قلّک
در جامعه ای بزرگ شده ايم و زندگی می کنيم و نفس می کشيم که وقتی از خانه در می آييم بايد اول برويم اداره ی پليس برگه ی عدم سوء پيشينه بگيريم و راه بيفتيم ببينيم چه کار می خواستيم بکنيم، و اصلا برای چی از خانه در آمده بوديم. اين روزها ديگر نمی گويند اصل بر برائت است، می گويند گناهکاری، مگر خلافش ثابت شود. و اين بلايی است که دارد سر همه می آيد، اما اين چند جمله را به اين خاطر نوشتم که بتوانم حرفم را بزنم. و پيش از آنکه حرفم را بزنم بايد قصه ی حسين کرد بخوانم. وگرنه از فردا صبح بايد توضيح بدهم که: «بخدا من فاحشه نيستم.»
يک: درست ده سال پيش سرمقاله ای در گردون نوشتم و نظرم را درباره ی اينکه وزارت ارشاد با سياست مسخره اش نشر مملکت را به ورشکستگی انداخته و دارد کاغذفروش های ظهيرالاسلام را دم کلفت تر می کند، و عملا سياست معاونت فرهنگی در خدمت کاغذفروش های ظهيرالاسلام است، و اول و آخرش اهانتی است به نويسنده و اهانت به بشريت، و بسی گلايه و دردناله، که ناگهان ديدم عطاء اله مهاجرانی، معاون پارلمانی و حقوقی رييس جمهور آن روزگار در سرمقاله ی روزنامه ی اطلاعات مرا بيمار خواند و به من تاخت که حد خود را نشناخته ام، آل احمد قلابی ام، و خانم دانشور می بايستی به جای قلم آل احمد، عينکش را به من هديه می کرد، و چندتا فحش علمی ديگر.
سرمقاله ی بعدی گردون - بی آنکه به فرجام کار فکر کنم- نامه ی سرگشاده ای بود که خطاب به مهاجرانی نوشتم، که اگر بنا باشد افرادی خيال کنند حق يا آزادی را به ما صدقه داده اند، ما بر نمی تابيم.
مطلب البته تند بود، با اين لحن: «می دانيد؟ زبان تنها سلاح انسان برای اثبات انسانيت است. زبان، قراردادی است برای برقراری نسبيت ها؛ به همين خاطر هيچ کس نمی تواند تکليف را روشن کند. ما ناچاريم حرف بزنيم و بشنويم، چرا که تفنگ فقط می گويد اما نمی شنود. و آدم ها بی تفنگ آدم ترند...»
و بعد نشانش دادم که اوضاع ما در دوره ای که هستيم بسی غم انگيزتر از اوضاع فردوسی در دوران سلطان محمود است: «وقتی به اين فکر می افتم که فردوسی سی و هفت سال از عمرش را گذاشته تا دار و ندارش را بر صفحه ی روزگار بگذارد، بی آنکه بخواهد تاج و تخت سلطان را بربايد، بی آنکه قصد وزير شدن داشته باشد، بی رغبتی برای نقره و طلا، در می يابم که او بلندپروازتر و جاه طلب تر از اين حرف ها بوده است، عقاب تر. وگرنه هنرمند را از دريچه ی سياست و نظامت نگاه کردن، نقره داغ کردن و نقره بار کردن و جنازه را بر دروازه ی توس خوار کردن است.»
و در همين مقاله به او يادآور شدم که ناپلئون روزی گفته بود: «اتباع من بايد مرا به اندازه ی کافی بشناسند، و فراموش نکنند که انگشت کوچک من بيشتر از مجموع مغزهای آنان اهميت دارد.» و گفته بودم که عينک آل احمد به درد من نمی خورد، و اگر آن را به چشمم بزنم نمی دانم چه بلايی سر نگاهم می آيد. چون نمره ی چشم من با او فرق دارد.
آن روزها ما در گيرودار تدوين متن «ما نويسنده ايم» بوديم و يکی از روزنامه نگاران در جمع مشورتی به من گفت: «ناکس! تو سرت جايی بند است که جرئت کرده ای چنين چيزی بنويسی، وگرنه چرا ماها جرئتش را نداريم؟»
زمان گذشت.
آخرين موضوعی که در زندگی ام به مهاجرانی ختم می شد، گفتگوی تلفنی سيمين دانشور با او بود که چند روز پس از محکوميتم انجام گرفت، و در پاسخ به گله ی خانم دانشور که چرا با معروفی اينجوری می کنند، مهاجرانی گفته بود: «يکی از مسئولان رده بالای وزارت اطلاعات حدود يکسال و نيم روی معروفی کار کرده و می گويد که او سربراه نمی شود، خوب، اين هم نتيجه اش.»
او که می داند باند سعيد امامی چه نقشه های شومی عليه نويسندگان دارد؟ او که بازجوها را می شناسد، پس چرا چنين قضاوتی می کند؟ او که می داند ماها را در بازجويی ها زير فشارهای عديده می گذارند تا اعتراف کنيم که با زنان بسياری رابطه داريم، اهل فسق و فجوريم، هرچه می نويسيم به خواسته ی دستگاه های جاسوسی کشورهای ديگر می نويسيم، و...
زمان گذشت. ما به تبعيد افتاديم. ايشان هم خُب، به وزارت ارشاد و سپس به رياست مرکز تمدن ها! رسيد. تا اينکه کانون نويسندگان ايران دفاعيه ای در زمان استيضاح او منشر کرد. من البته به اين دفاعيه اعتراض کردم و اطلاعيه ای انتشار دادم. هنوز هم معتقدم که نويسندگان می توانند از هرکس دل شان بخواهد دفاع کنند، مسئوليت کارشان به خودشان مربوط است. اما کانون نويسندگان نمی تواند از دولتمردان دفاع کند. يعنی طبق منشورش اجازه ندارد در حوزه ی سياست وارد شود، و اگر چنين کاری سنت شود، پس فردا کانون مجبور می شود برای فوت وزير فرهنگ يا معاون هنر، مجلس ختم و چهل و سال بگيرد.
اين چند سطر را نوشتم تا فعالان سلبی بدانند در اين نوشته موضع من چيست. يعنی حالا برگه ی عدم سوء پيشينه ام را دوباره گرفته ام، ولم کنيد. می خواهم حرف اصلی ام را بزنم.
دو: پرونده ای برای عطاء اله مهاجرانی گشوده اند که خارج از شأن انسان است. من البته او را همواره يک دولتمرد می دانم که در نظام اسلامی نقش دارد. همه چيز اين نظام به پای او هم نوشته می شود، هرچند که او با لاجوردی تفاوت های اساسی دارد، اما نمی تواند خود را از مهلکه ای که خود در ساختارش سهم داشته برهاند.
