ماه گفت: "تنهايی؟"
گفتم: "آره، می آيی توی حوض بازی کنيم؟"
خم شدم توی حوض. ماهی های قرمز هنوز می آمدند کف آب، و به ماه می گفتند: "آب، آب، آب."
ماه خودش را پهن کرده بود روی آب. پخش می شد، تکرار می شد، و انگار در حافظه ی آب غرق می شد. شايد هم حوض داشت ماه از بر می کرد. سطر به سطر می خواند و لايه لايه قورت می داد.
ماهی ها از من نمی ترسيدند. توی مشت من با ماه حرف می زدند و پيش می رفتند. بعد ديدم مادربزرگم خم شده توی حوض.
آمده بودم کف آب، و به ماه می گفتم: "آب."
سلام.چقدر آرامش گرفتم وقتي متنمو نو خوندم.مرسي براي آرامش و مرسي براي زيبايي بي حد و حساب.
Posted by: narsis at June 22, 2004 12:11 PMسلام استاد . نمي دونم چرا اين روزهايي كه گذشت من هم خيره در ماه مانده بودم . فكر ميكنم ماه از ما آدمها خيلي گلايه داره . خيلي زميني شده ايم . من بغض را توي چشماي ماه دديدم وقتي قرصش كامل شدذه بود از ما آدما گلايه داشت . از ما كه به زمين گره خورده ايم و از آسمان چشم پوشيده ايم . و حتي يه نيگا بهش نمي اندازيم... چه رسد به پرواز...
اما اونقدر مهربون بود كه منو بدرقه كرد و مهتابش را توي اتاق( زندانم) ريخت . آخ چقدر دلم مي خواد پرواز كنم و از اين دنيا رها بشم . راستي اجراي سمفوني مرددگان را هم بهتون تبريك ميگم . واي چقدر من به شما افقتخار ميكنم...
سلام آقای معروفی
عمری است که در رودخانه ی روشن شما تن می شوییم
اگر امکان دارد سری هم به وبلاگ بنده بزنید و نظرتان را ابراز دارید
منتظر صدای پای مهربانتان هستم
با تشکر الف-منفرد
كاش ياد دل ماهي هاي قرمز هم بيفتيد ..گه گاهي ياد اون ميدون و اون چوبه دار مي افتم و دلم هواي كارگاه كوزه گري مي كند و عشقي خفته در آن...
Posted by: nc at June 9, 2004 10:16 AMیه شعر ناب بود:) خیلی لذت بردم!
Posted by: زیتون at June 8, 2004 12:39 PMآقاي معروفي عزيز
همه چيز در يكتايي مطلق...لذت بخش بود.
سلام جناب معروفي! خيلي خوشحالم كه وب شما رو پيدا كردم البته اتفاقي بود بهرحال به فال نيك مي گيريمش!!!!!!!!!! عرض خاصي ندارم. براتون لينك گذاشتم. البته كه وظيفه بود . افتخار مي دين اگه سري به صفحه ي فقير ما هم بزنيد. با 3پاس
Posted by: بابك ملك زاده at June 7, 2004 09:45 PMزیبنده تر است که بگوییم «داستان » نه شعر...تا بعد.
Posted by: اکرم روحی at June 7, 2004 04:28 PMسلام آقاي معروفي! معروفيت چيز خوبي بايد باشد نه؟! جواب آن هر چه باشد فرقي نمي كند ...چه اين شعر با معروفيت يا بدون آن روي زانوهاي خودش خوب و محكم ايستاده است ! خوشحال ام كه وب تان را ديدم...
Posted by: اکرم روحی at June 7, 2004 04:22 PMsalam
khubi. dige az houz too tehran khabari nist. khoosh behalet donyae zehne taswir sazet. shad bash wa be hameh ham salam beresan.
pesar khalehe sani
سلام .اقاي معروفي عزيز شايعه زلزله شش ريشتري در تهران بسيار قوي است.......با قلمتان چيزي برايمان بنويسيد تا آرامشي باشد برايمان. دكتر رحيمي تبار استاد صنعتي شريف كه مي گويند اگر چنين چيزي گفته قطعا صحت دارد تهران را ترك كرده است. شايعه بسيار قوي است . گفته بود اول سمنان مي ايد بعد تهران . سمنان امد. منتظر تهران هستيم. برايمان دعا كنيد.
