July 03, 2006

فوگ مرگ

از جعبه‌ی مارگيری
طنابی سفيد
برمی‌آيد
و ماری سياه
به موسای من قهقهه می‌زند
گابريل!
...

از جعبه‌ی خداگيری
مرداری
لب مرداری را می‌بوسد
کلاهت را کج سرت بگذار
بهت می‌آيد
گابريل!
...
کوره را حاشا نکن
آشويتس يادم نمی‌رود
اين تاش رنگ را تماشا کن
کودک منتظر  ماشين
و تو
دست‌هات به کار است
و کودک منتظر دست‌هات
تسليم تسليم
ماشينت به کار است
گابريل!
...
عاشق شدن سخت نيست
من اما سخت عاشق می‌شوم
گابريل!
تو اين را هيچ‌وقت نمی‌فهمی
طعنه می‌زنی
که با سر فرو ‌روم
در حاشيه‌ی پياده‌رو
عجيب نيست؟
ستاره‌ی داوود
بر سينه‌ات برق می‌زند.
...
چهار سال بدين منوال می‌گذرد
نه...
استر و دخترانش
با دوچرخه می‌گذرند
و او می‌گويد:
«هه! ديدی؟
اين ماچو سرگردان
رسوا شده؟ ...»
دختران استر سر تکان می‌دهند
و می‌گذرند
بدين سان
نامت را
روی تنهايی‌ام می‌گذارم
روی روزگار سخت
روی زنگ خانه‌ام
تو همان شعبده‌باز ماهری
عکست را با همان نقاب
قاب می‌کنم
گابريل!
...
در بازار داغ شعبده
به همسرت دروغ بگو
هم تو دروغ بگو
هم من راست می‌گويم.
بگو رنگ‌بازی می‌کنی
نگو ستاره‌ی شش‌پر
دو مثلث فرو رفته در هم است
يکی شاخ کرگدن
و ديگری غاری گشوده
بر هم است.
شاخت حنايی‌ست
گابريل!
...
در کارزار معجزه اما
از ميان کوهی شکافته
شهرزاد من
قدم بر دلم می‌گذارد
من هم جعبه‌ام را باز  می‌کنم:
پيرهنش
زنگوله‌ی گردنش
و بوی تنش...
خدا موهای عيسای مرا
شانه می‌زند
گابريل!

 

Posted by Abbas at July 3, 2006 03:22 AM | TrackBack
Comments

بر روی بند رخت...این اشک مادراست ..که خشک میشود ..بر روی پیراهنم ...
حتما پیراهن تو هم ..رد گیسویی را برخودش دارد...حالا بگذار بشمارم..تا چهل سالگی خودم...تا هزار سالگی تو...که تا آن موقع ...برای مردم کوچه ...اسطوره میشوی...عجب گرگم به هوایی است ...آسمان حتما برای گودال ها می بارد..وگرنه ..اینجا کسی تشنه نیست..بوی نم است که دهان به دهان می گردد...و سکوت..که اشک روزگار را دراورده است...
چه کسی این ماهی بزرگ را...از چشم خیس تو شکار می کند...غریبه نباش...شانه آشنای مردی اینجاست..بر خاک پیراهنش...اشکی بپاش....

Posted by: علیرضا آستانه at July 21, 2006 05:13 AM

استاد
نقد جالبي خوندم در مورد كار زيدان در وبلاگ آقاي امير شفقي .فكر كردم شما هم علاقه منديد.اولش مي گه

"جایی خواندم که بازیکن ایتالیایی در دیالوگ کوتاهی که بین او و زیدان ، قبل از اخراج زیدان از زمین در گرفته بود
به زیدان انگ تروریست بودن زده است ، فقط به خاطر اینکه زیدان مسلمان است .دست مریزاد به زیدان ، من هم اگر جای او بودم همین کار را می کردم"
ادرسش هست :
amirshafaghi.blogspot.com
توي قسمت url هم ادرسش رو گذاشتم .

Posted by: mehraban at July 19, 2006 03:21 AM

سلام آقاي معروفي

حدود 1 ماه است كه با وب لاگ شما آشنا شدم . البته با نوشته هاي شما بيگانه نيستم و از همه بيشتر سمفوني مردگان را دوست دارم. اين كتاب رو امانت گرفته بودم و خوندم. چند روز پيش رفتم كه پيدا كنم و بخرم.

