چقدر چشمهام را ببندم
و حضور دستهات را
بر تنم نقاشی کنم؟
میترسم آقای من!
میترسم دستهام
از دلتنگيت بميرد.
چقدر بی تو
از خواب بپرم
شيشهی آب را سر بکشم
و چيزی از پنجره بپرسم؟
چی بپرسم ديگر؟
خواب مرا نمیبرد
میآورَد
تو را میآورَد
بی آنکه باشی.
حالا تو خوابی
و حسرت سير نگاه کردنت
در دلم بيدار شده.
میدانی هميشه اينجور
خوابت میکنم
که بنشينم نگاه کنم
تو را سير.
وقتی به تو فکر میکنم
سال من نو میشود
توپ در میکنند
توی قلبم
و ماهی قرمز تنگ بلور
پشتک میزند
برای خندههات.
ببين!
دلتنگيت را ببين
توی بغلم!
...
باهاش چکار کنم؟
طبل حلبی
به گردنم آويخته است
تهران را بینقشه
میخوانم
کف تهران را میخوانم
تهران
کف میکند
وقتی بشنود
هنوز میخوانم.
...
برلين
در خاطراتت دست میبرد
با نقشه هم
گم میشوی
بانوی من!
و من دنبال دستهات میگردم
روی تنم.
جوری عاشقی میکنم
در آغوشت
که هردو شعلهور شويم
مثل خورشيد
و میچرخم دور کهکشانی
که دستهای تو
سامانش میدهد.
سلام معروفي عزيز
هر وقت از تو شعري مي خوانم شاعر تر مي شوم
Posted by: زن مرده at May 5, 2006 07:16 PMشعر فوق العاده زيبايي بود. خوشحالم كه با وبلاگ شما آشنا شدم.
Posted by: betsa at April 25, 2006 09:01 AMسلام آقاي معروفي عزيز سال نو مبارك
خيلي وقته دارم با نوشته هاي شما زندگي ميكنم هر چند ديگه قاطي زنده ها نيستم
Posted by: زن مرده at April 6, 2006 11:45 PMسلام آقای معروفی
اول از همه عیدتون مبارک...واسه ی من که خیلی بد شروع شد...آرزو می کنم واسه شما شروع سال جدید واستون شگون داشته باشه...
من عاشق شعر های شما شدم...مخصوصا وقتی همزمان میشه با شنیدن آهنگ متن وبلاگتون...حس عجیبی داره! نمی دونم ...واقعا عجیبه...خیلی آرومم می کنه...
ای کاش می شد شعرهاتونو چاپ کرد...امید وارم هزار سال زنده باشین (:
سلام آقای معروفی
من این کامنت قبلی را نگذاشته ام این را آقای سعید دارایی از وب لاگم برداشته و اینجا فرستاده اند . امروز خودشان تلفن زدند و به من گفتند البته ایشان حسن نیت داشته اند اما من در جریان نبودم و دوست نداشتم فضای سایت شما را اینقدر اشغال کنم. به امید روزی که هیچ کس به جای دیگری تصمیم نگیرد چه با حسن نیت و چه با سوء نیت.در هر حال ببخشید.
سلام...روزي مي آيم ..مي آيم تا بگويم همين آسمان تهران چند تا غلط آشكار دارد ..تا آن روز منتظرم باش.....يا حق
Posted by: amene at March 30, 2006 09:06 PMچقدر به تو حسودی میکنم آقا!
چون عشق خیلی خوب است...چون من عاشق نیستم آقا...
برخي دهه ي سي شمسي را دهه ي شكوفايي ادبيات و مخصوصا شعر معاصر مي دانند بعضي ها هم معتقدند دهه ي سي زمان پايه ريزي حركتهاي سياسي و بسياري تحولات در كشور ماست. اما در اين نوشته به شناخت يكسري ويژگيهاي مشترك در ميان متولدين اين دهه خواهيم پرداخت شايد شما خواننده ي عزيز خودتان متولد آن سالها باشيد يا شايد پدر و مادرتان يا دو خواهر و عزيزترين برادرتان در هر صورت مرا ببخشيد كه رك حرف ميزنم اما آنچه در اينجا بيان مي كنم بر اساس تجربيات و مشاهدات عيني اينجانب در طي ساليان متمادي معاشرت با اين نسل است.
