June 22, 2005

مراسم پوززنی


انتخابات بازسازی نظام
از انتخابات غیر دموکراتیک نمی‌توان انتظار دموکراسی داشت. انتخاباتی که تنورش با حکم حکومتی داغ شود، با تقلب در شمارش آرا پایان می‌یابد. و همه می‌دانیم که این انتخابات از همان آغاز بر پایه‌ی تقلب و جرزنی بنا شده است. اصولش غیردموکراتیک است، نظارتش غیردموکراتیک است، احراز صلاحیت کاندیداهایش به وسیله‌ی شورای جن‌گیرها غیر دموکراتیک است، رسانه‌ها غیر دموکراتیک آدم می‌سوزانند و چهره می‌سازند، در چنین انتخاباتی با تهدید رأی می‌آورند، با تخریب رأی می‌سازند، نیروهای نظامی را با لباس و بی لباس به صحنه می آورند، همه چیز را به نابودي می‌کشند که به "تحریمی‌ها" ثابت کنند حرف آخر را همان اول می‌زنند. انگار دارند با امریکا مجادله می‌کنند، مراسم روکم‌کنی است. در چنین انتخاباتی پیروزی اصلاح‌طلبان یک شوخی است.
این چیزها را "شهید زنده و مغز اصلاحات" می‌داند، به‌ویژه که او هشت سال معاون فلاحیان و  وزارت اطلاعات بوده، اما چرا همه را به دنبال خود کشیده و جامعه را کرده توی قوطی "من چه کنم"؟ از نهضت آزادی و یزدی و پیمان بگیر تا مسعود بهنود و ابراهیم نبوی و محمود دولت‌اّبادی و 127 نقاش و 72 سینماگر و هزار پزشک و دویست جامعه‌شناس و هشتصد وبلاگ‌نویس و خیلی‌های دیگر.
از ترس چی؟ تقلب در رأی دادن؟ تقلب در شمارش آرا؟ پس وزارت کشور اصلاح‌طلبان چه می‌کند؟ چرا رییس جمهور اصلاح‌طلب دهن باز نمی‌کند؟ پس کی می‌خواهد حرف بزند این آدم نازنین شما؟ به چه دردی می‌خورد؟ حالا که از همه‌ی هنرمندان و اسم‌ها تأییدیه گرفتید، دیگر چی می‌خواستید عالیجنابان رنگ‌وارنگ! هرگز خمینی اينهمه تأییدیه نداشت و این بلاها را سر ما آورد. واقعاً به مغز تئوریسین‌های شما باید جایزه داد. همینجوری سرانگشتی بیش از بیست و سه میلیون رأی برای آمر قتل‌های زنجیره‌ای فراهم است، نترسید آقای دولت‌آبادی! کلیدرتان با احمدی‌نژاد هم اجازه می‌گیرد.
در این انتخابات غیر دموکراتیک همه به‌جز "تحریمی‌ها" سهیم‌اند. محصول چنین انتخاباتی کسانی جز هاشمی رفسنجانی و  احمدی‌نژاد نخواهند بود. این تصور که مصطفی معین می‌توانست با شعر زیبای "دوباره می‌سازمت وطن" از سیمین بهبهانی، و گوشزد خطر فاشیست‌ها یکباره مصدق شود، و آزادی را مثل نفت ملی کند که بفروشند با پولش جامعه‌ای را تحقیر کنند، از ابتدا شوخی بی‌مزه‌ای بود. گردن نهادن به حکم حکومتی یعنی نفله شدن شخصیت.
گردن نهادن به حکم حکومتی نتیجه‌اش این می‌شود که آدم به جای پوزش از مردم، بگوید لایحه‌ی عفو عمومی را به مجلس می‌برم. راست گفت. خودش و حزبش جامعه را به جایی برد که اکثر هنرمندانش پیش از واقعه از نظام جمهوری اسلامی تقاضای عفو کردند.

مراسم پوززنی
هنگامی که کاندیدای اصلاح‌طلبان رد صلاحیت شد، این آمادگی در سطح ایران و جهان وجود داشت که انتخابات را در عرصه‌ی ملی و بین‌المللی بی اعتبار اعلام کند و مبارزه‌ی خود را برای برگزاری یک انتخابات آزاد و یا رفراندوم گسترش دهد. می‌شد نظام را در عرصه ملی و بین‌المللی تحت فشار گذاشت، اما اصلاح‌طلبان به طمع یک چیز بادآورده مثل «دوم خرداد» به بازی کثیفی وارد شدند که سواد اولش حکم حکومتی بود. هر چند گفتیم و نوشتیم و التماس کردیم.
آن‌ها می‌خواستند تلافی مجلس هفتم را دربیاورند، حالی که هاشمی هشت سال درد کشید، تنها ماند، چراغ خاموش رفت، و از اینکه فرصت ندادند حتا سینه‌خیز به مجلس وارد شود، روی تئوری "پوززنی" کار کرد.
اصلاح‌طلبان به این انتخابات مشروعیت دادند، به نظام مشروعیت دادند، به هاشمی رفسنجانی مشروعیت دادند، و همه ی تلاش خود را وقف جنگیدن با «تحریمیان» کردند. یادشان رفت که بسیج چه بلغوری از زير جامعه می‌کشد. صبح که از خواب پا شدند دیدند پیش از «تحریم»، نظامیان صندوق‌ها را پر کرده‌اند.
حالا اصلاح‌طلبان با کمک دولت‌آبادی و بهنود و نبوی و ممیز و فولادوند و سپانلو و مهاجرانی و خاتمی و ابطحی و آغداشلو و شکیبایی و هدیه تهرانی و خیلی‌های دیگر از مردم خواسته اند برای جلوگیری از خطر فاشیسم مذهبی نام مردی "بزرگ" را در «یک برگ رأی، سهم من از دموکراسی» بنویسند که خود نماد ترور و دزدی و حرامی است. اصلاح‌طلبان خود را فروختند تا بمانند. آنها جامعه را هشت سال فریب دادند تا به شانزده سال قبل برگردانند. آنها مردم را به نظام مفت فروختند.
با اين سيل حمايتی می‌توان دريافت که رفسنجانی آنقدر هم که می‌گويند جنايتکار نيست. پرسش اين است: چرا مرام نداشتند؟ چرا نگفتند که زير حکم حکومتی نمی‌روند؟ چرا  جبهه‌ی دموکراسی را تقويت نکردند؟ چرا برای خودشان اعتبار نساختند؟ چرا روشنفکران و جوانان تحصيلکرده را در بی‌مرامی خود شريک کردند؟
اصلاح‌طلبان گناهکارند، به جامعه بدهکارند، بدکارند، و با این اوضاعی که  ساخته و پرداخته‌اند، مگر اشکالی دارد که هاشمی رأی نیاورد و احمدی‌نژاد رییس جمهور شود؟ اينها اصلاح‌طلب نبوده و نيستند، اينها صلح‌طلبند، با هر قيمتی و با هر کس صلح می‌کنند. و چه اشکالی دارد که مصطفی معین کمی هم با سياه‌پوشان محشور باشد؟ مگر توانایی این را ندارد که وزیر فرهنگشان شود، یا لااقل وزیر جبهه‌ی دانشگاه با چفیه‌ی مقدس؟
و ما "تحریمیان" چقدر بدبختیم اگر تصور کنیم با انتخاب یکی از افراد انقلاب فرهنگی نظام جمهوری اسلامی که سه سال دانشگاه‌های ما را به تعطیلی کشید، به خوشبختی برسیم. و چقدر ساده‌ایم اگر فکر کنیم جنگی بوده است. راستی آیا همه‌ی ایران علیه این مارمولک بسیج شده‌اند تا به افعی اعظم پناهنده شوند؟
راستش من بین احمدی‌نژاد و هاشمی در نهایت فرقی قائل نیستم. "او" (هردوشان را می‌گویم)؛ جنگ‌طلب است، عاشق شهادت است، پول را خوب می‌شناسد، نظام را بر مردم ترجیح می‌دهد، به مقام معظم رهبری تعظیم می‌کند، فحشاي یواشکی شهر را می‌فهمد، دلش برای معتادها می‌سوزد، با روشنفکران به‌شدت می‌ستیزد، عاشق رابطه‌ی پنهانی با امریکاست، حکم حکومتی را بلد است توجیه کند، دستش به خون آدمی آلوده است، و یک ایرانی آبادگر و سازنده و اصلاح‌طلب و اصولگرا و چپ و راست و پدری مهربان و همسری وفادار و در نهایت یک جنایتکار است.

مرحله به مرحله
کار کدام خراب بوده؟ چی شده که یک بدترکيب بی‌سواد به رقابت اکبرشاه برخاسته؟ آیا کار جمهوری اسلامی خراب است، یا هاشمی سطحش نزول کرده؟ راستش را بخواهید جامعه‌ی ما سقوط کرده است. بهتر است این روزها وبلاگ‌نویسان شعر عاشقانه بگویند و بدانند که نویسنده و روشنفکرش شده جاسویچی مغز اصلاحات. جالب است. عمادالدين باقی در گفتکو
 با "شرق" در پاسخ به این پرسش كه: «آیا شما منطق مدافعان تحریم انتخابات را مى‌پسندید؟» گفت: «به نظر من تحریمى‌ها هم باید به هاشمى رأى بدهند، چون...»
بايد؟! چقدر چرخش می‌کنند اين اصلاح‌طلبان! تا ديروز اهريمن را چنان می‌زدند که ورم کند، و حالا در برابر اين موجود "بزرگ" به سجده افتاده‌اند! قدم به قدم، خاکريز به خاکريز رفته‌اند، حالی که خوابالود "عقب‌گرد" داشته‌اند، و دشمن را بر شهر و خان و مان مستولی کرده‌اند. و حالا با چوب حراج افتاده‌اند به جان هنرمندان.
در کامنتی برای زیتون نوشتم: حدود ساعت هفت (به وقت آلمان) شنیدم که احمدی‌نژاد (قاتل دکتر سامی) با بسیج میلیونی تمامی رأی‌ها را دارد از آن خود می‌کند، و کف‌گرگی دارد می‌رود که رییس جمهور ‌شود. و شنیدم که غیرت همه‌ی خانه‌نشینان امروز را به جوش آورده‌اند و گفته‌اند بروید پوز این بدترکیب را بزنید. چقدر هم داور نبوی بیچاره زحمت کشید؛ حیوونکی دلش گرفته بود توی این غروب غم‌انگیز جمعه. گفت: «کاش از خانه بروی بیرون رأی بدهی و...یک لقمه غذا را کوفت‌شان کرد.»
لبخند زدم، و رفتم توی فکر. دیدی چه جوری احمدی‌نژاد را مطرح ‌کردند، مثل یویو باهاش بازی ‌کردند، مثل جاسویچی او را سرانگشت ‌چرخاندند، و با همین جاسویچی جمعیت را ‌کشیدند توی قوطی؟ بعد هم ‌گفتند زدیم توی دهن امریکا، و بعد ‌گفتند انتخابات رفراندوم تأیید حکومت بود، و بعد ‌گفتند خودتان انتخاب کردید!
عجب مغزهای متفکری! عجب تئوریسین‌هایی! هندی‌ها مارگیر شدند، رجال سیاسی ایران رأی‌گیر!
واقعاً اگر کسی فکر می‌کند که این اتقاقات همینجوری افتاده و کشکي بوده ابله است. باور کنید "فکر" پشت این تئوری خوابیده که جامعه "اره‌به‌کون" بماند که نه راه پس داشته باشد، نه راه پيش.
در زمان ریاست جمهوری همين هاشمی بود که دوست و همکارمان، احمد میرعلایی و سعیدی سیرجانی را به شکل توهین‌آ‌میزی کشتند، و در ادامه‌ی همین شاعر کشی، محمد مختاری و پوینده را با طناب خفه کردند،  و حالا تئوریسین‌های اصلاح‌طلبان کاری کرده‌اند که دوست و همکار ديگرم، محمود دولت‌آبادی از عالیجناب سرخ‌پوش حمایت می‌کند، در سرزمين جادويی ما اهریمن یکباره اهورا می‌شود، "جانی" در هو کشيدنی "مانی" می‌شود. عجب اصلاح‌طلبانی!

