به دور و بر نگاه کردم، و راستش کمی خجالت کشيدم. گفتم: «داد نزن برنارد. همه دارند ما را نگاه میکنند.»
خيلی آرام گفت: «معذرت میخواهم.» و عصبانی بود. نمیدانم از چی، ولی عصبانی بود. حتا اگر تمام آن چيزها تخيل يا رويای من بود، نمیبايست عصبانی میشد. اينها سرخوشیهای من بود، دلخوشیهام بود.
گفتم: «میتوانی اخراجم کنی آقای دکتر برنارد! ولی ديگر سر من داد نزن. من با همين کشتی برمیگردم آلمان.»
خونسرد تکيه داد به پشتی صندلی: «اين کشتی برنمیگردد.»
«با اولين کشتی برمیگردم.» و از جا بلند شدم که بروم دستشويی.
«عباس!»
زندگی يعنی سيرک، بچه شيرهايی کوچولو که شلاق بر تنشان میچسبد تا به حلقهی آتش نگاه کنند، تکهای گوشت نيمپز آبدار، يک شلاق، حلقهی آتش، مربی، گوشت، شلاق، نگاه، مربی، شلاق، اشک، و بعد ارادهی پريدن.
بچهشيرها زود ياد میگيرند که از حلقهی آتش بگذرند، روزی میرسد به زودی که شلاق بر تنشان فرود نمیآيد، ولی حرکت شلاق در هوا و ترکيدنش بر زمين همهی درد کودکی را باز میگرداند تا شير خسته از حلقه بگذرد، که شب بتواند تنهايیاش را مرور کند.
زنها اينجوری مادر میشوند، مردهای سياسی اينجوری پا به ميدان مبارزه میگذارند، و بعد اشارهی يک شلاق کافی است که هرکس با پيشداوری خود زندگی را تعريف کند.
دلم میخواست بی شلاق از حلقهی آتش بگذرم تا مربی دست از سرم بردارد، و همه چيز تمام شود. سوت و شور تماشاچيان برام اهميتی نداشت.
و مثل سگ پشيمان بودم.
رمان "تماماً مخصوص"، پايان فصل سی و پنج
سلام اقاي معرووفي عزيز
از خواندن شعرهاي بسيار زيبايتان لذت بردم آرزو ميكنم سال بسيار بسيار خوبي داشته باشيد
سلام
خوب هستيد/چه خبر/راستي بهرام اردبيلي هم رفت/يه چيزايي تو وبلاگ گذاشتم/به روز و بهروز باشيد
عباس نازنينم سلام .
انتظار انتظار انتظار ... تا ؟ من يكي بيش از اندازه به اين رمان نياز فكري و روحي رواني دارم ! باور مي كنيد ؟ اصلا هر آنچه كه شما نوشته باشيد من را آرام مي كند ! حال و هواي غريبي ست اين روزها . نميدانم كه شما هم اين حس را داريد يا نه ؟! اما بي شك در اين گستره ي پهناور و در اين ظلمات غرب تا شرق و شمال تا جنوب اين گستره , جاي براي ما مانده ؟ كو ؟ صداي رسايي كه اين درد غريب را فرياد كند ؟ كو يار و همدمي كه اين درد را تسكين دهد ؟ كو عشقي كه اين درد را كاهش دهد ؟ كو . كو ؟ به من نشان دهيد آن راه گم كرده را !
" از كوكب تا كوكب خاموشي / شب هست و شوق شب كشتن نيست ! " - " ايرج جنتي عطايي "
خوش رنگ باشيد .
شما دعوت شدید تا در حالي كه در بنز گرانقيمت نمایندگان نشسته ايد ، به اظهارات پدر الهام افروتن گوش دهيد و از جزئیات طرح روس ها در وبلاگ اكبر منتجبي با خبر شويد. http://www.akmont.blogfa.com
من زود دل تنگ شده ام يا تازه شدن خانه ي شما دير شده؟؟
سلام.
نه مي نويسي و نه سري به من مي زني از كدام گله كنم پدر...؟
Posted by: افشين پرورش at February 22, 2006 04:10 AMسلام وب جالبي دارين
موفق باشين
سلام خدمت استاد بزرگوار آقای معروفی
خیلی خوشحال می شم اگر نظرتون رو در مورد چند خطی که نوشتم بدونم.
