چند سال پيش يکی از نويسندگان جوان از ايران به من تلفن زد و گفت که ازدواج کرده، و خبر خوش ديگری برای من دارد. گفت که همسرش مهريه ای عجيب تعيين کرده، و فی المجلس آن را دريافت نموده است، و حالا می خواهد تلفنی چند کلمه با شما حرف بزند. من به آن بانو تبريک گفتم، و او هيجان زده به من گفت: "مهريه ی من سه جلد کتاب بود که دريافت کردم؛ بوف کور، شازده احتجاب، سمفونی مردگان. مرسی." و خوشحال بود که "سمفونی مردگان" تنها کتاب امضاشده، به خاطر روابط دوستانه و نزديک ما، ارزش ويژه ای هم برای عروس و داماد دارد.
تمامی اين چند سال برای اين بانو احترامی فوق العاده ای قائل بودم که شناخت عميقی از مردش حاصل کرده و آنگاه به سنت، غنايی غير مادی بخشيده است. گاهی اين موضوع را برای دوستان نزديکم گفته بودم. و هميشه به اين مسئله فکر می کردم که در جامعه ی ما، رقم های مهريه دارد روز به روز نجومی تر و سرسام آورتر می شود؛ رقم هايی که يک شاه قادر به پرداخت ناگزير آن نيست، چه رسد به جوانی دلباخته که موقع ازدواج تن به خواسته ی مصلحت جويانه ی بزرگان فاميل می دهد، و چون ارزش عشق در دلش سر به آسمان می زند، مهريه ی سربه فلک کشيده را هم چشم بسته می پذيرد و با لبخند زير اسناد امضا می کند. اما تجربه به من می گويد: مهريه قيمتی است برای ازدواج های ناباب، وگرنه با هيچ ثروتی نمی توان عشق خريد.
روزی که برای ديدار قصر "لويتن بزرگ" به شهری بين برلين و درسدن رفته بودم، تمام راه به آن بانوی عاشق فکر می کردم که در تصادف جانش را از دست داد، و غمش را برای ابد بر دل من و دوست نويسنده ام گذاشت. تمام راه به جدال طبيعت با انسان فکر کردم، جدال انسان با ناشناخته، جدال روشنايی با ترس، جدال نقاش با نقش، و جدال زندگی با مرگ.
زمان و مکان حالا در ذهن من به هم ريخته است. هر چيزی را از هر جايی بر می دارم و در هر زمانی که بخواهم جا می دهم تا آشفتگی ذهنم مرمت شود. می توانم از جوانی ام به کودکی باز گردم، و از نوجوانی ام با يک پلک به رؤيايی در زمان حال برسم، و باز در آينه شناور شوم تا واقعيت و تخيل و رؤيا بی مرز شوند.
می توانم قاب پنجره ای به دست گيرم و با آن به تماشای هرجا که بخواهم بروم، می توانم با قاب پنجره ام به ايران برگردم و در باغ پدربزرگم دنبال پروانه ها کنم. می توانم همينجور که کنار پدربزرگم ايستاده ام و دارم به درختی نگاه می کنم، در محوطه ی قصر "لويتن بزرگ"، از چين و چروک های تنه ی درخت به پيشانی پدربزرگم برسم، و وقتی به پشت سر واگشتم، بانويی را ببينم که با لباس صورتی لبخند بزند و بگويد: "می خواستم ببينم شما چه حالی می شويد وقتی بشنويد که من در تصادف مرده ام."
"من؟ من تا ابديت غمگين می مانم. تا ابديت و يک روز."
"چرا ابديت و يک روز؟"
"همه ی زندگی در همان يک روز خلاصه می شود؛ يک روز که تو به دنيا آمدی، يک روز که خواندن آموختی، يک روز که عاشق شدی، يک روز که جايگاهت را شناختی، و يک روز که تصادفا رفتی. همه ی روزها يک روز است."
سرم را از قاب پنجره ام بيرون می برم. بوی دريا می آيد، باد می آيد. بانو با لباس صورتی بر ايوان مشرف به درياچه ايستاده است. می توانم پلک زدنش را ببينم. و لحظاتی بعد ما در بين درخت های کهن پرسه می زنيم و به قصر "لويتن بزرگ" نگاه می کنيم. از دوردست صداهايی می آيد، درياچه کف می کند، موج می زند، و صدای دو نقاش را می شويد.
