March 08, 2005

امروز هشتم مارس بود؟

آيدا، آيدا، آيدا. عضوی از خانواده که کم‌تر خاطره‌ای از او در ذهن مانده بود. حتا آيدين هم سال‌ها بعد هرچه فکر می‌کرد نمی‌توانست چيزی از بچگی اين دختر زيبا به‌ياد بياورد. نه حرف، نه جنجال، نه حضور. در پستوی خانه نم کشيده بود، و بعد بی دردسر به‌قول پدر گورش را از اين خانه گم کرده بود... (سمفونی مردگان)
به آينه رسيدم، با گوشه‌ی چادرم غبار آينه را پاک کردم. و حالا او مجسمه‌ی روشنی بود که
پشت چرخ کوزه‌گری نشسته بود. می‌ترسيدم سرم را برگردانم و ببينم در ميان آن‌همه مجسمه و کوزه و خمره، او هم يک مجسمه است. همان‌طور ماندم. آدم‌های آينه رفته بودند... (سال بلوا)
از ته دل آرزو می‌کردم که خودم را تمام و کمال تسليم اين فراموشی و رهايی کنم، گذشته‌هام را از ياد ببرم، و تاب‌خوران در روزگاران نقش و نگاران بمانم. نه. اين ملنگی طبيعی نبود. مثل اين‌که  کسی قلم‌مو در شراب می‌زد و مرا می‌کشيد...
(پيکر فرهاد)
دلم‌ ريخت‌. در يك‌ آن‌ متوجه‌ شدم‌ كه‌ همين‌ لحظه‌ را يك‌ بار ديگر تجربه‌ كرده‌ بودم‌؛ دقيقاً همين‌ تصوير كه‌ يانوشكا داشته‌ از پله‌ها بالا مي‌آمده‌، بي‌آن‌ كه‌ دستش‌ به‌ نرده‌ باشد، اما هر چه‌ فكر كردم‌ يادم‌ نيامد كه‌ بعدش‌ چه‌ اتفاقي‌ افتاده‌. آيا پيش‌ از اين‌ زندگي‌، من‌ در زندگي‌ ديگري‌ با او شريك‌ بوده‌ام‌؟ آيا قبلاً به‌ اين‌جا آمده‌ و آن‌ صحنه‌ برام‌ تداعي‌ شده‌؟ خداي‌ من‌، او كه‌ تا به‌ حال‌ به‌ خانة‌ من‌ نيامده‌ است‌. آدرس‌ پستي‌ام‌ را دارد، اما چرا قبلاً تلفن‌ نزده‌ كه‌ مرا از آمدنش‌ مطلع‌ كند؟
وقتي‌ از پاگرد چهارم‌ پيچيد و در برابرم‌ قرار گرفت‌، روي‌ پله‌ی‌ اول‌ ماند و لبخند زد. دوباره‌ دلم‌ ريخت‌. دوباره‌ احساس‌ كردم‌ اين‌ لحظه‌ را نيز قبلاً ديده‌ بوده‌ام‌. بي‌حركت‌ و ساكت‌ ماندم‌، و به‌ ذهنم‌ فشار آوردم‌ كه‌ همه‌ چيز مثل‌ قبل‌ پيش‌ برود.
آمد تو، با همان‌ لبخند و توجهي‌ كه‌ هميشه‌ به‌ من‌ داشت‌. در را بستم‌ و سر تا پاش‌ را ورانداز كردم.‌ پالتو
مشكي‌ بلند، كيفي‌ با بند بلند بر شانه‌، و دسته‌ كليد پُري‌ كه‌ بهش‌ نمي‌آمد اين‌ همه‌ كليد داشته‌ باشد. ديوانه‌وار خوشحال‌ بودم‌ و نمي‌دانستم‌ چه‌ بايد بكنم‌. بي‌اختيار شروع‌ كردم‌ به‌ باز كردن‌ دكمه‌هاي‌ پالتوش‌، كيفش‌ را از سر شانه‌اش‌ وا كندم‌ و گذاشتم‌ كنار مبل‌. سنگين‌ بود. و بعد پالتو را از تنش‌ درآوردم‌، و او خودش‌ را رها كرد كه‌ پالتو به‌ راحتي‌ كنده‌ شود. آويختمش‌ به‌ جا رختي‌، و دسته‌ كليد را از دستش‌ درآوردم‌: «خوش‌ آمدي‌.» و سير نگاهش‌ كردم‌. بلوز صورتي‌ بي‌آستيني‌ تنش‌ بود كه‌ روي‌ سينه‌اش‌ عدد بيست‌ و پنج‌ نوشته‌ شده‌ بود.
ساكت‌ ماند و لبخندش‌ عميق‌تر شد. كمي‌ به‌ صورتم‌ نگاه‌ كرد، كمي‌ به‌ حوله‌اي‌ كه‌ تنم‌ بوده. بعد با چشم‌هاش‌ دور اتاق را چرخ‌ زد، روي‌ عكس‌ مادرم‌ ماند، و بعد دوباره‌ به‌ من‌ لبخند زد... (تماما مخصوص)


