و حقيقت

Posted by: اشکان at June 27, 2005 8:58 PM

آقاي معروفي خسته شدم از شنيدن حرف هاي انتخاباتي و بحث هايي كه به ناكجاآباد مي رسد. خواهش مي كنم براي تنفس هم كه شده كمي از تماما مخصوصتان بنويسيد. خيلي وقتست كه تكه اي از آن را نگذاشته ايد.

Posted by: ستاره at June 27, 2005 8:22 PM

آقای معروفی برای شما و برای محمود دولت آبادی بسیار احترام و ارزش قایلم به عنوان نوجوانی که بزرگترین دغدغه اش تا این سن ادبیات بوده. یکه خوردم وقتی این حرفها را در وبلاگ شما خواندم. به نظرم دو نویسنده بهتر می توانند مشکلاتشان را با هم حل کنند. لزومی نداشت همه با خبر شوند. نکته ی دیگر اینکه .... هیچی پشیمون شدم بالاخره هر کی هر کاری بخواد می کنه شما هم خواستید انتخابات رو تحریم کیند چه با معین چی بی معین گو اینکه اصلا معین را قبول ندارید ولی شما در ایران زندگی نمی کنید شاید الان هم اصلا برایتان مهم نیاشد که یک جانی رییس جمهور هم وطنانتان است شاید پیش خودتان برای ما دل بسوزانید. ولی بدانید من با اینکه مثل شما روی آدم ها تاثیر ندارم ولی بالاخره دوستانی دارم که در خیلی مواقع برای تصمیم گیری به من مراجعه می کنند با این شعاع کم تاثیر گذاری یک ماه تمام تلاش خود را کردم تا ایران دوباره به وضعیت قبلی خود در اذهان جهانیان برنگردد شاید شما مثل من از شب تا صبح برای انتخاب یک تروریست توسط هموطنانتان گریه نکردید .... شاید نمی دانم .... به هر حال اینجا بدجوری چراغ های رابطه تاریک است، بدجوری

Posted by: کتیبه نویس at June 27, 2005 8:14 PM

واقعن عجب اشتباهي كرديم آقاي معروفي! چون رژيم ايران از نفت مشروعيت مي گيرد نه راي! پس به جاي تحريم بايد مي رفتيم به رفسن جاني راي مي داديم تا پول نفت را به جاي گردان هاي عاشورا بريزد در گردانهاي تاسوعا تا مگر خواب آزادي را ببينيم ( حداقل) . چون بايد بين بد و بدتر، بد رو انتخاب كرد.چون سياه ست دو دو تا چهار است .و غيره... جالبه ما به جاي تحليل گر چه قدر محلل داريم.

Posted by: . at June 27, 2005 5:13 PM

what a lovely music , I enjoyed listening to it for almost 10 minutes. can u please make it clear its by whom?
the struggle in this page in most of the comments and ur post , i donno i prefer listening to this wonderful music
I will get back here , i want to listen more and more

PS: I was 14 yo when i used to read about "Kanoon nevisandegan" i never thought in these meetings our writers would have insulted each other and get in to such issues. but now i know. Agdashloo nagashe Shik va roshanfekr , what a combination but I like both of you .

Posted by: peter at June 27, 2005 2:11 PM

آقای معروفی
تحلیل گر برجسته سیاسی
کاش اینقدر می فهمیدید ( شما و دوستان خارج نشین تحریمی)
که رژیم ایران یک دولت رانتیر است که از نفت مشروعیت می گیرد نه از رای.
حالا هم احمدی نژاد پول نفت را می ریزد توی گردانهای عاشورا تا شما خواب آزادی را ببینید.
لطفا یک ذره تاریخ ، یک جو اقتصاد و یک مقدار علوم سیاسی مطالعه بفرمایید بعد راهبرد بدهید.

Posted by: یک بد سکتور at June 27, 2005 11:57 AM

آي كجايي؟ بسه ديگه شوك زدگي ... بيا بنويس .ما منتظريم.از اين بازيها هيجان زده نشو....بيا زندگي كن و زندگي رو شروع كن ما اميدواريم چيزي نيست جاي زخم رو هيچ كس با جذام اشتباه نمي گيره اينو خودت يادمون دادي. بيا ...

Posted by: روشنک at June 27, 2005 11:22 AM

آقاي معروفي سلام.. نمي دونم با اين حجم كامنتها نوبت به كامنت من هم مي رسه كه بخونيد يا نه ... ولي مي نويسم ...
آقاي معروفي عزيز خيلي ها مخالف شما كامنت گذاشتن خيليها هم موافق ..
من نه اهل توهينم نه انتقاد از نظر ديگران چرا كه اعتقاد دارم انسان آزاد انديش هست و بايد به عقايد ديگران احترام گذاشت .. ولي نمي دانم چرا گاهي نمي شود.. مثل الان ..
همه ي اوونهايي كه راي دادن حق انتخاب داشتن . شما گير دادي به اوونهاي كه راي دادن و موافق تحريم بودي و دوست داشتي تا اوونجا كه ميتوني اين عقيدتون رو به ديگران تحميل كنيد و اوونها رو قانع كنيد كه راي ندن . و گفتيد كه اوونها كه راي دادن اشتباه كردن . حالا من يه سوال دارم و مي دونم كه اونقدر خود بزرگ بين هستين كه جواب نمي دين و حتا رو خودتون هم نميذارين كه به وبلاگ من سر بزنين و جواب بدين ولي باز مينويسم ...
من ميخوام بدونم با اين اوصاف چه فرقي هست بين شما و اقتدار گرايان كه ميگويند مردم قيم ميخواهند چون شعورشان نميرسد براي خودشان تصميم بگيرند؟ چه فرقي است بين آنها و شما كه ميگوييد بايد با طناب شما به چاه رفت ؟ يعني ميخواهيد بگوييد شما درست مي گوييد و مردم همه اشتباه مي كنند ؟ اگر اين است چه ديكتا توري هستيد شما ...
اگر اين نيست پس چرا بعد از اين كه عقايد خود را گفتيد و عده اي به شما نه گفتند از زمين و زمان گله داريد ؟


خانم پاتريس
بقيه‌ی حرف‌های شما اهانت است و من آن را حذف می‌کنم. شما نمی‌توانيد و اجازه نداريد به کسی توهين کنيد. لطفا مؤدب باشيد.
من اين انتخابات و نتيجه‌اش را به پای مردم نمی‌نويسم، اين دستاورد يک جناح سياسی بود که راه‌کار نداشتند، و مردم را بين دو اهريمن رها کردند، و باز هم در فکر صلح با اهريمنی ديگر، به جايگاه سياسی باد‌آورده‌ی ديگری فکر می‌کنند.
من نظرم را نوشته‌ام، ولی لطفا بگوييد کجا عقايدم را تحميل کرده‌ام؟
راستی چرا اينقدر به من اهانت کرده‌ايد؟
عباس معروفی

Posted by: پاتريس at June 26, 2005 11:45 PM

آقاي معروفي عزيز

بر شرافتت شكي ندارم. همچنين بر پيچيدگي سياست !

همه اشتباه ميكنيم بخصوص هرچه علم باوريمان كمتر باشد ....

عزيزدل !

روشنفكر لزوما بيشتر از غير روشنفكر بر معادلات سياسي عالم تر نيست مگر مطالعات تخصصي در علوم اجتماعي سياست اقتصاد تاريخ داشته باشد يا از دستاورد متخصصين استفاده كند ...

مي دانم اينها را بهتر از من ميداني....

بيا با هم بخنديم ... با هم گريه كنيم ... با هم فكر كنيم

Posted by: orchide at June 26, 2005 10:55 PM

بله.بازي هوشمندانه اي بود...اما جاي خوشوقتي است كه دوراني رسيده كه اصولگراها براي استقرار مجبورند در بازي دموكراسي شركت كنند.خودمان را فريب ندهيم.حكومت متعلق به اكثريت است و اگر اكثريت امروز راي به ايم مرد مي دهند...باشد1اين دموكراسي است.هدف از دموكراسي اين نيست كه آن شخصي كه من مي خواهم سر كار باشد.حتي اگر شايسته تر است.اينجاست كه مي شود با دموكراسي عليه آزاديخواهي هم رفت...و اصولگرايان اصول بازي را ياد گرفته اند...اين جوانه هاي دموكراسي است.خودخواه نباشيم!...گرچه اصلاح طلبها شكست خوردند .اما اين اصلاحات بود كه پيروز ميدان شد.و اين اصلاحات دستاورد اصلاح طلبها بود.بي انصاف نباشيم.گرچه بازنده ي ميدانيم...شرايط به آنجايي رسيده كه يك اصولگراي افراطي براي ابراز شادماني پيروزي اش يار دبستاني مي گذارد و براي جوانها دست تكان مي دهد.اين دوراني است كه يك اصولگراي فاشيست نما!براي كسب حرمت و قدرت دم از آزاديهاي فردي مي زند و سخنگويش در تلويزيون مهاجر به صراحت حرفهايي را مي زند كه سخن اين 8سال اصلاح طلبان بوده...بگوييد فريب! بگوييد حيله ي بازي...ما خوشحاليم كه آنها شيوه ي بازي را ياد گرفته اند و فهميده اند كه عوام گرايي بسيار راحت تر از رعب و وحشت و كشتار كار مي كند...دموكراشي ما جوانه زده...خيلي هم بدتر از امريكاييها نيستيم.مگر نه!

Posted by: نقطه الف at June 26, 2005 10:02 PM

ريشه ي جداي خاكي كه تو رو نزده فرياد ! .... برگايي كه مشت زردن ... من و تو هميشه بر باد .... هاي گل مصنوعي ! تو چرابي حرفي ؟!!! تو چرا بي بويي ؟!!! تو چرا بي روحي ؟!!!!

Posted by: خاک من at June 26, 2005 9:51 PM

عضو كميسيون فرهنگي مجلس : "مردم براي راي دادن به احمدي نژاد نذر كردند و نماز ميخواندند!"

داستانك:
"ابالفضل نگهدار خودتون و بچه هاتون باشه....الهي به حق علي خير از جوونيتون ببينيد"..گداي پير ناله ميكرد...مرد ايستاد...برگشت و سكه اي بدست گدا داد...هنوز چند لحظه اي نگذشت كه صداي ترمز چرخهاي ماشيني توجه رهگذران را جلب كرد...آسفالت خيابان به رنگ خون شد... " ابالفضل نگهدار خودتون و بچه هاتون باشه..."...گداي پير همچنان ناله ميكرد!

.
...آقاي معروفي يه حرفي بزن...يه چيزي بنويس...حوصلمون سر رفت بس كه اومديم فقط كامنت خونديم...يه صحبتي هم به راي دهندگان دور دوم!...دوستان غسل جنابت يادتون نره!

Posted by: آریاپور at June 26, 2005 6:42 PM

سلام در مورد نوشته تان نکاتی را در وبلاگم بهhttp://www.center.persianblog.com/ آدرس
نوشته ام که اگر بخوانید خوشحالم کرده داید

Posted by: saeed amiri at June 26, 2005 4:23 PM

....براستی چرا گروهی از نخبگان جامعه: از نويسنده، خبرنگار، نقاش، سينماگر، دانشجوی مبارز و مبارزسياسی يکباره تصميم گرفته اند دلقک شوند! آيا براستی کار ما بجایی رسيده که از ترس «فاشیسم» مانند کودکان بی پناه به دامن قبای «عالیجناب» پناه ببريم، پس فردا نيز بايد اکبر گنجی را دروغگوی بزرگ بناميم. ضمن اینکه در اين ميان نام «محمود دولت آبادی» در ميان اين دلقک ها، برایم سحت رنج آور بود. ـ گرچه شنيدم که او در روزنامه آفتاب يزد، اين موضوع را بشدت تكذيب كرد، که ای کاش چنين باشد و که می دانم هست. ـ اما... ادامه مطلب را اینجا (وبلاگم) بخوانید.

Posted by: علی آرام at June 26, 2005 2:49 PM

آمدن احمدي نزاد مباركتون باشه ! حالا بنشينيد و در باب آزادي بنويسيد . آزاديخواهان محترم !!!!!!!!!!! خيالتون راحت شد . حال از ديكتاتوري ، خفقان و ... بنويسيد و خود را روشنفكر فرض كنيد .


باز هم متاسفم نويسنده محترم

Posted by: نرگس at June 26, 2005 12:43 PM

سلام خسته نباشيد.اين قصه هاي غصه رشته دراز دارد غصه ايرانيها. به نظر من اين آقاي خاتمي دسته گل بزرگي بعد از 8 سال به اب داده كه اقاي هاشمي روسپيد شده و ايشان مماشات كردهو...................

Posted by: rozbeh at June 26, 2005 8:25 AM

سلام اقاي معروفي
زياد نگران نباشيد زمان ميايد وهمه را ميبرد
الان به نسلهاي بعدي فكر ميكنم كه از ته دل وقتي تاريخ ميخوانند به ما ميخندند
ولي مهم اين است كه انها را نميشود متوقف كرد و با وعده خفه شان كرد

Posted by: hamedkarimi at June 26, 2005 7:03 AM

مي دونيد آقاي معروفي من نه شما را مي شناسم نه كتابهايتان را خوانده ام. ولي با تمام وجودم درك كردم آن چه را گفتيد و از آن متاثر بوديد. وبلاگستان و طرفداران اصلاحات يا به عبارتي تبليغاتي كه براي هاشمي شد باعث شد كه من كه دور اول جزو تحريمي ها بودم دور دوم به احمدي نزاد راي بدهم. شما معني اين حرف من را مي فهميد؟ به اين نتيجه رسيدم كه مردم درست مي گويند. اينها يك سري خالي بند و نان به نرخ روز خورند. و به او راي دادم تا اين نشود! من هم بين بد و بدتر انتخاب كردم. ولي بد من بدتر اونا بود! قصد توهين به همه را ندارم و امروز ديدم كساني مثل شما هم در ميان اين بلوا بازار هست كه حرف حق را مي زند گرچه با مزاج خيلي ها سازگار نيست. من شما را كه دور از وطن هستيد خيلي نزديك تر از بعضي از اين هم وطن ها حس مي كنم. كتابهايي كه به دوست ديگري معرفي كرديد را خواهم خواند. ممنونم از لطفتان. ببخشيد مي دانم كه جاي من اينجا نيست. اينجا جاي فرهيختگان و كساني است كه در سطح شما باشند ولي شايد شنيدن حرف هاي يك آدم عادي اين روزها آرامش بخش تر باشد دوست عزيز.

Posted by: bibi at June 26, 2005 5:29 AM

من هيچ نمي فهمم! اين لخواله سا ست به گمانم كه مي گويد : اگر آن ها تنها شكافي كوچك در دروازه ي آزادي ايجاد كنند ، من چكمه ي خود را چنان در آن قرار مي دهم كه ديگر نتوانند در هاي آزادي را بر من ببندند! اما اين برادر نازنين ما فراموش كرده كه اين شكاف بايد آن قدر باشد كه چكمه ي مبارك آن تو جا بگيرد! لاي دنده هاي بچه گربه كه چكمه جا نمي گيرد! و حالا هي از تن نيم جان آزادي كه كفن شده، از روشنفكر كه اشتباه رفته و باقي قضايا حرف كنيم! نه جان دل! وقتي آزادي ِ انسان ، به هيچ،حتا به ماهي 50000 تومان هم نمي ارزد! و قتي همه خواهر فروغ شده اند و مدام آبستن اند، چطوري چكمه ي اين رفيق ما مي خواهد برود لاي در هاي آزادي؟! / راه زياد است ! حالا حالا ها عجله نكنيد! هيوز شور بخت مي گفت : من نمي دانم وقتي كه مردم آزادي به چه دردم مي خورد! ... ما هم بگوييم عباس خان؟! با صداي بلند؟! ...پچ پچ؟!...تصدقت گردم تبعيدي! ...

Posted by: Arman at June 26, 2005 12:56 AM

"باد وزيدن گرفت

بر ويرانه شهر ها يشان

گويا با آنها قراری داشت."


Posted by: دانش آموز at June 26, 2005 12:55 AM

انتخابات تمام شد وروسياهي براي دولت آبادي اغداشلو فرمان آرا ودبيري ماند.كه نه ايراني اند نه آزاده.

Posted by: ABAS at June 26, 2005 12:11 AM

من نمي دانم چرا در جنب و جوش اجتماعي بسياري به ياد تسويه حساب هاي شخصي مي افتند. در آستانه انقلاب بودند كساني كه به بهانه برخورد با ساواكي ها كينه هاي شخصي خود را مي پراكندند. دولت آبادي از اين دوره ها بسيار ديده است اما هرگز در دام ان نيافتاد. مثل اين است كه براي شما هنوز تازگي دارد.

Posted by: firooz at June 25, 2005 11:02 PM

سلام آقاى معروفى عزيز،
چه راى داده باشيم چه نداده باشيم يك دوره تمام شد و دوره اى ديگر در كشورمان شروع شد. البته و صد البته اين دوره محصول و نتيجه ى ناكامى هاي دوره ى قبل بود. اما...بياييد قبول كنيم كه ما با تمام فحش ها يا تهمت هايى كه رد و بدل كرديم با تمام تلاش هايى كه براى فهميدن همديگر يا لجبازى هايى كه براى نفهميدن همديگر كرديم، شكست خورديم. اين بار نه فقط از حاكميت كه از مردم! يعنى از خودمان! نمى خواهم يا در واقع مخالف اينم كه دنبال مقصر بگرديم. هر كارى كه قبل از اين انتخابات كرديم يا نكرديم منجر شد به اين شكست.
خواهش مى كنم حساب آنهايى كه راى دادند و بقول شما تحريمى ها ساده انگارانه به يك روزنه ى اميد چشم دوختند را از اصلاح طلبان داخل حاكميتى كه با شاهكارهايشان ملت را به اينجا رساندند جدا كنيد. آنها هم مثل شما نمى خواستند و نمى خواهند ايران و ايرانى را اينطور خوار ببينند. حالا اشتباه كردند يا نكردند بماند! آنها كه من هم يكى از آنها هستم ديشب تا صبح قلبشان فشرده بود و از نگرانى خوابشان نبرد. آنها نگران عاليجناب سرخپوش نبودند آنها نگران ايران بودند. دروغ چرا؟! نمي خواهم از زبان همه ى آنها حرف بزنم اما بيشترشان ته دلشان از شكست عاليجناب و پدرخوانده بدشان نمي آمد. بيشترشان از اينكه پدرخوانده مرد ته دلشان خوشحال بودند. گيرم اين خوشحالي زير آوار نگرانى براي آينده ى ايران له شده بود!!
عباس عزيز! من به شما و نگرانى ها و عصبيت هايتان اعتماد دارم. هيچگاه با اينكه با شما كاملا مخالف بودم حس نكردم از سر بى دردى فرياد مى زنيد. هميشه دردتان را مثل درد خودم همانقدر تلخ همانقدر فلج كننده احساس كرده ام. هيچوقت با آنكه كاملا مخالفتان بودم حس نكردم كه براى تصفيه حسابهاى شخصى گله مى كنيد. اما...اى كاش همه ى مايى كه دل نگران ايرانيم همديگر را بهتر مى فهميديم و بيشتر با هم بوديم. آنوقت شايد شكست نمى خورديم يا اگر مى خورديم بعدش مى شديم مرهم زخم هاى همديگر نه اينكه بيفتيم به جان همديگر! اى كاش...در آينده...
اى كاش فقط نيت خير كافى بود تا خوب باشيم!
يا حق و حقيقت

اشکان عزيزم،
تمام فرياد من از يک گروه درون حکومتی بود که با عنوان اصلاح‌طلب مردم و جامعه را به چنين نقطه‌ای کشاند، و معلوم است که من بين آنها و مردم تفاوت قائلم. حساب مردم و دولتمردان از هم جداست. کسانی که رأی دادند يا ندادند مردم کشورمان بوده‌اند، بر اساس برنامه‌ريزی و سياستگزاری يک حزب سياسی به اين دامچاله‌ی خطرناک افتادند که حتا عده‌ای با نوشتن و کارهای فرهنگی حالا جان‌شان را نيز به خطر انداختند. و ديگر حتا حمايت لفظی آن سياست‌بازان را هم ندارند، تنها مانده‌اند، عمگين‌اند، و نه برای خود يا يک کانديدا، بلکه برای ايران زمين خوردند، فرو شکستند، و درد کشيدند. اما باز برمی‌خيزند، خاک‌شان را می‌تکانند و راه می‌افتند. و اين‌بار با چشم باز.
اشکان مهربانم،
شما و همه‌ی کسانی که نوشته‌های مرا خوانده‌ايد يادتان باشد، من هم مثل بسياری از شما برای احراز قدرت يا وزارت و وکالت نمی‌نويسم، مثل شما درد می‌کشم و می‌نويسم. اين تنها کاری است که بلدم.
با احترام/ عباس معروفی

Posted by: اشکان at June 25, 2005 10:13 PM

با اينكـــه دل خوشي از امال دولــت آبادي ندارم ، اما دولت آبادي بعدآ در روزنامه آفتاب يزد دفاع از رفسنــــجاني را بشدت تكذيب كرد .
من از تحريم كنندگان هميشگي اين انتخابات هستم و معتقدم نتيجه ي اين انتخابات هرچه بود ولي يك حسن داشت مردم اين بار پوزه اصلاح طلباني كه از رفسنجاني حمايت كردند را حسابي صاف كردند و از روي شان گذشتند ، به وبلاگم سر بزنيد .

Posted by: آزاد وب at June 25, 2005 8:58 PM

جناب معروفي عزيز،

حقاَ از اين نمايش مسخره سربلند بيرون آمديم. بهنود و نبوي بازندگان هميشگي اين انتصابات هستند. باز هم به شما تبريك ميگويم به خاطر تحليل كاملاَ آگاهانتان كه صحتش را امروز ديديم.

قلمتان براي افشاي دورويان استوار باد

Posted by: آرمان at June 25, 2005 8:11 PM

بالاي وبلاگ تان بنويسيد كه از سياست هيچ نمي دانيد.اين اولين وبلاگي است كه دلم مي خواهد هق هق ام را بر آن خالي كنم.دولت آبادي با تمام سو سابقه صداي پاي فاشيسم را شنيد وشما به جاي اين كه مانند ماندلا فراموش نكنيد اما ببخشيد عطش تسويه حساب هاي خونين داريد.يادتان باشد دو سه هفته ي پيش براي تان نوشتم كه روشنفكران ما از دغدغه هاي عامه بي خبرند ودر مجله هاي بي سرانجام مشق فرم مي كنند .اين انتخابات واين هلو كه بليت اش برنده شده عمق اين شكاف را نشان مي دهد.و در تاريخ خواهند نوشت كه روزگاري روشنفكران بي عرضه نه تنها توان تحليل سياسي خود را از دست داده بودند بلكه منفور خوانندگان شان شدند.زت زياد.

Posted by: hamed at June 25, 2005 7:15 PM

درود بر مرد عزيز جناب معروفي فقط قصد تشكر و خسته نباشيد داشتم مقاله اي به نام(پيشنهاد انتخاباتي)در سايت بولتن نوشتم دوست دارم ملاحظه كنيدو وبلاگم هم كه مشخصه از كي و چرا سه طلاقش كردم بدرود

Posted by: bamdad at June 25, 2005 6:55 PM

آقاي معروفي فقط مي خوام بگم كه 26 سالمه و اونقدر آينده ام رو تاريك مي بينم ... من يه خبرنگارم...

Posted by: arezou at June 25, 2005 5:30 PM

اما سخنی با تحریمیان:
با امروز چند روز می شود که می خواهم متنی برای تحریمیان خصوصاْ آقای عباس معروفی بنویسم.
جناب معروفی در ویلاگ شخصی اش می نویسد:
(( در این انتخابات غیر دموکراتیک همه به‌جز "تحریمی‌ها" سهیم‌اند. محصول چنین انتخاباتی کسانی جز هاشمی رفسنجانی و احمدی‌نژاد نخواهند بود. این تصور که مصطفی معین می‌توانست با شعر زیبای "دوباره می‌سازمت وطن" از سیمین بهبهانی و گوشزد خطر فاشیست‌ها یکباره مصدق شود، و آزادی را مثل نفت ملی کند که بفروشند و با پولش جامعه‌ای را تحقیر کنند، از ابتدا شوخی بی‌مزه‌ای بود. گردن نهادن به حکم حکومتی یعنی نفله شدن شخصیت ))
با پوزش از استاد عباس معروفی که یکبار در کامنت هایش پاسخم را در حد یک خط ولی با احترام داده بودند می گویمشان: نه آقای معروفی. این گونه نیندیشید. شاید تحریمیان در این انتخابات سهیم نباشند اما بپذیرید که در رسیدن جامعه ایران به این نقطه که میان دو گزینه بدترین قرار گرفت شما سهیمید . شما که به راحتی آب خوردن درمواقع حساس خود را کنار می کشید و مانند کودکان ضعیف دور از مادر قهر را بر ادامه بازی ترجیح می دهید. مسعود بهنود چه زیبا گفت که مردم ایران تا به کی باید به وعده های شما دل خوش کنند. ایا ۲۶ سال برای وعده دادن های پی در پی بس نیست. امروز را کاری دیگر و نسخه ای دیگر برای ایران تجویز کنید.

ایشان می گوید:
(( هنگامی که کاندیدای اصلاح‌طلبان رد صلاحیت شد، این آمادگی در سطح ایران و جهان وجود داشت که انتخابات را در عرصه‌ی ملی و بین‌المللی بی اعتبار اعلام کند و مبارزه‌ی خود را برای برگزاری یک انتخابات آزاد و یا رفراندوم گسترش دهد. می‌شد نظام را در عرصه ملی و بین‌المللی تحت فشار گذاشت، اما اصلاح‌طلبان به طمع یک چیز بادآورده مثل «دوم خرداد» به بازی کثیفی وارد شدند که سواد اولش حکم حکومتی بود. هر چند گفتیم و نوشتیم و التماس کردیم.))

چرا ما دائما در این فکر هستیم که خود را گول بزنیم درخوشبینانه ترین حالت اصلاح طلبان در این دوره از اقبالی ۵ میلیونی برخوردار بودند که با اعلام رفراندوم و نحریم شاید درصد مشارکت مردم نهایتا ٌ به ۵۰ درصد می رسید و این ۵۰ درصد هم برای حکومت کافی بود تا به جهان اعلام نماید که مشروعیت دارد. و این را هم تا از قلم نیفتاده بگویم که دوم خرداد یک چیز باد اورده نبود یک حرکت ملی بود که اقتدارگرایان را وادار به پذیرش رای مردم کرد.

آقای معروفی می فرمایند: ((هیچوقت نتوانستم نوشته‌ی آیدین آغداشلو، نقاش شیک و روشنفکر را فراموش کنم به هنگامی که نوشته بود: «کاش عباس معروفی فرار نمی‌کرد و می‌ماند. من حاضر بودم به جایش شلاق بخورم و بروم زندان.»
خیال کرده بود از ترس شلاق و زندان گریخته‌ام، نمی‌فهميد که آدم وقتی تنهایی گیر می‌افتد توی دست بازجوها تنها آرزوش این است که به عنوان ناشناس برود قاطی کارگران حفر کانال، و برای خودش قبر بکند.))
آقای معروفی توضیحی در این باره نمی خواهم بدهیم ولی چند سطری پایینتر و در پست قبلی نوشته اید حاضرید به جای اکبر گنجی و ناصر زر افشان به زندان بروید اگر قوه قضاییه بپذیرد.

استاد عزیز شما را چه خیال است آیا به راستی این حرف شما بدتر و هزاران بار بدتر از سخن معین نیست که گفت لایحه عفو عمومی می دهم و شما را بر افروخت که من گناهی نکرده ام که به زندان بروم. و امروز اکبر گنجی و ناصر زر افشان جرمی را مرتکب نشده اند . شما هم اگر مایل به انجام خدمتی برای این عزیزان هستید تشریفتان را بیاورید در ایران و چونان هزاران فردی که با پذیرش انواع خطرها در مقابل اوین تجمع می کنند میان ما باشید
سخن به گزافه رسید و تنها یک نکته دیگر که فرموده اید: (( هیچوقت نتوانستم چهره‌ی محمود دولت‌آبادی را فراموش کنم به هنگامی که در جمع مشورتی کانون در خانه‌ی سپانلو داد می‌زد: «تو دولتی هستی و می‌خواهی کانون را دولتی کنی!»
و من داد می‌کزدم: «تو دولت‌آبادی هستی.»
فرياد کشید: «برای کلفت کردن صدایت بايد چهل هزار بسته سیگار بکشی.» فرياد کشیدم: «برای کلفت کردن صدایم رمان می‌نویسم.»

هیچگاه نمی توانم فرق میان این کلمات را با جمله قصاری از شما استاد عزیز و دوست داشتنی که نوشته هایت را با جان و دل خوانده ام بفهمم که فرموده اید: ((از بهنود و ابراهیم نبوی گله‌ای ندارم، چرا که آنها فروشنده‌اند، به‌خصوص از وقتی سایت گویا را خریده‌اند و این سایت عظیم را با اعتباری که فرشاد فراهم کرده بود، به خبرگزاری رسمی هاشمی رفسنجانی مبدل کرده‌اند))

شما لطفا ٌ توضیحی دهید برای من که همیشه بر این اعتقادم که نبوی و بهنود از معدود نویسندگانی هستند که امروزه آن سوی ابها می نویسند اما به واقع از دل مردم می گویند.

دوباره می گویم: استاد بی ادبی من را ببخشایید بر بزرگی و بزرگ منشی خودتان که هر چه بود از سر درد و ناراحتی که ایران را می خواهند ویرانه کنند و روشنفکرانی چون شما چشم بسته اید و در حال تصفیه حسابهای شخصی.

Posted by: faryad at June 25, 2005 4:50 PM

دوست دارم وبلاگم را بخواني . مطلبي در پاسخ برايتان نوشته ام .
كه در ذيل هم مي آورم . منتظر پاسختان مي مانم .

Posted by: faryad at June 25, 2005 4:49 PM

دوستاني كه فكر مي كنيد با آمدن احمدي نژاد جمهوري اسلمي سقوط مي كند. مطمئن باشيد كه اين تنه نيمه جان آزادي بود كه بدست خودمان سقوط كرد. جمهوري اسلامي حالا خيلي راحت تر كارش را ادامه خواهد داد.
روشنفكران اين مملكت هميشه اشتباه كرده اند اين هم روي بقيه.

