September 15, 2005

خدا نگهدار


اگر نباشی می‌ميرم
يعنی چقدر دوست داشتن؟

شايد اگر کفشی وجود نداشت
گوشه‌ای می‌نشستم
و با خيالم راه می‌افتادم
در کوچه باغت
که هلاک نشوم.


دم صبح خواب ديدم همه جا را آب گرفته
و من می‌خواهم فرار کنم.
دنبال صدای تو می‌گشتم
که با خودم ببرم.
در راه گفتم
نخواه برای سهم کوچکی از صدای تو
اينقدر دلم بلرزد.
کجايی؟

آدم اين غريبی را
مثل پاهاش با خودش می‌کشد
و می‌برد...

اگر با خيالت در تب بسوزم
با خودت آقای من
تا کجا شعله‌ورم؟

قلبم درد می‌کرد
دوباره رفتم دکتر
گفت که رگ‌های من بايد لايروبی شود
اين که ترس ندارد، دارد؟
رود را هم لايروبی می‌کنند
خدا نگهدار.

Posted by Abbas at September 15, 2005 02:07 PM | TrackBack
Comments

الان به دوستم گفتم نگاه كن چقدر دوسش دارن!

Posted by: sun at October 31, 2005 11:24 AM

سلام مرد بزرگ.
نگرانم. نگران.
حرفي بزن. چيزي بنويس كه بدانيم خوبي.
مبارزه هر قدر سخت
بايد صعود را ادامه دهيم.شايد قله در دو قدمي ما باشد.
منتظر ت هستيم.

Posted by: mohamad bairami at September 21, 2005 09:17 PM

خداحافظى سرود تنهائى است.

(پرويز شاپور)

Posted by: آرش at September 21, 2005 03:18 PM

چه انتظار طولاني براي طلوع دوباره ي كلمات شما از اين پنجره..........
كي مي اييد؟؟؟؟/

Posted by: شبنم at September 21, 2005 11:19 AM

salam ostad gerami , man ham gomshodeh dar ezterabe nafashayam ,
shere ziba va nasre por soali bood
ba tanine sakhte tanhaee ,az koreh rahe afkaram gozar mikonam ,

shere ziba va nasre por soali bood

Posted by: fariba at September 21, 2005 09:27 AM

ابرهای خاطره
خاطره های ابری
ابرهای رنگارنگ
رنگهای ابری
...
یادآور ِ روزهای حضور
بودن و هستی بخشیدن
یادآور ِ بخشش و مستی
مستی و شراب
رود و پل
سیگارهای زندگی
رفیق های سوخته
بغض های نقش بسته
بغض های شیرین
بغض های زهر آگین
خنده های مستانه
غرور جاودانه
دوستی دوستانه
همه و همه
تو را در ذهنم حک می کنند.
با احترام

Posted by: س at September 21, 2005 08:09 AM

متن جالبي بود موفق باشي بازم سر بزن خوشحال ميشم

Posted by: mahdi at September 21, 2005 12:31 AM

رود را هم لايروبي مي كنند.الان خوبيد؟

Posted by: mahta at September 20, 2005 06:00 AM

بعد از خدا نگهدار
نوبت سلام دوباره است
منتظر سلام دوباره ی شما به اب و افتاب هستم

چشم نمناکم را در حیاط پهن کرده ام تا خشک شود
تا سلام دوباره

به امید دیدار

Posted by: شبنم at September 19, 2005 10:15 PM

"حال همه ی ما خوبست
اما تو باور نکن..."
نیست؟ وقتی به گفته ءشما- دل جفتک می زنه- چه باید کرد؟ وقتی از بی قراری، تو قفسِ تنگِ سینه جا نمیشه، چه جوری میشه آزادش کرد؟...
با عقل، انتظار می کشیم.. خاطره ها رو به یاد میاریم...امید ها رو دو چندان می کنیم ...اما دل رو چه کنیم؟ وقتی رگ هاش گرفت- از بی تو بودن ها- هیچ جوری و هیچ فکری بازش نمی کنه... اونوقت فقط حضور توست که چاره سازه ...
اما، باز هم ....

