منظومهی عينالقضاة و عشق / قسمت پنجم
مگر آدم با کابوس مردی شمعآجين
به مدرسه میرود؟
از کجا بدانم همسایههای ایران
چه میکنند؟
خدا که نیستم!
جای شمعها
روی تنت خنک میشد
یا میسوخت؟
اين را نمیدانستم.
قاب بنفش زندگی
از سرخ و آبی
تهیست.
خدا رنگ تازهای
خلق میکند
به اندازهای
که جای زخم ناسور
آب شود.
بگذار در آينهی لخت
يک رنگ از اندام تو بردارم.
نه
بگذار تمامی اندامت را
در نگاهم قاب کنم.
چرا به من
اول بار آویخته نشانت دادند؟
آدمی که سن دارد
اینجور نمیشود
حتماً زمانی راه رفتهای؟
بگو کجا.
باورهام
مثل دگمههای رنگی
پخش کوچههاست
کف زمين تاريک.
دانه دانه بر میچينم
به پيرهن تو میدوزم
قطره قطره اشک
و دگمههای رنگی.
میگذاری بیاورمت پایین؟
گل نرگس خریدهام خنک شوی
هر چه شمع بود
از خانه بیرون ريختم تا نترسی
ببین!
من هم خودم را سوزاندم!
درد که دارد
ولی...
نرگسها چه زود تب میکردند
چه زود میپژمردند
پدر!
به جای شکلات گل نرگس بخریم؟
پدر!
چراغ را خاموش نکن.
چقدر از اين دخمهی تاريک
چشم بدوزم به انتهای خيابان
چقدر جاده را
معبر چشمهام کنم
تا بيايی؟
نه
خيال میکنم که میآيی
سراب اندام تو
شراب لحظههای من شده
ماه از هياهوی بازار بغداد
آبستن است
و ديو تاريکی
هيچ نمیزايد
مرا به خانهام ببر.
هر چقدر ترسیده باشم
باز تو خدای منی
هر چقدر ترسیده باشم
تاریکی را در عشقبازی با تو
روشن میکنم.
...
اگر شمع بيفروزی
ببینی هنوز دلتنگم
چه میکنی؟
آقای من!
کلمات رام میشوند
با صدای تو
با دستهای خستهی من
نرم میشوند
نعل میکنم
چموشترين واژهها را
برای تو
سوار شو
بتاز.
دوستت دارم را
بانوی من
در گوش باد هم بگو.
همايش يك دهه داستان نويسي شاهرود صبح وعصر 9 خرداد 1385 در كانون شهيد بهشتي برگزار شد گزارش تكميلي آن:
گزرارش کامل همایش یک دهه داستان نویسی شاهرود به نقل از نشریه کارگاه
همايش يك دهه داستان نويسي شاهرود
دبيرخانه همايش: همايش يك دهه داستان نويسي شاهرود سه شنبه 9 خرداد ماه 1385 برگزار مي شود رضا طبسي دبير همايش با اعلام اين خبر عنوان كرد هدف از اين همايش بررسي دستاوردهاي داستانويسي شهرستان شاهرود در يك دهه اخير مي باشد وي همچنين خاطر نشان كرد سعي ما در اين است كه به نوعي از همه كساني كه در اين يك دهه قلم زده اند تقدير به عمل آووريم وي افزود اين امر مستلزم همكاري همه كساني است كه زماني در عرصه ادبيات اين شهر فعاليت ميكردند لذا از همه اين عزيزان تقاضا داريم كه با ما تماس بگيرند تا بتوانيم در اين همايش از همه تقدير بعمل آوريم
سلام. نمي دانم وقت مي كنيد اينهارابخوانيد يا نه؟ اخر يكبارهم برايتان ايميل زده بودم. و بي جواب مانده بود.البته انتظاري هم نبود. خواستم بگويم همانطور كه داستان هايتان محشر است اين شعرها هم عالي و شايد خيلي بيشتر از عالي.
راستي شعرهايتان باعث شد يك شعرمانندي بنويسم. برايتان مي نويسم.--×××/
بگير ! همه ي وجودم مال تو / بالبهايت داغم كن / خيلي وقت است كه يخ بسته ام. /
انتظار تو / دستهايت / واغوشت / كه تمام تنم را از ان خود كنند..×××× / سردم است / وهيچ لحافي گرمم نخواهد كرد/ تن تو چيز عجيبست عزيز!/ داعم كن/ باتب تن ات/...........با الهام از شعر شما بود براي سايه ام.
منتظر رمانهاي محشرررتان هستم. البته من سال بلوا را بيشتر از همه شان دوست دارم
چقدر شعر ها و نوشته هايتان را دوست دارم ... يكي اش را البته با لينك گذاشتم توي وبلاگم... با اجازه ! گاهي چيزي را كه خيلي قبول دارم نمي توانم راجع به آن حرف بزنم ... مثل نوشته هاي شما ... دوست داشتم در مورد نوشته هايم راهنماييم كنيد ولي مي دانم كه شايد زياده خواهيست...
