در روزمره گی همه ی ما دچار آسيب هايی می شويم که به طور طبيعی آن را احساس نمی کنيم، گاه شانه بالا می اندازيم، و از آن می گذريم. گاه بعد از کار روزانه چرتی می زنيم گاه موزيک گوش می کنيم که صداها، امواج، نگرانی ها، سکوت سهمگين، و يا هياهو را از خود بشوييم، در واقع دوش ذهنی می گيريم تا کمی آرام بگيريم، و برای کار اصلی آمادگی داشته باشيم.
زمان هايی بود که بعد از کار روزانه پينگ فلويد گوش می کردم و هياهوی روز را در ذهنم می شستم. زمان هايی هم بود که زير رگبار مونولوگ آسمان و ريسمان آدمی که مرا گوشه ای پيدا کرده بود، مورد تجاوز روحی قرار می گرفتم، می فهميدم که بي رحمانه دارد مرا مصرف می کند، من هم بيشتر به صدای لاستيک ماشين بر آسفالت خيس گوش می دادم، اما امکان گريز از کلمات و جملات طرف وجود نداشت. گاهی لحن يکنواخت و آزارنده ی گوينده آنقدر خسته ام می کرد که دلم می خواست نيم ساعتی دراز بکشم و در سکوت دوباره رنگ بگيرم.
من هرگز به بخل و حسدهای کوتوله ها وقعی ننهاده ام و کار خودم را کرده ام، و اصولا اهل کار ايجابی ام، نه سلبی. اما به هر روی، اين چيزها هم هست، غريبه زدگی و خودی زنی هم از سوی عده ای هموطن هست، خستگی کار روزانه هم هست، صداها و هياهوی روزمره گی آدم را از پا در می آورد. چند روزی است که با مسابقات فوتبال اروپا نيازی به هيچ ترفند ديگری برای دوش گرفتن ذهن نيست. هرشب يک يا دو بازی تماشا می کنم و صاف می روم پشت ميز.
مخصوصا بازی هايی مثل فرانسه و انگلستان، که در دقيقه ی نود زيدان طومار انگستان را درهم پيچيد. يا بازی چک و هلند، که نِدوِد خط بطلانی بر خشونت هلندی ها کشيد، وبهشان فهماند که با کوبيدن يک راه، چيزی هموار می شود که پيروزی نام دارد. هلندی ها، آلمانی ها و بقيه ی تيم های خشن بايد ياد بگيرند که از قاعده ی "بازی" پيروی کنند، سخت نگيرند، منقبض نباشند، مثل چک ها و فرانسوی ها فقط بازی کنند. و معرفت داشته باشند. بازی خوب بيش از برد و باخت اهميت دارد.
راستی فوتبال خوب برابر است با شنيدن يک ساعت راجر واترز، نيم ساعت چرت جانانه، و يک استراحت دبش با چای قندپهلو. بعدش می شود دهلی رمان را فتح کرد.
عباس جان خواهر زاده هاي شما هم مثل شما عشق فوتبال هستند
اما هيف كه اصلا مثل شما عواطف قشنگ ندارند
شايد خوشتان نيايد بيشتر نميگويم
به هر هال دوست دارم بيشتر با شما رابطه داشته باشم
دوستدار شما
دو روز است بی وقفه چرت جانانه ای مرا فرا گرفته که حتی از فوتبال هم غافلم، اما در خوابم شما که هستيد حتی اگر از شما بی خبرم.
پيام
سلام
لطفا اگر كتابم را خوانده اي به من ايميل بزن مرسي
pegashin@yahoo.com منتظرم
خداحافظ
فوتبال ديدن تماشاي کوتاهی از زندگیست . ديدن اين زندگی کوتاه بر بي تفاوت و بی شور زيستنمان در زندگیمان شور کاذبی میبخشد که به ان نیاز دار یم . به ان نیاز دار یم ...چون تمام میشود میبینیم فردا صبح باید بلند شوم و دوباره بی تفاوتانه بازی کنیم . چ.ن فوتبال که وجود دارد زندگی کنیم .
