من شاعر نيستم. اين را از روی شکسته نفسی يا بزرگ منشی نمی گويم. تبلور کلام در بلوغ احساس با شعر تصوير می شود. کار سختی است البته، و نيز کار بسيار ساده ای است نوشتن شعر. می توان شعر گفت و نوشت و چاپ کرد، اما دشوار بتوان شاعر بود. من شعر می خوانم و رمان می نويسم. موزيک هم زياد گوش می کنم، برای همين گوشم حساس شده، و تحمل بعضی صداها را ندارم، از ناهنجاری تنم می لرزد. نقاشی هم زياد نگاه می کنم، و به شکل غريبی خواب می بينم.
خواب زياد می بينم. از کابوس می غلتم به رؤيا، از حال به کودکی، از خيابان کانت به ميدان فوزيه، و همينجور از خوابی به خوابی می غلتم. بعضی هاش را می نويسم، برخی را در رمان هام خرج می کنم و کسی نمی فهمد، و بسياری از خواب هام را از ياد می برم و غمگين می شوم.
گاهی همينجور که خوابم و دارم رؤيا می بينم، بيدار می شوم و دلم سخت می گيرد، گاهی از کابوسی می پرم و تازه می فهمم که پا به واقعيتی وحشتناک تر از کابوس گذاشته ام، و گاه از واقعيت به خواب می روم و در رؤيايی شناور می شوم که دلم نمی خواهد هرگز بيدار شوم، و با اينکه در خواب همه چيز را می دانم، دلم می خواهد تا ابديت در آن رؤيا بمانم تا لااقل يک روز معنای زندگی را فهميده باشم. اما بيدار می شوم و باز تکرار می شوم.
چند سال پيش که هنوز در اندوه بی پايانم غوطه ور نشده بودم، شبی خواب ديدم که لوح های سنگی بزرگی را از برابرم می گذراندند و من محو سنگ نبشته ها بودم. بر سينه ی هر سنگی شعری بود که مسحورم می کرد و نمی دانستم آيا سراينده ی اين شعرها خداست يا انسان. مبهوت بودم، می خواندم و کيف می کردم. در خواب هم می دانستم که دارم خواب می بينم و بايد بيدار شوم و يادداشت بردارم، اما می ترسيدم بيدار شوم و لوح بعدی را از کف بدهم.
بر سينه ی يکی از لوح ها شعری بود که نتوانستم تاب بياورم، تلاش کردم بيدار شوم، و در همان لحظه لوح بعدی آمد که آن را هم خواندم. درست در لحظه ای که بيدار شدم، شعر قبلی از خاطرم پاک شده بود، و هر چه فکر کردم آخر يادم نيامد که نيامد. اما آخرين شعر بر آخرين لوح در يادم ماند. در تاريکی آن را نوشتم:
جايی آب خوری که فرصت عاطفه را
آب، تنگ است.
جايی بنوش
که آبِ بالا ندارد.
سلام
سايت پر بار و زيبايی دارين . باتوجه به صاحب نظر بودن شما باعثه افتخار - دلگرمی و راهنمایی من خواهد بود اگر در مورد نوشته ْ شروع لطیف ْ ( البته پس از اپیزود چهارم) نظر بدین و صد البته منتی بر ما خواهد بود اگر همیشه سر بزنین .
با احترام
هادی سدره نشین
سلام جناب معروفي!
قبل از اين كه شروع به نوشتن كنم خيلي حرف ها براي گفتن داشتم ولي الان نمي دونم چرا زبانم بند اومده انگار دارم رودررو باهاتون صحبت مي كنم.البته اين يكي از بزرگترين آرزوهاي منه كه بتونم از نزديك ببينمتون.
مي خواستم اينا بگم كه اگه شما يعني نوشته هايتان نبود شايد من ديگه تو اين دنيا نبودم .نمي دونم چرا نميتونم درست حرف دلم را بزنم .ولي داستان پيكر فرهاد به من اميد زنده بودن و نفس كشيدن را داد.
ميدونم كه طرز نوشتنم يعني جمله بندييام خيلي بد بود ولي مهم برام اين بود كه تونستم باهاتون حرف بزنم.
به اميد روزي كه بتونم رودررو باتون صحبت كنم.
