در اين سال های غربت و تبعيد يکی از کتاب هايی که حالم را جا آورد "جهان مدرن و ده نويسنده بزرگ" بود از مالکوم برادبری، ترجمه ی درخشان فرزانه قوجللو، نشر چشمه که نمی دانم چرا مدت هاست تجديد چاپ نمی شود. من اين کتاب را بيش از ده بار خوانده ام و اگر ناشر به چاپ آن اقدام نکند، از دوستانم می خواهم که بروند جلو نشر چشمه و تظاهرات کنند، و تن آقای حسن کيائيان را بلرزانند.
باری، هيچ چيزی جز يکی دو جمله از برخی نويسندگان که نظرم را بارها جلب کرده نمی نويسم. فقط يک کلام بگويم بر هر انسان نويسنده ای خواندن اين کتاب واجب است. (البته نه از نوع کفايی اش) و خب ديگر! با همين چند جمله که می خوانيد ببينيد حق ندارم؟
فئودور داستايوسکی: «بشر برای سعادت خلق نشده است. آدمی سعادت و خوشی را همواره با تحمل رنج به دست می آورد. اصلا بی عدالتی در کار نيست، چرا که می توان با تجربه تلخ و شيرين به خودآگاهی و هوشياری در زندگی دست يافت، و هر کس بايد خود با تجربه های خويش به آن برسد.»
هنريک ايبسن: «مفهوم کهنه ی سرزمين پدری برای انسان بالغ و هوشمند ديگر کفايت نمی کند، ما ديگر نمی توانيم از جامعه ی سياسی که در آن زندگی می کنيم خشنود باشيم.» و «وظيفه ی بزرگ زمانه ی ما انفجار و انهدام تمامی نهادهای موجود است.» و «دو نوع قانون اخلاقی، دو نوع وجدان وجود دارد، يکی برای مردان و يکی کاملا متفاوت برای زنان. اين قوانين از فهم يکديگر عاجزند. با وجود اين، زن را در زندگی روزمره با قانون مردان داوری می کنند، انگار که زن نبوده و مرد است.» و «همه چيز را بايد به تنهايی تاب آورد... نوميدی، مقاومت، و شکست.»
جوزف کنراد: ... (من از جوزف کنراد خوشم نمی آيد. باهاش پدر کشته گی دارم.)
توماس مان: «مکان همانند زمان موجب فراموشی می شود، ما را از دنيای پيرامون خود رها می سازد و به حالت بدوی و آزاد باز می گرداند.» و «زمان به همان سان که واسطه ی زندگی است، واسطه ای برای روايت داستان است.»
مارسل پروست: «وقتی کسی به خواب می رود زنجيره ای از ساعات را در دايره ای پيرامون خود دارد، توالی سال ها، نظم پيکره های آسمانی.» و «چنان احساس و درک دوری از هستی داشتم که فقط می تواند در اعماق ذهن حيوانات نهفته باشد.»
جيمز جويس: «من خدمتگزار چيزی نخواهم بود که به آن ايمانی ندارم، خواه خانه ام، سرزمين پدری ام، يا کليسا باشد، و می کوشم تا باورهای خود را در شيوه هايی از زندگی و هنر بيان کنم که در حد توانم آزادانه و همه شمول خواهد بود، و برای دفاع از خود فقط حربه هايی را به کار می برم که برای خود مجاز می دانم؛ سکوت، تبعيد، و هوشمندی.» و «راز زيباشناسی همچون راز آفرينش مادی بايد کشف شود. هنرمند مثل پروردگار خلقت در درون يا در ورا يا فراتر از اثر خود باقی می ماند، موجودی نامريی که از درون هستی پالايش يافته و به در آمده است، فردی بی اعتنا که ناخن های خود را تميز می کند.»
تی. اس. اليوت: «بگذار برويم من و تو/ آنگاه که غروب سر بر بالين آسمان می گذارد/ به سان بيماری که مدهوش روی ميز به خواب می رود.»
