February 23, 2006

افسانه‌ی تو


چرا وقتی می‌روی
همه جا تاریک می شود؟

انگار از اول مرده بودم
و ترسیده بودم
و تو هم نبودی
...

نه اینکه گریه کنم، نه
فقط دارم تعریف می‌کنم چرا بغض کرده بودم
و آرام نمی‌گرفتم.

چه آرزوی دل‌انگيزی‌ست!
نوشتن افسانه‌ای عاشقانه
بر پوست تنت
و خواندن آن
برای تو
...
چه آرزوی شورانگيزی‌‌ست!
تملّک قيمتی‌ترين کتاب خطی جهان
ورق ورق کردنش،
دست به آن کشيدن،
و همين نوازش ساده
که زير نگاهم لبخند بزنی.
...
چه افسانه‌ی قشنگی
به تنت می‌نويسم
بانوی من!
چه قشنگ به تنت افسانه می‌خوانم
سراسيمه آمدن
و دستپاچه بوسيدن
با تو
زير نگاهت افسون ‌شدن
با من. 

می‌دانی؟
حتا صدای قلبم هم
نمی‌آمد

انگار همه‌اش را برای نفس‌هات شمرده باشم
حالا تمام شده بود
...

نه اینکه ترسیده باشم، نه
فقط می‌خواستم بگويم چرا نصف شب پاشدم
و رفتم زیر تخت
خوابیدم که خدا مرا

بی تو نبیند.

دست‌های تو
مرا به خدا می‌رساند
و دست‌های من
مرا به تو.
پله پله بر می‌شوم
از خودم
از تنم
ساغری می‌شوم
به دستت
نگاهت را برتنم بريز
و بنوش.

نه اینکه دلتنگ نشده باشم، نه

فقط می‌خواستم بدانی
آره آقای من!

انگار که ساعت از همان اول
بی قرارتر از من بود
که نفهمیدم چرا یکباره
معنی‌اش از زندگی من
افتاد
...

نه اینکه تقصیر من باشد
نه به خدا

از همان اول هم که آمدی
روزها را
رنگی رنگی می‌کردم
که زودتر بیايم توی بغلت

می‌خواهی با خيالت زندگی کنم؟
دستت را بگيرم
ببرمت رستوران مکزيکی؟
چی سفارش بدهم
که بيش‌تر از من دوست داشته باشی؟
يک لقمه بگذارم دهن تو
يک لحظه نگاهت کنم؟
چی می‌نوشی؟

می دانی؟

هیچ کدام از اینها را که گفتم
اصلاً نمی‌خواهم

فقط باش
همین.

Posted by Abbas at February 23, 2006 03:55 AM | TrackBack
Comments

سلام اقاي معروفي عزيز
سال نو رو به شما تبريك مي گويم اميدوارم سال خوبي داشته باشي از شما مي خواهم كه با من مگاتبه كنيد
من براي شما يك شعر گفته بودم و ان را در اين صفحه نديدم دوباره ان را براي شما مي فرستم
به سوي معبد خورشيد پيمودن خطر دارد
ولي هر كه از اين ره رفت شد جزئي ز نور او
هم اوا گشت با فر و شكوه او غرور او
مجوي اي هم وطن از ايزد تقدير بخت خود
طلب كن بخت را با همت با روح سخت خود
گليد گنج عالم رنج انسان است اگه شو
از اين راه خطا برگرد و با همت بدين ره شو
دوره در پيش يا تسليم يا پيكار جامفرسا
معني زندگي نه ان سوي مرگ است و نه تپيدن در سود خويش
معني زندي نبردي است كه در ان بردگان مرده اند ....

Posted by: مهرنوش at April 9, 2006 08:48 AM

خوش به حال گنجي كه كتاب شما دستشه من كه حسرت داشتنشو دارم

Posted by: leila at April 7, 2006 10:45 PM

سلام ما همه يك درد مشترك داريم كه انگار با ما زاده شده ولي خدا فقط مارو لايق اين دغدغه دانسته و اين ارزش رو شعر به ما داده به وبلاگ منهم سر بزنيد

Posted by: parvaneh at March 2, 2006 10:49 PM

دوست عزيز چگونه ميتوان شعرت را خواند و هوايي نشد؟

Posted by: farkhondeh at March 1, 2006 09:26 PM

ميداني چند نفر را عاشق نوشته هايت كرده ام؟ ميداني كه چگونه مفتون دستانت شده ام؟؟
نه هيچ كس نميداند.مگر خودت.