دو نقاس روبروی هم بر صندلی نشسته اند، جعبه رنگ شان را پشت به پشت قرار داده اند و انگار همديگر را نقاشی می کنند. يکی شان چينی است، و ديگری آلمانی. گوش می خوابانم، صداها در باد گم می شود. نقاش آلمانی گاهی لغتنامه ی کنار دستش را ورق می زند تا معنای کلمات نقاش چينی را بفهمد. نبضم تند می زند. همراه بانو به طرف قصر راه می افتم. درها بسته است، و هيچ صدايی جز صدای دريا نمی آيد. می گويم: "در برابر انسان، طبيعت سرسختی وجود دارد که بی حضور انسان می پوسد و پوک می شود.»
از پنجره ی کوچک به درون قصر می رويم. صدای پايمان در تالارهای خالی می پيچد. می گويد: "می بينيد! روزی، روزگاری اينجا مردمانی زندگی می کرده اند. همه چيز نشان می دهد که آدم هايی اينجا بوده اند که زندگی را دوست می داشته اند." و با انگشت ميز تحريری را نشانم می دهد.
و من برای آن بانو حرف می زنم، گاهی نگاهش می کنم، از اتاقی به تالاری می رويم و هردو انگار انتظار می کشيم تا هنرمندها بيايند و آثارشان را بر ديوارها به رقص در آورند. دقت و آرامش او به من جرئت می دهد تا آنچه از ذهنم می گذرد در دلم به زبان بياورم:
راستی طبيعت بی حضور آدم ها چه معنايی دارد؟ هم جلوه گری می کند تا اغوايش کند، و هم دندان تيز کرده و هميشه در کمين است تا عاقبت انسان را به کام کشد، و می کشد. هر دو دلباخته ی همند انگار، در بازی عشق و تباهی، با يک دست می سازند و با دست ديگر ويران می کنند.
انسان با طبيعت و زمين درگير است، به ويژه هنرمند که چشم به طبيعت دوخته و دست دراز کرده بلکه از دريافت هاش به نوايی برسد. می داند که بی طبيعت هيچ است، و خوب می داند که با طبيعت اما به چشم می آيد، ديده می شود، و عشق يعنی ديدن و ديده شدن.
وارد اتاقی می شويم که دو نقاش صورت به صورت نشسته اند، با زبان چينی و آلمانی حرف می زنند، تاش های رنگ را بر می دارند و روی بوم می نشانند، يکی شان ضمن کار آبجو می نوشد، و آن ديگری سيگار می کشد.
بانو به آرامی اتاق را دور می زند، آن سوی نقاش ها می ايستد، و دست هاش را از دو طرف به بازوهاش می گذارد. نقاش ها به محض ديدن او، بوم تازه می گذارند و دست به کار می شوند؛ لباسی صورتی به تن دارد، موهای سياهش حلقه حلقه از بوم سرريز می کند، و حلقه ی ظريفی در انگشتش برق می زند.
جلو تابلو نقاشی می ايستم و به چشم هاش نگاه می کنم. لبخند می زند و می گويد: " واقعيت هنری خاطره ای است از واقعيت موجود."
و بعد صداش در امواج دريا شسته می شود. داد می زنم: "چی گفتی؟"
می گويد: "ذهنيت، واقعيتی است انکار ناپذير." دست هاش را رها می کند، و باز راه می افتيم. صدای قدم های ما در اتاق ها و تالارهای خالی می پيچد. و من باز در دلم براش حرف می زنم:
هنرمند امروز دريافته که تنها اسير طبيعت نيست. زمان هم با او بازی ها دارد، در لحظه ی خلق اثر، نبض بازی ديگری می کند، و احساس و منطق او را نمی خواند؛ بعد تصوير نهايی را چنان بر بوم می نشاند که خود هنرمند مبهوت می ماند.
هميشه در بازی منطق و احساس، در جدال عقل و قلب، برنده، سومی است؛ آنچه از آستين يا انگشت می تراود، آخرين قطره ی خونی است که بر صفحه ی هستی می چکد. تيری است که به قلب و مغز هنرمند شليک می شود و مثل گلی او را شکوفا می کند.
