May 12, 2005

ما هستيم، بدجوری هم هستيم!


گفتگو با عباس معروفی

روزنامه صاحب‌قلم، شماره 13، صفحه‌ فرهنگی، دوشنبه 19 ارديبهشت 1384، تهران
سال بلواست. سمفونی مردگان شنيده می‌شود. عباس سال‌ها پيش رفته بود که بيايد و نيامد. اين مختصر ادای دينی است به آنها که هنوز نمرده‌اند. برای گفتگو هيچوقت دير نيست. اما حکايت همچنان باقی است. حتا اگر معروفی در غربت زبان به اعتراف بگشايد، اعترافاتی که هموطنانش نتوانند بشنوند يا بخوانند. با او اندکی هم سخن شده‌ايم، تا آنجا که مجاز است.
- باران. دال.

* چرا نام تمام مردگان یحیاست؟
رمان با اين سرنوشته آغاز می‌شود: «اذنادا نُبَشّرُکَ بِغلامٍ اسمُهُ يحيی». پيرمردی هيزم‌کش با موهای سفيد در سن و سالی که خود باور ندارد صاحب پسری می‌شود به نام مندل، که حالا جوانی هجده ساله است. پيرمرد اما  شش فرزند جوان از دست داده و مردم به او می‌گويند تو ملک‌الموت را می‌بينی، و زيبا  و جوان می‌بينی، سلام ما برسان و بگو...
رمان در فضايی متافيزکی می‌گذرد، آنجا که ديدار دو موجود صورت می‌گيرد، در بلندای کوه زرنگيس، در کناره‌ی جنگل، يحيا و نورسا و اسماعيل و ابراهيم و يحيا و سينا يکجا در چهره‌ی سواری زيبا بر پيرمرد ظاهر می‌شوند.
می‌ترسد و می‌گويد: به من کمی وقت بده، آرزوی دامادی‌ پسر جوانم را دارم.
سوار می‌گويد: رحم خدا زياد است، اما حکم دوتا نمی‌شود.
و از همينجا تعليق آغاز می‌شود.
رمان در يک لحظه جريان دارد، آنجا که رود سنگ می‌شود، پروانه‌ها ديگر بر گل پنيرک بال بال نمی‌زنند، ساکن می‌مانند، اسب‌ها از حرکت می‌ايستند، و موهای سوار بر هوا نقاشی می‌شود.
رمان در واقع نو کردن موسا و شبان است. تقابل با النگ دولنگ‌های رياکاران، و نمايش انسان در کنار تزوير و دروغ. جايی که انسان با مهر آراسته می‌شود، نه با رگهای ورجهيده‌ی عصب، نه با تعصب، و نه با انتقام. حيف که آدم‌ها از عظمت درون خود خبر ندارند، و خود را تا پايين‌ترين نقطه‌ی سقوط فرو می‌کشند. حيف!
رمان با دوربينی ويژه روايت می‌شود که تا پايان کار خواننده آن را نمی‌يابد. روايت‌ها هم تغيير می‌کند. بعضی شخصيت‌ها را شما در سال بلوا می‌يابيد: پيرمردی که با بار هيزم از فلکه می‌گذرد، چوپان جوانی که در کوه زرنگيس بر اثر رعد و برق نشسته بر سنگی زغال می‌شود،  و آن دوقلوها که دست در گردن يکديگر سيل سرخ با خود بردشان.
بخش‌های عمده‌ی کار را در آکادمی سمندريان برای بچه‌هام خوانده‌ام، و کپی آن را چند نفری دارند.
هميشه شعر می‌خوانم تا داستان بنويسم. هم به خاطر زبان، هم ايجاز، و هم لايه‌های متفاوت. نمی‌دانم اين شعر زيبای سپانلو  را خوانده‌ايد؟ «نام تمام بچه‌های رفته/ در دفترچه‌ی درياست/ بالای اين ساحل/ فراز جنگل خوشگل/ در چشم هر کوکب/ گهواره‌ای برپاست/ بيخود نترس ای بچه‌ی تنها، نام تمام مردگان يحياست...» همان سال‌ها اين رمان را به اين رفيق سال‌های جوانی‌ام تقديم کردم. اما نمی‌دانم چرا اين رمان به شوربختی افتاده و نمی‌توانم نسخه‌ی نهايی‌اش را به ناشرم بسپارم. دست کم به سه ماه زمان "منسجم" و "بی‌دغدغه" نياز دارم، اما تا اين لحظه "غم نان" نگذاشته است. زندگی روز به روز سخت‌تر می‌شود. فکر می‌کنم  عمر ما وصال اين يکی را ندهد. مهم هم نيست البته. نام تمام مردگان يحياست.