خوشبختانه خريدم به فروشنده گفتم : عجيب است كه كتابها رو جمع نكردند ؟ گفت : اين كار رو مي كنن!!!

شعرهاي شما ولي چيز ديگه اي است. حرف دل من. نمي دون چرا همه احساسهاي من شما نوشته ايد؟ من و شما يك جور عاشقيم؟هميشه با شعرهاتون پرواز مي كنم . اگر خودم مي خواستم احساسمو بنويسم به اين زيبايي نمي نوشتم . ممنونم استاد واقعا ممنون. در اين روزهاي سرگشتگي اين شعرهاي شما نجاتم داد.
ولي ميشه جواب اين همه عاشقي سكوت باشه؟ آره معشوق در اون سرزمين سردي (كه حيف وجود گرم شما اونجا باشه) زندگي ميكنه . اونم يك هموطن !
اما در برابر اين همه عشق سكوت كرده؟ شما چي فكر ميكنيد؟ ميدونم توقع زيادي است ولي لطفا با من صحبت كنيد
متشكرم - پاينده باشيد

Posted by: mina at July 16, 2006 10:24 AM

وقت به خیر آقای معروفی !
بی هیچ تعارف و شکسته نفسی اجباری بسیار مشتاق ام که خواننده ی
شعرهای ام باشی.
پیشا پیش سپاس گذار ام .

Posted by: شهریار at July 13, 2006 01:53 PM

گابريل .. از عشق حرف نزده بوديم كه زود عاشق شدم . شايد اگر گفته بودم كه آدمي فقط يك بار عاشق مي شود حرفم را باور كرده بودي كه آدمي فقط يك بار و من فقط يك بار خيلي سخت عاشق مي شوم ..

Posted by: Hodak at July 12, 2006 10:38 PM

گاهي خيال مي كنم
در ميان اين همه آدم
اين همه كلمه
و
تنها يك نگاه
كسي نام مرا پيدا خواهد كرد؟
..
!
گابريل!!

Posted by: ملکه سبا at July 12, 2006 02:12 AM

چه سخاو تمندانه از اين پنجره سياه مشقم را ويراستيد. اما سبب شد كه
دوري شما را بيشتر حس كنم. كه اگر اينجا بوديد اجازه مي گرفتيم،
مي آمديم، زانو مي زديم و مي آموختيم. سپاسگزار شما. نيما

Posted by: nima at July 11, 2006 12:24 PM

اينجا عجيب ترين خونه ايه كه توي اين كوچه پس كوچه ها هر از گاهي سرك ميكشم...نوشته هاتون رو دوست دارم ...خيلي . اما هروقت كه ميام و مي خونمشون(تون!) يه روزايي برام زنده ميشه كه ميدونم وقتي اين پنجره رو ببندم تا مدتها بر نمي گردم....
اينجا عجيب ترين خونه اين كوچه هاست و نوشته هاش دلنشين با يه بوي خاك از جنس خاطرات من .

Posted by: lotus at July 10, 2006 07:41 PM

با اجازه ي صاحب خانه آقاي عباس معروفي
به عزت ابراهيم نژاد كه قاتلش به جاي قاضي نشست.
لباس شخصي چقدر برازنده ي شماست حاج سعيد. برادران صف كشيده اند. چند ميني بوس پر از پانزده ساله هاي واجب التكليف چماق بدست در راهند. بيا تا كوي تك چرخ بزنيم. بي شرف ها ديروز موتور حاج عسگر را آتش زدند. آخ انار آبلمبو چه حالي مي دهد. اصلآ چرا آبلمبو؟ لهشان مي كنيم قرتي هاي لاشي دانشجو نما را. از پنجره پرتشان مي كنيم بيرون. امام حسين قبول مي كند انشا الله. به به! سردار هم سر رسيد يونيفرم به تن. حيف همان لباس شخصي بيشتر بهش مي آمد.
_بسوزانيد.
نه. حاجي جان اينجا روی طاقچه قرآن هست!
_كمرشان را بزند. اين قرآن، قرآن عمرو عاص ست. اينجا بايد پاك شود.
شليك، دود، اشك آور. سنگفرش برشته ي تير ماه 16 آذر گرم و خيس و گلگون. عزت بود افتاد. شاعري گمنام و غريب كه چكه چكه چكه تكيد تا شد چهار قطره خون.(18 تير 85)