با تشكر
منا
سلام معروفي جان من بسيار كم سن وسالتر از توام و متاسفم كه به خاطر گستاخيم تا به حال كسي را شما خطاب نكردهام اما واقعا در حال حاضر تنها باري ست كه حس ميكنم مقابل كسي دارم حرف ميزنم كه زبانم بند آمده است يعني شما واقعا صانع آيدين هستي آيديني كه زندگي مرا ساخت تو معروفي هستي؟ نميدانم اما من عليم و از ثنا هم خوشم نميايد اما من هم مينويسم و ميخواهم بنويسم نه براي آنكه معروفي شوم و آيدين بسازم بلكه ميخواهم علي باشم و انسان بسازم نميدانم در حال حاضر چرا دارم گريه كنم حس ميكنم الينه شدهام :چه دانستم كه اين سودا مرا زين سان كند مجنون عباس معروفي تنها كسي است كه بدون سر و صداي هدايت بدون ادعاي كامو بدون انديشه هاي يك طرفانه ي گلشيري يك انسان است بعضي اوقات از خواندن نوشته هاي شما مسخ ميشدم مخصو صا زماني كه بيكر فرهاد را ميخواندم اما نهايت كلام معروفي جاي من فقط بيست سالم است و از تو خواهشي دارم كه اميدوارم به اندازه ي سنم باشد مواظب خودت باش ادبيات م دارد هر زمان نااميد تر ميشود هدايت زود مرد فروغ فروغ زود زيست وشما تنها كسي كه من در اين مملكت با آنكه شايد حتي از من خوشش هم نيايد حس ميكنم يكي از آن كساني است كه به تعداد انگشتان در اين بربرستان برايم باقي است معروفي جان يك چيز را ميگويم و تمام ميكنم نوشته هاي شما خيلي ها را در جمع ما از خودكشي دسته جمعي نجات داد من مديون توام و اميدوارم روزي دستانت را لمس كنم
جهان گر جمله از من رفت گو رو
به مشتي خاك ريزم طرحش از نو
من باز هم براي شما بيام ميگذارم البته ممكن است سرتان رادرد بياورم
خداحافظ
هنرمند عزيز مصاحبه ات را در سليت بي بي سي خواندم
و با درك نظراتت اطمينانم به فرداي روشن براي ايران دوصد چندان شد
زميني كه به اعتبار تاريخ مهد فرهنگها بوده است اگر هم چند سالي خشك
و كويري بنمايد جاي ترسي نيست چرا كه در وقت مناسب بعد از خشك شدن تمام علفهاي هرز ، آن درختان ريشه در ابتان بدان طراوت دگرانديشيدن خواهد
بخشيد
حق نگهدارت
Posted by: جلال بهمنش at July 29, 2004 07:43 AMاستاد گرامى جناب معروفي
با عرض سلام و ارادت. تمام مصاحبه و نوشته هاي روان و با ارزش شما را در سايت بي بي سي خواندم. حالت خاصي بهم دست داد . نميتونم آنرا در اين فرصت كوتاه توضيح بدم . ولي دلم ميخواست با خودم خلوت كرده و قدري فكر كنم . البته من بغير از خلاصه هائي كه در سايت خواندم هنوز هيچيك از كتابهاي شما را نخوانده ام و اميدوارم كه بتوانم همه آنها را بخوانم و درس بگيرم. من براي اولين بار داستاني بنام "در جستجوي شانس" نوشته ام و بعد از كلي بحث و جدل با خودم كه شما خيلي گرفتار هستيد بالاخره خودم را راضي كردم كه بگويم : آيآ فرصت داريد كه اين داستان را خوانده و حقير را ارشاد فرمائيد؟ با تشكر . سرافراز باشيد. اسكندري از هلند
سلام جناب معروفي! شما كجاها هستيد؟ كتاب جديد آقاي اكسير را ديده ايد؟ (بفر ماييد بنشينيد صندلي ي عزيز!) در ضمن ما در آستارا مجله اي منتشر كرديم به نام ترلان كه بخشي از مجله ويژه ي بيژن كلكي بود. قسمتي از ويژه نامه هم نامه هاي بزرگان ادب و هنر به بيژن بود. يكي از آن نامه ها هم متعلق به جناب عالي بود. تعريف شما را هميشه از آقاي اكسير و آقاي بني مجيدي شنيده ام. موفق باشيد.