* پس ادبیات مهاجرت چه می‌شود؟

ادبيات خلاقه همواره ادبيات مقاومت و مبارزه است، همواره تبعيدی، و همواره زبانی سرخ، مگر آنکه متعهد باشد. اگر هم می‌بينيد ادبيات مهاجرت مبارزتر می‌نمايد، باز هم به  خاطر آزاد بودن و دور بودن از انواع سانسور و معضل‌های سياسی اجتماعی است. آنها که سانسور می‌کنند و برای سانسور سينه می‌زنند بخاطر "ناموس" خودشان واهمه دارند، وگرنه بقيه همه چيز را در جهان آزاد اينترنت می‌بينند و می‌خوانند.

* شما از بنیاد هاینریش بل سر درنياوردي؟
با اينکه "بنياد هاينريش بل" در برلين است، ولی تا به حال و هنوز به آنجا نرفته‌ام. يعنی کاری ندارم. من در سال 96 به مدت هفت ماه مهمان "خانه‌ی هاينريش بل" بودم. بعد هم يک سال در آن خانه به عنوان سرپرست کار کردم. چراغی که به خانه رواست به بنياد حرام است. خانه و بنياد با هم فرق دارند. اولی پناهی است برای نويسندگان فراری و تبعيدی از سراسر جهان، دومی نهادی است سياسی و وابسته به حزب سبزها. رابطه‌ام با خانه اما دوستانه است.

* حلقه ی ملکوت چگونه شکل گرفت؟

حلقه‌ی ملکوت را داريوش محمدپور راه انداخت، شش ماه پس از تأسيس آن  من هم در اين حلقه افتادم، اما زير پای خيلی‌ها مثل رويايی، شاعر بزرگ‌مان، يا مثل رضا علامه‌زاده، برجسته‌ترين فيلمساز ايران در تبعيد، و افرادی ديگر نشستم و آنها را ملکوتی کردم. فضای مناسب و خوبی است. بيش از هر چيز تحمل‌پذيری انسانی، و آزادی ملکوتی‌اش را دوست دارم.

