منظومهی عينالقضاة و عشق / قسمت هشنم
تب دارم
از جنس شمعهای ذوبشده
بر تن تو
اگر خدایی از جنس توست
پس بمیر
اگر خدایی از جنس توست
پس زنده شو
آويخته چرايی؟
بر پلههای خدا
میپيچی به گردنم
با بوسهای چنان
که يادم برود
بروم
بالا يا پايين
برويم.
اينجا جای ما نيست.
شمعها را تو
بر تن خود ذوب میکنی
و موم داغ
بر تن من
لایه لایه آرام میگیرد.
«خواب بد دیدی؟»
«نه، پدر!
به جای شکلات شمع بخریم؟»
«که تو حرامش کنی؟»
«بر خود حرام میکنم
بر خود آب میکنم.»
هرگز به اندازهی داشتن دستهات
خوشبخت نبودهام
«نه با خودم، نه با او
نه نيستم، نه هستم...»
مستم
تنها عصيان ناجی من بود
پيشواز بزرگواریات
بلندبالای من!
بگذار اندامت را
پر از نرگس کنم
و از قرص آفتاب درآويزم.
هر چقدر بعید
باز تو خدای منی
هر چقدر بعید
باز تو را قطره قطره آب میکنم
و به تنم میچکانم.
...
تو بگو نفس
هنگام که هنوز قطرهای باقی بودت
من چه کنم؟
به دامنت نمیرسم
اگر دوباره از خود نزايم.
خراج يک شهر
کبريت
خراج آتش؟
نفس بکش
تا برای بودنت بميرم.
آقاي معروفي سلام
از شعر خيلي قشنگتون واقعا لذت بردم. راستي كتاب حديدي در دست تحرير نداريد؟ دلم براي نثر شما خيلي تنگ شده.
اگه وقت كرديد سري بزنيد
سلام. ميدانم سخت سرتان شلوغ است اما اگر گاهي به نمايشنامههاي سري زديد و خوانديد سخت ممنون و البته چشم با راه نظرات خواهم بود و ماند. يا علي
http://www.kouly.com/?page_id=92
:)
ممنونم و سلام.
گلچهره مپرس آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد
گلچهره مپرس پروانه تو بي تو كجا رها شد
گلچهره مپرس...
مپرس...
مرنجان دلت را، خدارا
رها كن غمت را، رها کن
مخور غم، مخور غم، نگارا
شاد زيد...
مهر افزون...
سلام..........................و
Posted by: ali bahmani at July 24, 2006 08:04 PMسلام
دقیقا همون قدر که از عباس معروفی انتظار داشتم از خوندن این وبلاگ لذت بردم
قدم به چشم ما بذارین و به سرزمین دلتنگی های شبانه تشریف بیارین
منتظرم که ردپاتونو تو قسمت نظرات وبلاگم ببینم
سلام/خوندمش/بخدا شاهكاره/چند سري هنگام خوندن هق هق گريم گرفت/وقتي ايدين خبر سوختن ايدا رو خوند/وتي فهميدم كه سورمه سر زا رفته/وقتي.../نميدونم چه جوري تعريف كنم كه بفهمين از ته دل ميگم شاهكاره/يه سوال هم دارم:شما وقتي اين رمان رو مينوشتين به همين ترتيبي كه تو كتاب هست نوشتين يا يكبار كل ماجرا رو از اول تا اخر نوشتين و بعد جاهاشونو پسو پيش كردين؟
Posted by: kamran at July 24, 2006 11:55 AMگزارش بیست و ششمین نشست گروه منتقدان عصرکتاب:
روشنفکری، مهمتر از نویسندگی
بزرگداشت عباس معروفی و نقد مجموعه داستان دریاروندگان جزیرهی آبیتر
سلام و با اجازه
...و گام آخر را
چه بالا!
چه بلند!
برداشت و
از آستانه گذشت
آنسانكه هيچكس
پاي نداشته اش را باور نكرد!
شگفتا!
با تربت اين امامزاده مگر
چه معجزتي ست؟!
كه آتشفشاني چنين مهيب
هفت سال تمام
تنگ در آغوشش آرميده ست.
دوم مرداد
آخرين شعر سپيد بود
با امضاي
الف.بامداد.
(تهران مرداد 85)
دوشنبه قرارمان بر مزار غول زيباي شعر. گرچه اين روزها انسان را رعايت نمي كنند و نمي كنيم.جناب معروفي عزيز از اين پنجره ي پر مهرت تا آن مزار شريف حرفي اگر هست خوشحال خواهم شد كه حاملش باشم.قابل اگر باشد اين حقير.