نسل پسران فريدون را مي گويم مجيدهاي روان پريش اسدهاي قاتل و سعيدهاي شهيد شهيداني كه ندانستند جانشان را بر سر چه باختند. ناگفته نماند كه شاخه ي بسيار باريكي در اين نسل وجود دارد شامل تعداد انگشت شماري از هنرمندان اصيل كه من آنها را از بقيه مستثني ميكنم و در اين نوشته روي صحبتم با آن عزيزان نيست همان ايرج ها و ناصري ها را مي گويم هنرمنداني كه شايد خودشان هم شرمگين حضورشان در ميان چنين نسلي هستند.
راستي تا به حال فكر كرده ايد كه اين جماعت (متولدين دهه سي) چه كارهاي مهمي انجام داده اند؟ بله اينها همان خانم ها و آقاياني هستند كه اتفاق احمقانه ي پنجاه و هفت را سبب شده اند. اين افراد خود خواه دگم كه جز خودشان هيچ كس را قبول ندارند همان كساني هستند كه با كوته بيني و سطحي نگري شان سرنوشت من و نسل هاي پس از من را تباه كردند. جالب اينجاست كه اينها حتي همديگر را هم قبول ندارند وقتي پاي صحبتشان مينشيني محال است كسي را جز خودشان تاييد كنند و هر كس در هر موردي با آنها مخالفت كند هر چند جزيي و بي اهميت آنها معتقدند بايد از صحنه ي روز گار حذف شود. برايشان مهم نيست ديگران چه مي پسندند فقط هر چيزي كه مطابق سليقه ي آنها نيست نبايد وجود داشته باشد. چند روز قبل يكيشان به من مي گفت اين خوانندگان تو حق ندارند در اينترنت اين چيزها را بنويسند به وب لاگشان سر زده ام مظمون نامه هاي عاشقانه ي قديم را داشته قلب تير خورده و گل لاله گذاشته اند. گفتم شايد درست بگويي اما هر كس حق دارد هر طور كه مي خواهد فكر كند و بنويسد اگر تو ميتواني بهترين ها را بنويس و اگر نمي تواني مجبور نيستي نوشته هاي ديگران را بخواني كه اينقدر عصبي شوي فرق نمي كند كه جزو چه گروه يا گروهكي بوده اند در هر حال يكسري ويژگيهايشان كاملا يكسان است. عدم تحمل مخالف يكي از همين ويژگيهاست مثلا شما ميتوانيد شباهتهاي زيادي بين حزب اللهي هاي دو آتشه ي اين جماعت با كمونيست هاي سبيل كلفتشان پيدا كنيد. از كتاب ها تنها ايسم هايش را از بر كرده اند و از موسيقي دلي دلي و ها ها ها را مي پسندند، از زندگي اما هيچ نمي دانند. زماني كه بايد جواني مي كردند مثل آشغال و چوبهاي سبك سوار موجي شدند كه نمي دانستند از كجا آمده و كجا قرار است برود. حالا به خود آمده اند كه عمرشان به پنجاه رسيده و حكايت پيري و معركه گيري. چقدر زشت و نفرت بار مي شوند وقتي اداي جوانها را مي خواهند در بياورند. نسل بي سوادهاي پر مدعا كه كتاب مي خوانند تنها براي اينكه بگويند كتاب ميخوانيم پس ما آدم هاي مهم و فهميده اي هستيم. اما از آنچه مي خوانند ذره اي ياد نمي گيرند مثل همان حمار و بار كتاب. باور كنيد بعضي هاشان كه خود دست به قلم دارند گاهي آنقدر دچار بي خردي و نا آگاهي و كم دانشي هستند كه تعجب مي كنيد چطور اين آدم ها جرات كرده و دست به قلم برده اند بعضي هاشان كه شاعرند وقتي به شاعر جواني ميرسند فرياد سر مي دهند كه شعر را خراب كرده ايد و بلد نيستيد و مزخرف مي گوييد و اصلا دوره شعر به سر آمده و ال و بل و جيمبل. اما بعد از چند روز در كمال تعجب مي بينيد دفتر كهنه اي را زير بغل زده اند و آمده اند شعرهاي شما را به اسم خودشان به عنوان