* و داخل ايران «کانون نویسندگان»؟

من از نخستين جلسه‌ی سومين دوره‌ی کانون نويسندگان تا زمان انتشار متن "ما نويسنده‌ايم" در تمامی جلسات جمع مشورتی بدون غيبت حضور داشتم. يکی از پيشنهاددهندگان متن حمايت از سعيدی سيرجانی، يکی از اعضای تدوين متن "ما نويسنده‌ايم" و نيز يکی از هشت نفر جمع‌آورندگان امضای همين متن بودم. از مهر 73 کنار کشيدم و يک تنه پای کاری خلاف ايستادم. هيچکس حق نداشت امضای يک عضو رسمی و قديمی کانون را که 14 کتاب دارد و متن را امضا کرده و نخستين بار در اين سال‌ها ضرورت فعاليت کانون را طرح موضوع کرده حذف کند. ما برای سانسور واژه می‌جنگيم، و تو ببينی که يک نويسنده را حذف کرده‌اند. گرچه مجمع کانون در نخستين جلسه‌اش در سال 78 از اسماعيل جمشيدی رسماً پوزش خواست، اما بلاهايی سرم آمد که همه را در کتابی در همين مورد آورده‌ام.
حالا سال‌هاست که دورادور کار دوستانم را دنبال می‌کنم. همان بهتر که کانون رسمی نيست. کاش بعضی دولتمردان در حمايت کانون خودشان را وسط نمی‌انداختند. اين يک نقض غرض بود. و کاش کانون در حمايت از يک دولتمرد اعلاميه نمی‌داد. البته همان شب با يک اطلاعيه حمايت کانون از "دولتمرد آزاده" را خلاف منشور دانستم. آنها می‌توانستند به عنوان دويست نويسنده (امضا) هر کاری بکنند، ولی کانون نويسندگان يک نهاد سياسی‌کار نيست که وارد هر مقوله‌ای بشود.
کمی از سوابق و ماجراهی قديم گفتم تا نشان دهم که حرف آخر را منشور می‌زند، و نيازی به حکايت ديگر نيست. چند تا آدم و حتا همه‌ی آدم‌ها نمی‌توانند کانون را به بيراه بکشند. سنگ بزرگی است که بايد بشناسی‌اش: کسی راز مرا داند که از اين رو به آن رويم بگرداند.
نمی‌فهمم مثلاً چرا هيئت دبيران برای جلسات جمع مشورتی اجازه می‌گيرد؟ از کی اجازه می‌گيرد؟ کانون بر پاهای منشور ايستاده و با هيچ توفانی فرو نمی‌ريزد، اما اگر به مصلحت‌جويی بيفتد ديگر کانون نويسندگان نيست؛ مجمع تشخيص مصلحت برخی نويسندگان است که من با آنها کاری ندارم. ما که واهمه نداريم، فوقش می‌گويند جمع نشويد. اما اين را می‌دانند که ما هستيم. بله، هستيم. بدجوری هم هستيم. حتا اگر در وطن نباشيم.

*
حرف‌های یوسفعلی میرشکاک چی؟
اهميتی نمی‌دهم. آدم به هر چيزی که واکنش نشان نمی‌دهد.

* و ماجرای جايزه‌ی قلم طلایی گردون؟

اگر با مشکلی مواجه نشويم فيلم مراسم هر دو سال 73 و 74  را به زودی در ايران منتشر می‌کنيم. و اگر گرفتاری‌های عديده اجازه دهد و کمی وقت داشته باشم که با رضا درويش، سازنده‌ی فيلم "قلم زرين گردون" دو روز وقت بگذارم، فيلم را خواهيد ديد. همانجا می‌بينيد که چرا به سومين دوره نکشيد.

* ادامه منطقی راه گردون در ایران را کدام نشریه می‌دانی؟ ( تکاپو، جامعه سالم، کارنامه، ...)
هيچ‌کدام.

* باز هم گردون را منتشر می‌کنی؟
بگويم هرگز؟ بگويم نمی‌توانم؟
می‌دانيد؟ ديگر نه جانی دارم، نه حوصله‌ای، و نه چشم‌اندازی. خسته‌ام، نيرويم را از دست داده‌ام، کار زياد خردم کرده. روزها که می‌گذرد بيش‌تر باور می‌کنم پنج هزار کيلومتر فاصله‌ی زيادی است.