يک آدم، يک تصوير
هیچوقت نتوانستم نوشته‌ی آیدین آغداشلو، نقاش شیک و روشنفکر را فراموش کنم به هنگامی که نوشته بود: «کاش عباس معروفی فرار نمی‌کرد و می‌ماند. من حاضر بودم به جایش شلاق بخورم و بروم زندان.»
خیال کرده بود از ترس شلاق و زندان گریخته‌ام، نمی‌فهميد که آدم وقتی تنهایی گیر می‌افتد توی دست بازجوها تنها آرزوش این است که به عنوان ناشناس برود قاطی کارگران حفر کانال، و برای خودش قبر بکند.
من دلم از دوستانم گرفته است؛ از بهمن فرمان‌آرا، از سپانلو، از دولت‌آبادی، از عزت‌اله فولادوند، از هر کسی که نویسنده و نقاش و هنرمند و متفکر است. باورهای من فرو ریخته، از بهنود و ابراهیم نبوی گله‌ای ندارم، چرا که آنها فروشنده‌اند، به‌خصوص از وقتی سایت گویا را خریده‌اند و این سایت عظیم را با اعتباری که فرشاد فراهم کرده بود، به خبرگزاری رسمی هاشمی رفسنجانی مبدل کرده‌اند، نوش جان‌شان.
دلم از رفسنجانی، ببخشید از دولت‌آبادی گرفته است، او را نمی‌بخشم، بیست سال است که "جای خالی سلوچ" را درس می‌دهم، باز هم چنین خواهم کرد، اما از دوستانم، از خوانندگانم می‌خواهم که این پوسترچسبان رفسنجانی را از خانه‌شان...
هیچوقت نتوانستم چهره‌ی محمود دولت‌آبادی را فراموش کنم به هنگامی که عربده می‌کشید: «نقطه‌ی عزیمت کانون مشکوک است!»
او معتقد بود که چون گردون در سال شصت‌ونه ضرورت فعالیت کانون نویسندگان را در جامعه‌ طرح موضوع کرده، باید جلسات را تعطیل کنیم، و به زمانی که او می‌گوید موکول کنیم. او در جمع مشورتی کانون در خانه‌ی سیمین بهبهانی در حضور بیش از شصت نفر به من اشاره کرد و عربده کشید: «کسی اینجاست که حضورش اهانت به بشریت است.»
در لحظات خوش می‌گفت: «تو جزو مایی چرا این جوجه موجه‌ها را در مجله‌ات مطرح می‌کنی؟»
من آن روزها سی و سه ساله بودم. از او پرسیدم: «شماها کی هستید؟»
هیچوقت نتوانستم چهره‌ی محمود دولت‌آبادی را فراموش کنم به هنگامی که در جمع مشورتی کانون در خانه‌ی سپانلو داد می‌زد: «تو دولتی هستی و می‌خواهی کانون را دولتی کنی
و من داد می‌کزدم: «تو دولت‌آبادی هستی.»
فرياد کشید: «برای کلفت کردن صدایت بايد چهل هزار بسته سیگار بکشی.»
فرياد کشیدم: «برای کلفت کردن صدایم رمان می‌نویسم.»
کیفش را پرت کرد، عربده کشید، و عاقبت جلسه را به‌هم زد. مجابی او را به گوشه‌ای برد، و مختاری مرا با خود از آنجا بیرون کشید. تمام راه در خیابان تخت طاووس سر بر شانه‌اش می‌گریستم، و او مرا آرام می‌کرد. و حالا این روشنفکر چپکی، دولت رفسنجانی را آباد می‌کند. برای او پوستر به دیوارها می‌چسباند. امیدوارم از بی‌حواسی پوستر آقا را به دیوار خانه‌ی مختاری نچسباند!
هیچوقت نتوانستم چهره‌ی محمود دولت‌آبادی را فراموش کنم به هنگامی که در جمع مشورتی کانون در خانه‌ی چهل‌تن عربده می‌کشید: «سعیدی سیرجانی رفیق گرمابه و گلستان رفسنجانی‌ست، کانون نباید از او دفاع کند.» و گلشیری عزیزم آن شب چه جانی کند که به او بگوید هرچه هست نويسنده است، تو هم بزرگ مایی، بیا خودت یک متن در شأن کانون بنویس.
هفتاد نفر آن متن را امضا کردند، اما به دنبال انتشارش عده‌ای از ما رفتیم زیر بازجویی. بازجوی من مرا رو به دیوار در سه‌کنج خرد می‌کرد. سایه‌ی سعید امامی را من آنجا زیارت کردم که گفت: «قبل از اینکه پرونده‌ات بیفتد دست آدم‌های غیر فرهنگی برو و امضات را پس بگیر.»
گفتم: «من تنها این متن را امضا نکرده‌ام، هفتاد نفریم.»
«ولی تو کرمکی هستی. این متن از آستین خودت در آمده.»
گفتم: «نه. همه‌ی ما آن را نوشته و امضا کرده‌ایم. یک تصمیم جمعی‌ست.»
گفت: «به من نارو بزنی له‌ات می‌کنم. رو راست باش.» و بعد ضبط صوت را روشن کرد، صدای محمود دولت‌آبادی را شناختم: «ما نمی‌خواستیم راجع به سیرجانی چیزی بنویسیم. معروفی و زراعتی ما را به این دام انداختند.»
نفر دیگری از پشت سرم گفت: «حاج‌ آقا اینها همه‌شان دروغ می‌گویند. بگذارید خودمان کار را یکسره کنیم.» و با لگد چنان به صندلی‌ام زد که اسمم را از یاد بردم، و دلیل حضورم را در این جهان نمی‌فهمیدم. آن بازجویی در سه کنج دیوار ساعت‌ها طول کشید، از ده صبح تا هفت شب. و من خیس عرق توی دلم گفتم: «تف!»
هیچوقت نتوانستم چهره‌ی محمود دولت‌آبادی را فراموش کنم به هنگامی که در جمع مشورتی کانون در خانه‌ی خودش می‌خواست مرا محاکمه کند به جرم اين که ما در گردون نوشتيم: «چرا چراغ کانون نويسندگان روشن نمی‌شود؟» و من گفتم اميدوارم با من رفتار ژدانفی نکنيد. و در همان روز بود که شيرين بر تکه کاغذی برام نوشت: «مار زخمی را بايد کشت، عقب نشينی نکن، اينها بايد عذرخواهی کنند.» اما با پادرميانی سپانلو و ديگران بخشيدم و سکوت کردم. اما اشتباه کردم.
دولت‌آبادی مثل حزب توده با "نه" بزرگش به هنگ موتورسواران يک "آری" بزرگ به اهريمن کبير داده است تا به کجا برسد؟ اصلاً به او چه مربوط بود که باور سه نسل را فرو بریزد؟ مگر چقدر رأی جمع می‌کند اين آدم؟ با چه جرئتی از بين دو اهريمن، يکی را اهورا می‌کند، پاکش می‌کند، مجسمه‌اش می‌کند تا در ميدان شهر برقرار سازد؟ اگر می‌خواهد به رفسنجانی رأی بدهد خب، برود بدهد، چرا سطح نویسنده را در حد تبليغاتچي پایین می‌کشد؟ چرا به باورهای سه نسل اهانت می‌کند؟ چرا پادو تبلیغاتی آمر جنایت میکونوس می‌شود؟ چرا از آمر قتل‌های زنجیره‌ای حمایت می‌کند؟ چی کم دارد؟ آیا مثلاً خیال می‌کنید او نگران جان جوانان ماست؟ آیا او حقوقدان‌تر از شیرین عبادی است؟

با همين اندکی که مانده سرت را بالا بگير
ديشب دوستی که تهران تلفن زده بود گريه می‌کرد که: «چه جوری سرم را بالا بگيرم؟ از خودم خجالت می‌کشم چرا اين هنرمندهای ما...» و باز می‌گريست.
گفتم: «با همين اندکی که مانده سرت را بالا بگير. جواب هزاران کشته و ويران‌شده را خودشان بايد بدهند. تو پای مرامت بايست، خم نشو، فرو نشکن، نفروش، فقط نظاره کن.»
به او گفتم: در کارزار وحشتناکی که اصلاح‌طلبان به سر مردم ایران آورده‌اند اما شیرین عبادی هم هست که بگوید: «من بارها اعلام كرده‌ام از فرد به‌خصوصی در انتخابات ریاست جمهوری تا زمان الغاء قانون استصوابی و محرومیت زنان از كاندیداتوری ریاست جمهوری حمایت نخواهم كرد.»
نه. من به اين لجن تن نمی‌زنم، از آن تن می‌زنم. محکم می‌ايستم، و آخرين حرفم به دولت‌آبادی و بقيه اين است: اين منم؛ رأی من تن من است، رأی من جان من است، رأی من قلم من است. نمی‌فروشم.

*
شيرين عبادی: «تنها گزينه نافرمانی مدنی‌ست.»

* شيرين عبادی: «تنها گزينه نافرمانی مدنی‌ست.» به نقل از راديو فردا
خانم شیرین عبادی به خبرگزاری فرانسه گفت در انتخابات شرکت نمی کند زیرا بنظر او این انتخابات مشروعیت قانونی ندارد. وی گفت تفاوت چندانی میان احمدی نژاد شهردار افراطی تهران و هاشمی رفسنجانی رئیس جمهوری پیشین ایران نمی بیند و تنها گزینه برای او نافرمانی مدنی است. خانم عبادی تاکید می کند که این تصمیم را بعنوان یک شهروند مستقل گرفته است. خانم عبادی همچنین تیم انتخاباتی آقای هاشمی رفسنجانی را به هراس افکنی متهم می کند و می گوید شرایط فرهنگی ایران اجازه تحمیل یک حکومت طالبانی را نمی دهد.

شیرین عبادی حقوقدان و برنده جایزه صلح نوبل در گفتگو با خبرگزاری فرانسه اعلام کرد که بعنوان یک شهروند و حقوقدان از آنجا که این انتخابات را عادلانه و دموکراتیک نمی داند در آن شرکت نخواهد کرد و رای نخواهد داد.
تارا عاطفی (رادیو فردا): شیرن عبادی به خبرگزاری فرانسه گفت در انتخابات شرکت نمی کند زیرا به نظر او این انتخابات مشروعیت قانونی ندارد. وی می گوید تفاوت چندانی میان احمدی نژاد شهردار افراطی تهران و هاشمی رفسنجانی رئیس جمهوری پیشین اسلامی نمی بیند.
خانم عبادی می گوید من از همان ابتدا به قانون انتخابات اعتراض داشتم و برای من تنها گزینه نافرمانی مدنی است و این حداقل کاری است که می توانیم بکنیم. انتخابات عادلانه نیست زیرا که آزاد نیست.
برنده ایرانی جایزه صلح نوبل همچنین می گوید آرایی که از صندوق ها بیرون می آید زمانی معتبر است که نتیجه انتخاباتی آزاد باشد. آیا می توان گفت رژیم صدام حسین تنها بخاطر آنکه 99 درصد رای آورد مشروعیت داشت؟
موضع خانم عبادی در قبال انتخابات مبنی بر ناعادلانه بودن انتخابات بدلیل اعمال قدرت شورای غیرانتخابی نگهبان مورد انتقاد برخی لیبرال ها قرار گرفته است. مخالفان می گویند که نظر خانم عبادی در این مقطع بحرانی برای کشور تجملی و غیرمسولانه است. در عین حال این حقوقدان 57 ساله تاکید می کند که این تصمیم را بعنوان یک شهروند مستقل گرفته است ونه بعنوان یک الگو.

شیرین عبادی: من بعنوان یک شهروند ساده یک شهروند حقوقدان یک شهروند که معتقد به مبانی حقوق بشر است انتخاباتی را حاضرم در آن شرکت کنم که سالم، آزاد و مطابق با معیارهای ارزشی حقوق بشر باشد.

ت.ع: خانم عبادی می گوید مردم به سطحی از آگاهی رسیده اند که می دانند چه می کنند و نیازی به نسخه پیچی امثال من ندارند. شیرین عبادی همچنین این نظر را که میان دو کاندیدا به لحاظ عقیدتی و مسائل حقوق بشری تفاوت بسیاری وجود دارد، رد می کند و می گوید اگر مردم فکر می کنند که با به قدرت رسیدن آقای رفسنجانی چیزی تغییر می کند دلیلشان چیست؟ ریاست جمهوری رفسنجانی ادامه وضعیت قدیم است و تفاوتی ندارد که چه کسی رئیس جمهوری شود.