اين موجود ميرا و تسليم طبيعت، هر قدم که بر می دارد، يک گام به مرگ نزديک تر می شود، و اگر قدم بر ندارد دو گام. بنابراين ناچار است با ذهنيت و خيالش بر طبيعت فائق آيد، و دنيای ديگری بيافريند تا ترس و وهم خود را شکست دهد.
هنرمند نمی خواهد مغلوب شود. در جهان نا متعادلی زندگی می کند که رفتارهای اجتماعی، اقتصادی و سياسی حکم نور و سايه را بر اشيايش يافته اند، مثل تاريکی که از درخت هيولا می سازد.
برای همين طبيعتی ديگرگونه می آفريند، معماي عشق را از مرزهای علم فرا می کشد، خود را از سنگينی تنهايی و ترس و خيال نجات می دهد، تا همچنان راز بماند.
برای همين، همواره از دو بخش وجود خود سود می جويد؛ بخش زنانه که همانا توان آفريدگاری اوست، و بخش مردانه برای ستيز با بی رحمی طبيعت.
برای همين در طبيعت دست می برد، زمان را باز می دارد، توفان را تصوير می کند، و گلی به زندگی می افزايد تا آدم ها در خوشبختی سر کنند.
يک جنايتکار با انسان مواجه است، يک پزشک با بيمار، نجار با چوب، و نانوا با پول، اما هنرمند با هيچ مواجه است؛ با کاغذ سفيد، با بوم خالی، با تخته سنگی سخت.
کنار سنگ قبر بانوی نويسنده ايستاده ام تا گذشته را مرور کنم؛ زمانی که جسد را در قبر می گذاشتند، شوهرش ديگر گريه نمی کرد، فقط دست هاش می لرزيد وقتی يک جفت حلقه ی ازدواج را لای کتاب "سمفونی مردگان" می گذاشت، و آن را بر روی سينه ی بانو می نهاد.
از قصر خالی بيرون می آيم. درِ قصر پشت سرم بسته می شود، صداهايی در گوشم می پيچد، امواج درياچه کف می کند و همه چيز را می شويد. نه نقاش ها هستند، نه بانو، و نه من.
برای تماشای تابلوهای آويخته بر ديوار يک پنجره کافی است.
__________________________________________________________________
اين نوشته در مقدمه ی کتابی می آيد که قرار است به مناسبت سومين نمايشگاه نقاشی هنرمندان جهان در "قصر لويتن بزرگ" تابستان امسال در برلين انتشار يابد. اين نوشته را به عزيزم، محمدرضا پريشی تقديم می کنم.
سلام
به گرمی سلام یک ایرانی شیعه
صرف نظر کردن از مهريه، بدون جایگزین کردن آن با یک تضمین مالی دیگر- مثلا نصف کردن اموال بعد از طلاق -،یک حماقت،به مفهوم عاشقانه کلمه است،قدرتی که قانون به مرد میدهد و عرف می پذیرد،دشمن نخست عشق ایرانی است....
Posted by: دژخیم at June 2, 2004 02:18 PMعروسي را ميشناختم كه براي مهريه اش يك جلد حافظ با دستخط جناب داماد مشخص كرده بود.......
Posted by: حباب at May 25, 2004 01:19 PMاميدوارم هنوزم آروم باشه. تولدتون مبارك.
پ.ن. يه حس عجيب. آدم نمي تونه به شما "تو" بگه.
Posted by: noon jim at May 23, 2004 01:34 PMسلام به شما استاد عزيزم
سو تفاهم نشه من از شاگردان شما نيستم
نوشته هاتون رو اونهايي كه روي وبلاگ بود خوندم و بسيار لذت بردم انشاالله يادداشتهاي آرشيوتون رو هم مي خونم و همينطور كتاب فريدون سه پسر داشت رو لينكتون رو تو وبلاگم گذاشتم هميشه موفق باشيد
سلام عباس عزيز
ببخشيد از بس سرگرم روز تولد خودم بودم فرصت نشد به موقع تولدتو تبريك بگم.ببخشيد تولدت مبارك... هميشه سبز باشيد و جاري
مردگان به امرزش و زندگان به نوازش محتاجند.
