July 18, 2003

با استعفا مخالفم

من با استعفا شدیداً مخالفم. آقایان سروش و کدیور چند فاز عقب اند. آنها می خواهند خاتمی را نجات دهند و به شکلی مبرایش کنند ولی او غرق شده است. او باید همچنان بر قدرت بماند تا همراه با بقیه سیاست شود. او هم مثل بسیارانی دیگر به امیدی پا در پایاب سیاست گذاشته بود، و بعدها یادش رفت که در کشورهایی مثل عراق و ایران و افغانستان که تحزب و تشکل نهادینه نیست، امواج سیاست معمولا چیزی جز جسد بادکرده به ساحل باز نخواهند آورد.
خاتمی قبل از ریاست جمهوری فرق دارد با خاتمی بعد از ریاست جمهوری. همین طور خاتمی بعد از دوره ی اول فرق دارد با خاتمی دوره دوم. در دوره ی اول او را از هواپیما پرت کردند که چترش در آغوش ملت به سلامت باز شد و خنده بر لبش شکفت. ولی در دوره ی دوم او دیگر یک چترباز حرفه ای شده بود، یکی از همان دیوخدایان المپ اسلام که فرصتش را در بخشیدن آتش یا آزادی به انسان از کف داد.

فکر می کنم من اولین نویسنده ای بودم که در تاریخ پنجم خرداد سال هفتاد و شش، طی نامه ای سرگشاده از خاتمی خواستم که یا کنار مردم بایستد، به خواسته هاشان توجه کند و نجاتشان دهد، و اگر نتوانست استعفا دهد. دومین نامه سرگشاده را زمانی نوشتم که روزنامه ی کیهان تهران، ارگان سعید امامی و بعد جانشین وی، قاضی مرتضوی در پاییز هفتاد و هشت، در ستون اخبار ویژه مرا به قتل، آن هم از نوع اسلامی تهدید کرده بود، با جمله ها و واژه هایی چون: «تشریف بیاورید، فرش قرمز زیر پایتان می گسترانیم، برایتان تره خرد می کنیم، مرغ سیاه جلوی پایتان پرپر می کنیم، خودمان را برایتان قیمه قیمه می کنیم، و...» واژه ها یی که بوی ساطور قصابی می داد، واژه هایی که بازجوها مثل نقل و نبات مصرف می کردند و همه ی ما می دانستیم که این نقل و نبات ها در حسینیه ی آقا تبرک می شود تا مصرف کنندگانش با دلی آرام دل سوخته ی آقا را کمی خنک کنند.
همان وقت بود که دومین نامه ی سرگشاده ام را به خاتمی نوشتم و اعلام کردم که اینها دارند به صورت علنی و رسمی ما را به قتل های وحشیانه و خونین تهدید می کنند، و از او خواستم پیش از این که فاجعه ای رخ دهد، او به عنوان رییس جمهور جلو این آدمخواران را بگیرد، یا لااقل کاری بکند. اما کسی توجهی به نامه ام نکرد و حدود یک ماه بعد قطار قتل های زنجیره ای از تونل درآمد و بوقش در عالم پیچید.
سومین نامه سرگشاده ام به او در مورد احمد شاملو بود که چرا ایشان برای مرگ لاجوردی، جلاد بزرگ اسلام و قصاب معروف اوین، پیام تسلیت می فرستد ولی درمورد شاملو سکوت می کند؟ مگر...؟
دیدم که او اصلا در این باغ سیر نمی کند، آنور دیوار است.پس تا جایی که می شد و فرهنگ مدارایی ما در ادبیات و کمی ژورنالیسم سیاسی اجازه می داد، آن هم به خاطر بیست میلیون رأی آن جماعت مشتاق آزادی، گفتیم و نوشتیم، اما نشد. رهایش کردیم.
چطور ممکن است او نداند که دارند از چهره اش برای رنگ کردن اروپا استفاده می کنند؟ و چرا نمی داند که در زمان ریاست جمهوری او فاتحه ی مطبوعات خوانده شده، و همه ی روزنامه نگاران زیر دشنه ی باند بازسازی شده ی سعید امامی و قاضی مرتضوی و بقیه ی افسارگسیختگان حسینیه ی آقا زخمی و لت و پار شده اند؟ آیا یعنی او نمی فهمد که در زمان ریاست جمهوری او دانشجویان مملکتش به توهین آمیزترین شکل نابود می شوند؟ به راستی او نمی داند که فقر و فلاکت چه به روز مردم آورده؟ و نوجوانان فاحشه را در خیابان ها نمی بیند؟ نکند می بیند و رویش را بر می گرداند؟ شاید هم به قول سخنگویش از همه چیز، مثل خدا آگاه است. صبر پیشه کرده و در کار بندگان، حیران است؟ و یا بدتر، همه چیز را می داند و زیر تیغی قرار دارد که نمی تواند حرف بزند؟! رییس جمهوری که چهار هزار دانشجوی کشورش در زندان باشند، نویسندگان و روزنامه نگاران وطنش در زندان و تبعید و زیر فشارهای رنگ وارنگ اسلام ناب محمدی دست و پا بزنند، بیکاری و تباهی و اعتیاد چون سایه ی مرگ بر بامش بغلتد، و ثروت میهنش در توبره ی بازاریان و میدانی ها و موتلفه سرازیر باشد، همان به که در مال و منال نیز، هم توبره ی موتلفه گردد، تا در سبقت از آنان عقب نیفتد.
بدنامی، بدنامی است، و راننده ی قطار جمهوری اسلامی بودن کسی را مبرا نمی کند، ولو راننده اش گاندی باشد. این لجنزار جای نجات ندارد، که نجات لجنزار جز پرورش حشره و آلوده کردن محیط بشری نخواهد بود. جرئت و توان چپ کردن اتوبوس علما را هم ندارد. تنها راهی که برای خاتمی مانده خودکشی است. او اگر می خواهد تنها جان خود را نجات دهد، می تواند با نوشتن یک نامه حقایق را بگوید و جام زهر را به راستی سرکشد.

@ July 18, 2003 5:11 PM
Comments

آقای معروفی این دری وری ها چیستکه به مردم میگویید.

Posted by: سجاد جهان بخش at September 21, 2004 4:05 PM

اقاي معروفي عزيز با سلام و ادب : خواستم به اين خانم يا اقاي ستاره عزيز بگوييم يك لطفي بكنند و آن عده اي را كه بقول ايشان حكومت درحكومت راه انداخته اند و بچه هاي بدي هستند را اگر ميشناسد معرفي كنند تا ما عامل بدبختي مان را در اين بيست و چند سال بشناسيم و خلاصه آدمهاي خوب حكومت را از آدمهاي بد تشخيص بدهيم , و يك لطف ديگر هم بكنند بگويند بعد از گذشتن 25 سال از انقلاب چه موقع گرد و خاك آن فرو مينشيند و ما تا چند سال بايد خونريزي كه اقاي تنبكابني گفته اند را ببينيم 50 سال ديگر خوب است يا كم است. دوست عزيز آش آنقدر شور شدهاست كه داد همه درآمده البته آنهايي كه حس ذايقه اشان درست است.من كه ديگر آقاي معروفي نيستم كه از دوران كودكي در خارج باشم!! من اصلا تا به حال خارج از ايران نرفتهام . براي كسي كه بخواهد هنوز اين رژيم را توجيه كند دو حالت ممكن است يا ضريب هوشي كمي دارد كه بعيد ميدانم شما اينطور باشيد چون بالاخره سواد خواندن و نوشتن داريد و كسي كه در اين حد ضريب هوشي داشته باشد حتما اين مسله را ميفهمد و يا اينكه وابسته به اين رژيم باشد و به طريقي از ان ارتزاق ميكند. جنايات اين حكومت غيرقابل توجيه است و آنقدر سيستماتيك و برنامه ريزي شده است كه حتي خوشخيال ترين افراد نميتوانند آن را اقدام عده اي خودمدار و افرادي در حكومت فرض كند.بله دوست عزيز من در ايرانم وميدانم تاوان صداي اعتراض در اين مملكت چقدر زياد است و اگر آقاي معروفي اين تاوان را به صورت كامل مثل فروهرها , بوينده , مختاري و هزاران نفر ديگر بدهد شما آنرا به عدهاي قليل خودمدار نسبت بدهيد.