اتفاق جديد در شعر معاصر بخوانند. بعضي هاشان هم در باب اينترنت و مضرات آن سخن پراكني ميكنند كه جوانان ايراني استفاده صحيح از آن را بلد نيستند و وب لاگها مسخره است و چنين و چنان، اما در همان حال آدرس سايت يا وب لاگ مبتذل و مسخره خودشان را ميدهند و از شما مي خواهند از آن بازديد كنيد و نصف شب گاهي دور از چشم خانم بچه ها سراغ چت روم ها هم مي روند. اصلا در يك كلام نسل هرهري و پا در هوايي هستند كه خودشان هم هنوز نمي دانند چه مي خواهند فقط دوست دارند خودشان را نشان دهند. شايد همان سالها هم براي خودنمايي راه افتادند توي خيابانها و آن افتضاح تاريخي را به بار آوردند و حالا هم به جاي طلب پوزش از ما كه قرباني بلاهت شان شده ايم مدام به ما خرده مي گيرند و چپ و راست انتقاد مي كنند. جالب اينجاست كه فرزندانشان هم نمي توانند عملكرد خودخواهانه ي آنها را تحمل كنند و فرار را بر قرار ترجيح مي دهند. بله اين نسل فراري امروز دست پرورده ي اينانند و حق هم دارند چرا كه نسل فراري ها بر خلاف والدين شان بسيار باهوش و موقر و قابل اعتماد هستند. به عنوان مثال شما به عنوان يك خانم در كنار يك مرد جوان با موهاي ژل زده و شلوار بگي و كفش هاي نايك به مراتب بيشتر احساس امنيت و آرامش خواهيد كرد تا يكي از آن آقايان پر مدعاي مثلا روشنفكر. به راحتي مي توان در تاكسي كنار يكي از آن سوسولها نشست و مطمئن بود كه عمل بي شرمانه اي از او سر نخواهد زد ولي ابدا نمي شود كنار يكي از اين پنجاه ساله هاي خرفت شكم گنده بنشيني چرا كه به احتمال زياد عمل وقيحانه اي را شاهد خواهيد بود. دلم مي خواهد بهشان بگويم خب زودتر برويد بميريد يا خفه شويد و گوشه اي بنشينيد و اظهار نظرهاي ابلهانه تان را براي خودتان نگه داريد. اما نا گفته نماند كه دلم برايشان مي سوزد آخر اين كودن ها همه چيز را باخته اند پس فقط بايد گفت بله حق با شماست. واي شما چقدر مي دانيد شما خيلي با سواد و مهم هستيد، شما چقدر خوش تيپ و تو دل برو هستيد. ولي بهتر است برويد كسي از نسل خودتان را پيدا كنيد، من حوصله ي حماقت هايتان را ندارم و حاضر نيستم يك خط از نوشته هاي فاطمه همتي 20 ساله را با تمام حرفها ي شما عوض كنم.
سكوت را سنگ
ابر را باد
و خاطره را
انسان بر دوش مي كشد
سلام .چهار فصل زندگيتون بهاري باشه.من شعرهاي شما رو خيلي دوست دارم.و خوشحالم كه دارم براي شما چيزي مي نويسم .و از شما ممنونم كه به فكر اوضاع زنان در ايران هستيد.قلمتان سبز و عاشقانه هايتان پايدار باد .
Posted by: وهم سبز at March 30, 2006 09:21 AMسلام آقاي معروفي .. واقعا كه قلم زيبايي داريد .. لحن خاصي كه در شعر كمتر وجود دارد زيرا كه شعرهاي شما همچو يك داستان قوي آدم را به جلو ميكشد و به دنبال علت ها مي گردد ! از اين شعر هم بسيار لذت بردم واقعا كه لحظات عاشقي را زيبا توصيف ميكنيد .. شاد باشيد
Posted by: مريم at March 29, 2006 10:00 PMسلام آقاي معرفي عزيز
سال نويي ديگر آمد و باز بهار آغوش خود را باز كرد .
اين را به چشمان سخاوتمند تو تقديم مي كنم.
تو كه نسيم نگاهت را بي دريغ بر كوير كلمات مي وزيدي
و مرا كه از آب و آيينه گريزان بودم
با خودم آشتي دادي.