Posted by: ستاره at June 5, 2004 06:03 PMنيمه شب است و من خوابزده شده ام. از دور صداى ازان مى ايد و من ميروم
سراغ اينترنت. مى بينم تو در برلين نشسته اى و ژسث جدا بودن از اين عفونت متنوع حا كم بر سرزمينم را بخود گرفته اى و مريدانت استاد خطابت مى كنند و در تاريخ ما هميشه اين مريد بازى ها بوده كه تعفن را دامن زده. يادت نرود هستند كسانى كه چشمهايشان مى بيند و مى بينند رقص ناشيانه ات را كه ياداور بخار اين توده دجال و لايه هاى الوده رسوب كرده بر اين خاك است. ايا تا به حال از خود پرسيده اى كه چرا بيدارانى چون شاملو ، گلشيرى و ...... هيچگاه تو را به بازى نگرفتند، و اين تو بودى كه با سماجتى ترحم برانگيز كه بر ما پوشيده نبود و نيست ،اداى هم خط بودن در مياوردى.
راستى نكند خودت هم باورت شده باشد كه از انانى؟
ما را شعار دادن و شعور را الوده به ان لجنزارى كه سرزمين ما رادر خود گرفته كردن سخت مى رنجاند.
ايدين نوشتن الزامآ ايدين بودن نيست من تلخ
سالها مي گذرند ....سالهاي گردون... سالهاي سمفوني مردگان .... سالهاي بلوا..... حالا گرد خاطرات بر غبار چهره مي نشيند .... و گردون اين چرخ بي مدار ..... سمفوني مرگ مي نوازد ...... حضرت معروفي ...جهان بر مدار ديگري مي چرخيد و ما بر مدار ديگري .... شما را نميدانم ؟ آيا در آن ولايت بر مداري هستيد كه مي خواستيد؟
Posted by: majid at June 5, 2004 01:55 AMهمه ما نياز داريم ماه را ازبر كنيم سطر به سطر ....
Posted by: katibe_nevis at June 3, 2004 07:03 PMآها ... صحنه ي آخر هم تصوير من است روي آب .
Posted by: barfy at June 3, 2004 12:17 AMچرا نفهميدم !!!!
Posted by: barfy at June 3, 2004 12:14 AMسلام
عباس دنيايي از صور خيال را در يك نوشته كوچك جاي دادن عالي است.
موفق باشي.
Posted by: ايران امروز at June 2, 2004 10:28 PMسلام... حتمن نمايش مي بوسمت و اشك نوشته ي محمد چرمشير رو در برلين يادتون هست.و كشيش و زن خدمتكار و هم بند و... .آقاي معروفي من بهتون لينك دادم با اجازه تون و خوشحالم كه وبلاگتون رو دارم ميبينم. هر وقت گذري داشتيد از پس مانده هاي ديوار،كه چه سرخوش كنارش عكس ميگيرند توريست ها، يادي هم از ما بكنيد، اما نه به اين تلخي كه من گفتم...
Posted by: babune at June 2, 2004 06:31 PMصرف نظر کردن از مهريه، بدون جایگزین کردن آن با یک تضمین مالی دیگر- مثلا نصف کردن اموال بعد از طلاق -،یک حماقت،به مفهوم عاشقانه کلمه است،قدرتی که قانون به مرد میدهد و عرف می پذیرد،دشمن نخست عشق ایرانی است....
Posted by: دژخیم at June 2, 2004 02:15 PMچيت وانده؟ معلومه؟ ديوانه يو ؟ عاقلو؟ بري جون توكو توكو سپهري رو واشونده .
Posted by: 14 at June 2, 2004 02:10 PMسلام آقاي معروفي
اگه افتخار بديد و نوشته (شعر) منو بخونيد و نظر بديد ، باعث سعادت و اميدواري بنده ميشه.
