May 05, 2005

انقلاب فيروزه‌ای

باخبر شدم که همدان ميزبان نخستين جشنواره‌ی دانشجويان وبلاگ‌نويس ايران است. از من خواسته بودند که برايشان پيام بفرستم. همان شب نوشتم و فرستادم. از انتشار آن خبری نشد. گفتم شايد نتوانسته‌اند از متن من استفاده کنند، يا نرسيده. تا اينکه برای خوابگرد نامه‌ای نوشتم، و متن پيام را پيوست کردم. امروز ديدم گزارشی از آن جشنواره با عنوان «انقلاب فيروزه‌ای، کامنتی برای گوريل‌ها» نوشته، و سرانجام متن مرا هم به دست بچه‌هام رسانده. ازش ممنونم. اين هم متن:

وبلاگ‌نويسان عزيز وطنم،
من انقلاب فيروزه‌ای وبلاگ‌نويسی را بزرگ‌ترين اتفاق تاريخ ايران می‌دانم. آنجا که جامعه‌ای شفاهی و جمعيتی افواهی به تمدنی مکتوب مبدل شود، نام‌ها و امضاها جايگزين سايه‌ها و سياهی‌ها خواهد شد.
آنجا که چهره‌ها بر تمامی گفتار خويش شهادت می‌دهند، شهر از هياهوی گنگ تباهی نجات می‌يابد، و کلام جسدی بادکرده نيست که بر سينه‌اش نوشته باشند: مجهول‌الهويه.
هزار سال شعر پارسی با شاعرانش باليد، اما با جامعه چه کرد؟ دستاورد حفظ کردن کلام موزون برای مردم چه بود جز تکرار همان کلام زيبا که رودرروی يکديگر غزل خواندند و قصيده شنيدند؟
می‌دانيد؟ جامعه ياد گرفت شعر حفظ کند، ادبيات بلغور کند، و در پس آن شفاهی ماند، افواهی شد، دروغ گفت، رياکار شد، شايعه ساخت، دو رو شد، بی‌مسئوليت حرف زد، و روز بعد حاشا کرد.
نمی‌خواهم بر جايگاه رفيع  شعر پارسی خللی وارد آورم، می‌خواهم از جامعه‌‌ای شفاهی در درازای تاريخ بگويم. جامعه‌ای که به سادگی فروغ را فاحشه می‌خواند، جمعيتی که به آسانی سعيدی سيرجانی را سرسپرده می‌ناميد، و برادری که به‌خاطر سی و چهار هزار تومان سر برادرش را می‌بريد. آيا کسی هست که بار آن‌همه ستم را بر دوش بگيرد؟
فضای موجود در مجموعه‌ی وبلاگ‌ها پيش و بيش از هر چيز، انسانی است، نه سياسی. و اين را همه‌شما می‌دانيد که انسان موجودی است سياسی.
اما  تلاش شما برای جلوگيری از اعدام زنی در بند، انسانی است. تقلای شما برای آزادی يک روزنامه‌نگار، انسانی است. آنچه از زندگی می‌نويسيد، انسانی است، هرچه از عشق می‌گوييد، انسانی است. آه خدای من! حضورتان، انسانی است. شعرتان، شورتان، افشاگری و شعورتان، انسانی است. شما به سياهچاله‌ها نور می‌تابانيد، شهرهای ما را تصوير می‌کنيد، از کودکان محروم می‌نويسيد، از قهرتان با خدا می‌گوييد، از زلزله، کارتن‌خواب‌ها، نوزاد سر راهی، برف، تئاتر، زن، ادبيات
 آرکائيک، ادبيات کوچه، تماميت ايران، موزيک، باران، عشق، مرد، استقلال، شعر، کودک، گرانی، نان، حقوق بشر، زندگی، سياست، دروغ، دروغ، دروغ.
شما چهره‌ی دروغ را افشا می‌کنيد، شما جامعه را از شفاهيات نجات می‌دهيد، امضا می‌شويد، چهره و نام می‌شويد. حرف نمی‌زنيد، می‌نويسيد. گاه می‌ترسيد، نام مستعار می‌شويد، گاه به خطر می‌افتيد، باز می‌نويسيد، نمی‌ترسيد، فواره می‌زنيد، از خاک به افلاک.
و من نويسنده‌ی هم‌عصر شما به شما می‌بالم. و آنچه می‌خوانم حالا ممهور به مهر شماست.
می‌دانيد؟ ما در مکان نزيسته‌ايم، در زمان عبور کرده‌ايم. يک انقلاب و يک جنگ و هزار بلا را از سر گذرانده‌ايم. دنبال هر سياستمداری بع بع‌کنان راه نمی‌افتيم، ويژگی نسل شما، و کار من سرکشی و اعتراض است؛ اعتراض به وضعيت موجود برای رسيدن به وضعيت موعود.
يادتان باشد که ايران شاهد بلايای بزرگی بوده است، سياهی جنگ‌، خون پاشيده بر ديوار، چرکی آنهمه خباثت، و دويدن رنگ در رنگ. اما رنگ غالب ما فيروزه‌ی گنبدهای ماست که هزار سال در نهايت زيبايی و قدرت و شهامت از ميان رنگ‌ها سر بر کشيده، با هر رنگی رنگين نشده، و نام و نان نيالوده، و سرافراز مانده است.
من تداوم انقلاب فيروزه‌ای وبلاگ‌نويسی را به شما تبريک می‌گويم، و از شما می‌خواهم بر معرفت حرفه‌ای پای فشاريد.
با مهر و احترام، عباس معروفی
برلين/  جمعه نهم ارديبهشت 1384