لوئيجی پيراندللو: «آيا ما خود را در واقعيت ناب و حقيقی می بينيم، آن چنان که هستيم؟ يا آن طور می بينيم که دل مان می خواهد باشيم؟» و «درون هر يک از ما فردی ديگر نهفته که اغلب با فرد بيرونی در تضاد است. هيچ چيز حقيقی نيست. دريا، کوه، صخره، و علف، همه حقيقی اند. اما انسان همواره، ناخواسته و ناآگاه، نقابی بر چهره دارد... او آنقدر نقش های گوناگون برای خود می آفريند و می سازد که مجبور است آن ها را باور کند.»
ويرجينيا وولف: «در دسامبر 1910 يا همين حدود شخصيت انسان دگرگون شد.» و «زندگی يک رشته لامپ هايی نيست که به ترتيب رديف شده باشند، بلکه پرتوی نورانی است، پوششی نيمه شفاف که ما را از زمان شروع ضمير ناخودآگاه تا پايان در خود گرفته است.»
فرانتس کافکا: «کسی بايد درباره ی ژوزف. ک. دروغ گفته باشد زيرا بدون آن که خطايی از او سر بزند، او را در يک صبح فرحبخش دستگير کردند.» و «اين وظيفه ی من بود.» و «نوشتن پاداشی شيرين و شگفت انگيز است. اما پاداش چه چيز؟ ديشب پاسخ با وضوحی چون درس اسم مفعول برای بچه ها به سراغم آمد. نوشتن، پاداش خدمت به شيطان است.» و «من نماينده ی عناصر منفی عصر خود هستم.» و (اين فصل کتاب شاهکار است.)
ازرا پاوند: «هنرمندان اعضای حساس نژاد خود هستند. هرچند گروهی ساده پسند هرگز نمی آموزند که به هنرمندان بزرگ خود اعتماد کنند.»
فردريش نيچه: (از زبان زرتشت خودمان) آن کس که در پی آفرينش خير و شر است، بايد ابتدا ويرانگر باشد و ارزش ها را نابود کند.»
گوستاو فون آشنباخ: «هنرمند به دانش خطر آفرين نيازمند است، در او نيروی خلاقی هست که او را وا می دارد تا شيوه های شهروند معقول و شايسته را رها کند و از حد بگذرد.» و «...شهرت افتخارآميز چيزی جز مطايبه نيست.»
جورج اشتاينر: «دلايل خوبی وجود دارد که چرا بخشی عمده از هنر مدرن ما را نويسندگان "بی وطن" آفريده اند، نويسندگانی که از فرهنگ ملی خود، سنت، و زبان مادری خود بريده بودند، و چرا واژه ی "مدرن" تا اين حد با بی ريشگی و سردرگمی سروکار دارد... و چرا هنری که به همان اندازه ما را به تحسين وامی دارد، عميقا پريشان مان می کند.»
مالکوم برادبری: «به حق بايد بخش وسيعی از مدرنيسم را هنر شهری ناميد.» و «طنز قضيه اينجاست که روح هنر مدرن در دوران پس از جنگ واقعيت يافت، چيزی که در سال های پيش از جنگ رخ نداده بود.» و (هزار مسئله ی عميق، دقيق، و نو)
ساموئل بکت: «کسی که حافظه ای خوب دارد هيچ چيز را به خاطر نمی آورد، چرا که هرگز چيزی را فراموش نمی کند.»
آلبرکامو: «جدايی بين آدمی و زندگی، بازيگر و صحنه، به واقع احساس پوچی را بنيان می نهد.»
سلام اقای معروفی فکر می کنم دیگر به فکر تظاهرات ولرزاندن دل اقای کیایان نباید بود چون چاپ دوم این کتاب حداقل یک ماه است که روانه بازار کتاب شده است .خوشحال می شوم به وب من هم سر بزنید شاد باشید.