Posted by: alireza at June 27, 2004 10:52 PMسلام آقاي معروفي! خوشحال ام كه وب تان را مي بينم ...و خوشحال تر مي شوم اگر نظرتان را در مورد شعرهايم بدانم... اگر توانستيد به كلبه ي من هم سر بزنيد!
Posted by: اکرم روحی at June 27, 2004 09:16 AMبا عرض سلام خدمت شما.
از فوتبال واقعا چيزه زيادي نمي فهمم بيشتر دوست دارم يا كتاب بخونم يا اينكه بيام توي اينترنت. با اينكه خيلي از كتاب هاي شما را نمي شه ايران پيدا كرد اما چند وقته كه پيكر فرهاد را شروع كردم و واقعا دارم ازش لذت مي برم مرسي آقاي معروفي
دوست مهربان آقاي معروفي امروز از بوشهر خبر دادند كه مادر نويسنده خوب كشورمان منيرو رواني پور در شيراز در گذشته است. قربانت محمود دهقاني
Posted by: Mahmoud Dehgani at June 26, 2004 05:53 AMچه عجب يك روشنفكر ايراني ِ فوتبال دوست پيدا شد!....تنها لذت ِ فوتبال هم حذف ِ قدرت مندان است...آلمان،انگليس،ايتاليا و البته فرانسه.
Posted by: nich at June 26, 2004 02:23 AMاز شما چه پنهان وليعهد جان، ما هم با سلطان بانو هر شب مینشينيم فوتبال تماشا میکنيم! نمیدانستيم شما هم فوتبال تماشا میکنيد. راستی بازی هم میکنيد؟ چطور است امر کنيم يک دورهی مسابقهی فوتبال ملکوتی راه بيندازيم. خوشبختانه نفرات ما هم زياد است و میتوانيم يک بازی جانانه ترتيب دهيم. تصدقتان گردم! خبرش را با چاپار ويژه بفرستيد که از ذوق فوتبال مرديم!
قبله فوتبالدوست!
Posted by: قبله at June 25, 2004 03:05 PMباسي جان سلام به جامعه دوستداران فوتبال خوش آمديد.
Posted by: kiyanoosh at June 25, 2004 01:30 PMولي شنيدن يك كلمه با صداي داريوش لذتي دارد كه يك عمر فوتبال ديدن به گرد پاي ان هم نمي رسد.
Posted by: Reza Heydari at June 25, 2004 06:22 AMبا سلام و خسته نباشيد اولين باري است كه به سايت شما آمدم . از كارگاه آمدم . آيا شما نسبتي با آقاي جواد معرفي داريد؟
اگر فرصتي داشتيد نگاهي به عكسهايم بيندازيد .باتشكر مهرنگار
1. چه آهنگ قشنگي 2. روزمره شدن زندگي خيلي وحشتناكه. درست نمي دونم چطوري بايد از اين روند جلوگيري كرد. ولي مطمئنم خيليا هستند كه روزمرگي شون انقدر روزمره نيست.
Posted by: نازنین at June 24, 2004 05:34 PMسلام اقايِ معروفيِ عزيز!
من هنوز يادم هست كه وقتي با كلي شوق و ذوق هنرهايِ زيباي تهران قبول شده بودم و اين برايام بهانهيي بود كه بتوانم جماعتي را ببينم و از جمله نويسندهي كتابي كه وقتي تصادف كرده بودم و درد داشتم خواندنِ مومانهاي آن تسكين بود براي زخمهايي كه بر دست بود و تا ناكجاي جهانام را ميلرزاند.