Posted by: شیدا at September 19, 2005 05:42 AM

چه خوب !
به !من می توانم برای شما بنویسم البته نه آنطور که سال بلوا و سمفونی مردگان را خواندم! هنوز بعد از گذشت سالها که از خواندن آنها میگذرد طعم شیرین و لذت گونهً واژگانتان را از یاد نبرده ام.
سال بلوا را به قصد امانت به دوستی دادم تا بخواند و هرگز دیگر آن را به من برنگرداند ، و سمفونی مردگان شما و بعد از آن من ، (چون خواننده اش من بودم) در کتابخانهً کوچکم در وطن مانده و مادرم هر روز روی آن را با غربت دل خود گرد گیری می کند .
مانا باشید و پایدار، بیماری از شما دور باد.

Posted by: فروغ at September 19, 2005 12:13 AM

نمي دانم شعر بود يا نثر اما عجيب بي قرار بود.

Posted by: sheida mohamadi at September 19, 2005 12:12 AM

چرا چيز جديدي نمي گذاريد جاي اين خدانگهدار.
دلم مي گيرد. با ايتكه دلنشين و زيبا بود اما غمي پنهاني درونش است كه مرا نگران مي كند.
مراقب خودتان باشيد.

Posted by: negar at September 18, 2005 09:52 PM

نثر خوبی ست البته نه شعر!

آقای دستوری عزيز،
بارها نوشته‌ام که من شاعر نيستم و هرگز نخواهم شد. دوست دارم نثرم را تقطيع کنم.
با احترام / عباس معروفی

Posted by: محسن دستوری at September 18, 2005 07:47 PM

سلام
اين شعرهاي آخرتان معركه است. يك راست مي رود و به دل مي نشيند

Posted by: مريم صورتک at September 18, 2005 02:06 PM

سلام آقاي معروفي
چند ورزي است در گيجي فريدون سه پسر داشت به سر مي برم . چشمم به لينك وبلاگ شما افتاد آمدم خواندم و كمي گريستم. اعتراف مي كنم كه من هم گنجي را از ياد برده بودم و داشتم زندگي مي كردم. بعد از خواندن فريدن... درگير اين هستم كه شما چطور خودتان داريد با اين كابوسها زندگي مي كنيد.
وبلاگ نيم بندي دارم كه هر هفته چند تا پست مي زارم.
دلم را ادبيات و اين ها خوش كرده ام.
پايدار باشيد و به يادمان بياوريد داريم چطور زندگي مي كنيم. آب از سرمان گذشته براي همين تغييري را حس نمي كنيم.

Posted by: mohammad bagher at September 18, 2005 12:56 PM

اين قدر كلمات را نرقصان مرد . سرگيجه اي گرفتم از صبح بعد از مستي شبانه بيشتر !!!

Posted by: baharnarenj at September 18, 2005 08:13 AM

سلام مرد بزرگ
چرا مطلب تازه نمي نويسي؟ مي خواهي ما را نگران كني؟
شروع كردم به خواندم روزنوشت هاي قبلي. چه قلم توانايي داري.
راستي در روزنوشت فكر مي كنم 23 جولاي مطلبي درباره گنجي نوشته بودي كه اولش يك شعر زيبا بود. توضيح داده بودي كه شعر از سامره است.
(شكست قامت بلند تو نتظار را و لبخند جلد لب هاي ما نشد)
خيلي دلم مي خواهد اگر شعر ادامه اي هم دارد بخوانم. به دلم نشست.
سامره شاعر است يا يك تخلص است؟
ممنون مي شوم اگر كتاب يا وبلاگي دارد آدرسش را بدهيد.
با آرزوي سلامتي بيشتر براي شما.

Posted by: mohamad bairami at September 18, 2005 07:54 AM

آيا آن حرف ها كه آقاي سپانلو درباره ي كنفرانس برلين وشما در شرق هفته ي پيش گفته صحت دارد؟

Posted by: hamed at September 17, 2005 07:39 PM

سلام
بهتر شدید؟
خیلی براتون دعا کردم.....

Posted by: شبنم at September 17, 2005 03:23 PM

خیلی زیبا بود.