Posted by: مریم اموسا at August 26, 2004 11:33 AMبا سلام لطفا بگوئيد اين كتاب را از كجا مي توان تهيه كرد
Posted by: Mazaheri at August 4, 2004 02:55 PMو اگر وضع به همين منوال بگذرد چيزي نمي گذرد كه اين سه شماره تبديل به يك شماره شود و به نظر من آن روز خيلي نزديك است .
Posted by: katibe_nevis at August 4, 2004 10:21 AMٍSalam ,
paydar bashi wa mowafagh.
بنام هور مزد،خداوند نيكي و بخشش
درود جناب معروفي عزيز
سمفوني مردگان براستي وصادقانه نسلي را به تصوير كشيد كه برايم بيگانه بود....... موفق باشيد همواره در پناه خداوند بزرگ.
بدرود
باسلام
میخواستم نکته ای کوچکی را یاد آور بشم و آن این است که آگاهی به گذشته بسیار عالی وپسندیده است اماغرق شدن ودستو پا زدن درآن مرض
آگاهی وبالندگی میگردد
سلام آقاي معروفي عزيز. مدتي بود كه اينجا نيامده بودم و چه روز خوبي است امروز جاي يك جمله زيبا در ادامه اين جمله ها از خودتان خالي است. حديث نفس شما چيست.......هر چند كه وبلاگتان آينه اي است از خودتان . شاد باشيد از اينكه باعث تجديد چاپ يك كتاب شديد بي نهايت ممنون . جامعه ما تشنه هدايت نويسندگان است.
Posted by: setare at July 23, 2004 07:12 PMدر غربت و دوري از همه دلبستگيهايم مرا به چنان قدرتي از باور خويش رساند
كه تازه دريافتم انچه در همه شعرها و داستانهايم در پي اش بودم من گمشده
بود كه حال با من اشتي كرده و معناي ارامش را به من بخشيده . در اين ميان
قلم اقاي عباس معروفي بيش از هر كسي ان اگاهي پنهان و نوستالوژی گريزان را
در من زنده مي كند .
معروفی عزیز سلام.
از محبتت نسبت به کتاب "جهان مدرن و ده نویسنده بزرگ"سپاسگزارم.فقط درباره ی تظاهرات مقابل محل انتشاراتی که این کتاب را منتشر کرده است و لرزانیدن تن ناشر باید بگویم که در اینجا نیاز زیادی به این گونه راهنمایی ها نیست ،که بدون آن هم هر روزه تن خیلی از ناشران به قدر کافی می لرزد!
امیدوارم این سال های دوری از وطن موجب نشده باشد که این مطلب را از یاد برده باشی،که خود به قدر کافی با این تن لرزه های روزانه در این جا آشنایی داشته ای.
با آرزوی سلامتی برای جنابعالی واینکه از انتشارات چشمه در غربت شما همیشه کتاب های خوب بجوشد.
تجديد چاپ شد . شاد باشيد -- حامدعنقا
Posted by: hamed at July 22, 2004 11:16 PMسلام باسي عزيز
بيشتز از اينكه به فكر چاپ يا توقيف يا ممنوعيت كتابي باشم هميشه به اين فكر مي كنم كه چرا و چرا مردم با كتاب قهر كرده اند. هميشه سبز باشيد و جاري
"زن در زند؟ي روز مره با قانون مردان داوري مي شود(ايبسن) .
مفهم قديمي سرزمين از زبان نويسندگان بي وطن ديگر ، مفهو م ديگري دارد.(اشتاينر ،ايبسن، ؟ويس)
و آلبر ؟امو.و فرانتس...
Hello
Could you please let us know the english name of this book? thank you so mch.
