قلّک
در جامعه ای بزرگ شده ايم و زندگی می کنيم و نفس می کشيم که وقتی از خانه در می آييم بايد اول برويم اداره ی پليس برگه ی عدم سوء پيشينه بگيريم و راه بيفتيم ببينيم چه کار می خواستيم بکنيم، و اصلا برای چی از خانه در آمده بوديم. اين روزها ديگر نمی گويند اصل بر برائت است، می گويند گناهکاری، مگر خلافش ثابت شود. و اين بلايی است که دارد سر همه می آيد، اما اين چند جمله را به اين خاطر نوشتم که بتوانم حرفم را بزنم. و پيش از آنکه حرفم را بزنم بايد قصه ی حسين کرد بخوانم. وگرنه از فردا صبح بايد توضيح بدهم که: «بخدا من فاحشه نيستم.»
يک: درست ده سال پيش سرمقاله ای در گردون نوشتم و نظرم را درباره ی اينکه وزارت ارشاد با سياست مسخره اش نشر مملکت را به ورشکستگی انداخته و دارد کاغذفروش های ظهيرالاسلام را دم کلفت تر می کند، و عملا سياست معاونت فرهنگی در خدمت کاغذفروش های ظهيرالاسلام است، و اول و آخرش اهانتی است به نويسنده و اهانت به بشريت، و بسی گلايه و دردناله، که ناگهان ديدم عطاء اله مهاجرانی، معاون پارلمانی و حقوقی رييس جمهور آن روزگار در سرمقاله ی روزنامه ی اطلاعات مرا بيمار خواند و به من تاخت که حد خود را نشناخته ام، آل احمد قلابی ام، و خانم دانشور می بايستی به جای قلم آل احمد، عينکش را به من هديه می کرد، و چندتا فحش علمی ديگر.
سرمقاله ی بعدی گردون - بی آنکه به فرجام کار فکر کنم- نامه ی سرگشاده ای بود که خطاب به مهاجرانی نوشتم، که اگر بنا باشد افرادی خيال کنند حق يا آزادی را به ما صدقه داده اند، ما بر نمی تابيم.
مطلب البته تند بود، با اين لحن: «می دانيد؟ زبان تنها سلاح انسان برای اثبات انسانيت است. زبان، قراردادی است برای برقراری نسبيت ها؛ به همين خاطر هيچ کس نمی تواند تکليف را روشن کند. ما ناچاريم حرف بزنيم و بشنويم، چرا که تفنگ فقط می گويد اما نمی شنود. و آدم ها بی تفنگ آدم ترند...»
و بعد نشانش دادم که اوضاع ما در دوره ای که هستيم بسی غم انگيزتر از اوضاع فردوسی در دوران سلطان محمود است: «وقتی به اين فکر می افتم که فردوسی سی و هفت سال از عمرش را گذاشته تا دار و ندارش را بر صفحه ی روزگار بگذارد، بی آنکه بخواهد تاج و تخت سلطان را بربايد، بی آنکه قصد وزير شدن داشته باشد، بی رغبتی برای نقره و طلا، در می يابم که او بلندپروازتر و جاه طلب تر از اين حرف ها بوده است، عقاب تر. وگرنه هنرمند را از دريچه ی سياست و نظامت نگاه کردن، نقره داغ کردن و نقره بار کردن و جنازه را بر دروازه ی توس خوار کردن است.»
و در همين مقاله به او يادآور شدم که ناپلئون روزی گفته بود: «اتباع من بايد مرا به اندازه ی کافی بشناسند، و فراموش نکنند که انگشت کوچک من بيشتر از مجموع مغزهای آنان اهميت دارد.» و گفته بودم که عينک آل احمد به درد من نمی خورد، و اگر آن را به چشمم بزنم نمی دانم چه بلايی سر نگاهم می آيد. چون نمره ی چشم من با او فرق دارد.
آن روزها ما در گيرودار تدوين متن «ما نويسنده ايم» بوديم و يکی از روزنامه نگاران در جمع مشورتی به من گفت: «ناکس! تو سرت جايی بند است که جرئت کرده ای چنين چيزی بنويسی، وگرنه چرا ماها جرئتش را نداريم؟»
زمان گذشت.
آخرين موضوعی که در زندگی ام به مهاجرانی ختم می شد، گفتگوی تلفنی سيمين دانشور با او بود که چند روز پس از محکوميتم انجام گرفت، و در پاسخ به گله ی خانم دانشور که چرا با معروفی اينجوری می کنند، مهاجرانی گفته بود: «يکی از مسئولان رده بالای وزارت اطلاعات حدود يکسال و نيم روی معروفی کار کرده و می گويد که او سربراه نمی شود، خوب، اين هم نتيجه اش.»
او که می داند باند سعيد امامی چه نقشه های شومی عليه نويسندگان دارد؟ او که بازجوها را می شناسد، پس چرا چنين قضاوتی می کند؟ او که می داند ماها را در بازجويی ها زير فشارهای عديده می گذارند تا اعتراف کنيم که با زنان بسياری رابطه داريم، اهل فسق و فجوريم، هرچه می نويسيم به خواسته ی دستگاه های جاسوسی کشورهای ديگر می نويسيم، و...
زمان گذشت. ما به تبعيد افتاديم. ايشان هم خُب، به وزارت ارشاد و سپس به رياست مرکز تمدن ها! رسيد. تا اينکه کانون نويسندگان ايران دفاعيه ای در زمان استيضاح او منشر کرد. من البته به اين دفاعيه اعتراض کردم و اطلاعيه ای انتشار دادم. هنوز هم معتقدم که نويسندگان می توانند از هرکس دل شان بخواهد دفاع کنند، مسئوليت کارشان به خودشان مربوط است. اما کانون نويسندگان نمی تواند از دولتمردان دفاع کند. يعنی طبق منشورش اجازه ندارد در حوزه ی سياست وارد شود، و اگر چنين کاری سنت شود، پس فردا کانون مجبور می شود برای فوت وزير فرهنگ يا معاون هنر، مجلس ختم و چهل و سال بگيرد.
اين چند سطر را نوشتم تا فعالان سلبی بدانند در اين نوشته موضع من چيست. يعنی حالا برگه ی عدم سوء پيشينه ام را دوباره گرفته ام، ولم کنيد. می خواهم حرف اصلی ام را بزنم.
دو: پرونده ای برای عطاء اله مهاجرانی گشوده اند که خارج از شأن انسان است. من البته او را همواره يک دولتمرد می دانم که در نظام اسلامی نقش دارد. همه چيز اين نظام به پای او هم نوشته می شود، هرچند که او با لاجوردی تفاوت های اساسی دارد، اما نمی تواند خود را از مهلکه ای که خود در ساختارش سهم داشته برهاند.
روزی که برای حسن نزيه پاپوش می دوختند و او را جاسوس می ناميدند، کار غريبی هم با او کردند که در هر جامعه ی متمدن و متدينی سخت نکوهش می شود. کار زشتی با او کردند که تنها شرمی تاريخی بر تارک تاريخ شان می ماند. در کنار جرايم سياسی، در روزنامه ها اعلام کردند که از زير تختخواب همسر حسن نزيه يک آلت پلاستيکی مردانه پيدا کرده اند! آری، از زير تختخواب زن و شوهری با معدل سنی هشتاد. همان کاری که با سعيدی سيرجانی کردند و در جوار اتهامات عديده ی سياسی، در روزنامه ی کيهان تيتر زدند که سعيدی سيرجانی در يک گروه همجنس بازی شرکت دارد، و آنها هروقت می خواهند دور هم جمع شوند می گويند برويم کشک و بادمجان بخوريم. اين پرونده برای همه گشوده است، سعيد امامی در سخنرانی همدانش وقتی از من حرف می زند می گويد: «ما نمی گذاريم هر عباس معروفی ای در اين مملکت قد علم کند... آخرين باری که با بچه بسيجی ها درگير شده بود، روز روشن عرق خورده بود و داشت از دو تا دختر لب می گرفت.» همين پرونده را حالا برای مهاجرانی علم کرده اند.