سلام استاد
یه سوال میخواستم بپرسم این کتاب فریدون شما جی داره که ممنوع شده؟
فراخوان ارسال اثر برای ویژه ی گیله وا
ویژه ی فرهنگ ، هنر و ادبیات گیله وا به عنوان نشریه ی خانه ی فرهنگ گیلان به سردبیری علی رضا پنجه ای و با حضور چهره های نام آَشنای هنر و ادبیات معاصر در هیات تحریریه همچون : بهزاد عشقی ، فرامرز طالبی ، محسن نعمت خواه ، مسعود پور هادی ، محمد رضا یکرنگ صفاکار قصد دارد در ادامه ی راه انتشار ویژه ی هنر و اندیشه ی گیله وا که توسط زنده یاد محمد تقی صالحپور منتشر می شد ، با تجربه ای تازه و برخورداری از آفرینه های متمایز آفرینشگران معاصر در حیطه ی پخش سراسری اقدام به انتشار هر از گاهی – حدود چهار – ویژه نامه در سال کند ، هم از این رو کلیه ی دست اندر کاران فرهنگ ، هنر و ادبیات فراخوانده می شوند تا به دور از هر گونه نام و آوازه ای و تنها با تکیه بر وزین بودن اثر ، مجموعه ای درخشان و مانا از آثار فرهیختگان و نو آمدگان مستعد در این حوزه را چاپخش کند .
نشانی برای ارسال اثر : استان گیلان – شهرستان رشت - خیابان طالقانی – نرسیده به دهنه ی سردار جنگل – انتهای بن بست نصرالله زاده – خانه ی فرهنگ گیلان – تحریره ویژه ی فرهنگ ، هنر و ادبیات – تلفکس : 2224178-0131
نفس بکش، تا آتش اين کبريت گر بگيرد... آن وقت حرامش می کنیم....
Posted by: reza at July 23, 2006 03:12 PMميتونم بگم اصلا انتظار نداشتم كه اين قدر روحيه لطيف داشته باشي
Posted by: doostat at July 23, 2006 12:27 PMسلام ودرود - لذت بردم دستت دردنكند
Posted by: daryabari at July 22, 2006 04:59 PMسلام :
از خواندن مطالب وبلاگتان لذت بردم قدری شبیه همان لذتی که از خواندن سمفونی مردگان بردم ، شبیه حس جوانه زدن آیدینی در وجودم ...
سلام آقای معروفی،
ظهرتان به خیر و خوشی.
امّید که آخر هفتهُ تان سرشار از خرسندی و خشنودی باشد.
...
نام داستانی که در حال ساختنش است را برایم گفت و با آن لبخند را با لبانم آشنا کرد.
نه آنکه نام داستانش این اثر را بگذارد و باعث لبخندم بشود.بگذربم از آنکه نام بی نظیری برای رُمانی خواهد شد که هوش هر خوانندهُ رمان شناسی را حتماَ از سر خواهد پراند،
نه...، بیشتر آن جرقهُ درخشان و زودگذری بود که چشم تیز بین زمان را به شادی واداشت
و مرا هم از شکرانهُ دل زجردیدگان از عامی و خاص
به تکه ای از این شادیِ دل دعوت کرد و ذره ای از آن بخشیدم.
لیخند رجرکشان باز کردن در بهشت است بر روی عزا داران و عذاب کشان.
و محبت با لبخند اگر همراه شوَد حقیقیترست.
لبخندش حهانی شادی به جانت میفشاند، از آنروکه میدانی دنیایی تلخی از ناجفائیها و بار قرنها نامطلوبیهایی که بشر در طول گذر به انجامشان کوشبده است را دیده و چشیده و بار گناهان تمام انسانها را بر دوش میکشد
و باز میتواند به روبت لبخند بزند و از وقت تنگش هدیه ات کند و تو نیز بی مهابا هر ثانیه اش را در چشم و مغز و قلبت ثبت کنی تا هر بار بتوانی به این خاطر به آن ببالی و شاد گردي.
آقای معروفی عزیز،از اینکه رخصتم دادی تا من چند بار شما را عباس جان و عباس جون خطابتان بکنم سپاسگزارم، هرچند میدانم از نام باسی بیشتر خوشتان میآید و حتماً هم در ارتباط با بار اوّل خطاب شدن باسی خاطرات شیرینی شما را به خود مشغول میکند.
روح پاک شما انسان را بی اراده به احترامی خاص دعوت میکند و من هم از این امر مستثنی نیستم و به خود میبالم و کمی هم خجلت زده ام از اینکه در این دیدار توانستم کمی پا از حریمم بیشتر بر دارم و شما را عباس جان خطاب کنم. اگر آنروز برسد که من شما را باسی صدا کنم دیوارهای جدائی در سراسر جهان فرو خواهند ریخت و دلها به هیچ جدایی تن نخواهند داد.و گلها همیشه شکوفان خواهند ماند.
عاشق بمانید شاعر سرزمین دلها.