با عرض سلام و خسته نباشيد خدمت دوست عزيز آقاي عباس معروفي
مرسي لذت بردم وقت كرديد يك سري هم به من بزنيد در مورد نويسنده ها فكر مي كنم كه جاي زوج مورد عشق و علاقه ي من يعني ژان پل سارتر و سيمون دوبووار خالي بود البته اين انتخاب نويسنده بوده و من براش احترام قائلم در اين ميان خوب به خاطر افكار داستايوسكي مانند بدون خدا همه چيز مجاز است و اين گونه حرفها اصلا او را نمي پسندم!!! اما ويرجينيا وولف را به خاطر رمان قشنگش يعني ارلاندو و همچنين خانم دالووي خيلي دوست دارم آلبر كامو هم كه ديگر حرف ندارد هنوز هم بعضي وقتها بيگانه را در دست مي گيرم و يكسره مي خوانم! به هر حال جالب بود مرسي!
وقت كرديد به من هم سر بزنيد
Posted by: payman at July 21, 2004 06:38 AMسلام آقاي معروفي عزيز
با خوندن كتاب سمفوني مردگان از اين رو به اون رو شدم.كتاب واقعا شاهكار بود و حالا خوشحالم كه تونستم مستقيم با خودتون ارتباط داشته باشم.اين هفته مجله چلچراغ از مصائبتون تو غربت نوشته بود.دلم خيلي گرفت.براتون آرزوي موفقيت دارم استاد عزيز.
سلام... تازه شروع به نوشتن كردم... دوست دارم كسي بخواندشان...
Posted by: nariman at July 20, 2004 10:41 PMمحصوریم در زمان و مکان. با قانون مردان داوری می شویم. به تنهایی تاب می آوریم همه چیز را. و هرگز نمی توانیم آن طور ببینیم خودمان را که دلمان می خواهد. ویرانگریم. ارزشها را نابود می کنیم و با اینهمه آنقدر پررو که بی احساس پوچی روزی هزار بار خودکشی می کنیم. دست و پا بسته در ذهن هزار هزار بار زنا و دزدی و قتل. ما که هستیم؟ همانیم رسولان عریانی رنج؟
دلم گلسرخی می خواهد خسرو. حسینا صبح می اید, شب می رود. حسینایم رفت. با من چه کرده ای ؟
سلام استاد.
تازگي ها با بعضي از مديران گوگل به صورت ايميل در ارتباط بودم.بدون هيچ گونه تاخيري پاسخ ام را مي دادند ولي حدود 20 روز پيش براي شما نامه اي نوشتم اما دريغ از پاسخي.
اشكال ندارد. ما به خيلي چيزها عادت كرده ايم.
با احترام و ارادت.
salam aghaye maarufi,
man az khanandehaye in sfhe hastam. merci az zahmati ke mikeshin!
che jury misheh az barnamehaye Farhangi/Honariye shahre Berlin ba khabar shod? az tarighe safheye shoma, emkanesh nist?
ببخشيد ولي خوشم نيومد.
Posted by: المیرا at July 20, 2004 10:06 AMسلام
كاش مي شد ما از تجربيات شما در مورد داستان نويسي استفاده كنيم
آقاي عباس معروفي سلام
اي كاش مي شد ما از تجربيات و علم شما در مورد نويسندگي استفاده كنيم
مايي كه دور از شما اما با فكر شما زندگي مي كنيم.
سلام آقای معروفی، عزیز دل خواهر:)
وای...وای... ! چطور کتاب به این خوبی رو تجدید چاپ نمی کنن؟
برای هرگونه تظاهرات برای لرزاندن تن آقای کیائیان و نشر چشمه اعلام آمادگی می کنم..بهه! تو این دنیای وانفسای کم کتابی چطور دلشون میاد تنبلی کنن؟:)
گذشته از شوخی،جمله های خیلی جالبی نوشته اید!باید کتاب خیلی خوبی باشه!
مالكام برادبري رماني هم دارد به نام History Man نمي دانم اين كتاب به فارسي ترجمه شده است يا نه ؟. محموددهقاني
Posted by: Mahmoud Dehgani at July 20, 2004 04:00 AM