November 21, 2004

در بهترين دموکراسی، آنچه غايب است، آزادی‌ست.

اصلا همين ديروز نبود، انگار صد سال گذشته از آن شبی که بيش از صد و هشتاد نويسنده در دفتر مجله‌ی گردون گرد آمده بودند تا ببينند چه کسانی بهترين ادبيات خلاقه‌ی سال هفتاد و سه را پديد آورده‌اند. چه شوری بود، و چه هراسی داشتم من که هر به دقايقی از بالکن سر می‌کشيدم ببينم يکوقت نريزند، يکوقت خرابی به بار نياورند، يکوقت اتفاقی برای کسی نيفتد.
نمی‌خواهم از آن شب بگويم، و نمی‌خواهم به دلم چنگ بيندازم که ببينم چه حوصله‌ای داشتيم و چقدر مسخره بود آن ور ديواری که سعيد امامی نُمودش بود و اسلام ناب صفوی نمادش.
بيژن نجدی در اين چند روز در ذهنم چمبره زده بود، با آن صميميت و مهربانی‌اش که يکجا اگر خلوتی می‌يافت شانه‌هام را در دو دستش می‌گرفت: «بگذار يک خرده ببينم‌تان.»
و من می‌بوسيدمش با تمام قلبم، و تحسينش می‌کردم  برای "يوزپلنگانی که با من دويده‌اند" تا مُهرش کنم: «تو آدمی، خيلی آدمی، نويسنده پيش از هر چيز بايد آدم باشد، و چقدر دوستت دارم.»
در خلوتی ديگر  آدرس خانه‌اش را در جيبم گذاشت: «لاهيجان منتظر شما می‌مانم. خواهش می‌کنم بياييد.»
می‌آيم، اما نشد. در زمان تاب ‌خوردم، زير و زبر شدم، و نيامدم. نشد. بر سرنوشتم لعنت می‌فرستم که اصلا بعدش نفهميدم چی شد، چرا همه‌مان لت و پار شديم، آنهمه آدم چی شدند؟ رضا درويش که اصرار داشت از مراسم فيلم بگيرد شايد تنها کسی بود که می‌دانست از آنهمه آدم، يکی هم بيژن نجدی است تا به هنگام دريافت جايزه‌ی بهترين مجموعه داستان آن سال جلو دوربين می‌ايستد و برای سا‌ل‌ها بعد می‌گويد:
«... بيش‌ترين ارزش جايزه‌های ادبی در ناگزيری احترام لحظه‌ای از تاريخ به رنج انسان‌ است. زيرا در بهترين دموکراسی، باز هم آنچه غايب است، آزادی‌ست. انسان هنوز تنهاست و هر خرد سياسی مسلط در ستيز با هنر (که ترجيح می‌دهم آن را خرد مقدس بنامم) ابزار و امکانات هولناکی در اختيار دارد.
ديده‌ايم که گاه اقتصاد محملی برای سانسور انديشه، به ياد داريم گاه آرمانگرايی اهرمی برای حذف انديشه، و بسيار وسايل ارتباط عمومی سنگ و سيمان شده برای تدفين انديشه. با چنين مفروضات، ما امروز به "مجموعه‌ی درخشنده‌ی نويسندگان" بيش‌تر نيازمنديم تا به يک "نويسنده‌ی درخشان".
زيرا نوشتن در تعريف بديهی آن، تظاهر ذهن فرد به شکلی از زبان است ولی در حضوری پنهانی، عملی است به خاطر "من ديگران شدن" نويسنده، که اين خود سخت وامدار همه‌ی آنهاست که پيش‌تر نوشته‌اند...»
و متن نوشته‌اش را به دستم داد. شايد هم صداش را برای هميشه در گوشم و در دلم جا گذاشت: «زيرا در بهترين دموکراسی، باز هم آنچه غايب است، آزادی‌ست.»
زمان گذشت و سال‌ها به ساده بودن و شريف بودن مردی دقيق شدم تا امروز بنا به اتفاقات اين حوالی پيام آن آزاده‌ی بزرگوار را دوباره انتشار دهم. پيامی که بايد در کتاب‌های درسی به مردم‌ آموزش داده شود تا سال‌ها بعد هر نظريه‌پردازی با دکترين‌ مصلحت‌ها و اقتضاهاش به جای تئوری بافتن و شعار دادن فقط اين را بفهمد که آدم با نشخوار حرف‌های گنده، بزرگ نمی‌شود، آدم بايد "بزرگ" باشد که "حرف" کوچکی برای فرهنگ بشری به يادگار بگذارد.

