February 18, 2005

ماهی‌ها و ماه

گفتم: «اگر بيايی می‌رويم با هم ماه را تماشا می‌کنيم.»
گفتی: «کجا؟»
«ته همين خيابان يک پارک هست، درخت‌های قشنگی دارد، برکه‌ی آبی، با جوجه مرغابی‌های کوچولو...»
همان وقت خواهرت با يک بغل نان داغ وارد خانه شد، لحظه‌ای نگاهم کرد تا از سر راهش بروم کنار. بهش سلام کردم. رو برگرداند، اخم کرد، و با ناز يک نان به من داد، و بعد با چرخشی تماما زنانه از کنارم گذشت. دلم ريخت. از بوی نان مست شدم، برگشتم و ديدم که او در راهرو خانه با تو کلنجار می‌رود.
چرخيدم. تلفن در دستم بود و داشتم باهات حرف می‌زدم. گفتم: «اين نان هم برای ماهی‌ها.»

و بوی نان در سرم می‌پيچيد. با اين‌که گرسنه‌ام بود، فکر کردم آن را برای ماهی‌ها ريز ريز می کنيم. بعد ديدم که ديگر در آن اتاق نيستم. سردم بود. و نمی‌توانستم درها را باز کنم تا همه‌ی آدم‌ها بيايند تو. قرار بود من درها را باز کنم که همه بيايند تو، اما کليد نداشتم، و خودم از سرما می‌لرزيدم. از پله‌ها پايين رفتم. خواهرت يک شال گردن به طرفم دراز کرد. گفتم: «می‌آييد برويم ماه را تماشا کنيم؟»
دوباره اخم کرد و به مرتب کردن برگ‌های شمعدانی‌ مشغول شد. انگار مهم‌ترين کار دنيا همان بود، و من متأسف بودم که نمی‌دانستم. بعد ديدم که تو لباس پوشيده‌ای و داری با من تلفنی حرف می‌زنی. گفتم: «تو حرف بزن، من لبخند می‌زنم، می‌خندم، می‌خندم، می‌خندم.» و صدای ماشين لباسشويی در ذهنم می‌چرخيد.
گفتی: «من از ديوار اين پارک خوشم می‌آيد. خواهرم اصلا نمی‌داند که اين ديوار هست. اما من کنار همين ديوار با تو حرف می‌زنم.» و به ديوار سنگی‌اش دست کشيدی.
ديگر مرزی نبود، آن پارک همين پارک ما بود. گفتم: «می‌دانی؟ امشب وقتی ماهی‌ها نان می‌خورند، خيال می‌کنند ماه را خورده‌اند.»
قشنگ نيست؟

Posted by Abbas at February 18, 2005 04:36 AM | TrackBack
Comments

به اميد شكستن همه بندها و همه مرزها.

Posted by: دينا at July 23, 2005 08:15 AM

سلام
در برابر احساسات ,. كلام مسحور كننده و قلم شيوا هيچ كاري نمي شود كرد
چه , شما نويسنده توانايي هستيد .
كلاه از سر برمي دارم به احترام هنرتان تمام قد مي ايستم .
... اما ايكاش هيچ وقت سياسي نمي شديد !
...اما نويسنده اي كه دور سياست نچرخد هيچ گاه نمي تواند ايراني باشد !
نوااحمدي تهران

Posted by: NAVAAHMADI at February 26, 2005 10:25 AM

كاش مانند شما نويسنده زياد داشتيم. فقط همين. خوشحالم كه به فهم خواننده احترام ميگذاريد و خوراك خوبي در اختيارش قرار ميدهيد. موفق باشيد

Posted by: ذهن آبي at February 20, 2005 10:59 AM

و عشق تنها عشق تو را به گرمی یک سیب مانوس می کند.

Posted by: من at February 20, 2005 04:57 AM

بغضم گرفت

Posted by: خسته at February 19, 2005 11:06 PM

غم عالم همه كردي به بارم مگه مو لوك مست سر قطارم
مهارم كردي و دادي به ناكس فزودي هر زمان باري به بارم

Posted by: Hosein at February 19, 2005 07:47 PM

salam... chizaki neveshte'am dar babune ke agar negahi bendazid va nazaretoon ro bedoonam mamnoon misham. be vije ke dar bakhshe nazarat dar haman daghigheye aval ba soo-e tabir va eteraz movajeh shodam... merci

Posted by: babune at February 19, 2005 03:10 PM

مي خوام يه قصري بسازم پنجره هاش آبي باشه من باشم و تو باشي و يك شب مهتابي باشه..باشه؟

Posted by: من at February 19, 2005 12:24 PM

خوب بود .