لب‌های‌ زن‌ لرزید تا چیزی‌ بگوید، اما حرفی‌ نزد. من‌ سیر نگاهش‌ كردم‌. آیا آه‌ بود؟ خدای‌ من‌! زنی‌ داشت‌ جلوه‌های‌ زلال‌ زنانه‌ را به‌ من‌ نشان‌ می‌داد و مرا یاد چیزی‌ می‌انداخت‌ كه‌ از دست‌ داده‌ بودم‌. چیزی‌ كه‌ فراموش‌ كرده‌ بودم‌. فراموش‌ كرده‌ بودم‌ كه‌ می‌شود عاشق‌ شد، می‌شود دل‌ بست‌ و در بی‌قراری‌اش‌ سوخت‌، می‌شود مرد، آری‌ می‌شود، با یك‌ نگاه‌ مرد. اصلاً چه‌ اتفاقی‌ افتاده‌ بود كه‌ در یك‌ روز پشت‌ سر هم‌ دیده‌ می‌شدم‌، آیا این‌ راز سفر بود؟.. (تماما مخصوص)


امروز هشتم مارس بود؟

Posted by Abbas at March 8, 2005 03:27 PM | TrackBack
Comments

سلام
سال هاي خوبي نيست كه ارزش تبريك داشته باشند
من لوليم هموني كه 30 مارس يه چند خطي مهمون وبلاگتون بودم
نمي دونم خوندين نوشتمو يا نه ! اگه خوندين شرمنده - خواهش كرده بودم
سري به وبلاگ حقيرانه ام بزنيد ولي شور ارتباط از خاطرم برد ذكر ادرس رو

www.blogfa.gitana.com تا بعد

Posted by: loli at April 17, 2005 08:41 AM

با سلام خدمت داریوش عزیز
ما یعنی من و برادرم دورا دور مشتاق دیدن شما هستیم .
به امید دیدار.

Posted by: morteza at March 29, 2005 05:31 PM

سلام پدر
يك روز مانده به تولدم(29 سالگي به نظرم) هديه خوبي گرفتم
امروز 23 اسفند_ دانشكده ما (دانشكده خبر ) تنها مركز دانشگاهي اموزش رشته هاي خبري (خبرنگاري و مترجمي خبر و عكاسي خبري) در ایران با موافقت وزرای ارشاد و اموزش عالی منحل گردید.
این اتفاق فرخنده را به تمام میراث خوارانی که شعار دانستن حق مردم است را سرمی دادند تبریک عرض نموده و از اینکه در هفته پایانی سال و در زمان تعطيلي مراكز دادستان اين لطف را به بي خبرجامعه خبري ايران روا داشتند سپاسگذاريم.
سالي كه نكوست..............23 اسفند 83 رابخاطر بسپاريد

Posted by: afshin(mohsen) at March 13, 2005 10:24 PM

؟

Posted by: p at March 13, 2005 07:30 PM

اری ای استاد...
اون فرشته...
دیگه حتی یک لکاته هم نیست...
دیگه کارش از تزریق هم گذشته....
می دونی استاد
پیرمرد خنزرپنزری کارو بارش از برکت وجود فرشته سکه شده...
شرابش خون فرشته است و مزه اش ذره ذره وجودش...
چه قدر دلم می خواد گریه کنم...گریه کنم...گریه کنم...........
اما شما بگین
ایا دوباره روزی....؟
و من انروز را نتظار می کشم
حتی روزی که دیگر نباشم.

Posted by: الهه at March 13, 2005 06:50 PM

هواي خانه چه دلگير مي شود گاهي...

