مؤخرهاي بر كتاب سوئيسي شاملو
در سال 1999 مدير انتشارات «AMMAN» سوئيس در تماسی تلفنی از من خواست که ارتباط او را با احمد شاملو برای چاپ کتابش به آلمانی برقرار کنم. چند باری با شاملو تماس گرفتم و سرانجام ناشر توانست با احمد شاملو قرار و مدار کار را بگذارد. در اروپا معمولا هرکتابی دارای مؤخره ای است که مؤلف و اثر را بهتر معرفی کند، و احمد شاملو از من خواست که مؤخره ی اين کتاب را من بنويسم. گفتم: «من تاکنون نقد ننوشته ام، درباره ی شما فقط نگاه حسی ام را به شما و شعرتان می نويسم.»
با همان لحن و صدای مهربان گفت: «من هم همين را می خواهم. خواهش می کنم بنويسيد.»
پنج ماه "شاملو" و يا "درباره ی شاملو" خواندم، و حاصلش شد همين مقاله، هنوز شاملو زنده بود، و اين نامه از او به دستم رسيد:
17 آگوست 1999
555 نسترن شرقی/ شهرک دهکده / کرج 31766 ايران
انتشارات امان
توسط جناب آقای معروفی
در نهايت احترام نامه ی مورخ 13 مارس 1999 شما را که به دوست محترم من جناب آقای معروفی نوشته بوديد دريافت داشتم. و احتراما توضيح می دهم که علت تأخير در ارسال آن عود بيماری من بوده است که گمان می کنم آقای معروفی به اطلاع شما رسانده باشد.
به هر صورت اکنون خوشوقتم که می توانم در پاسخ مطالب آن، نکات زير را به اطلاع شما برسانم هرچند يقين دارم دوست مشترک ما قبلا پاسخ آنها را دست کم با شما در ميان گذاشته است.
1 - در مورد کل قضيه با پيشنهادات آن مؤسسه موافقم.
2 – از نظر انتخاب شعرها بايد بگويم متأسفانه به علل مختلف هيچ کومکی از من ساخته نيست که از اهم آنها يکی ندانستن زبان آلمانی و يکی فقدان آشنايی با سليقه ی شعری ی آلمانی است که خوشبختانه حضور آقای معروفی و هم سليقه گی ی من و دوست بسيار محترمم آقای شارف بسيار بهتر از حضور من می تواند حلال اين مشکل باشد. در اين زمينه بهتر است خود من تنها به صورت يک مشاور عمل کنم.
در موارد ديگر يک قلم با همه ی پيشنهادات شما موافقم.
دوستدار – احمد شاملو
شاملو، آينهاي در ابديت
هرگز كسي اينگونه فجيع به كشتن خود برنخاست
در زمان حكومت پهلوي زنداني كشيده، زندان را ميشناسد. آن زمان كه امريكا به كمك شاه برآمد تا مصدق را با كودتايي سرنگون كند، اراده ی ملتي را به ريشخند بگيرد و آنها را پنجاه سال از تمدن جهان عقب بيندازد، شاملو نقش برجستهاي در شعر سياسي ايران داشت، و البته پاي آن را خورد و زندانش را هم كشيد. در زمان حكومت اسلامي عليه شكستن قلم و سركوب انديشه به نشانه ی اعتراض خود را در شهري كوچك (دهكده ی فرديس) تبعيد كرده، تبعيد را خوب ميشناسد، كه تلخترين نوع تبعيد همانا خودتبعيدي در وطن است، خواهر خودسانسوري، بلايي كه شاعران و عارفان ايران قرنها گرفتارش بودند. «... از مهتابي/ به كوچه ی تاريك/ خم ميشوم/ و بهجاي همه ی نوميدان/ ميگريَم.» عرفان يعني تماشاي جهان از بالكنِ تنهايي، عرفان يعني نمد شدن كه هرچه چوبش بزنند خاكش گرفته ميشود، عرفان يك انزواي سياسي است. و اگر بپذيريم كه يكي از شاخصههاي مدرنيسم تبعيد است، شاملو در سلسله جبال شعر مدرن قرن بيستم ايران، بلندقامت و بزرگ سر بر آسمان ميسايد. و از همان منظر است كه در نقشي پيامبرگونه به جامعهاش هشدار ميدهد. به نقش يك چنگي، فانوس بر ميدارد و در كوچههاي تاريك و خلوت شهر ميگردد و فرياد بر ميآوَرَد كه: «آهاي! / اين خون صبحگاه است گويي به سنگفرش/ در قطرههاي آن.../ از پشت شيشهها به خيابان نظر كنيد/ خون را به سنگفرش ببينيد!/ خون را به سنگفرش/ ببينيد!/ خون را/ به سنگفرش...» با بنمايهاي از مولانا كه: «دي شيخ با چراغ هميگشت گرد شهر/ كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست.» بر سر مسخشدگان فرياد بيداري ميكشد كه از پشت و پسلهها بهدر آييد و «خون را به سنگفرش ببينيد!» و در پايان بهگونهاي اين شعر را تقطيع ميكند كه تو خواهي ديد چنگيِ فانوسبهدست از نفس افتاده است. و افتاده است. تصوير پشت تصوير ميسازد تا جامعه را به خودش نشان دهد. و جالب اينجاست كه از آغاز نقش خود را خوب ميشناسد؛ شاعر است. شاعري كه بايد كلام و پيامش را در زبان مردم جاري سازد. روزنامهنگار است، كمي هم گرافيك ميداند، و از زيباييشناسي خود بهره ميگيرد تا سليقه مطبوعات ادبي را تكان دهد، و اما چون فرازمان است، سردبير هر نشريهاي ميشود به دليل سياسي يا به خاطر آوانگارديسم آن را به تعطيلي ميكشاند. و باز اين شور و انرژي در او فروكش نميكند. و در همان جواني شاعر و روشنفكري است كه همه