Posted by Abbas at November 21, 2004 1:35 AM
Comments

سلام ..... با خواندن نوشته شما در خود فرو رفتم و به حال خودمان تاسف خوردم.... بدرود .

Posted by: شبگرد تنها at November 25, 2004 10:18 PM

Ba salam,
emrooz dar safheye 19 rooznameye shargh maghaleyee ba onvane "yaadi az doctor Kazem Sami"
gharar bood chap shavad va hatta dar noskhehaaye pakhsh shodeye roozname dar ghesmati ke
titre anaavine safehate laayee rooznameh miaayad aks va onvane maghale chap shodeh ,amma
dar matn asari az aan nemibinim.
ellate in amr be gofteye manbaee movassagh momaaneate mohseniye ejeyee az chape maghaleh
boode, ke gofte ast digar bish az in laazem nist harfi az ghatlhaaye zanjireyee onvan shavad.
lazem be zekr ast ke dar roozhaaye gozashte maghaalati darbareye daryoush va parvaneh forouhar
be chap reside bood.

Posted by: s at November 24, 2004 9:22 PM

÷ يهي دخف عديقسفشدي حمثشسث ثطحمشهد ئخقث بخق ئث و÷ شئ سهئحمث صخقنثقو سخ ًاغ غخع زشد دخف صقهفث ش مهدث صهفاخعف دشئث ٍشثهي-÷سمشئه!؟؟

Posted by: Saman at November 24, 2004 5:20 PM

من نويسنده نيستم. من هنوز هم دانشجو هستم و مانند هر دانشجوي ديگري وقتي كه گزاره اي مي بينم بي اختيار مي پرسم: چرا؟
چرا در بهترين دموکراسی، آنچه غايب است، آزادی‌ست؟ از كجا؟ به كدام دليل؟ به كدام شاهد؟ چطور اندازه گيري كرده ايد؟ در چند تا از اين بهترين دموكراسي ها واقعا زندگي كرده ايد؟ تا چه اندازه اين حرف بر اساس خيال است، بر اساس شنيده ها است يا بر اساس مشاهده است يا بر اساس كنكاش تئوريك؟ اصلا بهترين دموكراسي كدام يكي است و مقصود شما از آزادي چيست؟
صرف نويسنده بودن و كلام شيوا گفتن دليل و مدركي براي درستي (يا نادرستي) هيچ گزاره اي نيست.

Posted by: rahgozar at November 24, 2004 12:10 AM

نوشته ی کمنت قبلی مثل ا ینکه خودش از دارالمجانین نوشته شده . نیمدونستم اونجا امکانات اینترنتی هم گذاشتند.

Posted by: علیرضا at November 23, 2004 2:03 PM

مگر نشنيده بودي كه كه به دار المجانين مي خواستندت بردن. خركشان و با اي و تف و كلي توسري و تيپا !( اين جمله را خودم به خودم گفت). در غلطيدي توي غربت كه خون گربستن برو بچه ها را زار بشنوي . نه ببيني كه خودت رفته بودي، زودترك، خاك مال گردنكشي هر كس و ناكس شدي عباس آقا. حالا ناليدنت به كنار... كاتب بيچاره چه كند با كتابت لاو در يوروپ.