Posted by: نوشا at March 13, 2005 12:51 PM

مژده كه بزودي داريوش اقبالي نيز مي نويسد: http://www.dariusheghbali.com/

Posted by: Navid at March 13, 2005 01:56 AM

دقيقا شانزده آذر هفتاد وسه... وقتي در سنگين آهني به سر پدربزرگ خورد برف باريد و ناگها همه جا سفيد شد انگار چند روز است كه مي بارد... خون پدربزرگ از سر نادر مي چكيد و همه گريه مي كردند...
-حسين ديدي دايي نادرت مرد؟
انگار يكهو تمام ديوارها و درختهاي پرتقال و گلهاي ساعتي قد كشيدند...انگار تنها بودم و آن عوضي هم كه اين را به من گفته بود فهميده بود ديگر هيچ وقت عاشق نمي شوم...

Posted by: Hosein at March 12, 2005 11:10 PM

سه وبلاگ نویس/دارنده سایت از روز سه شنبه گذشته در تهران توسط افراد ناشناس لباس شخصی بازداشت شدند. یکی از آنان نویسنده وبلاگ “بن بست من” (http://www.bonbasteman.persianblog.com)، دیگری مدیر سایت خبری-هنری فریاد (http://www.faryaad.com) و دیگری مدیر سایت طرفداران داریوش (http://www.dariushfan.com) میباشند. گمان میرود علت بازداشت این افراد انتشار نشریه هنری “رویش” در تهران میباشد.

Posted by: رویش at March 12, 2005 01:24 PM

يكم بي ربط.فقط خواستم بابت سال بلوا از شما تشكر كنم.و كمتر بابت سمفوني مردگان.
راستي!اتحاد جو ان را به خاطر مياوريد آقاي معروفي؟

Posted by: hoseina at March 12, 2005 10:57 AM

نویسنده وبلاگ بن بست من (http://www.bonbasteman.persianblog.com) به همراه سه نفر دیگر که نشریه فرهنگی رویش را دو هفته قبل منتشر کردند مدت سه روز است که بازداشت شده اند و خبری از آنان نیست

Posted by: Khabar at March 12, 2005 12:24 AM

سلام آقاي معروفي
مرسي از انتخابهاي خوشگلتون .
مي خواستم بدونم ، " تماما مخصوص " رو چه جوري مي شه گير آورد و
كاملش رو خوند ؟

لطفا بهم اطلاع بدين ./

يه خواننده ي كوچيك از ايران شما

Posted by: mostafa at March 11, 2005 04:46 PM

(روز و شبان اينگونه...)
غرق گند آبه ي تكرارم
و كرم هاي خاكستري
اندك اندك مي جوندم
برايم اي رفيق طناب بياور
كه در ته فنجان خالي
تنها تصوير زني بر دار را مي خواند.
پيرزن فالگير.

Posted by: الهه at March 11, 2005 11:09 AM

دگر نگذار بر گرفته از دنده چپ ات خوانند, دگر نگذار جنس دومت نام اند, دگر
نگذار زنده بگورت خواهند. قلم گير و عصيان كن, فروغ شو ...

8 مارس به تمامي بانواني كه خرق عادت كردند خجسته و فرخنده باد.

Posted by: bikhish at March 11, 2005 09:58 AM

نوروز
دستهايي كه به اندازه ي آرزويم بزرگ بود
با بادبادك هاي رنگي در گردباد رفت
و مشق عشق براي ايام نوروز دلگير شد:
(( خدا نگهدار رفيق كهنه ترين روزهاي زيباي زندگي))
نوروز بي بوي عيد طعم گوشت خام مي دهد
بي تو
نه اسكناس هاس لاي قران
نه سيب وسبزه
و نه حتي ماهي هاي قرمز
در چشم هايم شقايق هاي وحشي نمي كارد...
حق با تو بود
من بوي كافور مي دهم.

Posted by: الهه at March 10, 2005 07:48 PM

نوروز
دستهايي كه به اندازه ي آرزويم بزرگ بود
با بادبادك هاي رنگي در گردباد رفت
و مشق عشق براي ايام نوروز دلگير شد:
(( خدا نگهدار رفيق كهنه ترين روزهاي زيباي زندگي))
نوروز بي بوي عيد طعم گوشت خام مي دهد
بي تو
نه اسكناس هاس لاي قران
نه سيب وسبزه
و نه حتي ماهي هاي قرمز
در چشم هايم شقايق هاي وحشي نمي كارد...
حق با تو بود
من بوي كافور مي دهم.

