مادرم گفت: "ما به اندازه ي کافي کاج نداريم."
کلاغ ها روي هره ي ديوار نشستند و گفتند: "برف، برف."
مادرم گفت: "ما به اندازه کافي ديوار نداريم."
کلاغ ها آمدند دور حوض و به ماهي ها نگاه کردند.
مادرم گفت: "ما به اندازه ي کافي حوض و ماهي نداريم."
کلاغ ها پخش شدند، بال زدند، و آسمان مرا تيره کردند. منتظر بودم در خانه باز شود و تو بيايي.
آمدي. کتابي دستت بود. گفتم چي مي خواني؟ گفتي ادبيات مضايقه.
از خواب که پريدم کلاغ ها بودند و تو نبودي.
کجايي؟
از من میپرسی کجایم؟
.........نه ،
صحبت از عشق نبود
تنها از حوالی تو میگذشتم
بزن باران،
بنواز مطرب و
پر کن ساقی
ولی تو شفق ،
شک نکن،
حریم مستی خورشید، ابد نمیشناسد.
اون اينجاست . هنوز اينجاست .هنوز تو فصل اول قصه ايم . تازه از خواب بيدار شده .داره خوابش رو برام تعريف مي كنه .كه يازده ستاره . خورشيد و ماه بر خاك افتادند و مرا سجده كردند . بهش ميگم خوابو براي برادرات تعريف نكن . ميگه باشه .اما به گمانم به حرفم گوش نكنه .
قراره توي فصل بعد اونو ببرن و پيرهن خون آلودش رو برام بيارن و بگن متاسفيم ! گرگ يوسف رو خورد . يا اينكه اونو توي يه چاه بيندازند و گوشه اي منتظر قافله اي بنشينند تا آفتاب زندگيمو به چند سنت معامله كنند .
در ايوان خانه نشسته ام .در باز مي شه .پيرهني پاره با لكه هاي سرخ برام مي آرن .نمي دونم چرا يه دفعه خورشيد مي گيره . شب مي رسه .سرما از همه جا مي ريزه . باد هو هو مي كنه .
اما من تموم قصه رو خوندم اون آخراي داستان يه روز توي سال چهلم دوباره در مي زنند و يه پيرهن ديگه مي آرن .اون موقع خورشيد داره درست وسط آسمون مي رقصه .
.... ميگه اين كتابو بخون . فصل آخرش رو اول آوردن. مي گم چه خوب !بيا ما هم اين فصل رو كه داري خوابتو تعريف مي كني يا به دشت مي ري ببريم آخر و پرده اي رو كه خورشيد داره مي رقصه بياريم اول .من حوصله ندارم چهل سال توي شب زندگي كنم .گريه كنم .
گرگه هم بره يه بره ديگه رو بخوره .برادرا هم كه قراره آخر پشيمون بشن اصلا تو رو از اول توي چاه نيندازن .
مي گه نه مي خوام خوابمو براشون تعريف كنم .مي خوام برم دشت بازي كنم .
صداي زرد شدن برگها مياد .آسمون سرخه . كلاغ ها غار غار مي كننن .
من سردمه .
سياهي اينجوريه كه همه جا رو ميگيره آروم و بي صدا
Posted by: Toranj at March 2, 2004 11:17 AMفعلا مشغولم به خواندن نوشته هاي ديگران
Posted by: پسر کلک ساز at February 29, 2004 02:08 AMعالي بود استاد.بوي پاييز ميداد
Posted by: نويد at February 29, 2004 12:49 AMاز سيوسه پل كه بگذري اين روز ها دم غروب مي بينيشان يك دسته مرغ ماهيخوار سپيد كه با تو از بالاي پل مي گذرند تابرويم به كلاغها بپيونديم. با هزار تابوت سپيد وارداتي بمير
Posted by: mehdi at February 28, 2004 10:39 PMنشسته م زيرسايه ي درخت كاج وبه صداي قارقاركلاغ ها گوش مي دم و هجوم سايه هاي ناشناسي رو تماشا مي كنم كه دل همه ي ماهي هاي توي حوض رو هم مي لرزونن . نشسته م به انتظار سبزي كه مي دونم مياد و رنگ مي پاشه به همه ي حياط خونه م. همين جوريه كه پامي شم و به اون رديف گلدون هاي چيده شده پشت پنجره م آب مي دم و آب حوض رو عوض مي كنم و مست بوي آجرهاي خيس شده مي شم .حالا ديگه حتا كلاغ هارو هم دوست دارم ودلم مي خواد با اون سايه هاي ناشناس هم كه دارن رد نور رو برام خط مي كشن دوست بشم...
Posted by: يكي at February 28, 2004 03:08 PMغلاغ ها
Posted by: omberto at February 28, 2004 12:06 PMان سال سال كلاغها بود.كلاغهاي سياه خدا ريخته بودند در شهر.