* ما در کجای جهان ایستاده‌ایم؟
در ادبيات داستانی درست کنار جهان ايستاده‌ايم. و چون رابطه‌ی ادبيات داستانی با نظام قطع بوده و خواهد ماند، رشد می‌کند، زيرزمينی و روزمينی شاخ و برگ می‌دهد. کسی هم امروزه نمی‌تواند جلوش را بگيرد. در برخی علوم هم آدم داريم، و رشد می‌کنيم. اما در مسائل  ديگر ما اصلا نايستاده‌ايم، خوابيده‌ايم، مرده‌ايم. جنازه‌ايم.
بگذاريد يکی از خاطراتم را برايتان بگويم که همين تازگی اتفاق افتاد. در قطاری به مقصد وين همسفرم پرسيد: شما کجايی هستيد؟ (از کجا می‌آييد؟) گفتم ايرانی (از ايران). ديدم لب و لوچه‌اش آويزان شد و ديگر با من حرف نزد. پاکت پسته‌ام را جلوش گرفتم، گفت که ميل ندارد. جلو زنش گرفتم، او هم نگاهی به شوهرش کرد و با چشم‌هاش گفت نه. داشتم کهير می‌زدم، آن برخورد خوب اول‌شان که کمک کردند ساکم را گذاشتم آن بالا، و اين رفتار ناگهانی عجق‌وجق! من هم شانه بالا انداختم که به جهنم. آدم وقتی ايرانی باشد تنها می‌ماند.
کمی چرت زدم، و بعد کاغذهام را در آوردم و شروع کردم به نوشتن. دو سه ساعتی نوشتم، يکی دوبار رفتم بيرون کوپه سيگار کشيدم و برگشتم. باز هم کمی چرت زدم، و بعد شروع کردم به نشانه‌گذاری دو متن فارسی و آلمانی سال بلوا. می‌خواستم قسمت‌هايی را که قرار است در جلسه‌ی ‌فردا بخوانم تمرين کنم. کتاب آلمانی روی ميز بود. مرد گفت: «اجازه دارم اين را ببينم؟»
با دلخوری گفتم: «بله، البته.»
و ناگهان همينجور که عکس پشت جلد را با من مقايسه می‌کرد با هيجان پرسيد: «شما نويسنده‌ی اين کتاب هستيد؟»
و... بگذريم.
بعد ما دوست شديم، آنها مرا به شام دعوت کردند، به رستوران قطار رفتيم، و آنجا بود که همسفرم اقرار کرد: از بس همراه ايران کلماتی چون تروريست و دروغ و اعدام و زندان و شلاق شنيده، ترش می‌کند. تمام راه حرف زديم و از هرجايی گفتيم. زن پرسيد: «در ايران واقعاً زنها حق‌شان نصف مردان است؟» گفتم بله و خيلی چيزهای ديگر.
نمی‌تواني سرت را مثل کبک در برف فرو کنی و بگويی ما صاحب همه‌ی حق‌هاييم. خيال می‌کنی دين برتر، نژاد برتر، هوش برتر، و همه چيز برتر مال توست، و نمی‌دانی با همين صفت تفضيلی، و همين احساس برتری عملاً فاشيست می‌شوی.
تا حقوق بشر را رعايت نکنی، حقی به مردم ما نمی‌دهند. تا با روشنفکران جامعه‌ی خودت ديالوگ نداشته باشی، جز با مونولوگ يا ترالوگ به سراغت نمی‌آيند. مواد خامی، مومی، باهات بازی می‌کنند، شکلت را عوض می‌کنند، دو دره‌ات می‌کنند. بايد بدانی که دوره‌ی زور سر آمده، بايد مقتدر و باهوش باشی که  از روی ايدئولوژی بپری، به نقطه‌ای بپری که به کسی باج ندهی، رشوه نگيری، دزدی نکنی، اينهمه دروغ نگويی.

* کدام ايران و  ایرانی؟

ايرانی، ايرانی است. فرقی با هم  ندارند. اينجا پر است از آدم‌های عقده‌ای، آنجا هم هست. اينجا به هر طرف بچرخی سياست‌باز عقب‌افتاده می‌بينی، آنجا هم می‌بينی.
خب جور ديگرش هم هست. کم آدم تحصيلکرده و روشنفکر از آب و گل گذشته نداريم. ما دو پاره از يک پيکريم. فقط لت و پار شده‌ايم. بايد خودمان را جمع و جور کنيم، با همين چهار تا آدم خيلی کارها می‌شود کرد. رفتار اکثريت مردم با کردار نخبگان جامعه گفتار نيک ديگران را در پی خواهد داشت. اما اگر لات‌ها گرداننده‌ی جامعه باشند، لمپن‌ها اکثريت رأی را به دست می‌آورند.

