April 26, 2004

"سال بلوا" در فستيوال "نزديک دوردست"

چند روزی شايد نتوانم چيزی بنويسم. سه شنبه در فستيوال "نزديک دوردست" قسمت هايی از رمان "سال بلوا" را می خوانم. همين چند ماه پيش خانم آنه ليزه قهرمان ترجمه اش را تمام کرد و آن را به انتشارات سورکامپ تحويل داد. حدود دو سال روی ترجمه اش کار کرد. مسئول ادبيات خانه ی فرهنگ های جهان خيلی خوشش آمده بود، می گفت محشر است. من البته اين کتابم را از بقيه ی کارهام بيشتر دوست دارم. و خب در حد يک خواننده حالا می توانم فقط يک نظر داشته باشم. اولين قرائت اين رمان به فارسی و آلمانی ماه پيش به دعوت مؤسسه ی آسيا و آفريقای شهر گراتس اتريش انجام گرفت که خيلی خوش گذشت.
اين هفته برای من هفته ی عجيبی است. پنجشبه بايد بروم به يک دهکده ی هنری که از همه ی قاره ها و کشورها يکی دو مهمان هنرمند مدتی در آنجا زندگی خواهند کرد و به آفرينش هنری خواهند پرداخت؛ از استراليا، امريکا، اروپا، آسيا، آفريقا، آلمان، چين و ژاين، روسيه، اسراييل، کشورهای عربی و چند جای ديگر. من بايد مقاله ای درباره ی آن دهکده ی هنری بنويسم تا در کتابی که منتشر می شود، بيايد. چهارمين فستيوال بين المللی ادبی برلين هم چند ماه ديگر با بيش از پنجاه نويسنده از سراسر جهان آغاز می شود. پارسال در آن شرکت داشتم، اما امسال نمی دانم. فقط می دانم که از چند روز ديگر فضای شهر برلين با تبليغاتش رنگ تازه ای می گيرد. امسال از بسياری از نويسندگان خواسته اند تا يک جمله درباره ی اروپا بنويسند تا در شيلدها و ديوارهای تبليغاتی شهر قرار گيرد. جمله ای که نگرانی ها، هراس ها، و اميدهای يک نويسنده را درباره ی آينده ی اروپا بازگو کند. من نوشم: "می خوابم و بيدار می شوم؛ اروپا در رؤيا می رقصد، ولی در بيداری راه می رود."
"Ich schlafe und ich erwache; im Traum tanzt Europa,
beim Erwachen geht es seinen Gang."
از امروز (دوشنبه) مهمان هم خواهم داشت؛ فرشته ساری و مرجان شيرمحمدی ساعت هشت و نيم می رسند، فرشته را چهار سالی است که نديده ام. روز سه شنبه او رمان "پريسا" را می خواند. شهرنوش پارسی پور و رضا قاسمی هم بعد از ظهر به برلين می رسند. شهرنوش را ده سال است که نديده ام. قرار است يکشنبه دوم ماه مه رمان "عقل آبی" اش را بخواند، رضا قاسمی هم "ارکستر شبانه ی چوبها" را. فردا هم حميد ياوری می رسد که با رمان "شهر بازی" در اين فستيوال حضور می يابد، و مرجان شيرمحمدی با "کاوان سرا". امروز تازه از راه رسيده اند و حتما در هتل شان استراحت خواهند کرد، ولی از فردا ديدارها شروع می شود.
در فستيوال "نزديک دوردست" سه زن شرکت دارند، و سه مرد. سه نفر از ايران، سه نفر از تبعيد. اين البته همه ی ادبيات مدرن معاصر نيست، اما انتخابی است از خانه ی فرهنگ های جهان در برلين.
خانه ی فرهنگ های جهان هر سال هنرمندان يک کشور را دعوت می کند تا به جامعه ی خودش بشناساند. امسال سال ايران است، پارسال سال هند بود. اينها دارند ادبيات، موزيک، تئاتر، معماری، سينما و ديگر هنرهای کشورهای مختلف را به نمايش و معرض مردم شان قرار می دهند. تا کنون ميزبان حدود دويست هنرمند ايرانی بوده اند. بر اساس سياست های فرهنگی خودشان هم عمل می کنند، بنابراين حرف امريکايی ها و آفريقايی ها را مثلا نمی خوانند، کار خودشان را می کنند.
ما هم در طول اين هفته که بخشی از ادبيات ايران معرفی می شود کار خودمان را می کنيم. شبی را هم همگی در خانه ی هدايت جمع خواهيم شد. کيانوش فريد و جمشيد برزگر هم از وين می آيند، سوزان باغستانی هم از فرانکفورت. بر و بچه های ديگر هم هستند. زندگی با ادبيات و هنر لطف ديگری دارد. شايد هم هنر به زندگی لطف دارد!