مرسی
Posted by: آساره at February 21, 2006 01:14 PMاينجا نيستي
از عشق مي نويسي
از رطوبت چندش انگيز پلشتي
كتابت رو دوست دارم اسمش رو الان يادم نمي ياد تا بگم كدومش رو اما خوب وقتي اينجا همه چي بهت فشار مياره بهتره سر يكي داد بزني .
من راهم رو گم كردم
شايد تو راهنما نباشي
اما نسل ما راهنما مي خواد
بت نمي خواد ، هيچي نمي خواد
اما راهنما مي خواد
دلم گرفته بود ، چرت نوشتم
باز هم از عشق بنويس
به نقل از يه شعر
فتنه و دعوا سر نون مشدي ---- دوره ي آخرالزمونه مشدي
آره عشق سيخي چن ، انسانيت سيخي چن
اينجا حشيش خوب هم پيدا نمي شه برادر
كجاي كاري
عباس دلم گرفته
خيلي چرت نوشتم اما ...
يكي از دوستان ادبياتي بهم توصيه اكيد كرده كه ديگه نوشته هاي شما رو نخونم.ميگه سبك نوشته هات جديدا كپي از كارهاي عباس معروفي شده...حالا تفاله هاي من كجا و قلم استاد كجا.!
Posted by: درنگ هاي نابهنگام at February 20, 2006 09:05 PMفوق العاده بود استاد..مثل هميشه.
Posted by: درنگ هاي نابهنگام at February 20, 2006 09:02 PMسلام.این یکی از ترسناک ترین و در عین حال قشنگ ترین چیزهایی بود که از شما خواندم. ممنون
Posted by: مانی at February 20, 2006 06:37 PMسلام آقاي نويسنده!آقاي معروفي نويسنده! سمفوني مردگان را توي گرماي جنوب خواندم.سال بلوا را هم. فريدون سه پسر داشت پرينت شده دست به دست توي يكي از دانشگاه هاي پايتخت گشت تا به من برسد...اما هنوز حرفه اي ترين و خراب اباد كننده ترين كارتان پيكر فرهاد است.وحشتناك زيبا مي نويسيد آقاي معروفي نويسنده...وحشتناك..
Posted by: سعید بی نیاز at February 20, 2006 12:10 PMسوجي ديوانه ! صد سال زنده باشي .
Posted by: ilia at February 19, 2006 10:53 PMسلام آقاي معروفي...
Posted by: بهار at February 19, 2006 07:33 PMدرود عباس آقا / سرخوشي / برايت آرزوي بهروزي / از يك بابت شرمنده هستم / بعدا درباره اش صحبت خواهيم كرد / اما با اجازه شما و باذكر نام و آدرس تارنماي شما آخرين ژست وبلاگتان را در " كتابخوار " منتشر مي كنم / به اميد سلامتي / بدرود .
مسعود لواساني /
تهران /
Posted by: masood at February 19, 2006 02:10 PMآقاي معروفي
چشم انتظار عاشقانه هايتان هستيم ( بانوي من ... آقاي من )
مي توان مدام عكس هاي كهنه را دور ريخت ؟
يا دستنوشته هاي كسي را پاره كرد ؟
سلام !
سلام استاد .... ميدانم خسته اي ..... خسته نباسي ..... باي
Posted by: ebi at February 19, 2006 12:08 PMتشكري تمامآ مخصوص، براي تكه اي ديگر از تمامآ مخصوص، كه انتظار كشيدن براي خواندنش هم زيباست، مثل زندگي و خدا و موسيقي. و تشكري ديگر براي اظهار لطفتان نسبت به گزارش پرغلط من. آخر مي دانيد؟ من تازه شروع به نوشتن كرده ام و در آغاز راهم. ولي بايد بگويم نوشته هاي شما مرا به نوشتن وا مي دارد، استاد عزيزم، كه فقط شما را يك بار ديده ام، آن هم در خواب.