* و غم غربت؟
هرچه بگويم، آبروی فقر و قناعت را برده‌ام.

* به ایران باز می گردی؟
حتا اگر مرده باشم.

* از نشر ققنوس بگو.
همه‌اش لطف و تلاش ناشر عزيزم، آقای امير حسين‌زادگان است. حضور دوباره‌ام را در کشورم مديون او هستم. تاکنون در عمرم انسانی به زلالی او نديده‌ام. آدمی است شريف، باهوش، مدير، و عاقل. 

* هنوز هم اسير ویرایشی؟
آخ آره. من اگر با نوشته‌هام زندگی نکنم، انتشارشان نمی‌دهم. همين حالا ماه‌هاست که دارم رمان "تماماً مخصوص" را برای بيستمين بار پاکنويس می‌کنم. سال گذشته آن را به ناشرم سپردم که حروفچينی کند، و بفرستد. از مهرماه که با پست سريع فرستاد تا کنون بارها روی آن کار کرده‌ام، ولی دنبال سرانگشتان معجزه هستم که به دادم برسد.
اتفاقاً هفته‌ی پيش سيصد صفحه‌ از نسخه‌‌ی نهايی  آن را پرينت گرفتم، صحافی کردم و دادم دست سختگيرترين رفيقم که بسيار بی‌حوصله‌ و غرغروست. آقای درياروندگان (وحيد) که سليقه‌‌اش را دوست دارم، کتاب را آش و لاش تحويلم داد و نفسم را بريد.
دارم باز کار می‌کنم. دارم می‌تراشم. به قول وحيد عزيزم دارم پيکر فرهاد می‌تراشم. راه ديگری وجود ندارد. سلاح آبايی ما همين داستان ماست، صيقلش می‌دهيم برای روز مبادا، که فرداست.

* دختری که باد به خاطر موهایش می‌وزد کیست؟

در رمان "تماماً مخصوص" او را خواهيد شناخت. کسی که در تمامی آثارم "حضور" دارد. اما اين بار عباس اعتراف می‌کند.

 

 

 

 

Posted by Abbas at May 12, 2005 01:35 AM | TrackBack
Comments

kheili mahshare in sheri ke nakhoonde boodamesh

Posted by: heliya at May 25, 2005 12:21 PM

سلام
آيه انا نبشرك بغلام درسته

Posted by: hamsayeh at May 22, 2005 06:45 AM

مرسی. چه قدر خوشحال شدم. باز هم مرسی.

Posted by: baran at May 15, 2005 06:23 PM

سلام استاد ...كلامتان مثل هميشه خواندني است و سرشار از نكات ارزنده و گاه تكان دهنده ...نمي دانم ان چه كه الان مي خواهم بنويسم چه ارتباطي با اين مصاحبه دارد ولي راستش را بخواهيد وقتي اين مطلب را خواندم بدجوري ذهنم درگير يك مساله شد : اين كه مدت زيادي است من وبلاگ خواني را اغاز كرده ام و چقدر وبلاگ نويس و بهتر بگويم نويسنده خوب وتوانا يافته ام اما مساله اين جاست كه ما فقط حرف هاي خودمان را به خودمان مي زنيم ! يعني بهتر بگويم ازاين فضاي مجازي كه بيرون مي رويم دنيايي مي بينيم كه در ان به نويسنده نه بهايي داده ميشود و نه حتي همان نويسنده تلاشي مي كند براي انكه بهايش را بدست اورد .خوب نتيجه اش ميشود يك جامعه اي كه فقط قشر خاص انديشمندش خود را در يك فضاي مجازي و يا حداكثر در چند نشريه حبس كرده اند ...نمي دانم اينهايي كه گفتم چه ربطي به اين مصاجبه داشت اما دلم خيلي گرفته بود متاسفم براي خودمان وبراي همه انهايي كه قلم اصلي ترين دغد غه شان بود و هست .ما به طرز غريبي محبوسيم و فقط خودمانيم كه حرف هاي خودمان را مي فهميم و ميشنويم !!! من فكر مي كنم رسالت نويسنده اين است كه حر فهايش را به انكه نمي خواهد بشنود برساند ...به انكه او را محكوم مي كند ومحبوس و.. . اما چگونه ؟شما ميدانيد؟؟؟