Posted by: داوود ملک زاده at July 16, 2004 11:45 AMسلام نويسنده دوستداشتنيم معروفي گل.خيلي خيلي خوشحالم كه برات مينويسم.يادش بخير .عيد سال 70 بود كه سمفوني مردگان چاپ شد.من اون موقع اخراي سربازي بودم.حسين اقاي كريمي مدير نيلوفر ار قبل منو در جريان چاپ اين كتاب گذاشته بود.واقعا شاهكار بود.من با كتابت زندگي كردم.خواندم و خواندم و جسارت پيدا كردم كه بنويسم.هنوز كه هنوزه با فضاش درگيرم.دوست عزيز واقعا اينجا جات خاليه.هر وقت از مغازه هاي ضلع شرقي امام حسين رد ميشم به يادتم.برادراتو ميبينم به ياد تو.تو تاوان جسارت و تفاوتت رو دادي.اگر چه نسل جوان هميشه از تو ياد ميكنند و . حداقل نسل ما.جات در بين ما واقعا خاليست.من وخيلي هاي ديگه به تو مديونيم.ما هم كه اينجاييم دسته كمي از تو نداريم.تو در ايران نيستي و غريبي و ما در هيران هستيم و غريبيم.به قول استاد : هنر نوري است كه فاجعه را ترجمه ميكند.و اونقدر فضا تاريك است كه نميدانم ايا كورسوي هنر قادر است دلهاي ما را روشن كند.حرف بسيار است.ولي..... روي ماهتو ميبوسم.سلامت و سبز باشي.
Posted by: ali reza at July 1, 2004 01:18 PMنوشته هایت را که می خوانم یاد یکی از دوستهام(استادم در راه شدن) می افتم. چه می کنی عباس آقا ؟ چقدر، چند گونی اندوه بی پایان ریخته ای توی دریا. می گویم، آنور ها که هستی بیشتر یاد کی ها می افتی؟ خیلی دوست دارم بدانم. عباس آقا چطور نویسنده شدی. تو هم خودت را جراندی؟ پوستت کنده شد؟ آتش گرفته امم. گندیدی از بس کتاب خواندی تو هم؟ کرمش چطوری افتاد به تنت؟ من چرا این چیزها را نمی فهمم؟! آب دریا سخت تلخ است (عباس)آقا! چرا آدم بعضی وقتها نمی فهمد دارد چه می گوید. راحتم.به همه گفته ام، من ظرفیت مستی ندارم. خدافذ عباس آقا.
Posted by: ع.ر.نعمتی at June 24, 2004 02:37 PMsalam aghay maroofy aziz che gonee? roozegar be kam ast?
سلام آقایمعروفی شما را با این سایت شناختم به آثارتان بسیار علاقمند شده ام ومشتاق استفاده از کلاسهایتان هستم
Posted by: negin at May 29, 2004 02:23 AMاستاد محترم جناب اقای معروفی
من یکی از شیفتگان اثار ادبی و مقالات شما هستم. تا انجا که تصمیم دارم رساله دکتری ام را- رشته ادبیا ت فرانسه- به مقایسه رمان های شما خصوصا شاهکار سمفونی مردگان و اثار یکی از نویسندگان رمان نوی فرانسه اختصاص دهم. سپاسگزار می شوم اگر نظر خودتان را در این مورد بیان فرمایید.
به امید دیدار شما در اینده ای نزدیک در ایران
Posted by: sara at May 26, 2004 12:38 PMاز وقتي كه مرده خواب مي بينم كه آمده و مي گويد اشتباه شده ... تشابه اسمي بوده و من مي گويم خودم جنازه ات را ديدم كه چطور خون روي پيشاني ات دلمه زده بود و او باز مي گويد تشابه بوده ... سالهاست از اين تشابه تلخ حالم دگرگون است
Posted by: زن آبي at May 12, 2004 02:41 AMسلام. خواندن اولين نوشته يك نويسنده در ايجاد ذهنيت از او نقش اساسي براي من دارد و من تو را (اگر كه اجازه بدهي تو را "تو" خطاب كنم) با "سمفوني مردگان" شناختم. ولي بعد از آن "فريدون سه پسر داشت" بود كه مرا به گونه اي معتاد اين سبك نوشتن كرد. گاهي با آيدين سمفوني مردگان در موومان چهارم حس همذات پنداري به من دست مي داد و گاهي با خودم مي گفتم نه. گاهي هم با حرفهاي مجيد اماني موافق بودم و گاهي با نگاه تلخش مخالف. شايد چيزي در مورد "فريدون سه پسر داشت" نوشتم به زودي. موفق باشي.
