February 11, 2004

اسماعيل و اتوبوسي به نام هوس

مامان ديروز تلفن زد که حال و احوالم را بپرسد. مدتي بود احساس مي کردم خبري را از من پنهان مي کند. پاپي اش شدم، از اين راه، از راه ديگر، ديگه چه خبر؟ و عاقبت خبر را گفت: اسماعيل هم مرد.
ساکت شدم، صدا توي سينه ام حبس شد. اسماعيل من مرد. و مامان ادامه داد: تصادف کرد، مغزش ولو شده بود، بردند چاشم دفنش کردند. امروز چهلمش بود...
از معدود آدم هايي که مدام خوابش را مي ديدم. تمام کودکي و نوجواني ام با او گره مي خورد. اولين بار او مرا به سينما برد، و فضايي ايجاد کرد که پدرم دو ساعت غيبتم را نفهمد. و آن شب تب کردم از اين پديده ي هيولايي. آخر ما تلويزيون نداشتيم، راديو هم نداشتيم، و پنهاني در تاريکي سينما محو داستان فيلم شدن و آن کوبش نابهنگام قلب که اگر کسي مرا ببيند و به پدرم بگويد چکار کنم؟ يک بار اسماعيل به سراغم آمد و برام ساندويچ کالباس و کانادا آورد. من ترسيده بودم. گفت از هيچ چيزي نترس، همه چيز رديف است. و چه کيفي داشت آن ساندويچ و کانادا. و بعد آمد دنبالم و با هم شيشه هاي بزرگ مغازه ي پدرم را شستيم و شب که به خانه رفتم گر گرفته بودم و تا صبح در تب داستان "اتوبوسي به نام هوس" سوختم. براي آن زني که به تيمارستان منتقل مي شد، براي آن آباژورش، براي تنهايي اش...
مدتي بعد بازيهاي جام آسيا بود و بازي فينال ايران و اسرائيل، و آن گل زيباي پرويز قليچ خاني. اسماعيل مرا به قهوه خانه اي برد و به جاي پنج زار، يک تومان داد که کسي از جايم بلندم نکند، روبروي آن تلويزيون سياه و سفيد باشم، آقاي قهوه چي علاوه بر اينکه کانادا و چس فيل برام مي آورد، يادش هم باشد که بابام نفهمد: شتر ديدي، نديدي.
اولين بار توسط اسماعيل با مقوله زن آشنا شدم، چي بايد گفت، چي شنيد، چه جوري بي محلي کني تا بهت توجه کنند، چه جور لباسي بپوشي، چه جور نگاه کني، و بعد کي به وصال مي رسي. رد خور نداشت. همه چيز را جوري رديف مي کرد که آب از آب تکان نخورد. پانزده ساله بودم که سوار ماشين قرمز فيات 128 فروزان شدم تا اجاق گازي را که از مغازه ي پدرم خريده بود وصل کنم. دم ماشين، اسماعيل چشمکي بهش زد: "بهش برس. اين باسي ما خجالتيه". و بعد صحنه هايي از آن ماجرا در سمفوني مردگان عينا آمد.
چشم هاي پف آلودي داشت، با سبيل باريک آنکادر شده، شلوار جين لوله تفنگي و بلوزي يقه گرد؛ هميشه، هميشه. توي ميدان فوزيه همه شاه اسماعيل صفوي صداش مي کردند، و بعدها صفوي ماند روش. من هم شاه عباس بودم، او باسي صدام مي کرد و من هم او را اسی. براي اولين بار با هم رفتيم شهرنو را تماشا کرديم. براي اولين بار مرا به دانسينگ برد. و شبي با آن چندتا زن که به خاطر او مهماني ترتيب داده بودند، زد به شانه ام و گفت: "شاه عباس کبير." و آنها هلهله کردند.
راه وچاه زندگي را اسماعيل به من ياد مي داد. اولين بار با پشت گرمي او وارد يک دعواي محلي شدم و در يک ماجراي روکم کني توانستم سرم را بالا بگيرم. مقتضاي سنم بود. و چيزهايي که خانواده ام از من دريغ مي داشت، اسماعيل برام فراهم مي کرد. و با او بود که احساس مي کردم دارم مرد مي شوم. آدمي که هزارتا خاطرخواه داشت، و در لوطي گري يگانه بود، درويش بود، و همو بود که مرا به قهوه خانه اي در خيابان شهرستاني مي برد تا پاي نقالي مرشد، شاهنامه گوش کنم، و خودش شاهنامه را خوب مي دانست. داستان برزو و گيو و بهرام و اسفنديار و شغاد و بقيه. داستان مولا علي که شبي مهمان عمر بود و عمر که شنيده بود علي نماز صبحي را بي غسل جنابت نمي خواند، پس از شام او را به پشت بام فرستاد تا بخوابد و نردبان را برداشت. سحرگاه علي صدا زد اي عمر نربان را بياور که بايد غسل کنم. گفت با کي بوده اي مگر؟ علي گفت خواهرت نيمه شب آمد سراغم.