Posted by: SOSHIANT at November 23, 2004 1:01 PM

Salam Abbas , man az taarzee neveshtan tto khosham miiaeied va
Hameisheh magalehhaieet ra mikhanam. movafagh bashy

Posted by: Hossein at November 23, 2004 4:47 AM

سلام آقاي معروفي. مايل هستم بيشتر با افكار شما آشنا شوم. به وبلاگ من سر بزنيد. شاد باشيد.

Posted by: ترانه جوانبخت at November 23, 2004 4:42 AM

۵ شنبه ۵/۹/۸۳ نخستين شماره از مجله اينترنتی شاهرگ / منتظرآثارتان هستيم ...

Posted by: شاهرک at November 22, 2004 9:16 PM

سلام استاد. / وقتی در های زندگی بزور پایی نا پلید بسته نگه داشته شده است اینجا مردن به از تسلیم شدن است. گويا راز این سرزمین به گوش هیچ جای دنیا نمی رسد ... لینک دادم به یادداشت تان ... شاد باشید ....

Posted by: Arash at November 22, 2004 8:34 PM

يعني اين منم كه به نقطه ي پايان رسيدم! يعني اين منم كه يهو تموم شدم! يعني اين منم كه دارم همه ي اين خودمو تماشا مي كنم! تو چي خيال مي كني . مي دوني اين كيه ! منم؟!!!

Posted by: من at November 21, 2004 8:00 PM

چه بكويم خدمت بزرگي مثل شما / از همان جملات كليشه اي معروف شبكه هاي آنطرفي كه به زودي در تهران خواهيد بود و يا اين رژيم سانسورگر خواهد رفت/الان تلويزيون در حال پخش سخنراني امام است و پدر من با چشمان اشك آلود خيره به اين كاريزماي عجيب است/پدر من كارمندي بازنشسته است و از قشر ضعيف ولي جانش برود ذزه خمسش را به دفتر آقا مي دهد/ هنوز هستند بسياري كه شما مجبور شويد باقي عمر را همانجا بمانيد و چه خوب كه رفتيد هرچند دير تا لااقل با نوشته هايتان حستان كنيم/موفق و پايدار باشيد.

Posted by: majid at November 21, 2004 7:43 PM

آقاي معروفي سلام.

برايتان زماني نوشته بودم كه شما حلقه وصل شده ايد بخواهيد يا نخواهيد
ميان نسلي كه ناگاه در چشم بر هم زدني غايب شد و نسلي كه دارد زاييده مي شود از بطن ناخوشيها . نسلي كه غايب شدخود زاييده چنين دردناكيهايي بود . نسلي كه نوپاست هنوز نه شازده احتجاب رابه مقام شازدگي رسانده و نه پيكر فرهاد را تراشيده , نه زمستان را سروده نه برای دخترکان آبایی پیامی فرستاده . بگذارید همینجا كمي بنويسم كه در دلم طوفاني به پا مي شود وقتي گاه به گاه از آنچه گذشته مينو يسيد . شايد آرام گرفت . گلشيري مختاري و پوينده را كنار هم خاك كرده اند در نزديكي شاملو . آن تكه از خاك انگار نامتجانس ترين جاي زمين است .
نام بزرگترين بازنده بدبخت را آورديد و مرا ياد همانجايي انداختيد كه گفتم . همانجايي كه هرجا باشم قامتم در آنجاست . ايستاده و خم .
دلم مي لرزد كه طولاني نشود آنچه مي نويسم كه ميهمان شمايم اينجا
و پرگويي رسم ميهماني نيست . اما اين را بدانيد اگر همه آن يادهايي
را كه داريد از به خاك در افتادگاني كه رمقشان را بريدند اينها بگوييد براي ماهايي كه مي دانيم و نمي دانيم به رمق ما افزوده ايد.
آقاي معروفي شما يادگاري هستيد .در رگهاي من هم خون هيچ خان و پادشاه و رسولي نيست كه مدح كسي را بگويم و او را بزرگ كنم .
و از اينكه بر افروخته نمي شوم وقتي مي دانم ممكن است نسبم برسد به زن فاحشه اي سرافرازم .اينها را گفتم چون كساني كه مي گويند شما خوبيد اما نه اينكه فكر كنيد مدحتان مي كنم در ناخودآگاهشان حتي شايد, خون
سرخ تری دیده اند در رگهای خود.