Posted by: مندو at May 11, 2004 08:41 AMسلام
من دو شب است خواب ميبينم .خواب آيدين را خواب آيدا را خواب شور آبي را .وخودمرا سرزنش ميكنم كه چرا تا بحال آنها رانمي شناختم.
رويمان به ديوار. وبلاگمان را به روز كرديم. هر اعتراضي هست بفرماييد اصلا آتشش بزنيم!
Posted by: خانم کوچولو at May 10, 2004 06:51 PMاگه مي تونستم تنها يك شعر بنويسم سينما رو رها مي كردم تاراكوفسكي
Posted by: hamed shakory at May 10, 2004 10:00 AMگاهي خواب هايي مي بينم كه جز بيداري نيست !
چند وقت پيش خوابي ديدم . . . توي خواب كسي به من چيزي گفت كه تا عمق وجودم اثر كرد !
" انسان ها . . . تنها . . . تهي . . . وديگر هيچ ! فقط بعضي ها شهامت بيشتري به خرج مي دهند . "
همين باعث شد كه بعد از ديدن خواب تا حالا كارهايي انجام بدم يا حرف هايي بزنم كه قبلا شهامتش رو نداشتم .
پاينده باشيد .
Posted by: یاسمن at May 10, 2004 06:15 AMسلام مجدد آقاي معروفي!چند وقتي بود از خواندن وبلاگ فوق العاده تان محرو م بودم.در واقع دلم خيلي تنگ شده بود به هر حال خيلي خوشحالم كه دوباره اينجام.و واقعا براي بار چندم به اين موضوع پي بردم كه شما واقعا آدم بزرگ و قابل تاملي هستيد چون فقط آدماي بزرگ خواب هاي بزرگ مي بينند شايد بتوانم اين جمله را در جواب مادرم بد م كه با تعجب مي گه تو چند بار سال بلوا رو مي خوني در واقع سال بلوا هم مثل خودتان قابل تامل است .موفق باشيد بيش از پيش .
Posted by: katibe_nevis at May 9, 2004 05:41 PMسلام جناب معروفي.مطلبي در مورد گزينه هاي اصلاح طلبان براي رياست جمهوري آينده و حواشي اين اتفاق نوشتم خوشحال مي شوم جنابعالي مطلعه نماييد.
Posted by: فلورا سازگار نژاد at May 9, 2004 07:22 AMاتفاقن همين الان سمفوني مردگان روي ميزمه . فعلا همين تا وقتش .
Posted by: بابک ملک زاده at May 7, 2004 11:13 PMٍسلام آقای معروفی،
اولین بار که براتون نامه نوشتن 18 سالم بو که الان یه کم مونده تا ده سال بشه...اون موقع ها ،مجله گردون میخریدم ،یعنی چند سالی بود که هر وقت یه گردون در میامد از سر کوچه مدرسه می خریدم و تا برسم به خونه بیتاب خوندنش بودم...اما داشتم میگفتم که یه روز یکی از شعرهام رو براتون فرستادم که الان هم که بهش نگاه میکنم ساختار خوب و محکمی داره و با خودم فکر کردم که شاید شما بخونیدش...یه بار دیگه هم که مجله بسته شد براتون یه نامه دادم و لی همیشه فکر میکردم که بلاخره سردبیر یک مجله وقت میکنه همه نامه هاشو بخونه؟اصلا براش اهمیت داره؟
امشب لاگ شما رو پیدا کردم که یه نفر تو لیستش گذاشته بود!
و فکر کردم ...اگه اینترنت نبود؟
Posted by: roshanak OSTAD at May 7, 2004 07:52 PMچندبار ديگه فريدون سه پسر داشت رو بخونم بسه؟؟؟؟؟؟ميشه بگيد؟
Posted by: اركيده هاي وحشي at May 7, 2004 05:11 PMمن ..هيچ!
