با احترام به فروغ فرخزاد،
شوقانگيزترين هنرمند ايران
که هر چه در عمرم نوشتهام
وامدار لحن اوست.
عباس معروفی
قبلاً ها مرا هيچجا
جا نگذاشته بودی؟
مثلاً نداشتی آب میخوردی
ماندم توی ليوان؟
يا نداشتی توتون میخريدی
روی ميز فروشنده گم شدم؟
میشود مرا هيچجا
جا نگذاری؟
نياويزمت به آينه ماشينم؟
که تابخوران در خيالم
بچرخی
مردم خيال کنند ديوانهام
يا
دارم به ديدار تو میآيم؟
نگذارمت توی جيبم؟
که جای امن باشی
از سرما بلرزم
دنبالت بگردم
دستهام را بکنم توی جيبم؟
دلم بهانه میگيرد.
چشمهام را میبندم
که خدا فکر کند خوابم
میآيم توی بغلت
يا نه
از همان اول میآيم.
...
وقتی نگاه کرد
براش زبان در میآورم.
نوازش تنت با من!
همه جا را شيار میکنم
با سرانگشت
خسته و اميدوار
مینشينم بر سنگی که منم
دستی برای پرندگان تکان میدهم
و به احترام تو
کلاه از سر برمیدارم.
چقدر تنهايی کنار زمين
ياد تو میافتم.
من عشق توام
چيز ديگری نيستم
عاشق توام
هيچ چيز ديگری نيستم
نباشی
نيستم.
نه!
تو را با هيچ چيز عوض نمیکنم
حتا با زندگی.
اسمارتیزهای آبی را من خوردم
نارنجیهاش مال تو
شکلاتهای سبز را من باز کردم
نارنجیهاش برای تو
...
دیوارهای سنگی را من خراب کردم
خوبیهای دنيا
کليدی نارنجیست
و من
پشت درهای چوبی خانهام
به رنگ دستت
نگاه میکنم:
سبز يا آبی؟
اينجور خوب است
که عاشقت باشم
يا
جور ديگری لباس بپوشم؟
سبز يا آبی؟
تو بگو.
حالا
همهاش کتاب
میبينم
تو نيستی
دستم به کتاب نمیرود
عشقبازی يادم میافتد.
ندارم تمام جادهها را پياده گز میکنم
پشت پنجره خوابت بگيرد
دلتنگ میشوی
يا کتاب میخوانی؟
پرواز هم مثل شنا
به جايی بند نيست
دستم را بگير
تو را ياد بگيرم
بانوی من!
از شانههات شروع کنم برسم به دستهات
يا از دستهات بروم بالا؟
يک وقت نگاهم نکنی!
دستپاچه میشوم
لبهات را میبوسم.
نوشتههات را
بزرگ میکنم
میچسبانم به آينه
که به جای خودم
تو لبخند بزنی.
من؟
من با صدای نفس کشیدنت هم
عاشقی می کنم
حتا اگر آرام و بی صدا
خودم را بگذارم در دستهات
و بروم
حتا وقتی از کنارت رد شوم
برای پرت نشدن حواست
بوی تنت را پُک بزنم...
...
اين سه تا نقطه را برای تو گذاشتهام
عشق من!
هميشه اينها نشانهی سانسور نيست،
هزار حرف و تصوير و خاطره
در آن خوابيده
مثل من که وقتی نگاهت کنم
سه نقطه بيشتر نمیبينم
تو
من
و خدا
که از ديوانگی سر به بيابان گذاشت.
honar dar an nist ke chizi jadi bedast biavari balke chizi ra ke dari bekhahi va anra az dast nadahi
Posted by: reza at January 11, 2006 04:05 PMeshagh ba yek khandeh aghaz mishavd va ba yek bose edameh miayabad va ba gerieh paian ,eshgha manande yek jang ast rahat anra shro kardan va sakhat an ra be payan resanidan va an ra hich vaght framosh nakardan
Posted by: reza at January 11, 2006 04:03 PMخورشيد را لحظه اي به من بده تا بدانم
كِه از كِه روشنايي مي گيرد و من از كدام!
شاد زيد...
مهر افزون...
مثل هر شب با اين نوشته ها عاشق مي شوم تا صبح به اميد رويايي نو از خواب برخيزم... فقط نمي دونم چرا امشب اشكم در اومد... اين سه نقطه لعنتي...