@ April 26, 2004 1:53 AM
Comments

سلام به همه سنگسر علي رضا قهوري برگزيده جشنواره خارزمي

Posted by: سنگسری اشکان at August 6, 2004 2:04 AM

سلام.من از خوانندگان پرو پا قرص وبلاگ شما هستم اميدوارم هميشه سربلند باشيد.

Posted by: ندا رادمهر at July 18, 2004 4:33 PM

سلام
اقاي معروفي عزيز
من از شهري محصور بين كوههاي صبور و نجيب كه هنوز هم سال بلوايش
تمام نشده از سنگسر روي ماهتان را از دور ميبوسم
سال بلوا ,سنفوني مردگان,بيكر فرهاد,و....از اثارتان را خوانده ام و ازسبك
قوي وديد بسيار بديع شما لذت بردم
ايا نوشته جديدي در دست چاب داريد؟
در ضمن خياطي اورانوس كه در سال بلوا ازان نام برده ايد متعلق به پدرم
بوده است
به اميد ديدار (خدا تده قوت هاديه
ارشام و فرزانه مرضي سنگسر

Posted by: arsham marza at July 7, 2004 4:13 PM

درود بر شما
منهم عاشق كتاب سال بلوا هستم .چندين و چند بار آن خوانده ام.. نه بهتر بگم تك تك كلماتش را بليده ام. اي كاش ما هم مي توانستيم خواندن اين رمان زيبا را از خود شما مي شنيديم . از اينكه فرصتي به دوستدارنتان داديد تا شما را در وبلاگتان ملاقات كنند ممنون. پاينده و برقرار باشيد.

Posted by: mozhgan at June 10, 2004 3:49 PM

سلام.مي دونم احتمالا شما هم مانند بيشتر نويسنده ها دوست داريد تحليل
نوشته هاتون را به عهده مخاطب بگذاريد اما ميشه لطف كنيد يك تحليل كوتاه از "سال بلوا" بنويسيد؟ من مشتاقم مفهوم بهضي قسمتهاي داستان را بهتر بفهمم.ممنون

Posted by: Parvaaz at June 6, 2004 9:56 AM

استاد كرامي با اجازه شما يك قسمت از مطلب يك كتابنون رو با ذكر ماخذ در بلاگم نوشته ام.

Posted by: مجید at May 1, 2004 4:55 PM

مجله شعر را بخوانيد

Posted by: sher at May 1, 2004 3:16 AM

اول ماه مي روز جهاني كارگر بر كارگران و زحمتكشان جهان خجسته باد. محمود دهقاني

Posted by: MAHMOUD DEHGANI at April 30, 2004 7:14 AM

سلام رفیق /زن جنس حرام در ایران ... / یه سر به من بزن.