Posted by: nima at July 10, 2006 01:46 PM

عباس جان سلام
متن سال بلوا ( txt ) از چه طریق قابل تهیه است ؟
منتظرم

Posted by: انازام فروهر at July 10, 2006 02:28 AM

سلام آقاي معروفي

خسته نباشيد. عذر ميخواهم شايد مرا يك سو ء استفاده چي بدانند اما اينجا و هر جاي ديگري كه گذر اهل فرهنگ بيافتد بهترين جا براي آن است كه تا تيغ سانسور مانع نشده يكديگر را به شناخت بيشتر كساني كه با تمام زندگيشان در راه زندگي بهتر بشريت تلاش ميكنند معرفي كنيم.
http://www.nilgoon.org/articles/Ramin_Jahanbagloo_Dalai_Lama.html
رامين جهانبگلو و خيلي هاي ديگر را فراموش نكنيم دوستان.

آقاي معروفي مجله گردون شما در زمان دبيرستان من برايم منبع شجاعت بود.
خسته نباشيد.

Posted by: مهرداد رستگاریان at July 10, 2006 12:06 AM

سلام .دلم نمیخوهد تکراری بنویسم . من هم مثل چندین میلیون ایرانی با سمفونی مردگان شما زندگی کرده ام. خیلی دلم میخواهد اگر بتوانید داستانهای کوتاهم را بخوانید .نظر ارزشمندتان در مورد داستانهایم باعث میشود به نقصهایم ایمان بیاورم_و البته آورده ام_ ممنون از لطفتان . منتظر ایمیل میمانم اگر قابل بدانید.بهار اله بخش- اصفهان

Posted by: بهار at July 9, 2006 09:00 PM

قدم رنجه کنید به خواندن ما
قلم رنجه کردیم

ما نیز شما را می خوانیم آقا

Posted by: دونفره at July 9, 2006 07:45 PM

جناب معروفی،
سلام میکنم به شما و روح بلندتان، دیوانه وار شعرهای شما رو غربت میخوانم........که مملو از عشق و لطافت است و عشق و دوست داشتن رو در درونم چه عاشقانه حس میکنم.

شاد باشید نازنینم و دوستتان دارم، شما نیز در آلمان هستید اما در کدام شهر هستيد ؟ با عشق به وطن و به شما


Posted by: شیوا at July 9, 2006 11:41 AM

سلام استاد . ... تسليم تسليم . هيچي كارنيست ... همين شعر كفافم دهد

Posted by: daryabari at July 9, 2006 10:34 AM

سلام خيلي زيبا بود . واقعا لذت بردم

Posted by: maria at July 9, 2006 07:18 AM

«کوی دانشگاه » هشت ساله ميشود و ريتون به روز .

Posted by: maryam at July 9, 2006 06:23 AM

سلامي دوباره
در جستجوي آن لغت تنهاي بي نام هستم
شعرهايم اينجاست يك نگاه بيندازيد
مرسي

Posted by: آ نیا at July 9, 2006 12:00 AM

سلام
دلم تنگ شده بود
ممنون به خاطر اين شعر كه درباره فلسطين بود
شما يك مبارز آزاد انديش هستيد
در ضمن با دو شعر منتظرم آدرسش را در پيام بعدي ميگذارم

Posted by: در جستجوی آ ن لغت تنها at July 8, 2006 11:58 PM

سلام آقای معروفی

سایت واقعا بر حقی دارید . از کلبه ما نیز دیدن نمایید.

Posted by: کاظم at July 8, 2006 06:05 PM

سلام
آقاي معروفي شما واقعا عجيب هستيد .هميشه.
من دوست دارم كتابهايتان را بخوانم ولي آيا هنوز در ايران منتشر ميشود؟

Posted by: baran at July 8, 2006 01:30 PM

سلام و خسته نباشيد!!
مثله هميشه زيبا بود

راستي من كتاب سنفوني مردگان شما رو خوندم!!
و همچنين فريدون ..
هر دو زيبا هستند

Posted by: Del shekaste at July 8, 2006 09:16 AM

سلام . ریتون را چرخ زنان و پایکوبان دریابید .