اما همين كه بعد از چند بار رفتن و آمدن و ذوقزدهگي از اينكه شعرم را گردون چاپ كرده و حالا ميخواهم نمايشنامههام را بدهم عباس معروفي بخواند كه اگر در خواندن هيچ حسني ندارد؛ چيزهايي به آدم ميگويد كه ميشود با آن يك مجموعه نوشت.و ناگهان گردون بي گردون.
حالا واقعا بعد اين همه سال برايام مهم نيست كه چه كسي مقصر است يا نيست مهم اين است كه عباس معروفي ديگر اينجا نيست و كاش هر كجا كه باشد آنجمله را هميشه با خودش بگويد كه محمد چرمشير برايام گفت كه وقتي ميخواهد رماني را بنويسد با خود تكرار ميكند كه عباس تو با اين رمان نوبل ميگيري!
هنوز هم آن جاهطلبيِ شيرين را داريد آقايِ معروفي؟
بگذريم. حالا باز دلام ميخواهد با شما گفتوگو كنم شايد از منظري ديگر اما به هرحال ميخواهم گاهگاهي براي شما چيز بنويسم.
از همين لحظه به شما در سايتام لينك ميدهم تا حداقل خودم را وادارم هرروز سري به شما بزنم. از اجراي نمايشاتان خوشحالام.
هميشه سرشار كار و انرژي باشيد و به دور از هرچه حاشيه.
يا علي!
نخست از هر چيز سلام و سپاس. دوم مي دانيد كه ديوانه فوتبالم. بر سياق همين عادت تيتر مطلب را بلعيدم. از شما روزي در دفتر كارتان در مورد داستان كوتاهي كه شادروان گلشيري به گردون فرستاده بود اين جمله را شنيدم: (با بيل زده زير همه چيز و زير و رو كرده. ) شوت توپ فوتبالت از گلوله ي توپ هم تاثير گذار تر بود. يك عالم گفتني هاي ناگفته آن تو بود. باهاش استراحت دبشي كردم و چاي قند پهلو نوشيدم. محمود دهقاني
Posted by: Mahmoud Dehgani at June 24, 2004 05:21 AMفوتبال را زياد نميفهمم اما كوتو له هارا بسيار ميشناسم. و نياز رهايي از زمزمه هاي آزاردهنده ي شان را بيشتر.
Posted by: babune at June 22, 2004 11:23 PMبا سلام...و خسته نباشيد. بسيار عالي بود. مثل هميشه عالي بود. هر چند كه اين نوشته مثل هميشه نبود و حال و هواي ديگري داشت اما باز عالي بود.
اما آقاي معروفي عزيز به ما ياد بدهيد قدرت فراموش كردن را . اگر از شر كوتوله ها با موسيقي و نوشتن و فوتبال مي شود رها شد.........از شر كساني كه دلمان را شكسته و رفته اند چگونه مي شود خلاص شد.......................................
مي دونين الان خوندن يه متنتون (ماهي تنهاي من)به اندازه تمام اون چيزايي كه گفتين و حتي بيشتر به من آرامش داد و باعث شد كه چند لحظه از محيط سرد و خشك كاري فرار كنم تا لطافت و زيبايي.
Posted by: narsis at June 22, 2004 12:21 PMسلام
لطفا اگر كتابم را خوانده اي به من ايميل بزن مرسي
pegashin@yahoo.com منتظرم
خداحافظ
سلام خسته نباشید. مطلبی که از دل برآید آسان بر دل می نشیند و قادر به پر کردن تنهایی دلتنگی های ما گوشه نشین های جهان هم می شود، مثل این مطلب شما. تنها یک واژه در این مطلب هست که کمی سوتفاهم ایجاد می کند و آن واژه کوتوله هاست. مطمئنم که روح انسانی شما هرگز در پی آزار و یا تحقیر هیچ معلولی نیست و اشاره و روی سخن شما با استفاده از این واژه انسانهای کوته بین است و نه کوتاه قد .
پایدار و سرافراز باشید.