Posted by: مریم at January 7, 2006 10:31 PMبا خودم گفتم "رفت و راحت شد..."
گفتم ديگه براي جمع كردن چهار تا امضا پاي اون ورقه’ كوفتي كه يكي ميگه:تا فلاني هست من نيستم و... حرص و جوش نمي خوره....ديگه براي تيغه كردن و درست كردن دوتا اتاق كه توش بشه يك قلم زرين به يكي داد بالاو پايين نمي پره انقدر كه وقتي عكسش تو مجله در مياد پاي چشماش اين هوا گود بره... ولي كور خونده بودم نه؟
ميان گريه مي خندم كه چون شمع اندرين مجلس
زبان آتشينم هست ليكن در نمي گيرد
سلام خوبی دوست عزیز
امیدوارم خوب و خوش باشی و غمی در دل نداشته باشی
موفق و پیروز باشی دوست عزیز
Posted by: *مــــــــــحـــــــمــــــد* at January 7, 2006 08:49 PMسکوت
-------
هیچ یک سخنی نگفتند،
نه میزبان و نه میهمان و
نه گل های داوودی.
ری اوتا
برگردان احمد شاملو
آدمهاي كوچك به آدمهاي بزرگ فكر مي كنند و آدمهاي بزرگ به ايده هاي بزرگ...
انگار جائي چيزي شبيه به اين گفته بودي...
گاهي از بعض حركات آدهاي بزرگ خنده ام مي گيرد، نه مي توانم به عنوان ايده رويشان حساب كنم و نه مي توانم اضمحلال فكري شان را بپذيرم كه باري من نيز روزگاري يكي از همان آدمهاي كوچك بوده ام.
بعضي ها اما بزرگ هستند و بزرگ مي مانند
لنين سيصد و اندي كتاب نوشت كه در آنها حتا يك مرتبه از ضمير "من" استفاده نكرد
مسيح بر وسوسه هايش لگام زد و شد آنچه مي بايد مي شد
حلاج خرامان و خندان رفت به نحرگاه
حسنك وزير گفت: اگر امروز اجل رسيده است كس باز نتواند داشت كه بر دار كشند يا جز دار، كه بزرگتر از حسين بن علي ني ام
عين القضات، چه گوارا، برونو، شاملو، مختاري، كيوان، شاه مسعود، و... ...
بعضي هم نه، مي شوند كاسترو!
مارادونا را به عنوان مهمان اختصاصي دعوت مي كند به كوبا،
تا صبح از خنده خوابم نمي برد، كه يك بچه گداي پرروي تازه به دوران رسيده ي قرتي شهوتباز كوتوله ي معتاد چه جاذبه اي مي تواند داشته باشد براي اسطوره ي سوسياليسم.
همين بغل دست خودمان، دولت آبادي با فرومايه ترين شكل ممكن مي شود مبلغ يك كانديداي رئيس جمهوري.
گل محمد و اين حرفها؟
كيميائي و پائين كشيدن شعر "چارزندان" شاملو از بلندا به يك حديث رقابت عشقي خونالود، آنهم با استفاده از مجسمه ي منگي به نام سياوش شاملو!
همان كيميائي قيصر و اعتراض؟
چطور مي شود نخنديد؟ شنيد و ديد و نخنديد؟ چطور؟
بگذريم...
شما يعني "عباس معروفي" چه بخواهيد و چه نخواهيد انساني بزرگ هستيد
گاهي چند قدم مي كشيد عقب، نوميد نمي شوم، مي دانم كه اين عقب كشيدن براي خيز برداشتني بلند است
گاهي يك پله مي آئي پائين و تند سه پله مي روي بالا
گاهي روي طناب راه مي روي، خطر مي كني
بدبين مي شوم، اما...خنديدن به تو؟
فكرش را هم نمي كنم.
به قول نيچه: آنجا كه خطر هست خانه ي من است
من از آنجا برمي بالم.
برمي بالي.
"بگذار گـاهي دركنار اين دريچه گسترده، حمـام روح بگيرم ، بگذار اگر شد همچنان نقاب آفتاب به صورت بكشم تا هر آنكه در من خيره شد آفتابي شود. و يا بگذار همان كلاغ قصه مادر بمانم كه آخر قصه بود و هيچ وقت به خانه اش نمي رسيد. هر چند كه عقاب قصه نيستم اما، با تكه سنگي اگر زدند پر خواهم كشيد و ذوب در آفتاب خواهم شد. مي داني اولين سنگ را چه كسي به سمت مريم مجدليه پرتاب کرد ؟"
حميدرضا سليمانی
"خواب كه بودم در هزارتوي قصه هاي مادر گم شدم و قصه كلاغي كه هيچ وقت به خانه اش نرسيد با يك آسمان توشه براي هزار سال سرگرداني قوم آواره تعبير داستانهاي شبانه شد.