Posted by: arian at August 16, 2003 10:39 PM

جناب آقای معروفی
ازپیش می دانستم و در همان یادداشت قبلی هم عرض کرده بودم که شما با احساس اندک بوی مخالفتی ، همان عنوان هایی را که به حکومت نسبت می دهید به این بنده نیز التفات خواهید کرد. بنابراین دیدن نسبت هایی مانند بی دقتی، شلتاق کردن و مرگ خواهی کاملا" مورد انتظار بود وهیچ جای تعجب نداشت.
افسوس که با وجود داعیه نویسندگی و معلمی چهار سطر نوشته مرا نه فهمید ید و بالاتر از آن نه ظرفیت تحمل آن را داشتید.
آقای معروفی من اصلا" معنی اخبار ویژه نگاشتن را نمی دانم . شما در اینگونه قلم زنی ها متبحرید. من فقط حرف دلم را می زنم . من مرگ شما یا هیچکس دیگری را نمی خواهم( گو اینکه برای ما که دراینسو – باهر بد و خوبش – هستیم و مانده ایم، شما بهرحال مرده اید) اما از موجودات ترسو، توخالی ولافزن که از دور عربده های شجاعانه می کشند متنفرم. چرا نمی آیید اینجا برای "جوان دسته گلتان" -که می گویید درزیرزمین مسجد کشته اند -صدای اعتراضتان را بلند کنید و پای عواقبش هم بایستید؟ چرا نمی آیید برای نویسنده هاو دانشجویانی که می فرمایید توهین وشکنجه می شوند همینجا بنویسید وفریاد بکشید؟ نه آقای معروفی شمارا چه به این حرفها؟ شما همانجا باشید و وبلاگ راه بیندازید و مصاحبه بفرمایید و در نهایت از خودگذشتگی اگر کتابهایتان اجازه انتشار نیافتند ( البته فقط اگر نیافتند) از حق التالیفتان بگذرید. بله راست می گویید به پستوهای جنایت ، دروغ و بی صداقتی نور تابانده می شود و دیگر به شعارهای توخالی بنده و ایضا" جنابعالی هیچ نیازی نیست. بقول زنده یاد خسرو گلسرخی همان" ویت کنگ کافه نشین" بودن به امثال شما برازنده تر است. من با همه بی دقتی اینقدر می فهمم که هیچ انقلابی در دنیا بادگرگونی های مطلقا" مثبت همراه نبوده. همیشه احتمال برخوردهای کج فهمانه، شخصی وسلیقه ای وجود دارد. همیشه عده ای پیدا می شوند که حکومت درحکومت براه بیندازند و با اقدامات خودمدارانه وحماقت آمیز همه چیز را به افتضاح بکشند. همانطور که سالها قبل آن طرح روی جلد نشریه گردون هیچ مفهوم بدی درخود نداشت اما مشمول یک نگرش کاملا" سطحی وسلیقه ای قرار گرفت. با تمام اینها بقول فریدون تنکابنی انقلاب کردن بدون خونریزی ومشکلات مثل آنست که بخواهی محل پر گردوخاکی را جارو بزنی وهیچ غباری بلند نشود.این غبار برمی خیزد وباید هم که برخیزد و برسر و روی من وشما وخیلی های دیگرمی نشیند واین بهای گاه سنگین تمام انقلابهای دنیاست.

Posted by: ستاره at August 16, 2003 1:30 PM

آقاي معروفي با سلام در مورد اظهار نظر بعضي از هموطنان عزيز در مورد مقاله شما ميخواستم يك چيز را ياداور شوم چون احساس ميكنم اين دوستان يا آنرا فراموش كرده اند يا دوست دارند فراموش كنندو آن فقط سه كلمه است :ولايت مطلقه فقيه: اصلي كه همه چيز را وتو ميكند . و نكته دوم خاتمي ريس جمهور اين ولايت است ,حكم تنفيذ خود را از ايشان گرفتهاست و تمام و كمال آنرا قبول دارد . يك سوال ميكنم : شماهايي كه به اين امامزاده دل بسته ايد در خلوت به آن فكر كنيد : ايا خاتمي كه نميتواند وزير اطلاعات كابينه اش را خود انتخاب كند ميتواند با اين اصل دربيفتد.حتي اگر خوشبين باشيم و كل ماجرا را يك سناريو ندانيم از اين امامزاده هيچ معجزه اي عايمان نميشود.

Posted by: arian at August 11, 2003 12:38 AM

مريم جان، نويسنده، نويسنده است و نه بيشتر و نه كم‌تر. البته صفت‌هاي ديگري را هم مي‌توان به او نسبت داد مانند مهربان، صادق، يرخاش‌گر، عصباني مزاج و صبور و خيلي از صفت‌هاي ديگر كه يك انسان مي‌تواند داشته باشد. من متاسفانه، آقاي معروفي را نه مي‌شناسم و نه اثري از او را تا به حال خواندم اما از نويسنده و يا يك رئيس جمهور و يا هر انسان ديگري نمي‌توان انتظار قهرمان را داشت. نويسنده مي‌تواند يك نويسنده بي‌نظير باشد، اما يك يدر عياش و بدي هم باشه و غيرو. اصولا مردم قهرمان يرور آدميان تنبلي هستند كه مسوليت يذير نيستند و مي‌توان تا اندازه‌اي آنان را آدميان تحقير شده چه از بعد فردي و چه از بعد اجتماعي ديد.