Posted by: مینا at September 17, 2005 03:21 PM

اين حرفها فقط كار دلي بس سرگشته است
كلماتتون با دل آدم بد جوري بازي ميكنه

بسيار زيبا بود به حدي كه حسوديم شد خوش به حال كسي كه اين سطور برايش نوشته شده :(

Posted by: ZolAl at September 17, 2005 11:13 AM

شبها مي آيي به خوابم. تمام اتاقم پر ميشود از صداي بال كبوتر. خوابم را مي آشوبي. بيدار ميشوم و مي بينم كه روي بالهات خون ورزا خشكيده. ميخواهم پاك كنم ولي نمي گذاري. گويي نمي خواهي سند افتخارت را از بين ببرم. از اين سوي اتاق ميروي به آن سو. خسته ام ولي مثل يك كفترباز عاشق مي افتم به دنبالت با چشمان خواب آلود.
مي گيرمت. تمام اندامت را غرق بوسه ميكنم و دست ميبرم در نرماي پر ِ سينه ات. دلم هُري مي افتد توي سينه. زخمي هست آنجا، زير پرهات. خواب آلودم ولي به خاطر مي آورم كه روزي رفته بودي برايم آزادي بياوري و عشق، كه ورزا آن سان كوبيد ات به سه كنج قفس.
به سياق اجدادم ((دواگلي)) را بر ميدارم و با همان پري كه آن روز جا گذاشتي اينجا، قبل از هجرت، خُنكاي دوا گلي را ميدوانم در تمام خونِ تب آلود ات. سرمست مي شوي و آواز سر مي دهي. ديوانه ام مي كند اين آواز سجع.
بوسه اي ديگر مي زنم بر گردن ات و پرت ميدهم تا آن سوي مرزهاي دلتنگي. بغض گلويم را مي فشارد. ميدانم كه تاب دوري ات را ندارم. اشكي فرو مي چكد از گونه هايم بر روي بالش. دارم مي سوزم. غلت ميزنم تا سردي آن اشكي كه ريختم بر روي بالش، خنك كند گونه هاي تب آلودم.
چشمانم سنگيني ميكند. به خواب ميروم دوباره.
...

داري تماشام ميكني و بر هر نفسم بوسه اي مي زني به طعم ((بهار نارنج))، به طعم ((چاي بهاره ي لاهيجان)). صداي بوسه هات گوشم را كر ميكند. از خواب بيدار ميشوم. صبح است. بايد بيايم سر ِ كار. توي راه دلم را جمع ميكنم و مي آورم تا نوك انگشتان و چه قدر دل دل ميزنم كه از خاطرم نرود واژه هاي دوست داشتن. صدات ميكنم ((از پشت اين همه پنجره، از پشت اين همه چشم)):
((دوستت دارم)) به اندازه ي تمام كلمات ِ كتابهات!
((نباشي مي ميرم!))


Posted by: عشق at September 17, 2005 09:49 AM

سلام

چقدر محكم و باصلابت ...برقرار باشيد (اگر وقت كرديد به ما هم سر بزنيد )

Posted by: ariana at September 17, 2005 07:23 AM

سلام مرد بزرگ.
امان از دست اين قلب هاي نا آرام!
من هم مدت هاست كه به جاي شنيدن صداي تاپ و توپ قلبم صداي تيك تاك باتري هاي قلبم را مي شنوم.
كاريش نمي شود كرد بايد بسازيم.
با آرزوي سلامتي براي شما.

Posted by: mohamad bairami at September 17, 2005 07:08 AM

سلام استاد
به نوشته هاتون معتادشدم و واقعا كه چه زيبا مي نويسيد و هرچه مي نويسيد مثل شراب آدمو مست مي كنه! باوركنيد وقتي فريدون رو مي خوندم چند روز انگار كه رو زمين نبودم و فكر مي كردم مگه مي شه نشئه چيزي اينقدر عميق باشه. و بعد از اون واقعن به نوشته هاتون معتادشدم و هرخط رو بارها و بارها مي نوشم .
موفق باشيد