ميخواهند خود را به او برسانند، (كه اين ميل عمومي تا هنوز ادامه دارد.) ميخواهند او را ملاقات كنند، ببينند اين موجود عجيب كيست. م. ع. سپانلو شاعر و محقق نامدار ايران تعريف ميكند: «ما جوانكهايي بوديم عاشق شاملو. ميرفتيم ميكده (چهاراه حافظ) كه شاملو را ببينيم. وضع مالياش خراب بود و ما پول خُردهامان را روي هم ميگذاشتيم و او را به مِي مهمان ميكرديم تا شعر تازهاش را براي ما بخواند.» او به مرز افسانه رسيده است. ميگويند زني از او پرسيد: «چه جوری اينقدر صداي شما زيباست؟» و شاملو جواب داد: «آن زمان كه يك خانواده با هفتسر عائله روزگارشان با روزي دو زار ميگذشت، ما بيستودو زار خرج اين صدا كرديم، خانم جان.» ميگويند: «روزگاري مست و خراب، همان در خرابات يافت ميشد. اگر آيدا نبود، شاملو هم نبود.» ميگويند: «شبي در استكهلم مردم با گل ميخكي در دست به سوي سالني ميرفتند كه او شعرخواني داشت، وقتي درِ سالنِ هزار نفره بسته شد، جماعت در خيابان اطراف سالن قدم ميزدند كه صدايش را بشنوند: «من بر ميخيزم!/ چراغي در دست/ چراغي در دلم...» در اين قرن ادبيات مدرن ايران شاعران و نويسندگان ارزشمندي چون نيمايوشيج، صادق هدايت، ابراهيم گلستان، فروغ فرخزاد، صادق چوبك، سهراب سپهری، مهدي اخوانثالت، سيمين دانشور، سيمين بهبهاني، بهرام صادقي، غلامحسين ساعدي، م. ع. سپانلو، يداله رؤيايي، هوشنگ گلشيري، سعيد و برخي ديگر رو كرده است كه هريك به درستي نقش خويش را به كمال ايفا كردهاند، اما اينكه چرا كسي چون فروغ و شاملو و هدايت زبانزد خاص و عام نشد؟ شايد رازي است سربهمُهر، مانند شعر ناب كهن؛ سهل و ممتنع. واقعيت اين است كه در ايران هرگز پيشوند «آقا» به احمد شاملو نميچسبد. همچنان كه حافظ و شكسپير آقا نيستند. هميشه از سوي سران و رهبران حكومت اسلامی مورد غضب بوده، در فهرستهاي ترور نامش مدام تكرار شده، اما اين كوه در خانهاش مانده و كار كرده است. حضور او در ايران خود يك دشنام به نظام توتاليتر است كه مشهورترين نماد مخالفت و انكار، در خانهاش زنده است و كسي جرئت ندارد نگاه چپ به او بيندازد. «ابلها مردا/ عدويِ تو نيستم من/ انكارِ توام.» ميگويند اين شعر خطاب به رهبر انقلاب است، اما من سالها پيش در سرمقاله ی مجلهام نوشتم كه اين شعر خطاب به خداست. كه شاعري به توحيد درون خويش بوسه ميزند تا هرگونه بت و مطلق و فرعونيتي را نفي كند. و زيباست. چراكه او خود بلاگردان جامعه است. وقتی هم نوشته را به خودش نشان دادم گفت: «همين طوره.» شاعري دست نيافتني، انساني دقيق، باهوش، و مهربان است. آنقدر شعر ماندگار دارد كه بتواند از قرنها عبور كند، و عطر لغاتش را بپراكند. و اي كاش ميتوانستم عطر لغات او را نشان دهم. اگر كسي ادبيات معاصر ايران را مرور كند در خواهد يافت كه آثار هيچكس به اندازه ی شاملو مورد نقد و بررسي قرار نگرفته، نام هيچكس به اندازه ی او تكرار نگشته، و به قول رامين مولائي سينماگر تبعيدي: «شاملو بيشتر وقتش را براي تصحيح نوشته ی ديگران صرف كرده، و عجيب اين كه باز هم زيباترين شعرها را سروده.» اسماعيل جمشيدي نويسنده و روزنامهنگار معروف ميگويد: «مهمترين شاخصه ی شاملو اين است كه بلد بوده ويترينش را چهجوري بچيند.» براي يك هنرمند باهوش چه چيزي بالاتر از ويترينچيني هوشمندانه؟ زيبايي در برابر نور سنجيده ميشود، و اگر باهوش باشيم اندرزهاي آدولف آپيا را بهكار ميبنديم كه بدانيم هميشه بر صحنهايم، و نور و سايه تا مرز «بودن يا نبودن» بر وجود ما گواهي ميدهند. با اينهمه، شاملو شاعري است دراماتيك، با شكوه، و چند صدايي. روشنفكري كه در چند عرصه تاخت و تاز كرده، مرزهاي خود را گسترده، و سكه به نام خود ضرب كرده است. و باز به قول رامين مولائي: «كسي كه بتواند يكتنه سليقه ی صفحهآرايي مطبوعات را تغيير دهد، نابغه است. چهل سال پيش که همكار مطبوعاتياش بودم،. با صفحهآرايي جديد شاملو فهميدم گرافيك يعني چي.» مرتضا مميز، معروفترين گرافيست ايران ميگويد: «ضمن كار، از طريق او با صفحهآرايي نيز آشنا شدم و براي اولين بار در ايران نام طراح و صفحهآرا در شناسنامه ی مجله، كنار نام صاحب امتياز و سردبير نوشته شد.» شاملو اين آدم پر انرژي، چند توك هم به سينما زده، فيلمنامه نوشته، ديالوگ تنظيم كرده، و فيلم ساخته، چند داستان براي كودكان نوشته و اجرا كرده، مترجمي توانا نيز هست؛ لوركا را از نو آفريده، از روبرمرل، اگزوپری، زاهاريا استانكو، آندره ژيد و خيليهاي ديگر آثاري به فارسي