Posted by: مریم فرخ نیا at May 15, 2005 02:03 PM

حضوري كه بيگانه نميشود...خلوت پر ازدحام... مانوس... دل آشنا... غمگين

Posted by: ترسا at May 15, 2005 11:43 AM

تشنه نیستم
بیزارم
کمی رحمت بیاور

Posted by: sare at May 15, 2005 11:14 AM

سلام آقا. خوبيد. يه سري هم به ما بزنيد.

Posted by: esmaeil at May 15, 2005 07:33 AM

سلام. چرا " تا آنجا که مجاز است" ؟؟؟ گاهی فکر میکنم این قید ها و بند هایی که داریم، جزو طبع ایرانی ماست؛ ماییم که این قید ها رو می پذیریم و گردن می گذاریم ، حتی وقتی که می تونیم آزاد باشیم. تا وقتی زندان هست ، فریاد سر می دهیم که باید آزاد بود و اینگونه و آن گونه... اما وقتی هم که آزاد بودیم باز "همانیم که بودیم و همان خواهد بود...." . گاهی وقتها خسته میشم از پذیرفتن و آزاد نبودن و دوست دارم "دیوانه" باشم و کاملا آزاد ، دو روز زندگی وقت دیوار و حصار نیست؛ اما باز هم که با خودم به قضاوت می نشینم ، حس میکنم راهی رو جز این نمی شناسم....
من سمفونی مردگان شما رو سال اول دبیرستان خوندم. خیلی تاثیر گذار بود و دوست داشتنی...حس میکردم دوست دارم وقتی بزرگ شدم "آیدین" باشم؛ هر چند دخترم، اما بزرگ که شدم فهمیدم که آیدین بزرگتر از تصور اون سال های من بوده...و باز بیشتر دل دادم به بند ها و اسمش رو گذاشتم "آرامش" و وارد نشدن در دنیای آدم بزرگ هایی که اکثرا بزرگی رو فقط به نام دارند و نه به "خوی".
...
شاید همه این ها رو گفتم که در آخر ابراز خوش حالی کنم از اینکه شما هستید، و چه جور هم هستید - آزاد و بی سانسور و نه در قید و بند این جامعه ای که ما در آنیم-
و آرزو کنم که همیشه شاد باشید و جدا از "غم نان" ...که "غم نان" چه کارها که کند....

Posted by: شیدا at May 15, 2005 06:45 AM

جناب معروفي!مصاحبه ي شما وكتاب هايتان حتما خواندني است اما يادداشت اين آقاي دانشجو مرا به خود آورد.آقاي معروفي يقينا اين سوال هميشه با شماست كه چرا مي نويسم وبراي كه؟آقاي معروفي ما كتاب خوان باسواد باب روز كم نداريم اما ....ما در مرداب غم انگيز فرد گرايي به نابودي مي رويم.نويسندگان ما يا حرف هاي قلمبه را در بايا وسمرقند وكارنامه وبخارا براي هم ديگر تكرار مي كنند يا قلمي در دست در گوشه گوشه ي خانه هاي اعياني اسباب واثاثيه را فهرست مي كنند.نسل متوسط الحال ما خيره به آسمان مانده است كه آيا غرش هواپيماهاي غريبه را خواهد شنيد تا بتواند با دوست دخترش در خيابان قدم بزند و از آن دريچه كه من مي بينم به قول فرهيخته اي ايرانيان تنها مردماني بودند كه غربت وتبعيد جز انعكاس دردآور بي مايه گي شان نبود.شما استثنا..