Posted by: tannaz at September 17, 2005 06:45 AM

بخواب آرام آرام
زمین آلوده است
غضب آلودها است
سرد است
دیگر فصل ها از پی هم نو نمی شوند
پوست می اندازند یک به یک مسخ می شوند
تلخ می شوند
درد می زایند
پیر مرد خنزر پنزری
با درشکه اش چمدان لولیتای قطعه قطعه شده مرا حمل نمی کند
بخواب آرام آرام
من از میانه تهی می شوم
این بار پیمانه را لبریز می نوشم
نقل خلاص می خورم
باده خاص می نوشم
تا طعم شوکران
و می خوابم آرام آرام

Posted by: Arash at September 17, 2005 02:06 AM

سلام استاد گرامی
زیبا و اثرگذار و تامل برانگیر بود .
اما سکوت شما برایم مسئله است
چرا دیگر از گنجی نمی گویید .
گنجی هنوز در بند دیوانگانی است که تعادل ندارند .
ساکت نشوید .

Posted by: faryad at September 16, 2005 11:06 PM

چون در عدم آییم و سر از یار برآریم
از سنگ سیه نعره اقرار برآریم
برکارگَهِ دوست چو بر کار نشینیم
مر جمله جهان را همه از کار برآریم
گلزارِ رخ‌دوست چو بی‌پَرده ببینیم
صدشعله ز‌عشق از گل و گلزار برآریم
برد لُدُلِ دل چون فکنَد دولت ما زین
بس گَرد که ما از ره اسرار برآریم
چون از می‌شمس الحق تبریز بنوشیم
صد جوشِ عجب از خُم و خَمّار برآریم

(غزلیات شمس)

Posted by: آرش at September 16, 2005 08:47 PM

هی بیدار شو !گندش در اومد!بد جور هم در اومد!تحلیل های تخمی زمان انتخابات را می گم!می خوام دیگه سیاسی ننویسم.اینجوری سنگین ترم.
خدانگهدار

Posted by: ایمان at September 16, 2005 03:06 PM

salam, chand bar amadam inja va har bar ke in neveshte ra khandam halam bad shod... bad yani in ke delam gereft;omidvaram dele nevisandeash inghadr ke in neveshte hast, gerefte nabashad

Posted by: babune at September 16, 2005 02:19 PM

بلاگ نیوز یک وبلاگ دسته جمعی چندزبانه است که علاوه به لینک دادن به وبلاگ ها، شمارا در جریان اخبار ایران و جهان نیز قرار می‌دهد. با اضافه کردن لینک بلاگ نیوز یا نصب لوگوی آن از ما حمایت معنوی کنید. بلاگ نیوز متعلق به شماست. با سپاس

Posted by: بلاگ نیوز at September 16, 2005 01:49 PM

سلام . با اجازه لينك دادم به بلاگ نيوز (http://1irani.com/).

Posted by: آونگ خاطره های ما at September 16, 2005 08:46 AM

" براي زيستن دو قلب لازم است
قلبي كه دوست بدارد
قلبي كه دوستش بدارند. "

از اون يكي قلب كمك بگيريد . طپش هاي اون دوتا قلب با هم هماهنگ و يكسان شده و ميتونند به جاي هم و براي هم زندگي رو جاري كنند.

Posted by: شبنم at September 16, 2005 08:17 AM

آدم اين غريبی را
مثل پاهاش با خودش می‌کشد
و می‌برد...
awsome
..................
i hope you get well soon

Posted by: anita at September 16, 2005 05:07 AM

چه قدر بايد منتظر موند؟؟؟
پس كي مياين؟
من منتظرم.
راستي...
مثل هميشه بي نظير بود...

Posted by: الهه at September 16, 2005 01:43 AM

ذهن بي نظير شاعرانه اي داري كه اصرارت بر داشتن هويت رمان نويس باعث شده كه هنگام نگارش، شعر بيچاره مرتب از رمان سكندري بخورد و بلنگد!

Posted by: ali at September 16, 2005 12:24 AM

کلمات را شکل خودشان نمی خواندم، مثل همیشه. اما این طور که به پاسخ نوشته اید، دلم را از جا کند... این سرکشی دل است یا ...
آن شب که گوشه دلم را گره می زدم به ریشه های آن درخت، عطر توتون را توی یکی از همان بسته ها، به یادگار برداشتم... اما شما را به یانوشکایتان، کمی مراقب باشید...