برگردانده كه بينظيرند. همه ی اتفاقاتِ رخ داده در واقع سكويي است كه شاملو از آن پرواز كند و در آسمان شعر اوج بگيرد. زماني كه هنوز به چهل سالگي نرسيده بود، محمد قائد روزنامهنگارِ نامي، دربارهاش نوشت: «نزديكترين فرد در ادبيات ايران به احمد شاملو، حافظ شيراز است. اين نبايد خوف و صيحه و حيرت برانگيزد. حرفي است نه براي پايين آوردن ارزش رعبآور حافظ، و نه براي بالا بردن مردي از روزگار ما، زنده در ميان ما كه يك سر و دو گوش دارد و احمد شاملو ناميده ميشود. و چون ميبينيمش و سخنش را ميشنويم و او را در حال ضعف مستي هم ديدهايم، نبايد چيزكي باشد!... آنچه از او ناشي ميشود، قابل تفسير و تشريح نيست. نميشود فهميد از كي اين داغ بر وجود او خورده، چه شده كه او چنين شده، اين مايه كِي، كجا و چطور در وجودش به وديعه نهاده شده، چهطور شده كه او شاعر در آمده؟ شاملو همچون شعر خويش پديدهاي است براي نگريستن و مبهوت ماندن...» از اينجاست كه شاملوي جوان با بلندپروازيِ عقابوارش، (كه هرگز چون كلاغ در سطح بالوپر نزده) خود را از زمين جدا ميكند و شاعر ملي ايران ميشود. همه چيز فراهم است تا او در چنين جايگاهي قرار گيرد؛ شاعري برفراز دستها، كسي كه شعرهايش دهان به دهان ميچرخد، گويي اين پژواك سخن خودشان است، به هنگامي كه از كنار كوه ميگذرند، پچپچه ميكنند، حرف ميزنند، آواز ميخوانند، ميگريند، ميخندند ... و كوه جواب ميدهد. جواد مجابي، نويسنده، روزنامهنگار، و شاملوشناس كه دوستي نزديكي هم با او دارد، مينويسد: «در دهه ی چهل (دهه ی 60 ميلادي) شاملو يكبار ديگر چون نيما در كل شعر ايران تجديد نظر ميكند. وزن عروضي را كنار مينهد، رابطه ی نظم و نثر را به هم ميريزد، زبان را اساس قرار ميدهد، واژگان را مولكولي ميداند كه با تركيب و تغيير مدارهاي لفظي و معنوي آن به سوي "سطر شعر" و "تماميت يك قطعه" ميرويم. بدينگونه شعر امروز ايران به اهتمام اين شاعر، از تمامي عناصر تحميلي و خارج از ذات خود، پاك ميشود.» مرتضا كيوان، روزنامهنگار و انسان شريفي كه در جواني بر سينه ی ديوار پرپر شد، شعرهاي شاملوي بيست ودوساله را چنين نقد ميكند: «شاملو با آنكه ميل دارد شعر آزاد بگويد اما شعرهاي بيوزن و قافيهاش خيلي بهتر و جالبتر است. وي هنوز "مهارت و توانايي لازم و كافي براي تركيب كردن كلمات" و "نگاهداري هماهنگي" و "موسيقي و آهنگ كلمات و مصرعها" را كه از خصوصيات شعر آزاد به شمار ميرود، ندارد.» شاملو آنقدر باهوش هست كه نسخه ی حكيم را در هوا بپيچد. ميداند چه ميخواهد، با غريزه و شامه و سرِ انگشت، ويترين آينده ی خود را ميچيند. و اندرزهاي كيوان را بكار ميبندد. به قول مجابي: «بر آن است تا شعر سپيد را بر اساسي بنياد نهد كه قانونمند و تكاملپذير و تأثيرگذار باشد. و شگفتا كه پارهاي از مشخصات اصلي شعر آينده ی شاملو را مرتضا كيوان به صورت وجه انكاري يا آرزويي براي شاعر پيشبيني كرده است.» بدينگونه شعر شاملو با وزن، عروض و قافيه پيوند ميگسلد، حتا با "شعر نيمايي" خداحافظي ميكند تا "شعر شاملويي"، ايران را فتح كند. خودش ميگويد: «خود من شعر را از طريق نيما شناختم. پيش از او فقط به حافظ دلبسته بودم. بعد برحسب اتفاق به ترجمه ی فرانسوي شعري از لوركا برخوردم كه كنجكاوانه مرا به شدت بر انگيخت. اما دستم به جايي نميرسيد. خريد كتاب پول لازم داشت. تا اينكه فريدون رهنما پس از سالها اقامت در پاريس به تهران برگشت. «ركسانا»ي مرا كه چاپ شده بود خواند و به نشاني مجله نامهاي برايم فرستاد كه مايل است با هم ديداري داشته باشيم. آشنايي با او كه شعر جهان را بسيار خوب مي شناخت، دست يافتن به گنجي بيانتها بود. كتابهاي او بود كه دروازه ی رنگينكمان را به روي من باز كرد. اِلوآر و لوركا، دسنوس و نرودا، هيوز و سنگور، پرهور و ميشو، خيمهنز و ماچادو، و ديگران و ديگران. اينها بودند كه بينش شاعرانه ی مرا كه از نيما آموخته بودم گسترش دادند و مرا با ظرفيتهاي گوناگون زبان و سطوح گوناگون آن آشنا كردند. حتا احساس نياز شديد به آموختن زبان مادريام را هم من مديون آنها هستم... ميبينيد كه پوسته ی خارجي زبان من ملغمهاي از تمامي اينهاست. چون خود زبان را من مستقيماً از مردم آموختهام. چون من ضمن كارها به كار مهمتري هم دست زده بودم كه ميدانيد. زبان عبوسِ رسمي از لحاظ قدرت القايي به گرد پاي شنگول و بازيگوشِ زبان توده هم نميرسد. من نميدانم چرا نبايد از دستاوردهاي اين زبان پويا كه حاصل گنجي عظيم از تازهترين و خوشساختترين و پربار ترين كلمات است و در عين حال قواعد دستوري ويژه ی قابل تدوين خودش را هم دارد بهره جُست؟ چرا نبايد پاي آدم را به تالار سوت و كور زبان "فرهيختگان" باز كرد؟» نيمايوشيج نخستين شاعر نوآور ايران كه در عروض و قافيه انقلابي پديد آورد، قدرت و انعطاف قالبهاي تازه ی شعري را به شاعران شناساند، و پدر شعر نو ايران لقب گرفت، جايگاهي رفيع در كنار صادق هدايت يافت. اما هرگز نتوانست همچون فروغ فرخزاد و احمد شاملو شاعر مردم نيز باشد كه كلامش در دهان كوچه بگردد. او شاعرِ شاعران باقي ماند. و شاملو كه مانند ديگران خاستگاهش جنبشِ نيمايي است، به موازات وزنشكني، با تكيه بر ادبيات كهن، و با مطالعه ی آثار جهاني، و به كار گيري به جا از زبان كوچه، انقلاب اصلي را با قدرت تمام به پيروزي رساند. «تأمل بكن، رفيق.../ وزن و لغات و قافيه را/ هميشه من/ در كوچه جُستهام/ آحاد شعر من، همه افراد مردمند...» آنگاه در عرصه ی جنگي تمام عيار خود را سپر بلا كرد كه بيشترين فحشها از سوي متصديان قبرستانهاي كهنه، و متوليان ادبيات صناعي نصيب او و نيما شد. و البته از پسشان برآمد: «... وسط ميزِ قمارِ شما قوادانِ مجلهئيِ منظومههاي مطنطن/ تكخال قلب شعرم را فرو ميكوبم من./ چرا كه شما/ مسخرهكنندگانِ ابله نيما/ و شما/ كشندگانِ انواع ولاديمير/ اين بار به مصاف شاعري چموش آمدهايد...» او ميخواست به حريم جهاني شعر نزديك شود، كه شد. اما آن استادان فسيل شده، و شاعران به تكرار افتاده، از اين نوآوري شتابنده به هراس افتاده بودند كه مبادا دكانشان تخته شود. هرگاه چيزي به تكرار افتد، صداي ابتذالش مثل موسيقي مونوتُن، گوشآزار ميشود. اين درست كه زماني ادبيات كهن ايران به والاترين اوج ممكن فواره زد، اما آيا ماندن در مثنوي حاصلي در اندازههاي مولانا خواهد داشت؟ آيا نبايد بين من و بشر اوليه فاصلهاي به اندازه ی "تجربه" وجود داشته باشد؟ بشر براي كشف آتش پنج هزار سال دويد، و من نيازي به كشف آتش ندارم، هرگاه اراده كنم در دستهايم خواهد بود. پس چه نيازي به انتظار صاعقه؟ تنها ميماند تجربه ی سوختن، كه چگونه خاكستر شدنش اصلاً مهم نيست، بر باد نرفتن اهميت دارد. با اين حال سئوال همچنان باقي است: آيا نسل بعد به ما خرده نخواهد گرفت كه چرا به قوزك پاي نسلهاي پيش هم نرسيديم؟ شاملو كمي سختگيرتر است. ميگويد: «اگر كسي امروز دقيقاً مانند حافظ يا نيما بنويسد هم چيزي به ميراث اين دو نيفزوده، بلكه در نهايتِ امر نگهبان بيشكوه مزار حافظ يا نيما شده است.» فروغ فرخزاد، شاعر بزرگ فقيد ما نوشت: «تنها در شعر شاملو است كه انسان جسارت، دقت، و بينظري شاعر را در استفاده از امكانات زبان و استعمال كلمات احساس ميكند. زبان شعري او نه يك زبان فاخر است، نه يك زبان ولگرد. او شيوا، زنده، و عريان مينويسد و زبان شعري او از كلمات امروز انباشته است.» شاملو خود ميگويد: «آب پاكي روي دستتان بريزم: شعري كه ترجمهاش به صورت مقالهاي در آيد، حقهبازي است نه شعر. گندمنمايي و جوفروشي است. و چنين شاعري را قانوناً ميتوان به عنوان كلاهبردار تحت تعقيب قرار داد!» معماران معمولاً حرف اول را در هنر ميزنند. دليلش البته واضح است. و در شعر و رمان نيز باز اين معماران ادبياند كه ميتوانند فضايي مناسب براي توليد و رشد فراهم كنند. متوسطها البته كار شاقي به عهدهشان نيست، جز اينكه راه تازه را با رفت و آمد هموار ميكنند. شاملو معمار شعر مدرن فارسي است. جراح واژهها، كسي كه سواد و زبان كهن را با زبان كوچه بيمرز ميكند. به عنوان پيامبر كوچه و كائنات از آغاز، راهش را جوري برگزيده است كه در زبان آركائيك و آرگو لمبر بخورد و زبان ديگري به دست دهد: «قصد من فريب خودم نيست، دلپذير!» دلپذير واژهاي است شناخته شده، اما هنگامي كه خطابي ميشود، لوطيهايي را به ياد ميآوري كه لات نيستند و ميخواهند محبوب جلوه كنند. و يا هنگامي كه بوي ناخوش پاهاي سركوبگر حكومت اسلامي را پيش از همه، درست پنج ماه پس از انقلاب احساس ميكند، شعر «در اين بنبست» را ميسرايد و همه ی آنچه را كه بعدها بر سر مردم ميآيد به تصوير ميكشد: «كبابِ قناري/ بر آتشِ سوسن و ياس/ روزگار غريبيست، نازنين!» و با هشدار صريح سياسياش به جامعه ميگويد كه از راه رسيدگان، دشمن انديشهاند: «به انديشيدن خطر مكن.» انگار كه اصلاً فاصلهاي نبوده است، اما خوب كه بنگري در مييابي لحن تازهاي خلق شده است؛ شعر شاملويي. و به چه قيمتي؟ شصت سال مبارزه و كار بيامان، او را تمثيل ميكند تا از او بهعنوان معيار نام ببرند، تا جاييكه برخي ميخواهند لت و پارش كنند. اما كوه دماوند هرگاه به خشم آيد آتشفشان خواهد كرد: «برتر از قُرولند همه ی استادان عينكي/ پيوستگانِ فسيلخانه ی قصيدهها و رباعيها/ وابستگانِ انجمنهاي مفاعلن فعلاتنها/ دربانانِ روسبيخانه ی مجلاتي كه من به سردرشان تف كردهام،/ فرياد اين نوزادِ زنازاده ی شعر، مصلوبتان خواهد كرد:/ "پااندازانِ جندهشعرهاي پير!/ طرف همه ی شما منم/ من ـ نه يك جندهباز متفنن! ـ/ و من/ نه باز ميگردم نه ميميرم/وداع كنيد با نام بيناميتان"...» هرچند كه حالا نيز از فحش، فشار، اتهام، و نفرين روزنامهچيهاي حكومتی در امان نيست، اما به شكلهاي گوناگون با قلدري حرفش را زده و ميزند:«سلاخي/ ميگريست/ به قناريِ كوچكي/ دل باخته بود.» اين همانا تصويري است روشن از جامعهاي كه در آن زندگي ميكنيم، به هنگامي كه شاعران و نويسندگان با توهينآميزترين شكلي با چاقو تكهتكه ميشوند يا با طناب خفه ميشوند تا مدتي بعد جسدشان در بيابانهاي اطراف شهر يافتهشود، كلام شاملو با چند حرف به سادگي به صورت تمثيل در دهنها ميچرخد. و البته اينها همه پيش از وقوع حادثه از سوي شاعر به جامعه ابلاغ گشته است. «تاريخ/ اديب نيست/ لغتنامهها را اما/ تصحيح ميكند.» ميگويد: «در دنيايي كه ما زندگي ميكنيم، حقيقت يك تراژدي وحشتناك است. دشمنان بشريت از هر طرف روانند كه تو، بر خلاف مسير هريك از آنها كه گام برداري متأسفانه با يكي از آنها همگام شدهاي.» بسياري از شعرهاي او سياسي و به مناسبتي بوده است اما سياستها و مناسبتها در حافظه ی تاريخي مردم محو شده و تنها شعري جاودانه برجاي مانده است: «دختران دشت/ دختران انتظار...» نه گفتن معمولاً براي ما ايرانيها كار دشواري است. «نه» را براي رفيق، دوست، آشنا، و حتا غريبه بهكار نميبريم. «نه» سلاحي است آويخته به ديوار تا روز مبادا آن را برداري و به روي حكومتي شليك كني كه ميخواهد آزادي و انسانيت تو را به بازي بگيرد. وگرنه، حاشا، حاشا كه هرگز اين را از دهان شاعران و مردم سرزمين حافظ بشنوي! «نه» شاملو امروزه يك تمثيل است: «نه./ اين برف را/ سرِ باز ايستادن نيست.» زماني كه در آينه سپيد شدن موهايش را ميبيند، بر سرنوشت محتوم خود از روند طبيعت مايه ميگذارد كه تو هيچ كاري نميتواني بكني. در ناگزيري انسان با زمان، يك جايي بايد شانه بالا بيندازي و به دگرگوني خيره شوي. و هرگاه در چنگالي محتوم ميماني، مثلاً وقتي صداي گريه ی بچه ی همسايه قطع نميشود، يا هنگامي كه فاشيسم مثل سيفليس درمان ناپذير مينمايد، يا حتا زماني كه انتظار ميكشي و معشوق نميآيد، زير لب زمزمه ميكني: «نه. / اين برف را / سرِ باز ايستادن نيست.» ميگويد: «هنر را من هميشه چنين تعريف كردهام: طبيعت، به اضافه ی انسان.» و يا هنگامي كه «نه» را براي تحكيم اميد به كار ميگيرد، در طول كارهاي او در مييابيم كه «نه»، «اميد»، «عشق»، «انسان»، «زيبايي» و «آزادي» تمهاي اصلي اين شاعر است. «نه!/ هرگز شب را باور نكردم/ چرا كه/ در فراسوي دهليزش/ به اميد پنجرهاي/ دل بسته بودم.» شاملو واژگاني به ادبيات فارسي افزوده كه پيش از او در دسترس نبوده است. واژههايي غريب كه كاربردي نداشتهاند اما در شعرهاي او تجلي يافتهاند. به راحتي واژه را جراحي ميكند، پيوند ميزند، هرس ميكند، و تركيبي نو ميآفريند. و افسوس كه روزگار حقير مجال نداده تا گروهي از نخبهگان ادبي در فرهنگستان زبان كنار او بر واژگان راه بروند، برقصند، و كار كنند. با اينهمه او در گوشه ی تبعيد خود با كمك آيدا بزرگترين فرهنگ كوچه را به وجود آورده است. كتاب حرفها، اصطلاحات، تمثيلها، فحشها، تكيهكلامها، متلها، و كلام مردم كوچه كه بيش از صد جلد خواهد شد. گاه نيز به عنوان آموزگار پا به جامعه ميگذارد. چنانچه هوشنگ گلشيري چنين مسئوليتي را در "زمينه ی داستان" بر عهده ميگيرد. شاملو در شعر، در مطبوعات، در ترجمه، در خوانش صحيح شعر، در مقاومت بر منشور كانون نويسندگان، و در بسياري از موارد ديگر به عنوان معلم و الگو پا به جامعه ميگذارد. صداي زيبايي هم دارد، وحشتناك زيبا، و از اين «متاع» به نفع ادبيات سودها ميبرد. ما اين شانس را داريم كه ميتوانيم شعرهاي حافظ، مولانا، خيام، نيما، لوركا، و شاملو را در نوار كاست با صداي گيرا و روايت موسيقايياش گوش كنيم. او با دقتي عجيب خوانش صحيح شعر را به جامعه ميآموزد. و اما خطاب به شاعران ميگويد: «تجربه ی هركس تجربه ی خود اوست. و نميتوان آن را به ديگري