ارادتمند
ف
چطور به خودم و خدا
كلافه ببيچم تا تو بيايي
سلام اقاي معروفي چرا ديگه اين شعر رو نديدم
راستش اينكه اولش كه اين شعر رو خوندم فكر كردم چه انسانهاي احمقي، بعد كه دوباره خوندم فكر كردم چه صداقت كودكانه اي، و بعد براي معصوميت از دست رفته كلي گريه كردم
من 3 از كتابهاي شما رو خوندم( سمفوني مردگان - سال بلوا- دريا روندگان جزيره ابي تر)
بعد از خوندن سمفوني مردكان تونستم آخر سال بلوا رو حدس بزنم
من گفتم آب ساعت پاندولي مان گفت دنگ دنگ
حالا دنبال كتاب بيكر فرهاد هستم
سلام آقاي معروفي!من امشب كلي گريه كردم .من پيكر فرهاد و مي خوندمو گريه مي كردم.منو نوشتي؟از اين تابلو به اون قلمدان؟من حتي از عكس خودمم كوچ كردم!پوسيدم!تنها موندم!زل مي زنم به آتيش و مست مي شم!حسينا كجاست؟بوي خاك داره ديوونم مي كنه!آيدا خودشو آتيش زد؟كي؟دلم گرفته!اين روزا اينجوري شدم!مثل آيدين!دلم مي گيره وقتي يه گل قشنگ ميبينم يه آواز قشنگ مي شنوم يه دختر زيبا دلم مي گيره!خيلي خسته ام!احساس مي كنم منو شما نوشتي!باور كنيد حس مي كنم داستانهاتون تو من تكرار مي شه!دلم گرفته !منو دوباره بنويسيد!اين بار نه حسينا گم شه نه من به قوزي گل تعارف كنم نه آيدا بسوزه نه آيدين سورمه اش بميره نه سوجي شه!منو يه بار ديگه بنويسيد!خداحافظ آقاي معروفي!
Posted by: مدادآبی at April 25, 2006 12:09 AMاستاد اومديد؟!...
(صاحب خبر بيامد و من بي خبر شدم!!!)
Posted by: سروش رهگذر at April 24, 2006 12:54 AMآقای معروفی، ... منتظر بودن چقدر بد و بدمزه ست ...
Posted by: frsht at April 24, 2006 12:35 AMسلام آقای معروفی . 11 روزه که منتظرم که شما سایت رو به روز کنید ... بیتاب شعرهای قشنگتونم ...
Posted by: نیلوفر at April 23, 2006 08:58 PMنرگسی های دور شب سوز شد ند می شد به باد وصاعقه ایمان نیاوریم مگر در آینه ای که هر روز ترک میخورد چقدر می توان دید
Posted by: massoud- at April 23, 2006 05:30 PMامروز هم خسته اومدم اينجا ...امروز هم آروم آروم شدم...امروز هم داره يادم مياد...دفتر مجله توي ميدون امام حسين بود...شعر بود ...قصه بود و همه ي آرامش .
Posted by: رويابيژني at April 23, 2006 04:07 PMسلام
وقتي نمي نويسي من هم كم مي آورم...
هزاربار شماره ات را گرفتم ولي قطع كردم...هزار بار نوشتم و خواستم بفرستم برايت... گفتم چرا پريشانت كنم... همين كه سايه ات هست ... همين كه صدايت... همين كه حضورت... همين كه سر مي زني و مي نويسي برايم گهگاه... همين كافي است... كاش بودي و كاش اينقدر پريشان نبودم... به وقت گريه به تو پناه آوردن را گناه مي دانم... اينكه بارها به گريه مهمانت كردم شرمسارم كرده... كاش كابوسهامان تمام شود... كاش ... ترانه و لبخند نذر كرده ام برايت... براي حضورت... براي نگاهت...
كاش بودي... يتيم گشته ام ... سالهاست پدر...
----
نمايشگاه ققنوس هستم و بعد اگر مجالي باشد همراه ققنوس به ويراستاري مشغول...
------------
بنويس... مردم از بس آمدم و نانوشته هايت را خواندم... بنويس... تنهايم نگذار... اين اشكها اين كابوس تمامي ندارند پدر..؟
آرومم...آره ...آرومم. با اين فضاي شاعرانه / با اين موزيك كه تمام حس و جانم رو از خستگي كار دور ميكنه من آرومم ...آروم آروم ...