پر شکوه بر جا چو سرو را میمانی
اسیر پنجهُ غم
در خبال من
رها امّا
مرغ عشق را میمانی.
سعید از برلین.
سعيد عزيزم،
از همه ی مهربانی هات ممنونم.
"اينجا كجاست؟"
«... براى هر چيزى فصلى است و در زير آسمان، بر هر كس وقتى: وقتى براى توليد و وقتى براى مرگ. وقتى براى كشتن و وقتى براى پرستارى. وقتى براى گريستن و وقتى براى خنديدن. وقتى براى دوست داشتن و وقتى براى نفرت. وقتى براى صلح و وقتى براى جنگ... و ما سربازان اسرائيلى كه با شما فلسطينى ها جنگيده ايم، امروز با صداى بلند و پيامى روشن به شما مى گوئيم كه ديگر بس است. بس است خونريزى و جنگ! بس است اشك و اندوه... بس... بس...»
"پيام آشتي اسحق رابين خطاب به فلسطينيان"
اينجا جنين است. اينجا حيفاست. اينجا اورشليم موعود است. اينجا موساست. اينجا عيساست. اينجا محمد است كه مي خواهد سوار بر اسب به معراج برود. مي خواهد برود تا بدانجايي كه جبريلِ قاصد را پر مي سوزد. اينجا تانك است. اينجا كاتيوشاست. اينجا صهيونيزم است. اينجا حزب الله ست. اينجا جنگ است.
كودكم. مادرم. زنم. نوجوانم. سنگ پرتاب مي كنم. نارنجك به خود مي بندم. ميان اتوبوس كودكان دبستاني منفجر مي شوم. بوي خشتك سوخته مي آيد. بوي آلت برشته مي آيد.
انتحار مي كنم تا نامم را بگذارند استشهادي. عكسم كنند. ستاره داوود بر پرچم مي نشانم تا جهان تاوان يهودي سوزاني هيتلر را پس بدهد. اينجا لبنان است. اينجا دار مكافات است.
تعصب صلح را تاب نياورد. گلوله نشاند بر شقيقه ي جنگجوي پيري كه از جنگ خسته شده بود. تاب دست هاي خوني خودش را نداشت. تعصب موشك كاشت در بطن بي قرار راكت اندازها. تعصب اينجا آفتاب پرست است. هر دم به رنگي مي شود تا قدس هي برقصد و برقصد و قبله عوض كند كه رقصي ميان يهود و اسلامم آرزوست.
ما ناخن مي زنيم. جنگ كه مي شود خوب ور مي زنيم. عكس جمجمه تكيده شده را ثبت مي كنيم روي تلكس. پوتين سرباز را مي كاريم روي سينه مجاهد. ناخن مي زنيم. پدر كه فرزندش را در آغوش مي كشد و مامني مي يابد تا گلوله بارانش نكند باز ناخن مي زنيم كه اي كاش مقابل چشم مان گوشت آويزان از قناره بشوند.
نفت به قيمت خون است. اينجا خاورميانه است. ما انرژي هسته يي داريم. ما مسلمانيم. يهود كينه ديرينه دارد. 1400سال نفرت را با خودش آورده تا فتيله جنگ را در لبنان بالا بكشد.
مي داني؟ زندگي اين روزها كسالت بار شده. چقدر شعار بدهيم؟ تنوع نياز است. چقدر از آلودگي هوا و گراني و حق مسلم ماست بگوييم. جنگ موجب انبساط خاطر است. 500هزار نفر آواره شده اند. خودش سوژه ييست كه هفته هاي كسالت باري را از ملال تهي خواهد كرد. سرباز اسرائيلي كه به روي كودك خردسال سرتقي آتش مي گشايد مي داني يعني چه؟ هاليوود با تمام دبدبه و كب كبه اش از خلق چنين تصويري عاجز است.
اشتغال آفريني يعني همين. يعني هزار خبرنگار بي كار را كه تازه داشتند خستگي جام جهاني را از كون گشادشان در مي كردند دوباره بايد پيزي شان را تنگ كنند و بروند اين بار به لبنان.
اينجا تلويزيون است. اينجا كودكي در آغوش مادر مرده است و آنجا كودكي در اتوبوس مهد كودك منفجر شده است. اينجا 500هزار نفر آواره شده اند و آنجا يك بيمارستان با كاتيوشا آوار شد روي سر بيماراني كه بر سينه شان ستاره داوود آويخته بودند.
اينجا لبنان است. اما نمي دانم چرا اين روزها نوستراداموس مدام توي گوش هايم وزوز مي كند كه نكند اينجا همينجاست؟
بی نظیر بود آقای معروفی... مثل همیشه...