اين را به دستان دلدادة تو تقديم مي كنم
تو كه باران محبت ات را بي تقاضا بر دشت كلمات باريدي
و مرا كه از خارهاي درون خودم رنج مي بردم
از بهشت پر كردي
اين را به تو تقديم مي كنم
كه حتّي پيش از آن كه مرا بشناسي به من مهر ورزيدي در رمان هايت
و با لطفي كه لايقش نبودم
به من فرصت دادي تا در رمان هايت خلق شوم
بيا و همچنان با نسيم نگاهت، مرا با خودم آشتي بده
بيا و همواره با باران كلماتت مرا از بهشت پر كن
بيا و براي هميشه با من بر سر لطف باش
تا بتوانم تا از كلمه فراتر رفته به واقعيت بپيوندام .
سلام استاد. سال نو مبارک. با این بهار گنجی آمد. امیدوارم شما با بهار سال بعد بیایید. من در ایستگاهم نامه ای به اکبر گنجی نوشته ام. در آن از شما نیز حرف زده ام. ممکن است بخوانید و اصلا هم خوشتان نیاید. ممکن است کاملا با من مخالف باشید؛ اما همیشه استاد من هستید. می بوسمتان.
Posted by: رضا ولی زاده at March 29, 2006 03:59 PMسلام آقاي معروفي
سال نوتان مبارك
من هر دفعه كه آمده ام اينجا اين موسيقي مستم كرده
موسيقي كلمات را مي دانم كه كار شماست اين يكي موسيقي پيانو و ويولن سل اسمش چيست؟ كار كيست؟
مثل آن "امروز روز زن است" دوستش دارم.. همانجا كه بانو مي پرسد:
تا کجا راه بروم تا تمام شوم؟
مثل يک جاده
...
اميد که همه روز هايتان اين نو شدن پي در پي باشد .
آن هنگام که در حال شعله کشيدنيد ؛حال دل ما را هم دعا کنيد .عاشقي را دعا کنيد .دلتنگي را دعا کنيد...
هزل تعليم است
نوشته : وحيد ضيائي
نشرالكترونيكي اديبان
دريافت اثر (pdf)
کتاب حاضر که تقدیم شما می گردد پژوهشی در آثار جاودان ادبیات ایران و جهان کلیات عبید زاکانی و دیوان ایرج میرزا ست .صرف نظر از فاصله تاریخی بین این دو متفکر و طنز پرداز ایرانی بیان صریح زخم های تاریخی مردم سرزمینمان و آمیختن آن با شکر طنز آمیخته به هزل آنها را به شاهکار های ادبیات ایران و جهان تبدیل کر ده است .امید وارم مورد پسند افتد ...
اول سلام
دوم عيدتان مبارك
سوم حال شما؟
چهارم اينكه آدم بنشيند يك دل سير زل بزند به ستاره اي آن دورها توي آسمان دلتنگي هاش ...عجب حسي دارد !....
پنجم بيخيال پنجم ...
سلام...سلام...سلام
آقاي معروفي
نُوروُيَ سالي نوُ خاد سازيگار بوُ
Now rūya sāli nū xād sāzigār bū
هميشه سلامت باشي و سربلند
هر چقدر هم قرق شوم در اين متن
حضورتان را احساس نمي كنم
نمي خواهم خرا بتان كنم
ايبجا سنگ هم اگر باشيد مي شكنيد
سلام آقاي معروفي عزيز
سال جديد شروع خوبي باشه براي شما و تولدي دوباره
بوي عيدي بوي توپ بوي كاغذ رنگي
عطر تند ماهي دودي وسط سفره نو
با اينا زمستونو سر مي كنيم ؟؟؟
man ashegh taram ya to mara asheghtar mikoni?
parvazam midahad in naz asheghanehayat
miparam vali ba gham ke nemishavad parvaz kard ostad
bayad ye gooshe neshasto avaz khand
sale no mabarak
shaz zid
يك دست جام باده و يك دست زلف يار كه در پنجه بپيچد روي نوك انگشتانم بلند مي شوم و مي چرخم.
سعيد دارايي روي مخم ضرب مي گيرد كه جنازه يي روي دستش باد كرده ست و عباس معروفي همه مرده گان را يكجا رستاخيزي شده تا سمفوني خويش بياغازد.