وداره يادم مياد پرويز كلانتري چه از مهربونيتون براي نويسنده شدنش گفت به من و داره يادم مياد كه داستانهاتون رو چه دوستتر دارم و داره يادم مياد كه دلم يك فنجان چاي ميخواد و يله گي مدام توي اين فضا... من سبكم ...آرومم...و از ت ممنونم...خيلي ممنونم...خيلي...
همه ترس من اينست كه سال بعد نرگسي در باغچه خانه پدري نرويد
وقتي اسمان خراش برداشته از اسمانهاي خراش هاي خودخواهي........
همه ترس من اينست كه كبك ها مجبور شوند از زير برف بيرون بيايند
انوقت من اولين و اخرين كبك خواهم بود.........
از شعر ها لذت بردم
از ان لذتي كه اين روزها لابالاي پست مدرن و بازي هاي زيادي زباني گم شده است
شعر هم دارد گرفتار صنعت دي جي مي شود
اميدوار
پا برجا
و ارام بمانيد
این همه نرگس پیش پات پرپر کرده ام...
باز نمی شناسی مرا
و نگاهی همیشه ،که به این راه
تار می شود...
دکمه هات را ببوس روی چشمهام،
این قاب خاکستری، رنگین کمان می شود.
لبهام، دوستت دارم را می دوزند
به دامان سپید نرگسی ها...
نگاه کن...
باد فرار نمیکند...
نرم میشود...نسیم می شود...
دلم تنگ اینجا شده بود و عطر گل های نرگس
باسی, تاریخ را به روز نمی کنی؟!
مزه ی گل نرگسی که بوییده ام هنوز گوشه ی لبانم است ...
این همه معجزه از شماست؟
Posted by: نوشا at April 21, 2006 05:08 PMسلام آقاي معروفي . واقعا شعر هاتون شاهكاره . بي صبرانه منتظر شعر بعديتون هستم ... بانوي من . آقاي من ...
Posted by: niloofar at April 21, 2006 04:28 PM
با اچازه صابخونه و مثلت صبحانه دو در دوی بلاگ نیور عیر "سیاسی" / ضد "تکراری" و ... چه و چه و چه :
...............
رامین مولائی عزیز
وبلاگهای مورد نظر به واچ-لیست دودردو اضافه شدند
در صورت هماهنگی با دودردو به لیست اضافه خواهند شد
ممنون از لطف شما
"Mehdi Hakimi"
mehdi@doxdo.com
....................
با عرض تبریک عید پاک
این که وبلاگ "زیر چتر چل تیکه" را از لیست دو در دو حذف فرموده اید، مسلما
> به دلیل این بوده است، که مطلب قبلی این وبلاگ، با گذاشتن مطلب جدید
"محو" می شد ، و با توجه به این که دو در دو به مطلب قبلی لینک داده بود خودم
را "موظف" می دیدم که بالاخره پی ببرم که تجدید حیات یک مطلب گم و گور شده سر
دراز و ناپیدا دارد!
خوشبختانه دوستان بنده را خر فهم کردند که بلاگ اسپات هر چند وقت یک بار در
مورد بعضی مطالب طولانی و مصوٌ ر حساسیتی به خرج می دهد که کامپیوتری است
و "سیاسی" نیست!
لذا به شیوه موش توی سوراخ نمی رفت، استدعا دارم به "زیر چتر چل تیکه" و
دیگر وبلاگهای بدبخت این جانب عیالوار ابراز لطف بفرمایید، که به طور دسته
جمعی به افتخار مستقر شدن در لیست دو دردو نایل آیند و سر و سامون پیدا کنند:
زیر چتر چل تیکٌه > رامین مولائی > بیانیه / فراخوان > سین / جیم
با سپاس پیشاپیش
رامین مولانی
.......................
جناب مولائی
من دلیل حذف وبلاگ زیر چتر چهل تکه را از دو ادیتور دیگر پرسیدم و
خدمت شما عرض کنم که به دلیل بازسازی وبلاگ زیر چتر چهل تکه مرتبا نوشته آخر
شما در سایت ما انعکاس پیدا می کرد و مشکل ایجاد می شد به همین دلیل حذف شد.*
*بنده یکی دو بار به سایر وبلاگهای شما سر زدم. ما برای دو در دو محدودهای
تعیین کردیم که وبلاگهای انتخاب شده مطالب: سکسی، سیاسی، تکراری، سطحی،فقط شعر
یا عکس، و... نداشته باشند.
سه وبلاگ دیگر شما حاوی مطالب سیاسی و اکثرا گردآوری شده بودند که در محدوده
سایت ما جا نمیگیرند.
mina@doxdo.com
...................................................
دودردو مال من نیست و ... اگر من ربطی به دودردو دارم به دلیل وقت و علاقه آی است که دارم و اگر روزی نتوانم وقت بگذارم "دوستان " خوبی دارم که جای مرا پر خواهند کرد.