گفته بودمش رنگ سياهي شبت را با ستارهاي صبح نورباران مي كنم . بال و پرش را كه بالا برد هزار زخم كاري بر تنش بود و از هر كدام طلوع خورشيدي كه شب سياهم را روشن كرد.
صبور بودم و ستاره هايم را در مشتم قايم مي كردم براي روز مبادا.
ونمي دانستم كه دست هايم از آتش ستاره ها، پنهاني خواهند سوخت و بجاي دست هاي سوخته ام هزاران بال پرواز خواهد روئيد. "
چقدر به نوايت دلخوشم.
صداي سراغ گرفتن هايت، كه مي آيي و زنگ خانه ام را به صدا در مي آوري!
تو كه وارد مي شوي حس مي كنم كه در نمي زني ،حتي اجازه هم نمي گيري .
آن وقت من مي مانم و يك بغض غريب و همين براي هميشه تو را بس خواهد بود.
مشق هاي نا تمام ديشبم را تو برايم خط بزن ! قبول ؟
اينجا هر كس دلش هواي گريه دارد مي تواند هق هق كند .
اينجا خدا هست حتي اگر گاهي بي رحم شده باشد .
اينجا براي از تو گفتن چقدر كوچك است . كم كم هوا سنگين مي شود آنقدر كه نفس كشيدن را تاب نمي آورم . به دنبال دريچه ام .
تا روي بال هاي تو پرواز كنم .
اما راستش را بخواهي مي ترسم... که نكند خواب پيله مرا ببرد؟
گم مي شوم و دوباره در خوابهايت پيدا مي شوم
سنگيني سكوت تو مرا با خود مي برد .
بخوان برايم! دوباره بخوان! نه چند باره بخوان!
آنقدر بخوان كه من هم با تو بخواب بروم .
مي خواهم من نيز اين بار با تو گم شوم.
دوست داري ديگر كسي ما را پيدا نكند ؟
مي خواهي بروم در گريه هايت خيمه بزنم و ديگر باز نگردم ؟
تو مسيح بودي؟
و به خوابهايم مي گفتي: زنده شوند
دلم مي خواهد اين روزها با بوي پيراهن يوسف پيدا شوم
مي خوابم و در خواب هاي تو بيدار مي شوم .
خوب كه مي بينم خودم را در آغوش ترانه هايت گم كرده ام!
بوي نم باران گريه هايت حسودم مي كند به كاغذي كه ديشب ترا در بسترت تنها نگذاشته است
و امروز اما من آبستن خاطرات تلخ تو مي شوم ...
شايد بايد دوباره بخوابم تا خدا اين بار تعبير خوابهايم را به رنگين كمان مداد رنگي هايت هديه كند .
تا به حال كليد خانه ات را گم كرده اي؟
گمم در پس كوچه هاي اينجا بي كليد. مانده ام پشت در
خسته ام نمي كند اين همه سر در گمي ها
يادت نرود اين را تنها تو مي داني و خدا و ديگر هيچ! ...
بايد مي رفتي .ماندنت را گريزي نبود .
التهاب سرد آن همه بوسه روي كاغذ رنگ نباخته است و دستانم هنوز عطر تو را زمزمه مي كنند .
هميشه گم بوديم ميان دلتنگي هايمان ، يادت هست ؟
انگار دل تنگي مان كوچك مانده بود تا هي گم شود و دوباره پيدايش كنيم .
راستش را بگو تا كنون چند بار دست به دامنش شدي كه گمت نكند و دست آخر رها شدي به دامان باد ؟!
گريه هايت پنجره دل چه كسي را باران زده كرد ؟
غربت غمهايت با كدام مهربان غروب كرد ؟
در خواب تو، راه گم كرده بودم و ايستاده بودم درست بالاي سرت
يك سو نگاهم به پرستو بود . از سوي ديگر تو را مي ديدم . مردنت را. جان كندنت را.