حالا يک قصه برايتان تعريف کنم که ريشه تاريخی اما مذهبی دارد، با جايگاهی در فرهنگ عامه. قارون مرد ثروتمندی بود که يک خشت خانه اش طلا بود، يک خشت نقره. اين مرد با موسای پيامبر هم عصر بود، و هميشه ی خدا با موسا در جنگ و جدال. قارون موسا را می آزرد، و موسا او را نفرين می کرد. روزی به هنگامی که موسا داشت برای قومش نطق می کرد، زنی از بين جمعيت برخاست و گفت که موسی به او تجاوز کرده و پولش را نداده است. موسا چون لکنت زبان هم داشت نتوانست به دفاع از خود بر آيد، به گريه افتاد و حال و وضعی رقت بار يافت، جوری که همه متأثر شدند و همان زن نيز دگرگون شد و گفت که با تحريک قارون چنين دروغی گفته است. موسا خشمگين شد و قارون را نفرين کرد که ای زمين! قارون را بگير.
زمين دهن باز کرد و قارون را خرده خرده بلعيد، حالی که او فرياد می زد: «موسا، مرا ببخش.» موسا انسانی بود عصبانی که با بخشش و عفو ميانه ای نداشت، کف به لب آورده فرياد می کشيد: «زمين! قارون را بگير.» از ضجه های قارون دل آدم و عالم به رحم می آمد، جز دل موسا که آرام نمی گرفت. زمين قارون و گنجش را بلعيد، و آنگاه وحی آمد سوی موسا از خدا که: موسا! چرا نبخشيدی اش؟ که اگر يکبار گفته بود خدا، از مهلکه نجاتش می داديم.
در پيشينيه ی جوامع اسلامی زمينه های چنين پرونده سازی ها و محکوميت های اخلاقی نخست در بزه شناختن رابطه ی جنسی و گناه شمردن عشقبازی مطرح می شود، و سپس در رد اتهام بزهکار، نتيجه گيری اخلاقی با چرخش قصه شکل ديگری می گيرد و پيامبر تبرئه می شود. و قصه با "هپی اند" توحيدی دال بر بخشش لايزال و لايتناهی خدا پايان می يابد.
اما آنچه ما در اين بيست و پنج سال ديديم، تنها قسمت نخست سناريو بود، بی آنکه خدايی در کار باشد، بی آنکه موسا ذره ای سر عفو داشته باشد. تقريبا همه ی روشنفکران در پروسه سرکوب شدن، از اين اتهام بی نصيب نماندند، و تقريبا همين انگ و رنگ فصل انزوای آنان با جامعه گرديد. هيچ کس حتا آقای مهاجرانی بر آن نشد که جلو اين بی فرهنگی را بگيرد. شايد خيال می کرد اين شتر جلو خانه ی او نمی خوابد. فکر نمی کرد که در يک کشمکش تند رقابتی چنان بزنندش که ديگر نتواند سرپا شود. با اين حال چنين نظامی با چنان خاستگاهی در پايان کار، او و پرونده اش را جمع و جور می کند و قال را می خواباند، چرا که تمثيل «فوقش گوشت تن همديگر را بخوريم، استخوان هامان را که ديگر دور نمی اندازيم!» را در سرلوحه ی عافيت انديشی اش دارد.
مهاجرانی فکر می کرد گوشت تن او را هرگز نمی خورند، و گرنه همان در آغاز اعتراض می کرد که: «برای چی گوشت تن همديگر را می خوريد؟ مگر شما انسان نيستيد؟ چرا از اين ضرب المثل های احمقانه استفاده می کنيد؟ چرا اين عقب افتادگی را دور نمی ريزيد؟»
سه: فرض می کنيم که مهاجرانی با زنی به نام مهسا يوسفی رابطه ی جنسی داشته است، يا به قول مهسا خانم با او ازدواج کرده است. اولا اين مسئله ای بسيار خصوصی بين همان دو نفر بوده، چون من معتقدم عشقبازی (يکی از زيباترين رفتار بشری که در جمهوری اسلامی جرم تلقی می شود) مسئله خصوصی افراد است، چرا اين مسئله دادار دادار شده است؟
ثانيا اگر عشق و علاقه در کار بوده، چرا با پول و طلا و سکه قابل خريد و فروش است؟
ثالثا اگر عشق و علاقه در کار نبوده، چرا مهسا يوسفی اصلا حاضر شده به هر قيمتی (دو هزار سکه، يک خانه ی پانصد متری در شمال تهران، و...) برود بغل مهاجرانی بخوابد؟
رابعا اگر چنين باشد چرا مهسا يوسفی اينقدر گران حساب کرده پای مهاجرانی؟
خامسا اگر قرار است مسئله مردسالاری را ريشه کن کنند، چرا انتقام تاريخی رجاله های تاريخ را يکجا از يک مرد طلب می کنند؟ چقدر خشن شده اند؟ مگر می شود که تو بخواهی با فقر مبارزه کنی، بعد بزنی پدر همه ی فقيرها را در آوری، و لت و پارشان کنی؟ مثل مبارزه با اعتياد در ايران که ميليون ميليون مواد مخدر می ريزند توی دست و بال مردم، و از آن طرف معتادها را زير مشت و لگد می گيرند.
سادسا مقام زن از ديد من مقام زندگی است، مقام عشق است، مقام غرور و مقام تعادل بشريت است، چرا اينقدر به پول و سکه نزديکش کرده اند که شخصيتش را قابل خريد و فروش کنند؟ چرا مدام تلاش می کنند با قيمت های دهن پرکن فرو بريزندش؟
سابعا، من به طور کلی معتقدم مهريه قيمتی است برای ازدواج های ناباب، من حتا به خطبه ی عربی عقد که کلماتی صريحا توهين آميز نسبت به زن دارد، در شأن انسان نمی بينم، پس چطور يک رابطه ی برابر و عاشقانه بين دو انسان بالغ و کامل را با واژه ی مردانه ی «گاييدن» و رفتار خاله زنکی «سکه ی طلا و خانه ی شمال شهر» بيالايم؟
ثامنا، کسب و کار هم که باشد، بسياری از زنان رسما در تمام دنيا مشغولند، حتا در بعضی کشورهای غربی اتحاديه دارند، معاينه می شوند، براشان کارت بهداشت صادر می شود، و قيمت ها مناسب درآمد مردم محاسبه شده است. پس اين ارقام نجومی به چه منظوری مورد استفاده قرار می گيرد؟
تاسعا، در يک کشمکش تند رقابتی سياسی، چرا يک زن حاضر شده با توپ جناح عصر حجر بازی کند و زن ايرانی را زير سئوال بکشد که در تمام دنيا از اين رسم جديدا متداول شده حرف بزنند و به همه ی ما بخندند؟
عاشرا، من از جامعه ی رجاله ها و لکاته ها حرف نمی زنم، من دارم اينجا با انسان (اعم از زن و مرد) زندگی می کنم، مراوده دارم، حرف می زنم، نان و نمک می خورم، و همه ی ما نمی فهميم اگر عشقی در ميان نيست چرا زنی خود را در اختيار مردی قرار می دهد؟ چرا بعضی زن ها همه چيز خود را از ياد برده اند و پايين تنه شان را قلک سکه های طلا تصور کرده اند؟
جمهوری اسلامی انسان را اينجوری نابود می کند، در سه شماره: يک، دو، سه.