Posted by: hamed at March 1, 2006 09:07 PM

چندباره ميام اينجا. وقتي كامنتهاي زيباي ديگران رو مي خونم فكر مي كنم من ننوسيم بهتره:)

Posted by: زیتون at February 28, 2006 10:47 PM

حالا همه جا تاريك است
و من مي ترسم...

Posted by: الهه at February 28, 2006 08:06 PM

سلام
بارها اومدم و نتونستم كامنت بذارم . ولي واسه اين شعر نميشد كامنت نذاشت . حس خيلي خوبي داشت واسم . واقعا چه كامنتي ميشه گذاشت ؟ تائيد چيزي كه آشكاره ؟؟

Posted by: kati at February 28, 2006 07:27 PM

باش تا همه جا روشن باشد/ باش تا در لحظه هاي بودنت دلتنگت باشم/ دلتنگي نه از ترس نبودن / از سر عاشق بودن / عشقي كه چه باشي و چه نباشي دلتنگم مي كند/ باش تا تاريكي مرا نبرد/ باش تا در كنارت خيال كنم/ باش ...باش...باش....آقاي معروفي...اجازه دارم بگويم تو؟...بي اجازه بگويم؟ تو چه مي كني با اين كلماتي كه هزار بار شنيده بودمشان اما اين بار رنگ عوض كرده اند....چه مي كني؟...چه مي كني؟...

Posted by: مریم at February 28, 2006 02:09 PM

اي دل ار دوست برستي همه جا جاي نشستي
خنك آن بي خبري كو خبر از جاي تو دارد.
...
نكند آن بغل افسونت كند عباس
گم شده اي
دو سه روز براي نخواندن تو بسيار است
...
به روزم با (لكه هاي خون روي پيراهن محب)
لحظه اي ان رستوران مكزيكي را رها كن
ساندويچ مان را توي خيابان مي خوريم

Posted by: سعید دارایی at February 28, 2006 01:00 PM

حتي شيوه عشق ورزيدنت هم برايم پيچيده است.

Posted by: بارون at February 28, 2006 12:41 PM

سلام
لعنت بر تو.
بس كن لطفا پرت و پلا گوئي را,
بيست و چند سالي است كه كلافه ام از پرت و پلاگوئي امثال تو.
تو بيماري, خودت و دكتر خانوادگيت و روانشناست و بهتر از همه "خودت" ميداني كه بيماري!!!
شعر ميسرائي
چه زيبا...؟
باور كن وجود دارند بيماراني كه زيباتر از تو شعر ميسرايند,
چه بيهوده در آسايشگاهايشان...!!!
سري بزن به اين آسايشگاهها
يك يا دو خيابان اينور و آنور تو, برلين يا دهكده اي نزديكي تو و
بسيار هستند هيپي ها و كمونيستكهائي كه هنوز در پيچ در پيجهاي ذهن زنگزده شان خرابي "ديوار"ها را آرزو دارند...!!!!
گاه از سكس و عشق و بيفاصله از فريادهائي كه نزده اي
و حالا سعي داري وق وقش كني در انتشاراتي بي رونقت در برلين
و دهن كج كني به همه آنها كه بيرونت انداختند از خانه ات
چه جان كندن دردناكي داري تو...
لعنت به تو
كه ما را به كجراهه "تقيه" ميبري
راست باش و بياموز راستي را
يا خماري "عشق و سكس" را با نشئه شعرهاي زيبايت از من بگير و از بلور تن و لب لعل و دامن چاك بگو
يا افشا كن سراسر پاسبانان را
اگر نكني
لعنت بر تو .
هالو