Posted by: ali at June 25, 2005 4:17 PM

درود بر شما آقاي معروفي
به جنبل و جادو اعتقاد ندارم ولي كم كم دارد شك برم ميدارد كه شايد ملا ها واقعا اين توانايي را دارند كه توانستند اكثر روشنفكران (و يا كم نور فكران)ما را اينچنين مسخ كنند.كه بياييد بين بزرگ جنايتكار(هاشمي) و يك مامور تير خلاص (احمدي نژاد) هاشمي را كه چهره اي منفور و غارتگري آشناست برگزينيد.دوستان فراموش نكنيم كه دارو دسته ي هاشمي بود كه دگر ا نديشان و آزادي خواهان را به مسلخ احمدي نژادها مي سپرد.به نظر ميايد كه بزرگترين خدمت را تحريميان به جنبش آزادي خواهي كردند كه بين صفر و صفر (نه بد و بدتر) عاقلانه انتخابي نكردند و اين حركت در آ ينده اي نه چندان دور بر همگان ثابت خواهد شد

Posted by: reza007 at June 25, 2005 3:57 PM

چي بگيم كه خاموشي ما بهتر از فرياد است به قول شاملوي عزيز (روحش شاد) سكوت سرشار از نا گفته هاست

Posted by: samira at June 25, 2005 3:34 PM

من هرچه كردم نتوانستيم به عاليجناب سرخپوش راي بدهم و من ها ما شديم و او مرد

Posted by: ali at June 25, 2005 12:31 PM

من هميشه مطالب سايت شما را ميخوانم ولي اين اولين بار است كه نظر مينويسم.

من اين متن را چند بار خوانده ام. امروز هم دوباره در وبلاگ هاله خواندم. ممنون -از قسمتهاي مربوط به انتخابات لذت بردم( اگر دولت آبادي را به حال خود مي گذاشتيد شايد بهتر بود)
فكر كردم بد نيست دو خط در حمايت نظر شما بنويسم و ياد اوري كنم كه معمولا افراد وقتي مخالف متني هستند - پاسخ مينويسند!!... وگرنه كم نيستند كساني كه بين تيمور و چنگيز انتخابي ندارند. حتي دوره قبل هم به خاتمي راي نداده اند! و اين متن را خوانده اند و بي نظر رفته اند.
ولي هيچ چيز اين انتخابات من را به اندازه شعاري كه در زن نوشت به آن اشاره شده داغدار ونا اميد نكرد. راي دادن افراد را ميتوانم چنگ زدن غريق به علف تعبير كنم وشايد به عنوان ترس از آينده بدتر بپذيرم . ولي شعار بيمعناي" مصدق-خاتمي- معين- سه مرد ايران زمين" را نميتوانم هضم كنم. آيا واقعا طبقه روشنفكر و كتابخوان و تاريخ دان - نزديك تر از خاتمي و معين در تاريخ به مصدق پيدا نكردند ؟مثلا اميركبيري و... ايا تزلزل خاتمي و همه نظام دوستي او به جاي ايران دوستي و ملت دوستي او با مصدق قابل مقايسه است؟ معين كه جاي حرف ندارد - والا هنوز بزرگمردي در تاريخ ايرانزمين از معين نديديم. خاتمي كه فرصت داشت چه كرد حتي موقع ترور لاجوردي نكرد زبان به كام بگيرد و او را شهيد! نخواند...

Posted by: maryam at June 25, 2005 10:34 AM

سلام
تبريك! تبريك!
تبريك به عقل جمعي ايرانيان وطن پرست كه بدون اعتنا به نسخه پيچي ها نظام جمهوري اسلامي را به لبه پرتگاه رسانده اند .
نتونستم تا ساعت 2 صبر كنم تا نتايج قطعي اعلام بشه ولي در هر صورت فرقي به حال اين نظام اره به كون _اصطلاح با مزه ايه_ البته اره بدون دسته_ نمي كنه اونها در هر صورت بازي رو باختن چون آقاي آحمدي نژاد آس نهايي شون بود.

ضحاك در لباس مبدل خوار و ذليل شد.
و اينبار
ضحاك رو بازي خواهد كرد.
و كاوه آهنگر اينك درفشش را بر خواهد افراشت.
كاوه آهنگر من و شما و ديگرانيم اگر دست از نافرماني مدني نشوييم و تا مغز اين مغزخواره را نكوبيم از پاي ننشينيم.

ضحاك رو بازي خواهد كرد.

Posted by: amir at June 25, 2005 8:50 AM

آه كه چقدر اين روزها شما انسان شده‌ايد!
آقاي معروفي بنده در وبلاگ‌ام گفته‌ام به علت راي بي‌فكر توده‌ي متراكم ِ بي‌مغز ايرانيان و عده‌اي از دگرانديشان بزرگ و كوچك، ديگر سياسي نخواهم نوشت و فقط كار ِ فرهنگي خواهم كرد و بس، تا وقتي كه مردم آگاه نشوند و آزادي به از نان نشود آش همين آش است و كاسه همينت كاسه!
ناقابله!
مرگ ِ انسان


آه
اي تيغ‌هاي آخته!
اي تيغ‌هاي زهرآگين!
بياييد!
بياييد!
بياييد و
اين تن ِ رنجور ِ مرا
قطعه قطعه كنيد!
و بر سر ِ هر كوي و گذر،
هر دوراهي و سه‌راهي و چهار‌راهي،
بياويزيد!
باشد كه ديده‌گان ِ اين خلايق،
خيره و
خيره و
خيره شود!
و بدانند كه انسان
- آن‌كه آستين‌اش از اشك تر بود – [1]
مرده است!
داريوش.ش چهارم تير‌ماه 84
[1] وام‌دار احمد ِ شاملو، از شعر ِ "قناري گفت:"

Posted by: داريوش.ش at June 25, 2005 8:35 AM

سلام آقای معروفی
انتخاب غیر دموکراتیک همه چیزش با دموکراسی در دنیا فرق می کند. در ایران کسی حال وهوای گیر دادن به غیر دموکراتیکها را ندارد چون غیر از مردم همه ی دست اندرکاران نظام، غیر دموکراتیک هستند. میدانید چه قدر دلم گرفته از دورویی، تزویر، وطن فروشی، بیعدالتی، جن گیر بازی؟ دلم گرفته از اینکه وطنم، میهنم، کشورم، زیر دندانهای گرگها تکه تکه می شود کاش خواب می دیدم کاش رویا بود کاش انتخابات و تقلب و کیسه ی جن گیرها حقیقت نداشت کاش ایرانم ایران بود آباد، سرافراز، دموکراتیک و دور از دسیسه و زدوبندهای سیاسی و کلک و نیرنگ ملتی که به نجابت در دنیا معروفند

Posted by: فاطمه جلالی/بهار شیراز at June 25, 2005 8:13 AM

ديشب را يكسره بيدار بودم و اشك ريختم. به حال خودمان. به حال آنان كه شما با بي رحمي فاحشه سياسي خوانديشان. من هم يك فاحشه ام. در دور دوم به هاشمي راي دادم تا مجبور نباشم حكومتي فاشيستي را تحمل كنم.
آقاي معروفي! حالا شما بايد حرفتان را پس بگيريد. شما اگر براي اين مملكت كاري كرده ايد اگر شغل شريف و مقدس معلمي را داشته ايد اگر اگر اگر... حق نداشتيد به مردمي كه هنوز زير اين چكمه ها در حال له شدن هستند توهين كنيد. كاش شما سايتي نداشتيد و تنها راه ارتباط من با شما نوشته هايتان بود. اينجوري... بگذريم. شما الآن ذهنتان از امثال دولت آبادي هم پيرتر و فرتوت تر شده است. ما بايد چماق بسيجيان را بخوريم و شما آنجا بنشينيد و حرفهاي روشنفكرانه صادر فرماييد. و آن وقت ما ميشويم فاحشه سياسي و كساني كه با تخليات خود لاس ميزنند بشوند روشنفكر.
لطفا ديگر حرف از هدايت نزنيد. لااقل تقدس آن مرحوم را ديگر نشكنيد. او براي من مظهر فرياد است به شرايط زمان. اما شما مظهر رخوت و سستي در برابر شرايط زمان.
آقاي معروفي حرفتان را پس بگيريد.

آقای همايون شمس،
لطفاً رأی‌تان را پس بگيريد.
هزار بار نوشته‌ام، يکبار هم برای شما می‌نويسم: تمامی سال‌های سياه جنگ و دوره‌ی سعيد امامی و شاعرکشی و دوره‌ای رفسنجانی هنوز اصلاح‌طلب نشده بود من در ايران بودم، توی دست بازجوهای جورواجور چلانده می‌شدم، فقط اين هشت سال "خوش" اصلاحات را در تبعيد گذراندم. آنهم به خاطر نوشتن، به خاطر انديشه. و عجيب نيست که جامعه بر سر انتخاب دو اهريمن، اهريمن بزرگ را به ديوار کوبيد. تاوان اين باخت بزرگ را کسانی خواهند پرداخت که خاکريز به خاکريز مردم را به چنين انتخابی رهنمون شدند. مردم ايران بی‌گناهند.
با احترام
عباس معروفی

Posted by: همايون شمس at June 25, 2005 8:11 AM

به حضور انور كليه راي دهندگان به هاشمي رفسنجاني يا به قول شريف خودشان راي منفي دهندگان به احمدي نژاد: بر همه ما ايرانيان واضح و مبرهن است كه حافظه تاريخي ما بيشتر از 28 روز كه حدودا يك ماه قمري باشد راه نميدهد. جسارتا به حضور اين برادران و خواهران ياد آوري ميشود كه فرج سركوهي را همين آقاي رفسنجاني افتخار دزديدنش و اجراي آن مصاحبه هاي كذايي اش را داشتند. به همچنان مرحوم سعيدي سير جاني و غيره....... روايت است كه در دوران سلطه برادران مومن مغول بر ايران، خوف و ترس آنجنان بر مردم مستولي شده بود كه روزي يك مغول پس از مشاجره با دو ايراني به آنها امر ميكند كه سرشان را بر زمين گذاشته تا آن برادر مجاهد مغول به خانه رفته و شمشيرش را آورده و سر آن دو جوان را از تنشان جدا كند. و آن دو جوان هم اطاعت كرده تا برگشتن آن سرباز گمنام چنگيز خان صبر فرمودنه و سرآخر سرهايشان را از دست دادند. ... اين داستان هميشه برايم غير قابل باور به نظر ميرسيد تا انتصابات اخير كه بسياري از روشنفكران داخل نشين و خارج نشين ما اراده فرمودند كه ميخواهند بدست سردار سازندگي قتل زنجيره اي شوند تا احمدي نژاد اهنگرزاده. مبارك است انشاالله

Posted by: آسيد قلي خان at June 25, 2005 7:47 AM

فقط یک سوال :
فرض کنید کسی هست که می خواهد شما را بکشد. آیا ممکن است شما در شرایطی قرار بگیرید که روزی از او حمایت کنید ؟ مطمئنا نه.
و یک سوال دیگر :
اتوبوس حامل نویسندگان در زمان کدام رئیس جمهور در استانه سقوط به دره قرار گرفت؟

Posted by: رضا حیدری at June 25, 2005 6:53 AM

سلام آقای معروفی عزیز. من روز پنجشنبه صفحه شما رو باز کردم که براتون بنویسم، از دردی که حس می کنم و از دل تنگی و دلخوری از هم وطن هام که خیلی چیزها رو نمی فهمند و یادشون رفته... و دیدم که شما خیلی کامل تر و خیلی خیلی زیبا -مثل همه نوشته هاتون- گفته اید. من خیلی نگران آقای گنجی بوده و هستم. و میدونم که همه رنج زندانش برای ناخوشنودی رفسنجانی بوده.. عالیجناب سرخ پوش... تاریک خانه اشباح. شاه کلیدی که اشاره داشت به رفسنجانی..پس چرا باید به خاطر آزادی به اون رای داد. نمی دونم. گاهی وقت ها از اینکه هر چه داد می زنم کسی صدام رو نمی شنوه دلگیر میشم. دلم میگیره وقتی دوست نزدیکم به حرف من گوش نمی ده و میگه از بالا اومدن نظام طالبانی که بهتره! چه خوب بود همه همدل رای نمی دادند. چه خوب بود در این بازی قدرت بی خودی که نتیجه اش هیچ ربطی به ما نداره شرکت نمی کردند...چه خوب بود که دولت آبادی و کیارستمی و خیلی های دیگه اینجوری از دیو حمایت نمی کردند. اگر من ندونم، آقای نبوی که بهتر میدونه بد و بدتر نداریم. اینها همش بازیه.
و امروز از روی کار اومدن احمدی نژاد خوشحال شدم. اصلا نه برای اینکه حرفش رو قبول داشته باشم و یا راهش رو، فقط برای اینکه باز هم با این همه خرج ، عالیجناب سرخ پوش ضایع شد! احمدی نژاد هم دست پرورده خودشه، تاثیر اون هم در مملکت کم که نمیشه بیشتر هم میشه، اما باز همین که با اینهمه سالوس بازی به جایی نرسید ،خیلی خوبه!!
و من حرفهای شما رو راجع به آقای دولت آبادی قبول دارم. شخصیت هر کس با نوشته هاش فرق می کنه. من کلیدر و جای خالی سلوچ رو خیلی دوست دارم، اما دلیلی نمی بینم که خط فکری ایشون رو هم دوست داشته باشم.
ممنونم که با این همه مشغله گفته های من رو هم خوندید و عذر می خوام از اینکه نمی تونم زیبا بنویسم و از کتابی نوشتن هم خوشم نمیاد! و اگر اجازه بدید خواهش می کنم حرفی باشه با خودتون و تو صفحه کامنت ها وارد نشه. شاد باشید. بی غم دنیا و بی غم سیاستی که فقط روح آدم رو می خوره..نه هیچ چیز دیگه

شيدای عزيزم،
نوشتين: «چه خوب بود در این بازی قدرت بی خودی که نتیجه‌اش هیچ ربطی به ما نداره شرکت نمی‌کردند...چه خوب بود که دولت‌آبادی و کیارستمی و خیلی‌های دیگه اینجوری از دیو حمایت نمی‌کردند.»
من‌م مثل شما محاوره‌ای می‌نويسم که بگم خيلی‌م زيبا فکر می‌کنين، خيلی‌م خوب می‌نويسين. حيفم اومد کامنت‌تونو حذف کنم، بذارين ديگران هم بخونن. حالا ما بيست و پنج ميليون و دو نفريم، اون ده ميليون صلح‌طلب که همه چيزو به بازی گرفتن و اونهمه فرصت سوزوندن، حالا بايد دنبال اين بيست و پنج ميليون حرکت کنن و بيرون از حاکميت درست مبارزه کنن، نه موج‌سواری.
می‌دونين؟ بيست و شيش سال همين تفکر که نمادش پيروز شده، بر ما حکومت کرد، و هميشه عاليجنابان روش ماله می‌کشيدن، حالا کشف حجاب شده، تابلو شده‌ن، و حالا مبارزه برای آزادی ادامه داره، با ماله‌کش‌ها زورمون نمی‌رسيد، بين ما و حکومت چيزی حائل بود که کاری از پيش نمی‌رفت، با اون شترمرغ‌ها که نه بار می‌بردن، نه پرواز می‌کردن.
و چه حيف که اين دم آخری از کيسه‌ی ملت خوردن و چهارتا چهره‌ی هنری وطنو خرج عاليجناب سرخ‌پوش ‌کردن!
ازتون ممنونم، با احترام
عباس معروفی

Posted by: شیدا at June 25, 2005 6:20 AM

خنده داره . همه چي تموم شد . اوني كه برازنده ي اين نظام بود اومد بالا . فقط يكي بگه تكليف مايي كه نمي خواستيمش چيه ؟ اين وسط جاي ما كجاست؟ تكليف اون همه آدمي كه راي ندادن يا به اون يكي راي دادن كه يه چيزي حدود 32 ميليونن چيه ؟ لعنت به همه چي ! كاش حالم اين همه بد نبود .كاش مي تونستم يه كم آروم باشم . شايد بايد ما هم بزنيم بيرون . شايد بايد جل و پلاسمون و جمع كنيم و دولپي همه چي رو بديم دست همونا كه اين كوتوله ي قواره ي نظام رو گذاشتن جايي كه نبايد . شايد بايد فكر زندگي باشيم .شايد بايد بزنيم بيرون .بي خيال همه چي .اصلا مگه اين وطن رو مي شه دوباره ساخت. اصلا مگه هر چي ساختيم يهو نريخت اصلا كي بود مي گفت ساخته هامون خيابون يه طرفه ست بياد ببينه خيابونه در دست تعمير همه زدن خاكي . شايد بايد ... كاش ... لعنت....

Posted by: elham at June 25, 2005 4:26 AM

آقای معروفی عزيز...
بعضی ها يادداشت من را کردند وسيله ای برای پاک کردن خرده حسابهايشان با شما... بعضی ها موج ساختند...بعضی ها...
دلگيرم از اين بعضی ها و همچنان دوستتان دارم !

Posted by: پدرام رضايي زاده at June 24, 2005 10:07 PM

آقاي معروفي عزيز. چه خبر شده؟ عدم وجود حافظه ي تاريخي ملت دست شما هم كار داده است . يادم نرفته است آنروز را كه دوستان ـ امثال گلشيري ـ به دادگاه گردون آمدند. آن روز كه گفتند اگر بنا به شلاق خوردن است ما هم ميخوريم... خوب شما هم سرد و گرم رژيم را چشيده ايد اما انگار عطايش را به لقايش بخشيديد و نمانديد. حالا بيرون گود نشسته اي و روشنفكران را از دم تيغ زنگار بسته ي قلمت رد ميكني؟ عباس جان خودت به خودنويسي مينازي و با آن مينويسي كه آلوده ي سياست و خار و خس شدن در ميقات است. دست مريزاد ندارد اين همه فراموشي؟ تو كه رفتي، زبان آلماني هم كه ديگر بايد آموخته باشي، حالا اگر باز دست داد و با نويسندگان آلماني زبان هم كلام شدي، با همين زبان الكن، ميخواهي پنبه ي رفقاي ديروزي را اينچنين برني؟ نه بحث بر سر چاپ كليدر نيست. كسي هم اينجا دنبال حجاريان راه نيفتاده، كه از قبل هم راهي نبود. يادت نيست آن جلسه ي مشورتي را كه آمدند و گفتند به رهبر نامه بنويسيد و كسي ننوشت؟ فكر ميكردم گذشت زمان پيرت كرده. پيرت كرده اما انگار هنوز رعنايي... زود دست به كار شدي براي همراهي با رضا...

جناب دوست،
منظورتان از رضا همان نيم‌پهلوی است؟
در مرام شما هر نويسنده‌ای بايد جاسويچی کسی باشد؟
شما هم برو رأی بده به عاليجناب، ولی کمی هم بخوان برادر.
با احترام
عباس معروفی

Posted by: دوست at June 24, 2005 8:53 PM

سلام.
كيهان دارد معجزه مي كند
آقاي معروفي
نام شما را شرم كردم در ادامه اسم كيهان بياورم وگرنه سطر سوم امتداد سطر دوم است. بهرحال خبر داغتر از اين ؟ هنوز بعضي ها سر صندوق راي هستند!
حيا هم كمش هم بد نيست زياد!! نه؟
http://sharifnews.ir/?7043
با احترام.

Posted by: جواد_ق at June 24, 2005 8:31 PM

تلخم- من از دنيا ي پر از قاضي مي هراسم - روزي که با حراست تورا در گوشه اي از ميدان امام حسين غافلگير کردم همراه تو گريستم براي مجله ي گردون چه ها کرديم تا بما ند اما نماند و ما چه تلخ شديم.امروز براي مراقبت از حداقل زندگي باز پا به ميدان گذاشتيم .جهاني کافکايي و پر از تراژدي . از هر دو سو بازنده براي فرزندانمان آمديم تا جوانيشان را نبازند در ايران حتي نويسنده اي که بخواهد قلمش را بفروشد نمي خرند تو هم در ارشاد بودي وهم در حوزه ي هنري با تو همان کردند که با ما خواهند کردچقدر تلخ است معروفي نويسنده -يعني آنکه دوستش داري- امروز قاضي شده است وتنها متهم مي کند بدون اينکه ديروز خود را ونام دوستانش را که نه مي توانند بروند و نه طاقت ... تلخم تلخ از ديروز امروز فردا وهمه ي دوستان ودشمنان

آقای محمد آقازاده
سلام، اميدوارم خوب باشيد. ببين عزيزم، همه تلخيم. ولی وسط دعوا نرخ جديد و موج جديد تعيين نکن.
در بيوگرافی‌ام هست، و بارها نوشته‌ام که سه سال مدير ارکستر سمفونيک تهران بودم، و با زنده‌ياد حشمت سنجری در يک اتاق کار می‌کرديم. درست همان روزها که شما در کيهان بودی، و من گاهی برايتان کارت افتخاری کنسرت (ويژه‌ی روزنامه‌نگاران) می‌فرستادم، هيچوقت هم حوزه‌ای نبوده‌ام، اما دوستان نازنينی داشته‌ام آنجا. لطفاً کيلويی حرف نزنيد که ماليات سنگين دارد.
اميدوارم در کاهايتان موفق باشيد. و ممنونم هميشه برای تلاشی که برای گردون کرديد.
با احترام
عباس معروفی

Posted by: محمدآقازاده at June 24, 2005 7:36 PM

سلام :
آقاي معروفي متن مراسم پوززني را خواندم و به شدت متاثر شدم . من هم مي پذيرم كه اينها بازي هايي بوده تا رفسنجاني در عرض چند روز تبديل به كوچكترين برادران سوشيانت تبديل شود . من هم مي پذيرم كه راي به رفسنجاني راي مجدد به سازندگي هاي !!! دهه ي شصت و هفتاد است .
اما هنوز هم مرددم كه راي ندهم و به نوعي تلويحا تاييد كنم كه احمدي نژاد آدمي با اين تفكرات درخشان راي بياورد يا اين كه به رفسنجاني راي بدهم و ..
اما تمام اينها به كنار ، نفهميدم اشتباه ( يا كار صحيح ) فعلي دولت آبادي چه دخلي به عملكردش در سالهاي پيش داشت ؟! به گمان من آنچه در سالهاي قبل در كانون گذشته بود ، ( هر چند اعتراف مي كنم خواندنش برايم جالب بود و خاله زنك وار از آن لذت بردم ) ،‌ربطي به امروز نمي تواند داشته باشد . اي كاش به قول اروپايي ها (رخت چرك) هاي خودمان را روي پشت بام دهكده ي جهاني به نمايش نگذاريم . اما با تمام اين حرفها باز هم دوستتان دارم و هم سمفوني مردگان را ستايش مي كنم و هم جاي خالي سلوچ را . موفق باشيد : شباويز

Posted by: shabaaviz at June 24, 2005 7:24 PM

آقای احسان البرزی
مطالب شما به خاطر توهين‌هايی که به بسياری از نويسنده‌ها و مردم کرده بوديد پاک شد.
با احترام
عباس معروفی

Posted by: ehsan at June 24, 2005 5:34 PM

سلام
مطمئن هستم كه به اين نكته دقت كرده ايد كه چرا بسياري از نظر دهنده گان با اين جمله شروع به بيان فكرهايشان كرده اند: سلام آقاي معروفي!
من گمان ميبرم كه بسياري از آنها به نويسنده "سال بلوا" سلام گفته اند. هستند كساني كه احتمالا نوشته هاي شما را نخوانده اند اما به مباركي عصر اطلاعات از اين آب گل آلوده در پي ماهيگيري هستند.
اما پرسش من از شما اين است: آيا براي روشن ساختن درستي فكر خودمان, حتما ميبايست از نادرستي افكار ديگران استفاده كرد و زشت تر از آن نام آنها را هم آورد؟
من 16-17 ساله بودم كه گردون ميخواندم, شبان رمگي زنده يادش محمد مختاري, هنوز توي ذهنم هست هر چند كه به واسطه رشد سني (نميگويم عقلي, كيست كه بگويد من عاقلم؟) اكنون بر آن انتقاد هاي بسيار دارم. آنجا كه از دولت آبادي به بدي ياد ميكنيد در واقع از خويشتن به بدي ياد ميكنيد.
به او ميگوييد كه نگران نباشد زيرا كليدرش با احمدي نژاد هم چاپ ميشود؟!
آيا هيچ به اين موضوع انديشيديد كه شما دولت آبادي را سوال نميپرسيد, كه كليدر را به مسلخ ميبريد. مختاري را تفكر ي اين چنيني به قصابگاه برد, اما آيا شعرهاي او نيز كشته شد؟ شايد شما دولت آبادي را بد نام كنيد, با "جاي خالي سلوچ" چه خواهيد كرد؟
عباس معروفي! لطفا اگر ميخواهيد مردم را توصيه به راي ندادن بكنيد, از راه منطقي و بر اساس دليل اين كار را انجام دهيد, نه با بد نام كردن ديگران.
من نظرم اين است كه ميبايستي راي داد, آنهم به هاشمي براي جلوگيري از استبداد قرون وسطايي , شما مختاريد كه بپذيريد يا نه. همين.
روزگار بر همگي خوش باد.
رامين رخشا

آقای رامين رخشا
شما می‌خواهيد به رفسنجانی رأی بدهيد، ديگر اينهمه حرف چرا؟ خب برويد رأی بدهيد.
دولت‌آبادی هم می‌تواند، اما وقتی نامش را خرج اهريمن می‌کند، با رفتارش برخورد می‌کنم، به شدت. هرچند که بسيار دوستش دارم.
با احترام
عباس معروفی

Posted by: Ramin Rakhsha at June 24, 2005 5:32 PM

بازهم منم. آقای معروفی من از زنان جوان حرف نمی زنم که آنها حسابشان حتی از شما هم که سنگشان را به سینه می زنید خیلی خیلی سواست. من از مادران این زنان جوان نوعی حرف می زنم که به هرحال جزو واجدین شرایط محسوب می شوند. شما جوری از نوزده ملیون حرف می زنید انگار همه جای دنیا میزان مشارکت در انتخابات صد در صد است که حالا در انتخابات ایران نیست. توی همان اروپا که شما زندگی می کنید و نماد توسعه یافتگی سیاسی است در دهه اخیر همیشه مشارکت سیاسی از 50 درصد کمتر بوده است حالا چرا باید در ایران نباشد؟
بامزه است که به من لقب مهاجرانه می دهید. اصرار ندارم شما بروید ایران. ترس جان که شوخی ندارد. قرار هم نیست کسی قهرمان باشد. بالخره من نفهمیدم شما این مردم را که هفته قبل رفتند رای دادند تایید می کنید یا سرزنش می کنید؟ یک جا میگویید به مردم توهین نکنید. یک جا رای دادن مردم را سرزنش می کنید؟ اما جمله آخر پاسختان این بحث را خاتمه می دهد. شما از جایی حرف می زنید که زمانی وطنتان بود یعنی که دیگر نیست یا دست کم آن وطنی که در ذهن شما است با آن چه که امروز هست دو چیز متفاوت است. بر این هم ایرادی نیست. شما به نظر می آید که به هرحال از آن وطن دست شسته اید. بامزه است که در برابر خشم پراکنی شما منی که مثل شما به هرحال از موضع گیری اهل ادب در این بازی دل خوشی ندارم تحریک می شوم جواب شما را بدهم. کاش پیشتر از اینها و در جای خودش خرده حسابهای کانون و نویسندگان و توابع را صاف کرده بودید که اکنون اصل حرفتان این چنین به جوهر کینه شخصی آلوده نشود.

Posted by: maryam at June 24, 2005 5:23 PM

ـسياست يک بازی است. آنها به من و تو اهميت نمی دهند؛ پايت را بيرون بکش..
ـکه چه کسی پا جلو بگذارد؟
ـمن و تو را برای اجرای نمايش می خواهند؛ اين سناريو به هياهو احتياج دارد.
پوزخند می زند. يعنی نمی فهمی.

Posted by: sheida mohamadi at June 24, 2005 5:14 PM

درود برشما.گفتنيها را گفتيد.نام نيك شما و هم انديشان شما ثبت است بر جريده عالم اما از حاميان رفسنجاني (حال به هر بهانه كه راي دادند يا حمايت كردند) به بدي و زشتي یاد خواهد شد. درد مشتركي داريم،از اين پس نام عباس معروفي گرامي چه آهنگ خوبي در گوشم خواهد داشت بر خلاف فاوستهاي زمانه.پاينده باشيد

Posted by: بهرام ورجاوند at June 24, 2005 4:21 PM

كاش كه كسي به ما هم بگويد "در اين خراب شده اي كه "ما" زنده گي و ژنده گي مي كنيم چه مي گذره"/ نه برادر! اصولن چيزي نمي گذره! عجب است كه همه ي آدم حسابي ها فهميده اند كه چه چيزي دارد از يك جاي ما مي گذره! ما خودمان هيچ نمي فهميم! كاش كه ! /آقا اين ننه من غريبم و فريبم بازي ها را تمامش كنيد! ما هم همين جا زنده ايم كه شما زنده گي مي كنيد! با 50 كيلو وزن اضافه كه نمي شود ماراتن را برد! اين " لوس" بازي ِ وسط ما تحت ِ حاكميت، پي دروازه ي پيروزي گشتن...اين لوده گي ها هزار سال است كه هي ما را گاز مي گيرد! يك بار با دندان بهنود! يك بار با دهن ِ " پدرشان ( كه ) در مزرعه دارند ديانت مي كارند! " / كاش كه! نگذاشتي يك بار هم ما گازشان بگيريم ..ها؟! ... هميشه انگار دو راه هست! يا گاز گرفته شويم ، يا ( احيانن ) گرفته نشويم! هيچ نمي شود كه ما هم سگ باشيم؟! / من يكي كه خيلي سگم! سگ ِ ايده آليست! من سگم ، پس هستم!

Posted by: Arman at June 24, 2005 3:27 PM

چهار پا خوب دوپا بهتر , چهار پا خوب دوپا بهتر ,چهار پا خوب دوپا بهتر

مرداب تکرار جایی که ما توش گیر اوفتادیم .. یعنی همین ایران !!!
مهم نیست که این نقش به کی برسه فیلم نامه یکیه و گروه کارگردانی هم
بعضی بازیگرا خوبن تماشاچی رو تا آخر تو صحنه نگه میدارن و حتی گاهی یه سری نوآوریها یی رو خلق میکنن(در جهت موفقیت گیشه )که باعث میشه اون اجرا خیلی از اجراهای بد گزشته رو از یاد ببره و اگر تو اجراهای بعدی گشه اون موفقیت رو بدست نیاره اصلا مهم نیست چون گروه هست
و بازیگران با شکلها و طعمهای مختلف و تماشاگرانی که همیشه وقتی چراغهای صحنه خاموش میشه میگن اگر آدمای خارج سالن هم میومدن
الان مسولین سالن مجبور بودن که کولرهای سالن را روشن کنند تا .....