سالها پيش گفته بودم كه فوتبال شعري است كه با پا نوشته مي شود!موفق باشيد
Posted by: hamidrezaa at June 22, 2004 12:14 AMبعضي از بازي هاي فوتبال درس هايي به آدم مي دهند كه شايد هزاران معلم نتوانند به ما بياموزند.
Posted by: katibe_nevis at June 21, 2004 07:43 PM
بايد اذعان کنم وبلاگ خوب و وزيني داريد.
من امروز مطالبم را به روز کردم با تيتر روزنامه شرق در مورد وبلاگ و سفر ما!
اگر دوست داشتيد در يزدان نگار مطلب را بخوانيد.
www.yazdannegar.tk
Posted by: mehdi at June 21, 2004 05:03 PMسلام. مثل اينكه ديگه ما رو فراموش كردين ها؟ شما هم مثل ما از فوتبال انگليس لذت مي برين؟ نه خداييش بازي به اين قشنگي از اون ندود بر مياد؟اينجا كه داريم حسابي با پير مرد كركري مي خوانيم .شما چطور؟؟
Posted by: فرين at June 21, 2004 03:30 PMسلام. خيلي خوشحالم كه اينجارو پيدا كردم. من كتاب سمفوني مردگان شمارو خيلي دوست دارم.واقعا زيباست.اميدوارم هميشه موفق باشيد. در ضمن باعث افتخارم هست اگه به شعرهاي من هم يه نيم نگاهي بيندازيد.
Posted by: masoomeh at June 21, 2004 02:02 PMپيچيده شدن طومار بريتانياي كبير در هر عرصه اي، حكمِ قندِ پهلويِ چاي را دارد ولي جاي افسوس دارد كه لاله هاي نارنجي را نيز بايد از زير غلتك كرامت انساني عبور داد .
Posted by: H_r2001 at June 21, 2004 06:56 AMآقاي معروفي شايد در نوشته هاي قبلي شما باشد اما چون تازه اين جا را پيدا كرده ام خيلي دوست دارم بدانم كوتوله ها چه كساني هستند و اصولا معيار و مقياس كوتوله بودن چيست و كجاست ؟و راجع به بخل و حسد كوتوله ها و اين ها دوست دارم مرا راهنمايي كنيد.
Posted by: H at June 21, 2004 04:15 AMسوال ديگه اي كه با تمام جسارت دوست داشتم بپرسم اينه كه مي تونيم از يادداشت هاي شما هم استفاده كنيم؟
salam aghaye maroofi. ostade bozorgavar.
khaste nabashid.
bebakhshid ke mozahem shodamo vaghtetoon ro geretam.
man sakene iran shahre qom hastam. inja ye nashriye dare piti daraim va gahi toosh chizaii chap mikonim. yani ye zamime bara ye hafte name.
yeki az doostane be name aghaye hosseine varjani matni dasht az gofto gooi ke dar sale 1370 ba shoma dashte. nemidoonam khatere toon hast ya an. kheyli mael boodim ke in ro ye jaee chap konim.
garche zaheran ishoon az shoma in ejaze ro gerfte boodan va dar ye booltan chap karde boodan
doost dashtam bara etminane bishta nazare shoma ro bedoonam. va age momken bashe az rahnamaii hatoon bahre bigiram.
چون آدرس ايميل شما را نداشتم درخواستم را اينجا نوشتم. عذر مي خواهم.
ba tashakkor
mahdi mousavi nejad
بر قرار باشي عزيز و پاينده و سربلند همْشه بنويسي .
Posted by: مير سعيد at June 20, 2004 07:51 PMسلام آقاي معروفي نمي دونيد چقدر خوشحالم كه اينجوري پيداتون كردم من همه كتابهاي شما رو كه در ايران چاپ شده خوندم و خيلي لذت بردم مي تونم از شما دعوت كنم به وبلاگ من سر بزنيد؟
Posted by: goli at June 20, 2004 05:23 PM