می روی و گريه میآيد مرا
لحظهای بنشين که باران بگذرد.
(صائب تبريزی)
استاد جان اين شعر از صايب نيست! امير خسرو دهلوي آن را گفته است!
Posted by: Abdolreza at November 11, 2004 05:17 AMبا سلام
از نوشته هايتان لذت مي برم.نكته اي كوچك اينكه بيتي كه نوشته ايد از صائب نيست و از امير خسرو دهلوي است.با عرض معذرت.موفق باشيد هماره!
"هر چند بس عزیزی هر نوبهار باران/ یار من است در راه , امشب مبار باران"
Posted by: باران at October 23, 2004 11:51 PM" من راوی حروفی ساده از معابر بارانم/ از من سوال بی جا چه می کنید؟"
" دیگر ندیدمت, نه در باد و نه در فانوس
دیگر ندیدمت, نه بر پلک پروانه و نه در تخیل شبنم
دیگر ندیدمت, نه در صبحی از پی شب و
نه در شبی از غروب همان روز بی رویا
که فرداش آدینه بود."
سلام
افتخار بزرگيست اگر مطلب جديد وبلاگم را بخوانيد
با كمال احترامات
Posted by: احسان at October 23, 2004 09:31 PMآقاي معروفي عزيز
كتاب فريدون سه پسر داشت را با تمام وجود خواندم. به شما تبريك ميگوييم.
براي خواندن مطلبي در اين مورد به وبلاگ من سري بزنيد.
لطفا اگر برايتان مقدور است آدرس و شمار فكسي در آلمان به من بدهيد. به آدرس ایمیل من بفرستید .لطفا.
شما را در آنجا به زودي خواهم ديد.
باران بايد كه ببارد گريزي نيست يا حق.
Posted by: armin at October 23, 2004 11:49 AMباران بايد كه ببارد گريزي نيست يا حق.
Posted by: armin at October 23, 2004 11:49 AMباران بايد كه ببارد گريزي نيست يا حق.
Posted by: armin at October 23, 2004 11:49 AMاين باران گذشتني نيست.
Posted by: افسون فسرده at October 23, 2004 04:03 AMكوتاه بود و دلچسپ ، مگه اونطرفا بارون مياد
Posted by: گراش at October 23, 2004 12:37 AMهميشه اين بيت صائب را براي خداحافظي تكرار ميكنم
ساده و تاثير گذار
راستي برا تون در مورد كتابم ميل زدم اما متاسفانه جواب ندادين