Posted by: hamed at May 14, 2005 08:13 PM

نويسنذه هاي ما ذر ايران تا به حال به شيوه سنتي ذر حذ امكان با حضور سانسور نوشته انذ . اينكه براي سانسور هر واژه بايذ ايستاد حرق بسيار متيي ست.كساني .كه به هر حال اين توقيق احباري نصيبشان شذه ! و اشانس نوشتن در فضاي بي سانسور را دارند حه خوب است به عشق ذاشتن خواننذه بيشتر ازاذي وازه را قر باني نكننذ.

Posted by: akram mohammadi at May 14, 2005 02:34 PM

خيلي به دلم نشست / مرسي. اميدوارم سالهاي سال باشيد به بهترين شكل ممكن.

Posted by: soophi at May 14, 2005 12:47 PM

سلام. راستش رو بخواهيد، من وبلاگ شما رو بيشتر مواقع مي‌خونم. اما تابه‌حال حتا يك اثر ادبي هم از شما نخوندم. توي اينترنت خيلي از كارهاي شما رو براي دانلود پيدا كردم. اما هرگز طرفش نرفتم. (از بي‌تعارف حرف زدنم ناراحت نشيد) يه جورهايي احساس مي‌كنم كه شما متعلق به من و نسل من نيستيد. خوب، من بيست و يك سال بيشتر ندارم. هميشه هم، هرچيز كه از هنرمندان و روشنفكران در تبعيد ديدم، يه‌جوري بود كه گويا مال من نيست. هميشه،خيلي هم كه «براي ما» يا «درباره ما» مي‌نويسند، اگر خوش‌بين باشيم و بگيم كه خودشون رو «فرنگ‌رفته» و «بافرهنگ‌تر» نمي‌دونند و هرلحظه بابت «ايراني» بودنمون به ما سركوفت نمي‌زنند و هردم حساب خودشون رو از ما جدا نمي‌كنند، دست‌كم، ناخواسته نوعي حرف مي‌زنند كه به دل من يكي نمي‌شينه. چرا؟ نمي‌دونم. شايد اين حس كه يارو تو يه فضاي ديگه و با خيال راحت و بدون سايه سانسور نشسته و اين‌ها رو گفته، يا اين فكر شيطنت‌آميز و غيرمنصفانه كه بيرون گود حرف زدن همچين هنري هم نيست، بدجوري آدم رو اذيت مي‌كنه.
نمي‌دونم چرا وقتي يه‌نفر كه اون بيرون هست و براي ما حرف مي‌زنه، من ياد اين ترانه مي‌افتم كه خيلي دوستش دارم:
«اي پرنده مهاجر، اي پر از شهوت رفتن.
فاصله قدر يه دنياست، بين دنياي تو با من.
تو رفيق شاپرك‌ها
من تو فكر گلّه‌مونم.
تو پي عطر گل سرخ،
من اسير «بوي نونم».
...
من دارم تو آدمك‌ها مي‌ميرم،
تو برام از پريا قصه مي‌گي.
من توي «پيله وحشت» مي‌پوسم،
برام از خنده چرا قصه مي‌گي؟»
البته مي‌دونم كه كمي بي‌انصافيه. اما حسم رو گفتم. و اين رو هم اضافه كنم كه چند روز پيش كه براي نمايشگاه كتاب به تهران رفته بودم، كتابي از شما ديدم. كه فكر مي‌كنم انتشرات ققنوس بود. اين‌كه چرا با وجود گرايشي كه براي خوندن كتاب‌هاتون اين اواخر پيدا كرده بودم، نرفتم جلو و نخريدمش ... نمي‌دونم. بذاريد به حساب زندگي فقيرانه دانش‌جويي. و نگذاريد به حساب همون حس! خوب، بالاخره در كنار اين كامنت‌هيي كه از «خواندن» آثار شما حرف مي‌زنند، بد نيست كه يكي هم از «نخواندن» حرف بزنه. نه؟! اين‌ها رو نمي‌دونم چرا اين‌جا گفتم. اما مي‌دونم اگر گفتني بود جايي غير از اين‌جا نبايد گفته مي‌شد. موفق باشيد. ياحق