نگو كه نديديم ؟
خدا كه آمد دستانم را به دورش حلقه زدم بوسيدمش و دعا كردم كه تو دوباره برگردي .
دلم گر گرفته بود. اما انگار خدا نيز، هم آغوشي آن همه بغض و باران و بوسه را بيشتر دوست مي داشت .
پنجره باز بود خبري هم از آن پرستو نبود.
دستهايم خالي بود. من ماندم با مرده ات و خدايي كه ديگر نبود.
salam aghaie marofi
kheili ali bod onghadr ke nemidonam chejori baiad azash tarif konam
midonin bazi chiza hastan ke adame nemidone dar tosifeshon az che kalamati estefade kone ie vasvase khassi be adam dast mide fekr mikone age bekhad az har kalameii estefade kone baz kame engar ke naghes mimone
pas faghat azaton tashakor mikonam
movafagh bashin va khodahafez
سلام
خيلي اتفاقي در جستجوي سايتي كلمه شوق انگيز ترين مرا جلب كرد و با صفحه ي كه شعرهاي ساده اش محسورم كرد مواجه شدم مي خواندم و از هر كلمه لذت مي بردم و بلافاصله براي قلبم س ام س كردم مخصوصاً چشم هايم را مي بندم كه خدا فكر كند خوابم ...
توي اين فصل كه هواي چابهار پاييزي شده و باد سوز ميزنه با اين شعرها دل را به باد سپردم
يك فكر كوچولو احمقانه هم كردم كاش مي شد بگم
اما مرسي از شما
مي آيم .نمي ماني .
مي روم .جا مي ماني .
دلم مي خواهد اينقدر عاشق شوم تا ...
سه نقطه ها کجا مي روند؟
تنها مانده ايم
زیـــبا بـود، مثل هــمیـشــه
Posted by: کیانوش at January 7, 2006 12:27 AMسلام
خيلي قشنگ بودن
اصلن نتوسنتم واكنشي نشون بدم ... كاملا مبهوت شدم ....
مي دونم كه خودتون هم مي دونيد چي مي گم ... كاملا احساس سبكي مي كردم ... پرواز كردم حتي اگه به جايي بند نبودم ( ولي گمان كنم از شعرهاي شما چندان فاصله اي نداشتم )
سلام آقاي معروفي‘ عالي بود. عالي
Posted by: saye tanha at January 6, 2006 10:41 PMدرود. به نظرم زيادي به معشوقتون حال داديد.
Posted by: بزرگمهر at January 6, 2006 10:30 PMدرود آقاي عباس معروفي...
آمدم اينجا .. خواندم و كلي گريستم.. مدتها بود اينچنين آگاهانه نگريسته بودم.. متشكرم..
بسيار بهره بردم.آقاي معروفي در شعر نشان مي دهيد كه چه آسان با مقوله ي فرم برخورد مي كنيد و البته نكو.هم از اين روست كه بهره مند شدم.شاد باش و پيروز.
Posted by: حرامزاده at January 6, 2006 08:03 PM... چرا به شب عادت كنم چرا؟ ستاره اي كه از شب مي گريخت. در گوشم گفت: آفتاب را باور كن شب رفتني ست...
Posted by: kiyanoosh at January 6, 2006 07:23 PMپرواز هم مثل شنا به جائي بند نيست.
آنقدر باشكوه است كه فقط مبهوت مي شوم، راه مي روم و زمزمه مي كنم،زمزمه مي كنم و مي چرخم و راه مي روم، انگار نيزاري رويانده ئي از زمين،داخل مي شوم و كنار مي زنم و جلو مي روم. گاهي به جاهائي مي رسم، گاهي نمي رسم،مي مانم همان تو و مي چرخم. از اين بهت كه خلاصي يابم، اگر بيابم، از آنچه ديده ام خواهم نوشت،...
نمي دونستم شعرم مي گين. من داستاناتو دوس دارم. بياين وبلاگمو ببينين
Posted by: قاروره چی at January 6, 2006 05:44 PMچقدر سبك شدم ...زيبا بود ...زيبا ...
Posted by: فرشته at January 6, 2006 02:38 PMمي انديشم
به ساعتي كه به مقصد رسيده است
...
تو اما
در مسير عقربه ها نيستي ...
vaghti az darde ghorbat bazi vaghtaha geryeih mikonam taze mifaham ke zendeh hastam va labkhandi bar labanm miaayad
Posted by: reza at January 6, 2006 10:13 AM
براي مردي با سمفوني هاي ناب !!!