نمیخوام دروغی گفته باشم تو دور اول انتخابات به معین رای دادم

Posted by: بنجامین at June 24, 2005 3:08 PM

معروفي عزيز در نوشته قبليم فرصت نشد اين را بنويسم. شما به خاطر دوستي ( وقتي دولت آبادي در بازجويي اش آن طور جواب داد يا سعيدي سيرجاني را قبول نداشت يا توان بيشتري نداشت كه اين امري طبيعي است و نمي توان از كسي انتطار مقاومت يا مبارزه داشت. اما وقتي ايشان با اين حد توان، باز در بازي هاي سياسي شركت مي كند شما در همان كنفرانس برلين ادعاي، بله ادعا كرد : من در دنيا آبرو براي ايران خريده ام. شما مي نوشتيد و آن جريانات بازجويي ها را افشا مي كرديد. البته ايشان خودش مي بايست مي آمد از خودش مي نوشت كه تا امروز ننوشته. اين نوشته را دير و به نطرم بي موقع نوشتيد. كه جاش اينحا نبود. البته آن موقع هم مينوشتيد فحش مي خورديد. لااقل به موقع از حقيقت حرف زده مي شد. بعدش اين رأي جمعه به رفسحاني بيشتر شبيه به خودكشي جمعي اين جماعت فرقه هاي مذهبي مي ماند. اين دوستان هنرمند، نويسنده و... از مدت ها قبل اين طور يكي به نعل يكي به ميخ مي زدند. من شوكه نشدم. آن سريال هاي تلويزوني شان يك نمونه اش. اين هم دفاع از حقوق بشر اين نويسنده هاي ما كه مبارك شان باشد.

Posted by: akram mohammadi at June 24, 2005 2:29 PM

حق با کیست ؟ با من که همیشه حرفهایم در نوشته های طولانی توان بازگوئی پیدا می کنند ؟ یا با آنانی که همیشه در لبه تیز انتقادشان بال بال میزنم که خلاصه نویسی و کوتاه گفتن را سفارش می کنند ؟ حق با کیست ؟ با رباعیات خیام است که جهان بینی و آن همه اندیشه نگفته را در دو بیت شعرش محبوس می کند و باز از خودش دلخور است که زیاده از حد نوشته ؟ یا با مولانا است و دیوان شمس تبریزی اش که با آن همه قصیده و غزل در وصف شمس باز هم می گوید که هنوز از فضلیت و شکوه و عظمت عشقش ...شمسش...حرفی نزده و هنوز در توصیف احساسش اندر خم یک کوچه است ؟ جدا حق با کیست ؟ با دولت آبادی و رولان که برای نقل روایتشان از مارال و گل محمد و ژان کریستف ده جلد نوشتند و من و تو پس از پایان دهمین جلدش به خودمان گفتیم پس بقیه اش کجاست ؟ این روایت که نیمه کاره ماند !!! یا با سعدی و گلستان و بوستانش که پر و پیچ خم ترین حکایتها را بیش از بیست سطر مجالشان نمی داد ؟
من که هر دوی اینگونه نوشتنها را در طول یک هفته تجربه کردم ...و هنوز مانده ام که کدامین راه بهتر است ...پس بیا و با آن چشمان قشنگت و دل پر مهرت بخوان و به من بگو که چه کنم ؟
که من می نویسم برای آنکه خوانده شود ..برای آنکه در لذت یک حس خوب شریکی داشته باشم ...و برای گریستن به اندوهی چشمان دیگری را هم قرض بگیرم ...پس برایم مهم است آمدنت و خواندت و نظرات راهگشایت ..اگر تو نباشی من هم دیگر برای نوشتن انگیزه کافی نخواهم داشت ...پس بیا دوست من ..بیا !
امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی
ژولیس سزار

Posted by: سزار at June 24, 2005 2:29 PM

رای دادن گفتگویی است باوجدان.
کسی که مرگ را دوگونه تفسیر می کند می گوید خودیها شهید می شوند و غیر خودیها هلاک نمی تواند جنایتکار نباشد و هردوشان همین حرف را می زنند.
انتخابات تمام شد. بدیهی ها هم صاف شد. اما روسیاهی می ماند به زغال. شرق امتحانش را پس داد.
یک ماهی هست که آخر شب که به خانه می آیم می بینم مانده روی پیشخوان روزنامه فروشیها.
تا ظهر تمام می شد وقتی قوچانی زیر چتر هاشمی نبود. مشت ها خوب باز شد.
انتخاب بین بد و بدتر اصالتا بی معناست . با وجدانت طرفی. با وجدان!

Posted by: جواد_ق at June 24, 2005 2:22 PM

سلام آقاي معروفي عزيز... بر خلاف سه چهار متن قبل تر اين بار فريادتان به دلم نشست... مي دانيد معين نبايد مي آمد... راست مي گوييد ولي وقتي آمد تحريم شكست خورده بود وگر نه ما هم به اندازه ي خودمان مي دانيم كي به كيست و چه كساني سهام دار شركت هاي نفتي هستند... نمي دانم... امروز هر چه مي خوانم به دلم مي نشيند. نامه ي كيارستمي به احمدي نژاد هم به دلم نشست... ولي آيا وقتي معين آمد و ديگر معلوم بود تحريم جواب نمي دهد درست بود كه خيلي ها به او راي نداديم؟؟؟ بازي تازه ايست و اين بار بازيگران بزرگي دارد... هرچند احمدي نژاد يك دقيقه قبل از بازي به ليست بازيكنان اضافه شد... مي دانيد نظر من چيست ؟ من مي گويم اگر فرض بگيريد آمار درست باشد و احمدي ن}اد درست دوم شده باشد دو گروه به او راي دادند... يك گروه حاميان و به قول خودماني تر دار و دسته اش بودند كه به عقيده ي من توان به قدرت رساندنش را نداشتند و گروه ديگر... اين گروه كساني بودند كه مي خواستند فرياد بزنند "نه" و براي نه گفتن به چه كسي راي مي دادند؟ به كسي كه سابقه ي كمتري دارد... به كسي كه گندكاري هاي كمتر بالا آورده... به كسي كه حمايت كمتري مي شود ... خدا كند زمزمه ي پيروزي احمدي نژاد را به غلط شنيده باشم ... خدا كند آنچه از مردم م شنوم كابوس باشد و زود تمام شود... بين مردم حرف آري گفتن به نظام نيست... يك عده مي خواهند به احمدي نژاد نه بگويند و يك عده مي خواهند به هاشمي نه بگويند... كسي مثل من هم كه با اينكه دوست دارد احمدي تژاد نشود ولي هر چه مي كند وجدانش راضي نمي شود به هاشمي راي بدهد شده اند گوشت قرباني... من جوانم... شايد خيلي جوان... حتما از بوي نا ژختگي نوشته ام بايد اين را فهميده باشيد اقاي معروفي... با جواني مي گويم... ديگر زمان براي من مهم نيست... بگذاريد هر كس هر بازي اي كه بلد است بكند... معين بيايد احمدي نژاد به دور دوم برود و باقي از هاشمي دفاع كند... هنوز زود است هنوز بايد سر خيلي ها براي بار صدم و هزارم به همان سنگ هاي هميشگي بخورد ولي من جوان تاريخ را به ياد دارم به ياد دارم مصدق را كنار گذاشتند و وقتي نيازمند كمك بود گفت اين به اصطلاح ائتلاف ملي را نمي خواهم برويد به خانه هايتان... همان وقت گفت اين طور نمي شود از من امتياز گرفت و بعدها آوانس خواست همان وقت گفت اين "ائتلاف ملي" را بگذاريد براي هاشمي ها همان وقت گفت من از اصولم دست نمي كشم حتي اگر ببازم و من مي فهمم گاهي شكست چقدر شيرين است... براي همين مي گويم بگذاريد هر كه هر كار مي خواهد بكند بگذاريد "ملت هميشه در صحنه ي ايران" براي بار صدم و هزارم ببازد من از شكست خوردنم لذت مي برم... ناپلئون گفت شكست ها راه پيروزي اند ولي اميدوارم آخر بازي را مثل نا پلئون نبازيم... شايد من صد در صد بازنده باشم ولي اميد دارم ...

Posted by: nariman at June 24, 2005 2:03 PM

عباس عزيز
خيلي ها حرف هاي منو اين جا زدن و کامنت ها با همين فونتِ کوچيک اش 5 برابرِ متنِ اصلي شده. من اصلا نمي خوام حرفاي ديگران رو تکرار کنم که چرا امروز مي رم و به هاشمي رأي مي دم.

فقط يه چيز مونده: فکر کن که چرا تأثير گذار نيستي؟ فکر کن کجايِ کارت مي لنگه که تمامِ متن ات رو خوندم و آخرش هنوز سرِ حرف ام هستم. من تا 1 ماه پيش نمي خواستم رأي بدم، حتي به معين. هيچ مي دوني فقط يک نوشته از داورِ نبوي عزيز و يک نوشته از همون محمدِ قوچاني کم سن-و-سال نظرِ منو برگردوند؟ فکر کن آقايِ معروفي! نسخه نپيچ! متهم نکن! فقط سعي کن کمي مثلِ نبوي بفهمي تويِ اين خراب شده که ما زندگي مي کنيم چي مي گذره ...

Posted by: عليرضا at June 24, 2005 12:56 PM

آقای معروفی کجای کاری عزیز؟! امروز در تهران نیستی تا ببینی که چه جو تبلیغی وحشتناکی بر علیه احمدی نژاد و بر له هاشمی بوجود آورده اند. کجایی تا ببینی حتا اگر کوچکترین تردیدی در حمایت از او بخود راه دهی میشوی روشنفکر بی دغدغه بی مسئولیت با آرمانگرایی کور که لیاقتش فاشیسم و به قول بهنود دچار کوررنگی است. کجایی تا ببینی از کمترین ممانعت در همراهیشان چه برمی آشوبند و شاعر و روزنامه نگار وبلاگنویس خیرسرشان روشنفکر تو را احمق و گوسفند و بزمجه مینامند. و اگر مودبانه بخواهند فحشت دهند عنوان سکولاریست بنیادگرا را جعل میکنند و میچسبانند روی پیشانیت تا بروی کناردست القاعده و بشوی بن لادن با رنگی دیگر. آقای معروفی من هفته پیش پراگماتیست بودن را در آن برهه حساس مفیدتر یافتم و دور نخست در انتخابات شرکت کردم و به معین رای دادم تا ایده آلیست بی عمل نباشم. اما امروز چطور میتوان همه ارزشها و اخلاق را به مذبح عملگرایی برد در زمانی که کودکان پسکوچه های پایین شهر هم قتلهای زنجیره ای به گوششان آشناست؟! و نیز چگونه میتوان بر این هجوم و موج عظیم تبلیغی که قادر است امضای جوادی آملی و عسگراولادی را کنار دولت آبادی و سپانلو میگذارد چشم بست؟ آقای معروفی! اینروزها به من نشان داد که این آخرین دست و پازدنهای جریان غیروابسته روشنفکری هم در این عصر قدرت آفرینی سرمایه در ایجاد خیزابهای تا آسمان برآمده بزودی به پایان خواهد رسید و تنها فاتحه ایست که نثار آن خواهیم کرد اگر پیشتر خود در آن نیفتیم!
اما جالب اینکه سرحلقه ها خود به خوبی توجیه شده اند و به خوبی با سیل توجیه ها از پس هر پرسشی نیز به ظاهر برمی آیند و سیل توجیه ها که این رای به فلانی نیست و نه به بهمانیست و به شخص ایشان نیست و به موقعیت اوست و نه به شخصیتش حقیقی که به شخصیت حقوقیش می باشد.
هفته پیش که هزاران در مقابل کوی دانشگاه و پس از کنگره حمایت از معین فریاد میزدیم: « عالیجناب سرخپوش ما همه گنجی شدیم!» کداممان به این شک افتادیم که چه بسیاری از ما هفته در پیشش نه خود که بسیاری دیگر را با تئوری «بدتر به از بدترین» به پای صندوق خواهیم کشاند. براستی اخلاق در این میان چه جایگاهی دارد؟

Posted by: بهنام at June 24, 2005 12:48 PM

من شما را دوست دارم آقای معروفی، کتاب های شما را بارها خوانده ام و لذت برده ام و ... ولی ادبیاتی که این روزها به کار می برید شایسته شما نیست. ما در ایران زندگی می کنیم و می خواهیم که بهتر زندگی کنیم. انتخابات یک پیام برای شما تحریمی ها و یک پیام برای ما رای دهندگان به معین داشت: همه ما ول معطلیم. تلخ است آقای معروفی ... خیلی تلخ است. ولی تمام ماجراهای شما جز برای یک اقلیت یک هزارم درصدی هیچ اهمیتی ندارد. می دانم تلخ است آقای معروفی ... ولی یک بار هم که شده درست به قضایا نگاه کنیم.

Posted by: بابک at June 24, 2005 11:55 AM

زيبا ولي ارمان گرايانه . خيال بردازي زيادي ما را از واقعيت دور مي كند. سياست بازي با واقعيات بيراموني است نه آرزوهاي دست نيافتني

Posted by: reza at June 24, 2005 11:52 AM

وقتی که از دالان فلزی می گذری پشمالو! آن وقت است که خيلی دوستت دازم! وقتی که ضربه ی آخر را می زنند با چکش الکتريکی! آن وقت است که چشم هات از کنار دهان پايين می آيد! آن وقت است!!! ... اين ها حرف های واترز است؟! شگفتا! برای دولت آبادی نوشته؟! اوه نه! برای گوسفند نوشته! آره! اسم ترانه هم بود گوسفند ( يا شايد کشتی!!!!...همان کشتی که می نی بوس اش در راه ارمنستان بود!...)/ چيزی نمانده! / بوی پشم چينی می آيد! ...بوی قيچی! / برادران ِ «روشن-فک»، با فک های روشنشان مدام دود می کنند!...قطار های جنگ جهانی ِ صفرم ، از ایستگاه هایی که از نمک بریده شده ، دارند حرکت ِ هی می کنند! ...حرکت ِ مجاز! اوه! برادران بع بع کنيد! فاشيست ها در راه اند!اوه خواهران! سم بکوبيد! بوناپارتيسم مذهبی دارد لخت می شود! آقا جلويش را بگيريد! يک جوری بميريد که جلويش گرفته شود! آقا ! آقا! بگيريد! بگيريد! /آقا ولش کنيد! جلويش را زياد هم نگيريد ! خوبيت ندارد! / جدن که حمق ِ وطنی گلو هايی دارد بلند! ناگهان همه پوستشان را فِر ِ چند هزار ساله زده اند! مد شده است ...ها؟!/ روح دارد از يک سوراخی بيرون می رود!!!! بگيرش آقا! بگيرش جلو! جلوش را بگير! ما نبوديم آقا ! خودش افتاد! خودش يک دفعه از دستمان افتاد!( فکر بد نکنید! رای را می گویم) که اين « انقلاب نيلوفري» ست؟! خودش خشک می شود می افتد انشاالله! (فکر بد نکنيد! نيلوفر را می گويم! ) جدن بعض ِ اشخاص شلوار راه راه ِ وارنه پوشيده اند! يک گردو هم روی دماغ شان سبز شده؛ و در شب های نمايش سرخ می شود گویا! دوستان از چه می ترسند من يکی که نمی فهمم! کار مهمی می کنند که قرار است جلويشان را بگیرند؟ ( بگير آقا! بگيرش جلو جلويش را! ) حرف خاصی می زنند؟! / اوه! يا نگران زنانه-مردانه شدن پياده رو ها ؟!!!...ها!/جبهه ی ملی برای دفاع از جمهوریت!!!! از چه ؟! جمحوری ! چه؟! حوری! .... / اين لوده گی ها را که توبه کرده بودند...لای ران های فاحشه مداد جا مانده! آقا! برگرد! آقا! جلويش را بگير! مداد را بگير جلو! چنگالت را در کمر مدار کن و بپیچان! اسپاگتی های مداری و مدادی! مداد! بياندازش برادر! بوی عرق ِ انحنا می دهد! عرق های مار پيچ! پيچ می زند انتهای جهان در يک جايی! چرخ می خورد! و روح از يک حايی دارد سوراخ می شود! رو به بيرون می شود! بگير آقا! جلو تر!/اما برادری ندارم/هیچ گاه برادری از آن دست نداشته‌ام/که بگوید «آری»:/ناکسی که به طاعون آری بگوید و/نان آلوده‌اش را بپذیرد.( بامداد...خسته)

Posted by: Arman at June 24, 2005 11:24 AM

سلام آقای معروفی عزیز!
چشم آقای معروفی عزیز! به همین اندکی که مانده‌اید سرم را بالا می‌گیرم و اگر کسی هم مثل من فکر می‌کند، حتماً چنین می‌کند. چشم به دولت‌آبادی نداشته‌ام و ندارم. دولت‌آبادی اگر خودش را بکشد هم نمی‌تواند سال‌بلوا بنویسد؛ چون بلوا ندیده‌است. چون خودش دکتر معصوم است که این بار از مستر ملکوم خط می‌گیرد. اما آقای معروفی شما آیدین فروخفته‌ی ما نیستید. شما فریاد می‌کنید، صدایتان به دل می‌نشیند، این‌ها افتخار من و ما است. بهتان افتخار می‌کنم، از ته دل. همان‌طور که به هدایت افتخار می‌کنم و به شاملو و بهبهانی و اخوان و و و. خیلی هم کم نیستید آقای معروفی! اندیشه‌ی پاک‌تان را می‌پسندم و می‌ستایم که اندیشه ستودنی است نه شخص!
آقای معروفی، من هم خودفروشی نمی‌کنم. شناسنامه‌ام، هویت من است به مهر این انتخابات آلوده‌اش نمی‌کنم.
در جریان خرید دانشجویان بودم. نه از امروز که از 18 تیر 78 در پی خفه کردن دانشگاه تهران هستند و اکبر شاه که تا به حال به دانشگاه جز برای نماز جعه نیامده بود در تالار چمران احمد باطبی، مدافع آزادی بیان شد! باور کردنی است. این دانشگاه دیگر انجمن اسلامی ندارد! باورتان می‌شود؟! خب، چه می‌شود کرد؟! می‌مانیم و بر سر اندیشه‌مان تلاش می‌کنیم تا به جایی که در ایران برای زنده‌گی و نه زندان و بازجویی ببینم‌تان! کوه بیستون هم با وجود شماها کندنی است. فکر کنم الآن دولت‌آبادی هم بخواهد یا نخواهد، صدای کلفت‌تان و لیک دل‌نشین‌تان را می‌شنود! شما هنرمندان به قول مرحوم اخوان‌ثالث بر حکومت هستید نه با حکومت. بهتان افتخار می‌کنم. همین!
موفق باشید

Posted by: مهرداد at June 24, 2005 10:54 AM

آقاي هاشمي امير كبير ايران است. در صورتي كه احمدي نژاد آدم متحجر و عقب افتاده اي است كه از قيافه اش هم پيداست. اگر منصف باشين ميبينين كه حتي قتلهاي زنجيره اي در زمان آقاي خاتمي انجام گرفت. فراموش نكنيم آقاي احمدي نژاد به هيچ كس رحم نميكند. او حتي با تيغ زدن هم مخالف است. بايد به نويسندگان ايران آفرين گفت كه از كسي حمايت كردند كه مطمئنم به بهبود وضع فرهنگ كمك ميكند. چرا به شكل يك آدم حكومتي به آقاي هاشمي نگاه ميكنيد. بايد نويسندگان ما به خود بيايند و از لاك خود بيرون بيايند. واقعا روزنامه شرق روزنامه خوبي است. كسي مثل آقاي غلامي يك انسان به معناي واقعي است. حرفهاي ايشان خيلي منطقي بود . اين چهره اي كه از آقاي هاشمي ساخته اند خيلي هاش شايعه است و تندروهايي كه آنها را ساختند الان دست به دامن آقاي هاشمي شده اند. خوب بود شما به قول آقاي آغداشلو از ايران نميرفتيد تا ببينيد كه وضع اونطوري كه فكر ميكنيد نيست. نميگم راست نميگيد ولي همه حقيقت رو نميگيد. منصف باشيد آقاي معروفي و اغراق نكنيد. جون هاي ايراني همه طرفدار آقاي هاشمي هستن.

Posted by: Sim at June 24, 2005 10:47 AM

مي دانيد آقاي معروفي چيزهايي هست كه فقط من مي فهمم توي قلبم هست واسه هميشه مي مونه من به اين خاتمي اميد بسته بودم اولين رايم رو به اون دادم بچگي كردم قبول دارم خام حرف و خنده هاش شدم چهار ساله كه دارم تاوان يه تكه كاغذ رو پس مي دم پدرم من رو به حماقت متهم كرد روبروي خانواده دوستانم ايستادم به هيچ چيز نرسيدم ولي چرا به يك چيز رسيدم به سراب مرده شور اين اصلاحات را ببرند و مرده شور دلم رو كه نمي تونه آروم بگيره و از اين تكه كاغذ بگذره مي ترسم دوباره 4 سال ديگه تاوان پس بدم اينبار ديگه جوابم سخت تر از سيلي خواهد بود؟ نمي دانم....

Posted by: Rahil at June 24, 2005 10:17 AM

آقای معروفی عزیز. من هم مثل شما در ایران زندگی نمی کنم ولی برعکس شما به ایران رفت و آمد دارم. حاصل خاتمی تنها آنچه شما گفتید نبود. فایده هم ندارد برایتان بگویم که چه ها بود که گویا نمی خواهید بدانید و بپذیرید. اگر شهامت آن را می داشتید که همین امروز بلند شوید و بروید تهران و در خیابانها گشتی می زدید آن وقت چنین آسان تکلیف همقطارانتان را یکسره نمی کردید. یک چیز را که خارج نشین ها نمی توانند درباره ایران بپذیرند این است که مردم می خواهند زندگی کنند و دیگر با حماسه و انقلاب و قهرمانی میانه ای ندارند. آن نوزده میلیون اشتباه نکنید رای تحریمی ها نیست. بلکه بیشترش رای کسانی است که اوضاع سیاسی هیچ تغییری در وضیعتشان نمی دهد. واقعا اینقدر خوش بین هستید که فکر میکنید زن خانه دار شهرستانی به آن درجه از شعور سیاسی رسیده که انفعال سیاسی اش را به حساب تصمیم هوشمندانه اش می گذارید؟ بابا شما دیگر چقدر پرتید؟ چرا بلند نمی شوید بروید به کشورتان تا همین جور نبریده گز نکنید؟ از ترس جان؟ خوب دولت آبادی هم از ترس جان (چون که مثل شما خارج نشین نیست) باید میان بدو بدتر انتخاب کند که دست کم یکی از این دو یاد گرفته برای ساکت کردن آدم نکشد فقط دست و قلمش را بگیرد. شمای عزیز متاسفانه از خشم و خاطره سپری ساخته اید برای ندیدن و نشنیدن نسل جوان ایرانی که حاضر است هر توصیه ای را از شمای نویسنده اش بپذیرد جز انفعال و شما هم که گویا جز انفعال هیچ پیشنهاد جایگزینی برایش ندارید. اینها را کسی دارد برای شما می نویسد که درست مثل شما فقط و فقط به خاطر خاطره عزیز ی که شما هم از او نام بردید در دور دوم انتخابات شرکت نمی کند هرچند که منطقا می داند نها ل نازک طبقه متوسطی که در طول دهه اخیر پا گرفته است و می تواند منشا تغییرات آتی باشد و شمای خارج نشین شاهد رشد و تولدش نبودید باید حفظ شود . گمانم آنها که پا روی اصولشان می گذارند و به نفع آینده و با دل خون به هر حال در این نمایش شرکت می کنند از شمای تماشاچی که فقط گوجه فرنگی گندیده پرت می کنید یک قدم جلوترند.راستی چرا یک تک پا نمی روید ایران و خودتان را از این توهم بزرگ نمی رهانید؟ واقعا فکر میکنید هنوز اینقدر برای حکومت مهمید؟ حیف شماست که گرفتار چنین توهمی باشد. فکر می کردم شما همیشه می توانید چند قدم جلوتر حرکت کنید.

مريم خانم گرامی من،
خيلی اصرار داريد که يک توک پا بروم ايران، و من هم به ماندن در غربت هرگز اصرار نداشته‌ام، اما آن که می‌گوييد نوزده ميليون زن خانه‌دار از نظر سياسی کوچکترين درکی ندارند، همين‌جا چهار خط پايين‌تر حضور پررنگ يکی‌ش را می‌بينيد، همان که کنکور داشت و نمی‌توانست تايپ کند...
می‌دانيد که شما به شعور اين زن توهين کرده‌ايد؟ به من هرچه بگوييد، مهم نيست، بی کم و کاست انتشارش می‌دهم، اما خواهش می‌کنم به مردم کشورم "مهاجرانه" نگاه نکنيد.
ممکن است از جامعه جلو نباشم و لاک‌پشتی راه بروم، اما بارم سنگين است و زير لاک تبعيد نمی‌توان دويد. تنها می‌توان رفت؛ به سوی جايی که روزی وطنم بود.
با احترام
عباس معروفی

Posted by: maryam at June 24, 2005 10:05 AM

azizam zarafshan va akbar gangi yadet nareh, che asan ensanha dar irane ma beh froush miresand.

Posted by: ali at June 24, 2005 9:43 AM

سلام آقای معروفی
من به معین رای دادم چون میخواستم کشورم را ایرانی بسازد. دوست نداشتم ارتش آمریکا و سربازان امریکایی برای ما دموکراسی به ارمغان بیاورند و دوست نداشتم مثل عراقیان اینگونه تحقیر شویم که برای داشتن آزادی- دموکراسی - حقوق بشر و... نیاز به اسلحه و زور آمریکایی و غربی داریم. من رای دادم چون قهرمان سالاری و کاریزما پروری را به فراموشی سپردم . ایران امروز ما نیاز به قهرمان و اپوزیسیون و شاه و رهبر و... ندارد دوست داشتم با رای من و هموطنانم همه با هم بگوییم چه میخواهیم. استبداد و خشونت بایستیم و جبهه ای برای دموکراسی و حقوق بشر تشکیل دهیم . اما چه حیف و صد حیف که ایرانی هنوز رشد فرهنگی نکرده است. خارج نشینان و مخالفان فقط به فکر همان آمریکا و سر نیزه آمریکایی هستند بدون آن که بدانند ایرانیان هرگز تسلیم آمریکا نخواهند شد. عامه مردم نیز با وعده 50 هزار تومانی و یا با قول وام ازدواج و سادگی ظاهری چه آسان فریب میخورند و رای خود را به ارزانی میفروشند. ایرانی امروز نمی داند دموکراسی چیست و نمی خواهد بداند . برای او حقوق بشر اصلا نهادینه نشده و هرگز مسئله اش نیست و این است مصیبت امروز ما. در این وانفسا به نظر شما وظیفه ما چیست؟ وظیفه روشنفکر و نخبه چیست؟ آیا سکوت مطلق؟ آیا روشنگری و آگاهی بخشی به جامعه؟ آیا حضور در انتخابات و رای به هاشمی؟ آیا ناامیدی مطلق و یا امید واهی؟
من به هاشمی رای ندادم. ارزش رای و نظر خود را آنقدر بالاتر می دانم که آنرا در یک بازی مسخره خرج نمیکنم. بازی بد و بدتر بازی بد و و حشتناک و بازی سردار و سرباز!
اما در عین حال نمی توانم نگرانی خویش را پنهان کنم اگر احمدی نژاد تنها با آرایی نه چندان بیشتر رای آورد و حاکم شد پاسخ آیندگان را چه دهیم با اتفاقاتی که در پس این انتخابات اتفاق خواهد افتاد. درست است که تفاوتی چندان جدی میان این دو نیست و رای به هیچکدام نمیدهیم ؟ اما آینده را چطور ببینیم و برای آینده چه برنامه ای داریم؟؟؟ یا هاشمی با حمایت همه و نوعی دیکتاتوری روشنفکرانه و استبداد مستدل! یا احمدی نژاد سرخورده و عصبانی از روشنفکران و ایرانی با آینده ای نه چندان روشن!

به امید پیروزی ایران

Posted by: علی at June 24, 2005 9:18 AM

(نوشته زير را در پاسخ به مطلبي تحت عنوان (از كدام شرافت حرف مي زنيد آقاي معروفي) در وبلاگ پدرام رضايي زاده نوشته م...متاسفانه پيامگير وبلاگ ايشان باز نشد و اين نوشته هم آنقدر ساخته و پرداخته نيست كه بخواهد در چنين جايي مطرح شود و بيشتر چند خطيست از سر دلتنگي...به هر حال آن را اينجا قرار مي دهم بلكه بخواند):

آقاي رضايي زاده...آقای درد کشيده...!آقای ژورنالیست...باور کن من هم قصد ندارم کسی در این مملکت از نان خوردن بیفتد...همینطور نمی خواهم کلکسیون مصاحبه ها و مطالبت در روزنامه هاي رنگارنگ که اینطور با دقت و وسواس هر روز شماره می‌کنیشان ناقص بماند...ولی اگر شغلت اقتضا می کند که مخاطب را نادان فرض کنی(این در روزنامه نگاری یک اصل است!) دلم می‌خواهد با خودت صادق باشی...
پای ابوی را وسط نکش که اگر پدر تو سیلی خورده و تو آنقدر بزرگ بوده ای که بفهمی سیلی خوردن یعنی چه در زمانی بوده که همین هاشمی و هاشمی ها بر سر کار بوده اند...جدای از این مگر سیلی خور گناهش کمتر از سیلی زن است؟!
الحق که پسر همان پدری...اما هستند کسانی که پدرانشان با اولین کشیده توبه نامه ننوشتند و با چشم گریان و تن لرزان به خانه بازنگشتند...هیچگاه به خانه بازنگشتند...پدرانی که روزی رویای آزادی را داشتند این شب ها کابوس اسارت نمی بینند...پدرانی که نفروختند قلمشان را به زندگی...! نفروختند شرافتشان را به زندگی...حتما می دانی کدام پدر ها را می‌گويم...پدرهايی که تو فرزندشان نيستی...
سرنوشت تو اين است که يک عمر با همه ی اين ترسها زندگی کنی!

Posted by: شراگیم at June 24, 2005 9:14 AM

آگهي مجلس ترحيم
بازگشت همه به سوي اوست×
سانحه دردناك سقوط قطار روشنفكران و فرهيختگان در جاده «اكبرشاه »تمام اميدوراران به استقلال روشنفكري را در غمي جانكاه فرو برد. از خداي منان طلب مغفرت براي روح آزادي خواه اين عزيزان مي كنيم و از درگاهش مي خواهيم تمامي عوامل اين حادثه را كه با ترساندن مرحومين، آن ها را در ترس منطقي خودشان شريك كردند و باعث اين حادثه مصيبت بار شدند به لعنت ابدي دچار سازد.
×(منظور از او آقاي هاشمي رفسنجاني است)

Posted by: Mohamad Reza jabari at June 24, 2005 8:29 AM

آقاي معروفي عزيز...لينك اين نوشته را اتفاقي در وبلاگ شبح ديدم...من هم با ديدن عكس و مطلب آقاي دولت آبادي در روزنامه شرق يكه خوردم...ايشان ضمن تمجيد از آرمانها و شخصيت احمدي نزاد(بله..درست خوانده ايد...تمجيد!) حمايت خود را از هاشمي اعلام كرده بود...!!(همان كاري كه كيارستمي كرد!!) حالا عده اي مي آيند شما را متهم مي كنند كه با ايشان خصومت ديرينه داشته ايد...!!!!(انگار آقايان نكته سنج از مطلب شما فقط چند خط مربوط به دولت آبادي اش را خوانده اند!)
من شما را درك مي كنم...بايد خون گريه كرد به حال مملكتي كه هنرمندان و نويسندگان و روشنفكرانش اينچنين ند...ولي از طرفي مي توان اميدوار بود...به نسلي كه رشد مي كند و دولت آبادي و دولت آبادي ها مراجع تقليدشان نيست...به همان چهل درصدي كه در خانه ماندند و ننگ انتخاب بد و بدتر را بر شناسنامه خود نزدند...بگذريم...
حق مطلب را به زيباترين شكل ممكن ادا كرده بوديد...آقاي معروفي عزيز...من از شما يك كتاب بيشتر نخوانده ام...فريدون سه پسر داشت...همان موقع احساس كردم كه انسان بزرگي پشت اين نوشته هاست... ولي امروز با شما احساس نزديكي مي كنم...احساس دوستي مي كنم...امروز شما براي من بيشتر از يك اسم پشت جلد يك كتاب هستيد...

