May 16, 2005

به‌ سلامتی‌ شما

نفهمیدم‌ چه‌ جوری‌ سوار قطار شهری‌ شدم‌، چه‌ جوری‌ به‌ خانه‌ رسیدم‌، و چه‌ جوری‌ از پله‌ها بالا رفتم‌. وقتی‌ شامپاین‌ را روی‌ میز می‌گذاشتم‌، تلفن‌ داشت زنگ‌ می‌زد. یادم‌ افتاد كه‌ به‌ چراغ‌های‌ دفتر وكالت‌ توجه‌ نكردم‌ كه‌ ببینم‌ خاموش‌ است‌ یا روشن‌. اصلاً گور پدرش‌. تلفن‌ باز زنگ‌ ‌زد. خرت‌ و پرت‌هام‌ را روی‌ میز گذاشتم‌ و گوشی‌ را برداشتم‌. مامان‌ بود: «الو، عباس‌!»
«جانم‌ مامان‌. سلام‌.»
«تولدت‌ مبارك‌.»
همین‌ جور كه‌ با مامان‌ حرف‌ می‌زدم‌ سعی‌ كردم‌ در شامپاین‌ را باز كنم‌. سیم‌ دور چوب‌پنبه‌ را پیچاندم‌، پیچاندم، پیچاندم. صدا پیچید و چوب‌ پنبه‌ خورد به‌ سقف‌ و برگشت‌. مامان گفت: «توپ‌ در می‌كنند؟»
شامپاین‌ كف‌ كرد و روی‌ میز راه‌ افتاد. گفتم: «آخ‌! شایسه‌.»
مامان‌ گفت‌: «چی‌ شد‌؟»
«هیچی‌.»
«چكار می‌كنی‌؟ چرا جواب‌ نمی‌دهی‌؟»
«چی‌ پرسیدی‌‌؟»
«هیچی‌. گفتم‌ تولدت‌ مبارك‌.»
«مرسی‌ مامان‌. این‌ چوب‌ پنبه‌ خورد به‌ سقف‌، این‌ هم‌ كف‌ كرده‌ آمده‌ بالا، حالا روی‌ میزم‌...» و نتوانستم‌ جلو خنده‌ام‌ را بگیرم‌. ریسه‌ رفتم‌.
مامان‌ گفت‌: «چی‌؟» و لحظاتی‌ ساكت‌ ماند. من‌ همچنان‌ قهقهه‌ می‌زدم‌ و نمی‌توانستم حرف بزنم. مامان‌ گفت‌: «به‌ چی‌ می‌خندی‌، مادر؟ تعریف‌ كن‌ ببینم‌.»
«واسه‌ی‌ خودم‌ جشن‌ تولد گرفته‌ام‌.» و باز خندیدم‌.
«كار خوبی‌ كردی‌.»
«جای‌ شما خالی‌.» و نتوانستم حرفم را تمام کنم. خنده امان نمی‌داد؛ مثل شامپاین کف‌ می‌کرد و از گلوگاه شیشه بالا می‌خزید، روی میز پخش می‌شد، و از یک طرف می‌چکید روی زمین. نمی‌دانم چرا تمام نمی‌شد.
«مهمان‌ داری‌؟»
«نه‌، مامان‌.» و باز ریسه‌ رفتم‌. كلی‌ حرف‌ زدیم‌ و خندیدیم‌. وقتی‌ گوشی‌ را گذاشتم‌، داشتم‌ گریه‌ می‌كردم‌. یك‌ جام‌ شامپاین‌ ریختم‌ و رفتم‌ كنار پنجره‌. برف‌ شروع‌ به‌ باریدن‌ كرده‌ بود، و من‌ دلم‌ می‌خواست‌ تا ابدیت‌ گریه‌ كنم‌، ساكت‌ كنار پنجره‌ بایستم‌، به‌ بارش‌ برف‌ خیره‌ شوم‌، و شب‌ به‌ پایان‌ نرسد.
 عكس‌ خود را در جام‌ پنجره‌ می‌دیدم‌. پیاله‌ام‌ را زدم‌ به‌ پیاله‌اش‌: «به‌ سلامتی‌ شما، آقای‌ كریشن‌ باوئر!»

                                                                                                    (تکه‌ای از رمان تماماً مخصوص)

Posted by Abbas at May 16, 2005 10:17 PM | TrackBack
Comments

تولدت مبارک. به سلامتی تو و تنهایی ت. به سلامتی تصویرت توی پنجره. به سلامتی دوری ت. و به سلامتی مامان و صداش که از پای تلفن حتی وقتی آدم براش قه قه می خنده، اشک آدم و در میاره. و به سلامتی دوری و دلتنگی که باعث میشه آدم قدر داشته هاش رو بیشتر بدونه.

