گفتم: «اگر بيايی میرويم با هم ماه را تماشا میکنيم.»
گفتی: «کجا؟»
«ته همين خيابان يک پارک هست، درختهای قشنگی دارد، برکهی آبی، با جوجه مرغابیهای کوچولو...»
همان وقت خواهرت با يک بغل نان داغ وارد خانه شد، لحظهای نگاهم کرد تا از سر راهش بروم کنار. بهش سلام کردم. رو برگرداند، اخم کرد، و با ناز يک نان به من داد، و بعد با چرخشی تماما زنانه از کنارم گذشت. دلم ريخت. از بوی نان مست شدم، برگشتم و ديدم که او در راهرو خانه با تو کلنجار میرود.
چرخيدم. تلفن در دستم بود و داشتم باهات حرف میزدم. گفتم: «اين نان هم برای ماهیها.»
سلام
در برابر احساسات ,. كلام مسحور كننده و قلم شيوا هيچ كاري نمي شود كرد
چه , شما نويسنده توانايي هستيد .
كلاه از سر برمي دارم به احترام هنرتان تمام قد مي ايستم .
... اما ايكاش هيچ وقت سياسي نمي شديد !
...اما نويسنده اي كه دور سياست نچرخد هيچ گاه نمي تواند ايراني باشد !
نوااحمدي تهران
كاش مانند شما نويسنده زياد داشتيم. فقط همين. خوشحالم كه به فهم خواننده احترام ميگذاريد و خوراك خوبي در اختيارش قرار ميدهيد. موفق باشيد
Posted by: ذهن آبي at February 20, 2005 10:59 AMو عشق تنها عشق تو را به گرمی یک سیب مانوس می کند.
Posted by: من at February 20, 2005 04:57 AMبغضم گرفت
Posted by: خسته at February 19, 2005 11:06 PMغم عالم همه كردي به بارم مگه مو لوك مست سر قطارم
مهارم كردي و دادي به ناكس فزودي هر زمان باري به بارم
salam... chizaki neveshte'am dar babune ke agar negahi bendazid va nazaretoon ro bedoonam mamnoon misham. be vije ke dar bakhshe nazarat dar haman daghigheye aval ba soo-e tabir va eteraz movajeh shodam... merci
Posted by: babune at February 19, 2005 03:10 PMمي خوام يه قصري بسازم پنجره هاش آبي باشه من باشم و تو باشي و يك شب مهتابي باشه..باشه؟
Posted by: من at February 19, 2005 12:24 PMخوب بود .
Posted by: کیمیا at February 19, 2005 01:35 AMدر جریان سیال ذهنتان همچون ماهی شنا کردم، تکه نانی را به زحمت بلعیدم. فکر کنم که مدتها بگذرد تا هضم شود.
Posted by: امید at February 18, 2005 11:35 PMچرا:)
Posted by: sepanta at February 18, 2005 09:36 PMديگر چه طور مي شود ماهي خورد و به ماه نگاه كرد؟ محاصره ات مي كنند همان آبهايي كه عكس ماه را مي لرزانند و مي شوند ماهي. باران كه مي چكد و ماهي ها لب ور مي چينند شصتم خبردار مي شود كه ماهي ها ماه خورده اند پيش از آن كه ماهي شوند. اين را وقتي گفت كه با تعجب ديد ديوار نبوده ي اين پارك هم از سنگ است. ما و ماه و ماهي ها.
Posted by: باران at February 18, 2005 09:12 PMبوی نان,بوی عشق و عشق وزیدن,بوی تنهایی,بوی درد کشیدن از دوری تو ,بوی دیوانگی و بوی هزار چیز دیگر تنها و تنها بخاطر وجود معشوق است و خواهد بود. بخاطر توست ! غزاله آدمی تنها یک بار عاشق می شود و بس.تنها یک بار می میرد و بس.تنها یک بار دیوانه می شود و بس.تنها ....
سلام آقاي معروفي عزيز!
واقعاً قشنگ بود. ماهيهاي خانهي ما اما بيچارهتريناند كه از زور گرسنگي به پيكر بيجان ماه بر آب چشم دوختهاند ولي ماه ديگر سخاوتمند نيست!
آقاي معروفي نميدانم آن مقاله را نوشتيد يا نه، من نظرم را در اين باره در بلاگم بيان كردهام اگر سر بزنيد و نظر بدهيد خوشحال ميشوم.
مرز نباشد. تو باشی. من باشم. تو بخندی. من حرف بزنم. تو بخندی. من نگاهت کنم. تو بخندی. من در تو غرق شوم. تو بخندی. من بمیرم. صدای چرخیدن ماشین لباسشویی بیایدو تو باز بخندی..
بگفتم صید کردی مرغ دل نیکو نگه دارش....تو بخند باقی اش با من!
باشه؟
ماهي ها عشاق افسون شده كنار همان ديوار بودند شايد. كه حالا توي آب با تكه هاي ماه سيراب مي شدند. بله خيلي قشنگ است....
Posted by: مهدی گلسرخ at February 18, 2005 12:36 PMنان..ماهي ها و ماه...كسي بيايد ماه را ريز كند براي من تا مثل ماهي ها در آن شنا كنم..
Posted by: ilia at February 18, 2005 10:18 AMهميشه از خواندن اينگونه نوشتنتان لذت ميبرم. كاش هميشه همين بمانيد انگار عميق باشيد و ما را هم به همان ژرفا بكشانيد نرم نرم نرم
Posted by: پرنيان at February 18, 2005 09:49 AMسلام.واي نمي دانيد چه قدر خوشحالم كه اولين كسي هستم كه پيغام مي گذلرم . خيلي چيز ها قشنگند .ماهي ها , نانهاي تازه ريز ريز .آخ كه چه قدر دلم يه پارك خواست و يه حوض و يه نفر كه باهاش نون ريزه كنم برا ماهي ها.........
Posted by: soormeh at February 18, 2005 06:56 AM