Posted by Abbas at May 5, 2005 06:56 PM | TrackBack
Comments

آقاي معروفي عزيز خوشحالم كه وبلاگتان را ميبينم.از زمان گردون و سمفوني مردگان -كه فكر ميكنم برگردان عالي خشم و هياهو به فرهنگ و مختصات سياسي ايران است- با خيلي از كساني كه دوست داشته ام از نوشته هاي شما لذت برده ام. گردون و آدينه مال كودكي و نوجواني منند و توي دوره ي داغ نياز به باور مصلح ها كلي براي شما و آقاي سركوهي غصه ميخورديم.كمي رقت انگيز است كه زمان چه زود ميگذرد. كمي گريه آور كمي خنده دار. سالها ي زياد با سلامت زنده باشيد.

Posted by: najva at May 14, 2005 09:40 AM

سلام آقای معروفی
من باید اعتراف کنم که تازه با شما آشنا شدم ولی در این مدت کم هر آنچه از شما چاپ شده خوندم
ولی میخواستم بدونم که آیا راهی وجود داره که بشه به شما مستقیما میل فرستاد ؟ آیا شما فقط به وبلاگ نویسها جواب میدید؟ این نامه دوم من است امیدوارم جواب بدید ..... مواظب خودتون باشید

Posted by: نانا at May 12, 2005 03:43 PM

اين رتگ فيروزه محشر بود , محشر. . .

Posted by: آه at May 11, 2005 09:27 PM

Salam ,
There are manythings that I have to tell you . But I have to tell them Just to you , I read your books and I have so much to tell you and I need to talk about them to you , So .. Is there anyway that I can send mail directly to you ? and any chance of recieving answers ?

Thanks for your time .. take care ...

Posted by: N at May 10, 2005 06:59 PM

سلام
خوبي؟
بيخود بشعر تاخته اي.

Posted by: amir at May 9, 2005 07:17 AM

A question: why is it called Turqouise revolution

Posted by: elham at May 8, 2005 07:04 AM

متن شما... مرا كه به تاريخ اعتقاد دارم سخت تكان داد. اي كاش همه بلاگرها مثل من آن را در وبلاگ خود بنگارند.... وقت تنگ است...