Posted by: کیمیا at February 19, 2005 01:35 AM

در جریان سیال ذهنتان همچون ماهی شنا کردم، تکه نانی را به زحمت بلعیدم. فکر کنم که مدتها بگذرد تا هضم شود.

Posted by: امید at February 18, 2005 11:35 PM

چرا:)

Posted by: sepanta at February 18, 2005 09:36 PM

ديگر چه طور مي شود ماهي خورد و به ماه نگاه كرد؟ محاصره ات مي كنند همان آبهايي كه عكس ماه را مي لرزانند و مي شوند ماهي. باران كه مي چكد و ماهي ها لب ور مي چينند شصتم خبردار مي شود كه ماهي ها ماه خورده اند پيش از آن كه ماهي شوند. اين را وقتي گفت كه با تعجب ديد ديوار نبوده ي اين پارك هم از سنگ است. ما و ماه و ماهي ها.

Posted by: باران at February 18, 2005 09:12 PM

بوی نان,بوی عشق و عشق وزیدن,بوی تنهایی,بوی درد کشیدن از دوری تو ,بوی دیوانگی و بوی هزار چیز دیگر تنها و تنها بخاطر وجود معشوق است و خواهد بود. بخاطر توست ! غزاله آدمی تنها یک بار عاشق می شود و بس.تنها یک بار می میرد و بس.تنها یک بار دیوانه می شود و بس.تنها ....

Posted by: میثاق at February 18, 2005 06:35 PM

سلام آقاي معروفي عزيز!
واقعاً قشنگ بود. ماهي‌هاي خانه‌ي ما اما بي‌چاره‌ترين‌اند كه از زور گرسنگي به پيكر بي‌جان ماه بر آب چشم دوخته‌اند ولي ماه ديگر سخاوت‌مند نيست‌‌‌!
آقاي معروفي نمي‌دانم آن مقاله را نوشتيد يا نه، من نظرم را در اين باره در بلاگم بيان كرده‌ام اگر سر بزنيد و نظر بدهيد خوشحال مي‌شوم.

Posted by: مهرداد at February 18, 2005 01:35 PM

مرز نباشد. تو باشی. من باشم. تو بخندی. من حرف بزنم. تو بخندی. من نگاهت کنم. تو بخندی. من در تو غرق شوم. تو بخندی. من بمیرم. صدای چرخیدن ماشین لباسشویی بیایدو تو باز بخندی..
بگفتم صید کردی مرغ دل نیکو نگه دارش....تو بخند باقی اش با من!
باشه؟

Posted by: من at February 18, 2005 12:39 PM

ماهي ها عشاق افسون شده كنار همان ديوار بودند شايد. كه حالا توي آب با تكه هاي ماه سيراب مي شدند. بله خيلي قشنگ است....

Posted by: مهدی گلسرخ at February 18, 2005 12:36 PM

نان..ماهي ها و ماه...كسي بيايد ماه را ريز كند براي من تا مثل ماهي ها در آن شنا كنم..

Posted by: ilia at February 18, 2005 10:18 AM

هميشه از خواندن اينگونه نوشتنتان لذت ميبرم. كاش هميشه همين بمانيد انگار عميق باشيد و ما را هم به همان ژرفا بكشانيد نرم نرم نرم

Posted by: پرنيان at February 18, 2005 09:49 AM

سلام.واي نمي دانيد چه قدر خوشحالم كه اولين كسي هستم كه پيغام مي گذلرم . خيلي چيز ها قشنگند .ماهي ها , نانهاي تازه ريز ريز .آخ كه چه قدر دلم يه پارك خواست و يه حوض و يه نفر كه باهاش نون ريزه كنم برا ماهي ها.........

Posted by: soormeh at February 18, 2005 06:56 AM
Post a comment









Remember personal info?