ایمیلهای تماس با من هم اینها هستند: mehdi@doxdo.com & robo.rend@gmail.com دیگر ایمیلهایم در چند ماه دیگر اعتبار خود را از دست میدهند. اگر مایل بودین و میدانم که زحمت بزرگی است، لینکها را عوض بفرمائید. ممنون میشوم.
ارادتمند. مهدی
http://robo.wordpress.com/2006/04/17/hello-robo/
هزار جهان سلام که نمی دانم در حضورتان چگونه باید سلام بگویم، شعرهایتان را باید چندین مرتبه خواند تا به عمق و زوایای نهان آنها پی برد ،
چه زیباست ، عمری از تماشای گل نرگس جان و دلم لرزیده است اما نمی دانستم گل نرگس التهاب آتش جانم را فرو می نشاند " ...گل نرگس خریده ام خنک شوی ..."
بعد از گذشت این همه سال تازه می فهمم چرا گل نرگس را دوست داشته و دارم ! انگار از همان زمان که کودکی بیش نبودم و اولین نرگس های زندگی ام را زیر درخت لیمو شیرین باغ مادر بزرگم دیدم ، درونم آتشی بر پا بود و خود بی خبر بودم .آن روز هم خنک شدم ، وقتی بوئیدمشان و از عطرشان ذوق کردم و قطره های باران نشسته روی بوته اش را از روی صورتم تکاندم ...
همواره سبز باشید آقای معروفی عزیز.
خيلي خستم ... كم آوردم ... خيليم كم آوردم ... ... براي 9 امين بار خوندمش ... بنويس .....
Posted by: shahin at April 21, 2006 12:05 AMسلام..پيش از هر چيز اجازه بدهيد از شما بخاطر حضورتان در بروكسل و قبول زحمتي كه فرموديد تشكر كنم. از بد اقبالي من بود كه دير خبردار شدم و تا از شهر محل اقامتم خود را با بروكسل رساندم، ساعتي از برنامه شما بافي نمانده بود. الغرض،در انتهاي آن برنامه از شما اجازه گرفتم تا نوشته اي از خود را برايتان بفرستم.
http://kamen.persianblog.com/1384_4_kamen_archive.html#3746517
ديو تاريكى
هيح نمي راند
مرا به خانه ام ببر
برهان آن لحظه تلخ ...
Posted by: س.عميد at April 20, 2006 12:27 PMسلام ...از آشنايي با شما خوشوقتم ....سر وقت همشو مي خونم ...حتما
Posted by: mir at April 20, 2006 09:34 AMزيبا. اما نه جذاب مثل هميشه.
Posted by: دلقک at April 20, 2006 08:09 AMسلام آقاي معروفي بايد بگويم اولين چيزي كه در خانه ي شما تكانم داد عكس مربوط به روز زن بود چون بيش از هر چيز مرا دچار اضطراب كرد اضطرابي كه سعي ميكردم براي هميشه فراموشش كنم چون من دانشجوي 77 بودم يعني باتوم برقي يعني فحش يعني ... چيزهايي كه گفتني نيست فقط چشيدني است حسي كه گمش كرده بودم لاي خروار خروار كار روزمره . جوري كه فراموش كردم براي چي آمده بودم‘ يك ايميل از شما نياز دارم چون هرچي گشتم نيافتم خوشحال ميشوم سري به وبلاگم بزنيد. و ادامه اش را كه بعدا خواهم گفت با ايميل منتظرتان هستم
Posted by: مهرداد امین هراتی at April 20, 2006 01:55 AMسلام. خوب هستين مطلب با محتواييس فقط خواستم نظر بدم بعدا با دقت مطالعه خواهم كرد . به من سر بزنين خوشحال مي شنم.
Posted by: shahla at April 19, 2006 11:37 PMسلام آنقدر اينجا آرامش داره آنقدر تاثير گذار كه آدم دلش نمي خواد بره به هر حال افتخار ميكنم كه اينجا اومدم
Posted by: sofia at April 19, 2006 09:15 PMسلام...تمام جانم شمع مي شود اگر....يا حق
خوشحالم كه هنوز به ادامه دادن ادامه ميدهيد. من با سال بلوا با شما اَ شنا شدم اما اين اَشنايي هنور هم ادامه دارد. شايد قدمي باشد براي جاودانگي. اما خوشحالم براي نوشتن هستي.
Posted by: giryan at April 19, 2006 04:39 PMزیبا . اما نقدی غیر منصفانه از رمان "فریدون 3 پسر داشت" در سایت "اکبر سردوزامی "خواندم که "حسین نوش آذر" به آن لینک داده بود . متاثر شدم.
Posted by: laleh at April 19, 2006 02:03 PMسلام معروفي عزيز
خوشحالم كه هنوز مي نويسيد.