"تقديم به عباس معروفي"
پدر، وسط چهار راه
پلیس را بغل می کند.
من-تو را از صندلی جلو
25 هزار تومن کشیده می زند پایین.
مداد رنگی ها شعرهای آب گِلی می شوند.
قرمز شد
خون جلو چشم پدر را
و تو از توی قلبم رد شدی.
نصفه پرتره ی تو را ببوسم
یا
پنج هزار انگشت پدر را
توی گوشم
"تو"تا دختر عرب با خلخال می دوند.
پدر ، تو ، پرتره ، مداد رنگی ها...
پدر ، تو ، پرتره ، مداد رنگی ها...
پدر ، تو ، پرتره ،
چقدر خط خطی قرمز به گونه ام می آید.
روزهای آخر اسفند نیست.
سعدی و شجریان از پنجره نپریدند بیرون.
بوی لیمو و بهارنارنج نمی آید.
فقط:
خلخال ها کوتاه می آیند،
کف دست پدر هنوز درد می کند.
"من" کشیده می شود توی آب گِل ها.
و چقدر هوای بارانی به قرمز گونه هات می آید.
می آید...
می آید...
می آمد.
حالا دیگر...سلانه سلانه،
من یک مداد بنفش ام.
نصفه پرتره ی تو ، بادبادک کاغذی!
سرِ پدر ، سفید.
سرِ تو ، شلوغ و دعوا.
سرِ ما ، گرم و خورده.
سرِ آقا سلامت!
هيس!
حكايت چينيست همان كه سهراب از آن دم ميزند
بازي صفر يك ميزبانست بر درد دل
بيبن و بخوان كه چه مواجست فكر نيكو زبانان دنيا
حكايت عشق است يا پر شدن
آبي سبز يا نارنجي آتش
كاغذ تمام شد و رنجور ,سفره دل پيش خلايق گشودن
بيخيال پيش نروم سنگين تر است به سوال بسنده ميكنم
مثل تمام بيجوابم .تونيز جا خوش كن !سوال را ميگويم
بسيار زيبا حالات نابي را نگاشته بوديد. قسمتهايي که به طرز خاصي مثل زير نوشته بوديد هم بسيار متناسب و زيبابود:
«ندارم تمام جاده ها را پياده گز مي کنم»
در ضمن لينک اين وبلاگ را با اجازه شما در دل نامه گذاشتم تا ديگران هم بهره مند شوند.
براي عباس معروفي عزيزم.
دستش رو مچاله کرد.
گفتم:«گل!»
پوچ بود و خندید. انقدر خندید تا چشم هاش به آب نشست. عصبی م می کرد. ولی دیگه دستش رو شده بود. "چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من!"
دامنش رو که بالا زدم٬ با دست چپ خوابوند بیخ گوشم.
گفتم: من عاشق سرعتم. گفت: واسه خاطر اینکه خلی. گفتم: نه خره! سرعت رو که واسه خاطر خود سرعت دوس ندارم. واسه این دوس دارم که وقتی دستت رو از شیشه بیرون می آری٬ هزار تا پشه٬ دونه به دونه٬ به کف دستت می خوره و سوزن سوزن می شه. هر چی هم که سرعتت بالاتر بره درد پشه ها بیشتره و لذت هم که البته!
دستش که رو شد یه مرتبه قیافه ش جلوی چشم هام عوض شد. دو تا شاخ روی سرش بود با یه دم قیطونی قرمز که نوکش شکل صلیب بود. انقدر خندید تا چشم هاش به آب نشستند. تو گوشم پیچید: «پـــــــــــوچ!»
گفتم: یه زندگی برات بسازم... گفت: یه وجب روغن؟ خندیدیم. صدام خش برداشته بود گفتم: طلاق می خوای که چی بشه؟
دامنش رو که بالا زده بودم برق از چشم هام پرید. ناکس بی هوا زد و با عصبانیت پشتش رو به من کرد و رفت. شونه هاش می لرزیدند و نمی دونم چرا حس کردم داره می خنده! من هم از لجش انقدر خودم رو روی خاک ها مالوندم که داشتم از حال می رفتم.
بهش گفتم: هنوز ۱۳سال پیش خوب یادمه. گفت: از پر رویی ت خوشم اومده بود. بچه ی ۱۵ساله و انقدر سرتق؟ آخه تو با دامن من چیکار داشتی؟ اصلن بهت نمیومد. گفتم: ناز شستت... آکله!