Posted by: مریم at July 8, 2006 06:10 AM

آر يل سلام
شنيده اي؟
آدولف زنده ست هنوز!
آشو يتس تكرار مي شود !
گيرم كه د يگر
سبيل مر بعي از مد افتاده ست.
روزي كه شاخه ي سبز ز يتون را
از دست ابو عمار گرفتي
صداي پاي حماس را نشنيدي؟
گوش كن
كسي ذ بور نمي خوا ند اينجا
آر يل!
به من بگو
نغمه ي داوودي ات چه شد؟
كه حالا تنها
زوزه ي گلوله روي نوار غزه ضبط مي شود.
اينك كه كوري به انكار كوره ، تكبير ه الاحرام مي بندد
ما هم بيا برو يم
لب ساحل مد يترانه
آنجا زنان عرب
حمام آفتاب مي گير ند.
حمام خون حيفا
به ما نمي سازد.
جعبه ي شعبده را بگذار
بيا ساطور به دست گير
پيشبند قصابان بهت مي آيد
آر يل.


Posted by: nima at July 8, 2006 02:28 AM

آزادي
برابري
ميراث گرانبهاي تبار انسان است ...
سلام حضرت معروفي
اميد كه شاد باشيدو بيدار
شعر زيبايي بود ... هرچند از نظام نشانه اي اش من احتمالا به دليل فقر سواد كم سر درآوردم.
شاد زي
يا حق

Posted by: پوریا سوری at July 8, 2006 12:28 AM

سلام
من يه دختر 20 سالم. كتاب سال بلوا رو يه هفته اي مي شه كه خوندم. البته قبلش سمفونيه مردگان رو خوندم. آخر سال بلوا خيلي بهم ريختم . ازون موقع هر شب نوشا مياد به خوابم. شما چه كار كردين با نوشا...؟ حس مي كنم همه ي اون بلاها سر من اومده... خيلي داغون شدم.

Posted by: nastaran at July 7, 2006 09:50 PM

شما برادران من،- بينوا مردمان ِ دور و نزديک -شما که در قلمرو ستارگانروياي تسلاي رنجهاتان مي بينيدو بي کلامي مي پژمريدو در شبي پر از ستارگان رنگ باختهدستان نزار و صبورتان را به دعا برافراشته اید،که رنج مي بريد، که بيداريد،بينوا مردمان ِ گم کرده راه،کشتي نشستگان ِ بي ستاره و اقبالبيگانگان ِ يگانه با من،پاسخ دهيد، سلام ام را!

Posted by: شمع آجین at July 7, 2006 09:32 PM

دلم نیامد باز هم بدون کلامی بروم... و
آمدم تا بنویسم...
فکر میکنم به آنچه که باید فکر کنم...
فردا روز روشنیست؛ امیدوارم...
فردا...
کنکور دارم.
فردا
را چه کنم؟؟؟!
:((

عباس آقا جان، آخر من
شاگرد بدی ام!

- می شناسیدم؟
- نه!

کاش دنیای من فقط کلمات بود و حرف و نوشته... اما
نیست.
نوشتن می دانم، اما نمی نویسم...
چرا؟
نمی دانم...

معـــــروفی جان؟
دلم گرفته بود... ساده گفتم.
.
.
.

Posted by: مهدیه at July 7, 2006 01:26 AM

سلام.
پيروز باشيد و پاينده.

Posted by: b.bahrani at July 6, 2006 03:49 PM

سلام استاد
چقدر استاد برا زنده تنها استاد هاست.
شعرتان را هنوز نخوانده ام.
با یک مطلب در باره تیرماه یا تشتر در فر هنگ قدیم و متو لدین عدد 8
جالب است.
را ستی شما تاریخ تولدتان کی است؟
:(
نمی دانم.

Posted by: در جستجوی آن لغت تنها at July 6, 2006 01:31 PM

آقاي معروفي!
از خلوت عشق و احساس به عرصه ي اجتماع و تفكر مان مي بريد و از عرصه ي اجتماع به خلوت عشق، تا در هيچ كجا خوابمان نبرد.
اين كارتان مرا حسابي كيفور مي كند و بيشتر حظ مي برم اگر بدانم قسمت هشتم را همين روزها خواهم خواند.
سرزنده باشيد و زنده ، هميشه.

