اصلا چرا سهم من فقط صدا و کلمه است؟ من دنبال کلمه میدوم، و کلمه از من میگريزد. ته ذهنم يک عالمه کلمه هست که براش معنايی ندارم، توی اين صفحهی سفيد هی مینويسم، و هی پاک میکنم. چرا نمیتوانم با دو يا سه کلمه شلاق را تعريف کنم؟ فقط با کلمههای کوچک حس عميقم را مینويسم چون میخواهم حرف بزنم و تو بودنم را ببينی، همين. میخواهم فرياد بکشم که توی يک کوچهی باريکم اما چشمهام بسته است، میخواهم پيدا شوم، میخواهم پيدا کنم، پيش میروم، زمين میخورم، زخمی میشوم، بر میخيزم، و میخوانم:
میدانم که میآيی...
نمیدانم از کجا شروع کنم...خیلی وقت است اینجا را یافته ام و از خواندن متن های آن لذت می برم...اما در این نوشته یه حس خاص بود ...و با اجازتون در وب لاگ خودم نوشتم(:
Posted by: افسون گل at February 25, 2005 11:04 AMسلام
Posted by: mostafa2006mohammadi nia at February 23, 2005 12:49 PMاه اه اه نگاه كن!
خودتي عباس؟ چرا آخه؟ بهترين داستان نويس معاصر
سال بلوا دكتر معصوم حسينا
مرد باش بچه باش مال من باش
چرا ادبيات اينقدر بدبخت شده؟ نمي دونم گيج شدم هر چي مي خوام يه چي بنويسم كه بتونه ....
بابا سال بلوا به نظر من بعد بوف كور بهترين رمان ايرانيه...
عباس ما چرا اينقدر بدبختيم؟ چرا اين مملكت اينجوري شده؟ چرا؟
ميزنم درب و داغونت ميكنما ! يه چيزي بگو! اگه كلمه ها جور ميشدند اگه ...
ولش كن نميخوام هيچي بشنوم ! اينجا يه مشت آدم لمپن..اونجا هم كه اصلا نمي شه اميدي بهش داشت. اه
مکتوب حزقيا پادشاه يهودا وقتي که بيمار شد و از بيماريش شفا يافت:
من گفتم: اينک در فيروزی ايام خود به درهای هاويه مي روم و از بقيه ی سالهای خود محروم مي شوم.
اشعيا - سي و هشت، نه و ده
Posted by: do-l at February 10, 2005 03:14 PMگفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم....
تنها صداست كه مي ماند...............
Posted by: بانوی باران at February 6, 2005 03:42 PMدرود
اول از هر چيز ,سلام اين آشنايي را با تمامي وجودم به آستانه قلبتان ميفرستم
اگر لايق پزيرايش باشم!
گفتنيها بسيارست اما هميشه انسان در مقابل شخصيتهاي بزرگ سکوت را ترجيح ميدهد چرا که گريزان است از اين رسوايي کلام!!!
آقاي معروفي عزيز بارها خواستم برايتان چند صباهي بنويسم اما فن بيان خويش را در بزرگي شما نابود ميبينم.
وقتي با صداي داريوش (اين نماد ملي) به قله بودن ميرسم کمبود کلمات در ذهن خويش را به وضوح لمس ميکنم.
از شما خواهش مي کنم که به او بگوييد چقدر دوستش دارم/ شايد اين کلمه براي او خيلي تکراري باشد اما داريوش عزيز با تمام وجو مي گويم که چقدر دوسستت دارم...
دوستدار وجود نازنين شما
الهام
15ساله
>
دوست عزيز به دهکده تنهايي من پاي بگذاريد
اگر قابل باشد
منتظرتان هستم
در آخر هیچ چیز برایت باقی نمی ماند به جز کاغذی که روزی سفید بوده و حالا اینقدر پاکش کردی که تا پاره شدن فاصله ای ندارد همه ی این اتفاقات می افتد بدون اینکه او بیاید کسی در کار نیست خودمانیم و خودمان.
Posted by: کتیبه نویس at February 5, 2005 04:56 PMكلمه ها كه متولد مي شوند همه چيز از حركت باز مي ايستد و سكوت جاي صدا را مي گيرد !
Posted by: faeze at February 5, 2005 01:19 PMكلمه ها كه متولد مي شوند همه چيز از حركت باز مي ايستد و سكوت جاي صدا را مي گيرد !
Posted by: faeze at February 5, 2005 01:19 PMكلمه ها كه متولد مي شوند همه چيز از حركت باز مي ايستد و سكوت جاي صدا را مي گيرد !
Posted by: faeze at February 5, 2005 01:18 PMمیدانی؟ تنهایم
و سرد ی این تنهایی در من ریشه دوانده کلمات با من بیگانه اند و دستانم از آنها هميشه خاليست تصوير ها هميشه مي آيند در من لانه ميكنند و ميپوسند و ميريزند تصوير هميشه از من شاكيست آمده اند در كنار من اما من آن نيستم كه اين تصوير ها را ميسازد, دستانم خاليست و وجودم تنها .
ديگر تواني در من نيست , دوست و دشمن در مقابلم ايستاده اند تا مرا از گمراهي برها نند تا ديگر تصوير خدا را بر صليب نبينم تا ديگر به پيكار ماه برنخيزم تا صالح شوم و درستكار .
و چه مضحك است انسان دردمندي چون تو را ديدن كه از خردي و درشتي كلام مينالد دردها را چه زود فراموش كردي عباس . تو چرا حال در غربتي فراموش نكن خردي كلمات تو را به اينجا نكشاند تصوير كلمات با تو اينچنين كرد(راستي عباس من بارها بر روي سنگ نوشته ام و با انگشت بر آب طرح زده ام اما نوشتن برايت و پاسخ نشنيدن از تو از هردو اين كارها سخت تر, ابلهانه تر)
ولي با وجود گريز واژه ها شما آنها را خوب گير مي اندازيد و كنار هم ميچينيد!
Posted by: ahoo at February 5, 2005 06:13 AM