Posted by: م.د at February 19, 2006 12:00 PMسلام
آقاي معروفي نميتونم احساسم رو براتون تصيف كنم . دارم براي كسي يادداشت ميذارم كه عاشق نوشته هاشم.
يه سوال يا بهتر بگم يه درخواست ازتون داشتم : اينكه اگه ممكنه رمان " تماما مخصوص " رو هم مثل " فريدون سه پسرداشت " به صورت يكجا بايگاني كنيد .
ممنون
براتون روزهاي شاد آرزو ميكنم.
سلام. بي رو در واسي استاد نام كمي واسه ي شماست. نوشته هاتون بي نظيره. البته من كوچكتر از نظر دادن هستم. اما سمفوني مردگان رو دو بار خوندم و در واقع ذره ذره اونو بلعيدم. آيدين يه تيكه از وجودم شده. حالا هم تازه سال بلوا رو تموم كردم. خواهش مي كنم كه بگين چطور مي تونم شما رو ملاقات كنم؟ خيلي سوالا دارم كه دوست داشتم اگه ممكن بود جواب بدين.
Posted by: Nazanin at February 18, 2006 09:13 PMمثل همیشه عالی بود...
Posted by: نانا at February 18, 2006 09:11 PMسلام استاد:
كامنتي گذاشته بوديد كه باعث شد , كمي فكر كنم به آنچه مي كنم ...
نمي دانم بهتر است كه به دنبال زخم گشت يا افتخار يافت و به سينه ايران سنجاق كرد...باور كن نمي دانم!
ولي اين را مي دانم كه در جايي كه روزگاري آباد بود و شايد امروز مردابي از آن درياچه ي زيبا نماند , بد نيست كه دنبال نيلوفري بگردم تا راحتر بتوانم خاطر غمگينم را تسلي دهم ...
از كودكي فقط اشك ريختم ( با خواندن كتابهاي تاريخ ) , افسوس خوردم كه چرا حافظه تاريخي ملت كوتاه است ..چرا حتي كوتاهتر از 10 سال است...
فكر مي كنم آنچه از اين مردم گرفته اند ميهن دوستي است ... تلاش مي كنم كه در حد خود شمعي باشم كه مردم را به راه برگردانم ...
آنجا كه كار سخت مي شود را به شما سپرده ام ( با يك پيوند ساده به سرايت)
درد دلي بود پيش يك مرشد , ببخش اگر طولاني بود
با احترام
شبير
مرسي كه هستي با تماما مخصوص. مثل پيتزاي مخصوص مثل بستني مخصوص. مثل باسي پشت ميز. مثل عباس معروفي....
Posted by: bahar narenj at February 18, 2006 06:00 PMسلام استاد
من برای نخستین باره که از اینجا دیدن میکنم و خیلی خوشحالم از این موضوع
لذت بردم
الهام افروتن کشته شد
Posted by: dariush at February 18, 2006 02:03 PMسلام استاد عاليه ضمنن استاد چرا فريدون سه پسر داشت اينقدر با اثار ديگتون فاصله داره مثل اينكه بيشتر قرار بود فقط درش بيارين به هر حال شما به نظر من نمونه عالي داستان نويسي هستين شانه هايتان را مي بوسم يا علي مدد
Posted by: میرزایی at February 18, 2006 01:28 PMآقاي معروفي عزيز
I know you are not pschycologist or something but seeing that someone is so much in love cheers me up, gives me the heart to go on loving. I would like to think that all these lines come out since you live them and you feel them. I so much love to write you my very personal story, no matter how strange it would seem…maybe I try to find a way to cry out… could I have your email?
abbasmaroufi@gmx.de
Posted by: Elnaz at February 18, 2006 12:57 PMسلام آقای معرفی، ظهرتان به خیر.
مهر دلتان آفتاب برلین را به خود آورد و با شما به رقابت در آمده.
متاسفانه مثل اینکه آدرس دیروزیم دشار اشکال شده.
میبخشید، اما حتمن ناواردی من در تکنیک کامپیوتر دلیل بوده.
این آدرس جدید را امروز بعد از چک کردن مفصل و اطمینان از درستیش تقدیمتان میکنم. بازهم از دردسری که ایجاد کردم عذر میخواهم.
http://saidazberlin.de/HAMID%20Moosadegh.wav
متشکرم از بودن شما و آفتاب آسمان برلین.