Posted by: پسر شمالی at May 8, 2005 04:06 AM

برام جالبه كه يه نفر از نسل باباي من، اهميت وبلاگ نويسي و تاثيرات اجتماعي اش رو درك ميكنه. بزرگترين اثر وبلاگ اينه كه بحث هاي خصوصي رو عمومي كرده. به قول يه دوست براي اولين بار يه زن ايروني ميتونه بدون دغدغه راجع به sexuality خودش صحبت كنه. اين كه يه زن بتونه در يه فضاي عمومي از wax كردن پاهاش حرف بزنه ممكنه هيج اهميت سياسي نداشته باشه، اما تابوهاي اجتماعي رو ميشكنه، سنت رو به چالش ميكشه، فرهنگ مرد سالار، دين سالار، و سنت سالار رو زير سئوال ميبره. متاسفانه خيلي از روشنفكرهاي سنتي ما (اينها حقيقتا روشنفكر سنتي ان) اينها رو نمي بينن.

Posted by: Paranoid at May 8, 2005 12:49 AM

ميشه لطف كنيد از وبلاگ نويسان بخواهيد يك حركت جمعي در رابطه با اين لينك انجام بدن!
http://www.shahrvand.com/Default.asp?Content=NW&CD=PL&NID=4#BN984

Posted by: fatemeh at May 7, 2005 11:43 PM

نبوديد كه ببينيد كه بعضي ها ادبيات را با چه چيزهايي معاوضه كردند...
غير از روز اختتاميه..روز هاي ديگر آنقدر خوش گذشت كه همهش خاطره شد..حسابش رو بكنيد يك چپ افراطي با يك راست افراطي براي هم جك هاي بي ناموسي تعرف كنند و تو ي سر و كله هم بزنند يا با هم اواز بخوانند.... روزهايي بود روشن....اگر سياسي اش نكنند !!!

Posted by: سورئالیست at May 7, 2005 10:03 PM

سلام
آقا کی تماما مخصوص تموم میشه. امروز از انتشارات ققنوس پرسیدم که چاپ نشده ، گفتند شما می گید هنوز تموم نشده... راستی فکر می کنید مجوز انتشار می گیره یا واسه اینم اصلاحیه 3 رقمی می فرستند؟
دوستدار کلامتان
خداحافظ

Posted by: دوستدار at May 7, 2005 09:28 PM

سلام
دوباره از صفر شروع میکنیم
تا پست ترین لایه ها در زیر صفر
صفر. بی عدد. خالی
بی هیچ تقلایی برای همره شدن با اعداد .
از وبلاگ نويسان وطني . دوستتان داريم .

Posted by: Arash at May 7, 2005 09:01 PM

کی رمان تماما مخصوص را می‌خوانیم؟؟؟؟؟؟
خواهش می‌کنم باز هم تکه‌هایی از آن را بگذارید.

Posted by: نوشین at May 7, 2005 01:06 PM

سلام ... بي صبرانه بي صبرانه بي صبرانه بي صبرانه بي صبرانه بي صبرانه بي صبرانه منتظر (( تماما مخصوص! )) هستم

Posted by: ramin at May 6, 2005 11:53 PM

خبر خیلی جالبی بود و چه اسم با معنایی برایش گذارده اید. فیروزه ای برای ما مفاهیم عجیبی دارد. و برای من که دیگر هیچ...زود تر با خبر شده بودم می رفتم.
راستی آقای معروفی یه میل براتون فرستادم و همچنان منتظر جوابم. اگه لطف کنید.
با مهر و احترام.
دختر بس

Posted by: دختر بس at May 6, 2005 10:02 PM

از سالها ي پيشين از لحظه اي كه سمفوني مردگان را با گوش جانم شنيدم همواره ستايشتان كرده ام ... هماره تابناك باشيد...

Posted by: omid at May 6, 2005 09:48 PM

اين كلمه ها خوندني نيستن... نوشيدني اند... نوشيدني...