سوادش در حد ابتدايي بود، اما بسيار چيزها مي دانست که کمتر کسي مي دانست. ادب پهلواني را ياد گرفته بود و مدام برام تعريف مي کرد. روز عاشورا باهم مي رفتيم بازار، در يک تکيه ي قديمي جا مي گرفتيم، قيمه ي امام حسين مي خورديم و تعزيه تماشا مي کرديم. اما اهل سينه زدن و زنجير زدن نبود. زرنگ هاي محله ها براش احترام قايل بودند، و پاسبا ن ها براش کلاه از سر بر مي داشتند.
يکبار پرستاري از بيمارستان جرجاني که گاه و بيگاه خريدي از ما مي کرد آمد توي مغازه و با شرمندگي به زيپ شلوارش اشاره کرد که در رفته بود. شلواري چسبان تنش بود و زيپ مثل تن ماهي هلالي شده بود. گفت: آقا اسی، حالا من چه جوري بروم؟ اسماعيل گفت: غصه نخور. باسي بلدي زيپ درست کني يا خودم بروم؟ گفتم خودت برو، کار من نيست. دو ساعتي باهم در انبار مغازه بودند و من مواظب همه چيز بودم.
يکبار جواني آمده بوده جلو مغازه پدرم ليوان بلور حراج کرده بود. دهنش کف مي کرد از بس مي گفت: شيش تا يه تومن. و ته ليوان را به آجر مي کوبيد و يکريز داد مي زد. اسماعيل شرش را کند و ما از آن صداي تکراري "شيش تا يه تومن" راحت شديم. او کسي نبود جز هادي غفاري، که بد دهن و لات بود. اما بزن بزن عجيبي شد آن روز. عجيب و خونالود.
يکبار به زادگاهش، چاشم رفتم، و پدرش پذيرايي شاياني از من کرد. آن سال من ده ساله بودم و اسماعيل نامه اي به پدرش نوشته بود و هديه اي هم به وسيله ي من فرستاده بود. همان روز وقتي از کوه زرنگيس بالا مي رفتيم داشتم به پدر اسماعيل فکر مي کردم و هنوز آن خوشحالي اش در ذهنم هست. پرسيد: اسماعيل پدرسگ ياد من هم بود؟
اسي ياد من بود، من در ياد اسي بودم، هميشه. پارسال تلفني باهاش حرف زدم، نتوانست تا آخر ادامه دهد. زد زير گريه. داستان "عدل پدر و پسر" را دوست داشت و بارها براش خوانده بودم. چشم هاش برق مي زد و مي خنديد. و حالا...
مامان مي گفت: باسي، الو... الو، چرا حرف نمي زني؟
صدا در سينه ام حبس شده بود. از کوه زرنگيس بالا مي رفتم تا سالها بعد بنويسم "نام تمام مردگان يحياست". با اسماعيل از فخري بنويسم، از مرشد کامياب، از فروزان که آرايشگاه مجهزي در خيابان فرح داشت، از دوره زندگي تنهايي ام بعد از سربازي که ديگر به خانه ي پدري بازنگشتم و اسماعيل به من نيروي مثبت مي داد تا استقلال شخصي ام را بشناسم، از يک ليوان بلند پر از دانه هاي انگور که صبح ناشتا به دستم مي داد و مي گفت: رستم هر روز صبح انگور مي خورد. از شوخ طبعي هاش، از آنهمه داستان که بي شناختن او نمي توانستم نوشت، آه خداي من! من نمي توانم مردگان را فله اي حساب کنم. يکي يکي به مردگانم حس و حضور مي دهم. اسماعيل پاکدامن!
حاضر. باسي بيا با هم برويم توي اين گاراژ يک چايي پيش مسيو آبرام بزنيم. باسي بيا با هم برويم توي کار اين دوتا، بزرگه با من، کوچکه با تو. دوچرخه سواري را ياد بگير...
مامان گفت: باسي، کجايي مامان؟ چرا جواب نمي دهي؟
گفتم: مدت ها بود مي خواستم رمانش کنم. حالا وقتش است. به زودي مي نويسمش.