اي هميشه دوست , دوست دارم هميشه تو را... بدرود
شماره ی 2 مجله ی شعر منتشر شد.
http://www.parham.ir
من مجددا بايد فاصله زماني 13 مي و 20 مي رو يادآوري كنم؟
Posted by: payam at May 20, 2004 11:12 AMسلام پدر
تولدت مبارك
يادش بخير 8 سال پيش تولدت را در گردون جشن گرفتيم
پسرت كماكان 10 صفحه مي خواند 1 صفحه مي نويسد
خوشحالم از اينكه توانستم شاه داماد سيه پوش سرفراز را پيدا كنم به
حلقه ات متصل كنم تا از او و براي او بنويسي
من و پگاه و محمد رضا هر سه فقط گريستيم ولي هيچ كدام ارزش كلمات خيس تو را نداشت
پس بنو يس كه ما مشتاق ترين دوستدارانت با حضور كلماتت از اين راه دور
سايه تو را بر سر خود حس مي كنيم گرمي دستانت لبخند ناب و كلام نايابت
را حس مي كنيم
پدر عزيزم
اي اشنا
تا در بدر ما
راهي نمانده
فرصت صدا
كه رفت
فرصت نگاه را . . .
دوستت دارم
محسن تو
سلام استاد..... نمي نويسيد ؟؟؟!!!
پرشين بلاگ جان سالم بدر برد. شادي!!!!!!!!!!
Posted by: PARSA at May 19, 2004 06:42 AMوبلاگ كتابچه از ليست لينك شما حذف شده.؟
Posted by: PARSA at May 19, 2004 04:17 AMسلام و تبريك و ارادت...
Posted by: علی قانع at May 19, 2004 04:08 AMپرشين بلاگ اولين شبكه اينترنتي فارسي تا اطلاع ثانوي بسته شد.
Posted by: PARSA at May 19, 2004 02:47 AMكاش آيدا را نزاييده بودي )):
Posted by: Mr Paranoia at May 19, 2004 01:00 AMسلام آقای معروفی عزیز... می خواستم ایمیلی به شما بزنم و از شما خواهش کنم که برای مجله هزارتوی قابیل داستانی بگیرم... ممنون می شوم که جوابتان مثبت باشد. قربان شما یوسف علیخانی
Posted by: قابيل at May 18, 2004 09:39 PMسلام استاد.
چند روز پيش درسايت تان بودم و غرق خواندن نوشته هايتان -پنجره -پنچره نگاهي به عشق بود- نگاهي ساده و به عشق و مرا غرق در خود كرد- با بهايي ساده مي توان عشق را خريد و خريدن آن به مثابه خريد هر چيز نيست - بايد براي خريدن هر شيي پول پرداخت كرد و براي خريدن عشق بايد روح و وجود خود را داد. استاد
با نوشته هايتان آشنا نبودم و فردايش سمفوني مردگان را خريدم - بار اول قسمت اول 70 صفحه را خواندم بار دوم - نمي دانم كتاب شما را چند بار مي شود خواند و مفاهيم را دريافت كرد. فقط مي دانم اورهان و آيدين را بارها در ذهن خودم تجسم كردم شاعري كه هيچکس زبان او را نمي فهميد و اورهان را- با همه سخت كوشي هايش باز تنها بود و آرزو مي كرد مادر او را همچون آيدين دوست داشته باشد- عشق و نفرت همه جا باهم بود- راستي اين چند جمله عجب جملات زيبايي است
آدم ها هم مثل درخت بودند. يك برف سنگين هميشه بر شانه هاي آدم وجود داشت و سنگيني اش تا بهار ديگرحس مي شد. بديش اين بود كه آدم ها فقط يكبار مي مردند و همين يكبار فاجعه دردناكي بود
اين جملات تكانم مي دهد و اشك از ديدگانم جاري مي گردد
استاد ببخشيد پرگويي كردم - درضمن تولدتان 27 ارديبهشت بود تبريك مي گويم
اميدوارم سال هاي خوبي در پيش داشته باشيد
ارادتمندتان - باران بهاري
آقاي معروفي عزيز تولدتان را صميمانه تبريك مي گويم
و شاد ترين لحظه ها را برايتان آرزو مي كنم
(در اين شب قشنگ جاي مرا هم خالي كنيد)
شماره 2 مجله شعر منتشر شد
Posted by: sher at May 17, 2004 09:46 PMروز میلاد تو
امروز 17 مای روز متولد شدن تو هست.
پس بیا از نو آغاز کن و دوباره متولد شو.