Posted by: reme at May 7, 2004 02:24 PMوقتي رمان سمفوني مردگان رو خوندم ...بهتر بگم بلعيدم ...مي دانستم كه از صد سال تنهايي به اين طرف رماني بدين حد متاثرم نكرده...ووقتي سراغ باقي نوشته هايتان رفتم مطمئن شدم كه رفيق لحظات بي تابيم را يافته ام...وحالا...حالا كه مجموعه ي ((دريا روندگان جزيره ي آبي تر))را مي خوانم يقين دارم كه با شما زيسته ام...شما بخش بزرگي از خاطرات من وآنچه را كه از گذشته ي مادرم به ياد دارم ،به كلام آورده ايد....به طور عجيب وخيلي خيلي عجيبي داستانهاي شما ،خاطرات آدمها ،بسياري از كاراكتر ها،وحتي اشاره هايي هرچند كوچك كه در توصيف مكانها و يا آكسسوار فضاهاي داستان به كار برده ايد...همه وهمه هر روز در خاطرات من چرخيده اندوحالا گويي كسي بامن زندگي كرده و حالا...نه بهتر بگويم كسي در من زندگي كرده وحالا دارد از زبان من داستانها را بيان مي كند ...عجيب است ،خيلي عجيب است ،خيلي خيلي عجيب است ...كاش در ايران بوديد و من مي توانستم ساعتها مقابل غريبه اي بنشينم و به داستانهايي كه از گذشته ام حكايت مي كند گوش فرا دهم .شايد بخش گمشده ي ذهنم را بازيابم...اي كاش!
Posted by: reme at May 7, 2004 02:21 PMمن هم كابوس زياد مي ديدم. از وقتي كه تصميم گرفتم كابوسهايم را در قالب داستان بريزم كابوسها تمام شد.
Posted by: ramin at May 7, 2004 02:05 PMسلام عباس عزيز
خيلي وقته كه نديدمت . چگونه اي؟ از نوروز چهل و نه روز گذشته ولي با اينه همه سال خوبي را براي تو آرزو مي كنم.هميشه سبز و جاري باشيد.
salam basi shabkar,
omidwaram khub bashi. khab chise khubi hast, ama na khub gheflat keh bazi az dustane be esteleh shaere 2 khati ma. zendegi ma che dar khub wa dar bidari kabus hast. inam je guresh ast aziz. khush be hale kasani keh khub ne mi binand. be kia wa baghieh abwab gami dorude ma ra beresun. shngul bashi wa payandeh
az tehrane gard alood poor welweleh khamush!!!
Posted by: haraf at May 7, 2004 09:09 AMآقاي معروفي عزيز
با خوندن اين مطلب به ياد داستان هاتون افتادم.كه هم برام حكم رويا رو داشتن و هم كابوس.به هر حال همه مون،تنهايي وسكوت و گذشته مون رو در بيداري قورت ميديم و در خواب هضم ميكنيم...قلمتان همواره جاري
استاد جان سلام
من توي دنياي قلم شما گاهي گم ميشم و مدتها طول ميكشه خودمو پيدا كنم .
به وبلاگ ارزشمندتون لينك دادم
به ما سر بزنيد خوشحال ميشم
. در خانه ما رونق اگر نيست . صفا هست .
سرفراز باشيد
خواندن مطالب شما آرامش بخش است...........
Posted by: sara at May 6, 2004 05:52 AMاستاد عزيز سلام ، من امروز نمايشگاه بين المللي كتاب تهران بودم بسياري از نويسندگان و مترجمان پير و جوان را ديدم كه كتابهايشان را امضاء مي كردند و مردم دور آنها حلقه زده بودند . محمود دولت آبادي ، علي اشرف درويشيان ، سيمين بهبهاني ، سيد علي صالحي ، علي محمد سپانلو ... تا جوانها مهدي يزداني خرم ، پيا م يزدان جو ، گلشيري ، عرفان قانعي فرد ، سماي و .. اما براستي جاي شما خالي بود و اشك در چشمان من حلقه زده بود . اي كاش امروز شما هم اينجا بوديد !