انتقال داد. زبان چيزي است كه هر شاعري بايد خودش ظرفيتهاي آن را در عمل تجربه كند.» در اين بيست سال روزگار سختي بر ما گذشت. تورم اقتصادي، سانسور، بيپناهي، مثله شدن پيكر كانون نويسندگان كه عدهاي گريختند، برخي كشته شدند، و بعضي تحمل كردند. با فتواي اعدام انديشه از سوي سران حكومت، كتاب و مطبوعات و صنعت نشر زير پوستهاي شعاري نابود شد. زمانه ی نفرتانگيزي بود. شاملو كه سالها در قلب تهران سردبير نشريه و يا عضو دبيران كانون نويسندگان بود، به فرديس رفت: «هيچ نامهاي به دستم نميرسد.» وزارت اطلاعات او را شديداً زير نظر دارد. بايد از راههاي ديگر اقدام كرد. تلفني، حضوري، و يا؟ من لوركا را از طريق شاملو شناختهام. نرودا، ريتسوس، ناظم حكمت، ماندلشتام، اليوت، پاز، و آدونيس شاعراني بزرگند، اما براي من كه خود با واژه سروكار دارم و هيچ زباني نميتواند جاي زبان مادريام را بگيرد، فقط شاملو ميماند كه عاشقانه دوستش دارم. ما چه خوشبخت بوديم كه با او معاصر بوديم، و من چه سعادتمند بودم كه بارها او را بوسيدم، با او سخن گفتم، به چشمان مهربانش چشم دوختم، و با او نان و نمك خوردم. آرزو دارم بار ديگر ببينمش، فقط يكبار. خاطراتم با او آنقدر زنده است كه گويي همين امروز صداش را شنيدهام، يا همين امروز با او ديدار داشتهام. وقتي از سفر آمريكا برگشت، براي اولين بار دل به دريا زدم و تازهترين شماره ی مجلهام را با اين تيتر به جامعه فرستادم: «شاعر ملي ايران به وطن باز گشت.» البته پاي آن را خوردم، بارها بازجويي شدم، و بعد هم مورد حمله ی فيزيكي قرار گرفتم. اما ديدارم را با شاملو در آن روز جمعه هرگز فراموش نميكنم. آرام و بي حرف نشسته بود تا مهمانهاش بروند، بعد آمد روي مبل كناري من نشست، زد روي زانويم: «خوب؟ دخل و خرج ميكند؟» گفتم: «اي، بدك نيست.» «مجلهات خوب شده. اما نميدانم چي بهت بگويم. تعطيلش كني بروي سراغ رمان، يا رمان را ول كني به مجله بچسبي؟» و ما از هر دري حرف زديم: «چند سالت است؟» «سيودو» «خود من هم همين جوري بودم. شعر و مجله با هم. البته كارهاي ديگر هم ميكردم!» و خنديد. بعد رفتيم طبقه ی بالا، آيدا سالاد ميوه آورد و ما باز هم حرف زديم و سيگار كشيديم. در يك لحظه سرش را نزديك گوشم آورد: «آنقدر درد دارم كه دلم ميخواهد يك نفر ناغافل، از پشت سر يك گلوله توي مغزم شليك كند.» و من بارها اين را از او شنيدهام. روزي چهارده ساعت كار ميكند. شاعري كه حالا بايد پس از آنهمه كار كمي قدم بزند، كمي شعر بگويد، و گاهي سري به فرهنگستان خياليِ من بزند، پشت كامپيوتر مينويسد و سيگار ميكشد. بهش گفتم: «كاش ميتوانستم ده سال از عمرم را به شما بدهم.» دستش را روي دستم گذاشت و با لبخند نگاهم كرد: «ممنونم. بگذار شعر تازهام را برات بخوانم. آيدا، اين شعر من كجاست؟» و من در هر ديدار او را تنها يک شاعر می يافتم، شاعری که تمام وجودش احساس و شعر بود. گاهی ملاحظه می کردم که وقتش را مبادا تلف کنم، می گفت: «اينجا را خانه ی خودت نميداني، وگرنه بيشتر ميآمدي.» او مؤدبترين انساني است كه تا بهحال ديدهام. جديترين، پُركارترين، و با وقارترين. در ايران فقط شاملو، شاملوست، شاعري هفتادوپنج ساله كه از قرن بزرگتر است، شاعري كه از تالارهاي عتيق بر سنگفرش كوچه ی مردم قدم گذاشته تا با صداي زيبايش بخواند: «من برميخيزم!/ چراغي در دست/ چراغي در دلم/ زنگار روحم را صيقل ميزنم/ آينهاي برابر آينهات ميگذارم/ تا از تو/ ابديتي بسازم.» جولاي 2000 ، برلين و يک نامه به ناشر آقاي اِگون امان عزيز شاملوي من درگذشت. و من در همين دو ماه گذشته دو دوست از دست دادهام و عزادارم. گلشيري و سپس شاملو. نميدانم آيا ديگر جاي خالي اين دو براي من پر خواهد شد؟ و نميدانم آيا قادر به درك ماجرا خواهم بود؟ باور كنيد شنيدن خبرهاي ناگوار در تبعيد وحشتناكتر از سياهچالههاي ناشناختهاي است كه آدم در كابوسهاش ميبيند. احساس ميكنم يتيم شدهام. همين. هميشه دو نفر در ذهنم حضور داشتند كه ميدانستم كارهاي مرا خواهند خواند: شاملو و گلشيري. به همين سبب بر نوشتهام بيش از حد معمول عرق ميريختم. شاملو البته براي گلشيري هم همين گونه بود. او شاعري بود كه متأسفانه آكادمي نوبل نتوانست از نام او براي اعتبار خود استفاده كند، اين را با تمام شهامتم ميگويم. آكادمي نوبل از اين اشتباهات زياد داشته است، جيمز جويس و بورخس هم برنده نشدند. گمان ميكنم كه من در اولين صحبت تلفني انتخاب هوشمندانه ی شما را به شما يادآور شدم و