يک سال گذشت. درست در چنين روزی "خانه ی هنر و ادبيات هدايت" افتتاح شد. يک کتابفروشی بزرگ در خيابان کانت شهر برلين. در همان خيابانی که نيم قرن پيش صادق هدايت (در هتل کانت ايامی گذراند و) می خواست يک کتابفروشی دائر کند، دوستی! هم از شهر هامبورگ به او قول همکاری و مساعدت داده بود، اما به وعده وفا نکرد، و صادق هدايت از داشتن يک کتابفروشی در شهر برلين و شايد هم در خيابان کانت محروم ماند و به پاريس بازگشت و خلاص.
حالا من برای صادق هدايت اين کتابفروشی را به نام خودش راه انداخته ام. پنج کلاس هنری و ادبی هم در آن برقرار است. روزی ده ساعت در اين فضای دل انگيز کار می کنم، به وبلاگ هام می رسم، می خوانم، و توأمان موزيک گوش می کنم. تمامی کتاب های نويسندگان ايرانی به زبان آلمانی هم بر پيشخان چيده شده تا آلمانی ها با ادبيات و فرهنگ ايران آشنا شوند. گاهی بسيار تنها می شوم، چيزی که شديدا به آن نيازمندم.
و چشم انداز من از پشت شيشه، خيابان کانت است و ماشين هايی که از دوسو می گذرند.
امروز، يکم ارديبهشت، سالگرد تأسيس "خانه ی هنر و ادبيات هدايت" است.


بهترین سایت برای داونلود هرنوع کتابی که بخواهید.www.ketabestan.5u.com
Posted by: masab at August 4, 2004 06:22 AMسلام استاد مهربونم
با ديدن اين عكس هاكلي دلم تنگ شد.وحتي بوي چاي وموزيك را حس ميكنم.دلم براتون پرپر ميزنه...........
سلام و عر ض ادب خدمت شما آقاي معروفي عزيز. يك سالگي افتتاح خانه هنر و ادبيات هدايت را به شما تبريك مي گويم و آ رزو مي كنم هميشه شاد.سبز و سرفراز باشيد . از اينكه در آلمان هستم و نمي توانم به اين خانه گرم و صميمي بيايم و از نزديك شما را ببينم افسوس مي خورم . اميدوارم هميشه سلامت و موفق باشيد. شاد زي .
Posted by: fatemeh hedayat at April 28, 2004 10:32 PMدست مريزاد. زنده باد آقاي معروفي. دير فهميدم و دير خوندم ولي خيلي كيف كردم.
Posted by: شازده کوچولو at April 28, 2004 11:01 AMدرود و روزگارتان چون رود -زاینده و پر سرود.
عکسهای خانه هدایت را چندین بار نگاه کردم (نگاه از سر حسرت) در وطن بارها اراده کردم بر این اما افسوس که بناها اینجا به ریال بر پا می شود نه به عشق ودل - دستان ما بیش از پیش تهی است - قلبهایمان تهی مباد .
بدرود.
سلام .خواستم بهتون تبريك بگم و تشكر كنم. كار قشنگيه. خواستم بگم كاش سالها قبل بوديد تا آرزوي هدايت را تحقق مي بخشيديد ولي ديدم اونوقت ما از وجودتون بي نصيب ميشديم هرچند ايران نيستيد ولي مهم بودن و زيستنتان است. پس كاش هدايت الآن مي بود.
پايدار باشيد
سلام پدر
اميدوارم شعرهايم شما را راضي كرده باشد .
4شنبه حتما تلفن ميزنم
سلام برسان
خداحافظ
سلام . استاد گرامي . از ديدن سايت شما چون كودكي نوپا ، آنقدر دويدم كه از نفس افتادم . خيلي خوشحالم . خيلي . در ايران عزيز هستم و دلتنگ . روز نوشته هاي شما غنيمتي است استاد . غنيمتي براي يك جوان تنها . تنها استاد . تنها .