ايرج گوشه يي پيپ مي كشد و چشمكي مي پراند و پسر انسي روي صفحه اول روزنامه عربده مي كشد كه: "من شما را به دروازه هاي تمدن خواهم رسانيد"
كوروش از خواب بيدار شده. طفلكي دوهزار و پانصدسال است هر شب گوشش صدا مي كند و لعنتمان مي فرستد كه پشت سرش دروغ به هم مي بافيم.
هيتلر به ناخنهايش سوهان مي كشد و چنگيز خان روي كتابهاي آتش گرفته سيب زميني كباب مي كند. ناپلئون جملات قصار پشت سر هم رديف مي كند و سرباز ريغويي پشت سر هم مي گوزد!
"در برابر كدامين حادثه آيا انسان را ديده يي با عرق شرم بر جبينش؟" كه انسان خواب اتوپيا مي بيند تا بر موج بنشيند و برايش كف بزنند و كف بكند و خطابه هاي آتشين بخواند و الله اكبر بگويد و روسپي گرسنه ي محله ما همان شب بزايد.
دستبند قپاني مي خوريم و از يك پا آويزانمان مي كنند تا بگوييم شاعر لجوج هميشه يك پا دارد! پايش را كه بريدند به قول فريدون مشيري از همه ما تندتر مي دويد تا قله شعر.
صداي پاي آب ديگر نمياد. صداي تشييع سورمليناست. همان دختر ارمني ي كه خسرو پرويز شبانه از بستر فرهاد ربودش و حالا توي خيابانهاي تهران براي خودش كيا بيايي دارد. چنان هروئين را روي زرورق تاب مي دهد كه مست رقصش مي شوي. شراب ديگر كفاف مستي قداره بندان را نمي دهد. شراب حرام است!
دل به درياي خواب بسپاريم. آنجا كه حسينا مقابل جوخه عربده مي كشيد: ثقل زمين كجاست؟ من در كجاي جهان ايستاده م؟"
گورباچف روزي ده دگنك مي خورد كه ميراث هرچه سبيل كلفت بود يك شبه بر باد داد "مرتيكه ي ايكبيري!"
صدام طفلكي نويسنده شده ست.
عباس معروفي! صدام حسين_قاعد اعظم_ آمده كه دكان هر چه رمان نويس بي عرضه است تخته كند. آخر تو وقتي مي گويي: "دار آونگ خاطره هاي ما در ساعت تاريخ بود" چه مي داني؟ تو كه نديدي چطور مي شود دامادت را جلو چشمانت سر ببرند و آنوقت سيگار برگت را دود كني! تو كه از دار تجربه يي نداري؟ اصلن مي داني گور دسته جمعي چيست؟ نمي داني ديگر.
جناب نويسنده تجربه گراي ما (استاد صدام الحسين التكريتي) يك شبه صد و چهل شيعه را فقط به جرم شيعه بودن در يك گودال جا داد. حالا تو هي برو جان بكن تا بتواني اين صحنه را روي كاغذ تصوير كني. آقا خودش اين صحنه را خلق كرده!
عباس معروفي! عصر ما عصر آبگوشت است.
محمد عرب زاده عزيزم،
من اهل چاه نفت و جام زهر و شربت تلخ نيستم،
هيچکدام از اين ها را سر نمی کشم.
من سرکشم.
و تو را دارم.
عباس معروفی
چي بگم به شما؟!! هر حسي در من از دست ها هست شما به زبون مياري، من عاشقانه دست ها رو دوست دارم و با خوندنتون دوستر مي دارم.
بنويسيد. هي بنويسيد. كتابهاتون بسم نيست.
سال نوتون هم مبارك
...
salam
man weblog nadaram. ahle weblog nistam. ahle sher nistam. ahle hichi nistam. nemishnasametoon.
in DASTHAYE TO mano divanetar kard. bayad rah beram ta shab beshe
salam aghaye maroufiye aziz... eydetoon mobarak, sale khoobi ro baratoon arezoo mikonam
Posted by: babune at March 27, 2006 01:49 PMسلام...دست در دست نسيم..شانه در شانه ي باد.....يا حق
Posted by: amene at March 27, 2006 01:41 PMسلام
يك سال جديد در حالي داره مياد كه خيلي از ايراني هاي كه سخت براشون دلتنگيم نميتونن بيان ايران...