روزی که برای حسن نزيه پاپوش می دوختند و او را جاسوس می ناميدند، کار غريبی هم با او کردند که در هر جامعه ی متمدن و متدينی سخت نکوهش می شود. کار زشتی با او کردند که تنها شرمی تاريخی بر تارک تاريخ شان می ماند. در کنار جرايم سياسی، در روزنامه ها اعلام کردند که از زير تختخواب همسر حسن نزيه يک آلت پلاستيکی مردانه پيدا کرده اند! آری، از زير تختخواب زن و شوهری با معدل سنی هشتاد. همان کاری که با سعيدی سيرجانی کردند و در جوار اتهامات عديده ی سياسی، در روزنامه ی کيهان تيتر زدند که سعيدی سيرجانی در يک گروه همجنس بازی شرکت دارد، و آنها هروقت می خواهند دور هم جمع شوند می گويند برويم کشک و بادمجان بخوريم. اين پرونده برای همه گشوده است، سعيد امامی در سخنرانی همدانش وقتی از من حرف می زند می گويد: «ما نمی گذاريم هر عباس معروفی ای در اين مملکت قد علم کند... آخرين باری که با بچه بسيجی ها درگير شده بود، روز روشن عرق خورده بود و داشت از دو تا دختر لب می گرفت.» همين پرونده را حالا برای مهاجرانی علم کرده اند.
حالا يک قصه برايتان تعريف کنم که ريشه تاريخی اما مذهبی دارد، با جايگاهی در فرهنگ عامه. قارون مرد ثروتمندی بود که يک خشت خانه اش طلا بود، يک خشت نقره. اين مرد با موسای پيامبر هم عصر بود، و هميشه ی خدا با موسا در جنگ و جدال. قارون موسا را می آزرد، و موسا او را نفرين می کرد. روزی به هنگامی که موسا داشت برای قومش نطق می کرد، زنی از بين جمعيت برخاست و گفت که موسی به او تجاوز کرده و پولش را نداده است. موسا چون لکنت زبان هم داشت نتوانست به دفاع از خود بر آيد، به گريه افتاد و حال و وضعی رقت بار يافت، جوری که همه متأثر شدند و همان زن نيز دگرگون شد و گفت که با تحريک قارون چنين دروغی گفته است. موسا خشمگين شد و قارون را نفرين کرد که ای زمين! قارون را بگير.
زمين دهن باز کرد و قارون را خرده خرده بلعيد، حالی که او فرياد می زد: «موسا، مرا ببخش.» موسا انسانی بود عصبانی که با بخشش و عفو ميانه ای نداشت، کف به لب آورده فرياد می کشيد: «زمين! قارون را بگير.» از ضجه های قارون دل آدم و عالم به رحم می آمد، جز دل موسا که آرام نمی گرفت. زمين قارون و گنجش را بلعيد، و آنگاه وحی آمد سوی موسا از خدا که: موسا! چرا نبخشيدی اش؟ که اگر يکبار گفته بود خدا، از مهلکه نجاتش می داديم.
در پيشينيه ی جوامع اسلامی زمينه های چنين پرونده سازی ها و محکوميت های اخلاقی نخست در بزه شناختن رابطه ی جنسی و گناه شمردن عشقبازی مطرح می شود، و سپس در رد اتهام بزهکار، نتيجه گيری اخلاقی با چرخش قصه شکل ديگری می گيرد و پيامبر تبرئه می شود. و قصه با "هپی اند" توحيدی دال بر بخشش لايزال و لايتناهی خدا پايان می يابد.
اما آنچه ما در اين بيست و پنج سال ديديم، تنها قسمت نخست سناريو بود، بی آنکه خدايی در کار باشد، بی آنکه موسا ذره ای سر عفو داشته باشد. تقريبا همه ی روشنفکران در پروسه سرکوب شدن، از اين اتهام بی نصيب نماندند، و تقريبا همين انگ و رنگ فصل انزوای آنان با جامعه گرديد. هيچ کس حتا آقای مهاجرانی بر آن نشد که جلو اين بی فرهنگی را بگيرد. شايد خيال می کرد اين شتر جلو خانه ی او نمی خوابد. فکر نمی کرد که در يک کشمکش تند رقابتی چنان بزنندش که ديگر نتواند سرپا شود. با اين حال چنين نظامی با چنان خاستگاهی در پايان کار، او و پرونده اش را جمع و جور می کند و قال را می خواباند، چرا که تمثيل «فوقش گوشت تن همديگر را بخوريم، استخوان هامان را که ديگر دور نمی اندازيم!» را در سرلوحه ی عافيت انديشی اش دارد.
مهاجرانی فکر می کرد گوشت تن او را هرگز نمی خورند، و گرنه همان در آغاز اعتراض می کرد که: «برای چی گوشت تن همديگر را می خوريد؟ مگر شما انسان نيستيد؟ چرا از اين ضرب المثل های احمقانه استفاده می کنيد؟ چرا اين عقب افتادگی را دور نمی ريزيد؟»
سه: فرض می کنيم که مهاجرانی با زنی به نام مهسا يوسفی رابطه ی جنسی داشته است، يا به قول مهسا خانم با او ازدواج کرده است. اولا اين مسئله ای بسيار خصوصی بين همان دو نفر بوده، چون من معتقدم عشقبازی (يکی از زيباترين رفتار بشری که در جمهوری اسلامی جرم تلقی می شود) مسئله خصوصی افراد است، چرا اين مسئله دادار دادار شده است؟
ثانيا اگر عشق و علاقه در کار بوده، چرا با پول و طلا و سکه قابل خريد و فروش است؟
ثالثا اگر عشق و علاقه در کار نبوده، چرا مهسا يوسفی اصلا حاضر شده به هر قيمتی (دو هزار سکه، يک خانه ی پانصد متری در شمال تهران، و...) برود بغل مهاجرانی بخوابد؟
رابعا اگر چنين باشد چرا مهسا يوسفی اينقدر گران حساب کرده پای مهاجرانی؟
خامسا اگر قرار است مسئله مردسالاری را ريشه کن کنند، چرا انتقام تاريخی رجاله های تاريخ را يکجا از يک مرد طلب می کنند؟ چقدر خشن شده اند؟ مگر می شود که تو بخواهی با فقر مبارزه کنی، بعد بزنی پدر همه ی فقيرها را در آوری، و لت و پارشان کنی؟ مثل مبارزه با اعتياد در ايران که ميليون ميليون مواد مخدر می ريزند توی دست و بال مردم، و از آن طرف معتادها را زير مشت و لگد می گيرند.