Posted by: saeed at April 25, 2004 09:34 PMهمين الان متوجه شدم كارم خيلي درسته و نذر رو با ظ نوشتم . شما كه مي بخشين مگه نه ؟
Posted by: mahshid at April 25, 2004 01:46 PMاوه . آقاي معروفي . اگه مي دونستين چقدر كار هست كه دلم مي خواد انجام بدم و ديگران قول مساعد دادن و عمل نكردن ! اگه نظر كردين از اين كاراي خير بكنين ما رو بي نصيب نذارين . ( ببينم كدوم كليد ويرگولو مي زنه ؟)
Posted by: mahshid at April 25, 2004 01:43 PMسلام.ازتمام دوستان دعوت ميکنم که درسومين نشست نقدکتاب ماه دانشجويی که به نقد((يوسفی که لب نزدم))اثر((ليلی گله داران))(برنده ی جايزه ی کتاب شعرسال کارنامه)اختصاص داره شرکت کنيد. دراين برنامه م.آزادوخانم گله داران شعرخوانی دارندوکتاب توسط افرادذيل نقدخواهدشد:علی باباچاهی،کاميارعابدی،پگاه احمدي وطاهره ريحانی(به عنوان منتقددانشجو) زمان:سه شنبه۸/۲/۱۳۸۳ساعت۱۵:۳۰تا۱۷:۳۰ مکان:تهران-خ انقلاب-خ قدس-خ پورسينا-دانشگاه علوم پزشکی تهران-ساخمان جديد دانشکده بهداشت-آمفی تئاتر قدمهای همتون بر ديدهگان من.
majalleye sher ra be khanid
Posted by: majaleye sher at April 24, 2004 12:23 AMاین کار شمارو به همون بلند نظری که تو ایمیلم نوشتم برمیکرده.
ممنونم که جواب ایمیلم رو دادید.
SALAM. Lotfh koonid wa adresse ketabforoshi ra ham benewissid ta alagemandan betawanand baryae didan biyayand.
Posted by: Ali at April 23, 2004 03:39 PMghablan be shoma gofteh boodam aghaye bi naam, ke sharhe in
,daastan, dar ketab khateraat e aghaaye farzaneh aamadeh ast,
داستان اينكه صادق هدايت قصد داشت در برلين؟ يك كتابفروشي داير كند و دوستي ؟ هم از شهر هامبورگ به او قول همكاري و مساعدت داده بود در كجا آمده است؟
Posted by: at April 23, 2004 02:45 AMسلام آقاي معروفي چراغ روشن
يك سال است كه شما پشت شيشه هاي اين خانه مي نشينيد و از وراي ان پنج ميز پر كتاب خيابان كانت را نگاه مي كنيد و بعد قلم بر كف مي گيريد و مينويسيد: فريدون سه پسر داشت و ادامه مي دهيد :شما در خود شكسته ايد آن روز كه قطار قتلهاي زنجْره اي از تونل درامد و بوقش در عالم پيچيد.
آسمان شور آبي سالها است كه ابري مانده و برف يك بند مي آيد و كلاغها هنوز روي آخرين درخت خشكيده شهر فرياد مي زنند : برف برف ......
چراغ روشن آقاي معروفي سربلند باشيد.با احترام_ مير سعيد
تبريك براي پويايي رو حتان. خواهشي داشتم داستانكي در وبلاگم كه اگر نظر كارشناسي بدهيد ممنون مي شوم.
Posted by: zamini at April 22, 2004 11:07 PMهمواره موفق باشيد استاد/ راستي چقدر جاي كتاب آخرتان در نمايشگاه امسال خالي خواهد بود.
Posted by: majid at April 22, 2004 07:45 PMسلام. استاد من يك پارسي زبان افغان هستم. از كشور افغانستان و از قوم هزاره. پارسال بود كه داستانهاي شما را خواندم. بيست سالم است مقيم ايرانم يعني در ايران به دنيا آمدم نوشته قبلي را خواندم. خيلي ممنونم. نخواستم اونجا نظر بدم اومدم اينجا نظر بدم تا بدونيد براي خودتون و فقط خودتون به اين جا سر زدم. سمفوني مردگان رو كه خوندم آيدين آيدا و ... چه شخصيتهاي لطيف چي بگم خوبي بودند. تعريف بيخود نميكنم اگه براي هركس ديگر خوب نبوده ولي براي من خيلي خوب بوده. بعد از اون سال بلوا رو خوندم. فقط ميتونم بگم شما هنرمند به تمام معنا هستيد. دكتر معصوم و حسينا و.... و .... همه مثل شخصيتهاي زنده براي خواننده شدند. بازم ميگم تعريف بيجا نيست. شما در نظر من يك اسطوره از نظر داستان نويسي هستيد. چرا كه بدون استعاره نوشتن ولي خوب ارتباط برقرار كردن را بهتر از همه فهميديد.موفق باشيد.
Posted by: aliasgharrezaii at April 22, 2004 05:04 PMآرزو مي كنم حسرت اين فضا نماند برايم.
Posted by: Toranj at April 22, 2004 01:33 PMسلام . امیدوارم یه روز اونجا رو از نزدیک ببینم .