يه خسته نباشيد براي سالي كه گذشت و نوروزتون يك دنيا مبارك
سلام. سلام. منو یاد چیزایی انداختی که از یاد برده بودمشون. فکر میکردم هیچوقت حسشون نکرده بودم. بهترین عیدی رو تو به من دادی. ممنون. از صمیم قلب میبوسمت.
Posted by: پگاه at March 27, 2006 09:15 AMنوشته هاي شما من را به دور ميبرد جايي كه زمان متوقف بود و كودكي در جريان مدامش مي رفت و همهيشه خنكاي رود زندگي اهم احساس بود ممنون از حضورتان
Posted by: rouzbeh at March 27, 2006 08:15 AMچه بگويم؟!
آخه از اين تاريكخانه راهي به بيرون نيست!
من نمي بينم!
پس چه بگويم؟!
سلام...
سال نو مبارك...
معذرت بابت تاخير... دنياي متمدن را گاهي عدم دسترسي به اينترنت كمي كلاسيك مي كند. من سال كلاسيكي را شروع كردم...
میخواهم آب شوم
در گسترهی افق
آنجا که دریا به آخر میرسد
و آسمان آغاز میشود
میخواهم با هر آنچه مرا دربر گرفته یکی شوم.
حس میکنم و میدانم
دست میسایم و میترسم
باور میکنم و امیدوارم
که هیچ چیز با آن به عناد برنخیزد.
میخواهم آب شوم
در گسترهی افق
آنجا که دریا به آخر میرسد
و آسمان آغاز میشود.
مارگوت بیکل
برگردانِ احمد شاملو
ميدوني...عيد كه ميشه...نسل شما ...ولي ما از بوي ياس و عيدي و ...حتي خاطره شم نداريم...فقط يه حسرت نرم كه از ...
Posted by: ... at March 26, 2006 07:50 PM"چقدر بی تو
از خواب بپرم
شيشهی آب را سر بکشم
و چيزی از پنجره بپرسم؟
چی بپرسم ديگر؟
خواب مرا نمیبرد
میآورَد
تو را میآورَد
بی آنکه باشی.
وقتی به تو فکر میکنم
سال من نو میشود
توپ در میکنند
توی قلبم
و ماهی قرمز تنگ بلور
پشتک میزند
برای خندههات.".
سلام آقای معروفی.
در طول عمرم به ندرت پیش آمده که به خاطر عمل انجام داده ای احساس ندامت کرده باشم،
آن چند عملی هم که در دوران عمرم به خاطر انجامشان پشیمانی مرا به دوستی گرفته و برای همیشه یارم باقی مانده و از خاطرم نخواهند رفت
بیش از انگشتان یک دست و شاید هم هر دو دست نیستند و سالیان درازیست که از زمان انجامشان میگذرد.
بعد از یکی دو رکاب زدن و دور شدن از شما چنان دچار تأسف شدم که مانندش را سالیانست حس نکرده بودم.
و دلیل آن این بود که چرا از شما نپرسیدم: "آقای معروفی مایلید تو این هوای فرحبخش با همدیگه سری به پارک بغل برای قدم زدن و هوا خوری بزنیم؟".
البته دیدار شما آنقدر شوقم داده بود که حس تأسفم را به سرعت به آرامش خواند.
آقای معروفی به اینگونه دیدارها من: "اجر دنیوی" نام داده ام.
نمیدونم، شایدم یه جورایی بچهُ بدی نباشم که خدا منو قابل دونست و چشای منو به دیدار چهره و چشمان شما در این روز زیبای بهاری روشن کرد.
رکاب میزدم و در این خیال بودم که اگه خدا بازم بهم ازین دست مهربانیها بکنه و من شما رو در یک روز آفتابی که شاخه های درختان اندامشون رو برای فرود شاپرکها و گنجشکها آماده میکنن ببینم
دیگر به شما؛ شما نخواهم گفت، به شما خواهم گفت: "باسی جون"، باری، از شما خواهم پرسید: "باسی جون بریم قدمی کنار آبِ پارک بغلی بزنیم؟ با قو سفید ها هم میتونیم چاق سلامتی بکنیم".