مؤخرهاي بر كتاب سوئيسي شاملو
در سال 1999 مدير انتشارات «AMMAN» سوئيس در تماسی تلفنی از من خواست که ارتباط او را با احمد شاملو برای چاپ کتابش به آلمانی برقرار کنم. چند باری با شاملو تماس گرفتم و سرانجام ناشر توانست با احمد شاملو قرار و مدار کار را بگذارد. در اروپا معمولا هرکتابی دارای مؤخره ای است که مؤلف و اثر را بهتر معرفی کند، و احمد شاملو از من خواست که مؤخره ی اين کتاب را من بنويسم. گفتم: «من تاکنون نقد ننوشته ام، درباره ی شما فقط نگاه حسی ام را به شما و شعرتان می نويسم.»
با همان لحن و صدای مهربان گفت: «من هم همين را می خواهم. خواهش می کنم بنويسيد.»
پنج ماه "شاملو" و يا "درباره ی شاملو" خواندم، و حاصلش شد همين مقاله، هنوز شاملو زنده بود، و اين نامه از او به دستم رسيد:
17 آگوست 1999
555 نسترن شرقی/ شهرک دهکده / کرج 31766 ايران
انتشارات امان
توسط جناب آقای معروفی
در نهايت احترام نامه ی مورخ 13 مارس 1999 شما را که به دوست محترم من جناب آقای معروفی نوشته بوديد دريافت داشتم. و احتراما توضيح می دهم که علت تأخير در ارسال آن عود بيماری من بوده است که گمان می کنم آقای معروفی به اطلاع شما رسانده باشد.
به هر صورت اکنون خوشوقتم که می توانم در پاسخ مطالب آن، نکات زير را به اطلاع شما برسانم هرچند يقين دارم دوست مشترک ما قبلا پاسخ آنها را دست کم با شما در ميان گذاشته است.
1 - در مورد کل قضيه با پيشنهادات آن مؤسسه موافقم.
2 – از نظر انتخاب شعرها بايد بگويم متأسفانه به علل مختلف هيچ کومکی از من ساخته نيست که از اهم آنها يکی ندانستن زبان آلمانی و يکی فقدان آشنايی با سليقه ی شعری ی آلمانی است که خوشبختانه حضور آقای معروفی و هم سليقه گی ی من و دوست بسيار محترمم آقای شارف بسيار بهتر از حضور من می تواند حلال اين مشکل باشد. در اين زمينه بهتر است خود من تنها به صورت يک مشاور عمل کنم.
در موارد ديگر يک قلم با همه ی پيشنهادات شما موافقم.
دوستدار – احمد شاملو
شاملو، آينهاي در ابديت
هرگز كسي اينگونه فجيع به كشتن خود برنخاست
در زمان حكومت پهلوي زنداني كشيده، زندان را ميشناسد. آن زمان كه امريكا به كمك شاه برآمد تا مصدق را با كودتايي سرنگون كند، اراده ی ملتي را به ريشخند بگيرد و آنها را پنجاه سال از تمدن جهان عقب بيندازد، شاملو نقش برجستهاي در شعر سياسي ايران داشت، و البته پاي آن را خورد و زندانش را هم كشيد. در زمان حكومت اسلامي عليه شكستن قلم و سركوب انديشه به نشانه ی اعتراض خود را در شهري كوچك (دهكده ی فرديس) تبعيد كرده، تبعيد را خوب ميشناسد، كه تلخترين نوع تبعيد همانا خودتبعيدي در وطن است، خواهر خودسانسوري، بلايي كه شاعران و عارفان ايران قرنها گرفتارش بودند. «... از مهتابي/ به كوچه ی تاريك/ خم ميشوم/ و بهجاي همه ی نوميدان/ ميگريَم.» عرفان يعني تماشاي جهان از بالكنِ تنهايي، عرفان يعني نمد شدن كه هرچه چوبش بزنند خاكش گرفته ميشود، عرفان يك انزواي سياسي است. و اگر بپذيريم كه يكي از شاخصههاي مدرنيسم تبعيد است، شاملو در سلسله جبال شعر مدرن قرن بيستم ايران، بلندقامت و بزرگ سر بر آسمان ميسايد. و از همان منظر است كه در نقشي پيامبرگونه به جامعهاش هشدار ميدهد. به نقش يك چنگي، فانوس بر ميدارد و در كوچههاي تاريك و خلوت شهر ميگردد و فرياد بر ميآوَرَد كه: «آهاي! / اين خون صبحگاه است گويي به سنگفرش/ در قطرههاي آن.../ از پشت شيشهها به خيابان نظر كنيد/ خون را به سنگفرش ببينيد!/ خون را به سنگفرش/ ببينيد!/ خون را/ به سنگفرش...» با بنمايهاي از مولانا كه: «دي شيخ با چراغ هميگشت گرد شهر/ كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست.» بر سر مسخشدگان فرياد بيداري ميكشد كه از پشت و پسلهها بهدر آييد و «خون را به سنگفرش ببينيد!» و در پايان بهگونهاي اين شعر را تقطيع ميكند كه تو خواهي ديد چنگيِ فانوسبهدست از نفس افتاده است. و افتاده است. تصوير پشت تصوير ميسازد تا جامعه را به خودش نشان دهد. و جالب اينجاست كه از آغاز نقش خود را خوب ميشناسد؛ شاعر است. شاعري كه بايد كلام و پيامش را در زبان مردم جاري سازد. روزنامهنگار است، كمي هم گرافيك ميداند، و از زيباييشناسي خود بهره ميگيرد تا سليقه مطبوعات ادبي را تكان دهد، و اما چون فرازمان است، سردبير هر نشريهاي ميشود به دليل سياسي يا به خاطر آوانگارديسم آن را به تعطيلي ميكشاند. و باز اين شور و انرژي در او فروكش نميكند. و در همان جواني شاعر و روشنفكري است كه همه ميخواهند خود را به او برسانند، (كه اين ميل عمومي تا هنوز ادامه دارد.) ميخواهند او را ملاقات كنند، ببينند اين موجود عجيب كيست. م. ع. سپانلو شاعر و محقق نامدار ايران تعريف ميكند: «ما جوانكهايي بوديم عاشق شاملو. ميرفتيم ميكده (چهاراه حافظ) كه شاملو را ببينيم. وضع مالياش خراب بود و ما پول خُردهامان را روي هم ميگذاشتيم و او را به مِي مهمان ميكرديم تا شعر تازهاش را براي ما بخواند.» او به مرز افسانه رسيده است. ميگويند زني از او پرسيد: «چه جوری اينقدر صداي شما زيباست؟» و شاملو جواب داد: «آن زمان كه يك خانواده با هفتسر عائله روزگارشان با روزي دو زار ميگذشت، ما بيستودو زار خرج اين صدا كرديم، خانم جان.» ميگويند: «روزگاري مست و خراب، همان در خرابات يافت ميشد. اگر آيدا نبود، شاملو هم نبود.» ميگويند: «شبي در استكهلم مردم با گل ميخكي در دست به سوي سالني ميرفتند كه او شعرخواني داشت، وقتي درِ سالنِ هزار نفره بسته شد، جماعت در خيابان اطراف سالن قدم ميزدند كه صدايش را بشنوند: «من بر ميخيزم!