Posted by: nasim at July 21, 2006 10:47 PMعاشق بودن و ذوب شدن در ديگري . گويندگي شمع و بازيگوشي كودك. همانا مراد و مقصود عشق است . عشقي كه در ظاهر خل و چل بودن را تداعي مي كند تا دانسته پا به عرصه ي جنون نهادن !
Posted by: رضا آشفته at July 21, 2006 07:26 PMبا سلام و تقدیم احترام
خسته نباشید
از وبلاگ شما سر زدم
جالب توجه بود
لطفاً از وبلاگهای من نیز دیدن فرمائید و من را از نظرات خود بهره سازید
با سپاس فراوان - قائمی
آدرس وبلاگ سیاسی، اجتمائی:
http://ghaemi1.blogfa.com
در این وبلاگ می خوانید:
- رهبری نامشروع فقها از نظر قرآن
- سفر حج، عبادت یا خیانت
- سرنوشت آیت الله خامنه ای در صورت پیروزی طرفداران آیت الله مصباح یزدی در انتخابات مجلس خبرگان رهبری
- پیشنهاد اداره امور کشور با سیستم شورایی بجای سیستم پارلمانی ریاست جمهوری
- افسون و فریب دنیای جدید و افسون و فریب دنیای سنتی
آدرس وبلاگ معارف قرآنی:
http://ghaemi2.blogfa.com
در این وبلاگ می خوانید:
اولویتّها، تأکیدات و برترین اعمال از نظر قرآن
چه نشسته ايد در غربت فرنگ
كه يار ما
كيانوش حيدريه
پرده در نقاب خاك كشيد
و از دنياي رنگارنگ شما گريخت
كه جايش در ميان شما نبود
و پاكي اش نبايد آلوده شما مي شد
فرشتگان عشق ديروز دستانش را گرفتند و به اوج بردند
و امروز هزاران چشم حيران با حسرت تنش را به خاك امامزاده قاسم زيارت سپردند.
روحش با مولايش علي و آل علي محشور باد.
و من غمگينم،
کيانوش نازنين من!
و چه بايد بگويم؟ ازش خواسته بودم به مامانم گاهی سر بزند، و هميشه مرا باسی خطاب می کرد و می دانست چقدر دوستش دارم. ولی هيچ نمی دانم چرا به خاک سپرده شد.
باسی
Spring in elevator
"بهار در آسانسور"
برق رفته بود و
بهار گير کرده بود و
باران ميباريد در آسانسور!
خب وقتي که برق نباشد
ماه مي چسبد به سقف آسمان
نصف النهارها و مدارها مي چسبند به سقف زمين!
اين به سقف زمين و آسمان چسبيدن را جدي نگير
اما اين برق ها و باران ها جدي ست!
و اين که گاه بهار هم گير ميکند در آسانسور!
(عليرضا قزوه)
دلت بهاري
Posted by: بهار هاشمي at July 20, 2006 09:15 AMسلام ،مي شود دوباره از شهرزاد يادي بكنيد، شهرزاد زنده بود دم دست بود هر وقت مي خواستيد مي آمد ،اگر نمي خواستيد مي رفت ،از تولاي او با ما خوانندگان حرف مي زديددرددل مي كرديد....اما بانو دور است انگار اين هجران را پاياني نيست و به قامت دوريتان از وطن طول كشيده عين القضات هم كه تا ابد آويخته مانده است،از من هاي قديمي يادي نمي كنيد؟
Posted by: ناز پری at July 20, 2006 08:15 AMاشک
شک
ک
.
.
.
من واقعآ تحت تاثیر اشعار شما قرار میگیرم. عهدمو شکستم دوباره اومدم...
سلام معلم من
به شما سر زدن هر روز واسه من يه عادته
نه اينكه فكر كنيد اين يه شكايته
مثل لذت يك زيارته
سبك ميشم برام حال يك عبادته
خوشابحال آنانكه دلي پاك دارند، زيرا با خدا يگانه اند.
دلت بهاري
چقدر دلم براتون تنگ شده بود. قلم را بساي بر كاغذ و ستاره بيافرين/ دلم كور سويي را در آسمانت مي طلبد.
Posted by: پديده at July 18, 2006 08:40 AMسلام استاد.
12 ساله بودم كه سمفوني مردگان را خواندم.
يادم مي ايد همه چيز گنگ بود برايم.دلم مي خواست بزرگ باشم...
بعدها كه بزرگتر شدم دوباره خواندمش دوباره و چندباره.
لذت ان خواندنها هنوز زير زبانم است.
با اجازه لينكتان كردم.
به من سري مي زنيد ؟
خراج نفس كشيدن را مي پردازيم...قصه گو...خراج زندگي...
