March 18, 2005

داشت عيد می‌شد

از خواب که بيدار شدم خوشحال بودم. می‌دانستم امروزعيد می‌شود و خنسا می‌آيد که مرا به خانه‌مان ببرد.  مادربزرگم سفره هفت سينش را روی ميز گردی چيده بود، و آجيل و شيرينی و ميوه را روی ميز وسط. پارچه‌ی سفيدی هم روش کشيده بود، لابد به اين خاطر که من دست نزنم يکوقت!
خانه ساکت بود، ماهی‌های حوض زاد و ولد کرده بودند، هزارتا. و کلاغ‌های کاج می‌گفتند: برف، برف.
مادربزرگم گفت: «دو تا نان بگير صبحانه بخوريم.» و از کيفش يک اسکناس دو تومانی به دستم داد: «بقيه‌اش را گم نکنی! بگذار توی جيبت.»
و من از آن دالان تاريک و دراز که می‌گذشتم، خدا خدا می‌کردم خنسا را ببينم. بازارچه نايب‌السلطنه سرتاسر خيس بود. نم بارانی نمی‌دانم کی باريده بود که سبزه‌ها تازه شوند لابد! و نانوايی شلوغ بود. مشدعلی خرده چوب می‌ريخت و تنور گُر می‌گرفت. اگر خنسا زودتر می‌آمد به خانه‌مان می‌رفتم که لباس نو بپوشم، کفش مشکی نو، و بعد با مامانم برمی‌گشتم خانه‌ی مادربزرگ، بعد می‌رفتيم جاهای ديگر. مهمانی. با خواهرهام، و سعيد که تازه اول دبستان بود. تا سيزده بدر توی خانه ی خودمان...
تا ظهر منتظر ماندم، دور و بر باغچه پلکيدم که مادربزرگم بنفشه کاشته بود و حسابی باغچه را خوشگل کرده بود.
داشت عيد می‌شد و خنسا نمی‌آمد.

Posted by Abbas at March 18, 2005 11:09 AM | TrackBack
Comments

سلام سال نو مبارك نوشته هاتون زيبا و صميميه خوش حال ميشم به اتاق كوچيك من سر بزنيد

Posted by: ssangesaboor at April 1, 2005 11:06 PM

رنج كه مياد تو بعضي خونه ها وبا تي پا هم نمي شه عذرشو خواست تو فكرمي كني چطوريه كه حرف زدن وخنديدن و نوشيدن و رقصيدن و هزارتا كوفت ديگه هوش از سر هزار تا آدم مي پرونه اما تورو هيچي شاد نمي كنه اصلا چطوريه كه هيچ تجربه اي كه هيچ بي هوده اي هواي بودن توي سرت نمي ندازه اصلا اين چه كرميه توي تو ي رام نشدني كه يه جا نمي شينه اصلا اين راز چيه كه توي همه ي درو ديوار زدن هاي تو هم خودشو رو نمي كنه چيه اين چيه كه توي شيريني لحظه هاي ديگرون هم هنوز تلخه ...كاش همين يه قلمو مي دونستم كاش از توي غم تو اين يه قلمو فهميده بودم كاش....

Posted by: تلخ at March 21, 2005 10:08 PM

سال نو مبارك
از باغات درجزين انار سرخ چيده ام! براي هفت سين
تقديم به شما و تمامي دوستان

Posted by: واحه at March 21, 2005 08:50 PM

سلام آقاي معروفي عزيز... سال نو مبارك. اميدوارم روز به روز در كارهاتون موفق تر بشيد.
كاش بيشتر در مورد داستان خوني در نمايشگاه كتاب لابپزيگ نوشته بوديد. خوشحالم شدم يكي از شاه ها شما بوديد:)
(براي كسي كه سبيل آتشين نذاشتيد؟:))) ) بازي شاه..وزير و جلاد رو مي گم!
به حرف هاي كساني كه به جاي انتقاد قصد تخريب دارن اهميت ندين. همين ننوشتن شما اونا رو خوشحال مي كنه. بهترين كار اينه كه حرفاتون رو بزنيد. اونا هم يواش يواش عادت مي كنن بشنون و بعد قضاوت كنن...
آقاي معروفي نيم ساعتي با تبريكاتون سرگرم شدم:) هر كدوم براي خودش داستانكي بود... و ممنون كه ياد منم بودين...يعني در واقع خيلي خوشحال شدم!
خيلي دوستتون دارم. در درجه ي اول به خاطر انسانيتتون:) و بعد به خاطر هنرتون و بعدتر به خاطر احساس دوستي و صميميت زيادي كه با شما مي كنم:) و خيلي دلايل ديگه...طنزتون... و.... و....و....