/ چراغي در دست/ چراغي در دلم...» در اين قرن ادبيات مدرن ايران شاعران و نويسندگان ارزشمندي چون نيمايوشيج، صادق هدايت، ابراهيم گلستان، فروغ فرخزاد، صادق چوبك، سهراب سپهری، مهدي اخوانثالت، سيمين دانشور، سيمين بهبهاني، بهرام صادقي، غلامحسين ساعدي، م. ع. سپانلو، يداله رؤيايي، هوشنگ گلشيري، سعيد و برخي ديگر رو كرده است كه هريك به درستي نقش خويش را به كمال ايفا كردهاند، اما اينكه چرا كسي چون فروغ و شاملو و هدايت زبانزد خاص و عام نشد؟ شايد رازي است سربهمُهر، مانند شعر ناب كهن؛ سهل و ممتنع. واقعيت اين است كه در ايران هرگز پيشوند «آقا» به احمد شاملو نميچسبد. همچنان كه حافظ و شكسپير آقا نيستند. هميشه از سوي سران و رهبران حكومت اسلامی مورد غضب بوده، در فهرستهاي ترور نامش مدام تكرار شده، اما اين كوه در خانهاش مانده و كار كرده است. حضور او در ايران خود يك دشنام به نظام توتاليتر است كه مشهورترين نماد مخالفت و انكار، در خانهاش زنده است و كسي جرئت ندارد نگاه چپ به او بيندازد. «ابلها مردا/ عدويِ تو نيستم من/ انكارِ توام.» ميگويند اين شعر خطاب به رهبر انقلاب است، اما من سالها پيش در سرمقاله ی مجلهام نوشتم كه اين شعر خطاب به خداست. كه شاعري به توحيد درون خويش بوسه ميزند تا هرگونه بت و مطلق و فرعونيتي را نفي كند. و زيباست. چراكه او خود بلاگردان جامعه است. وقتی هم نوشته را به خودش نشان دادم گفت: «همين طوره.» شاعري دست نيافتني، انساني دقيق، باهوش، و مهربان است. آنقدر شعر ماندگار دارد كه بتواند از قرنها عبور كند، و عطر لغاتش را بپراكند. و اي كاش ميتوانستم عطر لغات او را نشان دهم. اگر كسي ادبيات معاصر ايران را مرور كند در خواهد يافت كه آثار هيچكس به اندازه ی شاملو مورد نقد و بررسي قرار نگرفته، نام هيچكس به اندازه ی او تكرار نگشته، و به قول رامين مولائي سينماگر تبعيدي: «شاملو بيشتر وقتش را براي تصحيح نوشته ی ديگران صرف كرده، و عجيب اين كه باز هم زيباترين شعرها را سروده.» اسماعيل جمشيدي نويسنده و روزنامهنگار معروف ميگويد: «مهمترين شاخصه ی شاملو اين است كه بلد بوده ويترينش را چهجوري بچيند.» براي يك هنرمند باهوش چه چيزي بالاتر از ويترينچيني هوشمندانه؟ زيبايي در برابر نور سنجيده ميشود، و اگر باهوش باشيم اندرزهاي آدولف آپيا را بهكار ميبنديم كه بدانيم هميشه بر صحنهايم، و نور و سايه تا مرز «بودن يا نبودن» بر وجود ما گواهي ميدهند. با اينهمه، شاملو شاعري است دراماتيك، با شكوه، و چند صدايي. روشنفكري كه در چند عرصه تاخت و تاز كرده، مرزهاي خود را گسترده، و سكه به نام خود ضرب كرده است. و باز به قول رامين مولائي: «كسي كه بتواند يكتنه سليقه ی صفحهآرايي مطبوعات را تغيير دهد، نابغه است. چهل سال پيش که همكار مطبوعاتياش بودم،. با صفحهآرايي جديد شاملو فهميدم گرافيك يعني چي.» مرتضا مميز، معروفترين گرافيست ايران ميگويد: «ضمن كار، از طريق او با صفحهآرايي نيز آشنا شدم و براي اولين بار در ايران نام طراح و صفحهآرا در شناسنامه ی مجله، كنار نام صاحب امتياز و سردبير نوشته شد.» شاملو اين آدم پر انرژي، چند توك هم به سينما زده، فيلمنامه نوشته، ديالوگ تنظيم كرده، و فيلم ساخته، چند داستان براي كودكان نوشته و اجرا كرده، مترجمي توانا نيز هست؛ لوركا را از نو آفريده، از روبرمرل، اگزوپری، زاهاريا استانكو، آندره ژيد و خيليهاي ديگر آثاري به فارسي برگردانده كه بينظيرند. همه ی اتفاقاتِ رخ داده در واقع سكويي است كه شاملو از آن پرواز كند و در آسمان شعر اوج بگيرد. زماني كه هنوز به چهل سالگي نرسيده بود، محمد قائد روزنامهنگارِ نامي، دربارهاش نوشت: «نزديكترين فرد در ادبيات ايران به احمد شاملو، حافظ شيراز است. اين نبايد خوف و صيحه و حيرت برانگيزد. حرفي است نه براي پايين آوردن ارزش رعبآور حافظ، و نه براي بالا بردن مردي از روزگار ما، زنده در ميان ما كه يك سر و دو گوش دارد و احمد شاملو ناميده ميشود. و چون ميبينيمش و سخنش را ميشنويم و او را در حال ضعف مستي هم ديدهايم، نبايد چيزكي باشد!... آنچه از او ناشي ميشود، قابل تفسير و تشريح نيست. نميشود فهميد از كي اين داغ بر وجود او خورده، چه شده كه او چنين شده، اين مايه كِي، كجا و چطور در وجودش به وديعه نهاده شده، چهطور شده كه او شاعر در آمده؟ شاملو همچون شعر خويش پديدهاي است براي نگريستن و مبهوت ماندن...» از اينجاست كه شاملوي جوان با بلندپروازيِ عقابوارش، (كه هرگز چون كلاغ در سطح بالوپر نزده) خود را از زمين جدا ميكند و شاعر ملي ايران ميشود. همه چيز فراهم است تا او در چنين جايگاهي قرار گيرد؛ شاعري برفراز دستها، كسي كه شعرهايش دهان به دهان ميچرخد، گويي اين پژواك سخن خودشان است، به هنگامي كه از كنار كوه ميگذرند، پچپچه ميكنند، حرف ميزنند، آواز ميخوانند، ميگريند، ميخندند ... و كوه جواب ميدهد. جواد مجابي، نويسنده، روزنامهنگار، و شاملوشناس كه دوستي نزديكي هم با او دارد، مينويسد: «در دهه ی چهل (دهه ی 60 ميلادي) شاملو يكبار ديگر چون نيما در كل شعر ايران تجديد نظر ميكند. وزن عروضي را كنار مينهد، رابطه ی نظم و نثر را به هم ميريزد، زبان را اساس قرار ميدهد، واژگان را مولكولي ميداند كه با تركيب و تغيير مدارهاي لفظي و معنوي آن به سوي "سطر شعر" و "تماميت يك قطعه" ميرويم. بدينگونه شعر امروز ايران به اهتمام اين شاعر، از تمامي عناصر تحميلي و خارج از ذات خود، پاك ميشود.» مرتضا كيوان، روزنامهنگار و انسان شريفي كه در جواني بر سينه ی ديوار پرپر شد، شعرهاي شاملوي بيست ودوساله را چنين نقد ميكند: «شاملو با آنكه ميل دارد شعر آزاد بگويد اما شعرهاي بيوزن و قافيهاش خيلي بهتر و جالبتر است. وي هنوز "مهارت و توانايي لازم و كافي براي تركيب كردن كلمات" و "نگاهداري هماهنگي" و "موسيقي و آهنگ كلمات و مصرعها" را كه از خصوصيات شعر آزاد به شمار ميرود، ندارد.» شاملو آنقدر باهوش هست كه