Posted by: نسترن مهريزي at May 5, 2004 12:39 PMمن شاعر نيستم. پدرم شاعر بود. در شانزده سالگي خواب ديدم كه در چمن هاي پشت خانه مان جنگي است كه جوانها در آن مي ميرند. گريه كردم. يادم آمد در كشوري زندگي مي كنم كه در جنگي جوانهايش را از دست داد. يك مرد جوان در چمن هاي پشت خانه ما دراز كشيده بود و از بالا روي سرش خمپاره مي باريد. تنش آتش مي گرفت و مي سوخت. مرد شعري گفت، كه زماني كه از خواب بيدار شدم آن را به وضوح به ياد داشتم و اكنون بعد از اينهمه سال وزن و قافيه اش از يادم رفته است. به اتاق پدرم دويدم و شعر را برايش خواندم. متعجب نگاهم كرد. مرد جوان در حال مرگ شعري گفته بود كه بحور عروضي اش درست بود!
اصلا يادم نيست شعر چه بود ولي انگار مي گفت: نگاه كنيد كه از اين بازي به تن جوانم ستاره مي بارد... يادم نيست...
گاهي فكر مي كنم بشود يك روز صبح, يك صبح مه آلود از خواب بيدار شويم و يكهو ببينيم كه همه اش خواب بوده. نوجواني و جواني ناخواسته , انقلاب, جدايي, غربت و صبح هايي كه دل آشوب مي شوي و مي خواهي همه چيز را بالا بياوري. آن روز صبح شايد بشود بيرون زد و توي خنكاي خيابان را ه رفت و از زندگي لذت برد. فقط نمي دانم آن روز كجاي زمان هست. گذشته , آينده. نمي خواهم هيچ كدام از اينها باشد استاد عزيز.
Posted by: kia at May 4, 2004 01:47 PMامروز همان روزيست كه ديشب خواب ديدم ...
Posted by: Bitter Coffee at May 4, 2004 01:25 AMدوست عزیز گاهی به نظرم می رسد شاعرانه زندگی کردن بهتر از شعر گفتن است اما شما این را جدی نگیرید. پشت سر هرکس و شما نیز پراز اشعاری است که زندگی شده و فراموش. به نظرم نه به شاعر که به کاتبی احتیاج دارم که آنها را با نوشتن دوباره به یادمان بیاورد.
Posted by: مظاهرشهامت at May 3, 2004 06:22 PMاول اين كه چرا رويا را به اين گونه "رؤيا" نوشتهايد. تا آن جايي كه من اطلاع دارم الفباي فارسي 32 حرف دارد و حمزه جزو آنان نيست. اين را گفتم كه اين امر ميتواند، مورد سردرگمي كساني چون من گردد(اگر دليل خاصي براي اين كار داريد، لطف كنيد در هماين جا آن را بيان كنيد تا ديگران هم از آن مطلع شوند، ممنونم.). دوم اين كه بهتر است كه كمي به دنبال تفريح كردن هم باشيد(دنيا كه تنها كتابخواندن، ادبيات و اين گونه مسايل نيست كه!)، تا به اين گونه از كابوسها به روياها و يا برعكس غلت نخوريد. به خودتت نگاه كن، با اين سن 21+25=46 سال چهقدر شكسته و يير نشان داريد.
Posted by: سياوش at May 3, 2004 05:15 PMBorges migoyad yeki az lezathaye man khire shodan be atash va roya didan ast .
man ham gahi ke vagardroya o kaboos mishavam ,miayam inja ghadam mizanam .
gahi khodam ra ja migozaram, gahi kalame ra.
سلام.همان شروع متداول هميشگي. هنر در خون شما جاريست . من ميفهمم. چه دردناك است آن قلبي كه در رويا براي تو ميطپد اما در بيداري وسعتش به اندازه مشتيست . من ميفهمم آن دو چشمي را كه براي بازنشدن بسته ميشوند و آن تن خسته اي كه آراميدن را آرزو داشت . اما ميترسم از آن دم كه به خواب روم و معرفتي نباشد . من بيمعرفت خدا را هم ندارم. به قول هدايت : ميترسم بميرم و هنوز خود را نشناخته باشم . من هم ميترسم . من ترس را ميفهمم.