خانم عبادی همچنین هراس همه گیری که از روی کارآمدن احمدی نژاد بخاطر از دست رفتن دستاوردهای اصلاحات وجود دارد، را چندان درست نمی داند و می گوید آزادی خیابانی یک طرفه است و آنچه بدست آمده از میان نمی رود. مردم به راحتی اجازه چنین کاری را نمی دهند.

خانم عبادی همچنین تیم انتخاباتی آقای رفسنجانی را به هراس افکنی متهم می کند که برای کسب رای قدرت رسیدن طالبان در ایران را به تصویر کشیده اند. شیرین عبادی می گوید شرایط فرهنگی ایران اجازه تحمیل یک حکومت طالبانی را در ایران نمی دهد. 60 در صد دانشجویان دانشگاه ها زنان هستند. جنبش فمینیسم در ایران قدرتمند است و اطمینان دارم مردم از آزادی که بدست آوردند حفاظت خواهند کرد.

Posted by Abbas at June 22, 2005 02:39 PM | TrackBack
Comments

به نام خدا
حقيقت پنهان نخواهد ماند. و اگر خدايي باشد حق را به حق دار خواهد رساند البته وقتي كه مردم به سر عقل بيايند و مانند مردم 2500 سال پيش فكر نكنند كه البته اين هم به زمان نياز دارد كه اميدوارم كه عمر ما كفاف بدهد تا اين روز را ببينيم روزي كه آتاتورك دومي در ايران با حمايت مردم عاملان بدبختي ايران را از صحنه براي هميشه خارج و هويت واقعي يك آريايي بودن را به ايرانيان برگرداند.

Posted by: Free at February 11, 2006 07:51 AM

یا می دانید یا نمی دانید یا غرض دارید یا غرض ندارید آنکه نمی داند و غرض ندارد حواسش باشد پشت سر چه کسی سینه می زند . اما آنکه می داند و غرض دارد . بدجوری فلفل خورده . خوب تقصر خودت بابا جان .

Posted by: r at August 3, 2005 01:02 PM

آقاي معروفي عزيز:
خيلي سال ها پيش وقتي كه گردون توقيف شد سراغ من هم آمدند. فقط يك نام مستعار داشتم و ديگر هيچ. شايد گسار را به ياد آوري. فقط به مطلبت رسيد بسنده كرده بودي.داستاني به مرد بزرگ شاملو عزيز تقديم كرده بودم. چاپ نشد اما اين به اين جا ختم نشد. راستش را بخواهي خيلي نگران شدم. آقاي معروفي و... نه نمي توانستم بپذيرم. و اين يعني پايان همه چيز. وقتي دوباره به سال بلوا و سنفوني مردگان مي نگريستم خشمم فرو مي خوردم. من اما آتشي و دولت آبادي را سال ها مي شناختم. و مي دانستم كه به نواله ي ناگزير گردن مي نهند. ديگر به يقين رسيده ام و مي دانم كه معروفي همواره بزرگ خواهد بود و در يادها پايدار خواهد ماند. كتاب هايت را كنار حافظ و شاملو و گلشيري توي رف جلوي چشمان بي خوابم گذاشته ام.

Posted by: آرش at July 28, 2005 11:52 PM

سلام آقاي معروفي.
چه خوب است نظرتان را درباره مطلب سردبير روزنامه شرق نيز بيان كنيد. ايشان در سايت دبش و در پاسخ به مطلب يكي از نويسندگان اين سايت، شما را _ بدون اسم بردن_ به تنزه طلبي در غربت متهم كرده!
در پايان آرزومندم شما را در ايران عزيز ببينم كه آزادانه فعاليت فرهنگي مي كنيد.
پايدار باشيد

Posted by: مرجان فاخر at July 15, 2005 04:53 PM

درود،
از روزی که «پوز زنی» را خوانده و فرياد خود را در آن يافته¬ام، دنبالت ميگشتم و امروز بالأخره از طريق «گوگل» نشانی ِ وبلاگ¬ات را يافتم.
شعر زير تقديم حضورت.
در نشر و چاپ آن آزادی، چون از آن ِ توست:

تقديم به عباس معروفی
و سوگنامهء «پوززنی» اش
تيغ دودَم

با من بگو، ای مانده در ره،
ای غريب،
ای دوست
آيا كدامين بود آنكس كه به غفلت در شب موعود
با هيبت و بالای سرداری حماسی ناگهان برخاست
و صيحه ای از دل برآورد و بجای حمله بر دشمن
بر جمع ياران زد؟

آخر چه پيش آمد، چه شد،
آيا بمستی دشنه بر گـُرده ی عزيزان زد؟

شرمنده سر پائين فكند و گفت:
"غفلت؟
از همدلان دشمنان بود و،
دريغا ،
ما ندانستيم .
تيغ دودَم بود و در آنشب،
در شب ميعاد
با جانیان ِ حمله ور همراه و هم پيمان"
… تا صبح، ديگر هيچكس لب بر سخن نگشود.

آرش اشراق
يازده خرداد هشتاد و چهار

Posted by: Arash Eshraagh at July 9, 2005 11:02 AM

دلیلی نداره کسی که مثل شما فکر نمیکنه رو با هر اتهامی که میخواین بنوازید. میتونید فقط با نظرش مخالفت کنید.

Posted by: آرش at July 8, 2005 07:46 AM

احمدي نژاد هديه تحريمي ها به رهبر. رهبر خيلي از اين هديه اي كه بهش دادين خوشهاله.

Posted by: Arash at July 8, 2005 07:39 AM

آقای شبیر (shobeir) عزیز گاهی اوقات بی حرکتی از هزار حرکت گویا تر و بهتر است. در انتخاباتی که اصلا مسخره است اگر نام آن را انتخابات بگذاریم شرکت کردن در آن جز آب به آسیاب دشمنان ریختن اثر دیگری ندارد با رای ندادن حداقل آب به آسیاب دشمنان مردم نمی ریختید.

Posted by: خُسن آقا at June 28, 2005 08:37 PM

سر افكنده ام من ولي چاره چيست؟
گناه از من و يار بيچاره نيست!

آقاي معروفي. هر چند اشك ريختن بر آب ريخته شده. دردي را چاره نمي كند... اما واقعا دوست دارم بدانم نسخه اي كه شما براي ما مي پيچيد چيست؟ من راي دادم ... من هم به قول شما در همان گروه اگهي چسبان هاي هاشمي هستم... من هم...(البته بسيار كوچكتر از نام هاي بزرگي كه ان ها را به اندازه ي تو دوست دارم و ديدم كه به انها هم رهم نكردي...) حال اگر راي نمي دادم. اگر تحريم مي كردم چه؟ به نظر من كسي كه مبارزه نمي كند... كسي كه راي نمي دهد فردا روز حقي هم براي اعتراض به وضعيت ندارد... چرا كه اصلا خود را كنار كشيده!!

Posted by: shobeir at June 27, 2005 09:18 PM

حرف زيادي نمي زنم و همه ي دوستان ( مخصوصا آنهايي كه در كامنت ها به راي دهندگان توهين هاي شرم آوري كرده اند ) و آقاي معروفي رو به خواندن دقيق اين مقاله دعوت مي كنم: http://news.gooya.ws/president84/archives/032025.php

متشكرم
يا حق و حقيقت

Posted by: اشکان at June 27, 2005 08:58 PM

آقاي معروفي خسته شدم از شنيدن حرف هاي انتخاباتي و بحث هايي كه به ناكجاآباد مي رسد. خواهش مي كنم براي تنفس هم كه شده كمي از تماما مخصوصتان بنويسيد. خيلي وقتست كه تكه اي از آن را نگذاشته ايد.

Posted by: ستاره at June 27, 2005 08:22 PM

آقای معروفی برای شما و برای محمود دولت آبادی بسیار احترام و ارزش قایلم به عنوان نوجوانی که بزرگترین دغدغه اش تا این سن ادبیات بوده. یکه خوردم وقتی این حرفها را در وبلاگ شما خواندم. به نظرم دو نویسنده بهتر می توانند مشکلاتشان را با هم حل کنند. لزومی نداشت همه با خبر شوند. نکته ی دیگر اینکه .... هیچی پشیمون شدم بالاخره هر کی هر کاری بخواد می کنه شما هم خواستید انتخابات رو تحریم کیند چه با معین چی بی معین گو اینکه اصلا معین را قبول ندارید ولی شما در ایران زندگی نمی کنید شاید الان هم اصلا برایتان مهم نیاشد که یک جانی رییس جمهور هم وطنانتان است شاید پیش خودتان برای ما دل بسوزانید. ولی بدانید من با اینکه مثل شما روی آدم ها تاثیر ندارم ولی بالاخره دوستانی دارم که در خیلی مواقع برای تصمیم گیری به من مراجعه می کنند با این شعاع کم تاثیر گذاری یک ماه تمام تلاش خود را کردم تا ایران دوباره به وضعیت قبلی خود در اذهان جهانیان برنگردد شاید شما مثل من از شب تا صبح برای انتخاب یک تروریست توسط هموطنانتان گریه نکردید .... شاید نمی دانم .... به هر حال اینجا بدجوری چراغ های رابطه تاریک است، بدجوری

Posted by: کتیبه نویس at June 27, 2005 08:14 PM

واقعن عجب اشتباهي كرديم آقاي معروفي! چون رژيم ايران از نفت مشروعيت مي گيرد نه راي! پس به جاي تحريم بايد مي رفتيم به رفسن جاني راي مي داديم تا پول نفت را به جاي گردان هاي عاشورا بريزد در گردانهاي تاسوعا تا مگر خواب آزادي را ببينيم ( حداقل) . چون بايد بين بد و بدتر، بد رو انتخاب كرد.چون سياه ست دو دو تا چهار است .و غيره... جالبه ما به جاي تحليل گر چه قدر محلل داريم.

Posted by: . at June 27, 2005 05:13 PM

what a lovely music , I enjoyed listening to it for almost 10 minutes. can u please make it clear its by whom?
the struggle in this page in most of the comments and ur post , i donno i prefer listening to this wonderful music
I will get back here , i want to listen more and more

PS: I was 14 yo when i used to read about "Kanoon nevisandegan" i never thought in these meetings our writers would have insulted each other and get in to such issues. but now i know. Agdashloo nagashe Shik va roshanfekr , what a combination but I like both of you .

Posted by: peter at June 27, 2005 02:11 PM

آقای معروفی
تحلیل گر برجسته سیاسی
کاش اینقدر می فهمیدید ( شما و دوستان خارج نشین تحریمی)
که رژیم ایران یک دولت رانتیر است که از نفت مشروعیت می گیرد نه از رای.
حالا هم احمدی نژاد پول نفت را می ریزد توی گردانهای عاشورا تا شما خواب آزادی را ببینید.
لطفا یک ذره تاریخ ، یک جو اقتصاد و یک مقدار علوم سیاسی مطالعه بفرمایید بعد راهبرد بدهید.

Posted by: یک بد سکتور at June 27, 2005 11:57 AM

آي كجايي؟ بسه ديگه شوك زدگي ... بيا بنويس .ما منتظريم.از اين بازيها هيجان زده نشو....بيا زندگي كن و زندگي رو شروع كن ما اميدواريم چيزي نيست جاي زخم رو هيچ كس با جذام اشتباه نمي گيره اينو خودت يادمون دادي. بيا ...