(با اجازه لينك شما را اضافه كردم!)

Posted by: شراگیم at June 24, 2005 8:25 AM

اقای معروفی مهربان،
نمی خواستم دوباره ناله کنم و شما رو خسته تر که کامنتهای زیادی هست که وقت می ذارین و می خونین، ولی ... عجیب روزگاری است .
دلم خیلی گرفت... این همه به هنرمند و فیلمساز کشورم تو این غربت افتخار کردم و سعی کردم (هر چند خیلی ناچیز) اونا رو به دوستای غیر ایرانی ام معرفی کنم (با غرور)... بعد می بینم فیلم ساز جهانی ام که اخیرن کارای هنری دیگه ای هم به نمایش گذاشته با یه مشت دلیل بچه کودکستانی و بیسکوییت به هاشمی رای خواهد داد ... البته با بوق و کرنا...
فضای حرفاشون و توجیهاتشون انگار یه فیلم خوش ساخته و داستانی با پایانی بس خوش از والت دیسنی!!! فضای یه شهر خوش که تصادفن در یه مقطع زمانی برخی آدماش دچار فقر می شن و برخی برای نجات اون عده ، آرامانگرا... و این تنها گناهشونه.... نه قتلی و نه زوری و نه هیچ خفقانی و نه هیچ درد دیگه ای!!!!
تازه می گن:
" تو هم‌چنان بی‌دروغ «ما»ی سال ۵۷ را زنده می‌کنی." ... بی دروغ؟؟!!! کسی که تا اینجا همه ی راه رو با دروغ و ریا پیموده ...!!!
افسوس که چه روزگار سردی است !!!
نمی خواستم مزاحم شما بشم .. اما از ایشون نشونه و وبلاگ و یا سایتی نداشتم که به خودشون بگم : در همون اندازه ی کارهای هنری و فیلماتون بمونید لطفن.
............

Posted by: anita at June 24, 2005 7:43 AM

با سلام
مقاله شما را خواندم این مقاله در قسمت خبرهای تازه سایت ایران خبر و همچنین در هفته نامه ایران خبر که فردا 3 تیر منتشر می شود چاپ شد.
سربلند و پیروز باشید.
www.irankhabar.ca

Posted by: Irankhabar at June 24, 2005 6:21 AM

درود بر تو فرزند پاك ايران زمين
اين خيمه شب بازي چيزي نيست جز همان كه به بهترين گونه آن را "مراسم پوز زني" نام نهادي
با سپاس از تو
همواره پيروز و تندرست باشي

Posted by: sam at June 24, 2005 5:59 AM

سلام آَقاي معروفي
واقعا فوق العاده گفتيد. مطلبتون رو براي چند نفر از دوستانم فرستادم. اميدوارم عقلشون سر جاش بياد نرن راي بدن.
آرزو

Posted by: Arezoo at June 24, 2005 5:38 AM

سلام آقاي معروفي. کنکور داشت. نمي تونست خودش تايپ کنه.اون خوند ومن نوشتم. مي دونم که حتي وقت نداشته اديتش کنه. گفت فقط تو پونزده دقيقه نوشتش. من هم سعي کردم دستکاريش نکنم. ازم خواست تو وبلاگش بزارم. گفتم صلاح نيست. گفتم سعي مي کنم بهترين جا رو براش پيدا بکنم. و بهترين جا اينجا بود. حداقلش مي دونم شما مي خونيدش. اين برامون کافيه.

حرفهايي که اين مدت شنيدم خيلي اذيتم مي کنه. اينکه هر روز وقتي غذا مي خورم حالم بهم مي خوره. همه مي پرسن چي خوردي باز؟ ولي من چيزي نخوردم. حرفايي تو دلم انباشته شده که هر ازگاهي اينحوري بيرون ريخته ميشه. خيلي حرفا شنيدم. خيلي فحش ها، حيلي متلک ها و ناسزاها.. عزيزي با خنده اي شيطنت آميزي گفت. چه فرقي مي کنه هاشمي، معين شايدم کروبي. براي تو و خانواده ات که فرقي نمي کنه. وقتي صداي گرفته من رو شنيد گفت ناراحت نشو از من. و چند ساعت بعد دوباره دوستي گفت هاشمي که بياد نون شما تو روغنه. بغض کردم، داشتم خفه مي شدم. گفت ناراخت نشو مي دوني که من دوست دارم باهات شوخي کنم. ولي امروز ديگه احتمالا دارم خفه مي شم. فردا دور دومه. همه اين مدت سکوت کردم. هيچي نگفتم. ولي مي خوام الان بگم من قصد ندارم به هاشمي راي بدم که احمدي نژاد رييس جمهور نشه. اگر احمدي نژاد حکم گرداب رو برام داشته باشه هاشمي حکم مرداب رو داره. من ماهي سياه کوچولوام. مي خوام برسم به دريا. حاضر نيستم با يه قطره آب سر خودمو شيره بمالم. حاضرم خفه شم ولي خودم رو گول نزنم.نه هاشمي رودخونه ايه براي رسيدن به دريا نه احمدي نژاد. شايد خاتمي بركه اي بود ولي براي من اينا حتي يه قطره آب هم نيستند. پس من قناعت مي کنم به گودال تنگ و تاريک خودم و نه اسير گرداب مي شم و نه از ترس گرداب خودم رو به مرداب مي اندازم.

خسته ام از مردمان بادمسلک. از پشه هايي که باد رهبرشونه. تا ديروز هاشمي ستمکارترين مردم بود و امروز محمود دولت ابادي ها، معماريان ها، مزروعي ها، نبوي ها، معين ها و تاج زاده ها و خيلي کله گنده ترها از اون حمايت مي کنن. براي چي خودمون رو بازي بديم؟ هاشمي يا احمدي نژاد چه فرقي مي کنن؟ هر دو يکيند! راي من وتو اگه باعث رييس جمهور شدن هاشمي هم بشه باز هم يه آري به اين حکومته. به اين حکومت خشک مغز که رهبرش واسه موندن يه آدمي مثل احمدي نژاد رو علم مي کنه. يه راي آري به قاضي مرتضوي که بازم گنجي ها و زرافشان ها و نجمه ها رو به زندان بفرسته. خسته ام از اين مردم حزب باد. مردمي که فقط به فکر منافع خودشونن و نهايت آمالشون شده هاشمي. هاشمي که حتي نتونست بجه هاي خودش رو جمع و جور کنه چه برسه به مملکت. مي دونم هاشمي رييس جمهور خواهد شد، قشر بازاري به هاشمي راي ميدن تا بيشتر بتونن غارت کنن. تا نونشون بازم تو روغن باشه. مي دونم هاشمي رييس جمهور خواهد شد. قشر جوان دنبال پارتي و عياشي به اون راي خواهد داد. تا با اومدن احمدي نژاد مجبور شه آستينش رو بلند کنه و دخترک رنگ و لعابش رو کمرنگ تر کنه. مي دونم که خيلي ها به خاطر دو وجب آستين و يه ماتيک خودشون رو مي فروشن. فقط مي مونيم من و تو! من و تو که مي خوايم آزادي انديشه داشته باشيم. ما که نگران تن فروشي آن دخترکيم. و نگران آن پسري گه از روي ناچاري خواهرش را به تن فروشي وا مي دارد. ما نگران آن مادري هستيم که براي نديدن زجر گرسنگي فرزندش خودسوزي مي کند. و اون نويسنه اي كه تو زندان از گرسنگي مي ميره.

واي خداي من! خسته ام!‌خيلي خسته! بغص گلوم را بسته. چه کسي به داد من و تو مي رسه و چه کسي برامون آزادي را به ارمغان مياره؟ خداي من معروفي از درد به خودش مي پيچه.زرافشان اولين نيازهاي حيات را، خوردن را براي آزادي تحمل مي كنه، گنجي به انفرادي مي ره. سيمين بر درب اوين تنهاست. عبادي فرياد مي زنه ولي فراموش شده . تو صدايت مدام گرفته است. و من مدام همه چيز را تو دلم مي ريزم. فقط يک چيز گوشهايم را پر کرده . صدايي که مي گه باز هم غارت نزديکه. مرگ نزديکه. فقر نزديکه. مرداب به زودي با وعده يک ماتيک و دو وجب آستين كمتر همه رو به درون خود خواهد کشيد.

مهرداد عزيزم،
بهش بگو سلام. بگو حالا شديم نوزده ميليون و سه نفر، که اهريمن را يکباره اهورا نديديم.
با احترام هميشه
عباس معروفی

Posted by: Mehrdad at June 24, 2005 4:50 AM

شركت 15 درصدي حاميان معين كه خود را يابنده ي بهترين گزينه ي اصلاحات در درون حاكميت مي دانستند هيچ ثمري نداشت جز بازار گرمي افزوني براي سرود فتح خواندن محافظه كاران و رهبر كاريزمايشان . پانزده درصدي هاي خوش خيال دوباره رو دست خوردند نه تنها از راسيستها بلكه اينبار حتي رهبران محبوب و متعهدشان به چهره ي آنها پوزخند زدند . جبهه ي مشاركت كه خود روزي از سينه چاكان تخريب صولت پوشالي رفسنجاني بود اينك او را يگانه اميد اصلاحات نوين مي نامد !! و از ياد نبرده ايم كه اصلاحات هاشمي جز پياده كردن بساط نويني جهت ادامه ي چپاول بروكراتها و مدل توسعه ي يك جانبه ي چيني چيزي در چنته ندارد .

و جالب اينجاست كه همين اصلاح طلبان صوري محور جدالشان با راسيتهاي افراطي روزي بر پايه ي مخالفت با مدل چيني توسعه استوار بود و حال به خاطر مصلحت متزلزلشان تمامي وعظهاي گذشته را با دغل كاري به فراموشي سپرده اند . مي خواهند از هاشمي ژاك شيراك بسازند ، همانطور كه 8 سال پيش از خاتمي گورباچف ساخته بودند و حماسه مضحك دوم خرداد را با راي 20 ميليون شيفته خوش خيال رقم زدند . به هر سان ما را با اين قمار بازان دون و پست كاري نيست ، طرف سخن من تنها ملت ايرانند مخصوصا آن اقليت 15 درصدي كه با خيال خام ، معركه گردان اين جنگ يك سويه شده بودند . آن چيز كه به وضوح روشن و عيان است اين واقعيت است كه در منازعه ي پيش رو آنان كه در صف تحريم قرار گرفته اند حاميان حقيقي دموكراسي موعودند ، راي دادن در اين شرايط نابرابر و غير دموكراتيك توهين به آزادي است . راي دادن زير تيغ چكمه و نيزه ي از ما بهتران توهين به شعور انساني است . نتيجه ي اين خيمه شب بازي هرچه كه باشد ملت ايران چيزي را از دست نداده اند ، اصلا چيزي به كف نياورده بودند( جز زنجير) كه نگران از دست دادن آن باشند ، بگذاريد روضه خوانان مشاركت ، روزي نامه ي شرق كارگزاران ، مسعود بهنودها ، سيد ابرام ها و امير احمدي ها هر مزخرفي كه مي خواهند به اسم استدلال مدني سر هم كنند . مردم بايد گوش جانشان را از اين ترهات بي مغز خالي سازند . احمدي ن‍‍ژاد همان هاشمي است (البته از نوع ريش دارش ) . اينها ريش دار و بي ريششان ريشه در مرام ولايت دارند . ملت آگاه و مخصوصا آن اقليت بي گاه و خوش خيال بايستي مستقل از آواي پر صلاي مزدوران راه مستقل و ملي خود را بپيمايند و با تداوم تحريم فعال درس پر سوز 27 خرداد را در 3 تير نيز به حاميان حلقه به گوش اين سيستم بفهمانند .

Posted by: دادامن at June 24, 2005 1:59 AM

سلام آقاي معروفي. از نوشته هايتان پيداست كه بي اندازه عصباني هستيد و ميدانم با آدم عصباني نمي شود بحثي كرد. اما دوست داشتم اين حرفها را اينجا بنويسم چون اين روزها، روز و شبمان با بحث و جنگ اعصاب ميگذرد و خواستم شما نيز از ديدگاه كسي كه در اين فضا بسر مي برد با خبر شويد اگر چه ميدانم ما ايراني ها، هر اندازه روشنفكر، گوشمان بر حرفهايي كه نمي پسنديم بسته است. آقاي معروفي سوالي كه براي من مطرح است اينست كه چرا افرادي كه معتقد به نظر و راهكاري هستند، خود را به نقد نمي كشند؟ چرا تحريمي ها ثانيه اي زمان نميگذارند براي محاسبه آنكه اگر حاميان دكتر معين هم خانه نشين مي شدند باز مشروعيت نظام تاييد ميشد (دليلي كه تحريمي ها شب و روز به گوشمان خواندند) چرا نميخواهيم بپذيريم هنوز ايرانيان بسياري لزوم وجود دموكراسي را درك نكرده اند و شما نمي توانيد از اين طفل نو پا دونده اي بسازيد .با اين نوع گفتمان اين سوال در ذهن بوجود مي آيد كه آيا اگر شما با نظرات شيرين عبادي مخالف بوديد باز هم اينگونه درباره اش صحبت مي كرديد؟ امروز بهنود و نبوي و دولت آبادي را به فحش و ناسزا ميكشيد و فردا مي شود انتظار داشت شيرين عبادي و هر كسيكه حرفهايش به مذاق شما خوش نيايد را در ليست خائنين به مملكت قرار دهيد. بنظرم اگر خود را مانند احزابي تندرو داخل و خارج كه امروز گرفتارشان شده ايم نتوانيم به نقد بكشيم و اشتباهات خود را به گردن اين و آن بيندازيم ما هم گرفتار جمود و تندروي ميشويم. آنقدر از اين نظام متنفر هستيد كه تنها بدنبال راهي براي سرنگوني اش ميگرديد. ميخواهيد به هر قيمتي به اين هدف برسيد و متاسفانه به هر قيمتي. منتظر هستيد تا نظريه رفراندوم تان(؟) را مردمي كه در سال، متوسط، سه دقيقه مطالعه دارند بخوانند و با هم تصميم بگيرند كه عدم مشروعيت نظام را ثابت كنند.آنقدر عجله داريد براي رسيدن به هدفتان كه حتي حاضر نشديد با نظر اكثريت جوانان همراه شويد و به آن احترام بگذاريد.مدام گفتيد خاتمي سوپاپ حكومت است و چه و چه اما حساب اين را نكرديد كه خاتمي و جريان فكري پشتش دستاوردهاي مثبتي را نيز داشت. هيچ نظري در مورد انتخاب هاشمي ندارم و واقعيت اينست كه من هم بين شخص هاشمي و احمدي نژاد تفاوتي نمي بينم و من هم مثل شما از كسانيكه مدعي روشنفكري اند ناراحتم اما نه بخاطر حرفهاي امروزشان بلكه بخاطر سكوت ديروزشان ولي اين عادت را ندارم كه ذهنم را به روي بررسي همه راه حل ها ببندم و ميدانم چاره اين درد را خود بايد كنم پس سعي ميكنم بهترين راه را نتخاب كنم، بهترين راه را كه با منافع شخصي (كه نميدانم چرا مدام كوبيده ميشود) و منافع كشورم سازگار باشد و شما نيز به حكم دموكراسي تنها ميتوانيد آنرا نقادي كنيد. آقاي معروفي عزيز ما با سياستمداران بزرگي طرف هستيم و مدعاي اين حرف انتظار 26 ساله گروههاي مختلف براي سرنگوني اش است. آنقدر سياستمدار هستند كه حتي شما را هم در بازي خود شريك ميكنند بي آنكه خودتان با خبر شويد. هيچكس به اندازه آنها از تحريم شما و امثال شما ذوق زده و خوشحال نشد و احتمالا بخشي از عصبانيت افرادي كه نظريه تحريم را دنبال ميكردند نيز به همين دليل است. به باور من اشتباه اصلاح طلبان اين بود كه وقت زيادي را براي راضي كردن تحريمي ها سوزاندند زماني را كه اگر در بين طبقات ديگر هزينه ميكردند نتيجه بهتري مي گرفتند. برايم جالب است كه شما دو روي سكه سياست اين جماعت را نمي بينيد و مي گوييد با حكم حكومتي تنور انتخابات را داغ كردند اما نمي گوييد امثال شما را در نظريه تان راسخ تر كردندو در نتيجه، آراي اصلاح طلبان را كاهش دادند. كاش اينجا بوديد. در ميان مردم گشتي ميزديد و مي ديديد كه اين جامعه هنوز نياز به رشد فرهنگي دارد. با اين وضع كه كسي حرف ديگري را حتي نمي خواهد بشنود در صورت بوجود آمدن انقلاب تنها مي توان انتظار كشتاري بيشتر و خشونت بار تر از سالهاي 61و67 را داشته باشيم.
آقاي معروفي عزيز اگر شما قرار است بعد از آمدن آمريكا به وطن برگرديد اميدوارم از نظرات شما در خارج از ايران تا هميشه لذت ببرم. و در ضمن اگر در نوشته هايم نظري مي بينيد اشتباه، آنرا به حساب تجربه نداشته ام بگذاريد و مرا از آن اشتباهات مطلع كنيد.
خوش باشيد

آيدای عزيزم،
يک بار در همين صفحه نوشتم که من در تمامی سالهای سياه جنگ، سال شصت، سال شصت و هفت، و دوران تلخ و هشت ساله‌ی همين هاشمی که با کشته شدن ميرعلايی و سيرجانی و بسياری از دوستانم طی شد، در ايران بودم. فقط دوران "خوش اصلاحات هشت ساله" را در تبعيد گذراندم. دورانی که دستاوردش انتخاب دو اهريمن شد، يک آمر و يک قاتل.
شبی يادم هست در تابستان هفتاد و چهار که تا پنج صبح از سياه‌پوشان کتک خوردم، و هرکس موقع زدن می‌گفت: «مادرجنده! جايزه می‌دی؟» و اين درست دو هفته بعد از مراسم جايزه‌ی گردون بود. بعد که (نه برای دادخواهی، بلکه برای ثبت رسمی ماجرا) نامه‌ای به رييس جمهور وقت نوشتم. هفته‌ی بعد نامه‌ای از دفتر وزير کشور (بشارتی) به دستم رسيد مبنی بر دستور رييس جمهور از عدم امنيت جانی يک نويسنده و مدير يک مجله که «فوراً رسيدگی شود» اما آيدای عزيز، تا دو ماه هر جا می‌رفتم پاسبان‌ها مرا می‌گرفتند و به اتهام قاچاقچی در خيابان بازرسی بدنی‌ام می‌کردند، مرا به ديوار می‌چسباندند، لباس‌هام را جلو مردم در می‌آوردند، توهين می‌کردند، گاهی کشيده‌ای...
می‌دانی؟ روزگار نکبتی بدی بود. از دوران احمدی‌نژاد هم بدتر بود. با اينحال هنوز می‌نوشتم، انتشار می‌دادم، و هرگز دلم نمی‌خواست وطنم را ترک کنم.بقيه‌اش از شدت فشار سعيد امامی بر ما اينجور شد.
و راستی يادتان نرود، ما تحريمی‌ها نوزده ميليون نفريم؛ بی تقلب، نوزده ميليون و يک نفر. صلح‌طلبان بازی را از وقتی باختند که ميرحسين موسوی بهشان گفت: «نه»! و آنها آدم نداشتند، برای همين پناه بردند به اهريمن.
با احترام/ عباس معروفی

Posted by: aida at June 24, 2005 1:58 AM

امشب، شب مرحله دوم انتخابات است... دو قسمت اول مطلب (تا سر قسمت مرحله با مرحله) را خوانده بودم که ميبايست می رفتم بيرون... فقط لينک مطلب را به دوستانم اميل کردم و رفتم... در راه بی اختيار اشکم سرازير شد...ميدانی برای چه؟ اشک ميريختم و دلم برای ملتم ميسوخت که اگر روشنفکرش اينست، وای به حال باقی.
باورم نمی شد که نويسندگان از هاشمی که بيشترين ضربه را به او زد، حمايت کنند! همش زير لب ميگفتم دولت آبادی تو چرا؟ اسکندرفر تو چرا؟!
با تمام احترامی که برای استاد دولت آبادی قايلم، اينقدر از اين حمايت در شوک بودم که ميخواستم برم درب منزلش بنشينم و بپرسم که آيا واقعاً از هاشمی حمايت کردی؟ و اگه گفت آری بگريم و بگويم تا مرا راضی نکنی که چرا بايد به او رأی دهم از منزلت خارج نمی شوم!
از بيرون که بر گشتم آمدم ادامه مطلب را خواندم... ديدم که همانی است که در دلم بود... و 2 ساعت هنگام رانندگی برايش می گريستم!... همان بود... ممنونم

عزيزم،
در اين فضای تبليغاتی صلح‌طلبان جوری از حريف حرف می‌زنند، و تشويش به جان جامعه می‌اندازند که انگار سالها شهردارشان نبوده، آدمخوار بوده، از جنگل‌های آمازون فرار کرده که ايران را با جوان‌هاش بپزد و بخورد.
چرا راستی تا بيست روز پيش افشايش نکردند؟ مگر خودشان نماينده و وکيل و وزير نبودند؟ چرا مغز اصلاحات که هشت سال معاون وزارت اطلاعات بوده پرونده‌ی اين تير خلاص‌زن را رو نمی‌کند؟ برای چه وقتی نگه داشته بودند؟ برای دوئل انتخاباتی؟
و راستی چقدر پلشت بودند اين جماعت که دولت‌آبادی و بقيه‌ی هنرمندان ما و اعتبار جامعه‌ی ما را خرج آمر قال‌های زنجيره‌ای کردند؟ آنها که اينهمه بوق و کرنا دارند، چرا از جيب ملت خوردند؟
و راستی گنجی چرا در زندان است؟ زرافشان چرا در زندان است؟
با احترام/ عباس معروفی

Posted by: یک داغ دار انتخابات at June 24, 2005 1:45 AM

استاد معروفي عزيز
دوست عزيز؛ بيا و تکليف کشورت را خودت مشخص کن، اميد بستن به امريکا و انقلابي ديگر سرنوشتي بهتر از عراق فعلی را برای کشورت رقم نميزند!!!
ايرانی عزيز؛ من نه برای امروز و فردا که برای هميشه و تفکرمان ميگويم...من؛ تو و ماييم که ايران را ميسازم!
دوست خوبم؛ کاری کن که کورش کبير صداي پاي قدمهاي خويش را بر امپراتوري گسترده اش باز شنود.
اگر انتخابات ترحیم شود، قطعا احمدی نژاد رای خواهد آورد. شرمسارم که بگویم در پس گفته های کسانی که امروز، در انتخاب میان احمدی نژاد و هاشمی تحریم را انتخاب می کنند و یا حتی صراحتا می گویند که برای یکدست شدن حاکمیت به احمدی نژاد رای می دهند، نوعی امید به شورش و انقلاب و یا دخالت آمریکا نهفته است.

Posted by: kangoron_e_kamtar at June 24, 2005 1:43 AM

آقای معروفی عزيز
اين نوشته‌ی شما برای ثبت در تاريخ لازم بود. آنچه درکش برای من در خواندن نظرها و يا بعضی از مقالات مشکل است اين است که بعضی از مخالفان عقيده‌ی امثال شما به جای ارائه‌ی دليل (که احتمالاً ندارند)، اظهار نظر را مختص ساکنين کشور می‌دانند، نه تبعيديان. (قافيه که تنگ آمد...)
توماس مان که نازی‌ها سايه‌اش را با تير می‌زدند، در تبعيد از طريق بی بی سی برای هموطنانش صحبت می‌کرد. پس از جنگ هم به آلمان باز نگشت.
برتولت برشت زمان جنگ در تبعيد به‌سر ‌برد، و با نازی‌ها مبارزه کرد.
مارلن ديتريش حتا پاسپورت آمريکايی گرفت و برای سربازان متفقين در جبهه آواز خواند، و بعد هم در فرانسه اقامت گزيد. سولژنيتسين و...
آقای معروفی، اگر سيد ابراهيم گويا را رنجانديد تاراحت نباشيد. ميليون‌ها ايرانی دوست واقعی شما هستند.
با سلام - مسعود

Posted by: مسعود at June 24, 2005 12:07 AM

نويسندگان ايراني در خاتمي به يك مشت انگل بي خايه بدل شده اند وقتي نبض حيات تو روزنامه مثلا شرق باشد و كافه نشر چشمه و هيچ پايگاه مستقل ديگري نداشته باشي همين ميشود. روزنامه شرق با حال دادن به روشنفكران آنها را تبديل به نوكر روز مباداي خود كرد. و خوب هم جواب داد. اگر احمدي نژاد سامي را كشته است هاشمي روح ملتي را كشته است. هاشمي جامعه اي را بدل به گله اي گرگ صفت كرد. هاشمي قاتل شرافت و انسانيت ايراني است.

Posted by: Shahrouz Rahmani at June 24, 2005 12:04 AM

استاد معروفي عزيز... نه ببخشيد جناب معروفي. چقدر بايد به اين حرافي هاي جماعت نسل پيشين گوش بدهيم؟ چرا شما نسل هاي قبلي انقدر اصرار روي آدم فروش بودن همديگر داريد؟ مگر در دوران بعد از نازيسم زندگي ميكنيم؟ كه بايد فرانسه فروش ها را معرفي كنيم؟ وقتي سفر به انتهاي شب سلين را خواندم و بعد داستان زندگي او را چقدر به كساني كه سلين را متهم به خيانت ميكردند ميخنديدم و امروز به شما و هركسي كه در اين بلبشوي انتخابات كينه هاي قديمي را وسط بياورد. نويسنده محبوب من. به عنوان كسي كه حداقل از لحاظ آماري نويسنده ايراني به حساب مي‌آيد و بارها افتخار مشاهده و صحبت با دولت آبادي را دارم نصيحتي ميكنم كه اميدوارم از برادر كوچكتان بپذيريد. تا وقتي روشنفكران ما عليه هم تيغ بكشند بايد هم براي انتخاب بين بد و بدتر التماس دعا داشته باشيم. تمام كنيد جناب معروفي وقت خوبي براي تسويه حساب هاي شخصي نيست لطفا تمام كنيد. راستي معروفي عزيز گفته بوديد براي دفاع از گنجي و زرافشان به ايران برميگرديد سوالي كه دارم اينست آيا براي دفاع از ايشان مي‌اييد يا رسوا كردن كه هركه با شما مخالف است؟ فراموش نكنيم ايران براي همه ايرانيان است اگر روزي دولت آبادي بنا بر ادعاي شما آدم فروشي كرد امروز شما هم اورا فروختيد فرقي ميان شما نيست هردو متهميد و اين يعني مايوس شدن نسل من از بزرگان ادبياتش پايدار و صادق باشيد عزيز

Posted by: رضا حيراني at June 24, 2005 12:01 AM

اقاي معروفي عزيز، يك چيزي بگوييد كه بگنجد. بديهي است كه براي ما هم سخت است كه به پدرخوانده مافياي پول و قدرت راي بدهيم اما باور كنيد چاره ديگري نمي شناسيم. شما كه داغ و درفش سعيد امامي ها را تجربه كرده ايد ديگر چرا اينطور حرف مي زنيد؟ آيا راضي هستيد فضا به همان سالها برگردد؟ دولت آبادي آدم فروش است؟ خب، بر منكرش لعنت. اما باور كنيد شرايط طوري است كه حتي با وجود حمايت اين همه نويسنده و روشنفكر بازهم مطمئن نيستيم كه چه مي شود. زياد نگران حيثيت آن سه نسلي كه مي گوييد نباشيد. خيلي چيزها بر باد رفته. واقعا فكر مي كنيد براي چند درصد اين مردم مهم است كه دولت آبادي از هاشمي حمايت كرده باشد؟ اينجا مردم سرشان به كار خودشان گرم است و روشنفكران هم زور خودشان را مي زنند. هيچكدام هم باجي به هم نمي دهند. حكومت هم ساز خودش را مي زند.

Posted by: حسام at June 24, 2005 12:01 AM

سلام
آقاي معروفي ,
من شما را نميشناسم يا بهتر بگويم نميشناختم, تا به امروز .
صبحي تلويزيون رو باز كردم, از ايران ميگفت و انتخاباتي كه بوده و دنباله اش كه در راه است و طبق معمول مصاحبه با "كارشناس مسائل ايران" .
خانم كارشناس نتوانست حيرت خود را از اينهمه "كودني" كه از در و ديوار جوامع ايراني در حال فوران است پنهان كند و بسيار محترمانه گفت : "ايرانيان فراموشكارند!!!"
جاي شما " نه خالي" كشيك مفصلي داشتم ديشب و تا صبح چشم به هم نگذاشته بودم از تلفنهاي اين و آن بخش, "اتفاقات" كه حديث آشنائي است.
خانم كارشناس اما مرا به صفتي متهم كرده بود كه مدتهاست در پي آنم يعني "فراموشكاري"!!! خواب از سرم پراند!!
افسوس كه تلويزيون يك رسانه يكطرفه است وگرنه چاك دهانم را باز ميكردم و به خانم كارشناس ميگفتم "فراموشكار" خودتي و پدر و مادرت, اين وصله به من نميچسبد,
من نه تنها آنهمه درد و رنجي را كه "هاشمي رفسنجاني بهرماني" ( كامل نوشتم كه به فراموشكاري متهم نشوم) و خيل آدمكشانش و از جمله "احمدي نژاد" به من تحميل كردند "فراموش" نميكنم بلكه هر لحظه ام را با آنها "زندگي" ميكنم .
اما يك لحظه "ترديد" وادارم كرد كه در فضاي اينترنت پرسه بزنم شايد نمونه اي از ايرانيان "نه فراموشكار" بيابم براي تسلاي خشم فروخورده از بازهم توهيني ديگر, و يافتم, يافتم, يافتم....
آقاي "معروفي" ,
شما اولين كسي نبودي كه نامت را امروز صبح در ليست "نه فراموشكاران" ديدم, بيست ميليون قبل از شما با "نرفتن" خود را ثبت كرده بودند و هزاران از آنها جمله اي, برگي, نوشته اي در تائيد "انسانيت" خود, اما نوشته شما از همه زيباتر است, باور كن, از همه زيباتر...