سادسا مقام زن از ديد من مقام زندگی است، مقام عشق است، مقام غرور و مقام تعادل بشريت است، چرا اينقدر به پول و سکه نزديکش کرده اند که شخصيتش را قابل خريد و فروش کنند؟ چرا مدام تلاش می کنند با قيمت های دهن پرکن فرو بريزندش؟
سابعا، من به طور کلی معتقدم مهريه قيمتی است برای ازدواج های ناباب، من حتا به خطبه ی عربی عقد که کلماتی صريحا توهين آميز نسبت به زن دارد، در شأن انسان نمی بينم، پس چطور يک رابطه ی برابر و عاشقانه بين دو انسان بالغ و کامل را با واژه ی مردانه ی «گاييدن» و رفتار خاله زنکی «سکه ی طلا و خانه ی شمال شهر» بيالايم؟
ثامنا، کسب و کار هم که باشد، بسياری از زنان رسما در تمام دنيا مشغولند، حتا در بعضی کشورهای غربی اتحاديه دارند، معاينه می شوند، براشان کارت بهداشت صادر می شود، و قيمت ها مناسب درآمد مردم محاسبه شده است. پس اين ارقام نجومی به چه منظوری مورد استفاده قرار می گيرد؟
تاسعا، در يک کشمکش تند رقابتی سياسی، چرا يک زن حاضر شده با توپ جناح عصر حجر بازی کند و زن ايرانی را زير سئوال بکشد که در تمام دنيا از اين رسم جديدا متداول شده حرف بزنند و به همه ی ما بخندند؟
عاشرا، من از جامعه ی رجاله ها و لکاته ها حرف نمی زنم، من دارم اينجا با انسان (اعم از زن و مرد) زندگی می کنم، مراوده دارم، حرف می زنم، نان و نمک می خورم، و همه ی ما نمی فهميم اگر عشقی در ميان نيست چرا زنی خود را در اختيار مردی قرار می دهد؟ چرا بعضی زن ها همه چيز خود را از ياد برده اند و پايين تنه شان را قلک سکه های طلا تصور کرده اند؟
جمهوری اسلامی انسان را اينجوری نابود می کند، در سه شماره: يک، دو، سه.
دبير كانون داستان نويسان جوان اصفهان اعلام همكاري مينمايد
سلام آقاي معروفي - دست مريزاد به خاطر كتابهاي جاودانه تان و مرسي به خاطر حس زيباتون نسبت به استاد شاملو-قلمتون پر بار تنتون سلامت - من هم ناشرم و فرمايشاتون كاملا متين هست - ولي زندگي 100 سال اولش سخته- برادر كوچك شما پويا 3 سوت.
Posted by: pooya at August 23, 2004 5:12 PMمن ترجيح ميدم كه شما رو فقط نويسنده ي (( سمفوني مردگان و سال بلوا و پيكر فرهاد و ... )) ببينم ... اين جوري كتاباتونو بيشتر دوست دارم .
Posted by: raham at August 21, 2004 10:49 AMواقعا َ همينجوريه تو اين مملكت يا بايد گاو ياشي يا موش كه كاريت نداشته باشند ؛ قصه آقاي مهاجراني همكه ديگه انقد تكراريه كه اگه كسي گول اين حرفاارو بخوره معلومه سن وسالش از من هم كمتره
Posted by: مهرزاد at August 21, 2004 9:18 AMبسمه تعالي
با سلام به روح رهبر کبير انقلاب و سلام بر امام خامنه اي
آقاي معروفي به شما توصيه مي شود هرچه زودتر دست از نوکري آمريکا و اسرائيل بشويي و به راه راست گام برداري به همين منظور براي شما طلب مغفرت کرده ثواب حج در نظر گرفتم لطفا هرچه سريعتر به وبلاگ ذيل مراجعه کنيد:
www.jamaran.blogspot.com
من ا... توفيق
حجت الاسلام فاکر
Posted by: حجت الاسلام فاکر at August 13, 2004 9:35 AMسلام آقاي معروفي.از اينكه با شما حرف ميزنم بسيار خوشحالم.هنوز از خواندن سمفوني مردگان گيجم.بعد از مصاحبه ي شما در شرق تا ديروز دنبال فريدون... بودم و از طريق يكي از دوستان كتاب را پيدا كردم.در مورد آقاي مهاجراني هم دستتان درد نكند.به اميد ديدار در ايران
ارادتمند
سلام آقاي معروفي عزيزم .
آقاي معروفي تويorkut يك گروه به اسم شما باز شده از خودتون و دوستايي كه خواننده وبلاگ شما هستن دعوت مي كنم كه در اين گروه عضو بشن . و دوستايي كه هنوز در orkut عضويت ندارن mail بدن تا من دعوتشون بكنم.
گروه آقاي معروفي با اينكه چند روزه ايجاد شده 45 عضو داره.
مي بوسمتون آقاي معروفي. از صميم قلب مي بوسمتون.
سلام . من يكي از طرفداران جناح راست هستم . از بعضي از نظرات شما بهره برده ام . در مورد مهاجراني چند نكته عرض مي كنم : 1-اين موضوع بخودي خود ارزش تحليل و برسي واينكه ساعتها از وقت شما وما ودهها سايت و وبلاگ و ............. ندارد . 2- از شما هم بعيد بود اگر خرده حسابي با ايشان داشتيد در اين فرصت تسويه كنيد .3-تحليل شما هم به هر نيتي بود راست نبود وچنگي به دل نزد چون ما اينجا به چشم خود مي بينيم كه چه كساني در اين حرفه مشغولند و با چه ساقيان سيمين ساقي نرد عشق مي بازند و اصولا يك كار معمولي است براي همه كس چرا دولت مردان محروم باشند. همه حاكمان از هر صنف و گروهي در اين وادي با هم اختلاف ندارند . شما هم من هم هر مدعي ديگري هم نمونه هايي داريم . از عمق بگو از ژرفا بگو از جوهر بگو اينها عرضند و صاحب قلمي چون شما بايد فكر توليد كند حتي اگر امروز به كار نگيرند روزي ارزش خواهد داشت بگذار اين ماجراها را ديگران بگويند دريا باش اقيانوس باش بدنبال مچ گيري نباش . شما مي توانيد . من با بسياري از مواضع شما مخالفم ولي هميشه منتظرم از شما وديگرن همفكر شما حرفي از جنس زمان بشنوم . هيچگاه شما را تحريم نكرده ام ولي انتظار از شما بيش از اين است . ملت ما تاكنون هزاران شاه وحاكم خوب وبد داشته است واين تاريخ همچنان تكرار مي شود وهر شاه وحاكمي گروه خود را در مي يابد ومخالفين هم نقش تاريخي خود را بازي مي كنند تا چه شود . ولي دراين ميان ملت حتي اگر نظارهگر وحاشيه نشين باشد بازي ها را خوب مي بيند ونزد خود امتياز مي دهد وباز تا چه پيش آيد .خنك آنكس كه همواره براي نيك زيستن ملت تلاش كند . آيا به نظر شما نيك زيستن ملت ما الان در اين است كه همه انرژي ها وسرمايه ها و فرصت هاي طلايي زيستن در اين صرف شود كه آقاي الف و ب و ج بروند و د و ذ و س و ش به جاي ايشان بيايند مطمئن باشيد در اين صورت هم چيزي اتفاق نمي افتد اگر نيك زيستن را نياموخته باشيم در هر شرايطي بد و خوب هست . بياييد به مخالفين خودمان كمك كنيم تا ملتمان همچنان زنده باشد .چه اهميت دارد گاه اگر ميرويند قارچهاي غربت . آسمان مال من است پنجره . فكر . هوا . عشق . زمين مال من است ........................................................................................................................ بس است ما به اين حكومت هم مانند ساير حكومت ها كمك مي كنيم كه خوب زندگي كنيم و اگر اينها به هر دليلي رفتند به حكومت بعدي هم كمك مي كنيم . ما ملتيم ما مانند آن مادري مي مانيم كه زني بچه اش را مالك شده بود و او به آن زن كمك مي كرد كه از بچه اش هر چند بنام بچه آن زن خوب نگهداري كند . سخن بسيار است و زمان براي درد دل كوتاه . خداون همه را هدايت و به همه خوبان پاك نيت ملت كمك كند . رضا رضايي نورآبادي . خدا حافظ
Posted by: رضا رضايي نورآبادي at August 6, 2004 10:44 PMسلام اقاي معروفي عزيز.......هيچ مي دانيد كه وبلاگتان را قفل گذاشته اند با چه اعداد نجومي كه پروكسي شكن است توانستم بيايم اينجا تا نفسي بكشم.......راستش وبلاگ باز بود اما قسمت نظرات شما را قطع كرده اند......خب فعلا كه امدم تا بعد مهاجراني هم حقش است....دلم خنك شد. گذاشت كه همه روزنامه ها تخته شود بعد ميزش را تر ك كرد ........
