September 04, 2004

و آنجا بالای کوه

انگار دنيا تمام شده بود. نه آدمی نه درختی، هيچ. پدربزرگم گفت: «جاده ها خراب است باسی، هيچ وسيله ای هم نيست، می بينی؟»
گفتم: «حالا چکار کنيم؟»
در سن حالای خودم بودم و داشتم کودکی ام را با او تماشا می کردم. پدربزرگم دست انداخته بود به شانه ام، و با دست ديگر عصا می زد. يک جا ايستاد و گفت: «همه جا خراب شده، اين خرابه ها يادت هست زمانی شهر بود؟»
گفتم: «حالا چکار کنيم؟»
گفت: «من چند روزی همين جا می مانم، مجبورم.» و راهش را کشيد و رفت. پسرک دنبالش مستأصل مانده بود، برگشت به من نگاه کرد. گفتم بيا. آمد. گفتم: «کجا بودی دلم برات تنگ شده بود!»
خودش را انداخت توی بغل من. و من راه افتادم. تنها بودم، و در خرابه ها می چرخيدم. شهری بود پر از قطار لکنته ی خاموش، خاک تپه و ويرانی، و هيچ آدمی در آن وجود نداشت. پدربزرگم می گفت: «قوم نمرود که می روند سيزده به در، شهر خالی می شود. شهر بی آدم خرابه است، خرابه.»
پای پياده راه افتادم. يک نان در دستم بود، و ساکی به دوش می کشيدم که نمی دانستم چی در آن هست، فقط می کشيدم. بايستی از کوهی بالا می رفتم. احساس کردم در کوه نفسم بهتر شده است. بالاتر رفتم و رسيدم به جايی که قبلا هم بودم. نم بارانی فضا را مرطوب کرده بود، درخت سروی آنجا بود و رستورانی که قبلا هم در فضای آن چرخيده بودم. و چقدر ميز و صندلی آنجا بود!
ميزبان من به زبان ژاپنی چيزهايی گفت که نفهميدم. حرف هاش را زنی که کنار پنجره نشسته بود به آلمانی ترجمه کرد: «امسال سال مار است، و دوستی ها مثل حلقه ی مار چرخش دارد.»
گفتم: «هانس اولريش سال ها پيش در مورد شما برای من گفته بود. گفته بود که شما بهترين معلمش بوده ايد.»
آن زن براش ترجمه کرد. ميزبان ژاپنی ام خوشحال شده بود، گفت: «نه. من يک معلم معمولی بودم. اين حرف هانس اولريش را قبول ندارم که بهترين معلمش...»
آن زن ترجمه کرد. و بعد آن مرد استخوانی که گونه های برجسته داشت، و جليقه ی مشکی راه راه پوشيده بود گفت: «دارم می روم برای شما شراب بياورم. اسم شما را می دانم، ولی بايد حرف اول اسم مهمان شما را بدانم. و بدانم که کی می رسد.»
گفتم: «منتظرش هستم.»
«حرف اول اسمش؟»
«چه فرقی می کند؟»
«هر شرابی در اين کوه به نام کسی ثبت شده، اسم شما را می دانم، ولی مهمان شما؟» و جوری خنديد که تمامی دندان های سفيدش پيدا شد. گفت: «البته من می دانم.» و سر تکان داد. داشتم به رنگ نارنجی تو فکر می کردم، نگاهم به پدربزرگم افتاد که آن سر رستوران کنار آخرين پنجره ی رو به صخره ها نشسته بود، و کودکی خودم آنجا داشت از پنجره به دره نگاه می کرد، و مه در سينه کش دره کش آمده بود.
گفتم: «شماها از کی اينجاييد؟»
پدربزرگم گفت: «من و باسی از اول اينجا بوديم.»
باسی به من نگاه کرد. گفتم: «تو چه جوری رفتی آنجا؟ بی اجازه ی من...»
خنديد. مرد ژاپنی از پله های چوبی سردابه ای پايين می رفت و می خنديد. از پنجره نگاه کردم، داشتی از کوره راهی بالا می آمدی. گاه که خسته می شدی سر بلند می کردی و به قله خيره می شدی، با همان لبخند هميشگی، و چشم های تنگ شده، سبکبال و بلندبالا می آمدی.
صدای مرد ژاپنی از قعر جايی دور می گفت: «اسم ها اهميت به سزايی دارند، می فهميد آقا؟»
گفتم: «بله دقيقا.»
پدربزرگم گفت: «بيا.»
جلو رفتم. يک صندلی بيرون کشيم و نشستم. صدای خنده ی پسرک را از آن سر رستوران می شنيدم. برگشتم. باسی جای من ايستاده بود، دست هاش را کرده بود توی جيب هاش و داشت به من و پدربزرگ نگاه می کرد.
پدربزرگم گفت: «بيا.»
خنديدم و باز به طرف شان راه افتادم. صدای ميزبان ژاپنی ام از پله ها می آمد: «هر شرابی را نبايد خورد.»
و آنجا بالای کوه به هيچ چيز فکر نمی کردم.
بيدار که شدم سخت تنها بودم.

Posted by Abbas at September 4, 2004 02:08 AM
Comments

ديشب براي آيدا ,آيدين, اورهان و يوسف گريستم اما بيشتر براي اورهان .
آنها براي هميشه در خاطر من خواهند ماند.