@ February 11, 2004 11:37 PM
Comments

سلام آقاي معروفي من از مشتركين قديم گردون چاپ شده در ايران مي باشم .دوست دارم با شما تماس داشته و اگر ممكن باشد شماره هاي گردون آلمان را داشته باشم . چون شماره تماس شما را نداشتم شماره من 00985712238084 مي باشد .اگر مقدور است تماس گرفته و شماره خود را بدهيد و از چگونگي ارسال مجله ها من را با خبر كنيد . خدا حافظ

Posted by: حسن مهدوی منش at September 7, 2004 4:57 PM

با سلام

آقاي معروفي اگر از گل آقا هم خاطرات داري حتما بنويس

با تشكر

Posted by: امير at May 1, 2004 2:10 PM

با سلام

آقاي معروفي اگر از گل آقا هم خاطراطي داري حتما بنويس

با تشكر

Posted by: امير at May 1, 2004 2:08 PM

اقای معروفی......معلوم شد یادداشتهای (قرنغاز و همسرش لیزغازو) و اقمد در باره میرزا حسن رئیس یک واقعیت بود ........ که زود از طرف شما سانسور شد....... آقای طرفدار قلم شما که در تهران به حرمت قلم جشنواره قلم!!! بر پا میکردی .... چرا ؟ چرا؟
........آیا به مذاقت خوش نیامد که زود آن دو کامنت را بر داشتی؟؟؟؟؟! شما هم که در سانسور مثل اینها ید طولایی داری.
عجب!!!

Posted by: سنگسری at April 16, 2004 8:53 PM

سلام عباس جون

Posted by: jalalian at April 2, 2004 2:19 AM

اسی هست، من و تو نیستیم..............ما جا موندیم....

بی تیمم شب ،نماز سحر گه را چه حاصل؟

Posted by: shabnam-R at March 7, 2004 8:15 AM

سلام استاد معروفي
همين امروز صبح با سايت شما آشنا شدم.
كلي حرف و قصه و داستان براي تعريف كردن و راهنمايي گرفتن از شما دارم.
ولي دلم راضي نمي شود كه به عنوان يك شيعه مخلص اين را نگويم كه_ بياييد با هم كيشانمان مهربانتر باشيم_
به اميد ديدارتان در سرزمين سرفرازمان

Posted by: abbas at February 25, 2004 6:38 AM

سلام جناب معروفي بزرگوار . نوشته ي زيبايي بود . والا آدم مي ماند چه بگويد. من را سرافراز كنيد و به وبلاگ ام سر بزنيد. به اميد ديدار در ايران آزاد.

Posted by: shahram Adilipoor at February 23, 2004 11:09 PM

Abbas Jan salam
Behet tasliyat migam. Arezoyeh didan dobare shoma ro daram.