Posted by: الهه at March 10, 2005 07:48 PM

وقتي به دنيا آمدم به من گفتند ، بعدا" زن خواهم شد و همسر خواهم شد و مادر خواهم شد . به من گفتند وقتي زن هستي ، خواهر هستي ، دختر هستي در محدوده كوچكي از اين جهان زندگي خواهي كرد . شايد به اندازه يك اتاق و شايد كوچكتر از آن ،اما مي بايست هميشه راضي باشي و بخشنده ، زيرا بهشت زير پاي مادران است و پشت هر مرد موفقي يك زن خوب ! ايستاده است . احمقانه همه ي اين حرفها را باور كردم و ماندم . زن خوب زن مرده است و هيچ بهشتي نيست كه زمينش زير پاي من باشد .
بچه ها مي روند و مردها موفق نمي شوند .
در فضاي ذهني هر زني مردي است كه با خستگي و حماقت عربده مي زند .

روز جهاني زن ! روز جهاني مرد ! بر مردان و زنان ناشكيبا مبارك .

Posted by: spi at March 10, 2005 12:01 PM

مثل هشتم مارسهاي ديگر!

Posted by: sepanta at March 10, 2005 09:04 AM

اگر نيايي
سنگ به آسمان مي زنم
و سينه بندم را به آسمان پرتاب مي كنم
تا مرغان هوا بدانند
ديگر زن نيستم


اگر نيايي
دمپايي را جفت مي كنم
و پلك اينه را تر
فكر نكن گريه مي كنم
يا راهت
سنگ فرش التماس
نه!هرگز گمان مبر
واژه اي در تزلزل سلام مي شنوي

.......

Posted by: sheida mohamadi at March 10, 2005 02:06 AM

سلام آقای معروفی عزیز!
8 مارس بر شما مبارک باد.
منظور از عدد 25 چی بود؟ من دو تا چیز به ذهنم رسید:1- سن یانوشکا که در زندانش با آن‌همه کلید که مربوط به زندان‌های مختلفی بود که به دورش کشیده‌بودند. 2- عدد مثل پلاک‌های زندانیان!
شاید هم من چیزی نفهمیدم! توضیح دهید.
زن پیکر فرهاد واقعاً زیبا وصف شده‌است و حرف‌هایی که زن منکراتی بهش می‌زد و وقتی زد زیر غذایش در روز عاشورا، همه‌اش جلو نظرم است.
اما اکنون که کتاب" آشنایی با هدایت" م.ف. فرزانه را خوانده‌ام "پیکر فرهاد برایم گنگ می‌شود. اگر مشکلی نیست سؤالاتم را برایتان میل می‌زنم.
موفق باشید

Posted by: مهرداد at March 10, 2005 01:39 AM

salam.....shad va pirooz bashid

Posted by: Saba at March 9, 2005 09:40 PM

عباس جان، اين روزها يکی مرتب تو را در بلاگ رولينگ بی جهت پينگ میکند و وقتی آدم می آيد اينجا می بيند همان مطلبی است که قبلا خوانده. اين دوستان نادان گويا به نفع تو می خواهند کار کنند اما بهتر است آپديت کردن سايت را به عهده خود تو بگذارند تا کار چوپان دروغگو نشود. شايد هم قصد خراب کردن تو را دارند و در قالب دوستی عمل می کنند. به هر حال پينگ شدن بی جهت برای هيچ سايتی خوب نيست. اين هم از اسپم های اين عالم وبلاگی است که هر کسی می تواند برود سايتی را در بلاگ رولينگ آپديت کند.