کجا باید دنبال معنا و مفهوم زندگی بگردیم؟
من می دانم، زندگی ما با یک عمل بزرگ معنی و مفهوم پیدا نمی کنه.معنای زندگی رو باید در انبوهی از اعمال کوچیک و خرد جستجو کنیم و رابطه میون اونارو بیابیم.یکی میگه یه میلیون دلار داره هنوز هاج و واجه اون یکی آخرین پله های ترقی رو هم پیموده سومی مادر شده ولی هنوز در هم و افسرده هست ولی همشون یه نقطه مشترک دارن.
|"راستی مفهوم واقعی زندگی چیه؟"
حقیقتش مفهوم زندگی نه در دلار و یورو و تومان، نه در ریاست و مادر شدن.
معنای زندگی، در" حال" زیستنه. هیچ چیز بهتر از حضور داشتن در اینجا و اکنون نیست. اگر در جستجوی معنای زندگی و تعریف جدیدی برای معنا دادن به اون هستی، تموم توجه هت رو یه اکنون معطوف کن و این همون جائی که پاداشتو می گیری.
17 مای
هدیه ای از جانب همراه
آقاي معروفي عزيز
بغضم گرفت اما نذاشتم حجم اشك رو پيدا كنه.آخه با خودم عهد بستم روزهاي آخر اينجا بودنم خالي از گريه هاي دلتنگيم باشه.اي كاش جمله يك پنجره كافيست رو سر در همه قصراي دنيا مي آويختن...قلمتان همواره جاري
عباس آقا جان. الان که دارم اینهارا برایتان می نویسم باران می بارد و من بد جوری دلم هوای آیدین را کرده که بغلش کنم , ببوسم اش و بگویم : یک تابوت هم برای من بساز.
اشک.باران.اشک. باران.
آخر من با این غم چه کنم ؟ تحمل آدمی هم حدی دارد آخر.ندارد؟
ولی دستتان درد نکند که از این راه دور کمی از اشکهایم را گرفتید.بعدا برایتان خیلی خواهم نوشت.خیلی.
شاید این نوشتن وصلم کند به بانوی ازلی و ابدی ام که حتی زیر خاک هم مرا دوست دارد .
در جمع من و این بغض بی قرار جای تو خالی عباس آقا جانم .
كار قشنگي كرده بود بانو.من كه سمفوني و باهاش زندگي كردم.نه اينكه اينجا و در حضور شما بگم.نه...هميشه هر جا شده گفتم.واقعا قلمتون شاهكاره...
Posted by: tala at May 15, 2004 08:04 PMتوي اين زمانه ديگه كم پيدا ميشن آدم هايي كه براشون ارزش ارزش باشه ! اكثرا به چيزاي بي ارزش و زود گذر رو آورديم . دقت كنيد مثلا تا حالا چند نفر يادشون مونده كه مهريه ي فلان كسشون چقدر بوده ! ( همونايي كه فكر مي كنن بايد سر اين مسئله اينقدر چونه زد كه دو طرف از عشقشون پشيمون بشن ! ) در حالي كه مهريه ي اين خانوم نه تنها براي شما بلكه براي مني كه اين نوشته ي شما رو خوندم هم ماندنيه ! اميدوارم روحش شاد باشه . باشد كه ما آدمها بيش از اين ها فكر كنيم . . . دم از آينده زدن كار ساده ايه ! ولي كدوم آينده اين مهمه !! اينكه در آينده چي از آدم مي مونه ! اين مهمه !!
Posted by: یاسمن at May 15, 2004 08:02 PMخاك شره مي كند. سرازير... و مي پوشاند. باد مي وزد، باران نمي آيد، دريا ساكت است، خيابان خالي است، زندگي زندگي است... و همه در بيرون.
خاك جا باز مي كند، به همه جا نفوذ مي كند. كرم ها مي آيند. مور ها. كتاب را نمي خورند. دور كتاب جمع مي شوند. يك نفر، يك بانو، با صداي بلند مي خواند. همه گوش مي دهند: " او خود را در آب دار مي زند. در آب رها مي شود." كرم آهي مي كشد. خاك ها را پس مي زند و از دنياي مردگان مي رود. مورها بر روي برگ هاي كتاب به خواب رفته اند... و همه در آنجا. در زير خاك، به گرد كتاب.