اين روزها به نوشته شدنها دلخوشم كه شايد بعضي چيزها خودش درست شود.
شعر بلندي خواندم كه باز هم مثل بار قبل فكر مي كنم اگر كوتاه تر باشد و تصاوير دست چين تر شده باشند در ذهن خيلي ها خواهد ماند. مثلن شعر(نداشتي آب مي خوردي...) شروع خيلي زيبا و گريزناپذيري دارد ولي بعد دوباره. نمي دانم شايد به خاطر خصوصيات داستان نويسي شما دارد. ولي دوست دارم معروفي (فريدون سه..) معروفي (سمفوني مردگان) معروفي (پيكر فرهاد) و معروفي گردون براي ادبيات ايران در شعر هم اتفاق بيافتد.
اتفاق كه دور و بر ما زياد است مثل اين روزهاي ايران و خفه گي هاي متعدد دروني و بيروني و مقعدي.
مثل آتش سوزي خوابگاه دختران اينجا مثل كتكهاي هر روزهي خيابانها مثل كميته هاي انضباطي هر هفته ي دانشگاه ما مثل كارت دختري كه چند روزي يك بار سرواخ مي شود مثل دوستم كه دو هفته اي مي شود كه نيست مثل....
حالا فكر مي كنيد من بايد به ادبيات فكر كنم؟ نمي دانم
خوش باشيد و براي ادبيات ايران و ايرانيان آلمان بمانيد.
حاجياني
بهار 85
اصفهان
سلام.و امید که خوب باشید.اومدم که دعوت کنم تشریف بیارین خونه ی نقلی من. خوشحال می شم از مصاحبت و آشنایی حتما.
Posted by: زینب حسن پور at April 19, 2006 12:42 PMسلام آقاي معروفي .... مدت زيادي نميگذره كه اولين كتاب رو از شما خوندم...سمفوني مردگان... و چقدر مجذوب اين كتاب شدم و نوع نوشتنتون.... بعدم سال بلوارو خوندم.... ولي با بقيه كتاباتون آشنا نيستم ... چطوري ميتونم يه ليست از كتاباتون داشته باشم؟ اگه كمك كنيد ممنون ميشم....
Posted by: فيروزه at April 19, 2006 11:09 AMاستاد.به من سر بزنید.من همه مطالب شما را خوانده ام ..و سنفونی مردگان
Posted by: مترسک at April 19, 2006 09:58 AMآقاي معروفي سلام:
اين دفعه با دفعه هاي ديگر كمي فرق ميكنه!..دفعه هاي قبل ميومدم، ميخوندم و بعد نظر ميدادم...ايندفعه نه خوندم و نه ميخوام نظر بدم فقط اومدم دعوتتون بكنم...دعوتتون بكنم به بازديد از وبلاگ تازه دكوراسيون عوض شدم!...و اين مايه خوشحالي براي نويسنده آماتوريكه به بالا نيگاه ميكنه!منتظر حضور گرم استاد هستم...ياحق/
(هر چي به نوشتم نگاه ميكنم بيشتر شبيه به طرح يه آرزو ِ تا يك دعوت نامه خشك و خالي!!!)
Posted by: سروش رهگذر at April 19, 2006 01:20 AMسلام
من دو باره بر گشتم
از شما ميخواهم حتما بياين
من شما رو كه ميبينم ياد ناظم حكمت مي افتم
سلام آقاي معروفي عزيز
من بارها با خودم در جنگ بودم كه برايتان كامنتي بگذارم يا نه اما اخيرا" كتابي از شما خواندم كه ديگر جاي مجال نبود....
بعد ار همسايه هاي مرحوم احمد محمود واقعا" از كتاب سمفوني مردگان لذت بردم...
بسيار خوشحال خواهم شد اگر به كارهايم نظري بياندازيد....
با سپاس فراوان...
آغاز مي شود آنكه يك تكه پاپيروس جاي كفن به دور خود پيچيد .
