نثر يعنی امضای نويسنده. ذکر مأخذ فقط احترام میانگيزد. از امروز نقل هر نوشتهی من آزاد است. اگر خواننده نثر مرا نشناسد، لابد جايی از کارم میلنگد.
سلام
1. زيبايي و شيوايي نثرتان ستودنيست، فقط كاش كمتر در هنگام عصبانيت بنويسيد گر چه شايد نشود كه داخل ماجرا بود و از بيرون نظر داد!
2. در مورد مطلب «نثر يعنی امضای نويسنده»؛ منظورتان از «ذکر مأخذ فقط احترام میانگيزد.» حتما احترام نويسنده اصلي مطلب بوده است!
ولي واي بحال وقتيكه ذكر نام نويسنده «احترام خواننده» را برانگيزاند كه آنگاه وايبحال چنان نويسندهاي! (البته من با اين نظرتان كاملا موافقم.)
3. و اما يك سوال: نشر ققنوس تا بحال «درياروندگان جزيره آبيتر، سال بلوا، سمفوني مردگان و آونگ خاطرهها» را منتشر كرده و «فريدون ...» را در اينترنت منتشر كردهاند (كردهايد)، آيا ديگر نوشتههايتان «نام تمام مردگان يحياست، تماماً مخصوص و ... » براي ساكنان خانهپدري قابل دسترسي است!
با درود
راستی اگر کمی دلتان گرفته و مثل من حسابی از این اوضاع آشفته و مزخرف فعلی خسته و نا امید شده اید سری به وبلاگ گروهی شعر چکش بزنید!
Posted by: چکشعر at July 12, 2005 08:40 AMآقای معروفی عزیزم در سرزمینی که کپی رایت رعایت نمی شود و منفعت طلبانی در لباس ناشر و ... لاشخور وار بر فرهنگ و هنر آن سایه انداخته اند، چنین اقدامی نخست شما را متضرر می کند و بعد مخاطبان و خواننندگان شما را؛ کمی بیشتر فکر کنید. مقالۀ یادمان نرود شما را هم خواندم و دربست با آن موافقم / موفق باشید / بدرود...
Posted by: احمد زاهدي لنگرودي at July 12, 2005 08:38 AMبي نظير مثل هميشه روح نثر تو چيزي فراتر از اسم توست نثر تو به اسمت اعتبار بخشيده
Posted by: negar at July 11, 2005 01:18 PMآقای معروفی شما با پاسپورت به آلمان تشریف بردید و یا قاچاقی وارد خاک آلمان گشتید،اگر تعریف کنید خوشحال خواهم شد.
ببخشيد!
شما اصلاً کی هستيد؟
به شما چه مربوط؟
مگر از ياران سعيد امامی هستيد جناب ايکس؟
من با لوفت هانزا همراه با سفير آلمان پا روی فرش قرمز گذاشتم.
منظور؟
عباس معروفی
وقتي سمفوني مردگانت را مي خواندم اصلا احساس نمي كردم كه با يك امضاي تازه رو در رو بوده ام . اما اينك با همين مختصر نوشته ات مرا به وجد آوردي و بي محابا به ذهنم خطور كرد نكند پس از سال ها دوري از وطن عباس معروفي هم صاحب امضا شده باشد . اميدوارم كه اين فقط يك وهم شيرين نباشد . نمي دانم بايد به من وقت بدهي تا بيشتر درباره ات بخوانم . به ويژه آنچه در غربت نوشته اي . مطمئن باش حالا تو را خيلي جدي مي گيرم . و اصلا تعارف نمي كنم كه تعارف قرن هاست كه دمار از روزگارمان در آورده است . به اميد ديدار . شايد يكي از همين روزها و شايد ....
Posted by: رضا آشفته at July 10, 2005 09:53 PMعباس جان!
لطفاً، به خاطر همان «سی اصل حقوق بشر»، اين «امضا»ی خودت را پای درد دل نوشی هم بگذار.
زنده باشی،
قبلهی عالم وليعهد نديدهی منتظر!
استادي خوب مي شناسمت .اگر خواستي نشاني ميدهم !
به وبلاگ من سر بزن و ببين پاسخ ابراز نظرم را اهل انديشه چگونه داده اند .
اين ها مي خواهند فرداي ايران را بسازند .متشكرم
http://amir25al.blogfa.com/
استادي خوب مي شناسمت .اگر خواستي نشاني ميدهم !
به وبلاگ من سر بزن و ببين پاسخ ابراز نظرم را اهل انديشه چگونه داده اند .
اين ها مي خواهند فرداي ايران را بسازند .متشكرم
سلام. استاد عزيز. با اجازه شما اين مطلب را در بلاگم گذاشتم. آيا اجازه مي دهيد ادرس سايت شما را در وبلاگم اضافه كنم؟
وجيههی گرامی من،
هيچ چيز دلانگيزتر از اين نيست که وقتی صبح از خواب بيدار میشوی فکر کنی به يک دوست تازه سلام میکنی با لبخند. اين هم ويژهی ما شرقیهاست.
با احترام/ عباس معروفی
سر ساقی سلامت عباس جان
نثرت همیشه امضاست،مهم نیست کجا باشد،اما کمی تند نرفته ای برای آزاد کردن همه از دست رنج ات،آن هم در این آشفته بازار؟
سلام عباس تو هيچ جات نمي لنگه عباس موضع اخيرت در قبال انتخابات چيزي بود كه من ازت انتظار داشتم تو مثل نوشتهات كنه درد و مي بيني مي بيني و پر صلابت مي نويسي كوبنده فرياد مي زني و هميشه عباس شاد باشي .