Posted by: نیما at April 29, 2004 10:15 PM

salam, chand ruzeh chizi na neweshti? ba ba yek kam ham be weblaget beres. barat meil zadam!!!! gawab bedeh. be salam wa kalam bego ba ba benewis aks nazar
az por chuneh

Posted by: basi at April 29, 2004 3:20 PM

سلام بر عباس عزيز!
از دور مثل هميشه روي ماهت را مي بوسم.اميدوارم هميشه سربلند باشي
من الان عازم استراليا هستم.درست از اول اكتبر ترا نديده ام اما از آخر اكتبر صدايت را نشنيده ام.
اما هميشه مطالبت را مي خوانم.هم تو هم سيبستان و تازگي هم آشوري،گاه از دور فقط با يك قطره اشك به همه شما ها مي افتم!
سرنوشتم اندكي تغيير كرد اما شش ماه بيشتر طول نكشيد .دوباره سر پا ايستادم،با عشق ،بااميد!
شايد تا مدتي ديگر يك شب بيايم تا هم ببوسمت هم كتاب هاي مزاحمم را از انبارت بيرون ببرم.
كمي آرام شده ام،آن بحران ها گذشت!
راستي عكست در كتاب من خيلي خوشگل شده!
ترا روبروي عكس يك كسي گذاشته ام كه ببيني ،كله ام را مي كني!
يعني " يك جوري مي شي!" البته دليل نمي شه،ها!!
قربانت،
از دور دستت را مي بوسم
و خواستي برايم ميل بزن!

Posted by: دوست دار عاشق! at April 29, 2004 11:11 AM

سلام . خوشحالم كه به وبلاگ شما آمدم . من برعكس خيلي ها صادق هدايت را نهيليست نميدانم . من به عنوان يك واقعگرا براي ايشان ارزش قائلم . زيرا به اعتقاد من بهترين چيز واقعيت و پذيرش بي چون و چراي آن است . نوشته بوف كورش را خواندم و بيوگرافي مختصري از او را ميدانم . صميمانه خواهش ميكنم چنانچه اطلاعات بيشتري از آنچه در نوشته ها و اجتماع از ايشان جلوه داده اند . ميدانيد برايم بنويسيد و يا منبع مطالعه اي را به من معرفي نماييد . به قول هدايت : ميترسم بميرم اما هنوز خود را نشناخته باشم . موفق باشيد و بازهم ممنون

Posted by: Nazi at April 29, 2004 5:57 AM

سلام ....من به روز شدم ....سر بزن ...منتظرم ....

Posted by: علي ثابت قدم at April 28, 2004 6:26 PM

مصطفا قوانلو قاجار در روزنامه ي شرق يادداشتي نوشته كه بخش اعظم آن نقل قول از شماست. من به نوبه ي خود، دلاوري اش را تحسين كردم.

Posted by: Fetross at April 28, 2004 2:28 PM

واي من چرا نمي دونستم عباس معروفي اينجا مي نويسه؟
خيلي دمتون گرم. من كه "سال بلوا" نخوندم ولي تا اينجا "سمفوني مردگان" رو از همه بيشتر دوست مي داشتم.

راستي شما خبر دارين كه BBC براي صادق هدايت بزرگداشت گرفته بود؟ و خبر دارين كه چه گندي بالا آوردن؟
:
1-سالهاي جواني هدايت (اين رو گوش بدين!)
2-كافه نشيني صادق هدايت!
3-نقش زن در زندگي صادق هدايت(كولاكه!)
.
.
.

واقعا مجبورن بزرگداشت بگيرن؟

Posted by: شازده کوچولو at April 28, 2004 10:57 AM

سلام.من از خوانندگان پرو پا قرص وبلاگ شما هستم.تازگيها خودم هم يه وبلاگ درست کردم و توي اون غزلهامو ميزارم.لطف کرده اید اگه به من لينک بدهيد. این حد اقل انتظار یک جوان از بزرگان ادبیات فارسی است.ممنون

Posted by: آب بابا at April 28, 2004 1:02 AM

سلام
خوب باشي ما هم خوبيم. اين بار نوشته ات حسابي بوي اميد واري مي داد. اي كاش هميشه از اين جمعها باشد و شما خوب و سر حال باشي و از ان نوشته هاي نا اميد ي هم دست برداري.