Posted by: haaloo at February 28, 2006 12:01 AM

من سنم حتي از تو بيشتر است. در همه ي اين سال ها نوشته ها و تلاش هايت را دنبال مي كردم. خواندن وبلاگت دو حسن داشت: يكي اين كه از شرمندگي وبلاگ نويسي در اين سن و سال بدر آمدم ديگر آن كه با خواندن شعرهاي واقعا ناب عاشقانه ات از عاشقي شرم نمي كنم. چيز ديگري را كه مي خواستم بگويم غزاله گفت: شعرهاي سهل و ممتنع تو انگار در ضمير من بوده است كه تو بيانش مي كني. افسوس مي خورم كه چرا نگاه تو را به اشيا و آدم ها ندارم. پاينده باشي

Posted by: parastoo at February 27, 2006 08:35 PM

چقدر خوب بود شنيدن صداتون ....

Posted by: مهتاب at February 27, 2006 03:27 PM

هفته اي يه بار ميرم پيش سولماز شعراتو پرينت ميگيرم و مي شينيم تنگ هم و من ميشم بانو اون ميشه باسي و ميخونيم و مي خنديم و اشك... ميگم سولماز! ميشه يه نفر انقده قشنگ باشه نگاهش كه بشه براش اينجوري نوشت؟ ميشه با يه بوس كوچولو مست مست شد و تا صبح بغلش خوابيد؟ سولماز ميگه نه! اينا همه شعره... و مي خونه و مي خونم و اشك و...

Posted by: bahar narenj at February 27, 2006 12:59 PM

عزيزترين. منتظر شعرهاي نابتونم. بگين . بنويسين لطفا. خيلي منتظرم.

Posted by: شهرزاد at February 27, 2006 12:37 PM

سلام .دوست بزرگوار اديبان با شعراستاني به روز است .منتظر نظرات انديشمندانتان هستيم

Posted by: vahid ziaee at February 27, 2006 10:54 AM

سلام
اميدوارم كه حالتون خوب باشه
با عرض معذرت ولي خيلي دلم مي خواست كه بگم كارهاتون خوبن ولي تكراري
من سير كارهاتون رو دنبال مي كنم
ولي خيلي تكراري هستن يعني همه يه موضوع دارن
كاش يكم
فقط يكم
رويه ي كاريتون رو عوض مي كرديد
تا بعد
حق نگهدارتون

Posted by: دختر خورشید at February 27, 2006 07:50 AM

سلام...سلام...سلام

Posted by: بهار at February 26, 2006 08:29 PM

سلام. من تازه با وبلاگتون اشنا شدم. نوشته هاتون عاليه. خيلي دوست دارم شعراتونو. موفق باشين.

Posted by: mahdis at February 26, 2006 06:02 PM

چرا هروقت شعرای شما رو می خونم چشام اشکی میشن ولی لبم لبخندی؟!

Posted by: نقره at February 26, 2006 05:21 PM

ای کاش آفتاب هرگز نتابد
از تو
تنها رد پایی در برف برای من مانده است

Posted by: رضا ولی زاده at February 26, 2006 07:45 AM

مي دانيد؟
تا كنون كسي چنين به آسمان پله نزده بود!
و خدا هيچ وقت صورتش را به سرخي سيب دستان حوا نديده بود!

گناهش به گردن چشم هام اگر برشان نداشتي؟

شاد زيد ...
مهر افزون ...

Posted by: pooneh at February 26, 2006 01:37 AM

salam

webloge Negahe Neda digar nist

?!!

Posted by: alireza at February 25, 2006 10:39 PM

سلام وعرض ارادت.

Posted by: دریاباری at February 25, 2006 06:30 PM

فکر می کردم زیبایی مُرده.
نه، پس هنوز زنده ست!

Posted by: پوپک at February 25, 2006 03:29 PM

سلام
من لينك شما رو با اجازه تو وبلاگم گذاشتم
خوشحال مي شم نظرتونو راجع به كارام بدونم
البته من تازه كار نو و فلك لر رو شروع كردم

چاكريم

Posted by: mirza at February 25, 2006 11:48 AM

سلام استاد
خوبید؟ همین...