Posted by: Varg at May 14, 2005 03:02 AM

با پاي سر به شهر تماشا رسيده ايم/يكسر دويده تا به شكيلا رسيده ايم/نوشاي شهر سنگسري بر تو آفرين/ما هم در عاشقي به حسينا رسيده ايم/.....
همانند طبيعت سنگسر در ارديبهشت دلتان سبز و جويبار كلامتان هميشه جاري باد

Posted by: kiyanoosh at May 13, 2005 08:35 PM

احتمالاَ من هم بايد مث بقيه بگم: مرسي،مرسي... آقا ما هستيم،بدجوري هستيم، منتها نمي دونم چرا ديده نميشيم!...لينكتون هم بي اجازه گذاشتم كه بيشتر صفا كنم!

Posted by: aftabparast at May 13, 2005 08:17 PM

Enjoyed the interview much. Please write and publish as much as you can. Iran needs you. Thank you!

Posted by: Yousef Safa at May 13, 2005 07:09 PM

سلام...
اين رمان آخر به كتاب فروشي هاي داخل بي سانسور مي آيد؟ روي وب منتشر مي شود يا...؟

Posted by: پوريا at May 13, 2005 04:06 PM

عجيب لذت بردم از اين مصاحبه! !

Posted by: Hosein at May 13, 2005 06:11 AM

دلم براتون تنگ شده ...

Posted by: soormeh at May 12, 2005 09:41 PM

سلام استاد
دو روز پيش چهار تا كتابتون رو از نشر ققنوس تو نمايشگاه خريدم و سال بلوا رو در بيست ساعت خوندم .بلوايي در وجودم شروع شده ...كاش مي شد اين شاهكار رو از زبون خودتون شنيد كاش... به هر حال خدا قوت و دست مريزاد

Posted by: روشنک at May 12, 2005 09:26 PM

خوشحالم که هستید. خوب‌جوری هستید:)

Posted by: زیتون at May 12, 2005 09:06 PM

آقای معروفی !!!
بابا من گفته بودم شما دارید پیکر فرهاد را می تراشید !! نه وحید ! آآآآآآآخخخخخخ!!!!!!!!

شما آخرش مجنونم نمی دانم پاره پاره ام می کنید .

می ترسم به خاطر شما هم که شده جلای وطن کنم آخرش !

بدجوری زنده ایم هنوز همه ای که مثل همیم

Posted by: جواد_ق at May 12, 2005 12:49 PM

استاد سلام .
بارها خواستم برایتان پیامی بگذارم و اجازه بگیرم برای گذاشتن لینک شما در وبلاگم ولی مقدور نشد یا خطوط اینترنت ایران یاری نمی داد و یا بخت و اقبال بنده .
به هرحال لینکتان را در وبلاگم قرار دادم البته با اجازه شما .
خوشحال می شوم جایی در سایت شما داشته باشم.

Posted by: faryad at May 12, 2005 11:48 AM

بي نظير بود اينش:
حتي اگر مرده باشم به ايران باز مي گردم

مرسي مرسي مرسي:)

Posted by: zahra at May 12, 2005 11:16 AM

"حتي اگر مرده باشم به ايران باز مي گردم"................خيلي قشنگ بود!!! اميدوارم هميشه باشيد .....خو ب جوري هم باشيد!!!!

Posted by: ويدا at May 12, 2005 07:50 AM
Post a comment









Remember personal info?