September 18, 2004

تو


... تو همان خورشيدي
كه درين زرد ترين لحظه ی سال
به زمين دل من مي تابي...


 


 

Posted by Abbas at September 18, 2004 12:31 AM
Comments

زيبا بود.
با اجازه ، شعر و لينك نوشته رو تو بلاگم گذاشتم
همچنان موفق باشيد :)

Posted by: mina at October 1, 2004 05:54 PM

سلام
آقاي معروفي من يك رمان دارم ولي به دليل آلوده بودن فضاي روشنفكري نمي توانم به كسي براي خواندن و نقدش اعتماد كنم البته از اين آماتورها نيستم كه بخنديد مي خواستم اگر مي توانيد با من در ارتباط با شيد تا كمكم كنيد.

Posted by: كتا وش at October 1, 2004 06:00 AM

امروزما را بسته داشته اند پس مهمان شما خواهد شد:/
امروز/
امروز سنگسر را خط زدند بامداد فردا چه روی خواهد داد....
چندی بود که در ورودی شهر سنگسر تابلويی زيبا نوازش گر چشمان هر تازه واردی بود اگر چه به تبليغ ولی در حقيقت برای فرياد هويت خواهی ...
و اما تحملش نکردند و شبانه به زحمتی خام نا خوانايش کردند.دلم برای آنکه چنين کرد می سوزد...

Posted by: kiyanoosh at September 21, 2004 06:02 PM

بسيار زيبا بود آقاي معروفي.
ميشه خواهش كنم اگر ابتدا و انتهايي داره اين شعر در سايتتون بنويسيد؟
ممنون

Posted by: مریم at September 20, 2004 11:39 AM

من روحم را در برگهای سفید یک نامه عاشقانه زنده به گور کرده ام باشد تا همگان عبرت بگیرند

Posted by: سارا بازوبندی at September 20, 2004 07:52 AM

پس چرا هنوز امروز نيست.نكنه گمش كرده باشي!

Posted by: نوشا at September 20, 2004 04:49 AM

خورشيد مي تابيد و كسوف ... بي رحم تر از اين حرفهاست. زمين دلم را خشكاندي و نه آفتابي نه باراني. شب است شب. مهتاب كو ماهم.

Posted by: baran at September 19, 2004 11:27 PM

تو همان باراني/كه در اين خشكترين نوبت سال/به زمين دل من مي باري

Posted by: kiyanoosh at September 19, 2004 09:30 PM

من همان ماهي زنداني چشمان بلورين تو ام. هرگز برايم اشكي نريز. ماهي چشمت به آن محتاج است.

Posted by: مهدی گلسرخ at September 19, 2004 03:22 PM

na vasl momken nist
hamishe faselei hast .....
hamishe inja deltangtar mishavam va asheghtar .
montazere kalametan hastam .

Posted by: sheida mohamadi at September 19, 2004 11:36 AM

"غم غربت را در كاسه ي مرجاني آن گريسته اند و من اندوه ايشان را و , تو اندوه مرا".

Posted by: baran at September 18, 2004 10:51 PM

اما آنجا ابري هم هست كه جلوي تابش او را بر زمين دل من گرفته است!!!

Posted by: افسون فسرده at September 18, 2004 09:01 PM

تو هم آن ابر سياه بهاران هستي
كه در آخرين فرصت‌ها
بر كوير خشك دل من مي‌باري
تو هم آن بركه دور و درازي
كه در يايان يك سفر
بر نگاه دل اين مرغ مهاجر مي‌يابي

Posted by: سياوش at September 18, 2004 04:25 PM

شعر ناب و زيبايي است. خسته نباشيد

Posted by: خیال تشنه at September 18, 2004 11:31 AM

آنگاه كلاه طلايي بر سر بگذار،اگر بر ميانگيزدش؛اگر توان بالا جستنت هست، به خاطرش نيز به جست و خيز درآي ، تا بدانجا كه فرياد برآورد : عاشق اي عاشق بالاجهنده ى كلاه طلايي،مرا تو بايد

Posted by: mahour at September 18, 2004 10:51 AM

...چيري شبيه معجزه مي خواهم
اگر طلوع تو نباشد
غروب من باشد.!

Posted by: sara bazoobandi at September 18, 2004 08:15 AM

من اما حسينايم را گم كرده ام!

Posted by: نوشا at September 18, 2004 06:38 AM

هيچ حديثی ديگر نمی ماند، برای گفتن صميمانه ی بودن.
همْشه فاصله اي هست و دست منفصل نور روي شانه ي اشياست.

Posted by: پيام at September 18, 2004 12:38 AM