Posted by: فاضل at February 24, 2006 06:28 PM

شعرهایتان را که می خوانم با تعجب می گویم اینها که حرف های من است چرا آنها را ننوشتم؟ درست همین حس را داشتم وقتی برای اولین بار شعرهای شیمبورسکا را چند سال قبل خواندم. استادی می گفت شعر خوب همین است که وقتی خواندی فکر کنی که خودت باید آن را می گفتی ولی نتوانستی یعنی سهل و ممتنع باشد. درست مثل کارهای استادانه ی شما. فکر می کنم وقت آن است که بگوییم فصلی نو در شعر معاصر آغاز شده توسط شما. تبریک می گویم.

Posted by: غزاله at February 24, 2006 06:03 PM

درود بر معروفي عزيز. سال 71 بود يا 72 - نمي دانم- دفتر گردون . امام حسين. تهران. دانشجو بودم. ديروز بود انگار. شما بودين و كوشان و بعد سال هاي فاجعه آغاز شد... سال هاست رد پايت را مي جويم و نمي يابمت. نمي انديشيدم روزي در غربت پيدايت كنم. چه جهان تنگي ست. راستي عزيز 10 جلد گردون وامدار شما هستم. دوستتان دارم چونان گذشته. شادكام باشي.

Posted by: پيام سيستاني at February 24, 2006 05:47 PM

سلام آقاي معروفي... اخيرا كتاب سمفوني مردگان را تمام كرده ام... برام خيلي جالب بود كه وبلاگ هم مي نويسيد... چرا همه چيز اينقدر تاريك است... يعني روزنه و نور كوچكي هم نميشود پيدا كرد؟؟ سرنوشت آيدا آيدين... اورهان... همه و همه... آيا نقد و مطلبي در مورد اين كتاب از زبان خودتون وجود داره كه من بتونم بخونم؟؟ لطفا جوابم رو بديد.

Posted by: marylen at February 24, 2006 04:44 PM

به هر حال، باز هم از او چيزی می خواهی... شايد دلش خواست، که اصلاً نباشد....

Posted by: Reza at February 24, 2006 03:33 PM

سلام
خوبيد؟
عرض ادب
راستش ارادت كيشم
ولي آدرس اينجا رو نداشتم
خاله راوي بهم دادش
من لينك كنم؟
تو رو خدا...
منتظرم ها
دعام كنيد.

Posted by: صخره at February 24, 2006 03:27 PM

سلام
من شما را در ليلاي ليلي ديدم
اولا اين مطلبتان با نام من آغاز مي شود
مطلب بعدي هم با نام وبلاگم
به اين دليل با اجازه با همه مطالب زيبايتان لينكتان مي كنم.
ممنون

Posted by: saba-delaram at February 24, 2006 02:31 PM

مي توانم دست ببرم به قلم و نامه اي برايش بنويسم
اما چه بنويسم و چگونه بنويسم؟
ها...چطور است به شيوه ي حسينا آغاز كنم: "ماده سگ من"...
اين جمله مي تواند در نهايت خودش عاشقانه ترين جمله ي جهان باشد، كسي كه جفت گيري سگها را ديده باشد به اين گفته نخواهد خنديد، بچه كه بوديم يكي از سرگرمي هامان تماشاي جفت گيري سگها بود، ماده سگ از درون جوري سگ نر را قفل مي كرد كه تا خلاصي از آن نياز مهيب جدا شدنشان ممكن نبود، نه با سنگ و نه با بيلچه و لگد.
چطور دو تن مي توانند اينطور با هم يكي شوند؟
نگاه شما به زن به شيوه ي نگاه خودارضاگرايانه ي ديگر شاعران نيست، زيبايي اين نگاه را فقط در ناظم حكمت يافته ام: "دست من بر تن زنم دست پلنگي در چشمه است".
تملك قيمتي ترين كتاب خطي جهان و
...ورق ورق كردنش
مثل فلفل سياه زبان را مي سوزانيد آقا

Posted by: سعید دارایی at February 24, 2006 01:01 PM

با سلام . آقاي معروفي .. صداي شما را كجا ميتونم بشنوم ؟ لطفا راهنمايي كنيد .