Ezat Ziyad,
Ali

Posted by: silta12 at February 17, 2004 9:45 PM

هراس من باری همه از مردن در سرزمینیست

که مزد گورکن از ازادی ادمی افزون باشد

کاش اسی ها در این نوع سرزمین ما را ترک نمی کردند

Posted by: SHAGHAYEGH at February 17, 2004 5:02 PM

سلام آقاي معروفي عزيز...سايت جديدتان را امروز با معرفي آقاي شكراللهي ديدم...كار قابل توجهي از آب در آمده است ...اما آنچه كه در اين ميان نظرم را جلب كرد توضيحي بود كه در بخش گفتگوها نوشته بوديد . نمي دانم آنچه شما ازآن به عنوان گفتگو سيد رضا شكراللهي با عباس معروفي نام برده ايد همان گفتگويي است كه من از طرف روزنامه شرق و با همراهي آقاي شكراللهي با شما انجام دادم يا خير . اگر آن نيست كه هيچ . اما در غير اين صورت فكر مي كنم لااقل بايستي حقوق معنوي روزنامه شرق و من به عنوان همكار اين روزنامه رعايت مي گرديد . شما نظري غير از اين داريد ؟

Posted by: پدرام رضايي زاده at February 15, 2004 7:19 AM

عباس عزيزم. بی‌درنگ بنويسم اين دلکش‌ترين نوشته‌ای بود که از تو در اين وب‌لاگ خوانده‌ام. اسماعيل را شبی برای من و ماه‌منير گفته بودی، يادت هست؟ همان‌جا که از زن پرسيدمت و از عشق؟ روی مبل اتاق مطالعه نشسته بودی، صورتت به طرف من بود، اما نگاهت به قفسه‌های کتاب دوخته شده بود؛ می‌خواست از لابه‌لای آن کتاب‌های ساکت خطوط گذشته‌ای را بکاود که به شيرينی هنوز جريان دارد. آن جام زدن‌ها و جامه‌دريدن‌ها را که می‌گفتی چشم‌هات برق می‌زد و من در چشم‌هات جام می‌زدم. نمی‌دانم چرا اين داستان اين‌قدر در من اثر گذاشت. از بس طنين جادو داشت هنوز نمی‌دانم کجاش راست است و کجاش تخيل توست. به هر حال تو يک رمان‌نويسی و رمان‌نويس‌ها اگر راست هم بگويند راست راست نمی‌گويند. اما همه دروغ‌هاشان باورکردنی است.
از مرگ اسماعيل عميقاً متأسف شدم. اما يک چيزی در درونم هست که حس مرگ او را در من با حس مرگ ديگران متفاوت می‌کند. اين اسماعيل در هر بيداری غريزه، در هر صدای به هم خوردن جام، در هر قدکشيدن زنی در برابر آدم زنده است، حتا اگر تو در برلين باشی و او نباشد، در اين جهان نباشد. اما هست، با نوشتن تو زندگی می‌کند، از کجا معلوم؟ شايد اگر اسماعيل نبود تو هرگز رمان‌نويس نمی‌شدی. مگر می‌شود کسی بدون گناه کردن رمان‌نويس شود؟ پرهيزکاران هنرمند نمی‌شوند.

Posted by: مسيحا at February 15, 2004 4:35 AM

سلام دوست خوب . خسته نباشي

Posted by: asgharnazemi at February 15, 2004 12:19 AM

سلام آقاي معروفي
من نيز متاسف شدم .
براستي كه در اين ملك تنها سمفوني مرگ گويا مي نوازد .راستي استاد ، من نيز مي خواهم از سمفوني مردگان مطلبي را بنگارم و اميد بر آن دارم كه شما نيز مرا در اين امر ياري نماييد .نمي دانم اگر نامه اي به شما نگارم آيا فرصتي از براي مطالعه آن داريد يانه .؟
من در مطلب جديدم از سمفوني كهن ديار نوشته ام باشعري از بامداد هميشه تابناك ميهن و كنون مي خواهم از سمفوني كهن ديار نگارم.آري اين سمفوني همان سمفوني مرگ است كه عاشقان در طول و عرض آن قرار دارند و يوسفها بي فكر و انديشه تا مرگ دور از آواي آن و شايد هنگام مرگ نيز تا حد مرگ مي خورند.
راستي سوالي كه داشتم دليلي از شما را براي كارخانه پنكه سازي و آينكه آيا استاد دليخون شخصي حقيقي بوده است.
اگر بر من اين محبت را روا داريد خيلي خوشحال مي شوم.