Posted by: زيتون at March 20, 2005 10:26 PM

بهار الهام بخش بیداری, شکوفایی ,تحول و زیبایی است
این همه شما را ارزانی !
نوروز مبارک

Posted by: vahid at March 20, 2005 10:39 AM

امسال عيد شما هم عيد نيست؟

Posted by: katibe_nevis at March 20, 2005 09:56 AM

سلام آقاي معروفي

سالي سرشار از كاميابي وموفقيت براي شما آرزو مي كنم .

سلامت وشاد باشيد.

جواد_ق

Posted by: جواد_ق at March 20, 2005 07:54 AM

سلام
سال نو رو تبريك ميگم
اميد كه سال خوبي داشته باشيد...
كاش آيدين قصه شما بودم ... روح هنرمندي كه به كسوت سوجي ديوانه اش مي پنداشتند.

Posted by: arash at March 20, 2005 07:24 AM

Salaam aghaay-e Maroufi aziz
Baa behtarin aarezou haa, faraaresidan-e bahaar-e delangiz va now-rouz raa be shomaa va khaanevaadetaan tabrik migouyam.
Baa dousti
Yasseman

Posted by: Yasseman at March 19, 2005 11:35 PM

درود
زمان نو شاد
سخن اول مي بايست به رسم ادب همين باشد .. به زايش بهار نزديك هستيم در خود تولدي دوباره بيابيم . خاطرات زيبا هستند و جاودان ..گذشته راز زندگي ما را در خود دارد . به ياد بهاران پيش اين سال نو را هم چندي بعد به كهنه گي خاك مي كنيم و اميدي تازه در كلام مان متولد مي كنيم ..حالا از تمام اين حرف ها گذشته من رو به خاطر مي آوريد .. سبا ؟

Posted by: ملکه سبا at March 19, 2005 11:08 PM

سلام دوست عزیز، آقای معروفی
زیباترین و پرثمرترین سال را برای شما و خانواده آرزومندم.

Posted by: خیال تشنه at March 19, 2005 06:44 PM

از گوشه های لبم مرکب جاری است /وکدام خرسندی چنان است که شادمانی ی من ؟ / من شعر خورد ه ام .
استاد عزیز شعر کوتاهی که از مارک استراند ترجمه کرده ام به عنوان هدیه ی نوروزی قبول کنید . ای کاش برای من چیزی بیشتر از یک ذهنیت ِ دست نیافتنی بودی . کاش عینیت میافتی با تمام خصوصیات ِ انسانی ات در چشمهایم / آتش به زندگی آنها بیفتد که نمی گذارند شما را در خاک پاک ایران ملاقات کنیم . سال نو فرخنده باد .

Posted by: ehsan z at March 19, 2005 10:41 AM

خنسا حتما مياد....سال نو شما هم مبارك

Posted by: سپنتا at March 19, 2005 09:23 AM

سلام آقای معروفی، سال نو مبارک باشه، امیدوارم در این سال قدمی اساسی در راه صلح و دوستی بین انسان ها برداشته بشه، و جهانی سراسر عشق و فراوانی داشته باشیم، برای شما سالی سرشار از عشق و آرامش و سربلندی آرزومندم.

Posted by: محمد جواد طواف at March 19, 2005 07:30 AM

سال نو مبارک. ای کاش شما در سال جدید یک کتاب زیبای دیگر به مردم ایران هدیه میکردید. به امید دیدار شما در وطن.

Posted by: محمود at March 19, 2005 05:39 AM

سال نو بر شما معروفي عزيز و همه انسانهاي فرهيخته مبارك باد.

Posted by: Hassan-Arabzadeh Hejazi at March 18, 2005 11:15 PM

سلام نازنین ؛ ایام به کامت و روزگار بر وفق مرادت / من عید را در غربت طاقت نیاوردم و امروز پرواز دارم به سوی ایران ، عروسی داداشم است ، بزم کُردها در عروسی خوبان در وسط دشت ها و کوه ها ی سنندج ، باور عباس عزیز ، نمی شد بوی آلاله ها ی آبیدر را حس نکنم ، نمی شد هی هی چوبی کش عیار و نوای عیدی دهل زن مست را نشنوم!....الان ساکم را جمع کردم ، تا که 4 ساعت پس از تحویل سال نو ، بگویم : سلام ایران ! سلام عشق!...
به جای تو هم می گویم ، نازنینم ، جایت خالی است...اما خدا کند روزی برسد تا بیایی و مثل اخوان ثالث ، تو هم سرخی بعد از سحرگه را در آنجا ببینی ، بدون آنکه فریبت بدهند !
از دور می بوسمت و سال نو را به تو و خانواده ارجمند و عزیزت تبریک می گویم / شاد زی شاد
قربانت : عرفان قانعی فرد

Posted by: عرفان قانعی فرد at March 18, 2005 11:13 PM

به راستی ایام عید با بو و نام و یاد او همراه است . مادر بزرگ !!! بصيرت و دانائي همراه با سادگي كه گاه در چشمان ما نوادگان به ناحق ابلهانه مي آمد. نوروزتان خوش!