Posted by: روشنک at June 27, 2005 11:22 AM

آقاي معروفي سلام.. نمي دونم با اين حجم كامنتها نوبت به كامنت من هم مي رسه كه بخونيد يا نه ... ولي مي نويسم ...
آقاي معروفي عزيز خيلي ها مخالف شما كامنت گذاشتن خيليها هم موافق ..
من نه اهل توهينم نه انتقاد از نظر ديگران چرا كه اعتقاد دارم انسان آزاد انديش هست و بايد به عقايد ديگران احترام گذاشت .. ولي نمي دانم چرا گاهي نمي شود.. مثل الان ..
همه ي اوونهايي كه راي دادن حق انتخاب داشتن . شما گير دادي به اوونهاي كه راي دادن و موافق تحريم بودي و دوست داشتي تا اوونجا كه ميتوني اين عقيدتون رو به ديگران تحميل كنيد و اوونها رو قانع كنيد كه راي ندن . و گفتيد كه اوونها كه راي دادن اشتباه كردن . حالا من يه سوال دارم و مي دونم كه اونقدر خود بزرگ بين هستين كه جواب نمي دين و حتا رو خودتون هم نميذارين كه به وبلاگ من سر بزنين و جواب بدين ولي باز مينويسم ...
من ميخوام بدونم با اين اوصاف چه فرقي هست بين شما و اقتدار گرايان كه ميگويند مردم قيم ميخواهند چون شعورشان نميرسد براي خودشان تصميم بگيرند؟ چه فرقي است بين آنها و شما كه ميگوييد بايد با طناب شما به چاه رفت ؟ يعني ميخواهيد بگوييد شما درست مي گوييد و مردم همه اشتباه مي كنند ؟ اگر اين است چه ديكتا توري هستيد شما ...
اگر اين نيست پس چرا بعد از اين كه عقايد خود را گفتيد و عده اي به شما نه گفتند از زمين و زمان گله داريد ؟


خانم پاتريس
بقيه‌ی حرف‌های شما اهانت است و من آن را حذف می‌کنم. شما نمی‌توانيد و اجازه نداريد به کسی توهين کنيد. لطفا مؤدب باشيد.
من اين انتخابات و نتيجه‌اش را به پای مردم نمی‌نويسم، اين دستاورد يک جناح سياسی بود که راه‌کار نداشتند، و مردم را بين دو اهريمن رها کردند، و باز هم در فکر صلح با اهريمنی ديگر، به جايگاه سياسی باد‌آورده‌ی ديگری فکر می‌کنند.
من نظرم را نوشته‌ام، ولی لطفا بگوييد کجا عقايدم را تحميل کرده‌ام؟
راستی چرا اينقدر به من اهانت کرده‌ايد؟
عباس معروفی

Posted by: پاتريس at June 26, 2005 11:45 PM

آقاي معروفي عزيز

بر شرافتت شكي ندارم. همچنين بر پيچيدگي سياست !

همه اشتباه ميكنيم بخصوص هرچه علم باوريمان كمتر باشد ....

عزيزدل !

روشنفكر لزوما بيشتر از غير روشنفكر بر معادلات سياسي عالم تر نيست مگر مطالعات تخصصي در علوم اجتماعي سياست اقتصاد تاريخ داشته باشد يا از دستاورد متخصصين استفاده كند ...

مي دانم اينها را بهتر از من ميداني....

بيا با هم بخنديم ... با هم گريه كنيم ... با هم فكر كنيم

Posted by: orchide at June 26, 2005 10:55 PM

بله.بازي هوشمندانه اي بود...اما جاي خوشوقتي است كه دوراني رسيده كه اصولگراها براي استقرار مجبورند در بازي دموكراسي شركت كنند.خودمان را فريب ندهيم.حكومت متعلق به اكثريت است و اگر اكثريت امروز راي به ايم مرد مي دهند...باشد1اين دموكراسي است.هدف از دموكراسي اين نيست كه آن شخصي كه من مي خواهم سر كار باشد.حتي اگر شايسته تر است.اينجاست كه مي شود با دموكراسي عليه آزاديخواهي هم رفت...و اصولگرايان اصول بازي را ياد گرفته اند...اين جوانه هاي دموكراسي است.خودخواه نباشيم!...گرچه اصلاح طلبها شكست خوردند .اما اين اصلاحات بود كه پيروز ميدان شد.و اين اصلاحات دستاورد اصلاح طلبها بود.بي انصاف نباشيم.گرچه بازنده ي ميدانيم...شرايط به آنجايي رسيده كه يك اصولگراي افراطي براي ابراز شادماني پيروزي اش يار دبستاني مي گذارد و براي جوانها دست تكان مي دهد.اين دوراني است كه يك اصولگراي فاشيست نما!براي كسب حرمت و قدرت دم از آزاديهاي فردي مي زند و سخنگويش در تلويزيون مهاجر به صراحت حرفهايي را مي زند كه سخن اين 8سال اصلاح طلبان بوده...بگوييد فريب! بگوييد حيله ي بازي...ما خوشحاليم كه آنها شيوه ي بازي را ياد گرفته اند و فهميده اند كه عوام گرايي بسيار راحت تر از رعب و وحشت و كشتار كار مي كند...دموكراشي ما جوانه زده...خيلي هم بدتر از امريكاييها نيستيم.مگر نه!

Posted by: نقطه الف at June 26, 2005 10:02 PM

ريشه ي جداي خاكي كه تو رو نزده فرياد ! .... برگايي كه مشت زردن ... من و تو هميشه بر باد .... هاي گل مصنوعي ! تو چرابي حرفي ؟!!! تو چرا بي بويي ؟!!! تو چرا بي روحي ؟!!!!

Posted by: خاک من at June 26, 2005 09:51 PM

عضو كميسيون فرهنگي مجلس : "مردم براي راي دادن به احمدي نژاد نذر كردند و نماز ميخواندند!"

داستانك:
"ابالفضل نگهدار خودتون و بچه هاتون باشه....الهي به حق علي خير از جوونيتون ببينيد"..گداي پير ناله ميكرد...مرد ايستاد...برگشت و سكه اي بدست گدا داد...هنوز چند لحظه اي نگذشت كه صداي ترمز چرخهاي ماشيني توجه رهگذران را جلب كرد...آسفالت خيابان به رنگ خون شد... " ابالفضل نگهدار خودتون و بچه هاتون باشه..."...گداي پير همچنان ناله ميكرد!

.
...آقاي معروفي يه حرفي بزن...يه چيزي بنويس...حوصلمون سر رفت بس كه اومديم فقط كامنت خونديم...يه صحبتي هم به راي دهندگان دور دوم!...دوستان غسل جنابت يادتون نره!

Posted by: آریاپور at June 26, 2005 06:42 PM

سلام در مورد نوشته تان نکاتی را در وبلاگم بهhttp://www.center.persianblog.com/ آدرس
نوشته ام که اگر بخوانید خوشحالم کرده داید

Posted by: saeed amiri at June 26, 2005 04:23 PM

....براستی چرا گروهی از نخبگان جامعه: از نويسنده، خبرنگار، نقاش، سينماگر، دانشجوی مبارز و مبارزسياسی يکباره تصميم گرفته اند دلقک شوند! آيا براستی کار ما بجایی رسيده که از ترس «فاشیسم» مانند کودکان بی پناه به دامن قبای «عالیجناب» پناه ببريم، پس فردا نيز بايد اکبر گنجی را دروغگوی بزرگ بناميم. ضمن اینکه در اين ميان نام «محمود دولت آبادی» در ميان اين دلقک ها، برایم سحت رنج آور بود. ـ گرچه شنيدم که او در روزنامه آفتاب يزد، اين موضوع را بشدت تكذيب كرد، که ای کاش چنين باشد و که می دانم هست. ـ اما... ادامه مطلب را اینجا (وبلاگم) بخوانید.

Posted by: علی آرام at June 26, 2005 02:49 PM

آمدن احمدي نزاد مباركتون باشه ! حالا بنشينيد و در باب آزادي بنويسيد . آزاديخواهان محترم !!!!!!!!!!! خيالتون راحت شد . حال از ديكتاتوري ، خفقان و ... بنويسيد و خود را روشنفكر فرض كنيد .


باز هم متاسفم نويسنده محترم

Posted by: نرگس at June 26, 2005 12:43 PM

سلام خسته نباشيد.اين قصه هاي غصه رشته دراز دارد غصه ايرانيها. به نظر من اين آقاي خاتمي دسته گل بزرگي بعد از 8 سال به اب داده كه اقاي هاشمي روسپيد شده و ايشان مماشات كردهو...................

Posted by: rozbeh at June 26, 2005 08:25 AM

سلام اقاي معروفي
زياد نگران نباشيد زمان ميايد وهمه را ميبرد
الان به نسلهاي بعدي فكر ميكنم كه از ته دل وقتي تاريخ ميخوانند به ما ميخندند
ولي مهم اين است كه انها را نميشود متوقف كرد و با وعده خفه شان كرد

Posted by: hamedkarimi at June 26, 2005 07:03 AM

مي دونيد آقاي معروفي من نه شما را مي شناسم نه كتابهايتان را خوانده ام. ولي با تمام وجودم درك كردم آن چه را گفتيد و از آن متاثر بوديد. وبلاگستان و طرفداران اصلاحات يا به عبارتي تبليغاتي كه براي هاشمي شد باعث شد كه من كه دور اول جزو تحريمي ها بودم دور دوم به احمدي نزاد راي بدهم. شما معني اين حرف من را مي فهميد؟ به اين نتيجه رسيدم كه مردم درست مي گويند. اينها يك سري خالي بند و نان به نرخ روز خورند. و به او راي دادم تا اين نشود! من هم بين بد و بدتر انتخاب كردم. ولي بد من بدتر اونا بود! قصد توهين به همه را ندارم و امروز ديدم كساني مثل شما هم در ميان اين بلوا بازار هست كه حرف حق را مي زند گرچه با مزاج خيلي ها سازگار نيست. من شما را كه دور از وطن هستيد خيلي نزديك تر از بعضي از اين هم وطن ها حس مي كنم. كتابهايي كه به دوست ديگري معرفي كرديد را خواهم خواند. ممنونم از لطفتان. ببخشيد مي دانم كه جاي من اينجا نيست. اينجا جاي فرهيختگان و كساني است كه در سطح شما باشند ولي شايد شنيدن حرف هاي يك آدم عادي اين روزها آرامش بخش تر باشد دوست عزيز.

Posted by: bibi at June 26, 2005 05:29 AM

من هيچ نمي فهمم! اين لخواله سا ست به گمانم كه مي گويد : اگر آن ها تنها شكافي كوچك در دروازه ي آزادي ايجاد كنند ، من چكمه ي خود را چنان در آن قرار مي دهم كه ديگر نتوانند در هاي آزادي را بر من ببندند! اما اين برادر نازنين ما فراموش كرده كه اين شكاف بايد آن قدر باشد كه چكمه ي مبارك آن تو جا بگيرد! لاي دنده هاي بچه گربه كه چكمه جا نمي گيرد! و حالا هي از تن نيم جان آزادي كه كفن شده، از روشنفكر كه اشتباه رفته و باقي قضايا حرف كنيم! نه جان دل! وقتي آزادي ِ انسان ، به هيچ،حتا به ماهي 50000 تومان هم نمي ارزد! و قتي همه خواهر فروغ شده اند و مدام آبستن اند، چطوري چكمه ي اين رفيق ما مي خواهد برود لاي در هاي آزادي؟! / راه زياد است ! حالا حالا ها عجله نكنيد! هيوز شور بخت مي گفت : من نمي دانم وقتي كه مردم آزادي به چه دردم مي خورد! ... ما هم بگوييم عباس خان؟! با صداي بلند؟! ...پچ پچ؟!...تصدقت گردم تبعيدي! ...

Posted by: Arman at June 26, 2005 12:56 AM

"باد وزيدن گرفت

بر ويرانه شهر ها يشان

گويا با آنها قراری داشت."


Posted by: دانش آموز at June 26, 2005 12:55 AM

انتخابات تمام شد وروسياهي براي دولت آبادي اغداشلو فرمان آرا ودبيري ماند.كه نه ايراني اند نه آزاده.

Posted by: ABAS at June 26, 2005 12:11 AM

من نمي دانم چرا در جنب و جوش اجتماعي بسياري به ياد تسويه حساب هاي شخصي مي افتند. در آستانه انقلاب بودند كساني كه به بهانه برخورد با ساواكي ها كينه هاي شخصي خود را مي پراكندند. دولت آبادي از اين دوره ها بسيار ديده است اما هرگز در دام ان نيافتاد. مثل اين است كه براي شما هنوز تازگي دارد.