Posted by: پری ناز at September 15, 2005 11:02 PM

با خبر شدم مجموعه شعر از کنج چندم دایره هم ، نتوانست مجوز چاپ بگیرد .

بعد از توقیف مجموعه داستان(۱۳) ، این دومین کتاب من است که نمی تواند از سد سانسور وزارت ارشاد در سال ۸۴ بگذرد .

هنوز امیدوارم آنهایی که چنین تصمیمی را گرفته اند ، در نظر خود تجدید کنند. اگرنه یک باره مرا ممنوع القلم اعلام کرده ، مرا و خود و ناشران را در زحمت اضافی نیندازند.

Posted by: مظاهرشهامت at September 15, 2005 10:12 PM

كجا استاد؟
تازه پيداتون كرديم و دلخوشيم به شما.
اما خودمونيم خداحافظيتون هم خيلي باحال.
موفق باشيد
من و برو بچه ها

Posted by: sina at September 15, 2005 09:40 PM

هميشه از اين كلمه خدانگهدار غمگين مي شوم. دلم مي گيرد .
بگوييد سلام, صبح , اميد...

Posted by: love at September 15, 2005 09:38 PM

هميشه به تاثير موسيقي ايمان داشتم ...اگر اين موسيقي نبود خيلي از نوشته هايتان به خصوص شعرها شايد آنقدرها حسي درم بيدار نمي كردند...اين موسيقي پيش از آنكه بخواني ديگرگونه ت مي كند و دلت مي خواهد درنگ كني و بماني در اين صفحه حتي اگر همه را خوانده باشي يا ديگر نخواهي بخواني...عجيب است كه خيلي اوقات ( و البته اين اواخر بيشتر) بعضي نوشته ها آنقدر جلبم نمي كردند اما اينكه شما اين موسيقي را انتخاب كرده ييد پيوند آشنايي بود كه مرا به اين صفحه باز مي گرداند تا فكر كنم اگرچه نه هميشه اما گاهي نوشته يي ناب خواهم يافت.

Posted by: سودابه at September 15, 2005 09:23 PM

نمي دانم چرا نگران شدم.
چيزي شده مرد بزرگ؟

سلام آقای بايرامی عزيزم،
چيزی که،
قلبم جفتک زده و بايد بهش برسم. شما خوبيد؟
با احترام / عباس معروفی

Posted by: mohamad bairami at September 15, 2005 08:12 PM

سلام. بعد از 5 روز مسافرت و استفاده از کارت بدون فیلتر قبل از هر وبلاگی اومدم اینجا. دلم خیلی تنگ شده بود. تیترش قلبم رو از جا کند. اما بعد از خوندن متن خیالم راحت شد...:) شما همیشه هستید. چون عاشقید...

Posted by: زيتون at September 15, 2005 07:50 PM

خيلي لذت بخشه.سالها به خوشي زنده باشيد

Posted by: mahta at September 15, 2005 07:36 PM

لطیف بود مثل سایش دست بارون روی موجای دریا .

Posted by: سرزمین رویایی at September 15, 2005 04:03 PM

چرا برخی را پر رنگتر می نویسید. فکر میکنم اینکه هر که انجا که بخواهد یا بتواند پر رنگتر ببیند نیز جالب و زیبا خواهد بود . غیر هر کلمه از جمله یمان باید یک رنگ دیگر کنیم نمیدانم اینقدر رنگ در دنیا پیدا میشود؟

Posted by: علیرضا at September 15, 2005 03:19 PM

"خدانگهدار" ؟
دفتر چه چيزي را بستيد ؟
شايد مي خواهيد چيزي نو آغاز كنيد ؟
.....
ببخشيد !
حواسم پی چيزي دويد و يادم رفت چه مي خواستم بپرسم .
نه اينكه بازي گوش باشد, نه . تشنه است .
گویی کسی گفته باشد بی شما آب نخورد!

مي خواستم بپرسم: "سروش را کجا دیدید که رسوا نشدید و قلمتان چنين بی تاب شد؟"

شاد زيد ...
مهر افزون ...

Posted by: pooneh at September 15, 2005 02:30 PM
Post a comment









Remember personal info?