Posted by: setare at August 6, 2004 9:21 PMجناب آقای معروفی
من اولین بار است که مطلبی از شما میخوانم.با اعتماد به نفس زیادی تحلیل خودتان را از قضیه نوشته اید که معلوم است ککتان هم نمیگزه اگر من بگویم که مطلب بسیار بیربط و مزخرفی نوشته اید.چون خودتان نثر خیلی مودبانه ای دارید اجازه بدهید اینجوری بگویم که خلاصه گوز را به شقیقه ربط داده اید.
اینکه یکنفر از موقعیت و قدرتش سوء استفاده کند و با به خطر انداختن کانون خانواده و پایگاه سیاسی و اجتماعی اش (به دلیل کش شل تنبانش) این چنین آبروریزی ای را بوجود بیاورد چه ربطی به نرخ مهریه و سایر اولا تا عاشرا شما دارد؟
doroode khoda bar to ay abase marofy cheghadr nazanini to
Posted by: shamohamadi at August 6, 2004 2:51 PMاقای معروفی سلام
راستش من همیشه نگران این آفت لجن بهتان اخلاقی هستم.تو فرهنگ نا فرهنگ ما هر جنایتی یک سو این مرکب نامیمون هم سوی دیگر! مثلا اگر در خانه ات یک ملیون مجلد اسلامی و غیره داشته باشی و در کنارش به واسطه شغلت چند جلد اطلس آناتومی انسان و اینها بریزند خانه ات ! آنوقت چی ؟ میگند یک سری کتاب مستهجن گرفته اند! و بعد کم کم سر و کله حرفهای خاله زنکی ضد انسانی شروع میشه. بارها شده از این همه لجارگی رفته بیابان و از عمق جان فریاد کشیده ام. باور کن مطلب غمبارتان را فهم که کم است بلعیدم و غم وجودم را با شما تقسیم کرد. راستی آیا می اید روزی که اینقدر کف نگرو سطحی نباشیم؟
آقاي معروفي: با اين همه كبكبه و دبدبه كار بهتري نداري بكني غير از اين كه فعاليت پائين تنه آقاي مهاجراني يا هركس ديگر را اندازه بگيري....
Posted by: cirus tabarestani at August 6, 2004 12:47 AMدر مورد پسر آقاي مهاجراني شنيده هاي شما درست است.ايشان دانشجوي
حقوق دانشگاه تهران است و تا بحال چندين دختر دانشكده را عقد كرده و طلاق داده است. آخرين مورد آن تا جايي كه بنده اطلاع دارم دختري به نام
آلما است كه او هم مشرف به طلاق است.
Posted by: khazar at August 5, 2004 4:47 AMتوجه شما را به كاريكاتور آقاي نيك آهنك كوثر جلب نموده و به اين امر اشاره مينمايم كه :
الف ) تا نباشد چيزكي مردم نگويند چيزها !
ب ) همانگونه كه نماز شب براي پيامبر واجب ميباشد لذا بر سياستمداران هم واجب است تا انرژي خود را در جاي ديگري صرف كنند ( پاچه خواري بالادست نه گايش زير دست )
پ) احتمالا آقاي مهاجراني بر اين عقيده اند كه كار . كار انگليسها بوده و ايشان ترتيبي نداده اند
ت) پيشنهاد ميشود آقاي مهاجراني به رياست دانشگاه الزهرا منصوب شوند
ج) شنيده ام آقازاده آقاي مهاجراني هم در دوران تحصيلات متوسطه و هم در دوران دانشگاه ياور چندين معشوقه را استاد نموده و او هم مانند شما بر اين عقيده است كه همواره اينگونه عشقهاي يواشكي از زيباترين و لذت بخش ترين عشقهاست . جووووون !
شعر من
امروز که من در این نقطه ایستاده ام
به قامت میراثم،اندایشه ام وهمتم ایستاده ام.
هنوز
منتظرم
امیدوار،
پس هستم.
من ایستاده بر دوش حسرتها وآرزوها
انگیزه ای برای شدن دارم.
گاهی گوی جادوئی ام
که پدرم زحمت خود را درآن می بیند
وآینده را.
گاهی رستم ام وگاهی اسیر
که مادرم امیدوار وناامید از من است
که گاهی کیش اوییم وگاهی بود ونبود او .
ما برادریم ولی بیگانه .
ما برادریم ولی فاصله دار ،
مختلف،
حیران ولی بی تکلیف.
خواهران مظهر مهرند وصفا ،
بی غش ،
تکیه گاهی که تکیه دارند به من.
واینها همه من های من است.
ما ،
شاید اسیرانیم در دست خطا،
در دست هوس ، در دست ندانستن او
شاید تقدیر وجودیم ، شاید خواسته او.
هر چه بود ، باشد.
بی عشق
اما
این را همه می دانیم
زندگی پایا نیست،
آدمی جاودان نیست، امید نیست.
هیچ است.
وهیچ ، دلیل بر بودن نیست.