Posted by: حبیب سلیمی نژاد at July 6, 2006 09:49 AM

آقاي معروفي عزيز شما كه اين همه براي آزادي اكبر گنجي تلاش كردين و تا همين ديرور عكسش را تو اين صفحه داشتين چرا وقتي به آلمان آمد براي ديدنش نرفتين و حالا كه فراخوان داده براي اعتصاب سكوت كرده اين. خدا نكند كه شما هم فقط دنبال شهيد باشين و آدم آزاد و سالم را جدي نگيرين.

Posted by: farahnaz at July 6, 2006 01:57 AM

سلام آقاي معروفي
از خواندن شعرهاتان لذت بردم همان طور كه سال 75 وقتي در پادگان براي اولين بار اثري از شما مي‌خواندم (سال بلوا) لذت بردم. از موقع تا امروز هر جا نوشته‌اي از شما مي‌بينم، مي‌بلعم‌اش. از نمايشنامه‌هاتان خيلي چيزها ياد گرفته‌ام. در گروه كوچك تئاترم مي‌خواستيم «دلي‌باي و آهو» را كار كنيم كه نشد. اميدوارم آنجا كه هستيد، اوضاع بر وفق مراد باشد، حتم دارم حداقل مشكلات احمقانة ايران را نداريد و مشكلي اگر هست، واقعي‌ست.
با سپاس و احترام.

Posted by: asghar nouri at July 6, 2006 12:32 AM

هر چه هم كه بخواني سير نمي شوي كه نمي شوي

Posted by: untimely.meditations at July 6, 2006 12:12 AM

سلام آقاي معروفي،

سوالي دارم كه نمي تونم توضيح بدم چرا از شما مي پرسمش! بگذارين به حساب كنجكاوي شخصي.
البته يادمه يكي دوبار توي وبلاگتون از "داريوش" نوشتين كه شايد بتونه بهانه اي باشه براي سوال من!
*
ميخواستم بپرسم كه " آيا شما با ترانه ي نوين ايران آشنايي دارين؟ "

منظورم از ترانه ي نوين، موج ِ جديدي در ترانه سرايي ايران هست كه از اواخر دهه چهل، به وسيله ي هنرمندان صاحب نامي مثله "شهيار قنبري"، "ايرج جنتي عطايي"، "اردلان سرفراز" و ... شروع شده و ادامه داره و تاثير بسيار مهم و انكار ناپذيري روي جامعه گذاشته.
*
آيا شما تا به حال، به طور جدي مخاطب موسيقي پاپ ايراني ( البته از نوع هنري و متعهدش) بودين؟ به ترانه هايي كه توسط هنرمندان صاحب نامي مثل "داريوش" و "ابي" و ... اجرا ميشن گوش ميدين؟ نظر تون درباره ي خود ِ "ترانه" چيه؟ ميشه كاركرد و ارزشش رو با "شعر" يا حتي "رمان" مقايسه كنين؟
*
در ضمن خوشحال ميشم بگين كه تا حالا با اين ترانه سرايان ملاقاتي داشتين يا خير ؟ مثلا اردلان سرفراز كه چندين سال در آلمان زندگي كرده يا ايرج جنتي عطايي كه سالهاس در لندن زندگي ميكنه و اتفاقا چند ماه پيش هم در آلمان شبْ ترانه اي اجرا كرده.
*
به خصوص در مورد ايرج جنتي عطايي، بسيار خوشحال ميشم نظر شما رو بدونم. چون ايرج، علاوه بر ترانه سرايي، يك نمايشنامه نويس چيره دست هم هست و نمايش هاي موفقي از او، در سالهاي تبعيدش به غربت، در كشور هاي مختلفي مثل آلمان و انگليس و هلند و كانادا و ... به روي صحنه رفته.
به عنوان مثال از نمايشنامه ي "پرومته در اوين" كه با كارگرداني خود ايرج در كُلن و مونيخ به روي صحنه رفته خبري دارين ؟
*
با عرض معذرت به خاطر اينكه كه وقتتون رو گرفتم.
اميدوارم هر وقت "فرصتي آزاد" داشتين، به سوال هاي يه مقدار غير منتظره اي كه پرسيدم پاسخ بدين. البته شايد اگه توي ايران بودين، سوالهاي من رو بهتر مي پذيرفتين !