Posted by: firooz at June 25, 2005 11:02 PM

سلام آقاى معروفى عزيز،
چه راى داده باشيم چه نداده باشيم يك دوره تمام شد و دوره اى ديگر در كشورمان شروع شد. البته و صد البته اين دوره محصول و نتيجه ى ناكامى هاي دوره ى قبل بود. اما...بياييد قبول كنيم كه ما با تمام فحش ها يا تهمت هايى كه رد و بدل كرديم با تمام تلاش هايى كه براى فهميدن همديگر يا لجبازى هايى كه براى نفهميدن همديگر كرديم، شكست خورديم. اين بار نه فقط از حاكميت كه از مردم! يعنى از خودمان! نمى خواهم يا در واقع مخالف اينم كه دنبال مقصر بگرديم. هر كارى كه قبل از اين انتخابات كرديم يا نكرديم منجر شد به اين شكست.
خواهش مى كنم حساب آنهايى كه راى دادند و بقول شما تحريمى ها ساده انگارانه به يك روزنه ى اميد چشم دوختند را از اصلاح طلبان داخل حاكميتى كه با شاهكارهايشان ملت را به اينجا رساندند جدا كنيد. آنها هم مثل شما نمى خواستند و نمى خواهند ايران و ايرانى را اينطور خوار ببينند. حالا اشتباه كردند يا نكردند بماند! آنها كه من هم يكى از آنها هستم ديشب تا صبح قلبشان فشرده بود و از نگرانى خوابشان نبرد. آنها نگران عاليجناب سرخپوش نبودند آنها نگران ايران بودند. دروغ چرا؟! نمي خواهم از زبان همه ى آنها حرف بزنم اما بيشترشان ته دلشان از شكست عاليجناب و پدرخوانده بدشان نمي آمد. بيشترشان از اينكه پدرخوانده مرد ته دلشان خوشحال بودند. گيرم اين خوشحالي زير آوار نگرانى براي آينده ى ايران له شده بود!!
عباس عزيز! من به شما و نگرانى ها و عصبيت هايتان اعتماد دارم. هيچگاه با اينكه با شما كاملا مخالف بودم حس نكردم از سر بى دردى فرياد مى زنيد. هميشه دردتان را مثل درد خودم همانقدر تلخ همانقدر فلج كننده احساس كرده ام. هيچوقت با آنكه كاملا مخالفتان بودم حس نكردم كه براى تصفيه حسابهاى شخصى گله مى كنيد. اما...اى كاش همه ى مايى كه دل نگران ايرانيم همديگر را بهتر مى فهميديم و بيشتر با هم بوديم. آنوقت شايد شكست نمى خورديم يا اگر مى خورديم بعدش مى شديم مرهم زخم هاى همديگر نه اينكه بيفتيم به جان همديگر! اى كاش...در آينده...
اى كاش فقط نيت خير كافى بود تا خوب باشيم!
يا حق و حقيقت

اشکان عزيزم،
تمام فرياد من از يک گروه درون حکومتی بود که با عنوان اصلاح‌طلب مردم و جامعه را به چنين نقطه‌ای کشاند، و معلوم است که من بين آنها و مردم تفاوت قائلم. حساب مردم و دولتمردان از هم جداست. کسانی که رأی دادند يا ندادند مردم کشورمان بوده‌اند، بر اساس برنامه‌ريزی و سياستگزاری يک حزب سياسی به اين دامچاله‌ی خطرناک افتادند که حتا عده‌ای با نوشتن و کارهای فرهنگی حالا جان‌شان را نيز به خطر انداختند. و ديگر حتا حمايت لفظی آن سياست‌بازان را هم ندارند، تنها مانده‌اند، عمگين‌اند، و نه برای خود يا يک کانديدا، بلکه برای ايران زمين خوردند، فرو شکستند، و درد کشيدند. اما باز برمی‌خيزند، خاک‌شان را می‌تکانند و راه می‌افتند. و اين‌بار با چشم باز.
اشکان مهربانم،
شما و همه‌ی کسانی که نوشته‌های مرا خوانده‌ايد يادتان باشد، من هم مثل بسياری از شما برای احراز قدرت يا وزارت و وکالت نمی‌نويسم، مثل شما درد می‌کشم و می‌نويسم. اين تنها کاری است که بلدم.
با احترام/ عباس معروفی

Posted by: اشکان at June 25, 2005 10:13 PM

با اينكـــه دل خوشي از امال دولــت آبادي ندارم ، اما دولت آبادي بعدآ در روزنامه آفتاب يزد دفاع از رفسنــــجاني را بشدت تكذيب كرد .
من از تحريم كنندگان هميشگي اين انتخابات هستم و معتقدم نتيجه ي اين انتخابات هرچه بود ولي يك حسن داشت مردم اين بار پوزه اصلاح طلباني كه از رفسنجاني حمايت كردند را حسابي صاف كردند و از روي شان گذشتند ، به وبلاگم سر بزنيد .

Posted by: آزاد وب at June 25, 2005 08:58 PM

جناب معروفي عزيز،

حقاَ از اين نمايش مسخره سربلند بيرون آمديم. بهنود و نبوي بازندگان هميشگي اين انتصابات هستند. باز هم به شما تبريك ميگويم به خاطر تحليل كاملاَ آگاهانتان كه صحتش را امروز ديديم.

قلمتان براي افشاي دورويان استوار باد

Posted by: آرمان at June 25, 2005 08:11 PM

بالاي وبلاگ تان بنويسيد كه از سياست هيچ نمي دانيد.اين اولين وبلاگي است كه دلم مي خواهد هق هق ام را بر آن خالي كنم.دولت آبادي با تمام سو سابقه صداي پاي فاشيسم را شنيد وشما به جاي اين كه مانند ماندلا فراموش نكنيد اما ببخشيد عطش تسويه حساب هاي خونين داريد.يادتان باشد دو سه هفته ي پيش براي تان نوشتم كه روشنفكران ما از دغدغه هاي عامه بي خبرند ودر مجله هاي بي سرانجام مشق فرم مي كنند .اين انتخابات واين هلو كه بليت اش برنده شده عمق اين شكاف را نشان مي دهد.و در تاريخ خواهند نوشت كه روزگاري روشنفكران بي عرضه نه تنها توان تحليل سياسي خود را از دست داده بودند بلكه منفور خوانندگان شان شدند.زت زياد.

Posted by: hamed at June 25, 2005 07:15 PM

درود بر مرد عزيز جناب معروفي فقط قصد تشكر و خسته نباشيد داشتم مقاله اي به نام(پيشنهاد انتخاباتي)در سايت بولتن نوشتم دوست دارم ملاحظه كنيدو وبلاگم هم كه مشخصه از كي و چرا سه طلاقش كردم بدرود

Posted by: bamdad at June 25, 2005 06:55 PM

آقاي معروفي فقط مي خوام بگم كه 26 سالمه و اونقدر آينده ام رو تاريك مي بينم ... من يه خبرنگارم...

Posted by: arezou at June 25, 2005 05:30 PM

اما سخنی با تحریمیان:
با امروز چند روز می شود که می خواهم متنی برای تحریمیان خصوصاْ آقای عباس معروفی بنویسم.
جناب معروفی در ویلاگ شخصی اش می نویسد:
(( در این انتخابات غیر دموکراتیک همه به‌جز "تحریمی‌ها" سهیم‌اند. محصول چنین انتخاباتی کسانی جز هاشمی رفسنجانی و احمدی‌نژاد نخواهند بود. این تصور که مصطفی معین می‌توانست با شعر زیبای "دوباره می‌سازمت وطن" از سیمین بهبهانی و گوشزد خطر فاشیست‌ها یکباره مصدق شود، و آزادی را مثل نفت ملی کند که بفروشند و با پولش جامعه‌ای را تحقیر کنند، از ابتدا شوخی بی‌مزه‌ای بود. گردن نهادن به حکم حکومتی یعنی نفله شدن شخصیت ))
با پوزش از استاد عباس معروفی که یکبار در کامنت هایش پاسخم را در حد یک خط ولی با احترام داده بودند می گویمشان: نه آقای معروفی. این گونه نیندیشید. شاید تحریمیان در این انتخابات سهیم نباشند اما بپذیرید که در رسیدن جامعه ایران به این نقطه که میان دو گزینه بدترین قرار گرفت شما سهیمید . شما که به راحتی آب خوردن درمواقع حساس خود را کنار می کشید و مانند کودکان ضعیف دور از مادر قهر را بر ادامه بازی ترجیح می دهید. مسعود بهنود چه زیبا گفت که مردم ایران تا به کی باید به وعده های شما دل خوش کنند. ایا ۲۶ سال برای وعده دادن های پی در پی بس نیست. امروز را کاری دیگر و نسخه ای دیگر برای ایران تجویز کنید.

ایشان می گوید:
(( هنگامی که کاندیدای اصلاح‌طلبان رد صلاحیت شد، این آمادگی در سطح ایران و جهان وجود داشت که انتخابات را در عرصه‌ی ملی و بین‌المللی بی اعتبار اعلام کند و مبارزه‌ی خود را برای برگزاری یک انتخابات آزاد و یا رفراندوم گسترش دهد. می‌شد نظام را در عرصه ملی و بین‌المللی تحت فشار گذاشت، اما اصلاح‌طلبان به طمع یک چیز بادآورده مثل «دوم خرداد» به بازی کثیفی وارد شدند که سواد اولش حکم حکومتی بود. هر چند گفتیم و نوشتیم و التماس کردیم.))

چرا ما دائما در این فکر هستیم که خود را گول بزنیم درخوشبینانه ترین حالت اصلاح طلبان در این دوره از اقبالی ۵ میلیونی برخوردار بودند که با اعلام رفراندوم و نحریم شاید درصد مشارکت مردم نهایتا ٌ به ۵۰ درصد می رسید و این ۵۰ درصد هم برای حکومت کافی بود تا به جهان اعلام نماید که مشروعیت دارد. و این را هم تا از قلم نیفتاده بگویم که دوم خرداد یک چیز باد اورده نبود یک حرکت ملی بود که اقتدارگرایان را وادار به پذیرش رای مردم کرد.

آقای معروفی می فرمایند: ((هیچوقت نتوانستم نوشته‌ی آیدین آغداشلو، نقاش شیک و روشنفکر را فراموش کنم به هنگامی که نوشته بود: «کاش عباس معروفی فرار نمی‌کرد و می‌ماند. من حاضر بودم به جایش شلاق بخورم و بروم زندان.»
خیال کرده بود از ترس شلاق و زندان گریخته‌ام، نمی‌فهميد که آدم وقتی تنهایی گیر می‌افتد توی دست بازجوها تنها آرزوش این است که به عنوان ناشناس برود قاطی کارگران حفر کانال، و برای خودش قبر بکند.))
آقای معروفی توضیحی در این باره نمی خواهم بدهیم ولی چند سطری پایینتر و در پست قبلی نوشته اید حاضرید به جای اکبر گنجی و ناصر زر افشان به زندان بروید اگر قوه قضاییه بپذیرد.

استاد عزیز شما را چه خیال است آیا به راستی این حرف شما بدتر و هزاران بار بدتر از سخن معین نیست که گفت لایحه عفو عمومی می دهم و شما را بر افروخت که من گناهی نکرده ام که به زندان بروم. و امروز اکبر گنجی و ناصر زر افشان جرمی را مرتکب نشده اند . شما هم اگر مایل به انجام خدمتی برای این عزیزان هستید تشریفتان را بیاورید در ایران و چونان هزاران فردی که با پذیرش انواع خطرها در مقابل اوین تجمع می کنند میان ما باشید
سخن به گزافه رسید و تنها یک نکته دیگر که فرموده اید: (( هیچوقت نتوانستم چهره‌ی محمود دولت‌آبادی را فراموش کنم به هنگامی که در جمع مشورتی کانون در خانه‌ی سپانلو داد می‌زد: «تو دولتی هستی و می‌خواهی کانون را دولتی کنی!»
و من داد می‌کزدم: «تو دولت‌آبادی هستی.»
فرياد کشید: «برای کلفت کردن صدایت بايد چهل هزار بسته سیگار بکشی.» فرياد کشیدم: «برای کلفت کردن صدایم رمان می‌نویسم.»

هیچگاه نمی توانم فرق میان این کلمات را با جمله قصاری از شما استاد عزیز و دوست داشتنی که نوشته هایت را با جان و دل خوانده ام بفهمم که فرموده اید: ((از بهنود و ابراهیم نبوی گله‌ای ندارم، چرا که آنها فروشنده‌اند، به‌خصوص از وقتی سایت گویا را خریده‌اند و این سایت عظیم را با اعتباری که فرشاد فراهم کرده بود، به خبرگزاری رسمی هاشمی رفسنجانی مبدل کرده‌اند))

شما لطفا ٌ توضیحی دهید برای من که همیشه بر این اعتقادم که نبوی و بهنود از معدود نویسندگانی هستند که امروزه آن سوی ابها می نویسند اما به واقع از دل مردم می گویند.