Posted by: Nazi at May 3, 2004 08:25 AMبه نظر من هر كسي ميتواند هنرمند باشد. اصلا هركسي ذاتا هنرمند هست . حالا يكي اين گنج را بصورت شعر ميتواند به ارائه همگان بگذارد، يكي هنرش را بر روي تابلوئي ميكشد ، و ديگري بمانند جناب معروفي گراميِ ما، ديگران رادر قلم گيرا و دلنشينش برانگيخته و شيدا ميكند. كساني هم هستند كه هيچوقت فرصت يافتن گنج نهفته خويش را نميابند. و يا اينكه خودشان اين فرصت را خلق نميكنند ، يعني بدنبالش نيستند. ولي باور دارم كه در همه ما اَن اتش وجود دارد. شايد اصلا ذات ادميت باشد.
Posted by: بابک نظری - مجارستان at May 2, 2004 11:29 PMبعضی اوقات آدم چقدر احتیاج دارد یک نفر جواب سوالهایش را بده ، کسی که بیشتر بداند و اطمینان داشته باشد و اطمینان بدهد ...
چقدر آدمی تنها است ، باسی معصوم من...
خواهش میکنم لحنم را ببخشید ....
خواهش می کنم ...
نمیتوانم جور دیگر خطابتان کنم ....
جناب اقاي معروفي
كسي كه مي تونه دهها نفر رو با اين قلم فوق العاده زيبا و مسحور كننده اش در رويا و كابوسش، غم و شاديش، افسردگي و اميدواريش، عشق و تنفرش و خلاصه در لحظه هاي بودنش شريك كنه، ديگه تنها نيست ...
شما فقط در اونچه قادر به بازگو كردنش نيستيد تنهاييد
تنهايي مال ماست. مايي كه براي كمترين حرف دلمون شنونده اي نيست
مايي كه نه قلمي داريم .نه هنري ونه علاقمندي كه مشتاق خوندن و شنيدن غصه هامون باشه
از صميم قلب براتون آرزوي سرافرازي و شادكامي روزافزون دارم
عباس جان سلام . ممنون از پيغامت و ممنون از همدرديت . اميدوارم با خانواده در غربت خوش باشي ، هرچند غربت تلخ است و تلخ ترش غربت در وطن است . حرف زياد است كه اميدوارم امكان زدنش فراهم آيد . يكي دو هفته پيش بود كه توانستم مصاحبه ات را بخوانم كه صبح ها از خواب بر مي خيزي و گريه مي كني . حالت را مي فههم . احساس غربت مرا هم بسيار شب ها بي خواب مي كند و بيمار كرده است . از صميم دل دلم مي خواهد مثل جواني پر شور و شر باشي و انرژي ات را صرف نوشتن كني ...
Posted by: علي موذني at May 2, 2004 01:16 PMشده تو خواب باشي و دو تا بشي ؟بلند بشي رو خودت و همو نجوري كه خوابيدي ببيني كه خودت روي خودت نشستي ؟ بلند بشي و رو برگردوني و موجود له شده اي رو ببيني ، حس كني چقدر آشناست و خودت باشي؟ شده زار بزني و پر به درو ديوار بكوبي كه خودت و از اين زجر كشيد ن و كابوس ديدن رها كني و نتوني؟ شده شاهد ناخن خراشيدن و شكنجه خودت باشي؟ شده ببيني كه خود جدا شده از تو داره داد ميزنه در حاليكه از كمك تو نا اميد شده ،طوري كه مجبور بشي واسه خلاصي خودت، سنگي پيدا كني و سر خودت و له كني ؟ بعد هراسون از خوني كه پشنگه زده تو صورتت بيدار بشي، بشيني ، خون از مژه هات بچكه رو دستت و تو آرزو كني كه كاش خيال باشه و ببيني كه نيست و اين خونه، خوني كه از چشات .... گاهي كابوسها رو شعر كردن رويا مي كنه
Posted by: Toranj at May 2, 2004 10:04 AMbesyar jaleb bud...garche shayad be jenne khod tafsir karde basham ,garche kar shabane ruzi dar hotel ramaghi nagozashte vali ba fahmidan in sher ehsas kardam hanuz adamam movafagh bashid , ,
Posted by: aliereza at May 2, 2004 05:06 AM