Posted by: نفیسه نواب پور at May 29, 2005 07:01 PM

چقدر شبيه هم شدند تولدها...

Posted by: tiglath at May 29, 2005 07:00 PM

آخرين كامنت ام را در اين كامنت داني صميمي پيدا نكردم.شايد روز تولد شما را آلوده كرده باشد اما بالاخره به سلامتي...

حامد عزيزم،
داشتم دنبال کامنت تو می گشتم، در پست قبلی (در بلخ) نوشتی اش، و در جايی ديگر (شوشتر) از من می جويی اش. برات پيداش کردم و همين بهانه ای شد که احوال بپرسم و سلام کنم.
با مهر
عباس معروفی

Posted by: hamed at May 21, 2005 08:26 PM

salam aghaye maroufi
chand rooze ghabl baratoon Emaili ferestadam ke pasokhi barash nareside.
nemidoonam be dastetoon resid ya na?
azatoon 1 addresse posti khaste boodam
ba sepas.

Posted by: naghmeh at May 21, 2005 05:28 PM

سلام آقاي معروفي . رمان تماما مخصوص شما كي آماده ي چاپ ميشود ؟ فكر ميكنيد بتوانيد اجازه ي چاپ آن را بگيريد يا مثل فريدون سه پسر داشت در اينترنت خواهيم خواند ؟

Posted by: ramin gereftar at May 21, 2005 04:18 PM

احيانا تولد شما مبارك!
چند سال بعد اگر عمري بود، براي مادرم و بچه هام که دور و برم جمع مي شوند مي گويم به معروفي تولدت مبارك گفتم!!:)) همان معروفي معروف ديگر...
ب

Posted by: forgotten shadow at May 21, 2005 10:18 AM

سلام. آقاي معروفي .مي خواستم بپرسم آيا باسي كوچك داستان سال بلوا همان عباس معروفي سالهاي بعد نيست؟

Posted by: ahoor at May 20, 2005 06:39 PM

تولد ت مبارك ...
آقاي معروفي عزيزم ! اميدوارم كه روزي تولدت را در ايراني بدون مهدوي ها , اسد ها و ... جشن بگيريم و آزادانه جشني تماما مخصوص داشته باشيم .

ايميل پر مهر شما را دريافت كردم . در همين هفته چند نمونه ايي را برايتان ارسال خواهم كرد .

كي مي شود تولد تماما مخصوص را جشن بگيريم ؟ اين يكي حتما آتشي ديگر به پا خواهد كرد .

پاينده باشيد همراه با قلمي سبز ...

سعيد

Posted by: Saeed at May 20, 2005 06:35 PM

Salaam, tabrik baraaay-e "Tamaaman Makhsous" va baraay-e tavalodetaan...Raasti, "Gorbey-e iraani" che shod? 2 dafe adress-
:ُُُpostiam raa ferestaadam...Be har haal! emrouz

A LA VOTRE

Baa dousti

Posted by: Yasseman at May 20, 2005 01:57 PM

در پست قبلي مصاحبه خوب شما را خواندم. مصاحبه كننده با مهارتي ويژه و قلمي پر قدرت مطالبي را پيگير بود كه امروز نسل جديد در ايران طالب آن است. محمود دهقاني

Posted by: Mahmoud Dehgani at May 20, 2005 02:59 AM

سلام تولد خودتون و رمانتون مبارك .ميدونيد بخاطر شما رفتم سنگسر و خونه نوشا رو يافتم.و به ياد تمام سالهاي خوب نوجوانيم كه غرق نوشا و حسينا بودم يه دل سير گريه كردم.عكس هم گرفتم.رمان جديدتون رو از كجا بايد تهيه كنيم؟و يه سوال ديگه،"فريدون سه....."را دانلود كرده بودم ولي اك شده،چه كار كنم؟
ميدونيد هميشه بزرگترين معلم من هستيد؟

Posted by: shabnam at May 19, 2005 11:27 PM

عکس تولد پارسالتون رو اینجا دارم. گمون نمیکنم فرقی کرده باشید. من هم تبریک. این همه آدم بهتون تبریک گفتن دیگه گریه نکنید. ما دل نازکیم.

Posted by: شیبا at May 19, 2005 10:32 PM

سلام ،بابا كوفتمان كرديد اين تماما مخصوص را .فكر نكنم ديگه از خوندنش لذت ببريم .من به خودم قول دادم اين بريده هاي تماما مخصوص را نخوانم تا وقتي كه كتاب رو تو دستام گرفته باشم.مگه مغز چلچله خوردم كه حرومش كنم .ميذارم يه وقتي كه مخصوصا تمامش رو بخونم.

Posted by: روشنک at May 19, 2005 08:24 PM

تولدتون خيلي خيلي مبارك باد. هميشه به يادتان هستم.