Posted by: مسافر at July 9, 2005 08:05 PMسلام آقاي معروفي
شاهكار بود. شاهكار. همينطور است.
Posted by: javad_ghaaf at July 9, 2005 06:33 PMدلمشغولیها
حالا دیگر سالها است که اثری از معروفی نخوانده ام, تنها سمفونی مردگان بود که بارها خواندم و خواندنش را به دیگران توصیه کردم.
نمیدانم این صیغه خلق شاهکار سر و کله اش از کجا پیدا شد, ایا فکر میکنید این کار شما است که تولیدات ذهنی تان را شاهکار بخوانید یا آنکسی که می خواندش؟ راستش را بخواهید, شاهد این خودشیفتگی بودن ملال آور است.
دولت آبادی ها در گذشته شما را همان گونه می دیدند که می نمودید. اطمینان دارم که آنان پاسخی به خامی نخواهند داد.
با احترام
نادر
آقای نادر
نمیدانم اين واژه را از کجا پيدا کرديد؟ نويسندهای که اثر خودش را شاهکار بداند، ابلهی بيش نيست. اين را من 15 سال پيش گفتم. هرچند در مورد سمفونی مردگان تحسين زياد شنيدهام، ولی پارسال باز هم تأکيد کردم که هنوز شاهکارم را ننوشتهام. هر وقت شنيديد که من بگويم اين اثرم شاهکار است، بدانيد که خودکشی کردهام.
با اينحال همهی توش و توانم را به کار میبندم تا بالاخره يک شاهکار عاشقانه برای مردم ايران بنويسم. اين را قول میدهم.
در ضمن شما میخواهيد همان اهانتهای پانزده سال پيش را حالا از طرف خودتان به من تکرار کنيد؟ بفرماييد. گرچه نام و نه نشانی صحيح ندادهايد، بفرماييد: اينجا داروخانه است، چکار داريد که نفت داريم يا نداريم؛ فحشتان را بدهيد و برويد.
با احترام/ عباس معروفی
سلام...تا به امروز اسم شما را فقط شنيده بودم و هيچ يك از مطالبتان را مطالعه نكرده بودم!ولي الان كه مشغول نوشتن اين مطلب هستم بيشتر از نصف آرشيوتان را مطالعه كرده ام و لذت بردم...به قول مولانا:حيف و صد حيف كه ما دير خبر دار شديم!من هم با سخن اخير شما موافقم و از مروجين فرهنگ copy left به جاي copy right بوده ام!خوشحالم كه مرد بزرگي مثل شما نيز به اين جنبش زير زميني پيوسته!
Posted by: ardeshir at July 9, 2005 02:33 PMسلام!
يكی دو سؤال: اول اين كه تكليف توارد ادبی و ذهنی چه میشود؟ دوم اين كه تكليف مصادره و ادعای مالكيت دزد پررو چه میشود؟ به نظرم تعبير «نثر يعنی امضای نويسنده» بيش از اين كه واقعگرايانه باشد، آرمانگرايانه است و اتوپيايی.
بادرود به نویسنده ی روشنفگر
Posted by: masood at July 9, 2005 10:48 AMاوه آقاي معروفي نه . راستش حالا ديگر با شما موافق نيستم . من يك عباس معروفي فوق العاده را گم كرده ام. اين نثر سركش پرنفرت به سطح پرداخته هيچ نزديكي با نثر آن معروفي كه من مي شناختم ندارد . شما عوض شده ايد آقاي معروفي. شايد هم عوضتان كرده اند. هيچ بعيد نيست نشناسمتان . كسي شما را نفرين كرده است . طلسم شده ايد ! كاش جادوگر كمي مهربانتر بود و حداقل از سر شما يكي دست بر مي داشت . كاش ...
Posted by: mahshid at July 9, 2005 10:46 AMو شاید هم جایی از کار خواننده می لنگد.
Posted by: BABIYELA at July 9, 2005 10:40 AMسلام آقای معروفی عزیز!
حق با شما است این اندیشه است که مهم است و به نظرم هر نوشتهای برای خودش شخصیتی دارد.
آفرین به اندیشهی پاکتان.
موفق باشید.
سلام آقاي معروفي!
مدتهاست كه وبلاگ شما را ميخوانم...براي من هميشه فرد محترمي بوده ايد...ولي حقيقتش ديگر خسته شده ام از بس بدبختيهايم را برايم شمرديد!...خسته شدم از بس ياد من انداختيد كه سرزمين مادريم را به گند كشيده اند و من قدرتي نه براي مقابله و نه براي درست كردنش ندارم!...احساس يك نيمه جان در حال مرگ را دارم...بگذاريد تير خلاص را بزنند آقاي معروفي ...اين خانه از پاي بست ويران است و با چوب و تيرك زير سقف سر پا نمي ايستد!
سلام استاد
خيلي مطالب جالب بود استفاده كرديم اگه لطف كنيد سري به وبلاگهاي من بزنيد خوشحال ميشم نظرتون را بدونم http://armanteymour.blogfa.com
و اين هم وب عكسه http://armanteymour2.blogfa.com
با تشكر منتظر نظر شما هستم مخصوصا در باره شعرهام
سلام آقاي معروفي عزيز!
نميدانم ميان تعجب و خوشحالي كدام را انتخاب كنم! مطلبي كه نوشتيد دقيقا چيزي بود كه اين روزها بسيار ذهن مرا به خود مشغول كرده و اين نوشته از شما دقيقا آن چيزي بود كه مي خواستم ديگران بگويند ولي شما پيش دستي كرديد. ممنونم!