Posted by: hamid at February 24, 2006 12:18 PM

آن جمله ي معروف و زيباي خودتان:
كتاب ها را
"بوسيدم و اشك"

راوی عزيزم،
از لطف و مهرت ممنونم. با ترانه ای که در همين پست تازه ات گذاشته ای مرا بردی به تهران، نوروز سال چند؟ يادم نيست. فقط يادم هست که زندگی از بوی پيچ امين الدوله آرام بود. و عرض خيابان بوذرجمهری برای قدم های من بسيار بزرگ می آمد.
هر روز کسی دستم را می گرفت و مرا می گذراند. اين تمامی هراس من بود، و اينکه اگر پنجشنبه خنسا نيايد کی مرا می برد پيش مامانم؟!
به دخترت سلام برسان.
باسی

Posted by: آونگ خاطره های ما at February 24, 2006 11:06 AM

چون باد نه در بند دام
چون نيلوفر بي آلايش آب
رخت و تخت خويش به دور افكن
زنده از زهر همه وجودها

با دلي كه نه چركين شود نه بسوزد
دلم بودنت را مي خواد
دلم لباس عشق را بر تن همه مردم مي خواد
دلم نه كينه ميخواد نه تنفر
دلم فقط زندگي مي خواد
دوستتان دارم

Posted by: hadi at February 24, 2006 09:38 AM

"چرا وقتی می‌روی
همه جا تاریک می شود؟
انگار از اول مرده بودم
و ترسیده بودم
و تو هم نبودی
...
نه اینکه گریه کنم، نه
فقط دارم تعریف می‌کنم چرا بغض کرده بودم
و آرام نمی‌گرفتم"
"نه اینکه دلتنگ نشده باشم، نه
فقط می‌خواستم بدانی
آره آقای من!
انگار که ساعت از همان اول
بی قرارتر از من بود
که نفهمیدم چرا یکباره
معنی‌اش از زندگی من افتاد".
سلام آقای معروفی، سحرتان شیرین باد.
خدا را شکر که ابرهای خاکستری در آسمان دلم با بودن شما چندان دوام نمیآورند.
شعرهای شما از راهی دور در گوشم مرا به روزهای رستگاری نوید میدهند و مرا نیرو میبخشند.
سه جهار روز و شبی بود که با خود بی خبر از خود بودم.
و دعا میکردم که شما زودتر بنویسید تا روحی تازه کنم.
آقای معروفی فرشته گان محافظ من برای سلامتی شما همیشه در دعایند.
سرافراز و عاشق بمانید شاعر سرزمین دلها.
سعید از برلین.

Posted by: سعید at February 24, 2006 02:08 AM

سلام تنهام نگذار

Posted by: افشین at February 24, 2006 12:59 AM

باسلام خدمت استاد عزيزم
شعر بسيار زيبايي بود.خيلي خوب ميشد حسش كردو دربرخي از قسمت ها كاملا غافلگير شدم.واقعا شما استاديد

Posted by: ندا at February 24, 2006 12:40 AM

شعرهاتونو دوست دارم . خيلي بيشتر از داستانهايي كه البته تا حالا ازتون خوندم ...فقط يه چيزي ...اين واژه خدا رو زياد استفاده مي كنيد ....يه جاهايي انگار همون كلمه اي رو كه پيدا نكردين خدا كردين!

Posted by: علی at February 23, 2006 11:09 PM

سلام.....اينجا همه چيز عميق و فراتر از درك عظيم ادميان است.......با شعر شما ساعاتي رو تنها در خودم بيش از بيش فرو رفتم.........خوشحال ميشم نظرتونو راجع به دست نوشته هام بدونم..............خرسند باشيد

Posted by: yalda at February 23, 2006 10:47 PM

پس چرا نیستی؟؟؟

Posted by: الهه at February 23, 2006 08:54 PM

سلام
افسانه عشق روياي همه شب قلب هاي سرزمين قدقن است ......