نسخه ی حكيم را در هوا بپيچد. ميداند چه ميخواهد، با غريزه و شامه و سرِ انگشت، ويترين آينده ی خود را ميچيند. و اندرزهاي كيوان را بكار ميبندد. به قول مجابي: «بر آن است تا شعر سپيد را بر اساسي بنياد نهد كه قانونمند و تكاملپذير و تأثيرگذار باشد. و شگفتا كه پارهاي از مشخصات اصلي شعر آينده ی شاملو را مرتضا كيوان به صورت وجه انكاري يا آرزويي براي شاعر پيشبيني كرده است.» بدينگونه شعر شاملو با وزن، عروض و قافيه پيوند ميگسلد، حتا با "شعر نيمايي" خداحافظي ميكند تا "شعر شاملويي"، ايران را فتح كند. خودش ميگويد: «خود من شعر را از طريق نيما شناختم. پيش از او فقط به حافظ دلبسته بودم. بعد برحسب اتفاق به ترجمه ی فرانسوي شعري از لوركا برخوردم كه كنجكاوانه مرا به شدت بر انگيخت. اما دستم به جايي نميرسيد. خريد كتاب پول لازم داشت. تا اينكه فريدون رهنما پس از سالها اقامت در پاريس به تهران برگشت. «ركسانا»ي مرا كه چاپ شده بود خواند و به نشاني مجله نامهاي برايم فرستاد كه مايل است با هم ديداري داشته باشيم. آشنايي با او كه شعر جهان را بسيار خوب مي شناخت، دست يافتن به گنجي بيانتها بود. كتابهاي او بود كه دروازه ی رنگينكمان را به روي من باز كرد. اِلوآر و لوركا، دسنوس و نرودا، هيوز و سنگور، پرهور و ميشو، خيمهنز و ماچادو، و ديگران و ديگران. اينها بودند كه بينش شاعرانه ی مرا كه از نيما آموخته بودم گسترش دادند و مرا با ظرفيتهاي گوناگون زبان و سطوح گوناگون آن آشنا كردند. حتا احساس نياز شديد به آموختن زبان مادريام را هم من مديون آنها هستم... ميبينيد كه پوسته ی خارجي زبان من ملغمهاي از تمامي اينهاست. چون خود زبان را من مستقيماً از مردم آموختهام. چون من ضمن كارها به كار مهمتري هم دست زده بودم كه ميدانيد. زبان عبوسِ رسمي از لحاظ قدرت القايي به گرد پاي شنگول و بازيگوشِ زبان توده هم نميرسد. من نميدانم چرا نبايد از دستاوردهاي اين زبان پويا كه حاصل گنجي عظيم از تازهترين و خوشساختترين و پربار ترين كلمات است و در عين حال قواعد دستوري ويژه ی قابل تدوين خودش را هم دارد بهره جُست؟ چرا نبايد پاي آدم را به تالار سوت و كور زبان "فرهيختگان" باز كرد؟» نيمايوشيج نخستين شاعر نوآور ايران كه در عروض و قافيه انقلابي پديد آورد، قدرت و انعطاف قالبهاي تازه ی شعري را به شاعران شناساند، و پدر شعر نو ايران لقب گرفت، جايگاهي رفيع در كنار صادق هدايت يافت. اما هرگز نتوانست همچون فروغ فرخزاد و احمد شاملو شاعر مردم نيز باشد كه كلامش در دهان كوچه بگردد. او شاعرِ شاعران باقي ماند. و شاملو كه مانند ديگران خاستگاهش جنبشِ نيمايي است، به موازات وزنشكني، با تكيه بر ادبيات كهن، و با مطالعه ی آثار جهاني، و به كار گيري به جا از زبان كوچه، انقلاب اصلي را با قدرت تمام به پيروزي رساند. «تأمل بكن، رفيق.../ وزن و لغات و قافيه را/ هميشه من/ در كوچه جُستهام/ آحاد شعر من، همه افراد مردمند...» آنگاه در عرصه ی جنگي تمام عيار خود را سپر بلا كرد كه بيشترين فحشها از سوي متصديان قبرستانهاي كهنه، و متوليان ادبيات صناعي نصيب او و نيما شد. و البته از پسشان برآمد: «... وسط ميزِ قمارِ شما قوادانِ مجلهئيِ منظومههاي مطنطن/ تكخال قلب شعرم را فرو ميكوبم من./ چرا كه شما/ مسخرهكنندگانِ ابله نيما/ و شما/ كشندگانِ انواع ولاديمير/ اين بار به مصاف شاعري چموش آمدهايد...» او ميخواست به حريم جهاني شعر نزديك شود، كه شد. اما آن استادان فسيل شده، و شاعران به تكرار افتاده، از اين نوآوري شتابنده به هراس افتاده بودند كه مبادا دكانشان تخته شود. هرگاه چيزي به تكرار افتد، صداي ابتذالش مثل موسيقي مونوتُن، گوشآزار ميشود. اين درست كه زماني ادبيات كهن ايران به والاترين اوج ممكن فواره زد، اما آيا ماندن در مثنوي حاصلي در اندازههاي مولانا خواهد داشت؟ آيا نبايد بين من و بشر اوليه فاصلهاي به اندازه ی "تجربه" وجود داشته باشد؟ بشر براي كشف آتش پنج هزار سال دويد، و من نيازي به كشف آتش ندارم، هرگاه اراده كنم در دستهايم خواهد بود. پس چه نيازي به انتظار صاعقه؟ تنها ميماند تجربه ی سوختن، كه چگونه خاكستر شدنش اصلاً مهم نيست، بر باد نرفتن اهميت دارد. با اين حال سئوال همچنان باقي است: آيا نسل بعد به ما خرده نخواهد گرفت كه چرا به قوزك پاي نسلهاي پيش هم نرسيديم؟ شاملو كمي سختگيرتر است. ميگويد: «اگر كسي امروز دقيقاً مانند حافظ يا نيما بنويسد هم چيزي به ميراث اين دو نيفزوده، بلكه در نهايتِ امر نگهبان بيشكوه مزار حافظ يا نيما شده است.» فروغ فرخزاد، شاعر بزرگ فقيد ما نوشت: «تنها در شعر شاملو است كه انسان جسارت، دقت، و بينظري شاعر را در استفاده از امكانات زبان و استعمال كلمات احساس ميكند. زبان شعري او نه يك زبان فاخر است، نه يك زبان ولگرد. او شيوا، زنده، و عريان مينويسد و زبان شعري او از كلمات امروز انباشته است.» شاملو خود ميگويد: «آب پاكي روي دستتان بريزم: شعري كه ترجمهاش به صورت مقالهاي در آيد، حقهبازي است نه شعر. گندمنمايي و جوفروشي است. و چنين شاعري را قانوناً ميتوان به عنوان كلاهبردار تحت تعقيب قرار داد!» معماران معمولاً حرف اول را در هنر ميزنند. دليلش البته واضح است. و در شعر و رمان نيز باز اين معماران ادبياند كه ميتوانند فضايي مناسب براي توليد و رشد فراهم كنند. متوسطها البته كار شاقي به عهدهشان نيست، جز اينكه راه تازه را با رفت و آمد هموار ميكنند. شاملو معمار شعر مدرن فارسي است. جراح واژهها، كسي كه سواد و زبان كهن را با زبان كوچه بيمرز ميكند. به عنوان پيامبر كوچه و كائنات از آغاز، راهش را جوري برگزيده است كه در زبان آركائيك و آرگو لمبر بخورد و زبان ديگري به دست دهد: «قصد من فريب خودم نيست، دلپذير!» دلپذير واژهاي است شناخته شده، اما هنگامي كه خطابي ميشود، لوطيهايي را به ياد ميآوري كه لات نيستند و ميخواهند محبوب جلوه كنند. و يا هنگامي كه بوي ناخوش پاهاي سركوبگر حكومت اسلامي را پيش از همه، درست پنج ماه پس از انقلاب احساس ميكند، شعر «در اين بنبست» را ميسرايد و همه ی آنچه را كه بعدها بر سر مردم ميآيد به تصوير ميكشد: «كبابِ قناري/ بر آتشِ سوسن و ياس/ روزگار غريبيست، نازنين!» و با هشدار صريح سياسياش به جامعه ميگويد كه از راه رسيدگان، دشمن انديشهاند: «به انديشيدن خطر مكن.» انگار كه اصلاً فاصلهاي نبوده است، اما خوب كه بنگري در مييابي لحن تازهاي خلق شده است؛ شعر شاملويي. و به چه قيمتي؟ شصت سال مبارزه و كار بيامان، او را تمثيل ميكند تا از او بهعنوان معيار نام ببرند، تا جاييكه برخي ميخواهند لت و پارش كنند. اما كوه دماوند هرگاه به خشم آيد آتشفشان خواهد كرد: «برتر از قُرولند همه ی استادان عينكي/ پيوستگانِ فسيلخانه ی قصيدهها و رباعيها/ وابستگانِ انجمنهاي مفاعلن فعلاتنها/ دربانانِ روسبيخانه ی مجلاتي كه من به سردرشان تف كردهام،/ فرياد اين نوزادِ زنازاده ی شعر، مصلوبتان خواهد كرد:/ "پااندازانِ جندهشعرهاي پير!/ طرف همه ی شما منم/ من ـ نه يك جندهباز متفنن! ـ/ و من/ نه باز ميگردم نه ميميرم/وداع كنيد با نام بيناميتان"...» هرچند كه حالا نيز از فحش، فشار، اتهام، و نفرين روزنامهچيهاي حكومتی در امان نيست، اما به شكلهاي گوناگون با قلدري حرفش را زده و ميزند:«سلاخي/ ميگريست/ به قناريِ كوچكي/ دل باخته بود.» اين همانا تصويري است روشن از جامعهاي كه در آن زندگي ميكنيم، به هنگامي كه شاعران و نويسندگان با توهينآميزترين شكلي با چاقو تكهتكه ميشوند يا با طناب خفه ميشوند تا مدتي بعد جسدشان در بيابانهاي اطراف شهر يافتهشود، كلام شاملو با چند حرف به سادگي به صورت تمثيل در دهنها ميچرخد. و البته اينها همه پيش از وقوع حادثه از سوي شاعر به جامعه ابلاغ گشته است. «تاريخ/ اديب نيست/ لغتنامهها را اما/ تصحيح ميكند.» ميگويد: «در دنيايي كه ما زندگي ميكنيم، حقيقت يك تراژدي وحشتناك است. دشمنان بشريت از هر طرف روانند كه تو، بر خلاف مسير هريك از آنها كه گام برداري متأسفانه با يكي از آنها همگام شدهاي.» بسياري از شعرهاي او سياسي و به مناسبتي بوده است اما سياستها و مناسبتها در حافظه ی تاريخي مردم محو شده و تنها شعري جاودانه برجاي مانده است: «دختران دشت/ دختران انتظار...» نه گفتن معمولاً براي ما ايرانيها كار دشواري است. «نه» را براي رفيق، دوست، آشنا، و حتا غريبه بهكار نميبريم. «نه» سلاحي است آويخته به ديوار تا روز مبادا آن را برداري و به روي حكومتي شليك كني كه ميخواهد آزادي و انسانيت تو را به بازي بگيرد. وگرنه، حاشا، حاشا كه هرگز اين را از دهان شاعران و مردم سرزمين حافظ بشنوي! «نه» شاملو امروزه يك تمثيل است: «نه./ اين برف را/ سرِ باز ايستادن نيست.» زماني كه در آينه سپيد شدن موهايش را ميبيند، بر سرنوشت محتوم خود از روند طبيعت مايه ميگذارد كه تو هيچ كاري نميتواني بكني. در ناگزيري انسان با زمان، يك جايي بايد شانه بالا بيندازي و به دگرگوني خيره شوي. و هرگاه در چنگالي محتوم ميماني، مثلاً وقتي صداي گريه ی بچه ی همسايه قطع نميشود، يا هنگامي كه فاشيسم مثل سيفليس درمان ناپذير مينمايد، يا حتا زماني كه انتظار ميكشي و معشوق نميآيد، زير لب زمزمه ميكني: «نه. / اين برف را / سرِ باز ايستادن نيست.» ميگويد: «هنر را من هميشه چنين تعريف كردهام: طبيعت، به اضافه ی انسان.» و يا هنگامي كه «نه» را براي تحكيم اميد به كار ميگيرد، در طول كارهاي او در مييابيم كه «نه»، «اميد»، «عشق»، «انسان»، «زيبايي» و «آزادي» تمهاي اصلي اين شاعر است. «نه!/ هرگز شب را باور نكردم/ چرا كه/ در فراسوي دهليزش/ به اميد پنجرهاي/ دل بسته بودم.» شاملو واژگاني به ادبيات فارسي افزوده كه پيش از او در دسترس نبوده است. واژههايي غريب كه كاربردي نداشتهاند اما در شعرهاي او تجلي يافتهاند. به راحتي واژه را جراحي ميكند، پيوند ميزند، هرس ميكند، و تركيبي نو ميآفريند. و افسوس كه روزگار حقير مجال نداده تا گروهي از نخبهگان ادبي در فرهنگستان زبان كنار او بر واژگان راه بروند، برقصند، و كار كنند. با اينهمه او در گوشه ی تبعيد خود با كمك آيدا بزرگترين فرهنگ كوچه را به وجود آورده است. كتاب حرفها، اصطلاحات، تمثيلها، فحشها، تكيهكلامها، متلها، و كلام مردم كوچه كه بيش از صد جلد خواهد شد. گاه نيز به عنوان آموزگار پا به جامعه ميگذارد. چنانچه هوشنگ گلشيري چنين مسئوليتي را در "زمينه ی داستان" بر عهده ميگيرد. شاملو در شعر، در مطبوعات، در ترجمه، در خوانش صحيح شعر، در مقاومت بر منشور كانون نويسندگان، و در بسياري از موارد ديگر به عنوان معلم و الگو پا به جامعه ميگذارد. صداي زيبايي هم دارد، وحشتناك زيبا، و از اين «متاع» به نفع ادبيات سودها ميبرد. ما اين شانس را داريم كه ميتوانيم شعرهاي حافظ، مولانا، خيام، نيما، لوركا، و شاملو را در نوار كاست با صداي گيرا و روايت موسيقايياش گوش كنيم. او با دقتي عجيب خوانش صحيح شعر را به جامعه ميآموزد. و اما خطاب به شاعران ميگويد: «تجربه ی هركس تجربه ی خود اوست. و نميتوان آن را به ديگري انتقال داد. زبان چيزي است كه هر شاعري بايد خودش ظرفيتهاي آن را در عمل تجربه كند.» در اين بيست سال روزگار سختي بر ما گذشت. تورم اقتصادي، سانسور، بيپناهي، مثله شدن پيكر كانون نويسندگان كه عدهاي گريختند، برخي كشته شدند، و بعضي تحمل كردند. با فتواي اعدام انديشه از سوي سران حكومت، كتاب و مطبوعات و صنعت نشر زير پوستهاي شعاري نابود شد. زمانه ی نفرتانگيزي بود. شاملو كه سالها در قلب تهران سردبير نشريه و يا عضو دبيران كانون نويسندگان بود، به فرديس رفت: «هيچ نامهاي به دستم نميرسد.» وزارت اطلاعات او را شديداً زير نظر دارد. بايد از راههاي ديگر اقدام كرد. تلفني، حضوري، و يا؟ من لوركا را از طريق شاملو شناختهام. نرودا، ريتسوس، ناظم حكمت، ماندلشتام، اليوت، پاز، و آدونيس شاعراني بزرگند، اما براي من كه خود با واژه سروكار دارم و هيچ زباني نميتواند جاي زبان مادريام را بگيرد، فقط شاملو ميماند كه عاشقانه دوستش دارم. ما چه خوشبخت بوديم كه با او معاصر بوديم، و من چه سعادتمند بودم كه بارها او را بوسيدم، با او سخن گفتم، به چشمان مهربانش چشم دوختم، و با او نان و نمك خوردم. آرزو دارم بار ديگر ببينمش، فقط يكبار. خاطراتم با او آنقدر زنده است كه گويي همين امروز صداش را شنيدهام، يا همين امروز با او ديدار داشتهام. وقتي از سفر آمريكا برگشت، براي اولين بار دل به دريا زدم و تازهترين شماره ی مجلهام را با اين تيتر به جامعه فرستادم: «شاعر ملي ايران به وطن باز گشت.» البته پاي آن را خوردم، بارها بازجويي شدم، و بعد هم مورد حمله ی فيزيكي قرار گرفتم. اما ديدارم را با شاملو در آن روز جمعه هرگز فراموش نميكنم. آرام و بي حرف نشسته بود تا مهمانهاش بروند، بعد آمد روي مبل كناري من نشست، زد روي زانويم: «خوب؟ دخل و خرج ميكند؟» گفتم: «اي، بدك نيست.» «مجلهات خوب شده. اما نميدانم چي بهت بگويم. تعطيلش كني بروي سراغ رمان، يا رمان را ول كني به مجله بچسبي؟» و ما از هر دري حرف زديم: «چند سالت است؟» «سيودو» «خود من هم همين جوري بودم. شعر و مجله با هم. البته كارهاي ديگر هم ميكردم!» و خنديد. بعد رفتيم طبقه ی بالا، آيدا سالاد ميوه آورد و ما باز هم حرف زديم و سيگار كشيديم. در يك لحظه سرش را نزديك گوشم آورد: «آنقدر درد دارم كه دلم ميخواهد يك نفر ناغافل، از پشت سر يك گلوله توي مغزم شليك كند.» و من بارها اين را از او شنيدهام. روزي چهارده ساعت كار ميكند. شاعري كه حالا بايد پس از آنهمه كار كمي قدم بزند، كمي شعر بگويد، و گاهي سري به فرهنگستان خياليِ من بزند، پشت كامپيوتر مينويسد و سيگار ميكشد. بهش گفتم: «كاش ميتوانستم ده سال از عمرم را به شما بدهم.» دستش را روي دستم گذاشت و با لبخند نگاهم كرد: «ممنونم. بگذار شعر تازهام را برات بخوانم. آيدا، اين شعر من كجاست؟» و من در هر ديدار او را تنها يک شاعر می يافتم، شاعری که تمام وجودش احساس و شعر بود. گاهی ملاحظه می کردم که وقتش را مبادا تلف کنم، می گفت: «اينجا را خانه ی خودت نميداني، وگرنه بيشتر ميآمدي.» او مؤدبترين انساني است كه تا بهحال ديدهام. جديترين، پُركارترين، و با وقارترين. در ايران فقط شاملو، شاملوست، شاعري هفتادوپنج ساله كه از قرن بزرگتر است، شاعري كه از تالارهاي عتيق بر سنگفرش كوچه ی مردم قدم گذاشته تا با صداي زيبايش بخواند: «من برميخيزم!/ چراغي در دست/ چراغي در دلم/ زنگار روحم را صيقل ميزنم/ آينهاي برابر آينهات ميگذارم/ تا از تو/ ابديتي بسازم.» جولاي 2000 ، برلين و يک نامه به ناشر آقاي اِگون امان عزيز شاملوي من درگذشت. و من در همين دو ماه گذشته دو دوست از دست دادهام و عزادارم. گلشيري و سپس شاملو. نميدانم آيا ديگر جاي خالي اين دو براي من پر خواهد شد؟ و نميدانم آيا قادر به درك ماجرا خواهم بود؟ باور كنيد شنيدن خبرهاي ناگوار در تبعيد وحشتناكتر از سياهچالههاي ناشناختهاي است كه آدم در كابوسهاش ميبيند. احساس ميكنم يتيم شدهام. همين. هميشه دو نفر در ذهنم حضور داشتند كه ميدانستم كارهاي مرا خواهند خواند: شاملو و گلشيري. به همين سبب بر نوشتهام بيش از حد معمول عرق ميريختم. شاملو البته براي گلشيري هم همين گونه بود. او شاعري بود كه متأسفانه آكادمي نوبل نتوانست از نام او براي اعتبار خود استفاده كند، اين را با تمام شهامتم ميگويم. آكادمي نوبل از اين اشتباهات زياد داشته است، جيمز جويس و بورخس هم برنده نشدند. گمان ميكنم كه من در اولين صحبت تلفني انتخاب هوشمندانه ی شما را به شما يادآور شدم و خوشحاليام را نشان دادم. امروز بار ديگر به شما تبريك ميگويم كه شاملو را در زمان حيات درك كرديد و با او حرف زديد. او در تازهترين رمانم معيار انسان، روشنفكر، چپ، شاعر، و آگاهي عمومي است. و من بهويژه در سه سال گذشته با او حرفها زدهام. به عنوان يك نويسنده و يك دوست تا زندهام دركتان را تحسين ميكنم و خوشحالم كه دوستي چون شما دارم. از اينكه ورسيون آخر مؤخره ی كتاب شاملو را ديرتر از موعد به شما تحويل دادم پوزش ميخواهم. اما شما ميدانيد كه من در چهار ماه گذشته شهرم را عوض كردم، به برلين آمدم، چند دوست از دست دادم، و مشكلات ديگر كه هيچكدام با نداشتن گلشيري و شاملو هموزن نيست. يك نويسنده ی تبعيدي که بايد ياد بگيرد چگونه نويسنده باقي بماند. همين حالا كه اين نامه را به شما مينويسم بيش از بيست نويسنده و روزنامهنگار در وطنم در زندان بهسر ميبرند. ما داريم دوره ی وحشتناكي را طي ميكنيم. حدود پنج ماه روي اين مقاله كاركردهام و خيلي دوستش دارم. ميدانيد؟ راجع به شاملو ميتوان يك كتاب نوشت. من البته همه ی كتابهاي شاملو و كتابهايي كه دربارهاش نوشته شده تهيه كردم و دوباره و گاه چندباره خواندم. نظر عاشقانه ی من به شاملو همين است. با سلامهاي دوستانه - عباس معروفي- برلين، 12 / 8 / 2000
در اين سال های غربت و تبعيد يکی از کتاب هايی که حالم را جا آورد "جهان مدرن و ده نويسنده بزرگ" بود از مالکوم برادبری، ترجمه ی درخشان فرزانه قوجللو، نشر چشمه که نمی دانم چرا مدت هاست تجديد چاپ نمی شود. من اين کتاب را بيش از ده بار خوانده ام و اگر ناشر به چاپ آن اقدام نکند، از دوستانم می خواهم که بروند جلو نشر چشمه و تظاهرات کنند، و تن آقای حسن کيائيان را بلرزانند.