Posted by: hamed at July 18, 2006 01:00 AMاستاد همچنان اميدوارم به اميد شما.../
Posted by: سروش رهگذر at July 17, 2006 09:50 PMسلام آقاي معروفي. روزي از روزهاي سال 70 بود و من با داستان كوتاهي در دست وارد مجله گردون شدم. 18 ساله بودم و شهرستاني. پس حضور خلوت انس شما را به هم زدم. از پشت عينك نگاهي كرديد و بعد سلام و عليك.بگذريم اولين و آخرين بار بود كه شما را ديدم اما صداي سمفوني شما را كه در جهان مردگان بلند شده بود همواره در گوش خود داشته ام. من تا كنون دو كتاب منتشر كرده ام "افسانه رنگ هاي دونادون" در سال 78 / و كتيبه خوان ويراني در سال 83. يك رمان ابرمتني هم نوشته ام كه در واقع نخستين ابرمتن به زبان فارسي با تعريف تيوريك آن است. سردبير دو مجله بوده ام و عضو تحريريه مجله دنياي سخن (1377) و گلستانه (همان سال). ده سالي مي شود كه با روزنامه نگاري زندگي مي كنم و حدود 1000 مقاله نوشته ام از آدينه و دنياي سخن و گلستانه تا عصر آزادگان و شرق و... القصه. اين همه را ناخواسته گفتم تا دعوت تان كنم به خواندن گزارش تحليلي حمله شيميايي به زرده در تابستان 1367. و خود حديث مفصل بخوانيد از آن مجمل. دو ماه پيش رفته بودم زرده. كودكي ديدم با كپسولي آويزان از گردن و لوله اي در بيني. اسباب بازي نبود كپسول اكسيژن بود... و چند روز پيش شنيدم كه آن كودك هم در قبرستان زرده جا گرفته است آقاي معروفي.
Posted by: farhad.h.gooran at July 17, 2006 03:34 PMسلام و با اجازه
كار و با رم كسادست و
كسي خريدار ستاره نيست!
خروسخوانست و
از سر شب تا هنوز
چيزي دشت نكرده ام.
لب حوض مي روم براي وضو
با يك بغل ستاره كه باد كرده رو دستم.
ماه
لخت و عور
آب تني مي كند
مرا كه مي بيند
بوسه اي مي گيردو يكجا مي خرد همه را.
و من چرا
دو به شكم هنوز؟
كه دست نمازم قبولست
يا كه نه!
امروز نمي دانم چطور صحبت به مهرباني ِشما كشيد من بودم و چند تا نقاش و شاعر نما و پرويز كلانتري كه عاشق كتابهايش شده / گاهي منهم از نوشته هاش خوشم ... گفت كه هرچه دارم از عباس معروفيست . گفت او نويسنده ام كرد .گفت اينقدر آرام و بي گزند ايرادم را گرفت كه نفهميدم كه دردم نيامد . گفت و چند تا كتاب كه از شما داشتم را از من گرفت تا بخواند . شش ماه از سال را امريكاست . ميدانيد كه ؟ آخر همين ماه هم مي رود . مريض شده . بي حوصله شده . پير مرد تا برايم درد دل ميكند گريه اش مي گيزد و من طبق معمول هميشه ها لبخند به لب مستمع خوبي ميشوم و گاهي هم اخم ميكنمش كه بسه پيرمرد ! لوست كردند . دارم فكر ميكنم اين روزها كه دلم كسي مثل خودم را مي خواست .كسي كه لبخند بزند و من گريه ام را هوارش كنم . كسي كه سعي كند مهربان باشد . دارم فكر ميكنم اين روزها كه چه قدر هواي ِ اينجا خفه ام كرده . نه حوصله ام به نوشتن است نه نقش زدن . آرزويم پرت شدن از برجيست باشكوه . طوري كه يك جا بميرم .كاش نگران فرزندم نبودم اينهمه ... چه پرچانگي كردم . بي خيال ... فقط بدانيد آقا ! امروز صحبت ِ مهرباني ِشما بود
سلام خانم رويا بيژنی
ممنونم از لطف شما. به آقای پرويز کلانتری نازنين من سلام برسانيد.