Posted by: سياوش at August 7, 2003 11:56 AM

در تاسفم که اعتبار ادبي خالق سمفوني مردگان بسيار گرانبها تر از آن مي بود که خرج اينگونه پرخاش نويسي هاي سياسي شود. نوشته يکسره احساسي و بي منطق شما که با پيشنهاد خودکشي به رييس جمهور ختم ميشود اما خود جلوه اي از تداوم سنت خردگريزي اهل ادب ايراني در رويارويي با واقعيـت سياسي است. اين لجنزار کنوني هم خود محصول بسط تاريخي همين خرد گريزي است

Posted by: maryam at August 1, 2003 1:41 PM

خانم یا آقای؟ ستاره
از بی دقتی تان در خواندن نوشته های ديگران هنوز در شگفتم! سمفونی مردگان 350 صفحه است و انتظاری مرا نيست که درست بخوانيدش يا اصلا نخوانيدش. بپسنديد يا نپسنديدش. آن کتاب متعلق به مردم ايران و کشور زيبايم ايران است. من ديگر نقشی بر آن ندارم.
خواستار خودکشی من شده ايد، و نمی دانم چرا؟ آيا من رييس جمهور نظام لجنزار اسلامی بوده ام که در زير زمين مسجدش آدم می کشند و بر گلدسته های آن از بزرگی خدا ياد می کنند؟ آيا جز نوشتن و معلمی خطای ديگری از من سر زده که بآيد خود را بکشم؟ نکند گناه من نويسنده ی تيره بخت عصر جمهوری اسلامی بودن است؟ اگر چنين است پس به راستی بر اين سرنوشت بايد گريست.
کاش با دقت بخوانيد و از پشت تاريکی به در آييد تا ببينيم چرا داريد لجنزار نظام را به کَشور ايران تعميم می دهيد؟ چرا شلتاق می کنيد؟ من کی گفته ام ايران لجنزار است؟ و هرگز نمی خواهم کسی خودکشی کند. حتا با خودکشی سعيد امامی و قاضی مرتضوی هم مخالفم. هر چند که عاقبت سران آن رژيم به سرکشيدن واجبی ختم خواهد شد، و اگر شانس بياورند شايد سرنوشتی نظير صدام و افراد القاعده پيدا کنند، اما شما بی دقت هستيد و خوب نخوانده ايد که دقيقا چه گفته ام. شايد هم داريد اخبار ويژه می نويسيد و باید که به سبک وفادار بمانيد.
فرد ديگری نيز با لحن «توده » در همين صفحه، اجازه يافتن کتاب هايم را دليلی کافی بر تأييد کردن اين نظام دانسته بود. اين هم دليلی ديگر بر تيره بختی من و امثال من.
چون کتاب هامان اجازه انتشار می يابند، چشم مان را ببتديم به هنگامی که شاعر ی را می ربايند و خفه اش می کنند و در بيابان می اندازند! کور شويم زمانی که جوانی را در زيرزمين مسجد آنقدر می زنند تا بميرد! لال شويم به وقتی که خبرنگاری را به جرم عکاسی می کشند و پرونده اش را بالا می کشند! و کر شويم موقعی که چند هزار نويسنده و روزنامه نگار و دانشجو در زندانها زير توهين آميز ترين رفتارها بازجويی و شکنجه می شوند. خدای من! هیهات من الذلّه!
نه خون گريه می کنم و نه سينه ی کسی را چاک می دهم. من فقط می نويسم، خانم يا آقای عزيز! اگر هم کتاب هايم اجازه چاپ نگرفتند، می گذارمشان روی سايت، تفاوتش در اين روزگار فقط همان حق التأليف است که برايم مهم نيست. جهان در گرو جبر تاريخی رو به تکامل و رشد و تحول دارد.
باور کنيد جامعه را خاتمی متحول نکرده است و اينترنت اختراع او نيست. چه بخواهيد چه نخواهيد ، زمانه دگر شده است. به پستوهای جنايت نور تابانده می شود ، آنقدر روشن که به شعارهای امثال شما نيازی نيست. من برای جوان دسته گلم در زيرزمين مسجد مويه می کنم، شما بر گلدسته های همان مسجد آواز مرگ مرا سر دهيد. به راستی که چيزی جز مرگ خواهی شاداب تان نمی کند، خاصه که قربانی اين بار شما نويسنده ی لت و پار شده ای باشد به نام عباس معروفی.


Posted by: عباس معروفی at August 1, 2003 1:32 PM

آقاي معروفي
سالها پيش كه سمفوني مردگان را خواندم گواينكه چندان نظرگير نبود اما اين گمان را درذهنم كاشت كه نويسنده اي حساس باقلمي خوب پابه عرصه گذاشته. مجله گردون هم مدتها از خواندني هاي ثابت وهميشگي ام بود. حيف كه شهوت شهرت و وسوسه پز اپوزيسيون گرفتن مجال نداد و به همراه برخي برخوردهاي نامناسب و كج فهمانه از سوي مسئولين فرهنگي وقت دست به دست هم دادندو شما رابه آنسو كشاندند. به آنسو كه همگان فقط حرف مي زنند حرف مي زنند و حرف مي زنند و حرف زنان براي اهالي اينسو سينه چاك مي كنند. آنسو كه همه مي خواهند به ما بگويند وضع بد است .خيلي بد است. آنقدر بد است كه آنها دارند شبانه روز براي ما خون گريه مي كنند. مي خواهند به ما بگويند كه دوروبرمان را فقط قاتل ها و دزدها آدمكش ها گرفته اند وهيچ چيزي براي دلخوشي وجود ندارد. مي خواهند بگويند در اين 25 سال پس از انقلاب هيچ اتفاق خوبي در اين كشور نيفتاده ... آنسو كه كينه هاي شخصي خود را به نام دلسوزي به حال مردم قالب مي كنند وبه همه دشنام ميدهندو خشك وتر راباهم مي سوزانند. مي كوشند به همه بقبولانند كه اين كشور يك لجنزار است و "این لجنزار جای نجات ندارد" و اگر هم داشته باشد "نجات لجنزار جز پرورش حشره و آلوده کردن محیط بشری نخواهد بود. " واگر احيانا" ما با حرفهايشان مخالف باشيم همان برچسب دزد وآدمكش را به خودمان هم مي زنند. آقاي معروفي اگر فقط حرف زدن و شعارهاي توخالي سردادن مستلزم خودكشي است شما مي بايست سالها پيشتر از اين خودكشي ميكرديد.

Posted by: setareh at July 31, 2003 7:45 PM

واي بر ما وقتي شما هم پيشنهاد مرگ ميدهيد!!!!!
لابد اگر نظام برگشت مي خواهيد پيشنهاد اعدام خاتمي را بدهيد!
ما در همين خفقان نفس مي كشيم , كتك مي خوريم, تحقير مي شويم اما هنوز توان بخشيدن را از دست نداده ايم!
اگر خاتمي خودكشي كرد و ما را به گلوله بستند از ان سر دنيا براي مادران و پدرانمان پيام تسليت مي فرستيد؟
با يك دنيا احترام خالصانه براي قلمتان: من!!!

Posted by: MAHSA at July 29, 2003 4:53 PM

واي بر ما وقتي شما هم پيشنهاد مرگ ميدهيد!!!!!
لابد اگر نظام برگشت مي خواهيد پيشنهاد اعدام خاتمي را بدهيد!
ما در همين خفقان نفس مي كشيم , كتك مي خوريم, تحقير مي شويم اما هنوز توان بخشيدن را از دست نداده ايم!
اگر خاتمي خودكشي كرد و ما را به گلوله بستند از ان سر دنيا براي مادران و پدرانمان پيام تسليت مي فرستيد؟
با يك دنيا احترام خالصانه براي قلمتان: من!!!

Posted by: MAHSA at July 29, 2003 4:51 PM

ياد كتاب سمفوني مردگان افتادم.ترحم انگيزيد.