Posted by: مهمان آن شب زمستانی at March 9, 2005 08:43 PM

زن همچنان در بستر چشم انتظار ورود مرد بود
مرد در بستر فاحشه گاهي به ياد چشمان زنش در هنگام عشقبازي مي افتاد
زن دلشوره داشت
مرد مست بود
زن طاقت نياورد
مرد جام تن فاحشه را مي نوشيد
زن چادر به سر كرده از منزل خارج شد
مرد دست در جيب كرد و توافق را پرداخت
زن از پيچ كوچه گذشت
مرد از پيچ كوچه داخل شد
زن از تاريكي و سايه ها مي ترسيد
مرد در خانه زن را نديد
زن به مردي برخورد
مرد در گوشه اتاق نشست
مردك دنبال زن ميدويد
مرد سيگاري را روشن كرد
زن مي دويد ولي جيغ نمي كشيد
مرد سيگار دوم را روشن كرد
زن به درب خانه رسيد در زد
مرد اهسته و مات به سمت در رفت
زن باز به در كوبيد
مرد در را گشود
زن خنديد
مرد دست در جيب كرد
زن گفت سلام
مرد دست از جيب دراورد
جگر زن اتش گرفت
مرد چاقو را پاك كرد
زن مرد
مرد بعد از چهل روز با فاحشه ازدواج كرد

Posted by: سالومه at March 9, 2005 01:31 PM

هر روز هم که هشتم مارس باشد برای گفتن انچه بر زنان می رود کم است.

Posted by: elnaz at March 9, 2005 12:12 PM

وقتي خودتان مي شويد تمامى شما را ورق مي زنم در ذهن

Posted by: Parnian at March 9, 2005 11:04 AM

نوشا!.... نوشا!؟.... پيس پيسو؟..... آدم نميتونه فراموش كنه. تصاويري كه شما آفريديد از جلوي چشم آدم دور نميشه... تصوير اون سربازي كه تو سال بلوا دو تا پاشو به دو تا اسب بستن و اسبا رو هي كردن... تصوير اون درياچه نمك و آدمايي كه هيچ وقت درياچه پسشون نداد... تصوير سورمه كه چه زيبا ميخنديد و پنجه اشو مثه برگ گل وا ميكرد.... چقدر تصوير... چقدر زندگي... ميشه با اين نوشته ها زندگي كرد

Posted by: marjan at March 9, 2005 10:43 AM

آيدا هميشه براي من نماد دختران مظلومي بوده كه زير تحجر له ميشوند...

Posted by: سياوش at March 9, 2005 07:01 AM

چرا همه ي زن ها حتما بايد خوشگل باشن تا يه داستان در موردشون نوشته بشه؟؟؟نميشه عاشق يك زن جذامي شد؟( ياد سهراب سپهري كه به زن زيباي جذامي گوشواره بخشيد مقدس). هيچ وقت اين اتفاق نمي افته چون كه هميشه اول ظاهر ديده ميشه و بعد روح رو جستجو ميكنن

Posted by: shabnam at March 8, 2005 11:10 PM

من آْيدايي رو كه شما خلق كرده بوديد، هميشه به ياد دارم. به همون وضوح كه آيدين رو به خاطر مي يارم.

Posted by: سايه at March 8, 2005 10:51 PM

خیلی بده ها. کسی که معنای همه چیزه برات. ناخن هاش رو تیز کنه و با تمام نیروش به روح و قلب ات بکشه!!!!!! نمی دونم شاید هم قلب و روح من زیادی سر راه افتاده که به این راحتی بشه روش خط کشید.....
به هر حال...امروز 8 مارس باشه یا نباشه واسه من فرقی نمی کنه چرا که یه چیزو فقط يه چيز تو دنیا هست که آرزومه تو دستام باشه ولي نیست...
اين يانوشكا هم حكايتي شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

Posted by: نوشا at March 8, 2005 05:27 PM

امروز براي همه آيداهاي درون آينه بود..فرزندان پاك حوابانو...و كسي در ايران از آن خبري نداشت.. تبريكي در كار نبود و نه جشني..

Posted by: ilia at March 8, 2005 05:22 PM

مرسي آقاي معروفي ، قسمتهاي زيبايي رو گلچين كرده بودين:)

Posted by: zahra at March 8, 2005 04:21 PM

با سلام.
البته آقای معروفی کامنت من در مورد مطلب قبلیتان است. خواستم تشکر کنم از شما که با جرات و به دور ازسیاست بازی ها،پیامی که در این رابطه بود، انتشار دادید. متاسفانه به دلیل مشکلاتی که در کشور ما وجود دارد، در اکثر مسابقات ادبی - هنری آثار سرسری و به دور از دقت لازم بررسی میشوند. امیدوارم که با این حرکت این قضیه را با همکاری شما و دیگران دوستان کمرنگ کنیم.
سرافراز باشید.

Posted by: علیرضا دزفولیان at March 8, 2005 03:45 PM
Post a comment









Remember personal info?