Posted by: گام معلق at April 18, 2006 02:28 PMنظرتون چيه اين با گنجي تا رهايي رو بردارين؟
Posted by: milad hooshmandzadeh at April 18, 2006 01:21 AMسلام آقاي معروفي .. مثل هميشه فوق العاده و نميدانم چرا تاثيرگذارتر .. ياد مرا به خانه ام ببر .. ستاره دلنواز نيست .. افتادم ..واژه ها در ذهن شما نقش جادويي مي گيرند و اين موهبتي ست كه نصيب كمتر كسي ميشود .. خوشا به حال انگشتاني كه رام شدن كلمات را به تصوير ميكشند ..كتاب پيكر فرهاد را از شما خواندم و با توجه به مطالعه كتاب هاي صادق هدايت واقعا از خواندنش لذت بردم .. فضايي كه در داستان هاي او تنها ميشد يافتش و قلمي گيرا و قوي و چه واگويه زيبايي از يك زن .. چگونه توانستيد آنقدر زن باشيد و با احساس بيان كنيد و گاهي با خشم ببريد ! چگونه توانستيد اوج و فرود يك زن را به آن زيبايي به تصوير بكشيد .. دوست دارم دوباره بخوانمش چون عاشق حس جستجو و تعقيب و عشق آن زن شده ام و شخصيت هاي روي جلد قلمدان .. واقعا كه جادويي مينويسيد .. موفق باشيد .. در ضمن لينكتان را در وبم گذاشته ام تا يادم باشد كه دستاني دارم كه زيبا مينويسند .. زيباتر از خيلي هايي كه ادعاي زيبايي دارند !
Posted by: mariam at April 17, 2006 09:11 PMای كاش هميشه تنها همين قسمتهای ثوپر (bold) را باقی میگذاشتيد و بقيه را به دست «نگفتن» میسپرديد.
Posted by: ا. روشن at April 17, 2006 08:27 PMممنون که با گشاده دستی شعراتون رو توی سایتتون میذارید. ممنون
Posted by: پگاه at April 17, 2006 08:17 PMسلام بابا
اميدوارم سلامت باشي و مثله قبل دلتنگ نباشي
من دوستت دارم بابا
چشم براه اينكه روزي ببينمت
برايت ميل فرستادم
عاشق هميشه تنهاست بابا ... تنهاي تنها
بتاز .
اما
دوستت دارم را
بانوی من
به باد مگو
که مرا خواهد برد!
سلام. توي يه وبلاگي خوندم كه وبلاگ شما قشنگ ترين وبلاگ دنياست... فكر كنم راست گفته بود. كاش زودتر آشنا مي شدم. "كفتم اين روي فرشته ست عجب يا بشر است/ گفت اين غير فرشته ست و بشر هيچ مگو"
Posted by: Ghatre at April 17, 2006 12:44 PMزمان در گذر است
انسان در گذر است
و خدا ایستاده بر آستانه گذرگاه
چشم میبندد و باز میکند،
من هر روز صبح
توی کفشهایم دنبال کفشدوزکی میگردم
که سالها پيش لای سطرهای دفترم گم کرده ام؛
و برای آرامش خدا دعا میکنم
و چشمهایم را میبندم که ندیدنش را ببینم
یا شاید دیدنش را نبینم.
روزها و شبها بدینسان در گذر اند
روزهایی برای زیستن
روزهایی برای مردن
و شبها،
شبها فقط برای گریستن.
...
Posted by: محيا at April 17, 2006 01:01 AMسلام آقاي معروفي
ميخواستم بپرسم چگونه از پاسخ شما در باب خواندن داستانهايم مطلع شوم؟
چندي قبل پيامي گذاشتم.
سلام...سلام...سلام
آقاي معروفي
"کلمات رام میشوند
با صدای تو
با دستهای خستهی من
نرم میشوند
نعل میکنم
چموشترين واژهها را
برای تو
سوار شو
بتاز..."
دلت بهاري
Posted by: بهار at April 16, 2006 09:47 AMسلام اقاي معروفي.من حدود 1 ماه ميشه كه با شما اشنا شدم و خيلي خوشحالم كه اينطور شد من عاشق شعراتونم نميخواستم نظر بدم چون خودمو كوچكتر از اين ميدونستم تو وبلاگ زيباي شما نظر بدم خيلي خيلي خوشحالم باهاتون اشنا شدم اميدوارم هر جا كه هستين پيروز و سلامت و پايدار باشين.
Posted by: mahdis at April 16, 2006 08:35 AMhttp://ahmadshamlu.poetrymag.info/
Posted by: ahmadshamlu at April 16, 2006 04:28 AMكلمات رام مي شوند و خواهي آمد اما من زندگي كردن را فراموش كردم. دستهاي تو لبخند تو نگاه تو شايد روزنه اي باشد براي فردايي كه در كمينش هستم
Posted by: Alireza at April 15, 2006 11:13 PMمن اما يك بار انگشتم را در شمع ذوب شده فرو كردم.سوخت.چشام رو بستم و با صداي بلند گفتم چفدر درد داره...دوستم گفت:به درد فكر نكن اينجوري كمتر درد ميگيره...
Posted by: promte at April 15, 2006 12:35 PMمن مترسکم.يه مترسک که سمفونی مردگانو خونده...عباسو دوست داره........و ميخواد فرياد بزنه
Posted by: مترسك at April 15, 2006 08:57 AM" حضور خلوت انس است و دوستان جمعند وإن یکاد بخوانید و در فراز کنید "
Posted by: arash at April 15, 2006 05:40 AMباز هم زيباست
Posted by: sarah at April 14, 2006 09:29 PMزیبای من ! نرگس !