دوباره می گویم: استاد بی ادبی من را ببخشایید بر بزرگی و بزرگ منشی خودتان که هر چه بود از سر درد و ناراحتی که ایران را می خواهند ویرانه کنند و روشنفکرانی چون شما چشم بسته اید و در حال تصفیه حسابهای شخصی.

Posted by: faryad at June 25, 2005 04:50 PM

دوست دارم وبلاگم را بخواني . مطلبي در پاسخ برايتان نوشته ام .
كه در ذيل هم مي آورم . منتظر پاسختان مي مانم .

Posted by: faryad at June 25, 2005 04:49 PM

دوستاني كه فكر مي كنيد با آمدن احمدي نژاد جمهوري اسلمي سقوط مي كند. مطمئن باشيد كه اين تنه نيمه جان آزادي بود كه بدست خودمان سقوط كرد. جمهوري اسلامي حالا خيلي راحت تر كارش را ادامه خواهد داد.
روشنفكران اين مملكت هميشه اشتباه كرده اند اين هم روي بقيه.

Posted by: ali at June 25, 2005 04:17 PM

درود بر شما آقاي معروفي
به جنبل و جادو اعتقاد ندارم ولي كم كم دارد شك برم ميدارد كه شايد ملا ها واقعا اين توانايي را دارند كه توانستند اكثر روشنفكران (و يا كم نور فكران)ما را اينچنين مسخ كنند.كه بياييد بين بزرگ جنايتكار(هاشمي) و يك مامور تير خلاص (احمدي نژاد) هاشمي را كه چهره اي منفور و غارتگري آشناست برگزينيد.دوستان فراموش نكنيم كه دارو دسته ي هاشمي بود كه دگر ا نديشان و آزادي خواهان را به مسلخ احمدي نژادها مي سپرد.به نظر ميايد كه بزرگترين خدمت را تحريميان به جنبش آزادي خواهي كردند كه بين صفر و صفر (نه بد و بدتر) عاقلانه انتخابي نكردند و اين حركت در آ ينده اي نه چندان دور بر همگان ثابت خواهد شد

Posted by: reza007 at June 25, 2005 03:57 PM

چي بگيم كه خاموشي ما بهتر از فرياد است به قول شاملوي عزيز (روحش شاد) سكوت سرشار از نا گفته هاست

Posted by: samira at June 25, 2005 03:34 PM

من هرچه كردم نتوانستيم به عاليجناب سرخپوش راي بدهم و من ها ما شديم و او مرد

Posted by: ali at June 25, 2005 12:31 PM

من هميشه مطالب سايت شما را ميخوانم ولي اين اولين بار است كه نظر مينويسم.

من اين متن را چند بار خوانده ام. امروز هم دوباره در وبلاگ هاله خواندم. ممنون -از قسمتهاي مربوط به انتخابات لذت بردم( اگر دولت آبادي را به حال خود مي گذاشتيد شايد بهتر بود)
فكر كردم بد نيست دو خط در حمايت نظر شما بنويسم و ياد اوري كنم كه معمولا افراد وقتي مخالف متني هستند - پاسخ مينويسند!!... وگرنه كم نيستند كساني كه بين تيمور و چنگيز انتخابي ندارند. حتي دوره قبل هم به خاتمي راي نداده اند! و اين متن را خوانده اند و بي نظر رفته اند.
ولي هيچ چيز اين انتخابات من را به اندازه شعاري كه در زن نوشت به آن اشاره شده داغدار ونا اميد نكرد. راي دادن افراد را ميتوانم چنگ زدن غريق به علف تعبير كنم وشايد به عنوان ترس از آينده بدتر بپذيرم . ولي شعار بيمعناي" مصدق-خاتمي- معين- سه مرد ايران زمين" را نميتوانم هضم كنم. آيا واقعا طبقه روشنفكر و كتابخوان و تاريخ دان - نزديك تر از خاتمي و معين در تاريخ به مصدق پيدا نكردند ؟مثلا اميركبيري و... ايا تزلزل خاتمي و همه نظام دوستي او به جاي ايران دوستي و ملت دوستي او با مصدق قابل مقايسه است؟ معين كه جاي حرف ندارد - والا هنوز بزرگمردي در تاريخ ايرانزمين از معين نديديم. خاتمي كه فرصت داشت چه كرد حتي موقع ترور لاجوردي نكرد زبان به كام بگيرد و او را شهيد! نخواند...

Posted by: maryam at June 25, 2005 10:34 AM

سلام
تبريك! تبريك!
تبريك به عقل جمعي ايرانيان وطن پرست كه بدون اعتنا به نسخه پيچي ها نظام جمهوري اسلامي را به لبه پرتگاه رسانده اند .
نتونستم تا ساعت 2 صبر كنم تا نتايج قطعي اعلام بشه ولي در هر صورت فرقي به حال اين نظام اره به كون _اصطلاح با مزه ايه_ البته اره بدون دسته_ نمي كنه اونها در هر صورت بازي رو باختن چون آقاي آحمدي نژاد آس نهايي شون بود.

ضحاك در لباس مبدل خوار و ذليل شد.
و اينبار
ضحاك رو بازي خواهد كرد.
و كاوه آهنگر اينك درفشش را بر خواهد افراشت.
كاوه آهنگر من و شما و ديگرانيم اگر دست از نافرماني مدني نشوييم و تا مغز اين مغزخواره را نكوبيم از پاي ننشينيم.

ضحاك رو بازي خواهد كرد.

Posted by: amir at June 25, 2005 08:50 AM

آه كه چقدر اين روزها شما انسان شده‌ايد!
آقاي معروفي بنده در وبلاگ‌ام گفته‌ام به علت راي بي‌فكر توده‌ي متراكم ِ بي‌مغز ايرانيان و عده‌اي از دگرانديشان بزرگ و كوچك، ديگر سياسي نخواهم نوشت و فقط كار ِ فرهنگي خواهم كرد و بس، تا وقتي كه مردم آگاه نشوند و آزادي به از نان نشود آش همين آش است و كاسه همينت كاسه!
ناقابله!
مرگ ِ انسان


آه
اي تيغ‌هاي آخته!
اي تيغ‌هاي زهرآگين!
بياييد!
بياييد!
بياييد و
اين تن ِ رنجور ِ مرا
قطعه قطعه كنيد!
و بر سر ِ هر كوي و گذر،
هر دوراهي و سه‌راهي و چهار‌راهي،
بياويزيد!
باشد كه ديده‌گان ِ اين خلايق،
خيره و
خيره و
خيره شود!
و بدانند كه انسان
- آن‌كه آستين‌اش از اشك تر بود – [1]
مرده است!
داريوش.ش چهارم تير‌ماه 84
[1] وام‌دار احمد ِ شاملو، از شعر ِ "قناري گفت:"

Posted by: داريوش.ش at June 25, 2005 08:35 AM

سلام آقای معروفی
انتخاب غیر دموکراتیک همه چیزش با دموکراسی در دنیا فرق می کند. در ایران کسی حال وهوای گیر دادن به غیر دموکراتیکها را ندارد چون غیر از مردم همه ی دست اندرکاران نظام، غیر دموکراتیک هستند. میدانید چه قدر دلم گرفته از دورویی، تزویر، وطن فروشی، بیعدالتی، جن گیر بازی؟ دلم گرفته از اینکه وطنم، میهنم، کشورم، زیر دندانهای گرگها تکه تکه می شود کاش خواب می دیدم کاش رویا بود کاش انتخابات و تقلب و کیسه ی جن گیرها حقیقت نداشت کاش ایرانم ایران بود آباد، سرافراز، دموکراتیک و دور از دسیسه و زدوبندهای سیاسی و کلک و نیرنگ ملتی که به نجابت در دنیا معروفند

Posted by: فاطمه جلالی/بهار شیراز at June 25, 2005 08:13 AM

ديشب را يكسره بيدار بودم و اشك ريختم. به حال خودمان. به حال آنان كه شما با بي رحمي فاحشه سياسي خوانديشان. من هم يك فاحشه ام. در دور دوم به هاشمي راي دادم تا مجبور نباشم حكومتي فاشيستي را تحمل كنم.
آقاي معروفي! حالا شما بايد حرفتان را پس بگيريد. شما اگر براي اين مملكت كاري كرده ايد اگر شغل شريف و مقدس معلمي را داشته ايد اگر اگر اگر... حق نداشتيد به مردمي كه هنوز زير اين چكمه ها در حال له شدن هستند توهين كنيد. كاش شما سايتي نداشتيد و تنها راه ارتباط من با شما نوشته هايتان بود. اينجوري... بگذريم. شما الآن ذهنتان از امثال دولت آبادي هم پيرتر و فرتوت تر شده است. ما بايد چماق بسيجيان را بخوريم و شما آنجا بنشينيد و حرفهاي روشنفكرانه صادر فرماييد. و آن وقت ما ميشويم فاحشه سياسي و كساني كه با تخليات خود لاس ميزنند بشوند روشنفكر.
لطفا ديگر حرف از هدايت نزنيد. لااقل تقدس آن مرحوم را ديگر نشكنيد. او براي من مظهر فرياد است به شرايط زمان. اما شما مظهر رخوت و سستي در برابر شرايط زمان.
آقاي معروفي حرفتان را پس بگيريد.

آقای همايون شمس،
لطفاً رأی‌تان را پس بگيريد.
هزار بار نوشته‌ام، يکبار هم برای شما می‌نويسم: تمامی سال‌های سياه جنگ و دوره‌ی سعيد امامی و شاعرکشی و دوره‌ای رفسنجانی هنوز اصلاح‌طلب نشده بود من در ايران بودم، توی دست بازجوهای جورواجور چلانده می‌شدم، فقط اين هشت سال "خوش" اصلاحات را در تبعيد گذراندم. آنهم به خاطر نوشتن، به خاطر انديشه. و عجيب نيست که جامعه بر سر انتخاب دو اهريمن، اهريمن بزرگ را به ديوار کوبيد. تاوان اين باخت بزرگ را کسانی خواهند پرداخت که خاکريز به خاکريز مردم را به چنين انتخابی رهنمون شدند. مردم ايران بی‌گناهند.
با احترام
عباس معروفی

Posted by: همايون شمس at June 25, 2005 08:11 AM

به حضور انور كليه راي دهندگان به هاشمي رفسنجاني يا به قول شريف خودشان راي منفي دهندگان به احمدي نژاد: بر همه ما ايرانيان واضح و مبرهن است كه حافظه تاريخي ما بيشتر از 28 روز كه حدودا يك ماه قمري باشد راه نميدهد. جسارتا به حضور اين برادران و خواهران ياد آوري ميشود كه فرج سركوهي را همين آقاي رفسنجاني افتخار دزديدنش و اجراي آن مصاحبه هاي كذايي اش را داشتند. به همچنان مرحوم سعيدي سير جاني و غيره....... روايت است كه در دوران سلطه برادران مومن مغول بر ايران، خوف و ترس آنجنان بر مردم مستولي شده بود كه روزي يك مغول پس از مشاجره با دو ايراني به آنها امر ميكند كه سرشان را بر زمين گذاشته تا آن برادر مجاهد مغول به خانه رفته و شمشيرش را آورده و سر آن دو جوان را از تنشان جدا كند. و آن دو جوان هم اطاعت كرده تا برگشتن آن سرباز گمنام چنگيز خان صبر فرمودنه و سرآخر سرهايشان را از دست دادند. ... اين داستان هميشه برايم غير قابل باور به نظر ميرسيد تا انتصابات اخير كه بسياري از روشنفكران داخل نشين و خارج نشين ما اراده فرمودند كه ميخواهند بدست سردار سازندگي قتل زنجيره اي شوند تا احمدي نژاد اهنگرزاده. مبارك است انشاالله

Posted by: آسيد قلي خان at June 25, 2005 07:47 AM

فقط یک سوال :
فرض کنید کسی هست که می خواهد شما را بکشد. آیا ممکن است شما در شرایطی قرار بگیرید که روزی از او حمایت کنید ؟ مطمئنا نه.
و یک سوال دیگر :
اتوبوس حامل نویسندگان در زمان کدام رئیس جمهور در استانه سقوط به دره قرار گرفت؟