كاش ميشد به گوش خانم "كارشناس مسائل ايران" نوشته هاي شما را فرياد زد, اما افسوس...
آقايان و خانمهائي (يا خانمها و آقايان, براي اينكه به پدرسالاري متهم نشويم)
كه قرار است به سردار سازندگي راي دهيد من شما را به "فراموشكاري" متهم نميكنم, نخير, شما "فراموشكار" نيستيد! چون اساسا بايد چيزي را ديد و تجربه كرد و بعد آن را "فراموش"!
شما مسلما زندان و شكنجه را تجربه نكرده ايد, مسلما خبر اعدام برادري, خواهري, خويش و قومي, دوستي... را نشنيده و سنگيني رنجش را تجربه نكرده ايد, و چقدر ابلهانه است تهمت "فراموشي" به شما!
نخير شما "فراموشكار" نيستيد شما "كاسبكاريد.
"
البته "كاسب حبيب خداست" در اين شكي نيست (اين را آخوند مسجد محله مان ميگفت).

"كاسب" يك چيزي ميدهد و يك چيزي ميگيرد و هم خدا راضي هم بنده خدا (باز هم همان آخوند) .

تو راي ميدهي (حالا به هر كي ) در عوض "آزادي"!!! دست دوست دخترت را بچلاني , مقنعه ات را كمي عقبتر بكشي(چه نعمتي!!) عرقت را بخوري و حشيشت را بكشي و سيخ و سنگت را . ويراژ بدهي با ماشينت (يا ماشين پاپا) سر هيچ چهارراهي هم لولوهاي "احمدي نژاد" نيستند كه دودره ات كنند.
"آزادي "فيلم بسازي , كمكت هم ميكنند جشنواره ببري و چند ميليون دلاري كاسب شوي و چند تائي را به نون خوردن برساني و ..
"آزادي" دلارت را بفروشي , يورو تاق بزني با قاچاق بندر و گمركي هم ندهي, دختر صفدر پينه دوز رو بندازي تو بغل شيخك دبي و كليه چپ پسر رحمن رو پيش فروش مريض سوئدي كني , به به چه كاسبي ميشه با اين "رفسنجاني".... آخه اونم از جنس خود شماست,
حالا هركي هم اومد و گفت "رفسنجاني" آدمكشه و "احمدي نژاد" نوچه اش, خارج نشين بي درده, انگار نه انگار كه همين خارج نشيانان بيدرد نقاب "رفسنجاني" رو پاره كردند و "احمدي نژاد"رو رسوا ...

آقاي معروفي,
اگر همه "آزاديخواهان"! ايران "فراموش" كرده اند و يا به كسب فروخته اند رنجهاي شما را و "گنجي" را و "زرافشان"را و "محمديها" را و ""باطبي" را و "امير انتظام" را و همه آن صد هزار خون ريخته را و ميليونها آبروي سوخته را, من "فراموش" نكرده ام .
هالو

Posted by: Haaloo at June 23, 2005 11:59 PM

من فكر مي كردم مردم ما حافظه ي سياسي خوبي ندارند اما در اين يك هفته فهميدم كه حتا نخبگان ما اصلن حافظه ندارند وباد را مي سنجند و پي كلاه خويشند.ديگر ازآنچه شنبه در ايران عزيز اعلام مي شود چندان ناراحت نيستم هنگامي كه اينهمه ساده لوح در ميان منورالفكر ها مي بينم.
من سد چندان از گريز شما خوشنود هستم حالا كه اين مقاله را خواندم.
وآن ابله شيك كه هي زادوولد هم مي كندو بهتر است بادسنجش را قوي تر كند تا اينكه به جاي تن شريف تو شلاق بخورد.

Posted by: محمد حسن at June 23, 2005 11:53 PM

خسته نباشي استاد. حرف دلها را زدي و قبيله‌ي زبانها را بي‌پرده كردي

Posted by: saeed at June 23, 2005 11:48 PM

سلام
ميخواستم چندتا كتاب خوب برام معرفي كنيد
از آثار خود و ديگر نويسنده ها
متشكرم

محمود عزيز
بيگانه (کامو) را بخوان، مسخ (کافکا)، دلتنگی‌های خيابان چهل و هشتم (سالينجر)، ناتور دشت (سالينجر)، باباگوريو (بالزاک)، جای خلی سلوچ (دولت‌آبادی)، نيمه‌ی تاريک ماه (گلشيری)، کتاب‌های گراهام گرين، «تجربه‌ی مدرنيته» و «جهان مدرن و ده نويسنده‌ی بزرگ»، سنج و صنوبر (مهناز کريمی)، کتاب‌های ماشااله آجودانی، مرگ در جنگل (ترجمه صفدر تقی‌زاده)، کارهای ابراهيم گلستان، بورخس، بهرام صادقی و...
وقتی تمام شد خبرم کن.
با احترام / عباس معروفی

Posted by: rahgozar at June 23, 2005 11:31 PM

سلام آقا جان. ما تا آخر به دردو جاني - آمر و آجر نه خواهيم گفت. شلاق و باطوم مي خوريم ولي خود را نمي فروشم. مجاني فروختن كه ديگر واويلاست. با اين جانيان كه به پير و جوان رحم نكردند تا ابد همراه نخواهم شد .

Posted by: nader at June 23, 2005 11:12 PM

و اما صفر .... آقاي معروفي ... اگه لطف كنيد و در زمينه تخصصي خودتان در اين وبلاگ نظر بديد بهتره .... حيف است كه افرادي مثثل من كه بيشتر به راهنمايي هاي ادبيتان نيازمنديم از بيانات سياسي كه معلوم نيست از كجاها سرچشمه ميگيرد روبرو شويم ......... اگر لطف كنيد از وبلاگم ديدن كنيد و نظرتان را در مورد داستان هاي مينيماليستي ام بيان فرماييد .... فكر كنم كار من و شما بهتر است رشد فرهنگي باشد ... ملتي كه فرهنگش رشد نگرده و منجمد باشد فقط با فحش و دشنام و زنده باد و مرده باد خواهد گنديد ...

Posted by: mosafer rahi at June 23, 2005 10:53 PM

معروفي عزيز من در انتخابات بر خلاف دور قبل شركت مي كنم احمدي نژاد خطرناك تر از اين حرفهاست اگر هاشمي به بعضي از اعمال دستور مي داد امثال احمدي نژاد عمل كننده بوده اند...زندان ماندن شما دوستان و دوستان عزيز ديگر و هزينه دادنتان براي رسانيدن جامعه به اكنون هست من نمي خواهم داشته فكري ام از دست بدهم نمي خواهم فضاي بسته و گنگ گذشته را تحمل كنم...وضعيت كم كم به نفع احمدي نژاد است او به روي احساسات مردم دست گذاشت تا مردم را به سمت خود بكشد و چه ساده اند اين مردم...ما در دور قبل نبايد راي ميداديم كه نداديم ولي حال از دست رفتن ايران مهم است نه شخص....اگه دوست داشتيد دلايل من براي راي دادن در وبلاگم هست...

Posted by: koorosh at June 23, 2005 10:39 PM

خیلی زیادی تندروی می کنید! با این الفاظ نمیشود مملکت ساخت! فکر نمی کنید تندروی هم مانند تحجر زیان آور باشد؟ شرایط موجود ما اینست! در کامنت ها پاسخ داده اید اگر کار آمریکا به ایران بکشد در کنارمان خواهید بود! آقای معروفی عزیز ما جنگ نمی خواهیم!!!!!! شما که از قاتل و آمر به قتل انتقاد می کنید آیا ایجاد زمینه برای جنگ را هم سطح آدم کشی و قتل نمی دانید؟ ما اتفاقاَ به آدمهای تندروی مانند شما احتیاج نداریم! شما با این فکر داغتان احتمال بیشتری هست که آدم ها را زیر تیغ بفرستید! بیشتر از احمدی نژاد و هاشمی! با افرادی مانند شما هم کشور درست نمی شود. ما به انسانهایی متعادل و فرهیخته نیازمندیم که آتش فکری آنها آرامش زندگی مردم را به رنگ خون نکنند. شما از آن دسته نیستید! شما که انقدر تند می روید که یک شبه آبروی دولت آبادی را زیر تیغ بردید! به شما هیچ اعتمادی نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

Posted by: ... at June 23, 2005 10:22 PM

مراسم پوززني را خواندم. هنوز در اين سرزمين شرافت هست. دلم مي خواد از خوشحالي گريه كنم. عباس عزيز... نويسنده با شرافت، از شهر حافظ دستانت را به گرمي مي فشارم و رويت را مي بوسم.
خيلي ها هستند كه ديگر هيچ چيزشان را نمي فروشند. صداي شان را بشنويد فاحشه هاي فرهنگي... هنوز عباس معروفي ها هستند كه ايراني احساس غرور كند. هنوز اميد هست.

Posted by: sam at June 23, 2005 8:59 PM

انديشه‌ای که شکست خورد ديگر درمان ندارد ..انفعال پیشتر در ۲۷ خرداد قصه را تمام کرد .. تمام آنان که در خانه ماندند و اکنون از ترس فرو ریختن همان خانه چنان آتش به وجودشان زده که کلید خانه را از ترس سپاه عرب به چنگیز می دهند .. صحبت از دور اندیشی نیست . قصه‌ی نابودی نسل است .. سقوط باورها .. استیصال همه گیر / دوست عزیز برای مرام کدام مکتب گریه میکنید..؟؟؟

Posted by: اندوه at June 23, 2005 8:49 PM

آقاي معروفي متاسفم . من هم اگر در يك كشور اروپائي بودم (حتي اگر به اجبار ...) براحتي شعار ميدادم براي شما هيچ فرقي نخواهد داشت كه كشور دست چه كسي بيفتد . حتي چه بهتر كه كشور دست يك گروه تروريست ارتجاعي بيفتد آنوقت راحتتر در باب آزادي قلمفرسائي خواهيد كرد ....متاسفم با اين نوشته هاتون تموم قالب عباس معروفي نويسنده محبوب را بهم ريختيد . نميشناسمتون همانطور كه شما نيز ما را كشور را و مشكلاتمونو نمي شناسيد .شما كماكان شعار بدهيد ولي من فردا با اشك و آه به هاشمي رفسنجاني (همون ديكتاتور جمهوري اسلامي ) راي ميدهم و اميدوارم او انتخاب شود . چون توي ايران زندگي ميكنم و تفاوت ديدگاهها را ميشناسم چون تفاوت هاشمي و احمدي نژاد را مي شناسم . متاسفم .......

Posted by: نرگس at June 23, 2005 7:49 PM

آقای معروفی عزیز، مدت هاست نوشته هایتان را می خوانم و دلشاد می شوم. دلشاد از اینکه هنوز هستند کسانی که این همه آزاده اند. تلخ می نویسید و زیبا . و به قول آندره تارکوفسکی "زیبایی جهان را نجات خواهد داد." مطلب آخرتان دلم را به درد آورد. محمود دولت آبادی خدای من است/ ...بود؟! و کلیدر و جای خالی سلوچ او نزدیک ترین دوستانم. آیدین آغداشلو با این همه عشقی که به این خاک دارد برای من مثل یک رؤیا شیرین و دل انگیز است/...بود ؟! من نمی دانم چه بر این مردم و این سرزمین می رود که چنین می شویم. فقط می دانم که از هر آنکس که خودش را / اندیشه اش را / قلمش را می فروشد بیزارم.
من هشت سال پیش به اصلاحات / خاتمی رای دادم و پای رؤیا/ آرزوی اصلاحات ایستادم.
هنوز هم فکر می کنم این راهی بود که باید می رفتیم. تجربه ای که باید کسب می کردیم تا دریابیم یک ذهنیت مرتجع ، هرگز...هرگز، اصلاح پذیر نیست. قانون اساسی ای که بر اساس احکام هزار و چهار صد سال پیش نوشته شده قابل اصلاح نیست. حتی اگر تمام وقت های جهان را به آن ببخشیم. و امروز معتقدم نافرمانی مدنی راه نجات است. شرکت نکردن در بازی های زشت و کثیف آنان که می توانند دولت آبادی ها و آغداشلوها را بخرند...
با مهر ، فروتنی و احترام ؛ ماندانا زندیان

خانم ماندانا زنديان، عزيزم،
هيچ نوشتنی برای من سخت‌تر از اين نبود که رو در روی دوست عزيزم، محمود دولت‌آبادی بايستم، گريستم و نوشتم، او برای من سمبول آزادگی بود، هرگاه هم به آلمان آمد با تمام احترام پذيرايی‌اش کردم، و آن چيزها را از ياد برده بودم، اما وقتی نامش را خرج آمر قتل‌های زنجيره‌ای کرد، مثل کوزه‌ی گلی برابر چشم‌هام وارفت، باورهای مرا فرو ريخت، و به تمام جوانی من پوزخند زد. وگرنه هرگز اين چيزها را نمی‌نوشتم. با اينحال آن خاطرات چيزهای شخصی نيستند، يادآوری موضع چپ گرفتن و يک جوان پرشور را خرد کردن است، يادآوری دردی که می‌کشم.
با احترام/ عباس معروفی

Posted by: ماندانا زندیان at June 23, 2005 7:14 PM

عباس معروفي عزيزمان! مي دانم كه هنوز هم آرام نداري. مي دانم.در اين روزها اشك هيچكداممان را مجال نمي دهد. ولي لطفا آرام باش. خود را به نيما بسپار. ببين كه اين درد تو تنها نيست. ببين عزيزمان! ببين كه اين درد مشترك است، پس آرامتر باش مهربان. خود را به نيما بسپار، ببين كه اين درد مشترك است:
من، چهره‌ام گرفته،
من، قايقم نشسته به خشكی.
با قايقم نشسته به خشكی، فرياد می‌زنم:
«وامانده در عذابم انداخته‌ست،
در راه پر مخافت اين ساحل خراب،
و فاصله‌ست آب،
امدادی ای رفيقان با من.»
گل كرده است پوزخندشان، اما،
بر من،
بر قايقم كه نه موزون،
بر حرفهايم در چه ره و رسم،
در التهابم از حد بيرون.
در التهابم از حد بيرون،
فرياد برمی‌آيد از من:
«در وقت مرگ كه با مرگ،
جز بيم نيستی و خطر نيست،
هزالی و جلافت و غوغای هست و نيست،
سهو است جز به پاس ضرر نيست»
با سهوشان،
من سهو می‌خرم.
از حرف‌های كامشكن‌شان،
من درد می‌برم.
خون از درون دردم سرريز می‌كند!
من آب را چگونه كنم خشك؟
فرياد می‌زنم.
من، چهره‌ام گرفته،
من، قايقم نشسته به خشكی،
مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست:
يكدست بی‌صداست.
من، دست من كمك ز دست شما می‌كند طلب.
فرياد من شكسته اگر در گلو، و گر
فرياد من رسا،
من از برای راه خلاص خود و شما،
فرياد می‌زنم.
فرياد می‌زنم!

مهرداد عزيزم
چقدر اين شعر را دوست دارم، و ممنون که فرصت ساختی تا بخوانمش اينجا.
ممنون.
عباس معروفی

Posted by: مهرداد at June 23, 2005 6:38 PM

آقای معروفی! کدام رفراندوم؟ به چه کسی؟ هيچ انديشيده ای که چه کسی ميتواند در اين رفراندون آزاد که شما از آن دم ميزنيد کانديد شود؟ کدام دولتمرد؟ کدام سياستمدار؟ کدام حزب؟ کدام گروه؟ رجوی؟ پهلوی؟ هخا؟ بنی صدر؟ کدام؟ بيست و هشت سال عمر گرفتم و هر چه ديدم نسخه بود و دستور. زور بود و باتون. شما که با دولت آبادی ها سروکار داشتی و روزی به زندان افتادی من چه؟ من که با کسی کاری نداشتم و فقط به جرمهای موهای جل زده ؛ روابط مشروع و نا مشروع کتک خوردم چه؟ من که در سن 17 سالگی در زمانی که شما با دولت ابادی ها رفت و آمد داشتيد به جرم عشق جلوی چشمان بدرم حد خوردم چه؟ 20 ميليون به اصلاحات رای دادند و همه از نسل من بودند و ان وقت از راه دور شما روشنفکران با تحريمتان ته مانده اميد به اصلاحات را به انقلاب چفيه مبدل کرديد. تازه مگر ما حرفی زديم؟ اقای معروفی من رای دادم و در اتاوا داخل سفارت شاهد گه کاری یک سينماگر تحريمی انقلابی بودم و حالم از بودنم به خورد. و بعد همه جا گفت که کتک خورده. نگذاريد دهنم را باز کنم. من هم دل بر دردی دارم. دم نميزنم.

Posted by: OMid JEsmi at June 23, 2005 6:22 PM

آقاي معروفي درود بر شما. مطلب زيبايتان را خواندم و بر خط به خط آن درود مي فرستم. حقايق و اندوه عميقي كه در ميان درياي اين نوشته موج مي زند، بانيِ غرقه ي تاريكچشمان شده است. نمي دانم تا به كي بايد خاموشي را ستايش كرد. تا به كي بايد صغير و بت پرست بود. در طول تاريخ بشري، چه بت ها كه به دست ايرانيان ساخته نشدند و همين پوشالي پيكران، چه سرنوشت هاي منحوس و زشتي را كه براي اين مردمِ جامانده در پسكوچه هاي ترحم و فراموشي دامن نزدند. دردا كه دوستان ما، بسياري به ظاهر وطنپرستان، با دلبستن به آنهايي كه بي پرده، خدا و مرادِ پرمدعايانِ تهي توشه شده اند، ننگِ وجود و زندگي را ابتياع مي كنند و براي ما، چنته اي جز ارزانيِ شرم و لعنت بر اين روزگار ٍچركين، باقي نمي گذارند.

فردا كه بر من و تو وزد باد مهرگان
آنگه شود پديد كه مرد و نامرد كيست

به اميد روزي كه تقويم زمانه، نويد "باد مهرگان" را در سراي ميهن، جار كشد.

اينور دنيا، از ميانِ ويرانه اي به نام وطن
محمد مهدي مرادي
23 ژوئن 2005

Posted by: M. Mehdi Moradi at June 23, 2005 5:49 PM

از قضا مردم خيلي بهتر از روشنفكر و هنرمندان مي دانند كه دارند چه مي كنند.اين يكي از خصوصيات جامعه ي ماست كه هميشه روشنفكران پشت سر عامه ي مردم حركت مي كنند نه پيشاپيش آنها.امروز روشنفكران و هنرمندان ما بدون هيچ تحليل دقيق و مشخصي به پرت وپلاگويي افتاده اند.هميشه به جهل اين مردم نفرين كردند و آنها را خوار شمردند وهمه ي وقايع تلخ و ناگوار تاريخي را به گردن آنها انداختند. اما امروز خود ساد ه لوحانه در دام فريب ونيرنگ سياست ورزان گرفتار شدند و به احياي رسم و آيين و سنت "قرباني" متوصل مي شوند.خيلي خوب است كه كنه عقايد و خواستگاه فكري اينها درمحك انتخاب آن هم در حساس ترين موقعيت تاريخي رسوا شده است.خوب است كه آينه ايي برابرشان نهاده شده و فرصتي كه ماهيت ترس خورده و ذليل خود را سير تماشا كنند.ببينند كه چقدر درلحظات حساس و موقعيت ساز براي يك تصميم گيري اصولي و صحيح ،فاقد دانش و بصيرت و دانايي هستند كه هميشه با تفخر به آن توده را نفهم لقب مي دادند.ببينند كه چطور مثل ابلهان به دام فريبكاران سياس و نيرنگ باز افتادند.اينها انگار طلسم شدند.يا خودشان را زده اند به آن راه.يعني به همين سادگي گول نظامي را مي خوردند كه عمري است مگر به فريب و دغلكاري وعده ي آزادي و عدالت نداده است؟ شعارهاي خاتمي در بدو ورودش يادشان رفته؟ هلهله ي انتخابات و داغ كردن تنور آن با به صحنه آوردن ناطق نوري و آن كشت و كشتار كه مگر افراد ساده و دانشجويان بيگناه تاوان آن را نداند ،فراموششان شده. كر و ناشنوا شدند كه نمي شنوند خود اينها دارند مي گويند براي ما فقط راي دادن ملت و مشروعيت به نظام هدف است نه چيز ديگري .نمي فهمند كه فردا چه هاشمي باشد چه احمدي نژاد كه هر دو زير يوغ ولايت مطلقه ي فقيه فرمان مي رانند در خواست مطالبات از هر نوع كه باشد عكس العملي مگر سركوب و فشار بيشتر اعمال نمي كنند.اي آدمهاي بيچاره و سرگردان .چه بر سر شما آمده كه اينطور خام و احمق شده ايد؟هيچ دير نيست.همين فردا خواهيد ديد.باز هم فريب ديگر .باز هم وارد شدن به بازي كه بازي گردانندگان آن پشت پرده دارند به ريش و گيس همه ي شما مي خندند.باشيدو ببينيد.برويد راي بدهيد.حمايت كنيد.شعار بنويسيد.دفاع كنيد.بعد از مدتي هم خون گريه كنيد و بپرسيد ازخودتان كه راستي چه معجوني بود آن روزهاكه ما خورديم و هوش ازسرمان پريده بود؟ ...آن هم قاشق و قاشق و از روي ميل؟

Posted by: ali at June 23, 2005 5:25 PM

آقاي معروفي شما داريد زمينه بازگشت تون رو بعد از پيروزي احمدي نژاد فراهم مي كنيد؟

اميد گرامی من
اگر شما اينجور فکر می‌کنيد، بگذاريد اين را من بگويم:
اگر برگردم، اين شانس را دارم که به قاتل بگويم جان مادرت نزن،
اما دستم به آمر نمی‌رسد
که هزاران تير خلاص‌زن دارد.
با احترام/ عباس معروفی

Posted by: omid at June 23, 2005 4:58 PM

عزیز دل!
می دانی چرا انقدر راحت سخن از تحریم می گویی؟ اصلا دقت کردی که چرا بیشتر وبلاگ های داخلی درگیر اینن که به کی رای بدن (مهم رای آوردن کسی نیست، مهم شرکت کردن است) و وبلاگ های خارج نشین بیشتر سخن از تحریم می کنن؟ اگر انقدر در ذهنیات خود غرقید که نمی توانید این نکته ء ساده را درک کنید من برایتان می گویم. برای اینکه مردم داخل کشور خطر بمب های بوش را روی سرشان بیشتر حس می کنند تا شما. ببینم چقدر برایتان فرق میکند؟ ایران مثل عراق ، یا ایران فعلی؟ مردم ایران می خواهند بگویند که ای دنیا ببین ما را. ما مشکلات خودمان را هر طور که باشد و هر چند سال طول بکشد خودمان آرو آروم حل می کنیم. لطفا با ما کاری نداشته باشید. ما دموکراسی شما را نمی خواهیم.
آقای عزیز، جناب معروفی!
با جرات تمام می گویم شرم کنید. شرم کنید از این گند روشنفکر یتان. میدانید، این اخلاقی نیست که اونور دنیا نشسته باشید و بدون توجه به معادلات جهانی، ذهنیات محدود نگر خودتان را به مردم داخل توصیه کنید. شرم کنید آقای روشنفکر.

Posted by: بی نام at June 23, 2005 4:49 PM

دوست عزيز وقتي ميگي: "این آمادگی در سطح ایران و جهان وجود داشت که انتخابات را در عرصه‌ی ملی و بین‌المللی بی اعتبار اعلام کند" به نظرم مياد كه هرگز خارج از ايران نبودي.. اگه بودي مي دونستي كه چيزي به اسم عرصه بين المللي وجود نداره.. هركسي داره ماست خودشو مي خوره و كسي بجز در مواقع شعارهاي تبليغاتي يادي از ايران نمي كنه. از زمان هاشمي رفسنجاني سران كشور ما به عنوان تروريست تحت تعقيب هستن و اين فشار بين المللي هنوز باعث نشده كه هيچكدومشون آخ بگن! اين قوم وحشي خودشون دستي دستي خودشونو سر جريان نيروگاهاي هسته اي تحت فشار بين المللي قرار ميدن و اصلا هم به تبعاتش فكر نمي كنن كه بخواد آزارشون بده! چرا فكر مي كني تحريم انتخابات فشاري بيشتر از حد تحملشون وارد مي كنه؟ و البته اين تحريم انتخابات بود كه باعث شد عامل قتلهاي زنجيره اي و ترور سران كرد و كسي كه مسئوليت وضيعت فعلي ايران به گردنشه به عنوان ناجي مردم انتخاب بشه! اين آشي بود كه تحريمي ها براي ما پختن اگه نه اينطوري آچمز نميشديم كه مجبور بشيم مملكت رو با منت تقديم اين قول كثيف بكنيم. حالا شما دوست عزيز مي توني انتخابات رو دوباره تحريم كني (بدون توجه به اينكه مرحله دوم انتخابات اصولا قابل تحريم نيست چون كم بودن تعداد شركت كننده ها به علت حذف شدن تعدادي از كانديداها كاملا عاديه) ولي به هر حال بايد تو هم دعا كني كه هاشمي برنده انتخابات بشه اگه نه اين آقاي احمدي نژاد تا چهار سال آينده همه امثال شما دوست عزيز رو اعدام مي كنه! اگه باور نمي كني وايسا و تماشا كن چون اين مرد بعد از انتخاب شدن كار ديگه اي نداره. اگر هم جزو دسته اي از مردم باشي كه در خارج از ايران زندگي مي كني طبيعيه كه فكر كني خب بهتره مردم انتخابات رو تحريم كنن و هر گهي كه بالا اومد انتخاب بشه و اگه مردم رو تو خيابون با شلاق و زنجير زدن هم عيبي نداره چون باعث ميشه كه مردم زودتر كارد با استخونشون برسه و دوباره يه انقلاب ديگه بكنن! اين بخصوص براي كساني كه در خارج از ايران زندگي مي كنن و قرار نيست بهاي اين شرايط رو بپردازن و كتك بخوردن و شكنجه بشن خيلي خوبه چون اينجور افراد تنها چيزي كه براشون مهمه اينه كه همه چيز هرچه زودتر اتفاق بيفته و اصلا براشون مهم نيست كه چند نفر كشته بشن يا چه بهايي براش پرداخته بشه.

به اميد سعادت همه ايرانيها.
فرهمند

Posted by: Farahmand at June 23, 2005 4:43 PM

سلام معروفي عزيز!
با حرفهايت كاملا موافقم. نمونه اش همين شعر است كه برايت ارسال
مي كنم. باور مي كني هيچكدام از نشريات اينترنتي كه ادعاي
آزادي و دمكراسي دارند اين شعر را چاپ نكردند. انگاري همه نمك گير پدرخوانده رفسنجاني هستند! مهم نيست. تا چراغي هنوز درخانه ملكوت هست، اميدوارم!

دوباره تو؟!
تويي كه تو نيستي و هميشه در هيات ما و ماري
دوباره تو؟!
بچه بودم
يكبار براي ما و زنان همسايه روضه خواندي
نمي دانم چاي دو رنگي كه برايت ريختند
چگونه تو را براي هميشه دو رنگ كرد؟
چندهزار بار بايد پاكت يكبار روضه خوانيت را
با بشكه بشكه نفت و هكتار هكتار پسته پس بدهم؟!
جعبه جعبه گيلاس و پرتقال فروشگاه (كورش) را دادم
تا صندوق صندوق دلار بحساب فروشگاه قدس حزب الله جيبت واريز كني!
آن قدر دروغ از دهانت پرتاب شد
كه نماز همه در دم باطل شد
امام زمان از دست تو و جمعه ها فراري است
و به يكشنبه هاي واتيكان پناه برده است!
ايستاده ام تا با مسيح باز مصلوب از رمان كازانتزاكيس بيرون بزنيم
دارم از اين همه سياه و سفيد بالا مي آورم
مافياي شكر و اسكله در جنگ با قبيله نفت و دلار
در و ديوار شهر تصوير توست با(عنتري كه لوطي اش مرده بود)!
هيچ چشمي دختران تو را در سواحل كيش و مديترانه نديد
مگر دوربين عكاس سابق كيهان
كه اينك با دوربين خبرگزاري فرانسه منتظر جشن تاجگذاري توست
از لندن تا كانادا اتوبان كرباسچي و فائزه است
بيچاره (عطا) كه خودش را به لقايش كه تو باشي بخشيد
و با (ماهاتير محمد) در چالوس كوالالامپور به كازينو مي رود
دندانهايم را براي خندان پسته هاي تو شكستم
تا گريه هاي مادرم را بر سر مزار برادر خون آلودم نبينم
از نفت و ويسكي و خاويار آقازاده هايت
تنها ودكاي دست سازبسيج شيراز نصيبم شد
من كور شدم
با اتوبوس ارمنستان
اين بار درست به دره پرتابم كن!
دختركم
فردا امتحان ادبيات دارد
پرسيد:
آزموده را آزمودن خطاست يعني چي؟!
گفتم فردا از مردم بپرس!
حميدرضا پويا/تهران 1/4/84

Posted by: hamidrezaa at June 23, 2005 4:28 PM

This is the last comment I write and today is the last time I check Iranian website I laugh all this show and fight is due to ministry of oil if there is a fight between Hashemi and Khameni’s son it is only because of increasing the price of oil to more than 50 dollars, even Khatami gave the ministry of oil to Zangeneh as the servant of Rafsanjani. Recntly Ahmadi Nejad said those who say we will attck to the young if we be lected are those people who have the ministry of interior from 64 to 72 he referred to Mohtashemi and Nori and he was right during mohatashei’ period those the young use to be attckled by carter to their face cloths and their hear were cut by knife and carter. I just have a question 4 years ago when Khatami was elected with 23 million votes and he had the parliament why the MPs and Khatami did not complain to the people who whipped the young while beaten to the trees or bars of parks or why just because of their cloths . Mofkhortalban or Shotormorgsefatan like Behzad Nabavi, Hajarian and Khatami brothers all tricked us and facing us to fight against each other I am really sorry for Behnoud who ignores tens of billion dollars contract from Hashemi’s son with Stat oil, BP ,Total and Shell and only talks about the trap from Khatamichian and Heshemichian made for us which is a big lie as reform and if you do not vote for us the worst will happen to you like Nateg or Ahmadi nejad; those Moftkhortalaban only think about their power and commission from contract with the European companies, I am sorry for Ehsan Naraghi who says Rafsanjani is person who is a nationalist about Iran and blame people who boycotted the election as people without brain. Oh do you remember 16 years ago when Hashemi was a person who was a moderate against hardliners as Mohtashemi and Rohanioun Mobarez, do you remember in the 4th parliament when people talked to vote for Rohaniyat who are the men of Hashemi but Rohanioun and Karobi want to make veil compulsory and it was the election where Asgarzadeh , Hajarian and Karobi were not elected those days Hajairan and Asgarzdeh use to have dirty face and scary beard like Ahmadi Nejad I the 4th parlimant election .But in the 5th parliament there was another trick Kargozarn vs Rohaniyat, and another trick 8 years ago by bringing Khatami. I just want to ask you who long we must be tricked by this old trap.