عشق مهر است ووفا.
پایاست
در بین من واوست
ما ، من شده ایم
من پر شده ام.
احسان
سه شنبه 6مرداد 1383
Posted by: ehsan at August 4, 2004 7:39 AMkhandam va ba in hame nazare janjaliye doostan delam mikhad faghat sokoot konam va fekr konam
Posted by: babune at August 3, 2004 11:08 PMبا سلام خدمت شما جناب معروفي صادقانه ميگم اصلا برام باور كردني نيست كه دارم براتون مينويسم من شما را با آيدين ميشناسم و شعرهايش و سمفوني غم انگيز مردگان كه مرا با خود برد به دالاني از سرگشتگيها شما را با پيكر فرهاد ميشناسم و من همه اينها را دوست دارم و اما در مورد آقاي مهاجراني چنانچه چنين مساله اي صحت داشته باشد به اعتقاد من اين هم از دست آن دست مسايليست كه به خود شخص و زندگي خصوصي اش مربوط ميشود و اين نيز جز تباني چيز ديگري نميتواند باشد ...براستي به كجا چنين شتابان؟ ميدانيد؟ اهل اين شهر همه توطه شايعه اند ..دامن خويش گرفتند و همه سايه شدند كيست اينجا كه به ما روشني صادق يك صبح دهد؟ كيست اينجا كه به ما صحبت آزادي يك عمر دهد؟ اهل اين شهر همه محو تماشاي سياهي شده اند همه گويي به طريقي مست افسانه ديوان شده اند ...به گمانم شب شب دلهره سرد زمستاني است ..به گمانم امشب شب تكرار حوادث باشد ! ...
بيتا پريزاد
با سلام...البته دفاعیه شما را در مورد مهاجرانی نمی پذیرم...او همچنان که اعتقاد سالهای پیش من است شعبده باز فریبکاری بود شیفته قدرت و مواهب نامشروع آن که از هزار توی تاریکخانه نظام مافیایی خود را به بالای برج رساند.تنها تفاوت غیر ماهوی او با بسیاری از نخراشیده های رزیم در نوع بازی ماکیاولیستی است که بر صحنه اجرا کرد....او این سالوسی متفاخر و خود بزرگ بین بود که فقط تاکید می کنم فقط قصد تغییر جزئی بازی مافیایی را داشت...و سرنوشت نیز همین است و بس....پاسخ واقعی کردار خود را در زمانی دیگر باید در دادگاه تاریخ بدهد...یک خواهش هم دارم...سالها پیش داستان کوتاهی تحت عنوان....الهه کدام سرزمین؟..که بر من به شدت اثر کرد.در یکی از مجلات ادبی خواندم..به یاد ندارم گردون بود یا دنیای سخن و یا.....اگر حافظه شما یاری می دهد نام نویسنده و امکانا اصل داستان را برای من بفرستید...بسیار ممنون می شوم.موفق باشید.
Posted by: aria bahmani at August 3, 2004 7:39 PMDear Mr. Maroufi,
A wonderful article. I think you have expressed ideas that go to the heart of what is wrong with the Islamic culture of Iran. Thank you.
خانه از باي بست ويران است... خواجه در بند نقش ايوان است!!!!!!!
Posted by: Azad at August 3, 2004 6:48 AMحضرت معروفي عزيز
هيچ ميداني چرا اين قشنگترين رابطه انساني را خيلي ها،حتي آنها كه به قضيه جور ديگري نگاه ميكنند و پاي بستهاي سنتي ما را ندارند پنهان ميكنند؟
جناب كلينتون اگر قيد و بندي داشت،تام كروز ،يا نميدانم فلان بازيگر سينما كه نداشت.ولي مي بيني كه در اين مقوله غالبآ يكسان رفتار ميكنند.قضيه پيچيده تر از اين حرفهاست و اين حكايت تن فروشي زني كه يك طرف اين رابطه است به صرف اينكه دعوي حقوقي كرده است هم ،گفته نادرستي است.به هر حال اين قشنگترين رابطه انساني،در محيطي انساني رخ ميدهد و با همه بخشهاي ديگر زندگي،چه بخواهي و چه نخواهي در تعامل است.
من اصلآ به اين مورد خاص روستا زاده ،كم جنبه،عامي با ظاهر غلط اندازش كار ندارم.واين بازي سياسي و....
ولي عزيز من,شما ماجرا را معقولانه تر بايد حلاجي ميكردي.
با او كه گفته است ناپخته نوشته اي موافقم.
وای که چقدر من از تو که عباس معروفی باشی بدم می آيد خوب شد بالاخره يک جايی پيدايت کردم که اين را بگويم و تو بشنوی ... تو و آن خانم نماينده ی جمهوری اسلامی - الهام مهويزانی - نبوديد که سالهايی در ايران سر مردم را به بهانه ی نقد و این حرف ها کلاه گذاشتید ؟ همین تو نبودی که آبونمان مرا که برای مجله ی گردون پرداخت کرده بودم ، بالا کشیدی ؟ و هر چه تلفن زدم که من منتظر مجله هستم به روی خودت نیاوردی ؟ وقتی شماها که به قول خودتان نویسنده هستید و مثلا ً مردمی !!! اما هنوز الفبای شرافت را نمی دانید ، بایدهم آخوندها برما حاکم باشند ... افسوس از آن شاعران و نویسندگانی که رفتند و میدان را به تو و امثال تو - الدنگ ها - سپردند . اینجاست که باید گفت :
به جای کهربا کاهی نشسته ...
قارون مرد ثروتمندی بود که يک خشت خانه اش طلا بود، يک خشت نقره. اين مرد با موسای پيامبر هم عصر بود، و هميشه ی خدا با موسا در جنگ و جدال. قارون موسا را می آزرد، و موسا او را نفرين می کرد. روزی به هنگامی که موسا داشت برای قومش نطق می کرد، زنی از بين جمعيت برخاست و گفت که موسی به او تجاوز کرده و پولش را نداده است. موسا چون لکنت زبان هم داشت نتوانست به دفاع از خود بر آيد، به گريه افتاد و حال و وضعی رقت بار يافت، جوری که همه متأثر شدند و همان زن نيز دگرگون شد و گفت که با تحريک قارون چنين دروغی گفته است. موسا خشمگين شد و قارون را نفرين کرد که ای زمين! قارون را بگير.
زمين دهن باز کرد و قارون را خرده خرده بلعيد، حالی که او فرياد می زد: «موسا، مرا ببخش.» موسا انسانی بود عصبانی که با بخشش و عفو ميانه ای نداشت، کف به لب آورده فرياد می کشيد: «زمين! قارون را بگير.» از ضجه های قارون دل آدم و عالم به رحم می آمد، جز دل موسا که آرام نمی گرفت. زمين قارون و گنجش را بلعيد، و آنگاه وحی آمد سوی موسا از خدا که: موسا! چرا نبخشيدی اش؟ که اگر يکبار گفته بود خدا، از مهلکه نجاتش می داديم.