Posted by: vida at May 19, 2005 09:01 AM

تولدت مبارك

Posted by: داش آ کول at May 18, 2005 10:55 PM

وقتی چشمانت آبگون می شود، هزار ماهی سرخ در آن غلت می زنند. عاشق می شوند
و سرازير می شوند روی پهناوری دلت ...
يك جام هم به سلامتي اين شور "شعر..
ارديبهشت يعنی تولد دوباره ات مبارك ...


Posted by: sheida mohamadi at May 18, 2005 10:22 PM

عباس جان
تولدت تماما مخصوص مبارک

Posted by: دريارونده at May 18, 2005 09:27 PM

سلام.ببخشيد كه دير شده اما خوب تولدتون مبارك ان شاالله سال ديگه ايران باشيد و خوب البته ما براتون پپسي كولا باز كنيم

Posted by: soormeh at May 18, 2005 08:24 PM

تماما مخصوص هم كه جشن تولد مي گيريد آقاي معروفي.
چه مي شود اين كتاب! باباجان به فكر اين دل ما هم باشيد ! همه اش را كه برديد شما !...

Posted by: جواد_ق at May 18, 2005 05:04 PM

سلام اي دوست تنهايي من
تولدت مبارك . بودنت و حضورت پايدارباشه

Posted by: ronak at May 18, 2005 04:14 PM

تولدت مبارك استاد. ديشب نه پياله‌اي داشتم نه چيزي كه توي پياله بريزم و به سلامتي شما بنوشم. سرم را ميان دست‌هايم گرفتم و فشار دادم، فشار دادم و معروفي توي سرم پاگذاشت روي پدال دستگاه برش صحافي، تيغه پايين آمد و سرم نصف شد. دو تا شده بودم كه به هم نمي‌آمد. من هميشه ترجيح داده ام هيچ يك از اين دوتا نباشم. مي خواهم ميان آن‌ها بايستم سرم را ميان دست‌هايم بگيرم و فشار بدهم، فشار بدهم و شما پا روي پدال دستگاه صحافي بگذاريد يا اصلا پروانه اي روي سرم بنشيند يا... . تولدت مبارك استاد.

Posted by: رضا ولي زاده at May 18, 2005 07:56 AM

آمده ام فقط يك دل سير گريه كنم... تولدتون چه روزي بود؟....مبارك باشه...

Posted by: reme at May 18, 2005 05:34 AM

salam, tavalodetan mobarak ba yek rooz taakhir
Delam khyli baratoon tang shode
Omid varam har chegadr ke dost darid omr konid
Montazer ketabe jadideton ham hastam
Yass

Posted by: Yassi at May 17, 2005 11:16 PM

برف؟ تولد؟ شامپاين؟ دلم از اون خنده هايي مي خواد كه گره مي خوره به گريه.

Posted by: الناز at May 17, 2005 08:52 PM

تولدتان مبارک!

Posted by: پدرام at May 17, 2005 07:23 PM

سلام آقای معروفی
تولد، تولد، تولدتان مبارک. ایام به‌ کام‌تان.
موفق باشید.

Posted by: مهرداد at May 17, 2005 05:13 PM

عباس جان تولدت مبارک. تو هم با اين تکه تکه چاپ کردن رمانت دل ما را بردی. به اميد ديدار .

Posted by: پرويز جاهد at May 17, 2005 02:43 PM

آقاي معروفي سلام!
تولدت مبارك! من رمان تماماً مخصوص شما را نخوانده ام و هم نميدانم چاپ شده است يا خير؟ ولي از جرعه هايش محروم نيستم.

بدرود!

Posted by: سهراب کابلی at May 17, 2005 02:12 PM

باز هم به رسم غار نشيني سلام نويسنده . قلمت را عشق است !

Posted by: asalgisoo at May 17, 2005 02:10 PM

زیبا بود و پر از تصویر.
تولدت مبارک . برای شما بهترین ها را آرزومندم.

پیروز باشید

Posted by: خیال تشنه at May 17, 2005 11:42 AM

یک جام تماما" مخصوص به سلامتی شما

Posted by: ساره at May 17, 2005 10:20 AM

تولدتون مبارك! هزار سال زنده باشيد..

Posted by: نوشا at May 17, 2005 09:03 AM

اين رمان به دل من كه مانده! مدام تكه تكه هايش را مي خوانيم و هيچ....!

Posted by: پرنیان at May 17, 2005 07:01 AM

چه تولدي! با قهرمان گريه كردم...

Posted by: زیتون at May 16, 2005 11:56 PM

فقط اي كاش بدونم چرا امشب چرا چرا چرا چرا

Posted by: آه at May 16, 2005 11:00 PM
Post a comment









Remember personal info?