خوشحاليام را نشان دادم. امروز بار ديگر به شما تبريك ميگويم كه شاملو را در زمان حيات درك كرديد و با او حرف زديد. او در تازهترين رمانم معيار انسان، روشنفكر، چپ، شاعر، و آگاهي عمومي است. و من بهويژه در سه سال گذشته با او حرفها زدهام. به عنوان يك نويسنده و يك دوست تا زندهام دركتان را تحسين ميكنم و خوشحالم كه دوستي چون شما دارم. از اينكه ورسيون آخر مؤخره ی كتاب شاملو را ديرتر از موعد به شما تحويل دادم پوزش ميخواهم. اما شما ميدانيد كه من در چهار ماه گذشته شهرم را عوض كردم، به برلين آمدم، چند دوست از دست دادم، و مشكلات ديگر كه هيچكدام با نداشتن گلشيري و شاملو هموزن نيست. يك نويسنده ی تبعيدي که بايد ياد بگيرد چگونه نويسنده باقي بماند. همين حالا كه اين نامه را به شما مينويسم بيش از بيست نويسنده و روزنامهنگار در وطنم در زندان بهسر ميبرند. ما داريم دوره ی وحشتناكي را طي ميكنيم. حدود پنج ماه روي اين مقاله كاركردهام و خيلي دوستش دارم. ميدانيد؟ راجع به شاملو ميتوان يك كتاب نوشت. من البته همه ی كتابهاي شاملو و كتابهايي كه دربارهاش نوشته شده تهيه كردم و دوباره و گاه چندباره خواندم. نظر عاشقانه ی من به شاملو همين است. با سلامهاي دوستانه - عباس معروفي- برلين، 12 / 8 / 2000
نوشته ي شما متاسفانه همان تمجيدهاي گذشته را در مورد اين شاعر تكرار مي كند و چيز تازه اي نيست و اين مطالب جز ايجاد كسالت و توليد نم و نا و غبار و كهنه گي و در نهايت توليد ِ بي تفاوتي در خواننده تاثيري در شناخت ابعاد
ناشناخته ي شاملو نداشته است ، هرچند براي كساني كه زمانهاي كوتاهي با او چاي نوشيده اند و حزب كارگزاراني كه سر گورش به تبليغات سياسي و لاس خشكه با رژيم پرداختند پرستيژ و هميت بسازد. در مورد حقيقت ِ شاملو چون هر پديده ي ملي بايد سالها بعد از فروكشي ِ تب ِ تكفير زبان گشود. و بهرحال آفتاب اين طليعه نيز زير ِ ابر نمي ماند.
با درود بر استاد معروفي
من تقريبا همه كارهاي شما را خوانده ام . شما نيز چون سالار عاشقان ، فخر كلام فارسي زنده ياد احمد شاملو يكي از قله هاي ادبيات معاصر ايران ايد . با اين تفاوت كه شاملو سلسله جبال بود و آفريد . معروفي عزيز ، من براي آيدين ، آيدا و اورهان سمفوني مردگان ساعت ها گريسته ام . در گرماي پنجاه درجه ي مرداد ماه اهواز از سرماي فضاي سمفوني مردگان بر خود لرزيده ام . اما احساس كردم بيش از حد تحت تاثير خشم و هياهوي فالكنر بوده ايد . لطفا مرا راهنمايي كنيد .
دستانت گرم و چشمانت پر نور
اين شعر را هم به احمد شاملو تقديم مي كنم
تو چون كوه بودي از دور دست هاي من
مي پنداشتم كه خرد پاره سنگي تو از نزديك
به سوي تو دويدم
و بزرگ شدي
ايستادم
كه مي پنداشتم
كوچك مي شوم ، هيچ مي شوم .
دیشب به دلیل از خود بیخود شدگی بیش از حد,حال عجیبی داشتم. یک جورهایی روی زمین نبودم. اشتباه کامنت قبلی ام را با معذرت از جناب شاملو تصحیح می کنم
"رهایش کن / پیش از آنکه خنده ی مجروحت به چرک اندر نشیند /.../ چون ما رهایش کن".
آقاي معروفي از اين كه به وبلاگم سر زديد خيلي خيلي خوشحالم و ازتون ممنونم. براي اينكه دوباره سر بزنيد ميرم دست به دامن يكي مي شم تا قالبشو عوض كنه براي اينكه خودم بلد نيستم. باز هم از لطفتون ممنون، خيلي ممنون. موفق باشيد.
Posted by: katibe_nevis at July 30, 2004 07:18 PMاين کامنت دان شما به کلمه ی خنده ! حساسيت دارد نمی دانم چرا ؟
مجبور شدم نقطه چين اش کنم . خنده با جيم را عجب کامنت دان با شعوری!
براي آن آقاي نقطه مي نويسم، دو خط پايين تر.
از شاملو تا معروفی فاصله ای نيست، شما بفرماييد موخره کتاب شاملوی خودتان را بنويسيد، که بی شماره و تاريخ بايد باور کنيم چنين کتابی هم می بايد وجود داشته باشد. امان از دست نويسندگان دو خطی!.
"من آن درد مشترکم مرا فرياد" را ای کاش اول خود شما که از رهپويان دو خط شعر هستيد باور می داشتيد. حال تو داستان و معروفی را در ترکيب اين شعر شاملو بگنجان تا معروفی از زبان شاملو برايت فرياد شود . بخوان پدر جان ...
«برتر از قُرولند همه ی استادان عينكي/ پيوستگانِ فسيلخانه ی قصيدهها و رباعيها/ وابستگانِ انجمنهاي مفاعلن فعلاتنها/ دربانانِ روسبيخانه ی مجلاتي كه من به سردرشان تف كردهام،/ فرياد اين نوزادِ زنازاده ی شعر، مصلوبتان خواهد كرد:/ "پااندازانِ ... شعرهاي پير!/ طرف همه ی شما منم/ من ـ نه يك ... باز متفنن! ـ/ و من/ نه باز ميگردم نه ميميرم/وداع كنيد با نام بيناميتان"...»