Posted by: محسن at July 24, 2003 12:48 PM

من پيشنهاد می کنم اُين معروفی که ظرف يک روز از زندان ايران به جهان سراسر خوبی پر کشيد رو بکنيم رييس جمهور. لابد ايشان راه حل های بهتر مثل اينکه همه ايرانان رو بفرستيم اروپا رو در عمل اجرا خواهند کرد

Posted by: سعيد at July 23, 2003 4:57 PM

يه ريزه استعفا و حکومت چماق!
آقای خاتمی با شعارهای تو خالی احترام به قانون و قانونمداری به کمک حکومت چماق آمد و برای تمام اعمال وحشيانه آنان لباس شر عی قشنگی دوخت. بر این سياق آواز ياد مستان داد تا (کار) را از راه درست آن انجام دهند و بوسيله قاضی مرتضوی ها با سری برافراشته به جنايات خود ادامه دهند. بايد به اينهمه نبوغ ايمان بياوريم!
آقای خاتمی تنها و تنها یک لطف بزرگ به این رژيم کردند که انتظار از لباده و عمامه و توقع معجزه داشتن حکم حماقت است و بس. آخوند خنده رو يا عبوس در نهايت همه به یک عروه الوثقی وصل هستند و ما بايستی از آنان انتظار تعقل نداشته باشيم. پدران ما در دوران مشروطه از پس این قلچماقان فرا تاریخی بر نيامدند تا اين میراث مبارک به ما رسيد. يکبار برای هميشه بايد تکليف دين و دولت روشن شود. سرنوشت جا معه ای که مشتی آدمکش را نمی تواند به سزای اعمالشان برساند و روشنفکرانش چون کسروی ها را از ترس تکفیر آیات عظمایش چه آسان به دست فراموشی می سپارد اين سرنوشت محتوم اوست. از کوزه همان برون تراود که در اوست.

Posted by: hamid at July 23, 2003 1:33 PM

نگاه که اهل قلم چگونه می نویسند!!
کمی تدبیر هم نیکو چیزی باید باشد.

Posted by: seelk@yahoo.com at July 22, 2003 4:36 PM

سلام.من هنوز از بستن گردون کباب ام. نامه ی اول تان را به رییس جمهور خوب یادم است. آن روز ها فکر مرا به خود وا داشت. شما در آلمان بودید و به تر از ما می دیدید. احساسات چشم من را کور کرده بود. متاسفانه ما نمی دانیم چه می خواهیم. یا ما شعور اجتماعی بالایی نداریم. مردم ما بیست و وچند سال پیش مخالف رژیم شاه بودند . اما الان همه به نیکی یادش می کنند. الان زنگ می زنند زنده باد ولیعهد می گویند. یا الان این نامه ی شما رابه مسخره می گیرند. این را چه باید کرد؟

Posted by: سهیل قاسمی at July 22, 2003 1:23 PM

متاسفانه در این موقعیت بسیار حساس کار خیلیها شده که با زور نظر عهد پادشاه وزوزک خود را بخورد دیگران بدهند!! بجای ارایه راه چاره نشسته اند کسی چیزی بگوید یا بنویسد تا آنها (عا لیجنابان خط خطی و بند بازان قدیمی) به حرکت در بیا یند. کسی نیست از این یاران دزد قافله بپر سد که آخر از این دروغ پراکنی شما را چه حاصل؟ مطلب ساده تر از اینهاست دوستان گرامی!! اینجا گوشت کباب نمی کنند بلکه خر داغ می کنند و بس!سیستم در حال از هم پاشی است و دوستان دارند لباس تطهیر تن این بیقواره جسد می کنند و به این می گویند شم سیاسی حزب باد. آیندگان همه ما را بخاطر قدرت پرستی کورکورانه مان و ذهنیت عقب مانده هامان کلی ستایش خواهد کرد. ما همه کچلهای کلاه گیس بسر یم که فقط برای کچلی دیگران دارو تجویز می کنیم.ما خفتگان قرنهای دیروزیم چه باک از بیداری.

Posted by: حميد at July 22, 2003 11:52 AM

نوشته شما متاسفانه بسیار ضعیف ، عجولانه و درو از منطق بود.

Posted by: توحید at July 22, 2003 10:32 AM

سلام
آقاي معروفي عزيز شما از معدود نويسندگان ايراني هستيد كه من تونستم با آثارشون ارتباط برقرار كنم و داستانهاتون را دوست دارم اما مطلب الانتون فقط اين را به نظرم آورد كه بيرون گود ايستادن و شعار دادن چه كار راحتي است ( كه در ضمن راحت بودن آبرويي هم براي آدم به ارمغان مي آورد ) اما آقاي معروفي اينجور تخطئه كردن بدون دليل بدون منطق و سراسر توهين مال جوانهاي جاهلي مثل من است نه در حد بزرگي مثل شما كه سرد و گرم روزگار را چشيده ايد . ايران من و شما قهرمان زياد دارد قهرماناني كه در مقاطع حساس بين آبروي خود و مصلحت كشور آبروي خود را انتخاب كرده اند خاتمي راه ديگري انتخاب كرده است كه حتي اگر سودمند نباشد شجاعانه است . در هر صورت عمل كردن سخت تر است تا صحبت كردن . آقاي معروفي ديكته ننوشته غلط ندارد اگر شما قرار بود اين ديكته را بنويسيد چند تا غلط داشتيد؟؟؟

Posted by: افسانه at July 22, 2003 6:24 AM

عباس عزيز!

با خواندن نوشته اخيرت که در آن پيشنهاد خودکشي به خاتمي داده اي، خاتمي در نظرم چون کودک پريشاني آمد که مي کوشد سيب لغزاني را روي سرش حفظ کند در حالي که او را نشانه گرفته اند و تو هم درست زده اي وسط پيشاني او، کسي که به صليب رياست جمهوري ميخ شده و حتي پاسخ تو را هم نمي تواند بدهد.

در مجال کوتاهي که داشتم امشب برخي شماره هاي "گردون" را ورق زدم و بي تعارف از آن "عباس معروفي" که در گردون مي شناختم در نوشته اخيرت کمتري اثري يافتم. تو بيش از خاتمي فرق کرده اي. آن بيانيه وزارت ارشاد با عنوان " اقدام خودسرانه براي تحديد آزادي مطبوعات غير قانوني است" يادت هست که خاتمي ِ وزير در حمايت از گردون صادر کرده بود و تو آنرا پشت جلد شماره شهريور 70 چاپ کردي؟ خاتمي ِ اکنون که همين امروز حکم جلب مدير کل کتاب وزارت ارشاد دولتش صادر شده است را براحتي مي توان در آن بيانيه باز شناخت اما يادداشت سياسي کوتاه و عصبي تو کمتر ردي از آن معروفي ِ نويسنده دارد. شايد اينجا چرخ روزگار بسيار کندتر از آنجايي که تو هستي مي چرخد. اگر خبرهاي ويژه کيهان را مي خواني بايد ديده باشي که همين چند هفته پيش محفل نشينان کيهان نسبت به تجديد چاپ کتابهاي تو اعتراض کرده بودند. کتابهاي تو تجديد چاپ شده اند و دايره سانسور به مراتب بازتر شده است.