آقای معروفی شما بوی کسانی را دارید که بوی خوش زندگی می دادند .

بنویسید از آنها . بنویسد . به احترام شماست که ایستاده ام .

زنده باشید.

Posted by: جواد_ق at November 21, 2004 6:26 PM

نوشته ی خیلی خوبی بود و نوشته ای بیاد ماندنی برای زندگی تک تکمان بود . ممنون

Posted by: alireza at November 21, 2004 3:41 PM

نوشته ای بیاد ماندنی برای خودمان

Posted by: علیرضا at November 21, 2004 3:39 PM

آه اگر آزادي سرودي مي خواند ...
...
آقاي شاهرخ از گفتن حقايق - هر چند كهنه - چه ترسي داريد؟!!!
آنقدر بايد بگوئيم كه زمزمه جوانان مان شود!
آنقدر بايد بگوئيم كه لالائي كودكان مان شود!
آنقدر ...
آه اگر دردِ رسيدن داشتي! اين همه بازي نمي انگاشتي!

Posted by: داريوش at November 21, 2004 2:57 PM

جناب آقاي معروفي
من تمام حكايت شبهاي گردون را تصديق مي كنم. تلاش بي وقفه ، همت والا و شب هاي جايزه و ... همگي درست هستند اما در نوشتن مطالبتان محتاط باشيد.
سعيد امامي با تمام حماقت و كثافت و ناداني لكه ننگين سياهيست كه از بين رفت، حالا به اثر و عصاره باقي مانده و پيرواناحمقش كاري ندارم.
اين بحث اگر نه تماما، تقريبا بسته است.

نوشتن مطلبي نظير "ديواری که سعيد امامی نُمودش بود و اسلام ناب صفوی نمادش" جمله حساسيت برانگيزيست. حالا گرفتم يك وبلاگ نويسي ، شبيه آنچه همه مي توانند بسازند ادعاي " سپاه ارهابيون " كرد و ليستي تهيه نمود و به بقيه ايميل زد. مگر من نمي توانم از اين سايت ها درست كنم ؟ مگر من نمي توانم متوسل به نام نواب صفوي بشوم؟
شما هم به اين مسايل با چنين طرحي نپردازيد. اينه اشتباهات آتي خواهد بود.
من هم در شب جوايز گردون شما بودم - كه مرحبا- و هم در خاكسپاري ياران قديم .
از طرح مطالب تاريخ مصرف گذشته ، به زعم كنايه و استعاره پرهيز كنيد.

Posted by: shahrokh SETOUDEH FOUMANI at November 21, 2004 9:17 AM

با سلام
در کشور ما و حتی در بیرون انسانهایی که از سواد بالایی برخوردار باشند بسیارند. تنها بالا رفتن انسان از دیوار دانش نیست که بر انسانیت او می افزاید بلکه تمرین او در انسانیت، استفاده نکردن به غلط از قدرت خویش و ارزش گذاشتن به هر نوع انسان شریف و یا محرومی است حال با هر عقیده.
پایدار باشید

Posted by: خیال تشنه at November 21, 2004 8:52 AM

عزیز بنویس و پایدار بمان...که این نسل می داند چگونه غربال کند و کیست که بر در می زند و کیست که سرپا می ایستد...از نامرادی ها نهراس...همین دیروز بود که همین افراد منطقشان از تهمت و آزار و عقده و کینه فراتر رفت و با "چاقو و قمه" به پذیررایی آمدند......
محکم بمان و بنویس که گر در همه عالم کسی نباشد ، من می خوانم و با صدای بلند بازگویش کنم این سخنانت را....بگو..باز بنویس

قربانت: عرفان /

Posted by: عرفان قانعی فرد at November 21, 2004 7:46 AM