Posted by: Mahnaz at October 14, 2004 06:20 PM

سلام آقاي معروفي
اميدوارم خوب باشيد. من مريم از طرفداران نوشته هاي شما هستم. از آن زمان كه گردون را منتشر مي كرديد تا آخرين رمانتان فريدون....
الان من به آلمان امدم براي ادامه تحصيل در كيل واقع در شمال المان هستم خوشحال ميشوم اگر بتوانم شما را ببينم. اگر ممكن است ادرستان را برايم اميل كنيد.
متشكرم

Posted by: Maryam-R at October 14, 2004 01:31 PM

آخ كه اين آهنگ منو ديونه مي كنه

Posted by: soormelina at September 15, 2004 10:38 PM

che sokoote bolandi!"sokoot saraghaze rastgariye royahast".

Posted by: baran at September 14, 2004 11:02 PM

كودكي هايم را برده ام از ياد ...هي! تهي شدم از بازيگوشي مكرر و نوشيدن يك جام شراب ...بي اسم يا با اسم ها؟ .

Posted by: بيتا پري زاد at September 10, 2004 05:03 PM

سلام !
آقاي معروفي به صفحه ي شما سر مي زنيم و هيچ وقت برايتان ننوشته ايم اما اين بار آ مده ايم كه دعو تتان كنيم تا وبلاگ شعر و ترجمه ي ما ببينيد و مامنتظر مي مانيم تا بياييد... راستی" بیرون قرن چندم است؟؟؟؟؟؟"

Posted by: بابک دولتی و مریم صفرزاده at September 10, 2004 01:23 PM

BUT IT WAS ONLY A FANTASY
THE WALL WAS TOO HIGH
AS YOU CAN SEE

Posted by: soo at September 10, 2004 01:29 AM

سلام . اميدوارم معلم خوب ادبيات مدرسه راهنمائي هدف هميشه حالش باحال باشد . ارادتمنديم

Posted by: sharipur at September 9, 2004 04:50 PM

سلام جناب معروفي من يه نيمچه بلاگرم كه امروز اتفاقي سر از اينجا در اوردم و باعث افتخارمه اين......راستش من اشنايي كه از شما دارم فقط در حد نويسنده ي بزرگ سمفوني مردگان هستش.....نمي دونم ديگه چي بايد بگم در هر حال امدن به اينجا باعث افتخارم بود...با احترام........صنم

Posted by: sanam at September 8, 2004 08:48 PM

هر شرابی نباید خورد؟ یعنی اشتباه از من بود که رفتم و رفتم و رفتم و ... باختم آیا؟ شهر بی آدم خرابه است. دل بی آدم چه؟ دل بی عشق؟ کسی هست آیا داوطلب شود من عاشقش شوم؟ حسینایی هست هنوز؟ چه ظلمی شد با سال بلوا به من.چه لطفی شد. توامان نفرین و موهبت.

Posted by: باران at September 8, 2004 06:17 PM

سلام عزيز....وبلاگ گروهی برای داستان... شروع به کار کردیم....و...منتظريم...

Posted by: meisam alipour at September 8, 2004 08:34 AM

سلام دوست عزيز / مقاله اي از عباس حبيبي در ادب فرمت

Posted by: adabformat at September 8, 2004 08:29 AM

poshkin migoyad
shaer kasit ke kodakish ra be yad miavard.
va man hamvare dar karhaye shoma kodaki shaer va shaeri kodak mibinam .
rastash in ast ke man dar khbhaye shoma ham khab mibinam va in rozha hamey zendegiam ra dar khab mibinam .shayd in roya mandegar tar az hamye vageh bashad.be har hal nemidanam chera nemitavanm mesle shoma anghar ziba khab ra bebinam!
ostade aziz khili delam mikhahd lotf konid va nazaretan ra dar morde shere akhare man ke dar shahrvand ham chap shode va dar webamast begoid.

Posted by: sheida mohamadi at September 7, 2004 10:51 PM

سلام جناب معروفي . من توسط جناب دهقاني با شما آشنا شدم . در زماني كه ايران تشريف داشتيد . بيشتر با شما آشنا بودم و يكباره از شما دور افتادم و اكنون به لطف جناب دهقاني شما را دوباره باز پيدا كردم . من يه باغ كوچك و يه شاهپرك دارم كه خوشحال ميشيم شما را در آنجا پذيرايي كنيم به من و شاهپرك سر بزنيد . قربانتان پيمان

Posted by: پيمان at September 7, 2004 12:23 PM

چقدر خوبه كه آدم اين همه با كودكي خودش راحت باشه و اين همه باهاش حال كنه من كه هميشه دارم ازش فرار مي كنم.

Posted by: katibe_nevis at September 7, 2004 09:08 AM

salam ostad.Ali bood .vali chera dir?

Posted by: Amir at September 6, 2004 03:53 PM

آقا رسيدن به خير!! حالا ما که غايبيم، شما چرا کم پيداييد؟
ولی می خواستم بگم آره، خيلی از خرابه ها زمانی شهر بوده اند، اما هيچ کس، ديگر يادش نيست.

Posted by: نکته at September 5, 2004 09:57 AM

چه خوشبخت است آنكه هنوز كودكي اش را به خواب مي بيند كودكي من در سالهاي تاريك پشت سرم گم شده ومن ...

Posted by: اسمان ابری at September 4, 2004 02:29 PM

سلام دوست عزيز...

Posted by: STUDENT at September 4, 2004 12:42 PM

از خواب که بيدار می شی تازه کابوس ديدن آغاز می شه!

Posted by: درياروندگان at September 4, 2004 10:10 AM

سلام. دست باسي كوچولو رو بگيريد و بيايين يه دو روز پيش ما. دلمون براتون تنگ شده. خوبيد؟

Posted by: فرين at September 4, 2004 08:21 AM