Posted by: متین at February 23, 2006 08:40 PM

سلام
من اصلا صاحب نظر نيستم كه بخوام يه كار ادبي اونم از استاد بزرگي مثل شما رو نقد كنم ... اما نميدونم چرا شعراتون به اندازه متن هايي كه مي نويسيد به دلم نمي شينند ... انگار همه يه شكلند يه موضوع دارن و دارن واقعا ميشن تكرار مكررات حالا به اشكالي كه البته چندان هم متفاوت نمي بينمشون
جسارت منو مي بخشيد اما معتقدم كار استادي مثل شما خيلي ميتونه از ايني كه من نوعي دارم مي بينم قويتر باشه ...
اميدوارم بزودي كار اثر گذار و متفاوتي در خور شما - خالق آيدين - توي وبلاگتون بخونم

Posted by: laleh at February 23, 2006 08:40 PM

به من گفتی: بيا
به من گفتی: بمان
به من گفتی: بخند
به من گفتی: بمير
آمدم,
ماندم,
خنديدم,
مُردم
:
سلام.

Posted by: narges at February 23, 2006 07:40 PM

سلام

عباس از اين شعر نمي شود گذشت. در وبلاگ گذاشتمش. درود بر شما

Posted by: ایران امروز at February 23, 2006 07:11 PM

سلام

بابا آخر آخرش بود. همين.

Posted by: ایران امروز at February 23, 2006 03:35 PM

با توام!
اي غم!
غم مبهم!
اي نمي‌دانم!
هر چه هستي باش!
اما كاش...
نه جز اينم آرزويي نيست.
هرچه هستي باش!
اما باش!

دلم برايتان تنگ شده‌بود.

Posted by: معين at February 23, 2006 03:16 PM

فقط باش
همین
....
چقده ناز>:D

Posted by: نانا at February 23, 2006 01:35 PM

سلام.
«چه آرزوی دل‌انگيزی‌ست!
نوشتن افسانه‌ای عاشقانه
بر پوست تنت».
از این که هراسی از خانم های فمینیست ندارید، البته خوشحالم، اما نمی ترسید نک خودنویس پوستش را خراش بدهد؟

Posted by: مانی at February 23, 2006 10:42 AM

"چي سفارش بدهم كه بيش تر از من دوست داشته باشي؟"
از اين قشنگ تر به خدا نمي شود!
دلم تنگ شده براتون استاد

Posted by: جواد - ق at February 23, 2006 10:16 AM

در برابر همه ي زيبايي هاتون سرم رو خم ميكنم

Posted by: شبنم at February 23, 2006 06:32 AM

شعرهای شما وجدی در من بوجود میاره انگار که همین الان برای من سروده شده اند.
معلومه که از ته قلبه. خوشحالیم که صداتونو در وبلاگ آقای بلوچ شنیدیم. حالا مزه خواندن شعرا کمی شیرینتر شده.
شاید راحت میشدیم اگه برای لحظه زندگی می کردیم.
ولی با اون بودنه خیلی موافقم. فقط باشه حتا اگه هیچ کاری هم نتونه انجام بده...

Posted by: NARGES at February 23, 2006 06:02 AM

گفتم مي شود چشمهايت را ببندي تا من قايم باشك بازي كنم؟
توي رختهاي تو خودم را مخفي كنم.
هي دست بكشي به من و جايم را كه نيابي كمي با من بخوابي؟
گفتم مي شود كمي روي لبهايت بازي كنم؟
هي سر بخورم و ياد كودكيهايم رويا بشود ميان كابوسهايم؟

Posted by: محمد عرب زاده at February 23, 2006 05:32 AM

چون كه صد آيد نود هم پيش ماست !
چه رندانه خواسته ايد
و چه زيبا
سلام .

Posted by: آونگ خاطره های ما at February 23, 2006 05:02 AM

با درود فراوان
از اشنايي با شما بسيار خوشوقتم مطالب تان واقعا زيبا و اثرگذار است اميد است كه از نعمت حضورتان در وبلاگ خودم بهره برم .ارزومند سلامتي شما
عاكف

Posted by: akef at February 23, 2006 04:51 AM

دوست گرامي

بسيار زيبا بود بخصوص انتها و فقط بودن همه اش همان است . سبز باشي نانا

Posted by: nana at February 23, 2006 04:14 AM
Post a comment









Remember personal info?