سلام آقاي معروفي .... چه زود .... صد سالگي اش آرزوست
Posted by: آرش سیگارچی at April 22, 2004 12:13 AMبچه های اهل کتاب سلام،
من هم مانند شما يک سالگی "هدايت" را تبريک می گويم. دوستان از پيام های شما در اين سايت دريافتم که از روی عکس مجذوب اين خانه گشته ايد؛ حق داريد و صحيح است، به همين خاطر حيفم آمد که شما را از روح حاکم در اين خانه مطلع نکنم.
با آقای معروفی در کتابفروشی ديگری آشنا شدم، که آنجا را می گرداند.
در ابتدای برخورد در دلم غری زدم که: «همين يکی اينجا کم بود؛ حالا بايد در اين محيط قحط الرجال برلين تفرعن ايشان را هم تحمل کنيم.»
بعدها از خودم با اين پيشداوريم خجالت کشيدم. مدتی بعد "خانه هدايت" افتتاح شد. مديرش با فروتنی به مراجعين (نمی نويسم مشتريان) در انتخاب کتاب کمک می کند و معمولا توضيحی هم درباره ی کتاب و نويسنده اش می دهد. در اين حال شما "مالک" کتاب نمی گرديد بلکه با "آشنايی" خانه هدايت را ترک می کنيد؛ خانه ای که در مورد مديرش فکر می کنيد که اين هم يکی از خودمان است نه بيشتر و نه کمتر.
در اين خانه همه چيز مؤدبانه به پيش می رود. حتا صدای قدم های شاگردهای کلاس ها که از کنار شما می گذرند مؤدبانه به گوش می رسد و گويی از نوازندگان موزيک کلاسيکی که پخش می گردد شرم دارند که در هنگام هنرنمايی آنها حرکت می کنند.
اکثرا در غيبت مدير، چراغ خانه را آقای يزديان روشن نگه می دارد، آقای با فرهنگی که وقتی با خوشرويی مژده ورود کتاب های جديد را به شما می دهد، چشمان خودش قبل از چشمان شما از خوشحالی برق می زند.
شنبه ها که به خانه هدايت می روم، گاهی به ياد قطعه شعری از هادی خرسندی می افتم
که در غربت شکوه می کند: «جمعه هايم همه يکشنبه شد» و پيش خود اقرار می کنم که لااقل شنبه ها برای من عيد کوچکی است که دوستی را می بينم و به خودم، کتابی، بخارايی، کاوه ای، يا اصغر آقايی هديه می کنم.
معمولا آقای معروفی اگر حاضرين در خانه را بشناسد آنها را به هم معرفی می کند. لبخندی، سلامی و احتمالا کلامی باعث می گردد که شما خود را غريب در اين جمع حس نمی کنيد و با آسودگی در کتابستان غوطه می خوريد.
سابقا وقتی که می شنيدم که اهل فرهنگی از راه دور و چند روزی در اين شهر بود، دلم برايش می سوخت و فکر می کردم که اين مهمان، شب در بسترش چقدر خود را سرزنش کرده که احتمالا آدرسی به دستش داده و روانه برلينش کرده اند و حالا از سر تشکر مجبور است به گزافه های ميزبانی گوش فرا دهد که بيشتر قصدش از اين ميهمانداری کسب اعتبار برای خويش است.
اين "نزديکان دور" را حالا در خانه هدايت می بينم و قديمی ترها خيال شان راحت است که ميزبان، آبروداری ِ برلينی ها!! را می کند؛ ميزبانی که هنگام صحبت از مهمانانی که به زودی می آيند و آنهايی که آمده بودند خوشحالی از وجودش می بارد.
سرش سبز، سفره اش گسترده، و خانه "هدايتش" آباد باد.
مسعود
salam agahye marofi aziz.
che ba safa bod in makan va boye khial angiz ketab o jam shodan bache ha o kelas.
ba shoma aziz tabrik migoyam .
ba sadegi in yad ke masle bahar az shemeye khial adami obor mikonad va be jan mineshinad.
agahye marofi aziz man shoma ra link dadam .agar mail bodid ba man ham sari bezanid.
va gahi javab meil mara ham bedahid.
سلام و خسته نباشيد
تبريك براي اينكه اين سرا را اينگونه دوست داريد...
تولد هدايت مبارک. خسته نباشي باباي عزيزم.
Posted by: مهرگان at April 21, 2004 12:38 PMمي خواستم بگم الهي صد ساله بشي. بعد يه لحظه فكر كردم كه بايد اين را بگم يا نه ؟. چون وقتي همه ي ايراني ها بر گشتند خونه كه بايد كتاب ها را به كتابخانه ملي آلمان بخشيد تا توريست هاي ايراني اگر گذارشان افتاد برلين بخونند. و ديگه احتياجي نباشه كه ايراني از وطنش تارانده بشه.