شاد باشيد
با مهر/ عباس معروفی
سلام خوبید دوست عزیز شعر خیلی زیبایی بود . موفق باشید
Posted by: maria at July 17, 2006 12:16 PMسلام
كسي هست توي شعرهاي شما
كه درست وقتي دارم شعر مي گويم پيدايش مي شود
و من او را با همه ي ابهامي كه دارد مي پرستم
كسي كه اينجا هم ردش را پيدا كرده ام
كسي كه همه ي بودنم را مديون نبودنش هستم
كسي هست اينجا لابه لا ي شعرهاي شما كه من نظير او را روزي درست كف دستانم تجربه كرده ام
مي دانم كه بالاخره مي پريد
سلام
جمعه بود. فهميدم پير شده ام. جلوي آ ئينه رفتم. موهاي سفيد آنجا بودند در تصوير. همه ديروز ريخت در ذهن. خانه پدري را فروختيم و سپرديم به دست ويرانگري. كتاب ها و مجله ها را نگاه مي كردم. چه بكنم با آنها. مجله ها را گذاشتم جلوم و ورق زدم. گردون هم بود. تو هم بودي. هر صحفه اش را مي بلعديم. نمي دانم چرا نوشته ها اينقدر از دور به من چشم دوخته بودند. مثل عكس يك مرده كه از تو فاصله مي گيرند. او مي ماند. همانگونه ثابت و تو پير مي شوي و خسته. چه روزهايي بودند. مي پنداشتيم مي توانيم با نوشتن دنيا را شبيه روياهايمان كنيم. نوشتيم. خوانده شد. خوانده نشد. بجاي اينكه ما شويم. ذره شديم. فرو رفته در خود. منزوي و تنها. سرگردان. چه بايد كرد و... پاسخي نمي جويي. نمي دانم چرا اين واژه ها را مي گذارم اينجا. سرمقاله هايت هنوز تازه اند. هنوز به روزند. كاش نبودند. امروز بايد شادمانه روايت مي كرديم از راهي كه آمديم و داريم مي رسيم به قله. كهنه شده هايي كه تنها خاطره شده اند، اما هنوز به روزند. هنوز در دامنه هستيم و قله دور از دست. نمي دانم چرا اين واژه ها را مي گذارم اينجا. خسته ام. شايد گذشته را مي جويم. شايد آ ينده را. شايد هيچ را. نمي دانم در كدام دنيا هستي. من در نا دنيا. بگذريم. يك هذيانش بدان و بگذر از آن
سلام دوست عزيز
وب نوشتهاي زيبات رو خوندم
برات يه لينك گذاشتم كه هر وقت آپ كردي زود بيام بخونمشون
شاد باشي
اقاي معروفي چندين بار براي شما كامنت گذاشته ام انقدر شايسته نيستم به بلاگ فروغي من سري بزنيد و امضايي كه بدانم كسي كه نوشته هايش را مي پرستم مرا قابل محبت خود دانسته ... باز هم در انتظار امدن حضور سبزتان هستم ... شيوااااااااااااا . ساري . تير هشتادو پنچ
http://www.mahich.blogfa.com/ نگاهي به حقيت فروغ فرخزاد
Posted by: شيوااااااااااااااااااااااااااا ماهيچ at July 16, 2006 11:33 AMهمون باسیه وقتی که داره با نوش آفرین حرف می زنه...فکر می کنم خیلی مسخره است که من هم هی بگم من با نوشته هاتون زندگی میکنم ...من دیوانه آیدین و سوخته آیدای شما هستم..من..من...
پس...فقط یه گوشه می ایستم و خجالتی نگاتون می کنم...موفق باشید...همیشه عاشق باشید.
سلام
سعادت رسیدن به خدمت بانو " نازخند صبحی" دست داد . از شما گفتیم و از ادبیات و از گذشته ای که من ندیده امش . سال پیش که گربه ایرانی را منتشر کردید همیشه می خواستم ببینمش این گربه کاغذی زیبا را و نازخند صبحی چند شماره ای را نشانم داد و با عطش و شوق مشغول خواندنش شدم . نزدیک تر احساستان می کنم ...
به امید دیدار
شما نميخواين درباره لبنان چيزي بگين؟
Posted by: sun at July 16, 2006 09:35 AMساعت سه و پانزده دقيقه صبح است.
تمام شد.
از سر شب شروعش كرده بودم.
من امشب با فريدون سه پسر داشت زندگي كردم
گريستم، درد كشيدم.
مثل شب هايي كه با سمفوني مردگان گذراندم.
سخت بودند، دلم بار گرفت ...
در خواب نام ِ كسي را صدا مي زنم
كه نام ِ كسي نيست
از يك دو سه چار پنج شش دكمه
يك دو سه چار دكمه را كه باز مي كنم
مادر تكانم مي دهد :
" عرق كرده اي پسر
چند شب است مدام كابوس مي بيني
در خواب نام ِ كسي را صدا مي زني
كه نام ِ هيچ كسي نيست".
سلام...نمي شه گفت لذت. يه چيزي فراتر از لذت... فقط در برابر شما تعظيم ميكنم...
Posted by: نیما راد at July 15, 2006 06:43 PMسلام آقاي معروفي/بخدا شعراتون فوق العاده است/چند روزه كه باهاشون زندگي ميكنم فقط/انقدر رو من تاثير گذاشتند كه هر چي ميخوام بنويسم اخرش ميبينم كه شدند نو شته هاي خودتون/رفتم كتاب سمفوني مردگان رو هم خريدم تا بخونم/راستي قيافتون اصلا با نوشته هاتون جور نيست/ميبخشين
Posted by: kamran at July 15, 2006 05:24 PMگاهي بايد به پشت سر واگشت
ايستاد و خيره نگاه كرد.