در آخر هم اجازه ميخوام كه اين كامنت رو با تكه اي از ترانه ي تازه اي از ايرج جنتي عطايي به نام "پيشواز" تموم كنم :

خواب خیابون از صف زرد زره پوشا پره
تانک و نفر بر داره رو خاطره ها سُر می خوره
ارتش جاسوس و لباس شخصی توی ترانه ها
ببین که داره بوسه و رویا و رقص می شمُره
ببین، ببین که قاری ِ جشنوار تعزیه
داره کفن به قامت و قد حماسه می بُره
رونق شاهین کُشی و رژه ی فوج کرکسه
تبلیغ پَر لو دادن و حراج قفل و قفسه !

"برگرفته از http://www.janatie-ataie.com"

Posted by: سامان ش at July 5, 2006 08:58 PM

من سردم است ... من سردم است ... از آسمان پایین بیا گابریل! چه نشسته ای ؟ تو ای که در دوردستها جبرئیلت می خواندند ؟ من یخ زده ام ..به من صبر تجویز می کنی ؟ توهم مثل تمام چراغهای شهر که مرا از خود راندند ؟ گابریل ..تو هم ؟

Posted by: Maxi at July 5, 2006 07:53 PM

آقاي معروفي عزيز سلام.
دوستي دارم كه هربار وقت خداحافظي برايم مي نويسد: مي بوسمت و اشك.
هربار مي پرسم اين مال كي بود؟ و هربار اسم شما را مي نويسد. ولي خودش هم نمي داند كه شما كجا اين عبارت را نوشته ايد.
اگر برايتان زحمتي نيست راهنمايي ام كنيد كه بتوانم اين عبارت را بين نوشته هاي شما پيدا كنم.
ممنونم از حضورتان.
با مهر. نفيسه.

Posted by: Nafiseh at July 5, 2006 10:57 AM

استاد:
خسته نشدي انقد شعر گفتي؟
ما كه خسته شديم.

Posted by: سخنگوی القاعده (ایدین و ایدا و اورهان) at July 5, 2006 10:05 AM

"برای هرچه رايگانی بود، بهايی گزاف از وجود خويش پرداختم. بانگ خرد زدم، دندانم شکستند. فرياد عشق برآوردم چشمم کندند. گوشه امنی جستم، به غربتم راندند. و حالا فقط نانی می‌جويم. قيمت بگوئيد، حتی اگر شاهرگ است...آه بانوی اندوهگين عشق، در اين ظلمات که مرا دادی چه می‌کردم اگر ديدار تو هم نبود؟... من می‌ميرم، و دانايی را نمی‌شود کشت!"
(تكه اي كوچك از يك فيلمنامه!)

جهان ديدن چهره خود را در آينه برنمی‌تابد!
دلت بهاري

Posted by: بهار at July 5, 2006 09:53 AM

گابریل!
از صندوقچه ی سینه ی من
سیبی بیرون آمده
سرخ٬سرخ
می بینی اش؟
طعم خوبی میدهد٬می دانم
گابریل!
جای سیب من پیش سیب توست
نه گردن آویز صلیبی ست
نه دستاری سبز
نه کلاه کجی روی سر
گابریل!
سیب من بوی عشق می دهد
گاز بزن٬گابریل!
......................................................
سلام

Posted by: narges at July 4, 2006 08:29 PM

پس از ياد خدا
و
با يه سلام ساده
من يه غريبه ام، درست اما هميشه نوشته هاي شما را ميخونم.
امروز روز قلم هست و من روز "قلم" را به شما تبريك ميگم.
"قلم"تان پايدار و تا هميشه در انديشه ها پايدار.

با احترام

Posted by: sadeh at July 4, 2006 07:45 PM

http://mahladarian.blogfa.com/

Posted by: mahla at July 4, 2006 01:17 PM

براي اولين بار يه شعر خوب از شما خوب خوندم!

Posted by: شاهین سجادی at July 4, 2006 11:42 AM

اين ديگر تنها اميد است...شايد/
به آدرس قيد شده در اينجا براي شما نامه نوشتم..اين دگير تنها اميد است كه برسد!
شايد.../

Posted by: سروش رهگذر at July 4, 2006 10:16 AM

...و من نرمي خطوط دستش را بر شانه دنبال مي كنم...

Posted by: mahsa at July 3, 2006 11:05 PM

فوگ مرگ؟!
http://www.poets.ir/site/?q=node/87

دوست عزيز،
فوگ مرگ پاول سلان در آخرين شماره گردون چاپ شده، با ترجمه سوزان باغستانی.