Posted by: رضا حیدری at June 25, 2005 06:53 AM

سلام آقای معروفی عزیز. من روز پنجشنبه صفحه شما رو باز کردم که براتون بنویسم، از دردی که حس می کنم و از دل تنگی و دلخوری از هم وطن هام که خیلی چیزها رو نمی فهمند و یادشون رفته... و دیدم که شما خیلی کامل تر و خیلی خیلی زیبا -مثل همه نوشته هاتون- گفته اید. من خیلی نگران آقای گنجی بوده و هستم. و میدونم که همه رنج زندانش برای ناخوشنودی رفسنجانی بوده.. عالیجناب سرخ پوش... تاریک خانه اشباح. شاه کلیدی که اشاره داشت به رفسنجانی..پس چرا باید به خاطر آزادی به اون رای داد. نمی دونم. گاهی وقت ها از اینکه هر چه داد می زنم کسی صدام رو نمی شنوه دلگیر میشم. دلم میگیره وقتی دوست نزدیکم به حرف من گوش نمی ده و میگه از بالا اومدن نظام طالبانی که بهتره! چه خوب بود همه همدل رای نمی دادند. چه خوب بود در این بازی قدرت بی خودی که نتیجه اش هیچ ربطی به ما نداره شرکت نمی کردند...چه خوب بود که دولت آبادی و کیارستمی و خیلی های دیگه اینجوری از دیو حمایت نمی کردند. اگر من ندونم، آقای نبوی که بهتر میدونه بد و بدتر نداریم. اینها همش بازیه.
و امروز از روی کار اومدن احمدی نژاد خوشحال شدم. اصلا نه برای اینکه حرفش رو قبول داشته باشم و یا راهش رو، فقط برای اینکه باز هم با این همه خرج ، عالیجناب سرخ پوش ضایع شد! احمدی نژاد هم دست پرورده خودشه، تاثیر اون هم در مملکت کم که نمیشه بیشتر هم میشه، اما باز همین که با اینهمه سالوس بازی به جایی نرسید ،خیلی خوبه!!
و من حرفهای شما رو راجع به آقای دولت آبادی قبول دارم. شخصیت هر کس با نوشته هاش فرق می کنه. من کلیدر و جای خالی سلوچ رو خیلی دوست دارم، اما دلیلی نمی بینم که خط فکری ایشون رو هم دوست داشته باشم.
ممنونم که با این همه مشغله گفته های من رو هم خوندید و عذر می خوام از اینکه نمی تونم زیبا بنویسم و از کتابی نوشتن هم خوشم نمیاد! و اگر اجازه بدید خواهش می کنم حرفی باشه با خودتون و تو صفحه کامنت ها وارد نشه. شاد باشید. بی غم دنیا و بی غم سیاستی که فقط روح آدم رو می خوره..نه هیچ چیز دیگه

شيدای عزيزم،
نوشتين: «چه خوب بود در این بازی قدرت بی خودی که نتیجه‌اش هیچ ربطی به ما نداره شرکت نمی‌کردند...چه خوب بود که دولت‌آبادی و کیارستمی و خیلی‌های دیگه اینجوری از دیو حمایت نمی‌کردند.»
من‌م مثل شما محاوره‌ای می‌نويسم که بگم خيلی‌م زيبا فکر می‌کنين، خيلی‌م خوب می‌نويسين. حيفم اومد کامنت‌تونو حذف کنم، بذارين ديگران هم بخونن. حالا ما بيست و پنج ميليون و دو نفريم، اون ده ميليون صلح‌طلب که همه چيزو به بازی گرفتن و اونهمه فرصت سوزوندن، حالا بايد دنبال اين بيست و پنج ميليون حرکت کنن و بيرون از حاکميت درست مبارزه کنن، نه موج‌سواری.
می‌دونين؟ بيست و شيش سال همين تفکر که نمادش پيروز شده، بر ما حکومت کرد، و هميشه عاليجنابان روش ماله می‌کشيدن، حالا کشف حجاب شده، تابلو شده‌ن، و حالا مبارزه برای آزادی ادامه داره، با ماله‌کش‌ها زورمون نمی‌رسيد، بين ما و حکومت چيزی حائل بود که کاری از پيش نمی‌رفت، با اون شترمرغ‌ها که نه بار می‌بردن، نه پرواز می‌کردن.
و چه حيف که اين دم آخری از کيسه‌ی ملت خوردن و چهارتا چهره‌ی هنری وطنو خرج عاليجناب سرخ‌پوش ‌کردن!
ازتون ممنونم، با احترام
عباس معروفی

Posted by: شیدا at June 25, 2005 06:20 AM

خنده داره . همه چي تموم شد . اوني كه برازنده ي اين نظام بود اومد بالا . فقط يكي بگه تكليف مايي كه نمي خواستيمش چيه ؟ اين وسط جاي ما كجاست؟ تكليف اون همه آدمي كه راي ندادن يا به اون يكي راي دادن كه يه چيزي حدود 32 ميليونن چيه ؟ لعنت به همه چي ! كاش حالم اين همه بد نبود .كاش مي تونستم يه كم آروم باشم . شايد بايد ما هم بزنيم بيرون . شايد بايد جل و پلاسمون و جمع كنيم و دولپي همه چي رو بديم دست همونا كه اين كوتوله ي قواره ي نظام رو گذاشتن جايي كه نبايد . شايد بايد فكر زندگي باشيم .شايد بايد بزنيم بيرون .بي خيال همه چي .اصلا مگه اين وطن رو مي شه دوباره ساخت. اصلا مگه هر چي ساختيم يهو نريخت اصلا كي بود مي گفت ساخته هامون خيابون يه طرفه ست بياد ببينه خيابونه در دست تعمير همه زدن خاكي . شايد بايد ... كاش ... لعنت....

Posted by: elham at June 25, 2005 04:26 AM

آقای معروفی عزيز...
بعضی ها يادداشت من را کردند وسيله ای برای پاک کردن خرده حسابهايشان با شما... بعضی ها موج ساختند...بعضی ها...
دلگيرم از اين بعضی ها و همچنان دوستتان دارم !

Posted by: پدرام رضايي زاده at June 24, 2005 10:07 PM

آقاي معروفي عزيز. چه خبر شده؟ عدم وجود حافظه ي تاريخي ملت دست شما هم كار داده است . يادم نرفته است آنروز را كه دوستان ـ امثال گلشيري ـ به دادگاه گردون آمدند. آن روز كه گفتند اگر بنا به شلاق خوردن است ما هم ميخوريم... خوب شما هم سرد و گرم رژيم را چشيده ايد اما انگار عطايش را به لقايش بخشيديد و نمانديد. حالا بيرون گود نشسته اي و روشنفكران را از دم تيغ زنگار بسته ي قلمت رد ميكني؟ عباس جان خودت به خودنويسي مينازي و با آن مينويسي كه آلوده ي سياست و خار و خس شدن در ميقات است. دست مريزاد ندارد اين همه فراموشي؟ تو كه رفتي، زبان آلماني هم كه ديگر بايد آموخته باشي، حالا اگر باز دست داد و با نويسندگان آلماني زبان هم كلام شدي، با همين زبان الكن، ميخواهي پنبه ي رفقاي ديروزي را اينچنين برني؟ نه بحث بر سر چاپ كليدر نيست. كسي هم اينجا دنبال حجاريان راه نيفتاده، كه از قبل هم راهي نبود. يادت نيست آن جلسه ي مشورتي را كه آمدند و گفتند به رهبر نامه بنويسيد و كسي ننوشت؟ فكر ميكردم گذشت زمان پيرت كرده. پيرت كرده اما انگار هنوز رعنايي... زود دست به كار شدي براي همراهي با رضا...

جناب دوست،
منظورتان از رضا همان نيم‌پهلوی است؟
در مرام شما هر نويسنده‌ای بايد جاسويچی کسی باشد؟
شما هم برو رأی بده به عاليجناب، ولی کمی هم بخوان برادر.
با احترام
عباس معروفی

Posted by: دوست at June 24, 2005 08:53 PM

سلام.
كيهان دارد معجزه مي كند
آقاي معروفي
نام شما را شرم كردم در ادامه اسم كيهان بياورم وگرنه سطر سوم امتداد سطر دوم است. بهرحال خبر داغتر از اين ؟ هنوز بعضي ها سر صندوق راي هستند!
حيا هم كمش هم بد نيست زياد!! نه؟
http://sharifnews.ir/?7043
با احترام.

Posted by: جواد_ق at June 24, 2005 08:31 PM

تلخم- من از دنيا ي پر از قاضي مي هراسم - روزي که با حراست تورا در گوشه اي از ميدان امام حسين غافلگير کردم همراه تو گريستم براي مجله ي گردون چه ها کرديم تا بما ند اما نماند و ما چه تلخ شديم.امروز براي مراقبت از حداقل زندگي باز پا به ميدان گذاشتيم .جهاني کافکايي و پر از تراژدي . از هر دو سو بازنده براي فرزندانمان آمديم تا جوانيشان را نبازند در ايران حتي نويسنده اي که بخواهد قلمش را بفروشد نمي خرند تو هم در ارشاد بودي وهم در حوزه ي هنري با تو همان کردند که با ما خواهند کردچقدر تلخ است معروفي نويسنده -يعني آنکه دوستش داري- امروز قاضي شده است وتنها متهم مي کند بدون اينکه ديروز خود را ونام دوستانش را که نه مي توانند بروند و نه طاقت ... تلخم تلخ از ديروز امروز فردا وهمه ي دوستان ودشمنان

آقای محمد آقازاده
سلام، اميدوارم خوب باشيد. ببين عزيزم، همه تلخيم. ولی وسط دعوا نرخ جديد و موج جديد تعيين نکن.
در بيوگرافی‌ام هست، و بارها نوشته‌ام که سه سال مدير ارکستر سمفونيک تهران بودم، و با زنده‌ياد حشمت سنجری در يک اتاق کار می‌کرديم. درست همان روزها که شما در کيهان بودی، و من گاهی برايتان کارت افتخاری کنسرت (ويژه‌ی روزنامه‌نگاران) می‌فرستادم، هيچوقت هم حوزه‌ای نبوده‌ام، اما دوستان نازنينی داشته‌ام آنجا. لطفاً کيلويی حرف نزنيد که ماليات سنگين دارد.
اميدوارم در کاهايتان موفق باشيد. و ممنونم هميشه برای تلاشی که برای گردون کرديد.
با احترام
عباس معروفی

Posted by: محمدآقازاده at June 24, 2005 07:36 PM

سلام :
آقاي معروفي متن مراسم پوززني را خواندم و به شدت متاثر شدم . من هم مي پذيرم كه اينها بازي هايي بوده تا رفسنجاني در عرض چند روز تبديل به كوچكترين برادران سوشيانت تبديل شود . من هم مي پذيرم كه راي به رفسنجاني راي مجدد به سازندگي هاي !!! دهه ي شصت و هفتاد است .
اما هنوز هم مرددم كه راي ندهم و به نوعي تلويحا تاييد كنم كه احمدي نژاد آدمي با اين تفكرات درخشان راي بياورد يا اين كه به رفسنجاني راي بدهم و ..
اما تمام اينها به كنار ، نفهميدم اشتباه ( يا كار صحيح ) فعلي دولت آبادي چه دخلي به عملكردش در سالهاي پيش داشت ؟! به گمان من آنچه در سالهاي قبل در كانون گذشته بود ، ( هر چند اعتراف مي كنم خواندنش برايم جالب بود و خاله زنك وار از آن لذت بردم ) ،‌ربطي به امروز نمي تواند داشته باشد . اي كاش به قول اروپايي ها (رخت چرك) هاي خودمان را روي پشت بام دهكده ي جهاني به نمايش نگذاريم . اما با تمام اين حرفها باز هم دوستتان دارم و هم سمفوني مردگان را ستايش مي كنم و هم جاي خالي سلوچ را . موفق باشيد : شباويز

Posted by: shabaaviz at June 24, 2005 07:24 PM

آقای احسان البرزی
مطالب شما به خاطر توهين‌هايی که به بسياری از نويسنده‌ها و مردم کرده بوديد پاک شد.
با احترام
عباس معروفی