Posted by: رهايي at May 6, 2005 09:01 PM

سلامي دوباره، به يادداشت وزين شما در خبرچين لينك داده شد. سياس

Posted by: سام الدين ضيائي at May 6, 2005 08:16 PM

نمیدانم همان مسابقه وبلاگنویسی را اشاره میکنید که چندی پیش بنام برتر دانشجویی http://www.bloggerst.irمثلا برگزار میشود. نفس برگزاری این مسابقه نمیتواند مشکلات دید افراد برگزار کننده ی انرا نفی کند. بیشتر وبلاگهای برگزیده ی این مسابقه کاملا فیلتر و با دید انتخابی خاصی انتخاب شده اند. حتی اگر افرادی که به اصطلاح بنام و شناخته در دنیای وبلاگ هستند و اکنون در داوری آن نقش دارند اگر بر دید باز خود پافشاری کنند. من نیز بعنوان مشاهده کننده میتوانم بگویم. مشکلات بسیار پایه ای است. و درحال حاضر حتی وجود چنین محدودیتهایی را نیز از فشارهای محیط نمیدانم بلکه از فرد فرد انسانهای مسوول موجود که در نقش آفرینی خود مشعوفند را نقاش اصلی میدانم. و رشد غیر انتخابی وبلاگ در ایران را از بسیاری از تشویق های چنین افرادی یا سیستمهایی کاملا بهتر میدانم و آن را در ردیف همان سایت هایی چون ایسنا میدانم فقط رنگها فرق میکند و انسانها که با مصلحتها راحت حرکت میکنند. بهر حال بگذر یم که داستان طولانیست این مطلب.

Posted by: علیرضا at May 6, 2005 08:03 PM

خوش حالم كه شما هنوز اميدواريد اما جناب معروفي به قول آن غول زيبا توده حافظه ي تاريخي ندارد. وبلاگ نويسي هم روزي براي شان خاطره ي بي مقداري مي شود از جواني. به اين سي چهل نفري كه براي شما كامنت مي گذارند نگاه نكنيد. همين امروز در نمايشگاه كتاب آنچه راز كاميابي بود و تعبير خواب مثل لبوي داغ جويده جويده خورده مي شد و آنچه ذهن مي طلبيد روي پيشخوان ها طبله مي كرد. آقاي معروفي لااقل به دهه ي شصتي ها دل نبنديد كه كله ها همه چرب است و دست ها چيره ي چت كردن. زت زياد.

Posted by: hamed at May 6, 2005 07:21 PM

چه میکنه این قلم شما... واقعا زیبا بود

Posted by: بی تا at May 6, 2005 01:03 PM

سلام و درود بر عباس اقای عزیز
هر چه از دل بر اید لاجرم بر دل نشیند.
لینک خوابگرد را گذاشتم ولی دلم راضی نشد و حیفم امد پیام پر محتوابت در لینک باشد . بعد از اینکه عین پیام را در وبلاگ گذاشتم قدری ارام شدم.
هر کلمه و حرفش ارامشی خاص به من می دهد. خدایت ارامش دهد.

Posted by: رنگین کلام at May 6, 2005 12:17 PM

حه انساني و زيبا نوشتيد وحه اسم خوبي هم به اين حركت حوان و نو وبلاگ نويسان داده شد. با آرزوی موفقيث براي همه شان.

Posted by: akram mohammadi at May 6, 2005 09:50 AM

جناب معروفی عزیز سلام .
از سمنان مزاحمت می شوم و تنها غرض از این مزاحمت ابراز علاقه بی شمار خود به نوشته های سلیس و روانتان .
همیشه و همیشه و همیشه شاد باشید و پیروز .
در ضمن با اجازه تان در وبلاگ لینکتان داده ام .

Posted by: faryad at May 6, 2005 09:09 AM

عجب متن متيني...چه نثر وزيني ...
من اگرچه تعابير شما را قبول دارم ولي با افسوس گستره آنرا محدود مي دانم.
جاي بسي تاسف است كه در داخل ايران به جرات مي توانم بگويم كه از هر هزار نفر يكي هم وبلاگ را نمي شناسد و ...اين تلخ است.
سپاسگزار مي شوم اگر مطلب مرا تحت عنوان زن من دشمن شماست بخوانيد

Posted by: گوشزد at May 6, 2005 07:44 AM

Doroud bar shomaa

Dastetaan dard nakonad...che mahshar ast ke arezou haa-y-e maan
raa kassi nemitavaanad az maa berobaayad...aanaan ke aashegh-e rouz va rooshanaa-i and az shab baaki nadaarand...taa damidan-e sepideh mitavan bidaar maand
Baa dousti...