سرافراز و عاشق بمانید شاعر سرزمین دلها.
سعید از برلین.
سلام وعرض ادب. همه شرطي / رفلكسي ... اين جوری پا به میدان میگذارند ... حرکت شلاق در هوا وترکیدنش بر زمین ... ورقصیدن ما درین میانه ... رستم دستانم ارزوست!
Posted by: دریاباری at February 18, 2006 09:38 AMميدونم سرتون شلوغه اما يه سر هم به خونه كوچيك من بزنيد.
Posted by: lalehashck at February 18, 2006 12:26 AM
شايد اين گفته ي شاملو از زبان مسيح درست بيايد كه :او ( يهودا) به فرو رفتن تن داد تا كفه ي بي مايگي ما برآيد.
اعترافي طولاني است اين كه گفتنش جسارتي عظيم مي خواهد،جسارتي كه آلبر كامو در مورد مردمان زمانه ي ما گفت:اگر مورخي بخواهد در مورد مردمان اين عصر چيزي بنو يسد فقط گفتن دو جمله كافي خواهد بود-او روزنامه مي خوانده - و زنا مي كرده است.
اين تعريف منكوب كننده از زندگي كه :زندگي يعني سيرك،بدنبال خود جهاني از معنا مي آورد،و جهاني از سوال.
اين تعريف از مردمان كدام جغرافياست؟
قصه ي مردمي است گرفتار آمده در دندانه هاي فاشيزم؟
يا خود طغياني است اندوهبار در برابر هستي؟
اينها را مي دانم و بسياري ديگر را نمي دانم،و مي چسبم به همين دانسته ها و ندانسته هام.
حتما از حلقه ي آتش گذشته م كه حالا...
چرا انقدر سينه ام مي سوزد؟؟؟
تو مي داني؟
يعني تمام شد؟؟؟
سلام آقاي معروفي
با عرض ادب و احترام
راستش را بخواهيد من چند سال پيش داستاني نوشتم كه جسارتا تقديم به شما كردم.
حالا آن را در وبلاگ ام آورده ام .خوشحال مي شوم آن را بپذيريد.
با سپاس
http://sefidiha.blogfa.com/
سلام
آيدين خان حالت چطوره؟
ميدونم اسمتون آيدين نيست اما اينقدر با آيدين سمفوني مردگان حال كردم كه عباس معروفي رو آيدين ميشناسم با ارادت بعدا بيشتر سر ميزنم يا علي
سلام آقای معروفی، ظهرتان به خیر.
نم نم باران امروز مرا سر شوق آورد و قصیدهُ آبی، خاکستری و سیاه آقای مصدق را *دکلمه وار خواندم و ضبط کردم.
و چون با یاد شما این کار به انجام رسید پس هدیه اش میکنم به شما و با اجازهُ شما همچنین به دوستداران شما و آقای مصدق.
http://saidazberlin.de/HAMID%20Moosadegh.wav
به خاطر موارد اشکال در دکلمه طلب بخشش دارم، مبتدیانه است و سبز، امید موردقبولتان واقع گردد.
برای شما در نوشتن رمانتان خاطری آسوده و دستانی باز میطلبم.
جمعه بر شما مبارک باشد.
سرافراز و عاشق بمانید شاعر سرزمین دلها.
سعید از برلین.
* اگر بتوان آن را دكلمه خواند، که چهل دقیقه و هفده ثانیه به طول کشید.
سلام. آقایِ معروفيِ عزيز. اميدوارم همچنان پر از شور و نشاط و انرژي باشيد. هر بار كه كمي خستهگی در كارتان ميبينم نگران ميشوم. هيچوقت يادم نميرود كه محمدِ چرمشير بهام ميگفت كه عباس معروفي هر بار كه ميخواهد شروع كند به نوشتن به خودش ميگويد عباس! اين بار را نوبل ميگيري. بايد بگيري. باور كنيد هنوز هم با خواندنِ مصاحبهتان با سيمينِ دانشور انرژی ميگيرم. راستي همچنان چشمبه راهِ محبتاتان برايِ لينك هستم. يا علي!
