... تو همان خورشيدي
كه درين زرد ترين لحظه ی سال
به زمين دل من مي تابي...
زيبا بود.
با اجازه ، شعر و لينك نوشته رو تو بلاگم گذاشتم
همچنان موفق باشيد :)
سلام
آقاي معروفي من يك رمان دارم ولي به دليل آلوده بودن فضاي روشنفكري نمي توانم به كسي براي خواندن و نقدش اعتماد كنم البته از اين آماتورها نيستم كه بخنديد مي خواستم اگر مي توانيد با من در ارتباط با شيد تا كمكم كنيد.
امروزما را بسته داشته اند پس مهمان شما خواهد شد:/
امروز/
امروز سنگسر را خط زدند بامداد فردا چه روی خواهد داد....
چندی بود که در ورودی شهر سنگسر تابلويی زيبا نوازش گر چشمان هر تازه واردی بود اگر چه به تبليغ ولی در حقيقت برای فرياد هويت خواهی ...
و اما تحملش نکردند و شبانه به زحمتی خام نا خوانايش کردند.دلم برای آنکه چنين کرد می سوزد...
بسيار زيبا بود آقاي معروفي.
ميشه خواهش كنم اگر ابتدا و انتهايي داره اين شعر در سايتتون بنويسيد؟
ممنون
من روحم را در برگهای سفید یک نامه عاشقانه زنده به گور کرده ام باشد تا همگان عبرت بگیرند
Posted by: سارا بازوبندی at September 20, 2004 07:52 AMپس چرا هنوز امروز نيست.نكنه گمش كرده باشي!
Posted by: نوشا at September 20, 2004 04:49 AMخورشيد مي تابيد و كسوف ... بي رحم تر از اين حرفهاست. زمين دلم را خشكاندي و نه آفتابي نه باراني. شب است شب. مهتاب كو ماهم.
Posted by: baran at September 19, 2004 11:27 PMتو همان باراني/كه در اين خشكترين نوبت سال/به زمين دل من مي باري
Posted by: kiyanoosh at September 19, 2004 09:30 PMمن همان ماهي زنداني چشمان بلورين تو ام. هرگز برايم اشكي نريز. ماهي چشمت به آن محتاج است.
Posted by: مهدی گلسرخ at September 19, 2004 03:22 PMna vasl momken nist
hamishe faselei hast .....
hamishe inja deltangtar mishavam va asheghtar .
montazere kalametan hastam .
"غم غربت را در كاسه ي مرجاني آن گريسته اند و من اندوه ايشان را و , تو اندوه مرا".
Posted by: baran at September 18, 2004 10:51 PMاما آنجا ابري هم هست كه جلوي تابش او را بر زمين دل من گرفته است!!!
Posted by: افسون فسرده at September 18, 2004 09:01 PMتو هم آن ابر سياه بهاران هستي
كه در آخرين فرصتها
بر كوير خشك دل من ميباري
تو هم آن بركه دور و درازي
كه در يايان يك سفر
بر نگاه دل اين مرغ مهاجر مييابي
شعر ناب و زيبايي است. خسته نباشيد
Posted by: خیال تشنه at September 18, 2004 11:31 AMآنگاه كلاه طلايي بر سر بگذار،اگر بر ميانگيزدش؛اگر توان بالا جستنت هست، به خاطرش نيز به جست و خيز درآي ، تا بدانجا كه فرياد برآورد : عاشق اي عاشق بالاجهنده ى كلاه طلايي،مرا تو بايد
Posted by: mahour at September 18, 2004 10:51 AM...چيري شبيه معجزه مي خواهم
اگر طلوع تو نباشد
غروب من باشد.!
من اما حسينايم را گم كرده ام!
Posted by: نوشا at September 18, 2004 06:38 AMهيچ حديثی ديگر نمی ماند، برای گفتن صميمانه ی بودن.
همْشه فاصله اي هست و دست منفصل نور روي شانه ي اشياست.