پوچ!
می دونستم گُله! ولی انقدر خندیده بود تا عصبی م بکنه و با دست راست بذارم زیر گوشش.
پاکسازی شده بودم. دولت انقلابی! مردم انقلابی! لقمه ی انقلابی!... به من می گفت: سیب زمینی. میگفت: خاک بر سر! نتونستی بری جلو اقلن یه گلوله یی٬ باتومی٬ کوفتی چیزی بخوری تا ما هم الان همه چیز داشته باشیم؟ گفتم: یه چیز داریم برای من و تو کفاف می ده.
مرغ یه پا داره! طلاق می خواست. سیگارم رو توی زیر سیگاری له کردم و براق صدای جلز جلز بازی خاکستر و آب شدم. ولی بوی تعفن می داد. توی تمام مدتی که چشم هام رو می بستم٬ قیافه ی دوران کودکی ش هم با دو تا شاخ بود و یه دم صلیب. حتا وقتی دامنش رو بالا زده بودم و با دست چپ گذاشت توی صورتم.
گفت: سیب زمینی! دست بزن پیدا کردی.
خنده هاش عصبی م می کرد. وقتی توی دادگاه جلوی قاضی سکه ی یه پولم کرد٬ همه چیز رو خونده بودم. پاکسازی که شدم لنگ یه لقمه نون بودیم. دو سالی می شد که بوی تنش از یادم رفته بود. دست که بهش می زدم می گفت: مثه اینکه سیلی ۱۳ سال پیش یادت رفته. طلاق می خواست.
گفتم: «پـــــــــــــــــــوچ!»
سلام آقاي معروفي. هر بار پاورچين پاورچين فقط مي آمدم و ميخواندم و ميرفتم اما چيزي نميگفتم. اين بار دلم نيامد نگم كه مدتيست نارنجي روحم كم شده. صورتي هم همينطور و آبي و سبز.... اما وقتي اين شعرها را ميخوانم و بيشتر وقتي مجسمشان ميكنم نارنجي روحم تنظيم ميشود. صورتي هم همينطور و آبي و سبز..... در كلبه ما چيزي كه براي شما هم مفيد باشد نيست اما هنوز كمي سبز دارد....
Posted by: Amir at January 5, 2006 06:00 PMاين يكي عجب عاشقانه اي بود!! به نقطه ها كه رسيدم يادم افتاد سوالي بپرسم: شما چند وقت پيش در صفحه ي من نقطه اي جا گذاشتيد؟ يا باز هم اسپم اينترنتي كه از كد شما استفاده كرده؟
Posted by: sara bazoobandi at January 5, 2006 04:57 PMاين همه روشني از شماست ...
براي خودم تو مشت بسته ام هديه اورده بودم
وقتي دستم رو باز كردم بوي نان تازه پيچيد توي اتاق . اون موقع بود كه فهميدم اين همه روشني از شماست
راستي استاد معروفي عزيز ، هنوز جايزه نوبل را نبرده ايد؟ بابا ما مرديم اينقدر منتظر شديم.
آقای فرهاد عزيز،
نويسنده ای که برای نوبل بنويسد هيچوقت به جايی نمی رسد، بد نيست جوان ترها گاهی به اين مسئله فکر کنند شايد محرکی و مسببی باشد برای پيشرفت، اما اين چيزها حتا گفتنش هم قشنگ نيست.
من فقط از نوشتن لذت می برم.
شاد باشيد
عباس معروفی
خدا وقتي بخواهد جان مورچه اي را بگيرد به او دو بال مي دهد تا پرواز كند... آن وقت پرندگان شكارش مي كنند...
Posted by: elahe at January 5, 2006 01:20 PMواي سرسام گرفتيم از اينهمه واگرايي در كلمه هاي بهم ريخته...بيا و بس كن ...