Posted by: H.A. at May 15, 2004 02:00 PMنوشته هايتان زيباست واقعا
من هم مي نويسم اما نه بخوبي شما حتي يک ذره هم خوب نيست
لطفا نگاهي به وبلاگم بيندازيد
يک عاشق آهنگ سمفوني مردگان
سلام استاد. چه نيكو انتخابي و چه بد فرجامي ، هر چند اين داغ ها دل آدم را حسابي صيقل مي دهد.... راستي اين دكتر آقاجري هم هميني را گفته بود كه شما به مظاهر شهامت پاسخ دادي ... مواظب باشيد به اعدام محكوم نشويد .. اوخ يادم رفت شما آنجايي .... خب ، خوش به حالتان البته با همه سختي ها ....
Posted by: آرش سيگارچي at May 14, 2004 11:32 PMهراس از مرگ نيست، می گويم، از تنهايی ست، محتاج دستی بودن، و نبودن.
باران می بارد، می گويد، و رود که شعر بلند باران است، هراس تو را دارد........
har ke ba morghe hava dost shavad
khabash aramtarin khabe jahan khahad bod.
aghaye marofiye azizman lila mohamadi hastam va eftekhare neveshtan baraye shoma aziz ra daram ke hamvare azkodaki darbareye shoma besyar az doste shoma va daiyeman aghaye hadi shenidam.
besyar ghambar bod in ghamname.
man ham bedone mehriye fagahat ba chand shakhe gol ezdevaj kardam va hanoz ham falsafeye mehriye ra nemifahmam .
donyaye ajibi ast va tamame arzeshha zede arzesh shode.
ama hanoz bozorgani chon shoma hastand va gar na sakht ast zendegi dar in ashofte bazar.
dokhtare kochake shoma lila.
salam agahye marofi aziz.
in tasvir amikhte be roya o vaghiat ,bakhshi az zendegi hamye ma bod.mai ke pa ba paye shoma ta koche pas kochehaye khatere o kalame miayaim.
ama babte an banoye bozorgvar khili motasefam .bayad begoyam anche barey man jalebtar az in ghaede bod inke khahre man hich mahri nagozasht va daftar kahene ghabol nakard!hata shakhe gol ra !
man ke az o pishtaram !
وليعهد جان! ما خوبيم! سلطان بانو هم خوباند! اما تصدقتان گردم ذات مبارک همايونی چنان به دام زندگی و درس افتاده است که به زحمت مجال استنشاق هوای تازه پيدا میکنند.
ديگر همين
قبلهی گرفتار رنجيده حال!
Posted by: قبلهی عالم at May 14, 2004 07:35 PMاين جا همه چيز دفرمه و کج و معوج می باشد آقای معروفی. عشق و ازدواج و محبت. شايد حتی نفرت(به نظر اين يکی بايد راحت باشد). اصلاً کل زندگی. مملکت پریشانی داریم(به معنای واقعی کلمه اش).
Posted by: پت پستچی at May 14, 2004 06:09 PMمشکل است انکه که از نوشته ای تعریف میکند شاید انقدر صادق نباشدو حتی نه در عمق مطلب روشن بلکه فقط تمجیدگری باشد و انها که نیز از انراا نه با اندیشه میسنجند بلکه نوشته ای را چسبیده به اصول تقلیدی کور خو یش خرده میگیرند . شاید صداقتشان باعث این چسبید گی به این تقلید شده باشد و بیش از گروه اول باشد . بنظرم سخت است این ارتباط .و شاید باید به هردو گرو ه به یکسانی پرداخت و شاید هم نه مهم ان باشد انچه بیرون میتراود /.
Posted by: Alireza at May 14, 2004 03:04 PMاز خودم مي پرسم چند سال ديگر بايد بگذرد تا بعضي باورها تكاني بخورند ، بعضي رسم هاي تحميل شده به جامعه كنار بروند و... من كه بعيد مي دانم به عمرم قد بدهد! و ديگر اينكه انگار گم شده ام آقاي معروفي عزيز ، ميان خاطرات ، ميان عكس هاي يادگاري ، ميان كابوسهاي نيمه شب و ميان زندگي و مرگ . راستش خودم هم نمي دانم كجا هستم ، نمي دانم...
Posted by: پدرام at May 14, 2004 08:00 AMباز هم برای نويسنده نسخه ای پيچيده شد که وارد فلان مقوله نشو، دين به عهده ی علماست، عقد و ازدواج هم به عهده ی علماست، و جهيزيه را هم مسجد محله می دهد.