سري هم به بالكن مجله شعر بزنيد
Posted by: sher at June 2, 2004 04:11 AMسلامی از دل تاریک یکی از شبهای خنک تهران که حالا با ترس زلزله ای که توی شکم می پروراند ، خواب سنگين گذشته هايش، شكننده شده است. من از کتاب سمفونی مردگان برخاسته ام، دلم گرفته است. خیال می کنم یک آیدین مونثم ،آماده برای انکه دنیا با همه امکاناتش، قربانی ام کند. خیلی سال است که سمفونی ام را شنیده ام، بوی مرگ میدهد و من در تب شب های مالیخولیایی،می سوزم.می سوزم. می سوزم.خوشحالم از اینکه احتمالات بعید روزگار، امشب یارمن شد و شما را درست در لحظاتی که تصور نمی کردم،برايم پیدا کرد. اسمم نگین است، نگین حسینی. از خوش اقبالی یا بداقبالی ، در خنثی ترین روزنامه این مملکت می نویسم: روزنامه اطلاعات. کاش می تواستم با شما یک گفت و گوی اینترنتی داشته باشم... من وبلاگ کوچکی دارم که سخت باز می شود. البته برای يك كار خاص، این وبلاگ را راه اندازی کردم. تا راه اندازی سایت شخصی ام، خوشحال می شوم به خانه ای که درب آن مثل تخته های غول پیکر دژهای قدیمی ، آرام آرام به روی هر کسی گشوده می شود، سری بزنید.راستي دلم از دل شما سوالی دارد: برای خاک وطن، تنگ نشده ای؟!
Posted by: نگین حسینی at June 1, 2004 10:01 PMو مادرم آه اگر كه بود ماهي ها در رقص گيسوان اش در باد حوض را ده برابر زمين مي چرخيدند با كاشي هاي آبي . كاشي هاي آبي در دريا غرق نمي شوند همه دريا يك حسرت جرقه هاشان را مي كشد همه دريا يك حسرت كاشي هاي آبي و تكرار مي كند روز و شب اش را و بي خود هي غروب خورشيد مي شود انگار مي خواهد كم نياورد انگار نم كشيده . عباس جان سلام . به كلبه ي بي كسي ما هم اگر كه سر بزني چه نورباراني مي شود چه رقصي در مي گيرد و دور زمين مي چرخم مثل ماهي ها مثل ماه مثل قلب صاف و پاك ات . منتظرم من منتظر تا كه بيايي و نار بر فلك و فخر بر ستاره كنم كه عباس مهمان من ست.
Posted by: shahram Adilipoor at June 1, 2004 08:52 PMبا درود/
جناب آقاي معروفي لطفا اگر وقت داشتيد سري هم به كوير بزنيد/
هرچند كوير سرشار از سراب است ولي خوب آدماش سبزند
ومهمان نواز /
جاري باشيد
سلام
خسته نباشيد . سالها پيش با شما با " سمفوني مردگان " آشنا شدم كه تاثيري ژرف در من داشت بارها آنرا خواندم ، با آن اشك ريختم ، حس كردم ، زجر كشيدم و بالنده شدم و باز بارها خواندمش گاه تا سر حد جنون مرا مي برد . نثر زيبا و روان شما روحم را مي خراشاند ، نمي دانم چرا ؟؟؟؟ مرا از خودم مي كند ، دور مي كند . حرفهايتان را باهمه ي وجود حس مي كنم . ماههاست كه در كنج غربت حرفهاي دلم را در نوشته هاي شما مي يابم و امشب جسارت كردم و براي شما نوشتم . شاد باشيد ، قريب و تندرست
it was very silly.
Posted by: bikhial at June 1, 2004 02:49 PMفقط میتوان گفت
فوق العاده زیبا بود!!
دمتان گرم و سرتان سبز...
آقاي معروفي
خيلي خيلي قشنگ است.
سلامي و كلامي و كتابچه كو؟
پروا
Posted by: Parava at June 1, 2004 11:01 AMآقاي معروفي
خيلي خيلي قشنگ است.
سلامي و كلامي و كتابچه كو؟
پروا
Posted by: Parava at June 1, 2004 11:01 AMخيلي زيبا بود آقاي معروفي، خيلي زياد ..
Posted by: زهرا at June 1, 2004 10:23 AMآقاي معروفي......
آقاي معروفي......
آقاي معروفي......
همه
و
هيچ
........
خواهش می کنم نوشته آخر مرا بخوانید.. خواهش می کنم..
Posted by: حباب کوچک at June 1, 2004 07:16 AMمدت ها بود جای اينگونه نوشتنت خالی بود.
Posted by: درياروندگان at June 1, 2004 06:54 AMسلام!
خوشا به سعادتتان كه ماهي داريد و آبي و ماهي نترسي توي مشت..