Posted by: ميلادِ اكبرنژاد at February 17, 2006 12:15 PMما نيك بختان را چه باك است؟
Posted by: python at February 17, 2006 10:00 AMدرود جناب معروفي
مشتاقانه انتظار مي كشم رمان جديد شما را بخوانم
اميدوارم مقبول خودتان باشد و البته ما كه حتما
شما را به خوانش شعري در پستان هاي ژوليت دعوت مي كنم
شاد باشيد
بدرود
بوم نقاشي را روي سه پايه سوار كرده بودم.
گفتم:" مي خواهم سنگ هفتم را به تصوير بکشم "
گفتي:" سنگ هفتم نماد چيست؟ "
گفتم :"نماد بازي هفت سنگ ، شما تا به حال هفت سنگ بازي کرده اي؟"
گفتي :"در کودکي"
گفتم:" اين بازي يک بازي عاشقانه هم هست!"
گفتي :"يك ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش"
شش سنگ را روي هم چيده بوديم وسنگ هفتم گم شده بود . سنگ هفتم . سنگ آخر ، سنگ پايان ، سنگ پيروزي ، سنگ وصال گم شده بود . همه چيز بستگي به سنگ هفتم داشت که دستمان نبود . کنار شش سنگ ديگر ايستاده بوديم به تماشا . همه چيز مهيا بود.اما نمي توانستيم سنگ هفتم را سر جايش قرار بدهيم.
گفتم:"چرا اينطور شد؟ "
آه کشيدي و گفتي:" سنگ هفتم را هرکس مي آورد ما برنده بوديم "
و به تصوير سياه و سفيد توي روزنامه نگاه کردي قطره ي اشکي گوشه ي چشمت نشست گفتي:" ما خوب بازي کرديم اما نبرديم"
صورتت را به شيشه پنجره چسباندي و با حسرت گفتي:" تا به حال شده روياهايت را دست کسي بدهي و او به بادت بدهد"
و ادامه دادي :"مثل قارچ از زمين مي روئيدند"
همه چيزت را گرفته بودند . تنها من برايت باقي مانده بودم.
گفتي:" ترا هم از من گرفتند"
از آسمان سنگ مي باريد.
گفتم :" سنگ هفتم ديگر هيچ وقت پيدا نشد ؟ "
گفتي:" از وقتي که ديوارها فرو ريخت تمامي سنگ ها زيرآوار ديوارها ماندند . چه سنگ هفتم ، چه شش سنگ ديگر"
و من از شما دور مي شدم.
گفتم:" سنگ هفتم را گذاشته ام کنار تا بعد ازمرگ بگذارند روي مزارم. مي خواهم شعرمزارم را شما بنويسي اينطور حس مي کنم در تنهائي و غربت بعد ازمرگ کلماتت با من هست"
گفتم :"شما به حيات بعد ازمرگ اعتقاد داري؟ "
گفتي:" من به هر چيزي که جاودانگي ترا در بر بگيرد ايمان خواهم آورد"
و من دور مي شدم و شما هنوز به سنگ هفتم فکر مي کردي و به شعري که بايد بر آن کتيبه حک مي شد.
گفتم :"کتيبه ام را شما بنويس"
گفتي:" مي نويسمت " و صدايت در فضا مي پيچيد.
حميدرضا سليماني
سلام
اگر مرا به ياد مي آوريد و اگر زحمتي نيست سري به وبلاگ من بزنيد جناب استاد عباس معروفي
توي اين روزاي پاياني دلم به كامنت شما خوش شده... سري به من بزنيد... تنها من و اين سرفه هاي تلخ مانده ايم...
آقای معروفی ! من همیشه به اینجا سر می زنم و همه پستها رو می خونم. عاشق سمفونی مردگان هستم.می شود درباره الهام افروتن )روزنامه نگار تنها بیست ساله) که خبر رسید در زندان کشته شده هم بنویسید؟ از صبح که خبر رو شنیدم دایم یا گریه می کنم یا بغض......