پس بر مي گردم
به آنچه تا كنون از آن گريخته ام تن مي زنم
در تاريخ
در آتش، خون، خيانت ،فريب، قدرت، بلاهت.
با تزوير خواهم جنگيد
فريب را رسوا خواهم ساخت
گوش بلاهت را مي پيچانم و قدرت را رام خواهم كرد.
با آتش مي جنگم كه هميشه نمي شود پرستيدش.
هر چند آتش بر من گلستان نخواهد شد، اما
چون سياوش بر آتش خواهم ايستاد.
احاطه كه داشته باشي
نه از پيش خنجر مي خوري و
نه از پس
نه خود خواسته، نه ديگر خواسته
و از تو می آموزم که
سرور ِ خود باشم.
استاد عزيز ببخشيد اگر كامنت قبلي ام را با اين تحكم نوشتم. فقط خواستم بگويم خيلي دوستت دارم. اين هم يك جور ابراز علاقه است. يعني وقتي يكي را مي پرستم... دوست دارم باهاش اينجوري صحبت كنم.
Posted by: پسر شمالی at July 15, 2006 03:55 PMسلام آقاي معروفي بسيار عزيز...دوست ندارم اينرا بگويم،اما فكر ميكنم اين سنگي باشد توي تاريكي اگر از شما دعوت كنم به وبلاگ من بياييد و نظرتان را در مورد داستان من بنويسيد.
Posted by: محمود خلعتبري at July 15, 2006 10:17 AMمي نشينم كنار ميزتان/.. و آنقدر شيطنت مي كنم..../
سلام/ با مثنوي بروزم ميشه؟(سامان-همسرم- ميگه مينشينيم كنار ميزتان..دعوام كرد!!!)
سلام
استاد عزیز
با کمال جسارت
وقتی من شعرتان را خواندنم بسیار لذت بردم
به تاویل پذیری آن اندیشیدم
در واقع با صرف نظر از بر پله های خدا می توان این مکالمه را به خدا و بنده هم نسبت داد
این دیالوگ بین خدا و آن یکی هم هست
و این اسم جدیدمه
قشنگه؟
سلام استاد
خوبيد
آدرس شما را از وب آقاي درباري يافتم
خيلي از ديدن وب شما خوشحال شدم اگه لطفي كنيد يه سري به كلبه فقيرانه ما بزنيد خوشحال مي شوم
ببخشيد حتما اگر سري زديد يه پيغام ر ا ازما دريغ نكنيد.
سبز باشيد
بدرود..............
آقای معروفی واقعآ از خواندن اشعار ونوشته های زیبایتان لذت می برم.
با اجازه از شما لینک می دم .
ای کاش یه روز برگردید.
زن در زمانه ما در برابر «مردانگی کهن» در مانده
و عاجز است. قدرت او نمی تواند در دنیای مادی
بلاواسطه عیان شود. قدرت او سرکوب شده
و به طور غیر مستقیم از طریق الگوهای
دست کاری شده یا علایم مرضی – جسمانی
یا به گونه ای اتفاقی و کنترل نشده ظاهر می شود
((اگر می بیند روانی یا خشن هستید سرکوب
قسمت زنانه و جودتان است)) فی المثل با طغیانهای
عاطفی یا حتی حالتهای حاد اعمال وحشیانه ((این در
درون شما اتفاق می افتد دعوایی بین مرد و زن و جودتان
که زن به این شکل ظاهر می شود)).
با اين مطلب چشم به راهم كه ادامه اش آنجاست
در مورد شعرتان بعدا ميگويم
با تشكر:)
سلامي دوباره!
خسته مي شويم و بايد دمي بياساييم.
فكر مي كنم شور مستي قوتي زياد از ما گرفته عباس عزيز.
اينكه تنها به شعر مي پردازي برايم نويدبخش است.
پس از مدتها دوباره آمدم و خيال ميكنم همان موضوع كه باعث شد من مدتي خود را گم كنم تا پيداشوم باعث نداشتن اتحاد و ثبات رويه ي مردمي است كه در كشاكش نيازهاي طبيعي و اجتماعي اوليه فرصت شناخت نداشتهاند.
آدرس قبليام را گم كردم اگر مايل بودي آنرا اصلاح كن دوست خستگي ناپذير.
ممنونم
عباس خان منتظريم در تارنگارت از گنجي و اقداماتش از جمله اعتصاب غذا
چيزي بنويسي.
در ضمن صداقتت را همواره مي ستايم
نه با خودم، نه با او
نه نيستم، نه هستم
مستم
تنها "عصيان" ناجي من بود
...