باور می کنید اگر بگویم یکبار, و درست در چه لحظه ای شاملو به تفالی راهم را به رهایی رساند؟
وقتی در اوج درماندگی فال شاملو گرفتم و گفت" رهایش کن / پیش از آنکه زهرخند لبانت به چرک اندر نشیند/.../چون ما / رهایش کن."
توداري شاملو رامعرفي مي كني ياخودت راخالي مي كني؟
Posted by: . at July 28, 2004 05:52 PMسلام آقاي معروفي عزيز. از خبر افتتاح كتابفروشي شما در برلين بسيار خوشوقت شدم.
كيوان سر,د زندگي اش را در خون سروده است/وارتان غريو زندگي اش را /در قالب سكوت/اما اگر چه قافيه زندگي در آن/ چيزي به غير ضربه كشدار مرگ نيست/ در هر دو شعر معني هر مرگ زندگي است...
سلام آقاي معروفي عزيز. از خبر افتتاح كتابفروشي شما در برلين بسيار خوشوقت شدم.
كيوان سر,د زندگي اش را در خون سروده است/وارتان غريو زندگي اش را /در قالب سكوت/اما اگر چه قافيه زندگي در آن/ چيزي به غير ضربه كشدار مرگ نيست/ در هر دو شعر معني هر مرگ زندگي است...
سلام استاد سري بزنيد. خوشحال مي شوم نظر شما را در مورد داستانهايم بدانم. اگر هم قابل دانستيد لينك آن را بگذاريد.
Posted by: tooraj at July 26, 2004 04:00 PMسلام
اين نوشته را بايد سر فرصت خواند و نه آن لاين.
اما...
ديروز كتاب سال بلوا را خريدم. شايد تا يكي دو روز ديگر شروع كنم به خواندن كتاب. همين الان هم بگويم. من چاپ چهارم را تهيه كردم سال 82 چاپ شده و خلاصه بعد از كلي يافتن پيدا شد.
يا حق.
Posted by: ايران امروز at July 25, 2004 10:13 PMنمیدونم شمارهی چند گردون بود که از شاملو به عنوان شاعر ملی یاد کرده بودی و ما کیف کردیم از اینکه این لقب چقدر بهاندازهی او بود و چقدر بهش میومد! ما که میگم جوونایی بودیم که تازه از یوغ ادبیات کلاسیک دبیرستانی آزاد شده بودیم و داشتیم دونه دونه گوهرهای ادبیات مدرنمون رو میشناختیم، یادمه از اول دوم دبیرستان بود که با فریدون مشیری و حمید مصدق شروع کردیم و هی جلو اومدیم، بعد از یه مدتی شاعر تازهشناختهشدةمون کهنه میشد و شاعر جدیدی کشف میکردیم، تا رسیدیم به نیما و بعد شاملو و دیگه جلو نرفتیم! بس که هر چی ازش خوندیم سیر نشدیم و هر بار چیز مدرنی درش کشف کردیم، درست مثل حافظ. ( الان با خوندن این موخره ازت یاد مقدمههای گردون اون سالها افتادم، یاد گردون و عباس معروفیای که میشناختیم ! )
Posted by: جن تئاترشهر at July 25, 2004 05:27 PMبا سمفونی مرده گان شناختمت با گردون دوستت داشتم و بااین مقاله ونظرت
در مورد شاملو برادرت شدم
شاملو روشنفكرئ بود كه هميشه يك نسل از بقيه جلوتر بود و به اين دليل خيلي رنج كشيد.
Posted by: reza at July 25, 2004 03:30 PMسلام آقاي معروفي - خدا پدر اين مخترعين و مكتشفين را بيامرزه كه با اينترنت دست ما را به دامان شما نزديك كردند. براي ما ايرانيهاي داخل ايران زجر دور بودن و نداشتن شما بزرگان عذاب كمي نيست. بگذريم . سالرزو مرگ شاملوي نازنين را به شما تسليت عرض مي كنم. تقريبا تمام كتابهاي شما را دارم بسيار روان و زيبا و بيادماندني مي نويسيد .مدتي است كه مفتخر به آشنايي با بعضي از نويسندگان معاصر از نزديك (از طريق كلاس ) هستم به كلاس آقاي محمد محمدعلي مي روم - ايشان هم از بزرگان نادر ايران هستند هم از اخلاق هم از تكنيك و قابليتهاي نويسندگي - آقاي معروفي هنوز نوشته بالا را نخواندم شما اجالتا پرحرفي و ذوق زدگي ما را ببخشيد . تا فردا . يك يا دو هفته پيش از شما مصاحبه تلخي را خواندم خيلي غمگين شدم .ولي حالا ( خيلي خوشحالم كه ميشه شما را بيرون از كتابهاتون اينطوري با چشم دل ديد شما بزرگان متعلق به همه هستيد)
Posted by: شهره at July 25, 2004 03:26 PMجناب معروفی عزیز :
جالب بود و لذت بخش
منم در بلاگم برایش نوشتم
شاد باشید
علی ن
سلام به آقاي معروفي...شما را با سمفوني مردگان شناختم...من هم آيديني هستم در اين دنيا...سبز باشيد و آفتابي ... يا حق
Posted by: emad at July 25, 2004 10:26 AMهرگز كسي اينگونه فجيع به زندگي ننشست كه من از كشتن خويش خسته شدم. آيا قرار است من حرام شوم؟ حرام شده ام كه اينگونه مصلوب خواهشهاي خويشم؟ كاش بشود خاطرات را پاكنوشت كرد.
Posted by: baran at July 24, 2004 11:50 PMمقاله شما را كه خواندم ناخداگاه شاملو را از روی میزم بر می دارم و ادامه می دهم... .
وارتان سخن نگفت.
وارتان بنفشه بود:
گل داد و مژده داد: زمستان شکست
و رفت...