Posted by: ehsan at June 24, 2005 05:34 PM

سلام
مطمئن هستم كه به اين نكته دقت كرده ايد كه چرا بسياري از نظر دهنده گان با اين جمله شروع به بيان فكرهايشان كرده اند: سلام آقاي معروفي!
من گمان ميبرم كه بسياري از آنها به نويسنده "سال بلوا" سلام گفته اند. هستند كساني كه احتمالا نوشته هاي شما را نخوانده اند اما به مباركي عصر اطلاعات از اين آب گل آلوده در پي ماهيگيري هستند.
اما پرسش من از شما اين است: آيا براي روشن ساختن درستي فكر خودمان, حتما ميبايست از نادرستي افكار ديگران استفاده كرد و زشت تر از آن نام آنها را هم آورد؟
من 16-17 ساله بودم كه گردون ميخواندم, شبان رمگي زنده يادش محمد مختاري, هنوز توي ذهنم هست هر چند كه به واسطه رشد سني (نميگويم عقلي, كيست كه بگويد من عاقلم؟) اكنون بر آن انتقاد هاي بسيار دارم. آنجا كه از دولت آبادي به بدي ياد ميكنيد در واقع از خويشتن به بدي ياد ميكنيد.
به او ميگوييد كه نگران نباشد زيرا كليدرش با احمدي نژاد هم چاپ ميشود؟!
آيا هيچ به اين موضوع انديشيديد كه شما دولت آبادي را سوال نميپرسيد, كه كليدر را به مسلخ ميبريد. مختاري را تفكر ي اين چنيني به قصابگاه برد, اما آيا شعرهاي او نيز كشته شد؟ شايد شما دولت آبادي را بد نام كنيد, با "جاي خالي سلوچ" چه خواهيد كرد؟
عباس معروفي! لطفا اگر ميخواهيد مردم را توصيه به راي ندادن بكنيد, از راه منطقي و بر اساس دليل اين كار را انجام دهيد, نه با بد نام كردن ديگران.
من نظرم اين است كه ميبايستي راي داد, آنهم به هاشمي براي جلوگيري از استبداد قرون وسطايي , شما مختاريد كه بپذيريد يا نه. همين.
روزگار بر همگي خوش باد.
رامين رخشا

آقای رامين رخشا
شما می‌خواهيد به رفسنجانی رأی بدهيد، ديگر اينهمه حرف چرا؟ خب برويد رأی بدهيد.
دولت‌آبادی هم می‌تواند، اما وقتی نامش را خرج اهريمن می‌کند، با رفتارش برخورد می‌کنم، به شدت. هرچند که بسيار دوستش دارم.
با احترام
عباس معروفی

Posted by: Ramin Rakhsha at June 24, 2005 05:32 PM

بازهم منم. آقای معروفی من از زنان جوان حرف نمی زنم که آنها حسابشان حتی از شما هم که سنگشان را به سینه می زنید خیلی خیلی سواست. من از مادران این زنان جوان نوعی حرف می زنم که به هرحال جزو واجدین شرایط محسوب می شوند. شما جوری از نوزده ملیون حرف می زنید انگار همه جای دنیا میزان مشارکت در انتخابات صد در صد است که حالا در انتخابات ایران نیست. توی همان اروپا که شما زندگی می کنید و نماد توسعه یافتگی سیاسی است در دهه اخیر همیشه مشارکت سیاسی از 50 درصد کمتر بوده است حالا چرا باید در ایران نباشد؟
بامزه است که به من لقب مهاجرانه می دهید. اصرار ندارم شما بروید ایران. ترس جان که شوخی ندارد. قرار هم نیست کسی قهرمان باشد. بالخره من نفهمیدم شما این مردم را که هفته قبل رفتند رای دادند تایید می کنید یا سرزنش می کنید؟ یک جا میگویید به مردم توهین نکنید. یک جا رای دادن مردم را سرزنش می کنید؟ اما جمله آخر پاسختان این بحث را خاتمه می دهد. شما از جایی حرف می زنید که زمانی وطنتان بود یعنی که دیگر نیست یا دست کم آن وطنی که در ذهن شما است با آن چه که امروز هست دو چیز متفاوت است. بر این هم ایرادی نیست. شما به نظر می آید که به هرحال از آن وطن دست شسته اید. بامزه است که در برابر خشم پراکنی شما منی که مثل شما به هرحال از موضع گیری اهل ادب در این بازی دل خوشی ندارم تحریک می شوم جواب شما را بدهم. کاش پیشتر از اینها و در جای خودش خرده حسابهای کانون و نویسندگان و توابع را صاف کرده بودید که اکنون اصل حرفتان این چنین به جوهر کینه شخصی آلوده نشود.

Posted by: maryam at June 24, 2005 05:23 PM

ـسياست يک بازی است. آنها به من و تو اهميت نمی دهند؛ پايت را بيرون بکش..
ـکه چه کسی پا جلو بگذارد؟
ـمن و تو را برای اجرای نمايش می خواهند؛ اين سناريو به هياهو احتياج دارد.
پوزخند می زند. يعنی نمی فهمی.

Posted by: sheida mohamadi at June 24, 2005 05:14 PM

درود برشما.گفتنيها را گفتيد.نام نيك شما و هم انديشان شما ثبت است بر جريده عالم اما از حاميان رفسنجاني (حال به هر بهانه كه راي دادند يا حمايت كردند) به بدي و زشتي یاد خواهد شد. درد مشتركي داريم،از اين پس نام عباس معروفي گرامي چه آهنگ خوبي در گوشم خواهد داشت بر خلاف فاوستهاي زمانه.پاينده باشيد

Posted by: بهرام ورجاوند at June 24, 2005 04:21 PM

كاش كه كسي به ما هم بگويد "در اين خراب شده اي كه "ما" زنده گي و ژنده گي مي كنيم چه مي گذره"/ نه برادر! اصولن چيزي نمي گذره! عجب است كه همه ي آدم حسابي ها فهميده اند كه چه چيزي دارد از يك جاي ما مي گذره! ما خودمان هيچ نمي فهميم! كاش كه ! /آقا اين ننه من غريبم و فريبم بازي ها را تمامش كنيد! ما هم همين جا زنده ايم كه شما زنده گي مي كنيد! با 50 كيلو وزن اضافه كه نمي شود ماراتن را برد! اين " لوس" بازي ِ وسط ما تحت ِ حاكميت، پي دروازه ي پيروزي گشتن...اين لوده گي ها هزار سال است كه هي ما را گاز مي گيرد! يك بار با دندان بهنود! يك بار با دهن ِ " پدرشان ( كه ) در مزرعه دارند ديانت مي كارند! " / كاش كه! نگذاشتي يك بار هم ما گازشان بگيريم ..ها؟! ... هميشه انگار دو راه هست! يا گاز گرفته شويم ، يا ( احيانن ) گرفته نشويم! هيچ نمي شود كه ما هم سگ باشيم؟! / من يكي كه خيلي سگم! سگ ِ ايده آليست! من سگم ، پس هستم!

Posted by: Arman at June 24, 2005 03:27 PM

چهار پا خوب دوپا بهتر , چهار پا خوب دوپا بهتر ,چهار پا خوب دوپا بهتر

مرداب تکرار جایی که ما توش گیر اوفتادیم .. یعنی همین ایران !!!
مهم نیست که این نقش به کی برسه فیلم نامه یکیه و گروه کارگردانی هم
بعضی بازیگرا خوبن تماشاچی رو تا آخر تو صحنه نگه میدارن و حتی گاهی یه سری نوآوریها یی رو خلق میکنن(در جهت موفقیت گیشه )که باعث میشه اون اجرا خیلی از اجراهای بد گزشته رو از یاد ببره و اگر تو اجراهای بعدی گشه اون موفقیت رو بدست نیاره اصلا مهم نیست چون گروه هست
و بازیگران با شکلها و طعمهای مختلف و تماشاگرانی که همیشه وقتی چراغهای صحنه خاموش میشه میگن اگر آدمای خارج سالن هم میومدن
الان مسولین سالن مجبور بودن که کولرهای سالن را روشن کنند تا .....

نمیخوام دروغی گفته باشم تو دور اول انتخابات به معین رای دادم

Posted by: بنجامین at June 24, 2005 03:08 PM

معروفي عزيز در نوشته قبليم فرصت نشد اين را بنويسم. شما به خاطر دوستي ( وقتي دولت آبادي در بازجويي اش آن طور جواب داد يا سعيدي سيرجاني را قبول نداشت يا توان بيشتري نداشت كه اين امري طبيعي است و نمي توان از كسي انتطار مقاومت يا مبارزه داشت. اما وقتي ايشان با اين حد توان، باز در بازي هاي سياسي شركت مي كند شما در همان كنفرانس برلين ادعاي، بله ادعا كرد : من در دنيا آبرو براي ايران خريده ام. شما مي نوشتيد و آن جريانات بازجويي ها را افشا مي كرديد. البته ايشان خودش مي بايست مي آمد از خودش مي نوشت كه تا امروز ننوشته. اين نوشته را دير و به نطرم بي موقع نوشتيد. كه جاش اينحا نبود. البته آن موقع هم مينوشتيد فحش مي خورديد. لااقل به موقع از حقيقت حرف زده مي شد. بعدش اين رأي جمعه به رفسحاني بيشتر شبيه به خودكشي جمعي اين جماعت فرقه هاي مذهبي مي ماند. اين دوستان هنرمند، نويسنده و... از مدت ها قبل اين طور يكي به نعل يكي به ميخ مي زدند. من شوكه نشدم. آن سريال هاي تلويزوني شان يك نمونه اش. اين هم دفاع از حقوق بشر اين نويسنده هاي ما كه مبارك شان باشد.

Posted by: akram mohammadi at June 24, 2005 02:29 PM

حق با کیست ؟ با من که همیشه حرفهایم در نوشته های طولانی توان بازگوئی پیدا می کنند ؟ یا با آنانی که همیشه در لبه تیز انتقادشان بال بال میزنم که خلاصه نویسی و کوتاه گفتن را سفارش می کنند ؟ حق با کیست ؟ با رباعیات خیام است که جهان بینی و آن همه اندیشه نگفته را در دو بیت شعرش محبوس می کند و باز از خودش دلخور است که زیاده از حد نوشته ؟ یا با مولانا است و دیوان شمس تبریزی اش که با آن همه قصیده و غزل در وصف شمس باز هم می گوید که هنوز از فضلیت و شکوه و عظمت عشقش ...شمسش...حرفی نزده و هنوز در توصیف احساسش اندر خم یک کوچه است ؟ جدا حق با کیست ؟ با دولت آبادی و رولان که برای نقل روایتشان از مارال و گل محمد و ژان کریستف ده جلد نوشتند و من و تو پس از پایان دهمین جلدش به خودمان گفتیم پس بقیه اش کجاست ؟ این روایت که نیمه کاره ماند !!! یا با سعدی و گلستان و بوستانش که پر و پیچ خم ترین حکایتها را بیش از بیست سطر مجالشان نمی داد ؟
من که هر دوی اینگونه نوشتنها را در طول یک هفته تجربه کردم ...و هنوز مانده ام که کدامین راه بهتر است ...پس بیا و با آن چشمان قشنگت و دل پر مهرت بخوان و به من بگو که چه کنم ؟
که من می نویسم برای آنکه خوانده شود ..برای آنکه در لذت یک حس خوب شریکی داشته باشم ...و برای گریستن به اندوهی چشمان دیگری را هم قرض بگیرم ...پس برایم مهم است آمدنت و خواندت و نظرات راهگشایت ..اگر تو نباشی من هم دیگر برای نوشتن انگیزه کافی نخواهم داشت ...پس بیا دوست من ..بیا !
امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی
ژولیس سزار

Posted by: سزار at June 24, 2005 02:29 PM

رای دادن گفتگویی است باوجدان.
کسی که مرگ را دوگونه تفسیر می کند می گوید خودیها شهید می شوند و غیر خودیها هلاک نمی تواند جنایتکار نباشد و هردوشان همین حرف را می زنند.
انتخابات تمام شد. بدیهی ها هم صاف شد. اما روسیاهی می ماند به زغال. شرق امتحانش را پس داد.
یک ماهی هست که آخر شب که به خانه می آیم می بینم مانده روی پیشخوان روزنامه فروشیها.
تا ظهر تمام می شد وقتی قوچانی زیر چتر هاشمی نبود. مشت ها خوب باز شد.
انتخاب بین بد و بدتر اصالتا بی معناست . با وجدانت طرفی. با وجدان!

Posted by: جواد_ق at June 24, 2005 02:22 PM

سلام آقاي معروفي عزيز... بر خلاف سه چهار متن قبل تر اين بار فريادتان به دلم نشست... مي دانيد معين نبايد مي آمد... راست مي گوييد ولي وقتي آمد تحريم شكست خورده بود و