August 04, 2004

يک گفتگو

 maroufi3-.jpg


نمی دانم گفتگوی من با سيروس علی نژاد را درباره زندگی و کارهام ديده ايد يا نه. اين عکس من در آن مجموعه غايب است. همين. اگر خواستيد گفتگو را بخوانيد بی بی سی را خبر کنيد، يعنی اينجا را کليک کنيد.

Posted by Abbas at August 4, 2004 01:05 AM
Comments

لطفا سري به سايت www.ravankav.4t.comبزنيد.

Posted by: reza at August 26, 2004 11:55 PM

شما به چه حقي كامنت ها را حتي بدون اينكه در سايت خود چيزي در اين مورد گفته باشيد و بدون احساس شرم سانسور مي كنيد؟ مسعود بهنود چند وقتي را با خود درگير بود كه آيا اين كار را بكند يا خير و دائما اين موضوع را با خوانندگان خود در ميان مي گذاشت. علت آن اينست كه سانسور در خون شماست. شما تجربه والاي نويسندگي و ژورناليسم را در نظام جمهوري اسلامي داريد. اگر شما كمي معتقد به تضارب آرا بوديد كانون نويسندگان ايران دچار اين فلاكت و پراكندگي نبود. مشي شما ناشي از پرورش در سيستم ديكتاتوريست. از دمكراسي ننويسيد.

Posted by: sheekar at August 24, 2004 11:03 AM

حسینا را کشتم و مردم. از خدایش هم که خبری نیست.

Posted by: باران at August 21, 2004 07:09 PM

زندگي معناي مجهولي است که ناخواسته وبي اختياري وارد ان ميشوي وبي انتخاب واختياري باان وداع ميگوئي بي انکه خطي ازاين؛سرناخوانده؛: را تغييري دهي .واقعا چه بي احساس وبي وفاست اين معناي مجهول .دردهايش را به دوش مي کشي باخفت ها وذلت هايش سرميکني بي انکه روزنه اي ازمعناي خود رابرتوجلوه دهد.درعوض مرگ حداقل شهامت ان دارد که پوزخندي به ان مجهول زند.لحظه مابين هستي ونيستي لحظه ورود به مرگ چه باشکوه ميتواند باشد. لحظه اي که پوزخند مرگ نمايان ميشود چه حالي است وتو هرانچه بوده : دردها خوشي ها ولذائذي که چون خود افريدگارش(زندگي) مجهول واني است را از خود دور مي کني وبراين پوزخند سجده مي کني

Posted by: بوف كور at August 21, 2004 02:49 PM

سلام

مصاحبه را خواندم. جالب بود و جوابهاي با حوصله اي داده بودي. اگر مصاحبه بصورت حصوري مي بود حتما جالب تر بود تا اينكه سوالت را برايت بفرستند.

موفق باشي

Posted by: ايران امروز at August 20, 2004 10:07 PM

سلام آقاي معروفي....وقت به خير ....

Posted by: meisam alipour at August 17, 2004 11:19 AM

آقاي معروفي عزيز.همچنان منتظر جواب به ايميلم هستم كه در آن داستاني برايتان نوشته بودم.و دلم براي صداي گرمتان تنگ شده است.اما خوب ديگر هيچي ننوشته ام .روي صحبت با شما را ندارم. آخر اگر خودم بودم مي گفتم اين همان بود كه عاشق نوشتن بود؟؟؟همچنان كه خانم منيره از شما خواسته بودند در ايران (تهران)كسي را براي آموزش داستان نويسي معرفي كنيد من نيز خواهش ايشان را تكرار مي كنم.پیشاپیش از شما متشکرم

Posted by: نسیبه شادروان at August 11, 2004 10:32 PM

جناب معروفي عزيز
مدتهاست كه مطالب ارزشمند دلنشين و اغلب تكاندهنده شما را مشتاقانه دنبال ميكنم . بر خلاف اغلب دوستان اشنايي من با شما بدون سابقه قبلي و تنها از طريق همين صفحه اما سرشار از ارادت و علاقه است.
در يكي از مطالب مربوط به شما خواندم كه به اموزش نويسندگي مشغوليد.
متاسفانه به دليل حضور در وطن (!) جز حسرت شاگردي شما سهم ديگري براي من نيست خواهش ميكنم موقعيتي مشابه در ايران كه مورد تاييد شما باشد به من معرفي كنيد.از اين لطف شما بينهايت سپاسگزارم .شادوپايدار باشيد.

Posted by: monireh at August 11, 2004 07:15 PM

حسين پناهي هنرمند خوب در گذشت. روزي از دفتر گردون به خانه دوستي زنگ زدم و سراغش رفتيم. در تهران و در شيراز هم با هم ملاقات داشتيم و صداقت ويژه اي داشت. دفتر شما پاتوق خاطره هاي زيباي زماني است كه به ايران مي آمدم و با خيلي از هنرمندان دوست شدم. ياد اين هنر مند خوب گرامي باد. محموددهقاني

Posted by: Mahmoud Dehgani at August 11, 2004 07:10 AM

روزتان سبز . منتظر شما هستم.