Posted by: sare at January 5, 2006 12:39 PMمیگن کلاغ قار قاری
تو رو چی به باغ درباری
سکه نداری دون میخوای
عاشق مهربون میخوای
خوش بود دلم دوسم داری
میگن که تو حق نداری
یه دل خوشی داشتم اونم
ازم گرفتن اجباری
پیغوم رسید که اون ورا
جا نیست واسه کوچیکترا
آهای کلاغ دیونه
اینجا جای بزرگونه
خوش بود دلم یه کسی هست
یه عمر میشه به پاش نشست
به پاش نشست و مرد براش
قار قاری کرد تو سر سراش
به هر دری زندن که تا
با هم نباشیم ما دو تا
میگن باید فرار کنم
دلم آخه چیکار کنم
پیغوم رسید که اون ورا
جا نیست واسه کوچیکترا
برو این ورا پیدات نشه
کسی عاشق صدات نشه
آهای کلاغ دیونه
اینجا جای بزرگونه
تا از راه رسیدی
ناشناسی تو هنوز
تو فقط خندهی ما را دیدی
گرچه چون ما پی نا بودی خود میگردی ؟
گر پی سوختنی؟
عاشق چشم به در دوختنی ؟
با ما بمان
با ما بسوز
تا از راه رسیدی
ناشناسی تو هنوز
بشنو از ما این نصیحت
شعر رفتن ساز کن
تا پر و بالت نسوخته
شاپرک!
پرواز کن
پرواز کن
پيكر فرهاد رو از ديشبه كه دارم ميخونم... وشعرها كه...ظرافت مردانه هميشه سرتر از ظرافت زنانه است... چون تك ميشه... يعني ظرافت زنانه زياده اما ظرافت مردانه ...كميابه... ظرافت مردانه كنار صلابت مردانه... تو شعراتون هويداست
Posted by: nargess at January 5, 2006 12:10 PMمن از جنگ جهاني نمي دانم چندم/ دو تا جهان كوچولو دزديم/ يكي توي اتاق تو/ جا گذاشته شدم/ يكي روي فنجان قهوه ي تلخي كه هر شب /اين صلح مسخره را/ هورا مي كشد/ خوابم نبرد/حالا / منافع مشترك بيشتري داريم/كه از تمام دنيا / خودمان باشيم/ انقدر مخفي/ كه هر چقدر بلديم/ بشمريم و پيدا نشويم/همينيم كه هستيم/ لق دنيا/ بالا بنداز/...شعرتون رو شدم/ خيلي زيبا بود/ خيلي خيلي/ مرسي!
Posted by: dokhtare jahanam at January 5, 2006 11:01 AMسكوت چرا ؟ بخوان به نام گل سرخ در صحاري شب .
اين بانو نيست ! شعرهات برگشت ميخوره شاعر ............
آقاي معروفي كلام شما شبيه كلام جبرئيل است!
Posted by: nokteh at January 5, 2006 08:49 AM1.
وقتی که اعتماد من
از ريسمان سست عدالت آويزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغهای مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا
با دستمال تيره قانون میبستند
و از شقيقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بيرون می پاشيد
وقتی که زندگی من ديگر
چيزی نبود جز تيک تاک ساعت ديواری
دريافتم بايد، بايد، بايد
ديوانهوار دوست بدارم!
فروغ
2. آقاي معروفي...يك سوال دارم. مدتهاست ميخواهم از شما بپرسم.با ترس و لرز ميپرسم: اينها كه مينويسيد، نامشان چيست؟
3. واقعا نارنجي انقدر زيباست؟
Posted by: معين at January 5, 2006 06:51 AMچه قشنگ بود !
Posted by: settare at January 5, 2006 05:58 AMسلام آقاي معروفي ...
محشر بود ...
يه بغض سنگين ...
افتخار بدين به كلبه ي ما ...
kash midunesti ba delam che kara ke nemikoni
...
?az koja midunesti ke manam ... daram
Ezzat Ziad ghazale
تو چقدر خوشبختي
چقدر لحظه هايت نارنجيست .....
اما نمي داني چقدر چيزهاي خوب از من دور است !!
نمي داني خيالهاي نارنجي ام چيزي به جز سياهي مطلق نيست !!
من روزي به پايان مي رسم !!
راستي نازنين ؟! فروغ لحظه هاي من است ... من اينجا را دوست دارم !!
و واژه هايت را هم !
man forough o she'rhasho kheyli kheyli doust daram o ye hess-e khasse dige behem midan...amma nemifahmam vaghti ke migid ke oun "showgh-angiztarin" ast... manzouretoun showgh- ya eshtiyagh be chiye? love? life?...both?!... merci age towzih bedin
به کلمات و شعر خودش.
تنها کسی است که نيمه شب دفتر شعرش را از هرجا باز کنم می خوانم.
با مهر/ عباس معروفی