Posted by: فوگ مرگ at July 3, 2006 10:53 PM

تو به آتشگاه ميماني ليك در آن چوب سوزد و در تو، بدن من تو به آتشگاه ميماني ليك در آن شعله زبانه كشد و در تو، چشمان اثيري ات تو به آتشگاه ميماني ليك...شعله ها در سياهي بالا رفتند و ادامه ي نامه را سوزاندند. تا خورده كاغذي ديگربرداشت و گشود:... تو از آتشي و گاه مي انديشم آتش جاندار را نابود ميسازد اما آتش بدن توزندگي بخش من است.از چه چيز است كه خيال تو روحم را ميسوزاند اما دور ازآن نيز زندگي ناممكن و برايم...

Posted by: شمع آجین at July 3, 2006 09:52 PM

(خواب ديدم كه بيست نفر ي توي يه اتاق دو در چار خوابيديم، بيدار شدم و ديدم كه بيست نفري توي يه اتاق دو در چار خوابيديم !)
از متن فيلم فهرست شيندلر.

ديگه لازم نيس كه بترسيم از خوابا
كابوس و بيداري ديگه يكي شده
ماشين پليس اگه توقف كنه در ٍ خونه ت ، توقف كرده و بايد منتظر ٍ كلبچه و باتوم باشي
چكمه اگه فرود بياد ، فرود اومده و بايد فكر يه جايي براي دوختن گرده هات باشي
و همينطوره
عزيزي ازت اگه گم بشه
خواهرت اگه با سر و روي خونالود بياد خونه
دوستات اگه روشونو برگردون ازت
بابات اگه بيرونت كنه از خونه
شكمت اگه قور بكشه از گرسنگي
كتابات اگه غيبشون بزنه
جوخه اگه شليك كنه
تو يه كفن باشي اگه به سمتٍ قبرستون

خواب نيس


Posted by: سعید دارایی at July 3, 2006 09:14 PM


(ما ، درون ٍ تخم مرغ ز يست مي كنيم
و جدار ٍ داخلي ٍ پوسته اش را
با نقاشي هاي زشت پوشانده ايم
و بر آن نام ٍ دشمنان مان را نوشته ايم

ما را بيرون مي آورَد
آنكه ما را بيرون مي آورَد
مدادهامان را نيز با ما بيرون مي آورَد).
- گونتر گراس -

Posted by: سعید دارایی at July 3, 2006 08:11 PM

رفته بودم آرايشگاه لوييز . صحبت جاريش بود كه رفته ايسرائيل . ايسرائيل را به همين لحن ميگفت كه مينويسم . به من مي گفت تو فقط اسمت يهودي نيست رفتارت هم ! و من نفهميدم چيم به جهودها رفته !!!

Posted by: bi nam at July 3, 2006 05:36 PM

in sheher ghese ast. be shoma tabrik mi-gam teknik noyi dashtin ghese budan shehr as shehr budan aan kam nakarde. be hosen an kemak karde. natawanestam inbar ba taghir zabaan be harfe farsi benwisamin sher ziba mara waadaasht benwisam. mowagh bashid.

Posted by: akram mohammadi at July 3, 2006 03:03 PM

علاوه بر عصر آبگوشت -به قول عرب زاده - روزگار ...
نه !همان توصيف رساتر است.
سرزنده باشيد و زنده هميشه.

Posted by: habib saliminejad at July 3, 2006 01:49 PM

سلام. يکی از نرم های نانوشته جماعت ادبی در آلمان این است که هر نویسنده برای مطرح شدن مجبور است چیزی در مورد جنایات نازی ها بنویسد. یعنی به صورتی همکاری خود را در «صنعت هلوکاست» (فینکل اشتاین) اعلام کند. اما می دانید؟ در بازداشتگاه نازی ها فقط یهودیها نبودند. کولی ها، کمونیست ها، سوسیال دمکرات ها، کشیش های روحانی، شاهدان یهوه و ... نیز بودند. صنعت هولوکاست زورش زیاد است و همه جا یادبود برای یهودیان ساخته است. و همه جا، مانند مورد «یادبود» برلین از آوردن نام دیگر قربانیان جلوگیری می کند. کاش شما برای دخترکان کولی که در همین بازداشتگاه ها نابود شدند شعر می گفتید. اما شاید منتظر به رسمیت شناخته شدن از سوی جماعت ادبی آلمان هستید؟