Posted by: ملکه سبا at August 10, 2004 09:04 AM

ba salam be nevisande ye gerami
injaneb mayelam ke dastani az shoma dar shomare ye jadide majale shooka dashte bashim. dar soorati ke matlabe chap nashode dar iran dashte bashid, niz khosh hal mishavam ke betavanam an ra kar konam.
ba tashakor

Posted by: leila sadeghi at August 9, 2004 09:57 AM

امروز ديدمش بالاخره، دوست مريم رو مي گم ،هموني كه اسمش حسينه و ديوونه ي سمفوني مردگانه و دربدر دنبال يه نسخه ي چاپي فريدون مي گرده . به مريم گفته بودم بهش بگه اگه اخلاقش رو خوب كنه ! بهش مي دم تا بخونتش .امروز اما همش سراغش رو مي گرفت منم دوباره سربه سرش گذاشتم كه بايد شناسنامه ش رو گرو بذاره تا بتونه يه مدت امانت ببرتش . آخرش اما ازاين بازي حالم به هم خورد . بايد حواسم به چشمهاش بود وقتي از فريدون مي گفت بايد حواسم به كامپيوتري كه نداره بود ،بايد حواسم به همه ي ذوقش ، شورش و تلاشش براي راضي كردن من بود .... اصلا داشتن يا نداشتن يه كتاب درمقابل اون همه اشتياق چه اهميتي داره هان؟!!!

Posted by: الهام at August 7, 2004 10:25 PM

سلام آقاي معروفي . چند صباحي بود كه نمي شد نوشت . مي داني كه چه مي گويم . عوارض خاك وطن خوردن است . لينكي كه داديد نفسي تازه بود به ما ..... اميدوارم بتوانم ادامه بدهم ...... بابت لينك ممنون .....

Posted by: آرش at August 6, 2004 09:00 PM

سلام آقاي معروفي عزيزم .
آقاي معروفي تويorkut يك گروه به اسم شما باز شده از خودتون و دوستايي كه خواننده وبلاگ شما هستن دعوت مي كنم كه در اين گروه عضو بشن . و دوستايي كه هنوز در orkut عضويت ندارن mail بدن تا من دعوتشون بكنم.
گروه آقاي معروفي با اينكه چند روزه ايجاد شده 45 عضو داره.
مي بوسمتون آقاي معروفي. از صميم قلب مي بوسمتون.

Posted by: mostafa at August 6, 2004 11:43 AM

سلام آقاي معروفي. تلنگري (كليك) زدم و بي بي سي را خواندم. عكس هاي جديد شما را هم ديدم. با چاي قند پهلو . همان چهره مهربان و صميمي با نگاهي ژرف . ياد عكسي از اگناسيو سيلونه خالق نان و شراب افتادم. عكس ها پر حرف بودند. يا بقول خودت يا كي بود؟ هوا پر از واژه بود. محموددهقاني

Posted by: Mahmoud Dehgani at August 6, 2004 07:47 AM

اين عكس شما شاهكار است آقاي معروفي.

Posted by: shiba at August 5, 2004 09:30 PM

چقدر شيرين است اين بچه...چقدر آرزو ها در چشمانش ميدرخشد...دلم ميخواهد بغلش كنم و مانند عروسكهاي كودكي ببوسمش...

Posted by: leyli at August 5, 2004 07:28 AM

چقدر متفاوت با خیالهای پیر من. هم شما و هم آقای علی نژاد که در همین نزدیکی است و چه خوب . اما من همچنان شما را پیرتر از سن پیامبران حس خواهم کرد.خالق حسینای من!

Posted by: باران at August 4, 2004 09:58 PM

خوشا دنياي خوب خردسالي/ جواني عاشقي آشفته حالي/ نمي دانم چرا دل مي كشاند/ مرا هر دم به اين نازك خيالي....... هميشه جاري باشيد

Posted by: kiyanoosh at August 4, 2004 02:10 PM

پاک از خاطرمان رفت! خودتان بهتر می‌دانيد با اين اشاره‌ی حکيمانه‌ی شما چقدر ياد ملک‌الشعرا برای ما زنده شد! اما خودمانيم خيلی «اينجا»ی ديگر هست که می‌شود کليک کرد!

قبله‌ی ملک‌الشعرا شناس و بی‌بی‌سی خبر کن!

Posted by: قبله at August 4, 2004 02:04 AM

وليعهد جان! روح‌مان معطر شد! ما از همان وقتی که آن مصاحبه در آمد، منتظر همين شيشه‌ی دوران طفوليت وليعهد والاجاه بوديم! می‌دانستيم منتظرمان نمی‌گذاريد. ما خودمان تمثال منور وليعهد را نه يکی، که دو تا در ملکوت گزارش کرديم. يقين داشتيم شما هم خودتان يک عکس خوبی که بايد می‌گذاشتيد با صحن بارگاه ولايتعهدی می‌آوريد که زينت تالار نيابت باشد. دست مريزاد! راستی شما از همان بچه‌گی روی صندلی می‌نشستيد که نشستن روی صندلی گردون ملکوتی را که همين الآن ذات مبارک همايونی روی آن نشسته است، تجربه کنيد. خودمان می‌دانستيم در شناختن گوهر ولايت‌عهدی خطا نکرده‌ايم. شما از همان روزگار قدر ولايت‌عهدی داشتيد.

خيلی خشنود شديم اين تمثال نوين نيابت را ديديم. تازه شديم به قدر يک عالم.


قبله‌ی وليعهد دوست صاحب حافظه!

Posted by: داريوش at August 4, 2004 02:00 AM

پدر بزرگوارم
کار سترگ آقای سيروس علی نژاد از گفتگو گذشته است و آن کنکاشی ست که مرور زمان پژواک اش را بازتاب خواهد داد.
در اين گفتگو، معيار ژست های هنرمندانه به عريانی رسيده است.
و سطح مصاحبه های هنرمندانه را در اين گفتگو شما بالا برده ايد به حد عرش.

Posted by: سلامی و کلامی at August 4, 2004 01:42 AM