معروفي عزيز! نوشته ي که قبل از همه و فقط سه روز بعد از دوم خرداد از خاتمي خواسته بودي که تکليفش را روشن کند، يا اينور يا آنور! همه بيچارگيهاي ما سر همين منطق خشک صفر و يک يا سياه و سفيد است. عباس عزيز، در حالي که تو توانستي به قول خودت از "اين لجنزار" که " در آن مثل عراق و افغانستان تحزب و تشکل نهادينه نيست" به جايي بروي که دموکراسي در آن به وفور يافت مي شود ( و چه روياي شيريني است که بشود طي 4-5 ساعت به دموکراسي رسيد!) اما ما اينجا در دنيايي خاکستري گرفتار آمده ايم. ما نمي توانيم از منطق سياه و سفيد تو تبعيت کنيم چرا که آشکارا از مرز باريک قرمز و خونين آن وحشت داريم.

در دنياي خاکستري ما خاتمي مجاز است حتي به بهانه ترور لاجوردي، نفس ترور و خشونت را محکوم کند. در اين دنياي خاکستري ما به نيمه پر ليوان که چه عرض کنم به همين چند قطره ته ليوان هم دلخوشيم و مي کوشيم که اين ظرف نشکند و آن ذره نريزد.

عباس جان بايد پذيرفت که ديگر دوره نگاه هاي چريکي و شعارهاي انقلابي به سر آمده است. بيش از خراب کردن ما به نگرش مصلحانه و بردبارانه براي ساختن و بنا نهادن نيازمنديم. در اين لجنزار(به تعبير خودت) چه کسي خطر کرد جلو بيايد که خاتمي آمد؟ يادت هست زماني که ريختند و سفارت آمريکا را گرفتند بازرگان چه گفت؟ گفت دولت من مثل فولکس واگن است و من رانندگي در جاده هاي ناهموار نمي توانم. خاتمي راننده همان فولکس واگن است در ميان انبوهي از ناهمواريها. هنر خاتمي اين است که از اين فولکس پياده نشده (مثل بازرگان) يا آنرا چپ نکرده (مثل بني صدر) اگر هم بگويي پيش نرفته حداقل ناهمواريها بيش از پيش شناسانده است.

نوشته اي به خاتمي گفتم جلوي اين آدمخواران را بگير تا اينکه قطار قتلهاي زنجيره اي از تونل بيرون آمد و بوقش در عالم پيچيد. فکر مي کني کار ساده و بي اهميتي بود کشيدن سوت اين قطار؟ نمونه ديگرش همين ماجراي خانم کاظمي که دادستان انقلاب اعلام مي کند سکته مغزي، معاون خاتمي مي گويد ضربه مغزي. مي دانم که مي گويي چه فرقي مي کند به هر حال در دنياي سياه شما خانم کاظمي را کشته اند. اما ما از سر ناچاري به اين دلخوشيم که دولت خاتمي با اعلام حقيقت و حتي فقط با اعلام آن، گامي به سوي سپيدي برداشته است. پرواضح است که برداشتن گامهاي بلندتر با اراده اي محکمتر آرزوي ماست اما نمي توان صفر و يکي برخورد کرد و به خاتمي خودکشي پيشنهاد داد. راستي راه ديگري نيز باقي گذاشته اي و آن نوشيدن جام زهري است که در فرهنگ ما آرام آرام به پذيرش واقعيت تعبير مي شود. واقعيتهاي بزرگتر و فراگيرتري هم هستند که همه ما بايد بپذيريم، ما همچنان تا مدنيت فاصله داريم. متن 134 نويسنده را يادت هست که آخر سر تو قهر کردي و امضا نکردي؟ وقتي نويسندگان يک ملت نتوانند باهم کنار بيايند واي به حال ديگران. حمايت بيست ميلوني از خاتمي "جايي که تحزب و تشکل نهادينه نيست" بيش از آنکه توان اجرايي ببخشد موجب رعب و هراس و جري تر شدن مخالفان آزادي مي شود و چنين شد. خاتمي هنگامي که براي بار دوم براي ثبت نام آمد با صدايي بغض گرفته و لرزان گفت سرمايه من، آبروي من است که آنرا در طبق اخلاص نهاده ام. او نيک مي دانست که چه سرنوشتي در انتظارش هست اما با اين حال صليب خود را دوباره بر دوش گرفت و برفراز آمد و اينک که در "اين لجنزار" او را به صليب کشيده اند تو راست مي زني وسط پيشاني او!

Posted by: Reza at July 21, 2003 6:13 PM

Aghaye Maroufie aziz man ba estefa movafegh nistam ra khandam. bar axe hamaye neveshtehaye shoma dar khalvate ouns boud. midani keh asheghe samfoniye mordeganat hastam, hamintour pikare farhad, ama matlabe ba estefa movafegh nistam khaste ya na khaste be reveshe matalebe aghaye Ali Reza Nourizadeh boud.keh raveshi ghadimi va jornalisti ast.
ghorbanat,
Mahmoud Dehgani

Posted by: Mahmoud Dehgani at July 21, 2003 5:22 AM

درود
لطفا برو تو نظرات وان يكاد.... يه نوشته برات گذاشتم.

درويش

Posted by: Darvish at July 20, 2003 4:36 PM

چرا به شب عادت کنم چرا؟
شب چراغهای فرسوده
دير گاهيست که خواب طولانی
اصحاب غار را تفسير می کنند
وگزمه های فريب
کور کورانه
در جستجوی آفتاب
سبزه ای تازه رسته را
لگد مال می کنند.
چرا به شب عادت کنم چرا؟
در مرغزاری کهن
که چشمه های انتظارش
باده نوش غربتی ديرينه اند
من نيز
گيسوان شب آلود شعرم را
بر چفت جاری زمان گره می زنم
ودر کنارش
تا سپيده دمان
به دعا می نشينم
چرا به شب عادت کنم چرا؟
ستاره ای که از شب می گريخت
در گوشم گفت:
خورشيد را باور کن
شب رفتنی ست
عباس جان سلام از اينكه مي بينم هنوز نفس مي كشي خوشحالم!!! سياست خاتمي در كام كشيد ويك ليوان آب هم روش خورد. پس بيا وبالا غيرتا همان نويسنده (البته بجز نمايشنامه ورك) باش دوستت دارم سري به ما بزن

Posted by: kiyanoosh at July 20, 2003 3:04 PM

با سلام
از اين كه ميتونم مطالب شما رو بخونم بينهايت خوشهالم. و بر خلاف دوستان معتقدم كه از سياست بنويسيد ولي پخته تر و سنجيده تر.
با تشكر

Posted by: رضا at July 20, 2003 1:20 PM

salam/ nemishe shuma inja dige az siyasat nagid/ shuma ke chubeshu ziyad khurdid/ biyeen injaru be adabiyat faghat ekhtesas bedid/ albate in faghat ye nazareh..../eradatmand