Posted by: فاطمه-ن at February 16, 2006 11:48 PMسلام آقاي معروفي
اميدوارم حالتان خوب باشد
دو شنبه سالگرد فروغ بود ... در مسير برگشتن از آرامگاه فروغ از كتاب فروشي اي سراغ كتاب هاي شما را گرفتم . 2 كتاب بيشتر نداشت
هر چه گشتم كتاب شعري از شما پيدا نكردم .
خيلي خوب مي شود اگر پيگير چاپ در ايران باشيد ... ما هم پيگير خريدش هستيم
منتظر چاپ آثارتان هستم .
تا بعد
حق نگهدارتان
و بعد اشاره یک شلاق کافی است تا هر کس به پیشداوری خود زندگی را تعریف کند. چه حقیقت تلخی است و هست. سر درد بدی دارم اما مگر وبلاگ شما می گذارد که آدم بخوابد. مطلب قبلی هم با شکوه بود مرسی.
Posted by: شیبا at February 16, 2006 10:26 PM. . . دلم برایتان تنگ می شود آقای معروفی . بیشتر از قبل . این نوشته های آخرتان را که می خوانم . . .
Posted by: خزه at February 16, 2006 06:59 PMسلام استاد
زیبا بود- کی منتشر میشه؟
میشه این جمله "روزی میرسد به زودی که شلاق بر تنشان فرود نمیآيد" را اینطور نوشت:
"به زودی میرسد روزی که شلاق بر تنشان فرود نخواهد آمد"
فکر کنم اینطوری نثر روانتر میشه و ذهن سیال بودن را حفظ میکنه... و چون زمان آرزو کردن آینده هست---
با پوزش و احترام
فاضل
وقتي شخصيت برنارد را بعد از حواندن يكسره كتاب بشناسم مي توانم برداشتم را ار تغريف او از زندكي بنويسم. اين تعريف عباس از زنان که با شلاق نامريي مادر مي شوند كشف جالبي بود .
Posted by: akram mohammadi at February 16, 2006 04:48 PMعباس معروفي! مي توانم خودم باشم؟
مي توانم بگويم داشتم با خودم كلنجار مي رفتم كه عباس معروفي را گم كرده م؟
ولي پيدايش كردم. بعد از مدتها امروز ديدمش كه دارد براي ما رمان مي نويسد. مي نويسد تا احساس زنده بودن بكنيم. مي نويسد تا بياموزدمان كه چگونه با آينه يي در برابرمان به جنگ سياهي برويم.
خيلي خيلي وقته منتظر خوندن قطعه هايي از داستان بودم. ولي خيلي كم بود. دوست داشتم بشينم تا صبح بخونم !
ممنون و به اميد چاپ اون به زودي
تا بعد
گاهی معنی زندگی همان شلاق، حلقه ی آتش، مربی، گوشت، شلاق، نگاه، مربی، شلاق و اشک می شود، مثل خیلی از روزها... گاهی هم معنای یک صدا را می دهد٬مثل امروز.
سلام.
استاد عزيز سلام
ما به شما افتخار مي كنيم .
من يك كارگردان تئاتر در اهواز هستم . چند سال پيش نمايشنامه دلي باي و آهو را اجرا كردم و جزو افتخاراتم ماند . تقريبا تمام نمايشنامه ها و رمانهاي در دسترس شما را خوانده ام و آموخته ام.
وبلاگ حقيرانه اي دارم كه قصه كوتاهي هم با نام (والنتايم ) در آن نوشته ام قدم بر ديده بگذاريد و اين ناقابل را ببينيد و اگر از باب نصيحت دستي بر سر مريدتان بكشيد منت گذاشته ايد .
تلاش برای سرپوش گذاشتن بر مرگ الهام افروتن زیر شکنجه
همانطور که انتظار میرفت، خبرها حاکی از خودکشی الهام افروتن در زندان و اغماء اوست.
به سیاق همیشه اینبار هم گویا داروی نظافتی در دسترس او قرار رفته و یا سرش به جسم سختی اصابت کرده است...
اینک خبرهای ما حاکی از آن است که الهام افروتن باوجود آن که همهی اعترافات مورد نظر ادارهی اطلاعات را پذیرفته است، نتوانسته فشارهای وارده را تاب آورد و به اغماء فرو رفته و برخی منابع از مرگ او خبر می دهند. این منابع علت عدم انتشار خبر مرگ افروتن را، آمادهسازی فضا برای این امر ذکر میکنند که با انتشار خبرهای خودکشی و اغماء صورت گرفته است.