بگذار همه بدانند چگونه دچار چشمان تب دارت هستم !
بگذار همه بدانند معصومیت تو را می پرستم!
نمی دانم همه هستی ام را باد های ویرانگر تقدیر با خود بردند! تو که می دانی اولین سفر کودکی ام را به تاراج برد! دومین سفر معصومیت ام را شکست ! و از آن پس عهد بستم هیچ وقت نباشم تا نبینم سومین سفر با نیستم چه می کند ! …
دوستان زیادی دورمان را گرفته اند ! یا نا چاریم یا نیازمند ! همیشه حلقه دوستی ها و خنده ها و خنده ها و شکست ها و اشک ها و اشک ها ….حس های عزیز دوستی اند !
نرگس من ! زیبای من !
من دچارم ! دچار به دیوانه بودن ! تو که درد را در هر نگاه می نوشی صفایم باش ! می دانی دل عاشق صبور نیست ! از آن است که در کنار هم می خروشیم ! هم نام ها همدیگر را دفع می کنند !می دانی؟
من دیوانه سالهاست از همه و همه گریخته ام ! و چه لحظه های تنهای را دوست دارم وقتی تنها می روم و تنها باز می گردم ! و از این تسلسل ثانیه ها لذت می برم ! کاش این تکرار ….
نرگس من ! زیبای من !
نمی دانم سفر از جان بی رمق من چه می خواهد که چنین پریشان ام می کند !! و خوشحالم که هنوز دوستانی داری که من خیالم راحت باشد در تنهایم ، تنها نیستی ! غم مرا نخور ! من اینگونه شاد ترم !
نرگس من ! زیبای من !
من دیوانه ! بودن هیچ دلی جر بی دل خود برایم مهم نیست !
از مرده روح من توقع زیادی نداشته باش !
باز هم می گویم ! تو برو و بخوان !
می رسی !
به نگاهی که از حادثه عشق تر است !
و من تهی از تمام بودن هایم !
نرگس من ! زیبای من !
مرا ببخش !
و برای جنون ام دعا کن !
و بدان عطر نگاهت را هنوز می پرستم ! می پرستم !
با من باشی یا نه! هر کجا که باشی ! عطر نگاهت را می پرستم !
نرگس من ! زیبای من !
سلام !
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
كلمات رام مي شوند با صداي تو......
Posted by: درنگ هاي نابهنگام at April 14, 2006 08:11 PMسلام
اونقد عاشق فريدون سه پسر داشت شدم كه حد نداره ، دلم ميخواد تماما مخصوص رو بخونم نميدونم چه جوري ، نميدونم وقت داري به من جواب بدي يا نه .
به هر حال مشتاقانه ميلم رو به انتظار خبري چك ميكنم .
مرسي
فاطمه از تهران
سلام عمو عباس ...سلام.
سال نو مبارك.
سلام
خيلي دوست دارم با شما بي دغدغه صحبت كنم ,ميتونم "e mail" شما رو داشته باشم ؟
دوستدار شما يوحانا
84.01.22
"اگر شمع بيافروزي
ببيني هنوز دلتنگم
چه مي كني ؟
..."
اگر شمع بيفروزی
ببینی هنوز دلتنگم
چه میکنی؟
آقای من!
...
مي دونيد گل نرگس پاك ترين گل دنياست؟
به خاطر ساقه هاي نجيبش كه هيچ وقت در اب ...
ياد قله ي دماوند افتادم كه پاك ترين كوه دنياست
به خاطر بانوي مهرباني كه...
سلام..مي كشد و نمي كشد اين مه دلرباي من...يا حق
Posted by: amene at April 13, 2006 07:09 PMچه خيال ِ خوشی ست ميان ِ نرگس هايت.....
Posted by: Reza at April 13, 2006 06:55 PMجناب آقاي عباس معروفي با سلام
با خواندن كتاب بسيار خواندني فريدون سه پسر داشت با شما آشنا شده ام.
كتاب شما به قدري جالب بود كه بي هيچ وقفه اي آن را خواندم.
بي هيچ اغراقي بايد بگويم كتاب شما و نيز كتاب هاي شادروان احمد كسروي بيشترين تاثير را بر من گذارده است.
خوشحال خواهم شد اگر بتوانم با شما بيشتر آشنا شوم
اگر امكان دارد كتاب هاي ديگرتان را برايم بفرستيد.
خاموش نمی شود این آتش درون
بگذار تا که بگذرم از این سرای دون!
دلم که می گیرد , به سراغت می آیم می دانم که می دانی چیست دردم (درمانش را هم که در این نوشته هایت جستجو میکنم ) می دانی فال روزانه را با سرای تو می گیرم... انتخابات که یادت هست ) حرفهای دلم را از زبان تو می خواندم , این آرامم می کرد.
