تاريخ زندگی ما گستره ی کاغذ است.
به پهنای آن رنج می بريم، خرد می شويم، می دويم، بازی می کنيم، تنها می مانيم، می ميريم، و وقتی گذشتيم در پرونده ی بشری خط می شويم؛ دقيقا مثل لبه ی کاغذ.
ساسانيان در مساحت بزرگ شدند و فرو ريختند، مغول ها در مساحت تاختند و محو شدند. کودکی در مساحت شب ترسيده بود، مادری پسرش را بدرقه می کرد، تمام شب بيدار بود، و صدای جنگ از دروازه ی تاريخ محو می شد، انگار که اصلا نبوده است، انگار کسی نمرده است. جايی کسی می خواست خون کسی را بريزد، در مساحت نفرت. کسی صدای چکاندن ماشه را می شنيد، و تا تمام کند، پرواز گلوله را در مساحت عمرش طی می کرد، و بعد فرو می غلتيد، انگار که نايستاده بوده، خواب بوده و داشته کابوس می ديده. جايی دختری از نردبان بالا می رفت تا شادی اش را در مه نشان دهد، انگار يک عمر عنکبوت قالی نبوده است. ماه در سياهی راه می رفت. کسی در باجه ی تلفن فرياد می زد: الو، الو، مامان! نمی دانست کجاست، نمی دانست چرا آنجاست، از سرما می لرزيد، و بخار دهنش در پهنه ی شب لمبر می خورد...
دلم می خواست از مساحت بروم بيرون، کنار محيط بايستم، شانه ای بالا بيندازم، به آن خط نازک نگاه کنم و بگويم: تمام شد، همه چيز تمام شد.
salam
I looked4 you many times and finaly after many years ,..
maybe you don't remember me,....... i was one of
Gardun's reader and i sent many letters for Gardun i 'm realy happy that i can read your writings again!
salam khondam jaleb bod
khoda hafez
اما مساحت هنر محیط نداره و زمان رو نمی شناسه.نه؟؟
Posted by: sasan at June 27, 2004 04:29 AMبا عرض سلام
قبل از هر چيز از شما بخاظر وب سايت زيبا و مطالب جالبي که مي نويسيد تشکر مي کنم .
من هم يک وبلاگ دارم که خوشحال مي شم به آن سري بزنيد و در صورت امکان لينک آن را روی سايتتان بگذاريد.
www.shakkak.blogspot.com
I was 20 years old man when I was reading "Gardoon" later I missed it when Mr. Maroofi couldn’t live anymore in Iran. After that I missed something on my mind, somebody, something I don Know exactly. Today accidently I find the name of Maroofi again. I was justat 10 when I read “Samfoniye Mordeghan”.I’m very happy today. My mind has got relax. I’ll read again from him
Posted by: Nick at June 22, 2004 07:20 AMبيرون زمان ايستادن!
Posted by: دريارونده at June 20, 2004 07:10 AMسلام . اميدوارم سبز باشيد . راستش اين اولين باري بود كه توفيقي دست داد تا سري به سايت شما بزنم . لذت بردم . من هم دورها قبر كوچكي دارم كه بي اتاق و حيات خلوت نيست . سري بزنيد مفتخر خواهم شد .
Posted by: alireza badia at June 19, 2004 06:34 PMاي كاش مرگ پايان بود ... وقتي جنگي آغاز ميشود ديگر پايان نمي يابد ...
Posted by: يك فنجان قهوه تلخ at June 19, 2004 05:58 PMمن در حجم گير كرده ام رها شدنم توان سه مي خواهد .
Posted by: katibe_nevis at June 19, 2004 10:04 AMمن نمي دونم چرا از بچگي هر چي معلم داشتشم خواستن هي مساحت تو كله ي ما بكنن.مساحت دايره مربع لوزي...مساحت پاكستان اروپا...حا لا هم بايد مساحت اين محيطي رو كه بايد توش باشم بدست بيارم وگرنه خط مي خورم/خوردم
Posted by: علي منصوري at June 18, 2004 12:04 AMsalam
ma piramun boudim, az khat aslan birun nemirim. ruzi wali khat ye noghteh misheh basi khan.
dastet dard nakoneh. kheily ziba bood.
يا بايد خوبه خوب باشي .يا بده بد تا ديده بشي.
در محيط ايستادن يعني درحاشيه بودن و اونوقت اصلا ديده نشدن.ولي شما كه در همه چشم اندازها هستيد!
مرسي ي ي ي ي كاش هميشه همينطور بنويسي
Posted by: mohammad dirbaz at June 16, 2004 08:18 AMسلام/ ولع انسان براي زيستن و... نمي گذارد آدم كنار بايستد آقاي معروفي....
Posted by: peymanberenji at June 16, 2004 05:15 AMواي ! من پيكر فرهاد رو تازه خوندم بعدش اتفاقي به اين جا رسيدم امروز!
Posted by: matin at June 15, 2004 07:28 PMيك استادي هميشه ميگفت : نميشه تاريخ رو با جفرافي عوض كرد... من سالها پيش به اين جمله مومن شدم و حالابا همه ي ايمانم به محيط عمد دارم مساحتم را عوض كنم شايد بتونم به اون خط نازك با آرامش بيشتري فكركنم...
Posted by: babune at June 15, 2004 05:59 PMچه تشبيهات جالبي:) حتي نمي دونم اسمش تشبيه يا چيز ديگه!
Posted by: z8un at June 15, 2004 04:58 PMاز دور هم اگر به خط نگاه كني آنوقت آرزو مي كني كاش برگردم شاىد بشود كاري كرد شايد
Posted by: Toranj at June 15, 2004 03:26 PMاول اينكه خيلي مبارك كه كتاب زيباي سمفوني مردگان به تاتر تبديل شد و جاي كلي تاسف كه ما از ديدنش محروم شديم:(اين مطلب در مورد مساحت و محيط هم جالب بود ديد قشنگيه
Posted by: مينا at June 15, 2004 02:36 PM