Posted by: peymanberenji at July 20, 2003 12:32 PM

Abbas agha Salaam:
Omidvaaram khod va khanevadeh khoob va salaamat basheed, as deedan-e site besiar khooshhaal shodam, enshaallah movaffagh baashi.
Aakhareen bar ke deedamat hodood-e 20 saal-e peesh sar-e baazaar bood (ba Ali) va aakhareen bar ke Gardoon be dastam reseed 6 saal-e ghabl bood, va as einke neveshte haa yat ra do bareh meekhanam kheily khooshhaalam.
yaadam ast ke dar dabirestan-e Moosavi yek rooz dar claas-e enshaa, man enshayam ra khaandam va 18 gereftam, sepas shoma enshaayat ra khaandi va 15 gerefti! As moallem enshaa dar aakhar-e claas porseedam ke enshaaye Maroufi kheily behtar bood cherah be ooo nomrehyeh kamtar dadi? Paasookh dad ke: Meedaanam vali meekhaaham barayeh noobat-e aayandeh talaash-e beeshtary bekonad!? Hamcheneen yaadam ast ke dar yeki as neveshtehaayat pas as khorooj-e as Iran neveshteh boodi ke baayad hamaanand-e jaddam agha emaam Housain (A) raftar mikardam va meegoftam.
Abbas jaan, ghoorbon-e jaddet beram, deegar dar claas baraye 30 daneshamooz enshaa nemineveesi.
Ghorbanat, Ezzat Zeyad
Majid

Posted by: Majid at July 20, 2003 10:25 AM

آقاي معروفي سلام .
اميدوارم حالتان خوب باشد. نوشته"من با استعفا مخالفم" خواندم . با شما موافقم.خاتمي مثل دوستانش كه به اصطلاح "روشنفكران ديني" نام دارنددر پارادوكس دين و دموكراسي مانده اند هم خدا را مي خواهند و هم خرما را و معلوم نيست لفظ "دموكراسي ديني "را از كجا در آورده اند. اوج تفكر خاتمي همين است . آفرين چه سطح بالايي!!!!!!. شا يد هم مي خواهند براي خوي استبدادي حكومت اسلامي آبرويي دست پا كنند و يا سر اروپا را شيره بمالند.
آرزوي سلامتي و پيروزي براي شما وتمامي روشنفكران حقيقي اين سرزمين را دارم. .....بدرود.....

Posted by: مهران at July 20, 2003 8:44 AM

همه چیز را می دانستم
قبل از اینکه آیدین یا اورهان بگویند، می دانستم چنین می شود
چشم هایم را بستم، خواندم و دوباره چشم هایم را بستم
می خواستم بنویسم برای من خواندن سمفونی مردگان فرصتی برای بهتر زنده ماندن بود
اما آخرین مطلبتان را که خواندم
می خواستم مطلبی بنویسم، گفتم اول یادداشتها را بخوانم. دیدم حرفی را که می خواستم بزنم فقط حرف من نبوده است و هم نسل من(شاید) قبلا آنرا برای نسل شما نوشته است.
نشانه های کشاکش مهاجران روشنفکر! را هم در این یاداشت ها دوباره دیدم
همان نشانه ها که رضا قاسمی را از نوشتن الواح شیشه ای برای نسل من باز داشت.
به راستی درد ما خاتمی یا دولت یا فلانی ست
به قول آن عزیز ما مردمی را از دست بنهاده ایم .
ساغ اولاسان
"در دورترين روياهايم هم تصور نمي كردم روزي به اين سادگي دست نوشتهاي نويسنده سال بلوا و سمفوني مردگان را بخوانم! آن دو شاهكارهاي فراموش نشدني. ولي ترجيح مي دهم سياسي نويسي هاي شما را نخوانم تا همان تصويري كه به عنوان يك اديب و نويسنده از شما دارم در من بماند. نويسنده ها و شاعران بسياري را دوست مي داشتم. خيلي هايشان دستخوش بازي هايي شدند و ديگر نمي توانم به همان چشم به آنها بنگرم. اين را هم بگويم كه مسلما باور دارم كه به عنوان يك فرد صد در صد حق داريد نظرات خود را در هر باره بيان كنيد. اين منم كه تصميم مي گيرم نخوانم. با احترام فراوان"

Posted by: یاشار at July 20, 2003 8:03 AM

سلام عباس معروفی
دیوار ی کوتاه تر از دیوار خاتمی قطعا نیست. خاتمی تا خاتمی ست باید جزای بودنش را پس بدهد. موافقید خاتمی را اعدام کنیم یا می خواهید سنگسارش کنید. چه می دانستم شما اهل فرهنگ به سیاست اینگونه نگاه می کنید. شما البته حق دارید هر نظری داشته باشید ومن هم البته حق دارم با نظر شما مخالف باشم.
اما خوب از همه ی این ها که بگذریم خوشحالا که با اینجا آشنا شده ام کتاب هایتان را که هنوز نخوانده ام. فعلا تا کتاب هایتان را بگیرم یادداشت هایتان را می خوانم.
شاد باشی.

Posted by: عمورضا at July 20, 2003 7:08 AM

عباس جان! من که سياست مياست سرم نمی‌شه، پس حرفم ربطی به استعفا مستعفا نداره. الآن ديدم کيوان به من حال داده به قدرِ يه کهکشان. آخه دستای من خيلی داغن. اگه بخواد اينا رو ببوسه که لباش می‌سوزند. بايد بره به جای اين دستایِ زمخت، نه ببخشيد، نرم و نازکِ قلمی و رنج‌کشيده‌ی من، لبِ يار را ببوسد که آخر از دست و لب گزيدن ملول نشود. وانگهی، من هنوز نفهميدم چه هيزمِ تری بهش فروختم الا اينکه يکی از غزلامو به سفارش ماه‌منير به اسمش، برای دلش آنلاين گذاشتم اونجا!

Posted by: صاحب ارض ملکوت at July 20, 2003 4:24 AM

در دورترين روياهايم هم تصور نمي كردم روزي به اين سادگي دست نوشتهاي نويسنده سال بلوا و سمفوني مردگان را بخوانم! آن دو شاهكارهاي فراموش نشدني. ولي ترجيح مي دهم سياسي نويسي هاي شما را نخوانم تا همان تصويري كه به عنوان يك اديب و نويسنده از شما دارم در من بماند. نويسنده ها و شاعران بسياري را دوست مي داشتم. خيلي هايشان دستخوش بازي هايي شدند و ديگر نمي توانم به همان چشم به آنها بنگرم. اين را هم بگويم كه مسلما باور دارم كه به عنوان يك فرد صد در صد حق داريد نظرات خود را در هر باره بيان كنيد. اين منم كه تصميم مي گيرم نخوانم. با احترام فراوان.

Posted by: بهار at July 20, 2003 4:00 AM

سلام وبلاگ خوبي درايد ، با آقاي خاتمي يك وجه مشترك داريد اينكه ايشان هم با استعفا مخالفند

Posted by: بلا at July 20, 2003 3:56 AM

نمي دانم براي خوشحالي از ديدن اين وبلاگ بايد فرياد بزنم يا اينکه سرم را بندازم ‍پايين و با تالاپ تالاپ قلبم نوشته ها را بخوانم و بيخود و بي جهت لبخند بزنم و کيف کنم ! آقا تا حالا از ديدن يک وبلاگ ساده تا اين حد خوشحال نشده بودم . هر چند که از صاحب اين ملکوت چندان دل خوشي ندارم ولي هر وقت ببينمش دستش را مي بوسم...فعلا بگذاريد در اين خلوت ذوق زده ام با همين لبخند ماليخوليايي حال کنم تا بعد ...

Posted by: کيوان حسيني at July 20, 2003 2:33 AM

آقاي معروفي

سلام به شما خوش آمد مي گويم و متاسفم که سردوزامي رسيده نرسيده از نو الم شنگه به پا کرد. اين شخص ادعا مي کند که نويسنده آن کامنت من بودم. از شما خواهش مي کنم براي روشن شدن حقيقت به مدير سايت تان بگوييد آي دي ها را با هم مقايسه کند.