شاد زیید
باسي شمع كه روشن كردم يه قطره چكيد رو دستم . ولي نسوخت !
سلام آقاي معروفي: خواستم بهتون بگم كه با اجازه شما من توي وبلاگم به سايت شما لينك دادم. مي دونم كه بايد قبلش اجازه مي گرفتم . ولي ببخشيد ديگه.
Posted by: پدیده at April 13, 2006 02:18 PMدلش مي خواست بخوابد و خوابيد. آرام خوابيد. و طناب جوري سيخ و صاف بر بالاي آب نزديك سرش مانده بود كه هر كس مي ديد مي گفت: مردي خود را در آب حلق آويز كرده است.
Posted by: مصطفي . ع at April 13, 2006 01:26 PMدوباره بهار آمد و چشم نرگس به شقایق خیره خیره نگران ماند...آخرش هم کسی نفهمید چرا سهم نرگس فقط چشم نگران بود و بس؟!
Posted by: narges at April 13, 2006 01:22 PMsalam ...goftid shamajin ??!in rooz ha hameye mara sham ajin kardeand ...midoni chera ?akhe ghahtiye noor ast...ma ra misozanan ta nor afshani konim barayeshan ...
Posted by: skyline at April 13, 2006 12:47 PMاز سکوت ِ صدا آمده بودي
دست تکان مي دادي و مي گفتي :
" امتداد ِ يك لحظه ، که لحظه ي ديگري در آن نمي گنجد "
مثل ِ پيچك ، پيچيده بودي به نخ
و به سمت نور ، در خود مي گذشتي
نخ ِ بادبادك ، در دست هاي تو بود
كه بادبادك ، با دست هاي تو اوج مي گرفت
بادبادك در نگاه ِ تو مي رقصيد
مي پيچيد و دور مي شد
بر ستيغ ِ کوه ايستاده بودي
و بادبادك با نام تو بر فراز ِ آسمان در پرواز بود
پروازي كه امتدادش پيدا نبود
چرخيدي ، آنقدر كه آسمان چرخيدنش گرفت
رقصيدي ، آنقدر كه دريا رقصيدنش گرفت
تا زمين ، سر گيجه اش گرفت
و امتداد خودش را در تو گم كرد
دريا گم شد ، آسمان گم شد
و تو دوباره پيدا شدي
از ابرها بادبادکي ساخته بودي
با كاغذهاي دفتر ِشعرت
و دفترچه ي نُت هايت
با دو گوشوارِ نقره ، از ستاره هاي صبح
و گيسوانت را به دنباله ي بادبادك بسته بودي
باد ، بازي اش مي گرفت
بادبادك در باد ، رها مي شد
بادبادك خود را به دست هاي تو سپرده بود
و دست هاي تو ، نخ ِ قرقره را آهسته جمع مي كرد
بادبادك پائين مي آمد
نزديك مي شد
و نخ ، به انتها مي رسيد
آنوقت آسمان و زمين و درياها را
در چشم هايت بهم دوخته بودي
در امتدادي که : لحظه ي ديگري در آن نمي گنجيد
... استاد ؟! ميشنوي صدامو ؟ ... ديگه آخراشه ...
با زرد هماهنگم كن استاد !
درود...
حتما بخت با ما يار نبود يا ما يار بخت نبوديم ! نمي دانم!
... جاي شمع ها تا ابد نمي سوزد اما مي ماند...
اين سطرها را كه مي خوانم يك چيزي مثل يك آب مثل جويبار در وجودم جاري مي شود...
بسيار زيبا مي نويسيد .بسيار...
من اين شعرها را براي انسانهايي كه دوستشان دارم مي خوانم ...
و سپاسگزارم كه هستيد...
اين با افتخار نوشتن اولين نظر از آن من شد .
محبوبم
مرا بديدن نرگسها خواهي برد.
و برايم
يكدسته گل نرگس خواهي چيد.
آيا من
شكوه شكوفه درخت سيب را خواهم ديد.
محبوبم
در گوشم زمزمه خواهي كرد
آواز دلتنگي چوپاني را
كه در نهايت شب دلش را به گواه گرفته بود
شب بيزاري اندوه
محبوبم
بيا باور كنيم سنگفرشهاي كوچه در روز
زيباترند..........
- اين شعر سروده خواهرم است 26 ساله بود كه سال 60 شمع آجينش كردند
سلام پدر
خوشحالم كه اولين نفرم... چيزي جز حيرت و لذت هميشگي ندارم بگويم...
كه مثل هميشه بي نظيري و من مثل هميشه پريشان و عصبي...
سري به من بزن... تنهايم نگذار بهترين