Posted by: سلام at March 18, 2005 07:27 PM

دل آسمان برلین بدجوری گرفته. خیابان ها خاکستری، ساختمان ها خاکستری، آسمان خاکستری. از سفره ی هفت سین یک سبزه ی نیمه زرد، کنار پنجره داریم که خاکسترنشین آفتاب شده. ماهی قرمز هم نیست، ماهی یخ زده بسته بندی هست، بدم؟
چقدر بعضی جملات « فریدون سه پسر داشت» را دوست دارم، آنقدر که به خودتان رو در رو نمی توانم بگویم. چقدر آن مجید کثافت را دوست دارم، چرا که آخرش یک انسان غمگین است که می خواهد برگردد ایران، و این را می گذارید بگوید، می گذارید سر روی شانه ی رفیقش بگذارد و هق هق کند . کت امیر چه بویی می داد؟
بوی خاک باران خورده... بوی آمیخته ی شبدر و نان... آخ
چقدر آن مجید کثافت را دوست دارم. چون می فهممش وقتی می گوید : دیگر نه چیزی خوشحالم می کند و نه از چیزی واقعا غمگین می شوم. زندگی در این ناکجاآباد یعنی پوکی تدریجی. فقط می ماند داستانک هایی که مثل بغض هر از گاه بیخ گلویم را می گیرند. باید بنه کن برگشت، برادر
ببخشید ، اگر ناراحت تان کردم. عید است ناسلامتی
راستی هوای لایپزیگ آفتابی نیست؟ آنجا به ایران نزدیک تر است
سفر خوش. فردا می بینمتان
کیا

Posted by: kia at March 18, 2005 05:24 PM

noroozetoon mobarak.daram miram ta dar emarat baz OLGA basham. be yadetoon hastam.

Posted by: babune at March 18, 2005 04:31 PM

اقاي معروفي سال نو مبارك ........اميدوارم سال ديگه در وطن

Posted by: بانوی باران at March 18, 2005 03:33 PM

سلام آقاي معروفي عزيز. سال نو بر شما مبارك....

Posted by: masoomeh yousefi at March 18, 2005 01:22 PM

به نو كردن ِ سال بر بام شدم، با عقيق و سبزه و آينه
داسي بر آسمان گذشت، كه پرواز كبوتر ممنوع است
صنوبر ها به نحوي از چيزي گفتند و گزمگان به هياهو، شمشير بر گلوي پرندگان نهادند
سال، بر نيامد

سال نو رو به شما تبريك ميگم.متن بسيار قشنگي بود.
آنكه را كه مي شناختم و منتظرش بودم سالها و اميد وار به ديدنش بودم سالها....
حيف كه نمي دانستم او هرگز نمي آيد

Posted by: طنازامين-بغض مبهم at March 18, 2005 12:12 PM

سلام عباس عزيز. انسان به اميد زنده است حتي اگر خود بدان باور نداشته باشد. اين صداي «برف، برف» گفتن كلاغ‌ها مرا ياد سمفوني مردگان انداخت.
اين جا عيد، بي‌عيدانه است. اگر آواز چكاوك‌ها و نجواي گنجشك‌ها و چهچه بلبل‌ها روي اين درخت سيب حيات‌مان نبود كه من هرگز حتي از روي تقويم هم آمدن عيد را باور نمي‌كردم.
كاش انسان نبوديم و نمي‌فهميديم. هيچ چيز را، هيچ چيز را، عباس عزيز.

يا حق.

سال نوي تو فرهيخته‌‌ي هم‌ميهنم مبارك باشد. پيشاپيش و به عنوان اولين نفر به تو تبريك مي‌گويم. هم به تو، هم به خانواده‌ات، هم به دخترانت، همان‌ها كه در اين سال ها رنج تو را به دوش كشيده‌اند. خانواده‌هاي انسان‌هاي پردغدغه‌ي دلسوز مگر جز اين منش، راه ديگري نيز در زندگي مي‌توانند بپيماپند؟! كه اين تحمل و صبر بخشي از رسالت مردان اين ديار است...

Posted by: مسعود برجيان at March 18, 2005 12:07 PM
Post a comment









Remember personal info?