سلام/تناقض در گفتار ورفتارت مشهود است.وان پختگي لازم را در شخصيت تو ودر حد قدو قواره يك نويسنده مطرح نمي بينم.بخصوص كسي كه صاحب سمفوني مردگان است . و گرداننده (گردون) بود. شايد به خاطر همين روزهاي اول به المان مهاجرت كردي اقاي (گونتراس) نويسنده معروف الماني تو را جدي نگرفت.والسلام محمود
Posted by: محمود at August 3, 2004 1:41 AMجمهوري اسلامي انسان را نابود نكرده! جامعه ي ايراني - فرهنگ ـ جامعه ي ايراني - انسان را نابود كرده! جمهوري اسلامي فقط خيلي خيلي خوب روي آسيب هاي فرهنگي ـ ما سرمايه گذاري كرده! براساس فرهنگ متمدن ايراني كشف آلت جرم!!! زير تخت خواب يك زوج كهنسال ابتدا جيغي بلند از سر ـ تعجب و شگفتي در پي دارد و بعد هم نچ نچي در شماتت اين حادثه ي زشت!!! جامعه ي سنتي ـ خاله زنك(يا عمو مردك!!!) هرگز از خود نمي پرسد كه چشم ماموران امنيتي يك رژيم سياسي زير تخت خواب اين و زير ملافه ي آن چه مي كند! چرا؟؟! چون خود ـ جامعه اينكاره است! با اين اخلاق غريبه نيست! چون ايران كشوري ست با 70 ميليون نيروي امنيتي ـ ز’بده!!!
Posted by: farhad at August 2, 2004 6:09 PMجناب معروفي - به تعاريف چند پهلوي شما از زن و عشق بازي و چيزهاي ديگر كاري ندارم و معتقدم كه روابط خصوصي آدمها به خودشان مربوط است. و البته به شما حق مي دهم كه از بر خورد سالهاي قبل مهاجراني ناراحت باشيد. اما استاد گرامي مقابله ي مهاجراني با دار و دسته ي سعيد امامي به منظور نشان دادن سر و ته يك كرباس بودن آنها ديگر خيلي بي انصافي است. اينكه پشت و روي تخته سنگ يكي است و اگر گوشت هم را بخورند استخوان هم را نمي خورند همه جا صدق نمي كند . من آن نامه ي سالهاي قبل شما را خوانده بودم و همان هنگام هم آن را مانند بيانيه هاي فلان دسته ي سياسي ديدم تا راه كاري علمي و عملي كه به درد آدمهايي كه در حوزه ي نشر دست در آتش دارند بخورد نامه ي تندي كه بيشتر از اينكه مناسبات آرامش و راه حلي باشد جو را نا آرام مي كردو جنجالي بود و كاري ژورناليستي تا راه كار عملي. و پاسخ مهاجراني هم به طبع عكس العملي به نيش شما بود. اما چرا شما از اينهمه كار مثبت و به درد بخور مهاجراني در دوره ي وزارت گذر مي كنيد ؟ تزريق تفكر روشن فكري به ارشاد زمان مهاجراني و صدور آنهمه مجوز نشريه و كتاب و مواد بصري ديگر و آزادي نگارش و حتي پرخواشگري مهاجراني به چماق دستاني كه مراسم كساني مانند كسرائي را بهم ريختند كار كمي بود آنهم از درون دولت ؟چرا آن دفاعيه ي مهاجراني بعد از محكوميت گردون را اشاره اي نداريد ؟ - مگر مهاجراني بر تخت كدام قدرت بود كه توانايي كوتاه كردن دست سعيد امامي را داشته باشد يا توان جلوگيري اعترافات آنچناني گرفتن را داشته باشد؟ شما را به خدا از طرح مسايل دائي جان ناپلئوني كه همه چيز را زير سر انگليس مي دانست و همه دستشان در يك كاسه است دست برداريد و از بايكوت كردن كوتاه آييد .به نظر مي رسد آنان كه به طرح اين داستان - حتي اگر درست باشد - نشسته اند تنها قصدشان تخريب مهاجراني در انتهاي دولت خاتمي است كه البته خوديها نيز با طرح فرضياتي عدد و رقمي از اين دست معادلات بساز و بفروشي به پيشواز تخريب اين به درد بخور ترين مهره ي فرهنگي ايران اين سالها رفته اند- عزت زياد.
Posted by: اهورا at August 2, 2004 4:15 PMشعری از نوشته هایم برایتان میل می زنم. تا شب.
Posted by: باران at August 2, 2004 1:17 PMدهانت را می بویند این پنهان ز دیدگان خدا می خورده ی بد مست. گویی تنها ماییم که در این زمستان لنگرنشین هی بهار بهار برای باغ بابونه طلب می کنیم. اگر بلوایی بود و سالی... سالهای بلوا را که به رشته ی تحریر در خواهد آورد. آنجا اگر خدایی نیست لااقل هرازگاهی ده نفر از مسلمان و کافر و یهود و مسیح دور یک میز می نشینند و غذا می خورند. حالا ما هی سر خدا می زنیم توی سر وکله ی هم. سر اعتقاداتمان؟ارزشهایمان؟همه هم مسلمانیم خیر سرمان. بدبخت خدا.
Posted by: باران at August 2, 2004 1:15 PM
پس به قول شما ،همه گناهان زیر سر زنان فریبکار و طلا پرست است ، مرگ بر زن و زنده باد مرد !!
امیدوارم درست نفهمیده باشم.
Posted by: bahman at August 2, 2004 11:52 AMشما نويسندگان كه جهره افرار اصلاح طلب غلط انداز را از پيش ميشناسيد كه چكونه در جوضه ي فرهنگ بر خلاف باور عمومي عمل كرده اند چرا از قبل در اين باب قلم نميزنيد تا من نوعي بدانم در پس آن چهره هاي به ظاهر فرهنگ دوست و انسان نما چه ميگذرد. ارادتمند شما يك داغدار فرهنگ مدفون شده
Posted by: Yazdane Paak at August 2, 2004 11:38 AMجناب معروفي
اگه توضيح المسايل آقايان علما!! در مورد روابط زن و مرد و مسايل جنسي و نيز فرهنگ خانواده هاي ايراني را بررسي كنيم هر زن و مرد ايراني با كوله باري از مسايل و عقده هاي جنسي بار آمده و با همان مسايل نيز تشكيل خانواده ميدهد . مشكلات آقاي مهاجراني و موارد مشابه آن و حتي اتهامات مقامات امنيتي نسبت به مخالفين نيز از از همين عقده ها ناشي ميشود همه در ظاهر از اينگونه روابط اظهار تنفر ميكنند ولي احتمالا اكثريت هم اگه دست داد دوست دارند شكمي از عزا درآورند ......... با تشكر
جناب آقاي معروفي
من از خطي نيستم كه شما وامسال شما از من خوششان بياد اما يك اصل را براي همه مرامها قبول دارم كه در نوشته شما به اين اصل توجه نشده وفكر نميكنم اصلاً در مرام واخلاق شما وامثال شما وجود داشته باشد وآن هم «معرفت » است ،عشق و عشق بازي همانطور كه شما نوشتيد زيباترين عكس العمل انسان در مقابل جنس مخالف است و يك امر كاملاً خصوصي است اما فردي كه در اين وادي از خود بي معرفتي نشان داد سزاوار هر برخورد و سرزنشي است واگر از رجال چه سياسي و چه فرهنگي و.... باشد بايد از گردونه توجه اجتماعي خارج شود چون فردي كه بعنوان چهره مطرح ميشود هم تحت الگو قرار ميگيرد وهم ويترين سيماي اجتماعي يك فرهنگ است اميدوارم همه با توسل به ذات اقدس الهي عاقبت بخيري را طالب باشند.