Posted by: Yasseman at May 6, 2005 12:23 AM

fekr konam bad nabashe blge bandaro ham beshnasin

Posted by: maryam at May 5, 2005 08:47 PM

سلام استاد... كاش ما بتوانيم فرياد در گلو خشكيده اي را اين جا حيات دهيم فريادي كه هماره بغضي را بر دل ما تحميل مي كند!... چقدر خوب است كه شما مينويسيد كه شما با ماييد و... برقرار باشيد

Posted by: مریم فرخ نیا at May 5, 2005 08:42 PM

سلام... وقتي خوندمش سرم مور مور شد. با چه عشقي نوشته شده!!

Posted by: زيتون at May 5, 2005 08:40 PM

جناب معروفی با اجازه شما لینک وبلاگتان را به جمع لینک‌هایم افزدوم.

Posted by: آواره at May 5, 2005 08:37 PM

سلام بر عباس عزيز.
نمي‌داني وقتي امروز بعدازظهر اين پيام را در وبلاگ خوابگرد خواندم چقدر به خود باليدم كه در چنين فضائي نفس مي‌كشم. فضائي كه انسان‌هاي فرهيخته‌اي نظير عباس معروفي نه تنها در آن نفس مي‌كشند و عطر قلم و حقيقت مي‌پراكنند كه با نگاهي ژرف و وسيع زواياي ناديده ی اين پديده نوين را مي‌شكافند. آن هم با نثري شيوا و دلنشين و زيبا كه برازنده ی كسي چون عباس ماست.

همان زمان كه متن را ديدم تصميم گرفتم آن را در وبلاگ منتشر كنم. و اكنون انجامش دادم. پاينده و پيروز و شاد باشي عباس عزيز.

Posted by: مسعود برجيان at May 5, 2005 07:56 PM

سلام، منهم در وبلاگ خوابگرد خواندمش.

Posted by: بیلی و من at May 5, 2005 07:46 PM

انقلاب... فيروزه... افشاگري... عشق... چه مفاهيم عجيبي(!) يعني شما مي فرمائيد تمام اين ها كه گفتيد در همين لحظه كه من اين جا نشسته ام دارد در خاك ما رخ مي دهد؟..نه! بدبينم آقاي معروفي عزيز. به تمام فيروزه هاي اصل معدن هاي نيشابور هم بدبينم. ما ملت جوزده اي هستيم. اين روزها هم تب نوشتن بدن هاي پير و جوان مان را عرق سوز مي كند. خدا كند كه قضيه اين قدر ها كه مي گوئيد جدي باشد...ما به فيروزه ي انقلابي هم قانعيم.

Posted by: نوشا at May 5, 2005 07:40 PM

سلام آقای معروفی عزیز
خوشحالم که شما همیشه با مهربانی و فروتنی از وبلاگ نویسان، نویسندگان، شاعران یاد می کنید و سبب پر و بال گرفتن هرچه بیشترشان در عرصه کار هنری هستید. ای کاش همه ی آنان که از تجربه بیشتری برخوردارند بتوانند سبب دلگرمی هرچه بیشتر نویسنده ها، وبلاگ نویسان و... شوند.
امید همه ما به جوانان آن مرز و بوم است نه آنان که هر روز از دیوار تکبر بالا می روند و یا هنوز می خواهند شاگردها و جوانها دست بوسشان باشند. دوره این کارها سالهاست که بسر رسیده است.
پایدار باشید و پیروز

Posted by: خیال تشنه at May 5, 2005 07:26 PM
Post a comment









Remember personal info?