Posted by: آينده at February 14, 2004 9:26 PM

motarserim, motntasere"romane"esmail,"makhsusan " romane tamaman makhsus",ba aresuye moafaghiyat.

Posted by: akram mohammadi at February 14, 2004 9:55 AM

انگار مي دانستيد چه در انتظار است، آن روز كه سمفوني اش را نوشتيد يا در بلوا ...
چه خوش اقبال بوديد كه او را داشتيد در روزي كه بايد، و امروز به نزديكي يادش داريد.
در غم شريكيم. كه روز دگر براي آن دگر است. ياران را چه شد ؟

Posted by: H.A. at February 13, 2004 11:43 PM

خوش به حالت که اسی داشتی و خوش به حالش که باسی داشت.یادش گرامی و روحش شاد.

Posted by: مجید at February 13, 2004 12:06 PM

باسي جان سرت سلامت
اسي تو نه اولين است و نه اخرين . خودم كه هر روز با صدقه و صلوات مامان فاصله 15 كيلومتري سنگسر و سمنان را مي رم و برمي گردم.نه يكي نه دو تا در سال بالغ بر بيست و پنج هزار نفر (اگر نصفشونو به جمعيت سنگسر اضافه مي كردند شهرستان بود الان) هر سال يه فاجعه به اندازه فاجعه بم و دريغ و درد كه كسي حرفي نمي زند.هيچ كمك بين المللي در اين خصوص نمي شود.كمتر روزي را به ياد دارم كه صحنه اي از تصادف را نبينم.اينجا جان آدميان چه مفت به تاراج مي رود.جان چه ارزشي دارد منافع ملي مهم است و سود سرشار به جيب شركتهاي انچناني روانه شدن.بگذريم تا چه پيش آيد باز

Posted by: kiyanoosh at February 13, 2004 11:54 AM

سلام باسی جان
خاطره تو چه آشنا بود برای من!
تو هم اسی داشتی و من نمیدانستم؟
همان خاطره ها همان یادها همان عشقها
اما در زمانی که مال من بود و
در جایی که آن هم مال من بود.
ولی اسی همانی که مال تو بود در یادگارهای من وتو یکی بود.
اسی من هم دیگر نیست و من هم اشک ریختم.

Posted by: امیر at February 13, 2004 11:29 AM

عباس خان سلام دست مريزاد،نوشتهايت سحراميزندوالبته تلخ چون واقعيتهاي جامعه ماست،امامن بيشترلذت ميبرم تا رنج شايدبه اين خاطره كه اينجاغم فراوانه ،تويك كتاب خوندم(ازادي فقدان مطلق نگراني درباره خويشتن است) شاد باشي وبنويس

Posted by: mohammad at February 13, 2004 5:50 AM

از مرگ هم كه مي نويسي خواندنيست ،انگار من هم اسي را مي شناسم

Posted by: Toranj at February 12, 2004 6:30 PM

ba salam
che khobe ke mitavani ba khaterat khosh ou ra hamishe zende bebini. ou namorde ast va hargez nakhahad mord chera ke shoma ra ba mehrabanihajash be galbe khod pajvand zade
pajedar bashid

Posted by: homeira at February 12, 2004 10:13 AM

سلام.

نویسنده باشی یا که دوستت نویسنده باشد نمیمیری.

" نویسندگان نمی میرند".

بادرود.

Posted by: جواد-ق at February 12, 2004 9:18 AM

خاطرات ديوارند و مرگ آوار ديوار خاطرات .
محمود دهقاني

Posted by: Mahmoud Dehgani at February 12, 2004 1:25 AM

سلام

خبر مرگ اسماعیل را که دیدم نفس تو سینم حبس شد دلم یهو ریخت آخه دیشب مهمان پدرم تو شمال بودن با خانوم و پسر های گلشان با هم کلی حرف زدیم آقا اسماعیل سلام مخصوص برای شما هم داشت بگذریم خلاصه با خواندن ادامه ی مطلب شما تازه فهمیدم که این اسماعیل آن اسماعیل نیست خیالم راحت شد .

Posted by: سعید at February 12, 2004 1:07 AM