Posted by: ali at June 23, 2005 3:41 PM

آخرین نوشته تان را در سایت گذارده ایم ، چنانچه موافق نیستید اعلام بفرمایید.
سپاس

Posted by: Nasrema at June 23, 2005 3:37 PM

خیلی مقاله جالب و شفافی بود. و خیلی لذت بردم. متشکرم..... بدنیست اضافه بکنم بعضی از این کامنت گذاران محترم جهت پرخاش و اعتراض به آقای معروفی، خارج بودن ایشان را همچون گناهی کبیره فرض نموده اند. اتفاقا برای من که در داخل ایران زندگی می کنم، ایشان از خیلی از کسانی که در داخل کشور مسائل جاری ایران را تحلیل نموده اند، بهتر واقعیت ها را منعکس نموده. و با این اوصاف باید گفت هزار احسنت بر شخصی که مشکل کشورش را حتی از هزاران فرسنگ فاصله هم بهتر تشخیص می دهد.

Posted by: پسر شمالی at June 23, 2005 3:26 PM

درود.. مرور تاريخ نشان داده كه ايده اليسم هنرمندان نويسندگان و شاعران فلاسفه و ..و.. تقريبا جايي فرا زميني براي ايجاد ميطلبد .. همان ايده اليسم محبوب هم در ميان فشار سهمگين سياست از بين رفتنيست .. سياست يدون فريب روح ندارد .. چه آنان كه نظر به تحريم يا تائيد در اين شارلاتانيسم سياسي داشتند و دارند .. در خودماندگي تاريخي ايران را بروز ميدهند .. شاعر و در مجموع نويسندگان بايد روح جهان را كشف كنند .. نه در تائيد و تكذيب كالبد كثيف سياست محو شوند .. اكنون نگاه كه ميكنم خيلي ها در زمان سياسي خود مسخ خواهند شد ..و ادبيات روشنفكري و روشنگري ما فرا روي تاريخي خود هرگز كسب نخواهد كرد .. چرا كه در اكنون قدم ميزنند يا در گذشته ...بدرود

Posted by: اندوه at June 23, 2005 2:56 PM

Aghay maroofy ba ehteram bande farda raye midaham va dar kharej az keshvar zendegy mikonam. ba inke dar barg e rayam isme rafsanjani ra khaham nevesht valy dar asl be mokhalefat be aghay janaty va shoraye negahban ke goofteand be ahmadinejad ray daheed ray midaham. Balke be mokhalefat be rahbar ray midaham. dar intekhabat majles ke ray nadadim didim ke inha bareshan fargh nemikonad va khiely poroo hastand. pas ijaze daheed ke in manfey ra be tojeeh saheeh be mosbat tabdil konim. Va in an ast ke ray ma be rafsanjani rad rahbary va shoray e negahban va basijy ha hastand.

Posted by: Mehdi at June 23, 2005 2:25 PM

بد و بدتر و خوبتر و خوب چيستند؟ بد خوبتر از بدتر است؟ خوب بدتر از بد است؟
خوبتر بدتر است؟ بد از بدتر خوبتر است؟ بدتربدتر ازبداست ؟...
آهای
اي فراموشكاران از زمين جدا كنيد تن تان را و قد راست كنيد
و اگر نمي كنيد لااقل به ماتادور حمله كنيد.
بي شك بعد از اين نيزه رمق ايستادن هم نداريد

Posted by: abo at June 23, 2005 2:17 PM

آقاي معروفي عزيز سلام
از گردون تا اينجا خوانده ام نوشته هاي زيبايت را و باز هم تحسين ميكنم نوشته بسيار نغز و پر معنايت را من هم تحليلي نوشته ام خوشحال ميشوم نقد شما را در مورد آن بدانم
با تشكر

Posted by: بهروز at June 23, 2005 2:17 PM

همان كه گفتم.باز هم مي گويم.و اين بار با صدايي بلند تر و نه اما لزوما رسا تر كه رسايي گوش شنوا مي خواهد يا بهتر بگويم چشم بينا.كه شايد چشم بينا بهتر بشنود. حال كه به مرگمان گرفته اند تا به تب رضا دهيم با صدايي بلند تر از قبل فرياد مي زنم كه ما ملت هر بر باديم.

Posted by: BABIYELA at June 23, 2005 1:31 PM

ببخشيد آقاي معروفي. برايتان احترام بسياري قائلم.اما نظر شما بيشتر يك نظر احساسي و قومي است تا يك نظريه ي معتبر سياسي.اقوام مدرن انجمني قبايل روشنفكري و دسته بنديهاي بسته خودبزرگ بيني در اقشار پيشروي ما هيچ كم نيست.اين حمايتي كه شما از آن سخن مي گوييد يك استراتژي معمول سياسي است.و همه بايد بدانند كه سياست نه شوخي دارد و نه احساس و دوستي مي شناسد.سياست بر پايه ي تعقلي براي آينده.براي منفعت طلبيدن و بدست آوردن متولد شده و جايي براي اين حرفها نمي گذارد.سياست يعني من از چه راهي بروم كه زودتر به اين برسم كه همين عاليجناب روزي جوابگوي من شود.اين يك بازي هوشمندانه است.عصر انقلابهاي چريكي و آدمهاي جان بر كف گذشته است و مني كه دوره ي دوم زندگيم را مي گذرانم مي خواهم زندگي كنم .

Posted by: نقطه الف at June 23, 2005 1:16 PM

آقای معروفی روزی که آمریکا به ایران حمله کرد دلم می خواهد قیافه شما را ببینم. من هم اگر جای امنی نشسته بودم دم از شرافت می زدم. شرافت یعنی آدم در خطر باشد و پای حرفش بایستد نه اینکه از زندگی بقیه مایه بگذارد. شما با این همه سن و سال آنقدر بچه و رگ گردن باد بده هستید که فرق دوغ و دوشاب را نمی فهمید. جنگیدن خیلی راحت است وقتی دیگران بناست که بمیرند. مرد باشد عباس!

سروش عزيزم،
فکر می کنم تا اينجا يک چيز را چندين هزاربار شنيده ام. اينکه مرد باش! شرافت داشته باش! بيا توی زندان کنار گنجی شعار بده و...
راستش من يعنی عباس معروفی در تمام سالهای مصيبت که همين رفسنجانی صدهزار بار خطرناکتر و فاشيست تر از آن يکی بود، در سالهای جنگ، و تمامی سال های رنج و خون و درد و مصيبت و زندان و اعدام و سال شصت و خاموشی موحش جنگ و بعد از جنگ در ايران و در کنار شما بودم.
همين هشت سال خوش و خرم را در خدمت شما نبوده ام. همين هشت سال اگر شما خوش گذرانديد من در غربت کار گل می کردم که از گشنگی نميرم.
کسی چه می داند! شايد در روزگار سخت دوباره در کنارتان باشم.
اما اگر من مرد نيستم، شما آزاده باشيد.
با احترام
عباس معروفی

Posted by: soroush at June 23, 2005 12:56 PM

درود بر شما که ترفند رژيم جنايتکاران را فهميديد. ايکاش که مردم ما ديگر دوباره دو دستی بر سر خود نکوبند. ايکاش که حداقل از تجربه آنهائی که حافظه تاريخيشان را از دست نداده اند، بياموزند. تا کی ميخواهند از دست افعی به مار غاشيه پناه ببرند و يک بار ديگر عمر جنايتکاران را تداوم ببخشند.
مطلب شما توسط دوستی به دستم رسيد آنرا در سايت زنان مترقی درج خواهم کرد. پايدار باشيد

Posted by: عرفانی at June 23, 2005 12:46 PM

اقا ی معروفی
نويسندگان هنرمند هستند، اما هر هنرمندی ،روشنفکر نيست. مردم ما زود بت ميسازند،اين مقدس کردن ما را بيچا ره کرده

Posted by: foz at June 23, 2005 12:21 PM

آقاي معروفي.
هرچه بيشتر اين وبلاگ را مي خوانم بيشتر به اين تنيجه مي رسم كه شما بايد فقط نويسنده ومحبوب من باشيد.نه تحليلگر و سياستمدار!بيشتر ايمان مي آورم كه روشنفكران ما ،خيلي با عامه تفاوت دارند و همين تفاوت است كه اين همه سال باعث بدناميشان شده.آقاي معروفي!بد موقعي را براي حمله به يك نويسنده محبوب ديگر انتخاب كرديد!بدموقعي بود كه زخم هاي كهنه شخصيتان را دوباره باز كنيد!آقاي معروفي خرد جمعي اشتباه نمي كند!اين همه هنرمند حتما يك چيز مشتركي دارند!در ضمن اينقدر يكطرفه سخن گفتن شايسته شما نيست!همه مي گويند به شياد راي بدهيد كه فاشيست نيايد!اين همه هنرمند به فكر هنر هم هستند قطعا!مطمئن باشيد اين همه نخبگان ايران،شياد نيستند!همشان مثل دولت آبادي كه شما تعريف كرديد نيستند!آقاي معروفي اكبر گنجي اگر حرف زد ،الان دارد از گشنگي جان مي دهد براي حرفش!كمي ياد بگيريم!درخواست عاجزانه از شما دارم كه همان نويسنه محبوب بمانيد كه هرجلد كتابش برايمان يك دنيا ارزش دارد!آقاي معروفي ....مقاله كيارستمي را در روزنامه شرق بخوانيد!آقاي معروفي....چه خبر از رمان جديدتان؟چند وقت است كه ديگر تكه هاي جديدي از آن را ننوشته ايد؟ منتظرم!

Posted by: Reza Delavar at June 23, 2005 12:19 PM

معروفي عزيز من دور اول راي دادم.در حالي كه اميدوارانه فكر مي كردم ممكن است معين بتواند علي رغم حكم حكومتي نفرت انگيزش راي بياورد!
بله!راي دادم و با وجود ايده ال گراييم پشيمان نيستم!!من فريب اصلاح طلبان را نخوردم اصلاح طلبان فكر كردند كه دارند من(نوعي)را فريب مي دهند!من دلايل خودم را داشتم!و امروز مثل شما فكر مي كنم چه بر سر ما ا مده!!!!!

Posted by: nero at June 23, 2005 12:10 PM

دنياي غزيبي است تنها ميتوان اشك زيخت و دل به برشت خوش كرد
بيچاره ملتي كه احتيا ج به فهرمان دارد

Posted by: Tanha at June 23, 2005 12:01 PM

نمي فروشم به كسي كه چهار سال بعد مرا به احمدي نژادها بفروشد.

Posted by: rahgozar at June 23, 2005 11:57 AM

سلام
من هم تصميم خودم را گرفتم.
خوشحال مي شوم بخوانيد و نظر بدهيد.
ممنون

Posted by: گوشزد at June 23, 2005 11:38 AM

فكر مي كنم ما ايراني ها، منطورم كساني كه در قدرت سهمي ندارند، تنها ملتي باشيم كه نويسنده تبعيدي را به پهلوان چوب پنبه تشبيه مي كنيم و تا كسي كه به راحتي شراب مي خورد... خوب اين بر مي گردد به انقلاب مان. حالا به شما مي گويند ما در ايران هستيم مي خواهيم رندگیي كنيم. اين واقعيت آنحا است.

Posted by: akram mohammadi at June 23, 2005 11:20 AM

افسوس که روشن فکری مثل شما در جامعه ما به سختی یافت می شود.ما هر چه می کشیم ار دست به اصطلاح روشن فکرانمان است نه دیکتاتورهایمان
چون دیکتاتورها در همه جا یک جور هستند اما این اندیشمندان هستند که جامعه را نجات می دهند.افسوس...

Posted by: ramin at June 23, 2005 11:16 AM

سلام
خیلی دوستتان دارم و خواهم داشت... بانک اطلاعاتی غلط نتیجه اش همین می شود که امروز در وبلاگ شما می خوانیم! ...آقای معروفی مردم به احمدی نژاد در دور اول رای دادند ! دوستان در پای صندوقهای تهران بودند، رایها را شمردند : احمدی اول،هاشمی دوم، معین سوم (با نصف رای احمدی!).دوستان ما ،پدران ما، نزدیکان ما ، علیرغم فریادهای ما به او رای دادند! به ما نگویید که این بازیست! که در آنصورت هیچ راه نجاتی نداریم از ما نخواهید که به احمقانه ترین تحلیلهای رسانه های فارسی زبان خارج کشور دل ببندیم. معین گام بلندی برداشت (فرضا که معین اول انقلاب جوگیر بوده اصلا بد بوده ، آیا به انسانها حق تغییر نمی دهید؟ آیا از نظر شما انسانی که در راه تکامل و حق افکارش تغییر نکند انسان بیهوده و بی شعوری نیست؟) ما در راه دموکراسی به معین و اطرافیانش رای دادیم و به آن افتخار می کنیم همانطور که تاریخ گواه خواهد بود. امروز نیز برای جلوگیری از به یغما رفتن هر آنچه در این چند سال اخیر اندوخته ایم (مثل" حق" خواند وبلاگ شما؟!!و فریدون سه پسر داشت) به فردی رای می دهیم که بیست سال از او نفرت داشته ایم ! این سیاست است ! این یعنی حفظ مصالح فردی و جمعی! بنظر میرسد زجر آورترین کار برای ما نوشتن نام هاشمی است بر روی برگه رای (که مطمئنم در آن لحظه نگاه غضبناک گنجی را در ذهن خود مرور خواهم کرد) اما زجر آور تر از آن هم هست و آن زندگی زیر سایه باندی مخوف با هدایت یک کوچولوی هفت خط است باندی که وزیر کشورش فرهاد نظری (فرمانده نیروهای مهاجم به کوی دانشگاه) است و امثال حسین شریعتمداری ها پشت سر آنها هستند. آقای معروفی ما در واقعیت زندگی می کنیم! تا زمانیکه صدای فرهیختگان و نخبگان و شماها به گوش ملت ایران نرسد (که این آزمون نشان داد که نرسیده!) هیچ امیدی برای تحول در این مرز و بوم نیست. پس بگذارید بین ظلمات مطلق و تاریکی ، دومی را انتخاب کنیم. جامعه ما فعلا آمادگی تحول سیاسی را ندارد (لطفا از من دانشجو این حرف را قبول کنید) اجازه بدهید یک بار دیگر نفس گیری کنیم. به جای تحریم ، راه را نشان دهید : شفاف و روشن!!! البته با کمترین هزینه بدون ماجراجویی. ما آیدین هستیم ولی نمی گذاریم پدرمان کتابخانه را به آتش بکشد! کتابهایمان را حفظ می کنیم و منتظر فرصت می مانیم. پایدار باشید.

Posted by: ali at June 23, 2005 11:09 AM

جناب معروفي - دردتان زياد است اما كاش اينقدر شخصي با اين مشكل عمومي برخورد نكنيد - هيچ كس مشكلاتي كه براي شما و هزاران چون شما پيش آمد را از ياد نبرده است - چون مشكلات خود را از ياد نبرده ايم- اما شايد تصميم به جا براي اين شرايط چيز ديگري باشد . نمي دانم درست است از حق انتخاب آدم هايمان آنقدر دردمان بگيرد كه همه را از دم تير بگذرانيم ؟ حتي آبروي دولت آبادي پير را اينطور به باد بدهيم !؟ حرف هايتان در مورد دولت آبادي مرا ياد ماجراي لو دادن و آن حرف هاي نيما بعد از كودتا ي 28 مرداد بر عليه اخوان ثالث و شاملو و در نهايت زندان افتادن آن ها انداخت و ياد حرف اخوان افتادم كه : " براي اين كه دشمن شاد نشويم و نگويند استادشان ، پيرشان كه اين باشد .... صدايمان در نيامد" و البته بعد ها هم به ريش سفيد نيما و درك كهولت او ماجرا را بخشيدند و فراموش كردند و حتي اخوان آن شعر " بنشين و با من خواجه نيما را دعا كن " را به خواجه مينا تبديل كرد و...
به هر حال شايد حالا كه زمان چريك بازي هاي آنطوري تمام شده و اكثريت قريب به اتفاق مردم به آن همبستگي روشنفكرانه اي نرسيده اند كه اولا بالاي هشتاد درصد اتحاد بر تحريم داشته باشند و ثانيا برنامه ريزي و حركتي فرهنگي بعد از تحريم داشته باشند و دل به نيروهاي يانكي و غيرو خوش نكنند - دو راه پيش روي نسل امروز ِ درگير مانده باشد . اول: اعلام حضور به آنهايي كه نبودن اين نسل را در كشور مي خواهند( و شايد برايشان بهتر است كه ما هم فلنگ را ببنديم و آنها را به حال خودشان وا گذاريم ) ،درك شرايط ، سنجش زمان و سازماندهي گروهي براي گرفتن حقوق در آينده اي دور يا نزديك حتي به ازاي بخشيدن خيلي از دردهاي كهنه براي يافتن درمان - و دوم: ترك ديار و به قول شما پايين كشيدن كركره ي سرزمين مادري و داد و فرياد هاي آنچناني بعد خوردن هر سيلي .... و ما راه اول را برگزيده ايم - تا زمان فرا آيد و تاريخ گواهي دهد- بازي كردن در اين شطرنج بهتر از جازدن است - موفق باشيد

Posted by: اهورا at June 23, 2005 11:07 AM

من هم فردا به رفسنجاني راي مي دم. مي دونم رفسنجاني كيه. مي دونم انتخاب شدنش فرق زيادي با انتخاب احمدي نداره. ولي چيز مهمتر اينه كه اين يه حس عموميه. فرداي اعلام نتايج تمام كسايي كه مي شناختم و مي دونستم مرحله اول راي ندادن تصميم گرفته بودند دور دوم شركت كنند و به ... راي بدن. بدون اينكه وبلاگ بخوانند و يا محمود دولت آبادي رو بشناسند يا اپوزيسيون داخلي و خارجي رو. من رو همين حساب مي كنم. اين راي هرچه باشه راي به رفسنجاني نيست . يه اتحاد ملي عليه اقتدار گرا هاست و هر چه بيشتر باشه اثر بزرگتري مي گذاره. اين رو نشون مي ده كه راي نداده هاي مرحله اول از سر بي توجهي نبوده كه راي ندادن بلكه راي ندادن رو انتخاب كرده بودن . و اين به نظر من اثرش از تحريم خيلي بيشتره.

Posted by: بابک at June 23, 2005 10:18 AM

خانه ام آتش گرفته است آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش پرده ها و فرش ها را
تارشان پر پود
من به هر سو می دوم گریان در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ و خروش گریه ام ناشاد
از درون خسته سوزان می کند فریاد ای فریاد ای فریاد
خانه ام آتش گرفته است آتشی بیرنگ
همچنان می سوزد این آتش نقش هایی را که از دستم به خون دل بر سر و چشم در و دیوار در شب رسوای بی ساحل
وای بر من وای بر من .
وای برمن سوزد و سوزد غنچه هایی را که پروردم به دشواری در دهان گود گلدانها روزهای سخت بیماری
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان شاد دشمنانت موزیانه خنده های فتحشان بر ره بر من آتش به جان آخر در پناه این مشبک شب
من به هر سو می دمم گریان از بیداد می کنم فریاد ای فریاد ای فریاد
وای بر من همچنان می سوزد این آتش آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوار وانچه دارد منظر و ایوان
من به دستانی پر از تاول این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب او روم از هوش
زان دگر سو شعله برخیزد به گردش کو تا سحر گاهان که می داند که بود من شود نابود
خفته ام بی مهربان همسایگانم شو در بستر
صبح از مانده بر جا مشت خاکستر مانده بر جا
وای .... وای ....
وای آیا هیچ سر بر می کنند از خاک مهربان همسایگانم از پی دلدار
سوزدد این آتش بیداد بنیاد می کند فریاد ...
ای فریاد ....
ای فریاد ...

Posted by: آریاپور at June 23, 2005 10:07 AM

سلام. نوشتتون رو که خوندم داشتم ديوونه مي شدم. تمام دردي رو که داشتيد مي کشيديد حس مي کردم. ذره ذره شو. اينکه تمام وجودتون فرياد بود رو حس مي کردم. نمي دونستم چيکار کنم. نمي تونستم بخوابم. فقط يه اميد داشتم. فقط يه جا بود که مي نتونست آرومم کنه. زنگ زدم بهش. از صدام فهميد. با نگراني پرسيد چي شده. گفتم دلم براي عباس معروفي مي سوزه. دستپاچه پرسيد چيزي شده؟ گفتم بدجور داره عذاب مي کشه. حس مي کنم بغض گلوش رو گرفته و داره خفه اش مي کنه. کسي نيست بفهمه چي ميگه. گفت آرومش کن. گفتم نمي تونم. چون حتي نمي تونم خودم رو هم آروم کنم. گفت بايد بتوني. بايد باهاش حرف بزني. بايد بهش بگي هيچ کدوممون از اون انتظار نداريم اينجوري خودش رو عذاب بده. حتي اگر از همه انتظار داشته باشيم از کسي که مردمش رو انقده خوب مي شناخته که "فريدون سه پسر داشت" رو نوشته انتظار نداريم. گفت بهتون بگم مگه تو اين مردم رو ننوشتي. مگه اينها همونهايي نيستن که تو ذره ذره رفتارهاشون رو توي فريدون سه پسر داشت نشون دادي. گفت بهت بگم تو به ما ياد دادي اونا چه آدمايي هستن. گفت بگو مگه تو سمفوني مردگان رو ننوشتي. مگه اينها نوشته ها رو نمي سوزوندن؟ گفت بگو تو همه اين مردم رو مي شناسي پس چرا ازشون انتظار داري به جز به منافع شخصيشون اهميت بدن يا به توهماتشون. گفت بهت بگم آروم باشي. گفت ازت خواهش کنم آروم باشي. گفت بهت التماس کنم آروم باشي. مي دونم اونم امشبش رو نمي خوابه. لطفا آروم باشين. خواهش مي کنم. ما رو هم آروم کنيد. بذاريد هر چيزي رو از اين مردم انتظار داشته باشيم. کمکمون کنيد. مگه شما عباس معروفي ما نيستيد؟ (مهرداد)

Posted by: Mehrdad at June 23, 2005 10:03 AM

سلام. دوست عزیزم. من یه وب لاگ به اسم گنجی آنلاین درست کردم که می خوام همه اخبار مرتبط با وضعیت گنجی رو توش منتشر کنم. اگه ممکنه بهش لینک بدین.(www.ganjionline.blogfa.com )

Posted by: reza valizadeh at June 23, 2005 9:38 AM

آدم گاهی با اقتدار چيزهایی می‌گوید که وقتی در نهايت ضعف به آن نگاه می‌کند، دلش می‌خواهد يک شيشه آب سر بکشد، روی کاناپه بيفتد، و به رای دادن به هاشمی فکر کند! / کمی تا قسمتی از تماما مخصوص.

Posted by: کاوه at June 23, 2005 9:31 AM

درود بر تو

Posted by: satgean at June 23, 2005 9:08 AM

http://traitorous.blogspot.com

Posted by: Traitorous at June 23, 2005 9:05 AM

تحريم انتخابات وظيفه ي تمام كساني است كه هنوز به انسانيت معتقد هستند و احترام مي گذارند . جناب آقاي معروفي . داستان كوتاهي درباره ي انتخابات نوشته ام . وقت كردي بخوان .

Posted by: masood at June 23, 2005 9:03 AM

من به احمدی نژاد رای می دهم چون که:
نوشته ات را خواندم و در ميان این همه بازخورد به دنبال حرف خود گشتم اما انگار فقط يک نوع نگاه تحميلی بر کل اين جريان حاکم است. می دانم که نمی دانی ولی چند سالی می شود که وبلاگم را بستم و فقط نظاره گر نشستم. چون نا اميد شدم و تازه با گوشت و پوست فهميدم سياست پدر و مادر ندارد..
در ميان شما هستند کسانی که با اين حکومت پدر کشتگی دارند يا دردشان فقط همان دوست دختر به کوه بردن است يا دل مشغولی هايی از اين دست که اصلا هم بد نيست و من هم اين دوران را داشتم اما من از جانب کسانی می گويم که دردشان اعتصاب غذا فلان کس نيست بلکه اجاره ماهيانه الونکش و شکم گرسنه زن و بچه اش است کسی که با در آمدش تا يک هزار سال ديگر هم نمی تواند ده سانتيمتر مربع از يک سرپناه را بخرد.
آیا واقعا بدبختی من ولایت مطلقه فقیه است؟ حکم حکومتی است؟ریش و آستین کوتاه است؟ لولیدن در میان زنان است؟ که بترسم از پر رنگ شدنشان در 4 سال اینده.
ریاست جمهوری ریاست دستگاه اجرائی است نه می تواند زندانی آزاد کند. نه می تواند قانون اساسی عوض کند. نه می تواند قانون تعیین کند. هیچ کدام از عرصه هایی که تو از آن به عنوان نقطه های سیاه این حکومت یاد می کنی را یارای دخالت ندارد. او حتی نمی تواند در مسائلی از جمله سیاست خارجی و یا مسایل امنیتی و ارتش نظارت جامع داشته باشد.
دیروز 99.9 درصد رسانه ها التماس می کردند.
طنین احساس ترس را در اردوگاه مفت خورها می توان احساس کرد.
دیگر وزرا می دانند خبری از دست به دست کردن پست ها و بریز و بپاش ها نیست دیگر امثال زنگنه که 20 سال است بی وقفه وزیر است 8 سال آینده را در مفت خور خانه ساخته شده با پول ملت نخواهد گذراند دیگر منطقه های آزاد و پست های مشاوری و ریاست فدراسیون و مدیریت شرکتهای دولتی و ... در انتظار وزرا و استاندارانی که نوبت دولتشان به سر آمده نیست.
من نه بسیجیم نه عاشق رهبریم اصلا تو هر فحش و افترایی که دوست داری نثار می کن ولی نگو که باور کنم:
که آقایان اصلاح طلب یا کارگزار یا کی و کی دلشان به حال من می سوخته که نکند خدای ناکرده فردا مانع از پوشیدن مانتو کوتاه یا آستین کوتاه شوند یا ریش و چادر اجباری تحمیل کنند یا سینما و تفریحگاه ها را ببندند برای همین اعلام خطر می کنند.
تو خود می دانی کاخ هایشان کجاست و تفریحگاه های خصوصسشان کجاست.

من کاملا درک می کنم که چرا به احمدی نژاد فارغ از تفکرات شخصیش اتهام ایجاد خفقان می زنند چون بر عکس 8 سال پیش که ما رگ خواب آنها دستمان افتاد این بار صاحبان زر و زور رگ خواب و نقطه ضعف ما را یافتند و برای بقا و استمرار ثروتشان و جلوگیری از تقسیم ثروت من و تو را بازیچه میکنند.

من حداقل می دانم که احمدی نژاد تحصیلات و مدرک دکترایش و رشته ای که تحصیل کرده شرف دارد به کیلو کیلو مدارکی که با پول ملت برای آقا و آقازاده خریداری شده است و لااقل تنها کسی است که در پستی که هم اکنون جای دارد کاملا با تخصصش هم سنخ است و مرکز فساد اداری (شهرداری) که زد و بند پیمانکاران و مدیرانش شهره خاص و عام بود امروز با جوانهایی که به عنوان مدیر نصب کرده حتی اگر بی تجربه باشند لااقل دست آن شکم گنده هایی که 15 سال بود فقط به نام آبادانی به شکم و زیر شکم خود می رسیدند را کوتاه کرده است.
بگذار بگویند تیر خلاص زن؛ عنتر؛متحجر،...
من به او اعتماد می کنم چون پریشب ترس به قدرت رسیدن او را در چشمان آقای نوبخت دیدم.
تمام جوانیم را به یاد شریعتی و سروش و یزدی و سحابی و بازرگان و مصدق و ... فریاد کردم بگذار یک بار به نام کسی رای خود را حرام کنم که صاحبان زر و زور وجودشان را تحمل ندارند. هرچند اگر هیچ کدام از ادعا هایش در تقسیم عادلانه ثروت محقق نشود به گرفتن حال پسران رفسجانی می ارزد.

Posted by: باربد شمس at June 23, 2005 8:36 AM

سلام... من فکر می کنم تحریم در این دوره موفق عمل کرده .. و به هدف خود رسیده است .. هدف تحریم این بود که معین رای نیاورد !.. و این بسیار موفق بود.
جانم فداي رهبر

Posted by: جانم فداي رهبر at June 23, 2005 8:15 AM

من آدمی را در خیابان کانت دیدم که از صبح تا نیمه های شب در کتابفروشی اش می دوید، کتاب می فروخت، بسته های کاغذ را جابه جا می کرد، کتاب صحافی می کرد، برای مشتری ها کپی می گرفت، جارو می زد، زمین را تی می کشید، برای انتشار یک مجله خون دل می خورد، غذا درست می کرد، قفسه ها را مرتب می کرد و حتی یک آبدارچی نداشت که یک استکان چای جلویش بگذارد. آخر شب هم خسته و خراب نعشش را بالامی کشید از پله ها تا برود رمان بنویسد و با آن که توی دلش روزی هزار بار از کمر تا می خورد و می شکست باز هم تمام قد ایستاده بود که نشان دهد کم نیاورده است، که نشان دهد زیر بیرقی که نه برای مبارزه بلکه تنها برای احترام به انسان برداشته نزائیده است.
من آدمی را در خانه هنر و ادبيات هدایت دیدم که خواب و بیداری اش ایران بود و تا عمق استخوان هایش برای ایران بغض داشت.
آدمی را دیدم که هزینه زندگیش را با جان کندن دارد تأمین می کند و آن قدر از حرصش سیگار می کشید که هر آن فکر می کردم می افتد و تمام می کند.
آدمی که درد می کشید.
آدمی که می دانم از خواندن سطرهایی نظیر «آقای معروفی در آلمان صفا می کنید و برای مردم ایران نسخه می پیچید...» نمی داند پوزخند بزند، گریه کند یا استفراغ کند.
من در برلین آدمی را دیدم که آدمی را دوست داشت و از زائیدن آدم ها زیر شعارهایشان عقش می گرفت.
آدمی که نظرات تمامی مخالفان خود را نیز با شهامت در سایتش انتشار می دهد و از فحش و نقد واهمه ای ندارد. جرأت شنیدن نقدهای دیگران را دارد و حتی می دانم که ترسی از درس گرفتن از آن ها ندارد.

به احترامش برمی خیزم و آروز می کنم به آرزویش -ایران- برسد.

Posted by: reza valizadeh at June 23, 2005 8:14 AM

جناب معروفي با عرض سلام

من كه هرچه فكر ميكنم ميبينم ما هرچه ميكشيم از دست اين توده اي ها ميكشيم. معلوم نيست كي از دست اينها و افكار بيمارشان و .......راحت ميشويم.