به هر روي يك سالگي كتابخانه هدايت را شادباش مي گم و اميدوارم سال آينده بازگشائي كتابخانه و مجله ات در ايران عزيز باشد.
محمود دهقاني
سلام .
يك سالگي خانه هنر و ادبيات هدايت مبارك باشد.
پر نيرو و پر توان باشيد براي هميشه
كاش ميشد سري به آنجا زد و ديداري....
Posted by: علی قانع at April 21, 2004 04:11 AMسلام....
واقعا مسخره اس كه من عباس معروفي رو امسال شناختم...واقعا افسوس خوردم كه چرا تا حالا شما رو نمي شناختم... چه حالي داره وقتي ادم يه كتابي مثل سمفوني مردگان رو بخونه بعدش بياد پيش نويسنده اش...چند نفر تو زندگيشون اينو تجربه كردن... شايد واسه مرسي و اينا خيلي ديره ولي ممنون
سلام اقاي معروفي عزيز . به خاطر داشتن چنين محل كاري به شما تبريك ميگويم . يكسال با تلاش و كوشش ان را چرخانديد و اميد كه سال هاي بعد را هم . من هم دوست داشتم چنين مكان فرهنگي در شهرم تبريز داشته باشم . البته در تبريز چند كتابفروشي معتبر هست ولي نه به عنوان خانه فرهنگ .
Posted by: khers mehrban at April 20, 2004 08:33 PMخانه ي هدايت، ادبيات و هنر، عباس معروفي... چه تركيب افتخارآوري
خوشا به حال برلينيان
اين موزيكي را كه در وبلاگتان قرار داديد، نواي ييانو آن، صداي افتادن قطرات آب را، در درون گودال آبي، و صداي چلو(Cello)، نواي جريان آن قطرات به هم ييوسته را به من تفهيم ميكند. به هر روي زيباست و تا حدي غمگين، هر چند كه قطرات يخ در جريان آب شدن، ميبايد خبر از زندهگي را، به همراه داشته باشد، اما...
Posted by: سياوش at April 20, 2004 04:19 PMبسیار کار زیبائی کردید آقای معروفی.
Posted by: هاله at April 20, 2004 03:13 PMsalam aghaye maroufi aziz
man ham be nobe khodam 1 salegiye ein khaneye omidam ra be shoma tabrik migam va be omide sadomin sale tassisash .dar har sorat omidvaram ke movafagho piroz bashid va ma ra ham be onvane 1 varzeshkare mamlekate azizemon faramosh nakonid
khoda negahdar
تمام نوشته های گذشته ام را پاک کردم. مغزم را رفرش کردم. و زین پس اینگونه آپ ديت می شوم.
با سلام و تبریک
چه زيباست خانه اي كه كلنگش را روز گاري نگاه پر از حسرت و آه مردي كوبيده باشد كه بنیان گذار داستان نویسی جدید یک زبان بود...آري مردي كه در زمان خود خانه اي نداشت در آينده سكنا گزيده...آرامشتان پایدار . شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی...
تبريك مي گم آقاي معروفي. اميدوارم كه صد ساله بشه ، كلاس آواز هم بذارين اونجا همه شركت كنند...! ما كه آرزو به دلمون موند بيايم اونجا...
Posted by: فرين at April 20, 2004 01:38 PMاستاد عزيز .من اين خانه را از خانه ي خودم خيلي بيشتر دوست دارم.فضاي داستاني و موسيقي اش مرا به ياد نوشتن و خواندن و بهتر ديدن مي اندازد. کم کاری من را در حق این خانه به بزرگواری خود ببخشید.
Posted by: کیا at April 20, 2004 11:14 AMدست مريزاد!
Posted by: khatereh at April 20, 2004 10:53 AMو چقدر فضا داخل اين خانه برايمان آشناست...پايدار باشيد آقاي معروفي عزيز
Posted by: پدرام at April 20, 2004 09:23 AMبا سلام و تبریک فراوان هم بخاطر تولد یک سالگی این کتابفروشی هم ایده و کار زیبایتان. خوشحالم که شما را اینطور پر کار و مسئولانه در کارهایتان می بینم. و خوشحالم که شما از معدود نویسندگانی هستید که در خارج کشور با وجود همه مشکلاتی که پیرامونتان است دست از فعالیتهای فرهنگی و دموکراتتان نشسته و با انرژی هر چه تمامتر کار می کنید.