باری، هيچ چيزی جز يکی دو جمله از برخی نويسندگان که نظرم را بارها جلب کرده نمی نويسم. فقط يک کلام بگويم بر هر انسان نويسنده ای خواندن اين کتاب واجب است. (البته نه از نوع کفايی اش) و خب ديگر! با همين چند جمله که می خوانيد ببينيد حق ندارم؟
فئودور داستايوسکی: «بشر برای سعادت خلق نشده است. آدمی سعادت و خوشی را همواره با تحمل رنج به دست می آورد. اصلا بی عدالتی در کار نيست، چرا که می توان با تجربه تلخ و شيرين به خودآگاهی و هوشياری در زندگی دست يافت، و هر کس بايد خود با تجربه های خويش به آن برسد.»
هنريک ايبسن: «مفهوم کهنه ی سرزمين پدری برای انسان بالغ و هوشمند ديگر کفايت نمی کند، ما ديگر نمی توانيم از جامعه ی سياسی که در آن زندگی می کنيم خشنود باشيم.» و «وظيفه ی بزرگ زمانه ی ما انفجار و انهدام تمامی نهادهای موجود است.» و «دو نوع قانون اخلاقی، دو نوع وجدان وجود دارد، يکی برای مردان و يکی کاملا متفاوت برای زنان. اين قوانين از فهم يکديگر عاجزند. با وجود اين، زن را در زندگی روزمره با قانون مردان داوری می کنند، انگار که زن نبوده و مرد است.» و «همه چيز را بايد به تنهايی تاب آورد... نوميدی، مقاومت، و شکست.»
جوزف کنراد: ... (من از جوزف کنراد خوشم نمی آيد. باهاش پدر کشته گی دارم.)
توماس مان: «مکان همانند زمان موجب فراموشی می شود، ما را از دنيای پيرامون خود رها می سازد و به حالت بدوی و آزاد باز می گرداند.» و «زمان به همان سان که واسطه ی زندگی است، واسطه ای برای روايت داستان است.»
مارسل پروست: «وقتی کسی به خواب می رود زنجيره ای از ساعات را در دايره ای پيرامون خود دارد، توالی سال ها، نظم پيکره های آسمانی.» و «چنان احساس و درک دوری از هستی داشتم که فقط می تواند در اعماق ذهن حيوانات نهفته باشد.»
جيمز جويس: «من خدمتگزار چيزی نخواهم بود که به آن ايمانی ندارم، خواه خانه ام، سرزمين پدری ام، يا کليسا باشد، و می کوشم تا باورهای خود را در شيوه هايی از زندگی و هنر بيان کنم که در حد توانم آزادانه و همه شمول خواهد بود، و برای دفاع از خود فقط حربه هايی را به کار می برم که برای خود مجاز می دانم؛ سکوت، تبعيد، و هوشمندی.» و «راز زيباشناسی همچون راز آفرينش مادی بايد کشف شود. هنرمند مثل پروردگار خلقت در درون يا در ورا يا فراتر از اثر خود باقی می ماند، موجودی نامريی که از درون هستی پالايش يافته و به در آمده است، فردی بی اعتنا که ناخن های خود را تميز می کند.»
تی. اس. اليوت: «بگذار برويم من و تو/ آنگاه که غروب سر بر بالين آسمان می گذارد/ به سان بيماری که مدهوش روی ميز به خواب می رود.»
لوئيجی پيراندللو: «آيا ما خود را در واقعيت ناب و حقيقی می بينيم، آن چنان که هستيم؟ يا آن طور می بينيم که دل مان می خواهد باشيم؟» و «درون هر يک از ما فردی ديگر نهفته که اغلب با فرد بيرونی در تضاد است. هيچ چيز حقيقی نيست. دريا، کوه، صخره، و علف، همه حقيقی اند. اما انسان همواره، ناخواسته و ناآگاه، نقابی بر چهره دارد... او آنقدر نقش های گوناگون برای خود می آفريند و می سازد که مجبور است آن ها را باور کند.»
ويرجينيا وولف: «در دسامبر 1910 يا همين حدود شخصيت انسان دگرگون شد.» و «زندگی يک رشته لامپ هايی نيست که به ترتيب رديف شده باشند، بلکه پرتوی نورانی است، پوششی نيمه شفاف که ما را از زمان شروع ضمير ناخودآگاه تا پايان در خود گرفته است.»
فرانتس کافکا: «کسی بايد درباره ی ژوزف. ک. دروغ گفته باشد زيرا بدون آن که خطايی از او سر بزند، او را در يک صبح فرحبخش دستگير کردند.» و «اين وظيفه ی من بود.» و «نوشتن پاداشی شيرين و شگفت انگيز است. اما پاداش چه چيز؟ ديشب پاسخ با وضوحی چون درس اسم مفعول برای بچه ها به سراغم آمد. نوشتن، پاداش خدمت به شيطان است.» و «من نماينده ی عناصر منفی عصر خود هستم.» و (اين فصل کتاب شاهکار است.)
ازرا پاوند: «هنرمندان اعضای حساس نژاد خود هستند. هرچند گروهی ساده پسند هرگز نمی آموزند که به هنرمندان بزرگ خود اعتماد کنند.»
فردريش نيچه: (از زبان زرتشت خودمان) آن کس که در پی آفرينش خير و شر است، بايد ابتدا ويرانگر باشد و ارزش ها را نابود کند.»
گوستاو فون آشنباخ: «هنرمند به دانش خطر آفرين نيازمند است، در او نيروی خلاقی هست که او را وا می دارد تا شيوه های شهروند معقول و شايسته را رها کند و از حد بگذرد.» و «...شهرت افتخارآميز چيزی جز مطايبه نيست.»
جورج اشتاينر: «دلايل خوبی وجود دارد که چرا بخشی عمده از هنر مدرن ما را نويسندگان "بی وطن" آفريده اند، نويسندگانی که از فرهنگ ملی خود، سنت، و زبان مادری خود بريده بودند، و چرا واژه ی "مدرن" تا اين حد با بی ريشگی و سردرگمی سروکار دارد... و چرا هنری که به همان اندازه ما را به تحسين وامی دارد، عميقا پريشان مان می کند.»
مالکوم برادبری: «به حق بايد بخش وسيعی از مدرنيسم را هنر شهری ناميد.» و «طنز قضيه اينجاست که روح هنر مدرن در دوران پس از جنگ واقعيت يافت، چيزی که در سال های پيش از جنگ رخ نداده بود.» و (هزار مسئله ی عميق، دقيق، و نو)
ساموئل بکت: «کسی که حافظه ای خوب دارد هيچ چيز را به خاطر نمی آورد، چرا که هرگز چيزی را فراموش نمی کند.»
آلبرکامو: «جدايی بين آدمی و زندگی، بازيگر و صحنه، به واقع احساس پوچی را بنيان می نهد.»