عجب!!!!!
Posted by: علي at August 2, 2004 9:58 AMآقاي معروفي عزيز شمه اي از موضوعي كه چند سال پيش در دفترت هم برايت گفتم دوباره عرض مي كنم تا رفع خستگي شود. توي ميدان امام حسين آژاني جلويم را گرفت و گفت تشريف بيار ببينم. با هاش به درون كيوسك يا اتاقك بازرسي كه كنار ميدون داشت رفتم. با چهره اي پر اخم اشاره به كيف كريستن ديور (سامسونت) من كرد و باز هم با اخم گفت : آن را باز كن ببينم. در حين باز كردن گفت : با اين بوي عطر و اودكلن بايد از خارج آمده باشي. كجا داري مي ري. گفتم دفتر يك مجله كه نزديك همين ميدان است. به سرعت گفت اون كاغذا چيه و هنوز ته مانده ي جمله روي نوك زبانش بود كه گفت: ببينم . بهش نگاه كردم. ديدم اوضاع چهره اش را تغيير داده و كمي از اخماش كاسته. چي اون تو هس؟. گفتم دنبال چي هستي. گفت نوار معين. حضرت عباسي داري.؟ گفتم نه. خنده افتاد رو لبم. خودي تر گفت حضرت عباسي اگر داري پولشم بهت ميدم. گفتم صادقانه ندارم. گفت پس برو به امان خدا. از اتاق كه بيرون آمدم تند تر قدم ور مي داشتم تا خاطره اش از ذهنم زايل بشود. محمود دهقاني
Posted by: Mahmoud Dehgani at August 2, 2004 8:35 AMآقا جان يك نفر عكسهاي اين مهاجراتي و خانوم خوشگله را به ما هم نشان بدهد.
اگه لينكي يا عكسي يا ايميلي ديديد اينجانب را بي نصيب نگذاريد.
قربان شما.
شاهرخ فومني
والله اين عکسهايی که من از آقای مهاجرانی ديدم، که سر حال بود و هيچ جای نگرانی نداشت. حالا اگه اون عکسها مثل برخی عکسهای احمد باطبی (يا شايد همه ش؟) قلابی باشن، اون يک موضوع خيلی جدی هست که کسانی که دست به چنين جعلياتی ميزنند، موظف به پاسخگويی هستند.
Posted by: آزاده سپهری at August 2, 2004 1:36 AMدایره جالبیه . اما من از تماشایش هم بیزارم .
Posted by: a at August 1, 2004 2:53 PM"بپیچید از آن پس یکی آه کرد .
زنیک و بد اندیشه کوتاه کرد ... " (مرگ سهراب ، شاهنامه فردوسی!)
جناب معروفي شما چنان از مهاجراني و زندگي خصوصي و عشق ها و صد تا حرف قشنگ ديگر حرف زديد كه انگار آقاي مهاجراني عاشق هوا بوده و با خيالش عشق مي كرده .انگار نه انگار كه اينجا پاي حق انسان و انسانهاي ديگري هم در ميان است كه به مدد نظام مردسالار از تمام حقوق انساني اشان محرومند .تا جايي كه ما مي دونيم و شنيديم عشق چندتا چند تا معنا نداره . پس چطور مي تونيد چشم بر روي عشق هاي تاق و جفت اينچنيني به بهانه زندگي خصوصي ببنديد ؟
Posted by: فریبا at August 1, 2004 9:46 AMو صد البته اگر جناب مهاجرانی تشکیلاتشان رو داخل شلوارشان نگه داشته بودن جمهوری اسلامی اونو به ضرب دگنک بیرون میکشید؟ آقای معروفی ... سیستم و اونچه در اوست کرمو و گندیده است. آقای مهاجرانی هم پاره ای از همان سیستم متعفن. تعجب میکنم از دفاعیه شما. و صد البته آن خانم هم بلکه گول موقعیت این آخوند مکلا رو خورده باشد. به هر حال. چه میگویند ... ساکن خانه شیشه ای سنگ پرانی نمیکند.
ببخشید بی نزاکتی شد. موفق باشید.
Posted by: هاله at August 1, 2004 6:52 AMسلام... قضيه رو از همه جوانب مورد بررسي قرار داده ايد..
درسته كه اينا بازي هاي سياسي هستن.. ولي ببينيد كه پول و قدرت چه بر سر نهاد آدم مياره... منتها وقتي يه آدم مرتب در حال نصيحت كردن ديگران باشه ديگه اشتباهش خيلي خنده دار مي شه.. من ماجراي مهسا رو هفت هشت ماه قبل شنيده بودم و اينكه محسن كديور مرتب تهديد و ارعابش مي كنه و همون موقع پي بردم كه وقتي پاي منافع برسه جناح چپ و راست حكومت يه روش دارن... هر دو مي خوان خودشون بالا بالاها باشن و خودشون هر كاري كنن گناه نداره..
مهاجراني چند سال قبل هم خانم ولي زاده رو صيغه كرد و يه پسر ازش داره و تا 5 سالگي حاضر نشد براش شناسنامه بگيره و ماجراي كي بود كي بود من نبودم ادامه داشت تا اينكه دادگاه مجبورش كرد به خاطر مدرسه رفتن آقا مهدي براش به اسم خودش شماسنامه بگيره..بيچاره جميله كه هي تكذيب كرد و سوخت و دم برنياورد.. منم معتقدم كه مسائل شخصي و خانوادگي وبخصوص عشقي از نظر تئوري نبايد در شناختمون از يه فرد تاثير بگذاره... ولي مي گذاره آقاي معروفي.. الان پشت سر مهاجراني خيلي بد مي گن مردم و در واقع آبرويي كه يه عمر براش زحمت كشيد چند روزه پنداري دود شد و رفت هوا... اين وسط چند زن قرباني شدند؟ خانم ولي زاده..جميله.. مهسا... تازه خيلي ها هستن كه جرات اعتراض ندارن...قدرت و پول لامصب چيكار مي كنه... مي گن شاهزاده هاي قاجار هم براي زن همه كار مي كردن و بيشتر خزانه شون رو براي مهريه زنانشون مصرف مي كردن..حالا اينا هم شدن ايل و طايفه قاجار....