من واقعا متاسفم از اين پيش آمد و اميدوارم در اين کار هم مثل کارهاي ديگرتان موفق و سرآمد همگان باشيد.

به خانم ابويي سلام مرا برسانيد

با دوستي

حسين نوش آذر

Posted by: nushazar at July 20, 2003 2:13 AM

سلام

من به شما خوش آمد مي گويم و متاسفم که آقاي سردوزامي رسيده نرسيده از نو الم شنگه به پا کرد. اين شخص ادعا مي کند که نويسنده آن کامنت من بودم. از شما خواهش مي کنم براي روشن شدن حقيقت به مدير سايت تان بگوييد آي دي ها را با هم مقايسه کند.
من واقعا متاسفم از اين پيش آمد و اميدوارم در اين کار هم مثل کارهاي ديگرتان موفق و سرآمد همگان باشيد.
به خانم ابويي سلام مرا برسانيد

Posted by: آقاي معروفي at July 20, 2003 1:52 AM

آن آدم مبتذلی که نامه ای نوشته بود به آدم مبتذل دیگری، هی توی کامنت های کورش اسدی و کرگدن و ناصر زراعتی به همه گفت پسر حسین سیبیل و چون دید پسر حسین سیبیل که اکبر سردوزامی باشد اهمیتی بهش نداد، حالا لابد می رود توی کامنت ها به اسم پسر حسین سیبیل می نویسد و از قول پسر حسین سیبیل به این و آن فحش می دهد. و بعد هم که دید باز من اسمش را این جا نمی نویسم حتما می رود به اسم اکبر سردوزامی و پلنگ خانوم و جد و آباد من، به دیگران فحش می دهد. این قدر هم فحش توی داستان های من هست که تا آخر عمرش می تواند از آن ها استفاده کند.
البته من فعلا فقط اسم پلنگ خانوم را دیدم در سایت عباس معروفی که فحش داده بود به او. اما او که حالا پلنگ خانوم شده و رفته توی سایت عباس معروفی فحش داده حتما جاهای دیگری هم رفته یا خواهد رفت. خلاصه من بجز روی این صفحه که متعلق به خودم است، در هیچ جای دیگر (کامنت های دیگران منظور است) نه اکبر سردوزامی هستم نه پسر حسین سیبیل نه پلنگ خانوم. اسم من از امشب حسین نوش آذر است خیلی هم آزاده هستم. هر کاری هم دلم خواست می کنم. خایه ی هر کسی را هم دلم خواست واکس می زنم. از بهترین واکس مید این جرمنی هم استفاده می کنم. هر کس هم مخالف آزاده ای چون من باشد و از طایفه ی مخوف هوشنگ گلشیری ست! شاید هم از طایفه ی صمد بهرنگی باشد. الان درست یادم نیست. هر آزاده ای ممکن است گاهی هوش و حواس درستی نداشته باشد. فقط طایفه ی مخوف هوشنگ گلشیری است که. عصبانی شدم. بقیه اش یادم رفت. ای کثافت ها! ای لجن پراکن ها! ای ای چی می خواستم بگم؟ اصلا ولش کن! چرا بگم؟ به کی بگم؟ به کی بگم مرجان، عشق تو منو کشت!
با سپاس حسین نوش آذر

Posted by: Akbar at July 20, 2003 1:05 AM

سلام آقای معروفی.بسیییییییار خوشحال شدم که دیدم شما هم وبلاگ دارید.سمفونی مردگان بی نظیر بود.من از آن هایی نیستم که در وبلاگ هر نویسنده ای یک تمجید بکنم اما این شاهکار شما چیزی دگر است.به ما هم سر بزنید خوشحال می شم.شاد باش و دیر زی.

Posted by: کوندراپسند at July 20, 2003 12:17 AM

سلام. این اولین بار هست که به اینجا میام. من همیشه اول با شک برخورد می کنم. آیا واقعا این وبلاگ متعلق به آقای عباس معروفی نویسنده سمفونی مردگان و سال بلوا هست؟ البته من باز هم به اینجا سر میزنم ولی شما هم اگر لطف کنید به من خبر بدهید. موفق باشید. آدم همیشه خوش شانسی هایی رو که بهش رو میاره با شک نگاه میکنه!!

Posted by: مهیار at July 19, 2003 10:32 PM

ba dorood bikaran be abas maroofi nazanin
besiyar khorsad shondam az peydakarda neveshtehaye shoma dar internet. sepas bikarane mara az lahzeaye nabi ke ba samfoni mordegan sale balva peykare farhad va... baryeman sakhtid bepzirid .
neveshtehaye shoma ra ojedane donbal mikonam .
abiyo aftabi bashid .

Posted by: babak javadifar at July 19, 2003 9:26 PM

آقای معروفی لطفا اگر وقت کردید در این وبلاگتان بنویسید که چطور توانستید با گذرنامه و قانونی از کشور خارج بشوید؟ زمانی که شما براحتی از ایران خارج شدید اوج قتل های زنجیره ای بود. شاید شما خودتان توضیحی داشته باشید که چطور در چنان شرایطی چنین فرصت طلایی پیدا کردید . مرسی.

Posted by: مینا at July 19, 2003 9:19 PM

سلام استاد عزيز ورود شما را به جرگه‌ وبلاگ‌نويسي - اين مدرن‌ترين شيوه روزنامه‌نگاري - تبريك مي‌گويم. من يكي از خوانندگان مجله گردون بودم ولي متاسفانه دير با آن آشنا شدم و از بدقدمي من چند شماره بعد از اين‌كه خواننده آن شدم عده‌اي ارتباط من و هزاران عاشق ديگر را با معشوق‌مان جدا كردند. و البته تنها به اين هم اكتفا نكردند و با حكمي عجيب و غريب براي مدير زحمتكش اين مجله او را به تبعيدي ناخواسته فرستادند ولي مي‌دانم كه هرجا بوديد فكر و ذكرتان وطن بود. از وقتي كه به اينترنت دسترسي يافتم سعي كردم نشانه‌اي از شما بيابم. شنيده‌ بودم كه مجله گردون را در آلمان منتشر مي‌كنيد ولي متاسفانه از آن نيز نشاني بر روي اينترنت نيافتم تا اين‌كه امروز از طريق سايت گويا از حضور شما بر روي اينترنت مطلع شدم.
در اين سال‌ها مجلات ادبي همچنان كژدار و مريض به راه خود ادامه مي‌دهند يكي تعطيل شدند و يكي ديگر به تعطيلات رفت! ديگري از فصلنامه ماهنامه شد و مجله‌اي ديگر به همت گلشيري بزرگ درآمد كه عمرش كفاف نداد تا ادامه حيات آن را ببيند. بازار جايزه دادن در اين سال‌ها گرم‌تر شده و خوشبختانه ديگر آن همه دردسر و بگير و ببند ندارد! ولي من هنوز مي‌گويم پس از گذشت اين همه سال گردون چيزي ديگر بود و جايزه آن در آن شرايط و با آن مشكلات چيزي ديگر (البته خداي ناكرده نمي‌خواهم به دوستان ديگري كه اكنون در اين شرايط كار مي‌كنند توهيني كرده باشم آن‌ها هم زحمت فراوان مي‌كشند دستشان درد نكند) كارهايي كه شما انجام داديد تا سال‌ها يگانه بود و بعدها سرمشقي مناسب براي رهروان شد.
و خبر خوشي ديگر!ّ از آن جا كه آفتاب پشت ابر نمي‌ماند به تازگي كتاب‌هاي شما در ايران تجديد چاپ شده است و مشتاقان از ديدن‌ آن‌ها شاد گشته‌اند.
متاسفانه مي‌بينم كه بعضي‌ها گنده‌دهانشان را گشاده‌اند و آن‌چه لايق خود بوده است را در اين صفحات كه آزادانه در اختيارشان گذاشته شده نگاشته‌اند ولي چه باك كه اين‌ها در بين دوستان شما ناچيزند و مي‌دانم كه شما هم به اين حرف‌ها اهميتي نمي‌دهيد كه پيش از اين نيز چنين مزخرفاتي را زياد شنيده‌ايد و خم به ابرو نياورده‌ايد!
به هر روي سخن كوتاه مي‌كنم اميدوارم كه زنده باشيد و از اين پس باز هم مطالب زيباي شما را ببينيم و بخوانيم اگر قابل دانستيد سري هم به وبلاگ اين حقير بزنيد من خبر راه افتادن وبلاگ شما و لينك آن را در وبلاگ خودم گذاشتم. پاينده باشيد