پایدار باشید.
تبريک عزيز
Posted by: کاتب at April 20, 2004 07:49 AMwww.iranica.com
Posted by: Hadi at April 20, 2004 05:26 AMسلام
هميشه ارزو داشتم يك همچنين كتابفروشي داشته باشم يا در يك چنين مجموعه اي كاتر كنم. اين روها در ايران جاي چنين فضاهايي خيلي خالي است.موفق باشيد
با اجازه به مطلبي كه در مورد پناهندگان نوشته ايد لينك دادام
سلام آقاي معروفي
2 نوشته اخيرتون رو خوندم و كار فرهنگي اخيرتون بي شك كاري بزرگ وستودنيست .يادم است روزي يكي از دوستان در نظري كه برايم نوشته بود گفته بود كه صادق هدايت اگر زنده بود حتما براي آقاي معروفي كارت پستال مي فرستاد
در باب مهاجران افغاني هم گفته هاي شما بي شك صحيح بود
سلام.. چه كار قشنگي كرديد.. چقدر فضاي كتابخونه قشنگه و چه اسم قشنگي روش گذاشتيد:)
كي مي گفت هنرمندا كه از كشور خارج مي شن رسالت خودشونو فراموش مي كنن؟ بياد ببينه!
يك سالگي خانه هنر و ادبيات هدايت رو صميمانه تبريك ميگم ... خسته نباشيد آقاي معروفي:)
اميدوارم به زودي در ايران هم يك شعبه داشته باشيد!
سلام . تبريك براي يكسالگي خانه ي هنر و ادبيات. آقاي معروفي فكر ميكنم دوم دبيرستان بودم كه سمفوني مردگان را خواندم. از دوستي قرضش گرفته بودم. شايد اصلا نفهميدم منظورتان چه بود ولي از خواندن "لذت" بردم. شده تا به حال از خواندن چيزي مست شويد؟ حالا دوباره ديشب كتاب را در يك كتابفروشي ديدم. چاپ قديم بود سال 72. خريدمش. به كتاب فروش گفتم كه عباس معروفي ديگر ايران نيست. وقتي به او گفتم يك كتابش را در اينرتنت مجاني گذاشته كه همه بخوانند باور نكرد! به هر حال الان كتاب جلوي رويم است...ولي هنوز شروع نكرده ام بخوانمش. بايد همه چيز مرتب و آماده باشد تا خواندن سمفوني مردگان را شروع كنم. چون نمي خواهم خاطره ي خوبم خراب شود. دوباره تبريك مي گويم و شاد باشيد!
Posted by: كاوه شجاعي at April 19, 2004 09:50 PMهميشه بعد از خواندن هر كتاب دلنشيني تا مدت هاي مديدي توي دلم با نويسنده اش حرف ميزدم و چقدر وبلاگ چيز خوبي است و تو چه كار خوبي كرده اي كه وبلاگ مينويسي. سال بلوا را تمام ديشب و امروز در دست داشتم تا تمام شد . ميداني فوق العاده بود ! از سمفوني مردگان هم قشنگ تر بود.چرا نوشافر دوباره نزد زير گوش دكتر معصوم . كاش ميگذاشتي هزار بارديگر بزند زير گوشش . ولي حق داشتي كه نگذاشتي حتما نوشا را ميشناختي . نوشاي واقعي همين بوده . همان كه توي دلش زمزمه ميكرد و هيچوقت آن چه بايدباشد نيست.واقعا تو نوشا را از نزديك ميشناختي؟ يا آيدارا؟...
Posted by: انديشه at April 19, 2004 06:28 PMيعني مي شود روزي در را بكوبم و ساعتي ميهمانت باشم؟! دور باشد يا نزديك، از اين آرزوي دلچسب نخواهم گذشت.
Posted by: ترسا at April 19, 2004 05:34 PMmigan yek dast seda nadarad. bebinim ma iraniha(berliniha) che mikonim ?
Posted by: akram mohammadi at April 19, 2004 05:32 PMتبریک دوستانه و صمیمانه ... هدایت در راه قدمهای بزرگ است آقای معروفی . خوشا به حال همراهانش ...
Posted by: ایگناسیو at April 19, 2004 03:59 PMاين كتاب چه راز آلود مي نمايند... جاودان. گاه شگرف. گاه بي حرف...
سال ها نامش را اين سوي خيابان، جدا از ماشين ها و هياهو زنده بر افراشته داشته باشيد.
Posted by: darkroom at April 19, 2004 03:57 PM