Posted by: مانی at July 3, 2006 01:05 PM

ALIE WEBLOGET BE MANAM 1 SARI BEZAN BBAYE

Posted by: shokuh at July 3, 2006 12:19 PM

ديرگاه بود وقتي او را ديدم كه بر گردنم يك صليب اسلامي انداخت و من مطمئن بودم كه يك يهودي ام .چاره نيود مادرم استر به حكم او به دوچرخه سواري رفته بود و من تنها مدام مي گفتم كه ستاره من شاخ گوزن نيست و او صليب را بر گردنم مي آويخت و من مي دانستم يك يهودي ام

يك پر از ستاره ام را دادم تامادرم را پيدا كنم و ستاره در كنار هلال او تاريخ من شد

چشم انتظار اورشليم ماندم و در بازار هاي سنگي اش به عيسي رسيدم و دل باختم و من مي دانستم يك يهودي ام

Posted by: پروانه at July 3, 2006 11:07 AM

تو كجايي تا شوم من چاكرت؟
چارقت دوزم كنم شانه سرت؟
كه شش پر بر سينه حك مي كنيم تا پلاكمان كرده باشند. تا نشانمان كرده باشند. آشويتس كه اعتصاب غذا مي كند موسا به قول شمس لنگرودي عصايش را به چاپلين مي بخشد كه اعجاز را با تاريخ انقضايش مهر مي كنيم.
دود كه ازن را مي تركاند همان ماوت هاوزن مي شود اينجا كه سرهنگ به گاري ببنددمان تا سردار زيباترين دختر اين حوالي را تصاحب كرده باشد.
صداي ونگ ونگ كودك افليج قرن خواب هايمان را كه كر كرد. عباس معروفي اسمش را انتخاب مي كند: يوسف!
قيقاج مي روند هليكوپترهاي آپاچي و تفنگداران آمريكايي با خواهرم عكس يادگاري مي گيرند:kiss me
موسا طور را به تور می اندازد و عرفات نقاب خالد مشعل به چهره زده و هی چه گوارا چه گوارا! می خواند.
پوتین خواب هایمان را له می کند و تعفن جورا بهای گندیده شان گل سرخی را می کشد.
عباس معروفی!
خواب در چشم ترم می شکند.
عباس معروفی!
هست شب آری شب!
عباس معروفی!
هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان!
عباس معروفی!
زوزه ی فانتوم می آید که دیوار صوتی می شکند و دسته کلاشینکف که دندان خرد می کند.

Posted by: محمد عرب زاده at July 3, 2006 09:11 AM

دو هفته ميشه كه هر روزسايت شما را چك ميكنم داشتم نگران ميشدم كه چي شده كه شما نمي نويسين ...گفتم شايد گنجي اومده آلمان و شما وقت نوشتن ندارين..به هر حال اينو بدونين كه هر روز روحهاي تشنه اي به اميد شما به اينجا سر ميزنن.....

Posted by: nazanin at July 3, 2006 09:05 AM

جنگ هاي نژادي و فرقه اي هنوز هم پدر مردم را درمي آورد . موسا و عيسا و محمد از دوستي و برابري و برادري گفته اند اما سردمداران اين نام ها امروز محرك مرگ و نابودي شده اند .
شعري كه سروش پروردگار را به سخره مي گيرد تا در برابر اين همه كشتار كنش متعادلانه اي را آشكار سازند وگرنه ...

Posted by: رضا آشفته at July 3, 2006 08:30 AM

از وقايعي كه دارد توي ايران اتفاق مي افتد بيشتر از اينكه متاثر باشم خنده ام مي گيرد . ديگر ايراني نمانده . چه ايراني ؟
خوشحال مي شوم پيوند وبلاگ من را در سايتتان بزنيد .

Posted by: babak at July 3, 2006 05:47 AM

به طلوع چشم هاي شما رسيده ام؟
از انگشت هاي شما زيبايي و عشق مي بارد و دختركي در پناه افتاب و زير بارش بي دريغ انگشت هاي شما خودش را چنان مي شويد كه غباري بر تنش نباشد كه به ديدارتان ايد.
خدا شما را از چه افريده؟
كه اين چنين سخت زيباييد؟

Posted by: --- at July 3, 2006 04:34 AM
Post a comment









Remember personal info?