Posted by: عمو حامد at July 19, 2003 8:57 PM

جناب معروفي
بسيار درست نوشتيد . عالي است.
ايكاش كساني كه اينقدر دلشان براي ادب ، منطق و احساس مي سوزد
مي دانستند كه اين تبليغ مماشات با جمهوري اسلامي و به اصطلاح خرد گرايي و جوانان را دسته به دسته به اسم مبارزه گاندي وار به مسلخ اين آدم خواران فرستادن يعني هي 6 سال 6سال عقب تر افتادن و بعد افسردگي و خمودگي ملي.
گروهي در همين انتخابات قبلي رياست جمهوري باز گيجي و گنگي خودشان را به مردم حقنه كردند كه مثلا هنوز هم بين بد و بدتر بايد ....
اينها امروز از خاتمي نااميد شده اند و حالا باز اشتباهات ديگرشان را تبليغ مي كنند. مثل همين گاندي و ماندلا صفتي.
به آقاي نوري زاده نگاه كنيد. امروز اگر كسي بگويد بالاي چشم انگليس ابرو است و جك استرا بيش از آن كه به مادرش سر بزند نگران اينها است و از آنها بازديد و دلجويي مي كند ايشان بر مي آشوبد و هزار توجيه مي تراشد كه بگويد بريتانيا ( ايشان نمي گويند انگليس!) ارباب جمهوري اسلامي نيست.

Posted by: بهروز at July 19, 2003 8:47 PM

سلامي دوباره.
البته عباس جان عزيز. اين که آقاي خاتمي چتربازي حرفه اي شده، به نظر درست مي رسد. آمد مسلامت طلبي و صلح جويي و آشتي خواهي يزدي از خود نشان دهد، و گرچه گريه اش براي دور دوم رياست جمهوري، تبليغاتي گيرا بود ، حالا ديگر حنايش بي رنگ مي نمايد. و تئوريسين هايش هم شايد براي حفظ به موقع حيثيت خود، در واپسين لحظات پشتش را خالي کردند. ‍پس از هفت هشت سال، که دائم قدرت را با دست پس زد و با پا پيش کشيد، در خوش بينانه ترين حالت، با دامني تهي از افتخار حتي همان بيست ميليون راي، قانونا مجبور است کنار برود.
و اگر جسارت نباشد نکته اي ديگر: از شما دور باد که در هر جمله ات خود را پيشتاز تيزبيني و روشنفکري و شهامت و ... بنويسي. حتي اگر باشي.

Posted by: ماهمنير at July 19, 2003 7:24 PM

سلام آقای معروفی عزیز حالا بهتر می تونیم با شما حرف بزنیم و در ارتباط باشیم. ارادتمند . یوسف علیخانی

Posted by: youssef alikhani at July 19, 2003 5:38 PM

خانم مریم ، خوب تو تویی و من منم
اما بقیه اشو گوش کن ، وا ای کاش اینگونه می شد ،
تو نه چنانی که منم
من نه چنانم که تویی
تو نه بر آنی که منم
من نه بر آنم که تویی من همه در حکم توام تو همه در خون منی
گر مه و خورشید شوم من کم از آنم که تویی

Posted by: سلامی و کلامی at July 19, 2003 1:21 PM

خوب من هم با خيلي چيزها مخالفم!اما اين به حال بقيه هيچ فرقي نمي كند هيچ!هيچ چيز هم عوض نمي شود!

Posted by: مريم at July 19, 2003 12:07 PM

Ba dorood
Dostane aziz kherad ra hamishe dar taghabol ba ehsas nabinid! Kherad niaz darad keh baazi vaghtha "ehsas" ra beh onvaneh mokemmele khood beh kar girad ta beh manzore khood dast biabad. Tarkib kherad ba ehsas ra yek tarkibeh dynamik bebinid neh chizeh dygar. Man nazerate Maroufi ra yek "shooke mosbat" dar barkhorde kheradgrayyanehe khood beh mozooe Khatemi dydam va barayam jaleb bod.
Arzoyye neveshtane bishtar az taraf shoma

Posted by: Hoshang at July 19, 2003 11:58 AM

اقای معروفی عزیز!
خوشحالم که مینویسید.اما بسیار نگرانم.نوشته ی بسیار شتابزده شما و درخواست خودکشی خاتمی!!!
اقای معروفی! درد ما و بهتر است بگویم درد تاریخی ما بی تدبیری روشنفکرانمان است.اگر شما بله خود شما در مقابل تهدید ها و ازار ها میدان را خالی نمی کردید حالا در نظر مردم کس دیگری بودید.

Posted by: ارشام at July 19, 2003 11:28 AM

آقا رضا شما کمی تعقل به خرج دهید آیا به راستی برای موجود بازی خورده ای مثل خاتمی چاره دیگری مانده؟

Posted by: omid at July 19, 2003 8:31 AM

آقای معروفی عزیزم یعنی می شود یک روزی بیاید که در این مملکت دیگر هیچ آیدینی به دست هیچ برادری کشته نشود؟ ...خوشحالم که اینجا هستید ...می نویسید و اجازه می دهید تا به شما بگوییم که عزیزترینمان هستید.

Posted by: الهه at July 19, 2003 12:50 AM

جناب آقاي معروفي؛
در تاسفم که اعتبار ادبي خالق سمفوني مردگان بسيار گرانبها تر از آن مي بود که خرج اينگونه پرخاش نويسي هاي سياسي شود. نوشته يکسره احساسي و بي منطق شما که با پيشنهاد خودکشي به رييس جمهور ختم ميشود اما خود جلوه اي از تداوم سنت خردگريزي اهل ادب ايراني در رويارويي با واقعيـت سياسي است. اين لجنزار کنوني هم خود محصول بسط تاريخي همين خرد گريزي است.

Posted by: رضا at July 19, 2003 12:50 AM