زنده و پايدار باشيد

Posted by: shayan at June 23, 2005 7:53 AM

سلام آقاي معروفي
من هم به قول دوستان بيني م را ميگيرم و به رفسنجاني راي مي دهم عقيده ام هم اين است چه باهاشمي چه با احمدي نژاد از لحاظ اقتصادي توفيقي نخواهيم داشت اما مسئله بر سر آزادي هاي فردي است كه ما در اين مدت به دست آورديم (هر چند ناچيز) من هم مي دانم اين حكومت با آب كوثر هم تطهير نمي شود و نجاستش از بين نمي رود اما به اين معتقدم كه احمدي نژاد از هاشمي خطرناك تر است چون به عقيده من هاشمي بازي قدرت را دوست دارد پول را دوست دارد اما احمدي نژاد ذوب در ولايت است اگر احمدي نژاد سر كار بيايد بسيجيها قدرتمند تر مي شوند من از آن جواناني ميگويم كه به خاطر دستور آقا حاضرند جانشان را فدا كنند جان بگيرند و اين كار را در راه خدا بدانند من به اين تصميم شما مبني بر تحريم احترام ميگذارم . راستش را هم بخواهيد من هيچ وقت اخلاق اجتماعي روشنفكران و نويسندگان را دوست نداشتم آنها دور خود سيم خاردار مي كشند و اجازه ورود هيچ كس را به داخل آن نمي دهند آنها از بطن جامعه دورند اين همه دوستان از تحريم سخن گفتند و بقيه هم از راي دادن به معين حمايت كردند اما ديديم اكثريت مردم ما هيچ يك از اين دو كار را نكردند مردم ما بيشتر غم نان دارند تا ِآزادي البته من به آنها حق مي دهم براي انسان با شكم گرسنه صحبت از آزادي آسان است اما شكم گشنه نان مي خواهد روشنفكران ما رسالت خود را انجام ندادند آنها به ميان مردم نرفتند و آنها را آگاه نكردند جامعه ما اين وبلاگستان نيست اينجا نمودي از طبقه متوسط رو به بالاي جامعه دارد كه اكثريت را تشكيل نمي دهند جامعه ما نياز به يك تحول فكري اساسي دارد همين

Posted by: mardi be nameh hich kas at June 23, 2005 7:35 AM

ٍِصبور باش! فقط صبور باش! بگذار رجاله ها كارشان را بكنند.

Posted by: mohammad at June 23, 2005 7:18 AM

می خواهم مطلبی بنویسم ولی این مطلب گویای همه وجودم در ارتباط با یادداشت شما و نوشته های همه دوستان می باشد_ والاترین بینشهای ما هنگامی که سرزده وارد گوشهای کسانی شوند که پیشاپیش برای آنها ساخته و پرداخته و مقدر نشده باشند, می باید-و جز این نشاید!-که طنین حماقت و گاه طنین جنایت داشته باشند (فردريش نيچه)
من لینک شما رو در وبلاگم قرار داده ام در صورتی که شما موافق نباشید لینک شما رو برمی دارم.
ارداتمند امیر

Posted by: امیر at June 23, 2005 6:56 AM

آقاي معروفي شما همان روزي كه از ايران رفتيد رانو زديد و شكستيد امثال دولت آبادي حداقل نترسيده اند نه ؟ به زندگيتان بچسبيد و تكليف براي زندگي كساني كه در غم و شاديشان نخواستيد شريك باشيد نكنيد مرسي!

Posted by: sima at June 23, 2005 6:53 AM

Aghaye maroufi-e aziz,

man weblog-e shoma ro mikhoonam, va baraya kheili jaleb ast. man ba shoma dar moder-e in tahrim-e entekhabat movafegham. shoma goftid keh tahsil-kardegan va roshanfekran tahrim ro tahrim karde-and. faghat baraye inkeh be shoma jam'i az goftemaan beine barkhi tahsil-kardegan-e javan ro bebinid az shoma da'vat mikonam keh be weblog-e daste jam'i-e "freethought on Iran" beravid. (agar doost dashtid). omidvaram keh movafagh bashid.

Posted by: Shabnam at June 23, 2005 5:50 AM

سلام بر خطيب گرامی! از دو چيز برای‌تان متأسف‌ام. يك وا گذاشتن عرصه و شأن نويسنده‌گی به خطابه گويی تند و افشاگرانه‌ی سطحی عصبانی! دو به سر آمدن اعتبار نگاه سياسی‌تان _ كه البته به نظر می‌رسيد از چندی پيش اين يكی.
و همه‌ی اين‌ها جداست از مراتب احترامی كه به خاطر سطر سطر داستان‌هايی كه از شما خوانده‌ام، در من بر انگيخته شده است.
من به هاشمی رأی می‌دهم و اين هيچ منافاتی با اختلاف نظر و مشی نوع من با اين عالی‌جناب ندارد و هيچ تناسبی هم با آن پوززنی به تعبير حضرت‌عالی.
كاش دوستانی هم كه شاهد از شما می‌آورند برای تحريم انتخابات، سستی اين نوشته و هيجان آتشين‌اش را لحاظ كنند كه هيچ دفع بدی از تحريم، عزم آدم را راسخ‌تر نمی‌كند به حضور. حالا هر چه قدر اين حضور تلخ باشد!

با درود و احترام!

Posted by: شهاب مباشری at June 23, 2005 5:40 AM

ای والله به این غیرتی که تو داری. آفرین و احترام.

Posted by: Pejman Maghsoudi at June 23, 2005 4:51 AM

عباس جان با معذرت از مزاحمت مجدد. چند روز پیش در وب‌‌لاگ‌‌ام برای دوستانی که ناگاه به خروش می‌آیند و در مقابل حرفی یا انتقادی چشم می‌بندند و دهان می‌گشایند نوشتم:

اگر کسی حرفی زد که ناگاه مثل گندم برشته به هوا پریدید و دهان باز کردید بدون فکر و هر چه در آمد گفتید، دفعه بعد یک لحظه تأمل کنید. ببینید آیا دلیل این‌که مثل گندم برشته به هوا پریدید بیش‌تر این نیست که گفته طرف رگه‌هایی از واقعیت درش یا انتقادش به جا بوده و تنها همین موجب از کوره در رفتن‌تان شده؟ پیش‌نهاد می‌کنم در موردش خیلی دقیق فکر کنید چون این یک درس برای امروز و این‌جا نیست، یک درس برای زندگی‌ست.

با آرزوی ایام به‌تر.

Posted by: هاله at June 23, 2005 4:50 AM

از کدام شرافت حرف می زنيد آقای معروفی، از کدام قلم؟
پنج ساله بودم آقاي معروفي؛ هشت سال از پيروزي انقلاب مي گذشت. پدرم را به جرم آنکه «نتوانسته بود خودش را با شرايط جديد تطبيق دهد» از تصدي کليه مشاغل دولتي محروم کرده بودند. شرکت خصوصی ای هم نمانده بود .حتما يادتان هست که آن روزها هم - مثل شعارهايي که يکي از کانديداها مي دهد – مي گفتند: «شرکتهاي خصوصي مشکل دارند، منبع فسادند و بايد برچيده شوند.» حتما يادتان هست که چه بلايي بر سر هرچه سرمايه دار و مدير عامل و کارخانه دار بود آوردند. مي دانم که يادتان هست ، در «فريدون سه پسر داشت» چيزهايي نوشته ايد... پدرم يک يا دوبار در ماه غيبش مي زد . مي گفتند رفته است مسافرت و زود بر مي گردد ؛ سفرهاي پدرم هيچ گاه بيشتر از سه روز طول نمي کشيدند، اما وقتي به خانه بر مي گشت، آن قدر خسته بود که فکر مي کردي تمام دنيا را پياده گشته است.
پنج ساله بودم آقاي معروفي؛ پدرم را از سه سال پيش خانه نشين کرده بودند. آن روزها «کميته» بود و پاترول‌هاي سبز رنگي که گاه و بيگاه مقابل خانه کسي مي ايستادند و وقتي حرکت مي کردند چيزي باقي نمي ماند جز چند قطره اشک چکيده شده بر سنگفرش خيابان.
از پارک که به خانه بر مي گشتيم، يکي از پاترول‌ها را مقابل خانه‌مان ديديم. دستي که دست من را محکم نگاه داشته بود ، لرزيد. انگار قرار بود اتفاقي بيافتد. اصرار کرد که من را بگذارد پيش يکي از همسايه ها. گفتند : « پسرت را هم با خودت بياور، زياد طول نمي کشد...!» .
به اوين که رسيديم، گريه ام گرفت. ترسيده بودم. از آن همه آدمهاي سبز پوش با حفره‌هايي – به جاي چشم و دهان - در ميان انبوهي از مو. به پدرم چشم بند زدند. شنيده بودم به کساني که قرار است اعدام بشوند، چشم بند مي زنند . براي من ديگر پدري وجود نداشت. پدرم را به راهرو تاريکي بردند که درهاي خاکستري رنگ در دو طرفش به صف شده بودند و از پشتشان صداي فرياد‌هاي نامفهومي مي آمد...
همه ماجرا کمتر از يک روز طول کشيد، چيزي نزديک به ده ساعت. تمام ده ساعت را گريه کرده بودم ؛ براي پدري که فکر مي کردم ديگر نيست. وقتي آوردندش براي اولين بار اشکهايش را ديدم که از روي گونه هايش سر مي خوردند و مي افتادند روي موزاييک‌هاي کف سالن.
-------------------------------------
دو ماه پيش بيست و چهار ساله شدم آقاي معروفي. پدرم هنوز بعضي شب‌ها در خواب فرياد مي زند و دستهايش را در هوا تکان مي دهد .
- بهزاد ... بهزاد ... چيزي نيست . خواب ديدي دوباره!
مادرم کنار تخت مي ايستد و نگران نگاهش مي کند . بعد از همه اين سال‌ها هنوز به خواب‌هاي پدر عادت نکرده است...
يک هفته اي مي شود که خواب‌هاي تلخ من هم دوباره شروع شده اند . توي خواب‌هايم، پدرم را براي اعدام مي برند، خانه همسايه مان را با موشک خراب مي کنند، موج انفجار سر دختر عابري را از جا مي کند و پرت مي کند وسط خيابان و...
توي خواب‌هاي من هيچ کس فرياد نمي زند آقاي معروفي؛ نمي دانم اما تا به حال نيمه شب از خواب پريده‌اي و به شور بودن بالش زير سرت فکر کرده‌اي يا نه ...؟!
--------------------------------------
اين منم آقاي معروفي! راي من تن من است؛ راي من جان من است؛ راي من قلم من است. شايد فکر کني که ما تن فروشيم. من و همه آنهايي که مي خواهند به هاشمي راي بدهند. همه آنهايي که مثل شما – و حتي بيشتر از شما – مشت خورده اند. همه آنهايی که روزگاري در خانه هايشان از ترس لرزيده اند و همه آنهايي که شکسته شدن قلمشان را ديده اند اما هيچ گاه رفتن را به ماندن ترجيح نداده اند تا بعد مجبور شوند هزار و يک دليل براي توجيه کردنش بياورند. اين را در آخرين يادداشتت گفته اي. نوشته اي که قلمت را نمي فروشي، جان و تنت را هم. فکر نمی کنی اما که قلمت را فروخته‌اي؟ به کينه و نفرتي که تمام اين سالها از آن «نويسنده سالخورده» در وجودت نگاه داشته بودي؛ به کابوس‌هايي که ديگر روزهايت را هم پر کرده اند. ما اما همه را يکجا حراج کرده ايم. ما که مانده‌ايم و قرار است براي تمام روزهايي که خواهند آمد نيز هزينه کنيم. ما که تا امروز خواب‌هاي تلخ مان را –مثل تو - جار نزديم. ما که هنوز اينجا ايم، وسط ميدان جنگ، درست در خط مقدم. ما که ترسيده‌ام، ما که مضطربيم و تمام هفته‌اي که گذشت خاطرات بايگاني شده مان را پيش از خواب مرور کرده‌ايم. ما که تن مان را، جانمان را و قلممان را براي چيزي که تو نامش را گذاشته‌اي آزادي، فروخته‌ايم. براي چيزي که نامش را گذاشته‌«ايم» زندگي ...
کسي چه مي داند، شايد يک روز «زندگي» ما پيروز شود و آن وقت مي توانيم بنشينيم و با هم به کابوس‌هايي بخنديم که ديگر هرگز تکرار نمي شوند...

Posted by: payam at June 23, 2005 4:27 AM

don't worry, a new president doesn't change anything in your life who is living out of Iran,Iranian people will decide about their own proplem. leave it to us and don't worry

Posted by: reza at June 23, 2005 4:08 AM

به همه آنانی که در کامنت های خود آقای معروفی را می کوبند، فقط یک چیز می گویم: امام حسین می گوید اگر مسلمان نیستی حداقل آزاده باش... و من به این جمله اضافه می کنم: اگر ایرانی نیستید لطفا آزاده باشید... و چشم خود را بر روی حقایق نبندید... حقیقت تلخ است. بالاخره روزی کسی باید از این زاویه با شما صحبت می کرد.

Posted by: شیرین at June 23, 2005 3:49 AM

جناب آقا داداش عباس معروفي ... ما الان لينك شوما رو توي سايت زيتون ديديم و و در اثر رويت لينك شوما خاطراتمون يه دفعه زنده شد و ياد يه موضوعي افتاديم !!! آره عرض به حضورتون حدودا چند وقت پيش يه قضيه اي باعث شد كه همچين بفهمي نفهمي توي مخ ما چندين پس لرزه نافرم ايجاد بشه و اين صوبتها كه البته ما سريعا كنترلشون كرديم ... و الان روي همين حساب يه دفعه تصميم گرفتيم كه از شوما در مورد ريشه يابي اين پديده پچيده اي كه خدمتتون عرض شد" كمك بگيريم و عينهو يه رفيق از شوما بپرسيم كه " آيا شوما " شناسه اي بنام ×پاتك× رو ميشناسيد ؟؟؟ اگه جوابتون منفيه كه هيچي ! ولي اگه جوابتون مثبت باشه عشقمون كشيده كه در فضايي كاملا رفاقتي يه چند كلمه اي با شوما در اين مورد اختلاط داشته باشيم ... خب ديگه مصدع اوقاتتون نميشيم... فعلا عزت زياد

Posted by: عباس پارتیزان كارشناس ادبيات at June 23, 2005 3:35 AM

عباس جان، عین مطلب‌ات رو در وب‌لاگ‌ام گذاشتم. دگر‌گون‌کننده است براستی.

Posted by: هاله at June 23, 2005 3:16 AM

I am realy sure Rafsanjani will be elected, sometimes a photo is more visible than houndards of article in just look at the photo when Hashemi was in tehran university two days ago and in front line, Kolai as the speaker of Moin Zangene the minister of oil from Kargozaran in Khatmi's cabinet and the most important thing Karbaschi and Mehdi Hashemi who is the most corupted person in oil of Iran, they both( Mohsen and Karbaschi )were talking to each othe on thier ears and both had a very dirty smile, it means they are so sure the head of the maphia will be elected.These days even BBC is trying its best to advbertise for Hashemi, shame on you Mr Behnoud Shame on you Mr Naraghi shame on all the people who sell thier pen so cheap.

Posted by: ali at June 23, 2005 3:05 AM

آقای معروفی عزيز!
اي. روزها مدام اين‌ها را به خودم می‌گويم ولی ذهن و زبان الکنم راضيم نمی‌کرد.
به کثافتی که اين روزها بيشتر در بوق و کرنا است و بيشتر همش می‌زنند تا بترسانندمان (و آن يکی که آب طلا داده‌اندش و می‌گويند منجی است) نگاه می‌کردم و نمی‌دانستم چه کنم. تا اين نوشته شما را خواندم.
راحتم کرديد.

Posted by: سامان at June 23, 2005 3:01 AM

شنبه همه از هنر خواهند گفت و ادبيات ... شنبه همه دوستيها را به خاطر خواهند آورد و بس ... شنبه همه به نان خواهند انديشيد ... شنبه همه باز راحت خواهند خفت ... !!! ...

Posted by: یک فنجان قهوه تلخ at June 23, 2005 12:57 AM

سلام آقاي معروفي عزيز،
از ديد من اشتباه از هيچ كس ابليس نمي سازد. آقاي دولت آبادي هم يك انسان است مثل من و مثل شما. نگوييد كه من پاك پاكم! باور كنيد اصلا مفهوم پاكي و آلودگي حداقل در سياست به تعريف من و شما نيست. ( يا حداقل من اينطور فكر مي كنم! ) من هم از اين حمايت هاي عجول و بعضا احمقانه از رفسنجاني بشدت عصبي ام. در اين مورد من بي تعارف دردتان را اين روزها حس مي كنم... اما نگوييد كه ما تحريمي ها پاكيم! ديكته ي ننوشته غلط ندارد! مي گوييد اين راهش نيست؟ خب، فكر مي كنم خيلي ها موافق باشند! ( فقط كه شما خوبي را دوست نداريد! ) اما راهش چيست؟ بگوييد!... من سني ندارم فقط 24 سال دارم اما بيشتر اين سن را در كنج خانه كنار كتابهايم گذرانده ام، حالا هم چندسالي ست دارم مي نويسم. من از خيلي نظرها پاك ماندم و از خيلي نظرها هم به آلودگي هاي جامعه ام آلوده شدم. هرجا خودم را كنار كشيدم و مثل يك شواليه در قصر خانواده و كتابها و علم و هنر پناه گرفتم پاك ماندم و هرجا به ناچار وارد جامعه شدم مجبور به مصالحه و كلك و دروغ و ريا و خلاصه آلودگي هاي شايع جامعه ي ايراني شدم! آلوده شدم! اما نه وقت پاك بودنم آدم خوبي بودم و هستم نه وقت آلودگي هايم آدم بدي بودم و هستم! مسخره ست؟! خب براي ما ايراني ها اينطوري است. من در جامعه ي ايراني ياد گرفتم بهترين كاري كه يك آدم خوب مي تواند بكند اين است كه بيشتر آلوده بشود و كمتر آلوده كند! پاك بودن را هم فقط در بي عملي يا در سنگر گرفتن در خوبي ها مي شناسم! و شما آقاي معروفي و بيشتر دوستان ديگرتان كه همگام با شما به تحقير ايراني هاي تحقير شده مي پردازيد! شما براي من در بهترين حالت آدم هاي خوبي هستيد كه چون سوراخ دعا را مثل بيشتر ايراني ها( چه تحريمي چه غير تحريمي ) گم كرده ايد در خوبي ها سنگر گرفته ايد و مثل يك شواليه مواظب قصر باشكوه تان هستيد. درست است، انساني كه مصالحه نمي كند آدم خوبي است ولي فقط براي خودش!! فوقش براي ديگران ناله كند. حتي اگر از سر صداقت باشد. اما ناله كردن كه هنر نيست..............
ببخشيد كه سخنراني كردم! خواستم بنويسم براي چه دوستتان دارم و براي چه از وبلاگتان و حرفهايتان عقم مي گيرد! ... آقاي معروفي عزيز! خيلي چيزها و خيلي معناها حداقل براي ما آدمهاي واقعي داخل ايران فرق كرده!... كلي حرف ماند. اگر خواستيد باز هم برايتان مي نويسم.
يا حق و حقيقت

Posted by: اشکان at June 23, 2005 12:14 AM

مي گه: «مي دونم در انتخابات! شرکت نکردي، ولي اين دفعه به هاشمي رفسنجاني راي بده تا احمدي نژاد رييس جمهور نشه.»
مي خندم (راستش کار ديگه اي به فکرم نرسيد!) مي گم: «اين مطلب را شنيدي که يکي ميگه تا حالا ديدي سگ خردل بخوره؟! ميگن،مگه ممکنه!؟ مي گه آره!بمال! به کونش! ببين چطور ليس ميزنه!»
من هيچ فرقي بين احمدي نژاد و هاشمي نمي بينم!به دوستي گفتم: «آنروز كه من «تاريخ بيداري ايرانيان» به تصحيح «سعيدي سيرجاني» را مـي خواندم، سعيد اسلامي مشغول بيدار كردن !؟ او بود. و من حتي خودم را هم نمي بخشم!»
بايد ياد بگيريم که هزينه بديم!

Posted by: حاجي آقا at June 23, 2005 12:08 AM

Mr. Maroofi, You are acting like a baby! you are a good writer but not a good plitic analyst. So please just write.
The things you said in this post reminded me of Keyhan and Hosein Shariatmadari! EFSHA KON!!

Posted by: Mehdi at June 22, 2005 11:57 PM

از اين که دوباره مزاحم مى‌شوم مى‌بخشيد. مساله اين است که ما سه راه داريم: راى به هاشمى، راى به احمدى‌نژاد و تحريم (که به نظر من دوتاى آخر از نظر نتيجه مشابهند). که اين سه گزينه منجر به رياست جمهورى هاشمى يا احمدى‌نژاد مى‌شود، خوب است به جاى بد و بيراه گفتن به همديگر و بحثهاى فلسفى خوب و بد، از منظر سياست (هزينه و فايده هر يک از گزينه‌هاى فوق) به قضاياى فوق نگاه کنيم. يکى از کارهاى خوب در اين زمينه:
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2005/06/050622_a_z_election.shtml
ممنون

Posted by: Hasan at June 22, 2005 11:50 PM

آقاي معروفي عزيز. پيش از همه بهتر است كمي آرام باشيد. مي دانم كه سخت است حرف هايتان را, دردهايتان تا همين اندازه هم كه حس مي كنم دلم به درد مي آيد. از دوران گردون, از همان سال هاي سخت سياه مي شناسمتان و يادم نمي رود كه روز محكوم شدنتان به آن كيفر دردناك چقدر بر سر همان چند نفري كه دور و برم بودند و هنوز از حكومت اسلامي حرف ميزدند فرياد زدم. فريادهايي كه در روزهاي پس از 18 تير نتيجه شان را ديدم. من و هنرمندان و روشنفكراني كه از آن ها حرف زديد و بسياري از كساني كه مي خواهند به هاشمي راي بدهند دل خوشي از او ندارند, همان طور كه از اين حكومت. اما دنياي واقعي و سياستي كه من مي شناسم, رمان هايتان - كه آن قدر هنوز دوستشان دارم - نيستند كه بخواني و ببنديشان تا باز دلت هوايشان را كند و به سراغشان بروي. هر قدم كوچكي كه در اين دنيا برمي داري, به خصوص اگر در داخل كشور زندگي كني, نتيجه اش مستقيم به زندگيت برمي گردد. من قرار است در اين كشور زندگي كنم آقاي معروفي. قرار است نفس بكشم, در خيابان ها رفت و آمد كنم, كتاب بخوانم, فيلم ببينم, با اطرافيانم, با مردم كشورم حرف بزنم, "زندگي كنم". دنيايي كه شعارها و ذهنيات احمدي نژاد, اگر رييس جمهور شود, براي من خواهد ساخت, دنياييست كه حتا در آن نفس هم نمي شود كشيد. گيرم كه هيچ ضمانتي براي اجراي اين شعارها در مرحله ي اجرا هم وجود نداشته باشد, مقايسه ي خود اين شعارها و سابقه ي اين دو نفر - هاشمي و احمدي نژاد - هيچ تفاوتي در ذهن و در قضاوتتان ايجاد نمي كند؟ اين طور يك طرفه به قضاوت ننشينيد آقاي معروفي. كمي انصاف داشته باشيد. دنياي واقعي ايران آن طور كه من امروز مي شناسم, دنياي آرمان گرايانه ي جنگ هاي چريكي چه گوارا نيست. دنياي امتياز گرفتن اندك اندك مردم از حكومت ها ست . هاشمي دزد بوده؟ دستور قتل داده؟ مافياي قدرت و ثروت دارد؟ قبول. اما همين هاشمي آدميست كه براي راي گرفتن از مردم به هر شعار مردم پسندي, هر تظاهري دارد تن مي دهد. اين از نظر من يك امتياز است آقاي معروفي. امتياز تكامل از مرحله ي شعارهاي ايدئولوژيك دهه ي شصتي به موقعيت سياست مداران قدرت طلب اين روزگار. استفاده از مردم براي به قدرت رسيدن در مقابل امتياز دادن هرچند اندك به آن ها. سياست مداران دنياي مدرن مگر غير اين كار ديگري مي كنند آقاي معروفي؟ راي ندادن هم فكر مي كنم بايد روشن شده باشد كه هيچ چيز را عوض نمي كند. نتيجه ي نهايي راي ندادن, در رويايي ترين حالت آن مگر چيزي غير از به قدرت رسيدن رييس جمهوري با راي مثلا بيست درصدي, و سلب مشروعيت مردمي از اين حكومت است؟ فكر مي كنيد آن وقت چه اتفاقي ميفتد؟ مردم انقلاب مي كنند؟ آمريكا به ايران حمله مي كند؟ كمي واقع بين باشيد آقاي معروفي. اين طور همه را يكدست به باد ناسزا ندهيد. من كاري به طرفداران خاتمي و معين و مشاركتي ها و سياست بازهاي حرفه اي ندارم. اما اين طور متهم كردن مردمي كه فقط نگراني كاملا منطقي و واقع گرايانه اي درباره ي زدگي فرداي خود در اين كشور دارند و انقلاب يا حمله ي نظامي ديگران به كشورشان را هم راه حل واقع بينانه و درستي برای تغییر این حکومت نمي دانند, كمي بي انصافيست. دوست دارم ايراد حرف هايم را از قلمتان بخوانم آقاي معروفي. قانعم كنيد تا با هم راي ندهيم .

Posted by: کاوه آزاد at June 22, 2005 11:33 PM

سلام!
سلام عباس معروفي عزيزم!
با شما موافقم.
اما در شرايط خاص.
اما مگر ما چقدر وقت و عمر داريم؟
ببين آيا من اشتباه ميكنم؟
اگر اينطور است مرا قانع كن.
من سياستمدار نيستم.
زاپاتا هم نيستم، چرا كه ملتم بين زاپاتا و سعيد امامي گم شده است.
من فقط براي خيال خود زندگي نميكنم.
آدرس خداي من را هم جامعه ندارد.
اگر بخواهم در اجتماع با نتايج كمي نه كيفي بسوي دموكراسي راه ببرم پس بايد برنامه داشته باشم.
حرفهايم را در پست جديدم بشنو و افتخار بده نظرت را بگو.
پيشاپيش ممنونم.
حالا كه مدعي دايه‌ي مهربانتر از مادر شده است براي دموكراسي. شايد بهتر باشد رهايش نكنيم و با تشكيل حزب و جبهه‌ي دموكراسي‌خواهي وحقوق بشر و مطالبات بيست و هفت ساله و احياي حقوق معوقه و غصب شده‌ي مردم يك لحظه رهايش نگذاريم.
نميدانم شايد اشتباه ميكنم.
اينهم پست امشب من از سر بي‌چارگي!
شوكران يا آتش؟
مرگ با شوكران، يا مرگ در آتش؟
مرگ در خواب گران، يا مرگ با اعمال شاقه؟
آي در به‌درهاي بيرون زندان!
كمك كنيد!
همين جمعه قرار است همه‌ي ما را قرباني كنند!
قرار است به بره‌هاي اراده‌مان آب هم ندهند.

Posted by: سينا هدا at June 22, 2005 11:31 PM

با سلام و آرزوی بهروزی همیشگی .
جسارت نمی کنم و بی راهه نمی روم ولی چند جمله بر لبم مانده که نگفتنش مجال نفس کشیدن نخواهد داد .
آنچه امروز متل منی را که رای هم نداده را به رای دادن به رقیب فاشیست ها وسوسه می کند تلاقی شگرف قضاوت تاریخ و ماهیت چیزی است به نام سرزمین.
ما هرآنچه تن و قلم و.. را عزیز بداریم، سخن از وطن چیز دیگری است، این مام میهن در انتظار است تا نگذاریم در غارتگری اندیشه و رای و زایش مبتذل تقدس و مشروعیت هویت یک سرزمین به سخره گرفته شود، لحظه ای از چشمان یک بیگانه به ایران نگاه کنیم، تحملش را داریم؟
فقط همین.
امیدوارم بنده را به خاطر جسازتم ببخشید .