دلت بهاري
سلام بد نيست يه سري هم به ديگراني بزنيد كه تا حالا نزديد استاد !!!! همش با رفيقاتون نباشيد .....
Posted by: karan at July 13, 2006 06:12 AMسلام بيپايان و دورد بر شما.نوشتههايتان بسيار زيبا است.اولين بار است به اينجا ميآيم اما چه غريبانه برايم آشناست!
خوشحال ميشوم نظرتان را در مورد نوشتهها و شعرهايم بدانم.موفق باشيد!
سلام معلم من
خواندن شعرهايت نور شمعيست در دنياي تاريكم
دست نوازشي ست براي روح تنهايم
مرهمي ست روي زخمهايم
هميشه بمان
من سايه ام
و سرابي نشكفته از تو در خيالم.
تو سايه اي
و با روشي اندوهگين و مرموز مينشيني بر ديوار هاي تاريك
اما از آنها تاريك تري.
...
Posted by: مهسا at July 12, 2006 08:47 PMi have laughed today as i read this phrase of Your friend Mr Akbar Ganji:
غرب بجای بلند کردن صدای بن لادن های ایرانی و ملاعمرهای ایرانی باید صدای مسلمان دموکرات ایرانی را بشنود. صدای آیت الله منتظری، صدای عبدالکریم سروش ها، محسن کدیورها.من سعی می کنم پیام آور صدای صلح از ایران به جهان باشم
Posted by: Alireza at July 12, 2006 06:53 PMقشنگ بود
ایکاش یه بار از نزدیک باهاتون در مورد شعراتون حرف میزدیم .هر چند بعید ........
موفق باشین
مثل همیشه عباس جان، سراپا مخمل.
Posted by: هاله at July 12, 2006 02:08 PMگفتم نكند بخاطر رسيدن به عدد هفت تمام بشود؟ و تمام نشده است.
سرزنده باشيد و زنده ، هميشه.
سلام جناب آقاي معروفي .
از شعرهاي شما بسيار لذت ميبريم .
اما شما با گردون ما را تا نيمه راه بردي و رهايمان كردي .ما همچنان معلقيم .
به ايران بركرد از شما خواهش مي كنبم .
و دوباره قصهي همان كوچكترين جاودانه و بزرگترين عاشقانه.
تو تنهايي و من سرگردان به دنبال دري مي گردم كه به سوي تو باز شود .
هر چقدر بعيد... :-)
Posted by: Nazanin at July 12, 2006 11:14 AMسلام . . .
ممنون از نو شته هاي خو بتون . . .
آسياب تند ترش كن . . .
-جون واژه ها ...
-پا نمي شم .
-جون لحظه ها ...
-پا نمي شم .
-جون خودم ...
-پا نمي شم .
-جون خودت ...
-پا نمي شم .
-قفل دلامون...
-پا نمي شم .
-جون خدا جون ...خدا ...خوبه.
-پا ...پا ... پا... پاهايم شده به زمين كه به همين چند وجب تكراري خلاصه مي شود . كاش صبح و غروب و شب را برايم معني ميكردي تا پا شوم وتمام خيابان هاي دلم را تا كمتر از چند ثانيه برگردم .
كاش بودنش ثابت مي شد ، بودن واژه ي مقدسي كه چند روز هايي است از يادم ...يادت...يادمان ...
كلاه دلم را سخت چسبيده ام تا او از يادم نرود ، اما به عقب بر ميگردم كلاه شيطان آنقدر گرم است كه مرا سر جايم خشك كرده ...بيا واژه ها را برايم معني كن تا پا شوم و خدا را گريه كنم ...لحظه ها را دوست داشته باشم ، جان لحظه ها پا شو ، جان واژه ها پا شو ...جان ، جان ، جان ...جانم در رفت ... آخرش كار خودت را كردي.آسياب فرقي ندارد كه تندش كني با آرام من خيلي وقت است كه ... كه ...كه ...
خدا خوبه . . .
سلام
فوق العاده اس! مثه همه شعر هاي منظومه عين القضات!
اين يعني زندگي!
ممنون!
به خود می گویم
او باز می گردد
و جون شب می رسد
در آغوش گرفتنش را تمنا می کنم
اما
او رفته است
و مرا هیچ گاه نمی بیند
که سکوتش را به تماشا نشسته ام
وبه امید لبخندی
روزهایم را به باد هرچه بادا سپرده ام
کاش باشد
بسان غریبه ای رهگذر
در گذر عمر من
استاد عزيزم. خيلي خوشحالم كه بازم هستيد با اين همه زيبايي.
Posted by: شهرزاد at July 12, 2006 07:45 AMخيلي خوش شدم كه شما را يافتم
با شما ونظرات شما آشنايم
هركجا هستي موفق باشي
دوست شما از كابل
درود
زیبا بود ..انگونه که باید باشد .....