خدا کنه خدا بخواد و من باز هم شما رو ببینم و چشام روشن بشه و بعد بپرسم: "باسی جون...". و اگه شما در جواب بگید: "سعید، جون تو خیلی از کارا مونده، ایشاءالله دفعهُ بعد"،
و من با چشمانی روشن از دیدارتان و متأسف که "کاش میشد، حیف" براتون آرزوی چالاکی و قدرت میکنم و میگم: "ایشاءالله دفعهُ بعد"
و رکاب میزنم و به خودم میگم:" ایشاءالله دفعهُ بعد حتمن وقت داره، اگه خدا بخواد".
آقای معروفی، شاعر سرزمین دلها دلتان باز باشد به وسعت تمامی گیتی.
سعید از برلین.
دوست داشتم خيلي...
Posted by: صورتک خیالی at March 26, 2006 07:30 PM
خيلي وقت است تهران صداي طبلت را شنيده است
صدايي كه ديوار و پشم شيشه نمي شناسد
صدايي كه فقط براي شنيدن خلق شده است
گوشخراش براي جغدان و يرانه نشين و
دلنواز براي ما همه
كف مي كند تهران كه مي بيند هنوز مي خواني
شيراز كف مي كند ، اصفهان كف مي كند ، مشهد و تبريز كف مي كنند ،
دهان سعيد امامي در تشنجي تكراري كف مي كند: اين يارو كه هنوز دارد مي خواند ، چرا نشسته ايد؟
نشسته اند و گوش مي دهند ، كيهان گوش مي دهد، موتلفه گوش مي دهد ، مشاركت گوش مي دهد ، يقه سفيدها ، بازجوها ، همه گوش مي دهند ، چقدر به گوششان صداي طبل تو شوم است ، پرده ها را كشيده اند : چكارش كنيم اين صدا را حضرات؟
كار يش نمي توانند بكنند
زمانه را كه نمي توانند دستگير كنند
شيون و شعر را كه نمي توانند مهار كنند
در يا را كه نمي توانند سد بكشند
خورشيد را كه نمي توانند كلبچه بزنند
روح را كه نمي توانند بازداشت كنند...
پرده ها را كنار زده ايم و دو يده ايم بيرون
زنده و مرده
صداي طبل تو زيباست
ضرب مي گيريم
از چارگوشه آمده اند
آواز خوان
عطر پيراهن فروغ را گرفته اين خيابان : ( نجات دهنده در گور نخفته است)
بيدار است ، هشيار است
مختاري ، گلشيري و شاملو ، سنگ هاشان را پس زده اند
ز ير بال امامزاده طاهر را گرفته اند و آمده اند به تماشا
اتوبوسي آمده از رشت - پر از نصرت است -
( دهان شاعر را مبند ).
از كجا مي دوني بايد اينجوري بگيش؟...
من همه اش اينجام. چشمهام رو مي بندم كه پرواز كنم و همين كه بازشون مي كنم اينجام...
من نارنجي هاي همه ي اين لحظه ها رو واسه خاطر شعرهاي توست كه مي بينم. وگرنه لابد باز بايد يه جا گير ميكردم كه "اينجا حالا چه رنگيه؟!"
آقاي معروفي! استاد!
فكر نمي كنم به اون خوبي باشيد كه من ميشناسمتون! ولي خيلي خوب بابت پريدن همراهيم ميكنيد... من هيچ وقت نميذارم تصويرتون خراب شه تو دنيام. حتي نميذارم واقعي شه. اينو همين حالا فهميدم.
و... خيلي قشنگ بود... خيلي زياد... اين بار هم...
سال نو مبارك... شاد باشيد... سرشار...
سلام استاد من در حدي نيستم كه براي شما كلمه بلغور كنم ولي با يه غزل بروز شدم و منتظرتان يا علي
Posted by: میرزایی at March 26, 2006 04:10 PM محض رضای خدا و او
اگر به دیدن من آمدی
چراغ نیاور دریچه نیاور گل نیاور
کتاب های تازه از رجاله ها نیاور
یک گزلیک بیاور و
یک نقشه از تهران
تا بدانم با تکه های تو در یک چمدان
از کدام جاده می توان
راحت
به خرابه های ری رسید
سلام
هر چه فکر کردم بهتر از این شاهکار سعید چیزی نیافتم برای گفتگو با شعر تازه ی شما. پیروز باشید
اين قضيه ي چرخيدن در معاشقه هم از اون تصاويريه كه من كم مي فهمم. شايد چون مدت هاست... بي خيال :) سال نو مبارك.
Posted by: baya at March 26, 2006 03:18 PM