Posted by: نوید لطیفی at June 22, 2005 10:59 PM

بنظرم تبلیغ برای تحریم رای مانند تبلیغ برای رای دادن است. انکه بدون اندیشه رای ندهد با انکه رای میدهد هیچ تفاوتی ندارد. انچه غایب و سانسور است اندیشه است و انچه غالب است ترس است و توقف اندیشه. درین میان نقد میمیرد یا کشته میشود. یکی رای میدهد. یکی رای نمیدهد گاه باهم تفاوتی نمی کند. انکه اندیشه میکند به خیانت محکوم میشود و مسوول سکوت قتل فضای فرهنگی و رشد برای اینده. در هر حال انکس مسوول میشود که فکر کرده است و متهم به فرهنگ و هنر کشی. انها رای میدهند انتخابشان است. متهم میکنند مسوولمان میکنند به خیانت فرهنگی و سکوت. بگذار بکنند از انکه فکر نمیکند همه چیز میتوان انتظار داشت. ان خشم و تجاوز هیچگاه از صاحب فکر و هنر نمی اید. من رای نمیدهم و این انتخابم است. کسی متهمم میکند. بگذار بکند

Posted by: علیرضا at June 22, 2005 10:51 PM

آقای معروفی عزيز،
مدت‌هاست به اين صفحه می‌آيم و آرام و خاموش می‌گذرم. بگذاريد اول از همه بگويم که وقتی سمفونی مردگان و سال بلوا را خواندم به صدای بلند احسنت گفتم و با خود انديشيدم که نويسنده‌اش عجب شاهکاری خلق کرده است. اما وقتی بعضی از مطالب اين وبلاگ را می خوانم، اندوه می خورم و تأسف که میان آن شخصيت اديب خالق آن رمان و شخصيتی که در اين جا می بینم چه اندازه فاصله است!
آقای معروفی،
بگذاريد بی تعارف بگويم احساس ام را. شايد اگر در آن حقيقتی ديديد و خودتان هم همان حس را داشتيد حداقل جايی به کارتان بيايد. من احساس می‌کنم شما شديداً شهوت شهرت داريد و حسرت مطرح شدن! در اين بلوای بزرگی که در ايران دارد رخ می دهد، شما نه تنها کاری برای ما ايرانيان نکرديد و فقط به ما توسری زديد و ما را تحقير کرديد، بلکه امروز در کمال درد و ناباوری می بينم که حتی بر هم سلکان خودتان هم شفقت و دوستی و مروت نداريد! اين همه نام که برديد و بر همه‌ آنها ننگ بر شمرديد، هيچ اگر نبودند روزی دوست شما بودند. با اين اخلاقی که در شما می بینم، بعيد نيست فردا روزی با سيمين بهبهانی و شيرين عبادی هم به همین زبان تلخ و پر طعنه و تفرعن حرف بزنید. از چيزهايی که می نويسيد اصلاً بوی هيچ مهری نسبت به ایران و ايرانی استشمام نمی کنم. هر چه بیشتر می خوانم احساس می کنم با آدمی طرف هستم پر عقده و بغض و نفرت. قبول دارم و درک می کنم که بر شما چه سختی هایی رفته است. اما به نظرم این کمال خودخواهی و خودپسندی است که درد این همه ایرانی را از یاد ببرید و صبح تا شب فقط از خودتان و بازجوی خودتان حرف بزنید. آقای معروفی! مگر شما و فکر شما و دوستان همفکر شما معادل با همه ایرانیان است؟ شما چه حقی دارید که از طرف همه حرف می زنید؟ خودتان می نويسيد که برای کسی نسخه نمی پيچيد، ولی در عمل جوری حرف می زنید که اگر کسی مثل شما حرف نزند و مثل شما فکر نکند، خائن به مملکت و آزادی و عدالت است! پس شما چه فرقی با احمدی نژاد و حسین شریعتمداری دارید؟ جوری می نویسید که انگار خودتان مجسمه همه پاکی ها و فضیلت های انسانی هستید و بقیه مردم ابله تشریف دارند. آقای معروفی! تو را به خدا به خودتان بیایید. ماها ایرانی هستیم و پی عزت و آزادی خودمان هستیم. ما داریم توی این مملکت زندگی می کنیم و تمام دشواری هایی را که شما حتی حس نمی توانید بکنید دیگر، روز به روز می بینیم. هنری نیست حمایت کردن از گنجی و سینه سپر کردن مثل پهلوان پنبه ها که من به ایران می آيم و ژست آزادی خواهی نمادین گرفتن. مرد میدان اگر هستید، همين فردا بلیط بگیرید، تشريف بياوريد ايران و در کنار همه ما رنج بکشيد. در کنار همه ماها، نه در هتل اوین! رنج ما خیلی بیشتر از رنج گنجی و زرافشان است. ما در آزادی در بندتر از آنها هستیم!
آقای معروفی! نويسنده‌ محبوب سابقم!
من به جای شما خجالت کشیدم وقتی دیدم با دولت آبادی و از او این طوری صحبت کرده اید. شما برای ما سمبل ادب و تواضع و دوستی بودید. اینها را که خواندم دنیا روی سرم خراب شد. با خودم فکر کردم، چرا شما میان این همه مصیبت ناگهان یادتان افتاده دوستان سابقتان را خراب کنید؟! وقتی سر و ته نوشته های تان را جمع می زنم و نتیجه عملی اش را می گیرم می بینم این ها فقط به نفع آقای خامنه ای است و بس. راستی شما در خدمت ایرانی ها و ادبیات ما هستید یا در خدمت خودتان؟ شما می خواهید ما وضعمان بهتر شود یا خودتان بیشتر ارضا شوید؟ کدام يکی؟ آقای معروفی! اصلاً مهم نیست این انتخابات دموکراتیک هست یا نه (راستی می شود انتخابات دموکراتیک و اصلاً دموکراسی را تعریف کنید تا ما بفهمیم از نظر شما اینها یعنی چه؟). اصلاً مهم نيست که فلانی حکم حکومتی داده یا نه. شما که از همان اول، خیلی ببخشید، من از همه عذر می خواهم، زيپ شلوارتان را باز کردید و توی این انتخابات یک کاری کردید! باور کنید آب شدم از شرم. یعنی چه که معروفی، هر کسی نه! معروفی چاک دهنش را باز می کند و همچین تعبیری به کار می برد؟ یک جای کار دارد بد جوری می لنگد.
آقای معروفی!
من احساس می کنم حالتان اصلاً خوش نیست. تو را به خدا مدتی بروید استراحت کنید. فکر می کنم ناخوشید. تو را به خدا مدتی اصلاً ننويسید تا آب ها از آسياب بیفتد. شاید کسی نفهمید اصلاً چه چيزهايی نوشته ايد. شايد کمی از محبوبیتتان باقی ماند.
آقای معروفی!
لطفاً اگر این اندازه ادب برای تان مانده، نه به اندازه ادبتان درباره انتخابات، به ماها اهانت نکنید. بگذارید خودمان سرنوشتمان را انتخاب کنیم. بروید مدتی استراحت کنید لطفاً.
دوستتان داریم ولی خودتان کمی بیشتر خودتان را دوست داشته باشید و با آبروی خودتان بیخودی بازی نکنید. با این کارها نه قهرمان آزادی می شوید و نه اسطوره مبارزه. فقط بیشتر خراب می شوید. لطفاً ديگر ننويسید از سیاست. ننویسید که با نوشتنتان امثال احمدی نژاد که به قول شما قاتل است، با دمشان گردو می شکنند و ته دلشان قند آب می شود. آنها بیشتر لذت می برند
لطفاً به ما جوانان ایرانی احترام بگذارید و این همه ناپخته و پر بغض و نفرت از سیاست ننویسید.
دوستدارتان
منصور بدری

Posted by: Mansour Badri at June 22, 2005 10:39 PM

سلام
استاد عزيزم. فقط براي شما سلامتي و طول عمر ارزومندم. بسيار بزرگواريد
و چه خوب مسائل را مي فهميد. به اميد ديدار

Posted by: farah at June 22, 2005 10:35 PM

گمان می برم که این نخستین مرتبه ای باشد که برایتان در این جا کامنتی می گذارم . بگذارید چیزی نگویم جز اینکه این وبلاگ نازنین را در لینکستان کوچک وبلاگم قرار می دهم تا نسل سومی های بیشتری به سراغ شما بیایند . این نیازی است که ما داریم و نه شما . دمتان گرم ؛ دلتان شاد و راهتان سبز باد .

Posted by: ali kheradpir at June 22, 2005 10:32 PM

معروفی عزیز!
عینا در ستون حدیث دیگران وبلاگم بازچاپش کردم.
این روزها مبهوت عمل این همه بزرگانم.
از میان یک تیر خلاص زن و پدر خوانده قتلها دومی را رهبر اصلاحات می دانند.!

Posted by: دخو at June 22, 2005 10:29 PM

همه مان دست هم را گرفته ایم مبادا یکی مان در باتلاق فرو رود و دیگری بماند.
می گوییم یا همه یا هیچ کسی!
........
نمی دانم در جلسات آن زمان ها چه گذشته که سن من آن وقت ها در حد خواندن حسن کچل و کدوقلقله زن بیشتر نبوده است. اما حرمت شکنی را نمی پسندم.آدم هایی که حرف های خوب خوب می زنند، چیزهای خوب خوب مینویسند لزوما خودشان خوب نیستند! اصلا خوب بودن یعنی چه؟
لابد یعنی چرخش 180 درجه ای از نظراتمان آن هنگام که پای منافع درمیان است؟
.....
امروز ضمیمه رایگان شرق را خواندم. قسمت حامیان آقای رفسنجانی را.
قسمت نویسندگانش را مخصوصا. دل من هم گرفت. مگر آخر اینها نویسنده نیستند؟ شما را چه به سیاست!
دیگر حاضر نیستم نوشته هایی را بخوانم که قلم نویسندگانش بوی ... بدهد.
راستی شما هم سخن نگیرید، می گذرد. همچنان که گذشته.
تنها برای کلفت کردن صدایتان رمان بنویسید
و دیگر هیچ...

Posted by: سورئالیست at June 22, 2005 10:23 PM

اکنون تبلیغ به نفع آمر قتل های زنجیره ای سرلوحه فتوادهندگان ادبی و هنری قرار گرفته است . سینه ها چاک است تا سردار سازندگی بار دیگر گام فرا آورده سر همه را له کند . روشنگری پیشتاز رهبرسازی شده و در این میان حتی خود هاشمی متوهم شده که چه نازنینی در تاریخ بوده که او و دیگران اکنون کشف اش کرده اند . بیچاره شاملو که گفت ملت ما حافظه تاریخی ندارد . راستی حافظه به چه می گویند ؟ آقای معروفی ، این روند همان روند شتابان شده به سوی فراموشی از سر بیچارگی است .

Posted by: مظاهرشهامت at June 22, 2005 9:44 PM

نفس آدم بند می آید/ خیلی بزرگید آقای معروفی/ آفرین به شما .

Posted by: دختر بس at June 22, 2005 9:42 PM

حقارت تا كجا؟ بالاخره عاليجناب هفت رنگ منجي مردم رنج پرست ما شد. تكبير برادران.
اما جناب معروفي اين نكته را هم از نظر دور نسازيم كه اين ملت همواره به يك منجي نياز دارد. خاتمي باشد يا معين يا رفسنجاني تفاوت ندارد. مهم منجي است. كسي كه مي آيد. كسي كه برخلاف گفته آن پريشادخت اصلا مهم نيست كه شبيه كسي باشد يا نه. و تا زماني كه همه به دنبال رستم مي گردند هركسي كلاه واره دوشاخ بر سر رستم مي شود. (معمولا هم آن دو شاخ از سر خودش برآمده اند)
... و متاسفم كه اعلام كنم نظر شما نيز تا حدي معطوف به منجي واره اي است.
جناب معروفي تحريم انتخابات چه تاثيري دارد؟ رياست جمهوري احمدي نژاد چه تاثيري دارد؟ آشوب؟ نارضايتي عمومي؟ دخالت بين المللي؟ و بالاخره عمو سام در كسوت منجي زمان (شايد حتي با لباسي سبز سوار بر اسبي سفيد) از پهناي افق نمايان مي شود...

لطفاً مطلب مرا دوباره بخوانيد.
من کی گفته‌ام برويد به احمدی‌نژاد رأی بدهيد؟ اصلا مگر من چکاره‌ام که قيم مردم شوم؟ هرگز چنين توهينی به مردم نمی‌کنم.
با احترام/ عباس معروفی

Posted by: mmm at June 22, 2005 9:18 PM

با سلام
همين الان در فانوس خواندم كه شما فيلتر شده ايد، ولي انگار گسترده نيست. كمكي مي شود كرد؟ پايدار باشيد.

Posted by: زمینی at June 22, 2005 9:09 PM

مرسی مرسی آقای معروفی خیلی عزیز.
بیچاره خانواده های مختاری و پوینده و سیرجانی و سامی و... چه دردی می کشند با این ملت و هنرمند و نویسنده و روشنفکرش!!!
بیچاره گنجی و زرافشان و ...!
باز هم ممنون از نوشته ی خوبتون.
همیشه پاینده باشید.

Posted by: anita at June 22, 2005 9:02 PM

سلام
...قهرمان اين فيلم به من بهتر است اول شخص مفرد نباشد !
به هر حال مرسي!
http://zir-chatr-40tikke.blogspot.com
http://ramin-molai.blogspot.com/


Posted by: رامین مولائی at June 22, 2005 8:55 PM

سلام آقاى معروفى،
از بدبختى ملت ما همين بس که پس از يک قرن از انقلاب مشروطه هنوز روشنفکران ما نمى‌دانند (يا نمى‌گويند) که انتخابات همواره فرايندى نسبى است (انتخاب بين بد و بدتر است) مگر در همين آمريکا جان کرى آدم خيلى خوبى بود؟ مگر ما چقدر تجربه دمکراتيک داريم که همين تتمّه آن را هم دودستى تقديم فاشيسم کنيم؟ احتمالا شما بهتر از بنده از فرايند قدرت گرفتن نازى‌ها در آلمان دهه ۳۰ اطلاع داريد. بنده کاملا با شما در مورد فجايع وزارت اطلاعات فلاحيان موافقم ولى با راى ندادن ما آن فجايع چند بار بدتر اتفاق مى‌افتد آب هم از آب تکان نمى‌خورد. در نهايت (که اين غايت آرزوى لس‌آنجلس نشينان خودمان است) آمريکا با يک حمله نظامى (به قول خودشان Surgical ) کمى گوش آقايان را مى‌پيچاند، تاسيسات اتمى همراه با نيروگاه‌ها ، پالايشگاه‌ها و ميلياردها دلار سرمايه‌هاى ملت را دود مى‌کند بر هوا … و دول اروپايى هم محترمانه اعتراض مى‌کنند.

Posted by: hasan at June 22, 2005 8:52 PM

آنهائيكه هنوز به اصلاحات در چارچوب اين معجون اسلامي گرفتارند چه اصلاح طلبكاران و چه هوراكشانشان الحق كه "اره به كون" اند و مجبور به خوش رقصي. دست دست ... بايد برقصه.

Posted by: شهریار at June 22, 2005 8:41 PM

استاد سلام...
در روزهايي كه اگر به اندازه ي سر سوزني فهم با ادمي باشد خفقان جاي جاي وجودش را ميفشارد. در جايي كه گويي ملتش انچنان مسخ شده اند كه هيچ ياد از گذشته نمياورند. در روزگاري كه ملت نميدانند كه اينجا بدي وجود ندارد و همه در موقعيت بدترند و بدتر از بدتر. براي مرگ گنجي نقشه ميريزند و حتي مدعيان اصلاح طلبي خبرش را سانسور ميكنند. چه خوب گفتيد. چه خوب نوشتيد...
گويا هيچكس را ياراي فهم سخني كه مخالف رفسنجاني بهرماني باشد نيست. استدلالهاي كور و كودكانه اينجا در دهان همه كس ميچرخد. از راننده تاكسي گرفته تا اقاي قوچاني كه فعلا نميدانيم پرچمدار چه شده است؟!
در اين خفقان و كوري و... خواندن اين نوشته چقدر به كمكم امد. كمي بهتر شدم.
چه ميشود گفت؟ جز تشكري از شما...
راستي روي يكي از پارچه هاي تبليغاتي اقاي بهرماني نوشته بود: رئيس جمهوري ميخواهيم به عظمت ايران!

Posted by: navid at June 22, 2005 8:26 PM

دولت تفاهم ملی!
اين مطلب را در سايت زير بخوانيد:
http://doust114.persianblog.com

Posted by: Arash (Doust114) at June 22, 2005 8:24 PM

يعني يه نسل ديگه هم بايد همون بدبختي هاي دهه ي 60 رو تجربه كنه؟ يعني بازم بايد به خاطر اين كه راي يكي نره بالا و نظام مشروعيت پيدا نكنه بيفتيم تو همون هلفدوني كه نسل قبلي ما افتادن. يعني اين تاريخ بايد هر نسل تكرار شه؟ حالا اصلا كي اين وسط گفته رفسنجاني آدمه يا قراره آزادي هاي منو نگيره؟ اصلا كي خواب ديده مي شه از اين نمد كلاهي ساخت. كل ماجرا يه قماره كه دو طرفش باخته حالا مني كه دارم توي همين يه وجب خاك ايران زندگي مي كنم مي تونم نوع كشته شدنمو انتخاب كنم. مي تونم از يكي از اين دوتا بيشتر بترسم. اصلا مي تونم نخوام يكي از اون بيرون بياد و منو نجات بده. مي تونم فكر كنم اين مجامع بين المللي اگه مي خواستن تا حالا هزار تا كار تونسته بودن واسه ي اين نقض حقوق بشر انجام بدن. اصلا چرا تشخيص توطئه رو محدود به دولتي هامون كنيم و نخوايم فكر كنيم مجامع اون طوري هم با اين وريها معامله مي كنن و اين ماييم كه قرباني مي شيم. اصلا چرا همه چي رو پيچيده كنيم؟ مگه اميد به زنگي بده؟ مگه قماربازي شاخ و دم داره؟ اصلا كيه كه اين روزا ويراژ موتور سوارا رو شنيده باشه و بند دلش پاره نشده باشه؟ حالا اون يكي هم قاتل, اصلا تو انتخاب بين دو تا قاتل بده كه آلت قتاله رو خودم انتخاب كنم و لگد بزنم به يكي و دماغمو بگيرم تا بوي گند اين يكي بي هوشم نكنه و كاغذ رايمو بندازم تو صندوق. اصلا مگه سياست همين نيست. حالا ما هم جاي اوناييم. معامله مي كنيم. قمار مي كنيم. حتا اگه دو طرفش باخت باشه. مهم اينه كه انقلابي در كار نيست, انتخاباتي هم. پس نذاريم واسه ي يه نسل ديگه سال هاي 60 تكرار شه. نذاريم همه ي خواسته ي مردم بشه فيلم سوپر قاچاق و ويسكي دزدكي. به كسي كه اهل قماره شايد بتوني يه چيزايي بدي تا يه چيزي بگيري اما اوني كه گماشته ست و منتظر فرمايش و يه هنگ آدم داره و زياني براي حرف زدن نداره و منطقش جنگه فقط بايد خفه شي و دنبال ويسكي دزدكي بگردي.

Posted by: elham at June 22, 2005 8:04 PM

جناب معروفی بسیار لذت بخش و در عین حال دردآور بود این رنج نامه که نوشته ای. ما هم دوغ و دوشاب را از هم می شناسیم و با شما همدردیم. اما آقای معروفی عزیز شما مخاطبان خود را بسیار گسترده پنداشته ای؟ چند درصد از این مردمان گنگ شما را به نام می شناسند؟ یا دولت آبادی را؟ یا حتا شیرین عبادی را؟ آقای معروفی کاش جامعه شناس بودم واین انتخابات تلخ را حلاجی می کردم آن چنان که باید. شما هم حتما پی بردید که 2 خرداد حماسه نبود یک حماقت بود. من دیگر یقین دارم که این مردمان به سید بودن خاتمی رای دادند نه بیشتر. آن "نه" بزرگ که می گویند ساخته ی ذهن شان است. آقای معروفی همان روزها که شما را درسه کنج می پیچاندند مرا ودوستانم را در خیابان ها به جرم شلوار تنگ وآستین کوتاه می زدند. تحقیر می کردند و گاه تا صبح نگه می داشتند. ما همه همدردیم. برای تان نوشته بودم که رای به رفسنجانی زنای سیاسی است و من مرتکب اش می شوم به دودلیل. اول این که اگر من و امثال ما نرویم احمق ها با تصمیمات احمقانه ترشان نسخه ی ما را می پیچند و دیگر اینکه رشد دموکراتیک این ملت بسیار طولانی تر از عمر من وشماست. نظر شما هم محترم. زت زیاد.

Posted by: hamed at June 22, 2005 7:58 PM

سلام و درود آقاي معروفي عزيز. عين مطلبتان را در فانوس منتشر كرديم/ قلمتان پر توان باد.

Posted by: شورای سردبیری فانوس at June 22, 2005 7:40 PM

سلام ممنون از حضورتون جناب معروفي.
اما يك نظر چرا من بايد به خاطر هنرمند يا هر كس ديگه خجالت بكشم كه آنها چرا چنينند و...! من سرم را براي خودم بالا مي گيرم براي خودي كه هر چه باشد انسان است حتي بي هنر!

Posted by: amene at June 22, 2005 7:27 PM

سعید حجاریان هشت سال معاون فلاحیان نبوده است. حجاریان سال 68 از وزارت اطلاعات خارج شده است. البته این نوشته فقط تصحیح این نکته ی تاریخی است نه دفاع از کسی یا چیزی.

ممنونم، تصحيح شد.
ع. معروفي

Posted by: سیاوش at June 22, 2005 6:59 PM

می گویند درشرایط واوضاع بحرانی نمی توان و نباید ساکت نشست.اما من برخلاف عده ای که با کمال تعجب از به اصطلاح روشنفکران جامعه ما هستند وبه تازگی با بیانیه هایی با عناوینی همچون «سخنگاه شرایط بحرانی و حمایت ازهاشمی» انتشار داده اند می گویم آقایان و خانم ها من هم حرف شاملو را تکرار می کنم که گفته بود این ملت
حافظه ی تاریخی ندارد. شما از کدام بحران تازه حرف می زنید؟ مگر نه این است که چنین اعلام خطری تأییدی است بر وجود آزادی درجامعه ای که از همان ابتدای شکل گیری این حاکمیت از آن بی بهره و دچار بحران بوده است؟ و بانی این بحران همین اشخاصی بوده اند که از چند سال پیش مردم را میان بد و بدتر رها کرده اند؟ چه فضای بازی دیده اید که
ترجیح می دهید از دست قاتلی به آمر قتل ها پناه ببرید؟ آیا فراموش کرده اید محمد مختاری محمد پوینده به دستور چه کسی در بیابان های اطراف تهران به قتل رسیدند؟ چرا فراموش می کنید فجایعی که شما را به جهنم سوق داده اند؟
من برای افرادی مثل محمدعلی سپانلو و محمود دولت آبادی که همواره نماینده سلیقه ی نازل ادبی بوده اند متأسف نیستم برای آن جوانانی متأسفم که همواره خواهان تجدد و نوشدن بوده اند.
دوستان گرامی،
این سادگی و ساده لوحی است که بحران را بحرانی تازه قلمداد کنیم. شما هرگز آزاد نبوده اید و هرگز به آنچه می خواهید در چارچوب این حاکمیت دست نخواهید یافت. پس نگذارید شما را دچار وحشت های آنی کنند و به سمت اهدافشان سوق دهند. حضور شما در پای صندوق تأیید وجود
آزادی در کشوری است که همواره در اختناق به سربرده است. بالاتر از سیاهی رنگی نیست. حضور شما در انتخابات!از اسناد مهم تاریخ خواهد بود. سندی برای سرافکندگی در برابر نسل های دیگر. با حضورتان در پای صندوق های دروغین موجب انحراف نسل های دیگر خواهید شد. انحرافی عظیم. انحرافی که در سایه ی آن نسل های دیگر عطای حتا کانون نویسندگان ایران را به لقایش خواهید بخشید. فکر نمی کنید همین بر خورد شما و طرزعملکردتان باعث شده است آن ابهت لازم را نداشته باشید؟
کانون نویسندگان ایران در داخل نباید در عرصه ای، آنهم به عنوان حامی ،وارد شود که از کمترین آزادی برخوردار نبوده است. اگر چنین کند من عطای این کانون را به لقایش می بخشم. پس حواستان را جمع کنید و با حضورتان درپای صندوق های دروغین سدی در برابر آزادی ایجاد نکنید. برای این حکومت که بدون اعتنا به رای ملت رییس جمهورش! را انتصاب کرده است حضور شما حضور در نمایشی است به نفع همین حکومت. فریب اختلاف های ساختگی را نخورید. به آلت دست آن ها بدل نشوید.

Posted by: یک نویسنده ازایران at June 22, 2005 6:58 PM

خسته نباشی عزیز

Posted by: سیاهکل at June 22, 2005 6:42 PM

مرسی... جگرم حال آمد.

Posted by: رضا at June 22, 2005 6:37 PM

آقاي معروفي عزيز
سلام. حال شما خوب است؟ آب و هواي آلمان چه‌طور است؟ راحت هستيد؟ كسي شب‌ها توي خيابان به شما و همراهانتان گير نمي‌دهد؟ وضع نوشيدني ‌ها چه‌طور است؟ شلاقتان نمي‌زنند؟ درد نمي‌كشيد؟
آقاي معروفي!
خيلي وقت است حالم از همه‌ي خارج‌نشين‌هايي كه بيرون گود هستند و مي‌گويند لنگش كن، حالم به هم مي‌خورد. كي گفته شماي نويسنده كه شبانه به خاطر شلاق‌خوردن از مملكت فرار كرديد، حق داريد اين‌جوري حرف بزنيد؟ مطمئن باشيد اگر احمدي‌نژاد بيايد، كتاب‌هاي شما اجازه‌ي چاپ نمي‌گيرند، نه شما و نه كسي ديگر.
آقاي معروفي!
نمي‌دانم اين خارج‌نشيني چيست كه باعث مي‌شود همه از بالا به مردم ايران نگاه كنند، اما داستان فواره و سرنگوني را كه فراموش نكرده‌ايد؟ هان؟ براي شما و همه‌ي خارج‌نشين‌هاي بي‌دردي كه ما را نمي‌فهمند متاسفم. براي خودم هم متاسفم كه زماني محبوب‌ترين داستان‌نويس عمرم بوديد!
خداحافظ باسي جون!

Posted by: يك خواننده‌ي قديمي گردون at June 22, 2005 6:17 PM

شما - همه - آبروي ما را برديد.سيماي حكومت اسلامي اين روز ها همه اش دلقك هاي تلويزيوني لوس آنجلس را پخش مي كند تا بگويد " همه اين ها هستند.مخالفان ما. يك مشت دلقك با لحن خدا بيامرز قيصر و آب منگل.اين ها طرفدار تحريم هستند" و مثل اين كه موفق بوده اند در مخدوش كردن چهره ي ما به عنوان مخالف رژيم. بر آن ها - جمع جميع تخريب كننده گان ما. از جام جم تهران تا لوس آنجلس - حرجي نيست.حقوق بگير هستند. كار شان خوش خدمتي و دلقك بازي ست .اما شما نويسنده هستيد. چرا اين قدر از موضع تحريم بد دفاع مي كنيد؟ چرا انقدر بد لحن؟! متاسفم. بيشتر از بابك احمدي و فولاد وند و تقوايي و ديگران كه ديدن اسم شان پاي بيانيه ي حمايت از قاتل دهانم را از تعجب باز كرد براي شما متاسفم. شما هم نظر من هستيد.من هم نظر شما هستم. اما چرا انقدر بد لحن نوشتيد كه هواداران امروزي آدم كش بگويند " اين ها. همه بر پاي احساسات و عصبانيت است استدلال شان " چه فرقي ميان شما و امثال سپانلو و دولت آبادي؟ آن ها ترسيده اند و از سر ترس فكر نمي كنند و مي گويند " راي مي دهيم " شما عصباني شده ايد و با خشم و با ادبيات كوچه و بازار مي نويسيد " راي نمي دهم " ما همان بخش محذوف مورد نظر هستيم.كه هيچكس صداي مان نيست در ميان جمع فرهيخته گان! و هنرمندان. من در دور اول شركت نكردم . در دور دوم هم شركت نمي كنم. نه فقط به خاطر خودم كه به خاطر شما و سپانلو و تقوايي و دولت آبادي. چون نمي خواهم به دستاني راي بدهم كه آماده ي خفه كردنتان/خفه كردن شان است. اما نه از شما هستم و نه از آن ها.فقط به خاطر شما و آن ها كه بتوانيد داستان بنويسيد و شعر بگوييد و فيلم بسازيد. آخ! چه قدر دوست تان - محمد چرم شير - را دوست دارم. در اين بلوا به ترين موضع را گرفت. سكوت كرده و نمايش نامه مي نويسد. چه قدر فرزانه است و دانا.دم اش گرم و سر اش خوش باد.

Posted by: . at June 22, 2005 6:14 PM

سلام و مرسي. این قلم واقعن هم قیمت دارد. و این روشنفکری چه اصطلاح تلخ و بدمعنایی شده این روزها. و چه تلخ تر اینکه آدم گاهی با آن که حکم مینویسد بیشتر احساس امنیت میکند. لااقل او ایمان دارد به ظلمی که میکند و نام عملی که میکند برای او قهر است نه ظلم. روزی بزرگی در ایران گفت :هنرمندیم ما و هنرمند مرده شور است. چه فرقیست بین مرده ی شمر و امام حسین برای آنکه میشوید؟ همانروز هم دلم گرفت.

Posted by: babune at June 22, 2005 5:57 PM

آقای معروفی
می خواهم تا لینکی به این نوشته شما بدهم. لطفا در صورتی که موافق نیستید، به من اطلاع دهید تا رعایت آن را کرده و لینک را بردارم. که با بسیاری از موارد نوشته شما توافق دارم.

ممنونم.

Posted by: Soleiman at June 22, 2005 5:56 PM

رای سفید و تحریم هر دو فقط به معنای رای مثبت به احمدی نژاد است.
حزب توده فقط یک روز 28 مرداد را در خانه نشست و بابتش 50 سال است که حزب خائن توده نامیده میشود.
آنانکه امروز با هر انگیزه، با مزد یا بدون مزد ، مردم را به عدم شرکت در انتخابات و تسلیم در مقابل نماینده فاشیسم فرا میخوانند، در تاریخ این ملت ، عنوانی زیباتر از خائن نخواهند یافت.
جناب معروفی
خروج شما از جبهه دموکراسی و پیوستنتان به جبهه فاشیسم باعث تاسف است.

Posted by: کامران at June 22, 2005 5:54 PM

سلام
من هم دلم گرفته و مثل شما و نوشا دلم مي خواهد كسي متوجه بلواي مام وطنم نشود و متوجه فراموشكاري هاي بزرگان ميهنم.
البته اگر بشود همچين اسمي برايش انتخاب كرد.
مگر مي شود مختاري و شريف و پوينده و فروهر ها و بختيار و فريدون فرخراد و .....را فراموش كرد.
مگر مي شود اتوبوس نويسنده ها را درراه ارمنستان فراموش كرد.
مگر مي شود اعدام هاي فله اي دهه شصت را فراموش كرد.
مگر مي شود هشت سال جنگ را فراموش كرد.
مگر مي شود يك ميليون جوان برومند را فراموش كرد كه در گورها خفته اند.
مگر مي شود ....
ماردوش مي آيد اين بار اما در جامه كاوه آهنگر
بايد فيلم تبيغاتي اش را مي ديديد .
ضحاك دوباره باز مي گردد.
مغز چند جوان برومند ايراني ديگر او را كفايت خواهد كرد ؟
مانده ام كه جواب اكبر گنجي را چه مي خواهند بدهند اين به اصطلاح روشنفكران وطنمانده اما وطن فروخته...
دلم خيلي گرفته
اما هنوز هم اميدوارم.
وطنم را
دوباره خواهمش ساخت اگرچه با خشت جانم

Posted by: amir at June 22, 2005 5:24 PM

وقتی از گنداب حرف می زنید لحن خوبی کلامتان نمی گیرد.ایران از این ویران تر شود فکر کنم برای شما که آن سوی مرز ها هستید جذاب است.این بار بازی نیست حکم حکومتی خامنه ای است...منتظر این هستید که چون احمدی نژاد رییس جمهور شد مردم باز انقلابی کنند و شما باز گردید؟!؟
تاریخ ایران را حتما خوانده اید این ملت همیشه اهل مصالحه بوده...پس اگر قاتلی هم فرمان این گنداب را در دست بگیرد مردم باز هم سک.ت می کنند..خواهش می کنم بیایید ایران زندگی کنید تا حس کنید چه شده و چه خواهد شد..اینجا مردم قصد بازگشت به 27 سال پیش را ندارند...

Posted by: زنی 28ساله at June 22, 2005 5:11 PM

شما به اين لجن تن نزنيد!!! شما كه عقلتان را به احساستان فروخته ايد!!! البته شايد هم كاملا عقلاني حرف مي زنيد. احمدي نژاد يا هاشمي براي شما كه در آلمان زندگي مي كنيد چه تفاوتي مي كند؟! هيچ!!! شما راحت باشيد. مردم در ايران در لجن خواهند غلطيد تا زماني كه پرزيدنت بوش شما را با سلام و صلوات به مثلا "وطنتان" باز گرداند! شما حرص نخوريد. داستانتان را بنويسيد و به جوانان ايراني آلماني داستان نويسي ياد دهيد. خيالتان راحت باشد كه هيچ كدام از شاگردانتان هم در اين لجن غلط نخواهند زد. ولي خواهش مي كنم كه تعيين تكليف براي اين لجن را به بدبختاني كه فرصت فرار از كشور را نداشته اند بسپاريد.

Posted by: reza at June 22, 2005 4:36 PM

http://tir78.blogspot.com/2005/06/blog-post_111937523433833888.html

Posted by: پدرام at June 22, 2005 4:28 PM
Post a comment









Remember personal info?