همین تلاش برای سرپوش گذاردن بر شکنجه و اعمال فشار بر الهام افروتن- و مرگ احتمالی او- باعث شد که در نهایت استاندار هرمزگان عبدالرضا شيخ الاسلامي، از "دوبار تلاش برای خودکشی توسط او" خبر دهد.
روز جمعه 21 بهمن 1384 اعلام کرده بودیم که : "منابع نزديک به جناح راست در رايزني هاي خود خواستار يک دادگاه نمايشي براي خانم افروتن و ساير دستگير شدگان هستند، اما برخي از منابع از امکان مرگ يا احتمال به اغما رفتن خانم افروتن پيش از موعد برگزاري دادگاه، بر اثر فشارهاي افراطي پاره اي مسئولان زندان بر ايشان خبر داده اند." 21بهمن خبرنامهی گویا
اظهارات شهریار مشيري ديگر نماينده بندرعباس در مجلس هفتم، درباره اينکه دستهايي در كار بوده تا چهره دير باز را مخدوش كند، در ادامهی به وقوع پیوستن بقیهی پیشبینیهایی که تا کنون صورت گرفته بود، و شایعاتی که زمزمه میشد، اعتراف به این نکته است که الهام افروتن قرار است قربانی بازسازی چهرهی علی دیرباز راهیافتهی مجلس هفتم شود.
طبق اظهارات او، که گفته است: "اين خانم اقرار كرده است كه در فاصله اتمام كار صفحه بندي و تا چاپ روزنامه بدون اطلاع عوامل، مطلب رابين مطالب روزنامه قرار داده است." او الهام افروتن را به سیاق همیشگی رژیم جمهوری اسلامی به " دستهایی که قصد مخدوش کردن چهرهی او را دارند" متصل میکند و به این ترتیب به جای اینکه به اشتباه حرفهای و البته همیشگی نشریهی خود « که پرکردن صفحات، از مطالب دیگران، آن هم بدون ذکر مأخذ است » اعتراف کند، به سیاق همیشه این ماجرا را به دشمنان رژیم مربوط می کند و به این ترتیب اشتباه صورت گرفته را تلاشی عمدی جلوه میدهد و دخترکی را به کام مرگ میفرستد.
بر اساس اظهارات علی دیرباز در اداره اطلاعات "اصلاً اين مقاله تا آخرين مرحله صفحه بندي نشريه نبوده است. قرار دادن مقاله در ميان مطالب نشريه توسط يك دختر خانم، زماني صورت مي گيرد كه مطالب براي چاپ به تهران فرستاده شده است. اين خانم اقرار كرده است كه در فاصله اتمام كار صفحه بندي و تا چاپ روزنامه بدون اطلاع عوامل، مطلب رابين مطالب روزنامه قرار داده است."
راهیافتگان استان هرمزگان، شهریار مشیری و علی دیرباز و استاندار این استان، عبدالرضا شیخالاسلامی از پیش با هم به تفاهم رسیده و همگی برای قربانی کردن این دختر هماهنگ عمل میکنند و تکرار میکنیم که تلاش برای خودکشی جلوه دادن این موضوع دلیل میتواند دلیل "مرگ نابههنگام" او باشد که قرار است خبر"به نتیجه نرسیدن مراقبتهای ویژه و مرگ بر اثر خودکشی در زندان" را به دنبال داشته باشد.
این پیشبینیها و تاکیدگذاریها را از آن جهت لازم دانستیم که به آنها اعلام کنیم مردم از روشهای پوسیدهی آنها اطلاع دارند و هر اتفاقی برای الهام افروتن میتواند هزینهی سنگینی به آنها به عنوان عاملان اصلی جنایت تحمیل کند.
از همهی گروههای مدافع حقوق بشر و رسانهها میخواهیم با بازتاب دادن این موضوع و آگاهی افکار عمومی، بر هزینهی این جنایت برای جنایتکاران آن بیافزایند.
هومن عزیزی و مریم هوله