بيخود نيست مي گن هر كي اسم مسلمون رو يدك مي كشه و جانماز آب مي كشه حتما تو زندگيش به فكر صيغه هاي متعدد مي افته بارها...به نظرم اينجااشكال از دينه .... كه زن فقط براي عيش و عشرت مرد خلق شده!
I must say that my relation with khanoom Roya Saher was just intellectual. I admired her for her talent, and caring personality. We got in a web of Internet confusion and misunderstanding and my bad feeling about her was to see how two people with the same intellectual curiosity could misunderstand each other. I hope this mistakes of us, would be a lesson for all, not to judge the others just over the dead wires of Internet. This Internet symbolizes our alienation from ourselves and from each other.
بس است دیگر. بس است. به خدا من...
Posted by: باران at July 31, 2004 8:19 PMدردناک و خواندنی بود. و نثر شما حتا در اين نوشته ها هم جذاب است. امَا در موردِ بخشِ آخر بايد بگويم که در جامعه ی کنونی ما ديگر چيزی به اسمِ "امر خصوصی" يا "حوزه ی خصوصی" و "آزادی فردی" دارد می رود که بی معنی شود، هر روز کمرنگ تر می شود....
Posted by: مجتبی at July 31, 2004 4:30 PMسلام آقاي معروفي. براي اولين بار نوشته اي از شما ديدم كه منصفانه نبود. كاش از ان دفاعيه پرحجم مهاجراني بعد از محكوميت گردون هم صحبت كرده بوديد. وقتي همين جا به شما مي توپيدند كه در دهه 60 فلان و بهمان كار را كرده ايد به خودم مي گفتم به كارهاي دهه هفتادتان در! ولي حالا مي بينم خودتان هم ديگران را همان طور قضاوت مي كنيد. مهاجراني هر كه هست حتا اگر سياستمرد. از جنس آندره مالروست نه از جنس گوبلز
Posted by: علي at July 31, 2004 11:36 AMdou: This being ” always nice “ and turn your “other cheek “is a corrupt Christian philosophy which Nietzsche hated. I will whip your ass, so hard that, you will never forgot. I will show you that every person puts a value on him/ herself and they have every right to defend their dignity by all means. Your ass never been whipped by an Azerbaijani men before, but you have the jinni out of the bottle so be ready. If we do not spray the cockroaches, they will multiply and soon fill the rooms. You are like a cockroach and dirty infectious rat and I will try to wipe you out, just wait to see in Internet all your letters, which you wrote to me.
Posted by: Sahand Nasimi at July 31, 2004 7:41 AMNote: I am sure this comment does not belong to this site, but hey, all I want to show is the dirty face of a rat. Sorry for any inconvenience
yek: Khanoom Roya saher: Unlike yourself and some of your friends, which do not know how to respect other’s privacy, I tried to solve this problem by e-mail and you have not answered me yet. If you think you just can use people like a used rag and throw them away, you are dead wrong. I am very well aware that people like you always want the others to be nice and to talk nice and not to be angry. But this: “ being nice ” is a trick which people like you and other soulless whores, corrupt, hypocrites want to be the universal standards, so that they can keep their dirty game going.
Posted by: Sahand Nasimi at July 31, 2004 7:41 AMسلام
عباس با دل ÷ری نوشتی. مهاجرانی هم اگر چنین کرده همانطور که گفتی رابطه خصوصی بود . این جریان از اولش هم خراب رفته حالا قوه ظلم آمده و در یک چنین مسئله ای راه افتاده وسط.
عباس اگر میل را دریافت کردی از درج مطلب خود نکنی!!!
موفق باشی.
آقاي معروفي عزيز
بار اولي است كه برايتان مينويسم. چرايش را خيلي نميدانم.
به هر حال هم با نظرتان راجع به مهريه و جهيزيه موافقم و هم با نتيجه گيري كه از جريان مهاجراني كرده ايد. ژايين كشيدن افراد به خاطر مسايل شخصي شان كه ربطي هم به وظايف شان ندارد بسيار ناپسند است و گويا آقايان نمي دانند كه با شيوه فعلي حكومتي اين شتري ست كه در خانه همه شان مي نشيند.
آقای معروفی
همیشه از خوندن نوشته های شما لذت می برم
بخش اول این نوشته رو که می خوندم املای موسا به جای موسی خیلی برام جالب بود و تصمیم گرفتم از این به بعد این قاعده رو رعایت کنم.
ولی در بخش آخر نتونستم بفهمم چرا از اولا ثانتا .... استفاده کردید.
در رابطه با موضوع متن هم با این موضوع که عشقبازی زیباترین رفتار بشری هست موافقم ولی به شکلی که در نوشته شما ابراز شده این فکر را در من ایجاد کرد که شما موافق عشقبازی مهاجرانی با آن خانم کذایی (فرض بر اینکه واقعا چنین رابطه ای بوده) هستید. به نظر من عشقبازی یک مرد با چند زن چندش آورترین رابطه بشری هست.
با آرزوی موفقیت
Posted by: آرش at July 31, 2004 6:22 AMسلام جناب معروفي . اولين بار است كه اينجا پيامي مي گذارم كه هميشه دستم نرفت روي كيبورد . از نوشته هاي شما لذت مي برم و اين لحن نوشته ها . ولي چون چند وقتي ست كه دارم ادا در مي آورم و يا شايد مي خواهم جور ديگري فكر كنم و چيزي مرا تحت تاثير قرار ندهد . مي خواستم بگويم اين حرف هاي شما كه خيلي درد دل من هم هست و استادي شما را در گفتن ندارم و جرئت بازگو كردن لحن تندي در برابر گزينه هاي انتخابي طبقه متوسط به پايين دارد . منظورم مهريه و پايين تنه هست . مي دانيد غرض مداخله نيست . فقط مردم سال هاست فكر مي كنند درست مي روند ولي متاسفانه سال هاست كه در دنيا تعريف به حق درست ديگر وجود خارجي ندارد . نسبيت و عدم قطعيت براي ما ايراني ها نبوده هيچ وقت . مگر ادا در آورده باشيم . و اينكه حلا كه فرصتي دارم بگويم سمفوني مردگان را دوست دارم . متشكرم .
Posted by: شاهزاده ي سرطاني at July 31, 2004 5:31 AM