ما که دفترچه ی بسيج نداريم چه بايد بکنيم، آقای مظاهر شهامت؟ شما چرا؟ می شود بگوييد نويسنده در چه مقولات ديگری حق اظهار نطر ندارد؟
با احترام _ ع. معروفی
دوست عزیز طرح مسایلی مانند ازدواج و جهیزیه به عهده متصدیان مربوطه است نه نویسندگان.اما راستی شما بعد از این همه نوشتن و تجربه غربت هنوز می خواهید به سادگی بین واقعیت و رویا مرزبندی کنید؟ انگار فقط برای حرف زدن حرف زده اید. اینطور باشد مشکلی نیست.
Posted by: مظاهرشهامت at May 13, 2004 09:34 PMدر ضمن من كلا هيچ مرزي بين واقعيت و رويا و تخيل نميبينيم ... البته اين ممكنه از مشكلات ذهني خودم باشه ... اما خيلي حال ميده كه تمام چيزهاي ...... بيخيالش.
Posted by: Mr Paranoia at May 13, 2004 12:22 PMدر همين نوشته بي مرز شدن واقعيت .تخيل ، رويا بخوبي ديده مي شد.نقاش با طعبيت در مي افتد نشان ميدهد با الهام ااز اون مي توان نقشي خيالي وفانتزي افريد.( تصويري غير واقعيي). در رابطه با مهريه .حرف و حديت زياد است فرصت اشاره به علتها در اين نوشته نبود. ان دوست نويسنده شما بااحساس ناب ....
Posted by: aktam mohammadi at May 13, 2004 12:20 PMالبته من كاري به مهريه ندارم ... احساس ميكنم دور ازدواج مدتهاست سپري شده و حتي از اينكه فكر كنم من هم ممكنه يك روز فرزند مفلوكي پس بندازم كه ... موهاي تنم راست ميشه ... ... ... بوف كور رو تا حالا 4 بار خوندم كه هر كدو از اين دفعات باهم چند سال اختلاف زماني دارند و از آخرين بارش حدود 5 سال ميگذره (اون موقع سال دوم دانشگاه بودم) و چزو معدود داستانهاييه كه هر وقت بهش فكر ميكنم برام تازگي داره ( مثلا يكي ديگش محاكمه كافكاست كه از همه آثارش بيشتر دوست دارم) ... شازده احتجاب خيلي وقت پيش بهم هديه رسيد و من خوندمش و به نظرم مزخرف اومد ... اما يكي دوسال پيش يه نقد درباره گلشيري و شازده احتجابش خوندم و همين باعث شد دوباره كتاب از لاي گرد و خاك بيرون بياد و بخونمش ... حقيقتش خيلي خوشم اومد و عالي به نظرم رسيد ... اما اصلا دوست ندارم با بوف كور مقايسش كنم ... اما در مورد سمفوني موردگان .... خوب شايد كارهاي زيادي توي برنامه هام باشه كه به خيليهاش هم نرسم اما بيشتر از 6 ساله كه قسمت اعظم زندگي من رو موسيقي تشكيل ميده ... كمتر از يك سال پيش داخل كتابفروشي در انقلاب بودم و فكر ميكنم پرتقال كوكي نوشته آنتوني برجيس رو ميخريدم توي قفسه ها چشمم به كتابي خورد به نام سمفوني مردگان ... ياد سمفوني كارل اوف افتادم كه به سمفوني مردگان معروف شده ... انتهاي كتاب رو نگاه كردم ((رمان بسيار ستوده شده عباس معروفي)) .. اولين بار بود كه اسم معروفي رو ميشنيدم ... 2200 تومان ... ترجيح ميدم بك كتاب از جيمز جويس يا فاكنر بخرم ... كتاب رو باز كردم ... ابتداي داستان نوشته شده موومان يكم ... شوكينگ عالي بود ديگه نميتونم مقاومت كنم ........ كتابهاي ديگري بوده كه فقط با يك نگاه سرسري خريده شدن ... اما من حوصله ندارم ديگه ...... بسيار مايه حماقت ماست كه اين همه نوشتيم .... واز حماقت شما كه تا تهش خونديد متشكر ... فعلا...
Posted by: Mr Paranoia at May 13, 2004 12:13 PM