رضا علامه زاده هميشه سرحال مي نويسد.

موفق باشي. نشست هم بكام باشد.

Posted by: ايران امروز at April 27, 2004 11:32 PM

سلام . جاي همه دوستداران خالي. راستي معروفي عزيز ادم بايد معرفت داشته باشد.

Posted by: مظاهرشهامت at April 27, 2004 11:05 PM

گوشه هاي ناشناخته وجود

Posted by: Toranj at April 27, 2004 12:48 PM

من الان در خانه هدايت هستم. جايی دل انگيز که حضور صميمی عباس، دل انگيزترش کرده است. تازه از راه رسيده ايم و هنوز کمی از پکری سفر و يک واقعه دزدی با من است که البته خيلی زود به بهانه ای برای خنديدن و تفريح بدل شده.
اما از من به شما نصيحت، به برلين سفر نکنيد، خاصه با قطار شب از وين و کيفی در کتی آويزان با 710 يورو پول نقد زبان بسته که 10 يورويش هم عيدی جعفر ، دوست عزيزم در وين، که دو سه هفته پيش در سفری به پاريس داده بود. حالا آنکه پول را برده، با پول خوش است و ما با خيال کارهايی که می شد با آن در برلين کرد.

اما در برلين که باشی و در خانه هدايت و عباس ليوانی چايی کنار دستت بگذارد، ديگر يادت می رود که در قطار شب چه شد و خوابت چگونه بود و در کيفت چه بود و می دانی برلين با عباس معروفی همان برلين است که خيال کرده بودی.
پس چيزی عوض نشده، فقط بايد صبر کنم تا به وين برگردم و جعفر را ببينم و عيدی ام را دوباره بگيرم.

Posted by: جمشيد برزگر at April 27, 2004 11:47 AM

كار دشواري نيست
شمع را روشن كن
سايه بايد باشد تا بگويم هستم
شمع را روشن كن


تمام شد تمام شد
تمام هستيم به زير خاك
ستاره ام در آسمان شهاب شد
چه بي ثمر چه بي رمق
لحظه لحظه هاي زندگي
بسان عقربه درون ساعتي به پيش مي روند
پر شتاب و پر سكون
چه پر كنايه است ثانيه به پيش عمر ما
و فيلسوف خواهد اين چنين كنايه ها شنيدن از زمان
ولي چه سود ما كه فيل عقل خود به سوفيان سفسته فروختيم
و دوختيم و دوختيم
دو چشم را از اين كنايه هاي پر شرر
و دوختيم و دوختيم
دوچشم خود به زندگي به روزمرگي ناتمام
كه عاقبت به دست هاي سرد من تباه مي شود
و عكس صورتم درون مرگ قاب مي شود
تمام شد تمام زندگي من تباه شد
و عمر من چو شمع روشمي قطره قطره آب شد
آب شد كه پر شود
گور كوچكي ز ذره هاي عمر من
كه در تمام زندگي به دست ها ي سرد من تباه شد

و حال من مرده ام
مرگ را درون جسم خود كشيده ام
وبوي خام خاك مي دهم
بوي روز آفرينش زمين

Posted by: mohammad at April 26, 2004 3:45 PM

خیلی خوش حالم که اتفاق های خوب را در پیش رو دارید. نمایندگان خوبی از ایران .. خوش بگذره. پیروز و سربلند باشید

Posted by: زمینی at April 26, 2004 9:48 AM

كاش پيام همت كنه و به دور افتاده هايي هم مثل من لطف و گزارش تصويري (با تاكيد) و لحظه به لحظه ي اين حادثه را يه جايي چاپ... (حذف فعل به قرينه ي خجالت)

Posted by: Fetross at April 26, 2004 3:13 AM