امسال هم سال....................................................
گفتم سلامي عرض کنم تا غربا نگويند اين کامنت داني شما توسط جامعه نسوان فتح شده ... ما هم هستيم . گاهي کلاغ و گاهي چيزهاي ديگر . آسمان هم داريم . گاهي حتي سوالمان هم مي گيرد بي خودي . راستي کجا رفته آقاي معروفي ؟ ما را نگرانتان مي کند هميشه . از دست اين کلاغها...
Posted by: کيوان at February 28, 2004 02:23 AMفكر كردم مي خواستيد با جواد صحبت كنيد!
Posted by: خانم کوچولو at February 27, 2004 11:09 PMسلام وبلاگ عالی است همچنین مطالبش به منهم سری بزن
Posted by: پیمان سلیمانب at February 27, 2004 11:01 PMسلام . از سايت ما هم ديدن كنيد
www.shoushcity.com
÷س هم کاج بود و هم دیوار و هم حوض,جا فقط برای او نبود,حیف!
Posted by: مجید at February 27, 2004 08:58 PMمن كلاغها را دوست دارم ...من به كلاغها عاشقم
Posted by: سارا at February 27, 2004 08:32 PMاقاي معروفي سلام....از اينكه به سوالم جواب داديد ممنونم..هر چند كه عده اي از خوانندگان نوشته هاي شما مرا اقاي خانم ستاره خطاب كرده اند..ولي با كما ل افتخار بايد بگويم به قول فروغ من خوشبختانه يك زنم...
تعجب هم نمي كنم كه مر ا مرد خطاب كرده اند..مي گذارم به حساب اينكه انها زن را در كليشه هاي خود مي بيينند...
اما ..از جوابي كه داديد..كمي دلم گرفت..يك لبخند..از اينكه دچار ترديد شدم مر اببخشيد..هر چند كه ابراهيم هم شك كرد.هر چند كه به قول شاملو ..در بي اعتمادي دري است...
اما كلامي ديگر ..از جوابتان به يك نتيجه رسيدم..شما ايران را بيگمان دوست داريد ..اما براي بيان ان از روش خاصي استفاده مي كنيد كه من گاهي درك نميكنم...پايدار باشيد.
سلام...من همونيم كه آدرس وبلاگ رو خواسته بودم...لطف كردين!!!!باز هم بهتون سر مي زنم!آزاد باشيد وازاد انديش!
Posted by: ختر آریایی at February 27, 2004 01:45 PMسپيده سر نزده بود ... گرگ و ميش بود هوا ... خواب بودند آنها ... خوابيده بوديم ما ...
Posted by: poorya soori at February 26, 2004 10:19 PMچرا هميشه كلاغ نا زيباست؟؟؟؟؟؟؟گاهي فكر مي كنم خدا آنقدرها هم عدالت را رعايت نكرده
Posted by: nasibeh at February 26, 2004 09:50 PMتوضيح واضحات است اگر اضافه كنم، بيت ذيل از مرحوم مهدي اخوان ثالث و قصيده معروف "درخت معرفت" است.
با اين حساب چون اشاره نكرده بودم، احساس بدي به سراغم آمد. مثل راديوي جمهوري اسلامي كه شعر شعارا را تماما بدون ذكر نام مي خواند و به يكي دو شاعر هم كه اعتراض كرده بودند گفته:"..اه! ما اسم شما را بياوريم كه معروف شويد؟!!!"
(كارم از گريه گذشته است/ از آن مي خندم)!
با تمام این اوصاف که فرمودید؛ زیاد پیش آمده که با خودم زمزمه کنم:
" ای کلاغ روزهای روشن و خاموش برفی
خوش تر از هر فیلسوفی دوست دارم قار قارت"
نكرد جز ياد دوست به خاطر ما خطور....
Posted by: nc at February 26, 2004 07:05 PMادبيات ضيق؟ از ضيق وقت مياد؟
Posted by: akram mohammadi at February 26, 2004 05:58 PMاز خواب كه پريدم هنوز هم كلاغها بودن. همان كلاغهايي كه ...
Posted by: زهرا at February 26, 2004 11:58 AMديروز بد جوري دلم قفل كرد. مثل يك مرغ كرك و اخمو بودم.مهري پرسيد چرا سگرمم توهمه. هيچي نگفتم. يك كلاغ زشت عبوسي بالاي درخت داشت قارقار مي كرد.
خيلي وقتا پيش مادرم گفته بود : قارقار اي لعنتي ها بدشگونه.
به مهري گفتم: خبري شده ؟.
گفت نه.
گفتم چرا ساكتي ؟ حرفي بزن.
گفت: مگه قارقار كلاغا رو نمي شنوي؟
کلاغها! این کلاغ ها كه در رویاهامان هم رخنه کرده اند...
Posted by: ترسا at February 26, 2004 01:57 AM