February 26, 2004

کجايي؟

مادرم گفت: "ما به اندازه ي کافي کاج نداريم."
کلاغ ها روي هره ي ديوار نشستند و گفتند: "برف، برف."
مادرم گفت: "ما به اندازه کافي ديوار نداريم."
کلاغ ها آمدند دور حوض و به ماهي ها نگاه کردند.
مادرم گفت: "ما به اندازه ي کافي حوض و ماهي نداريم."
کلاغ ها پخش شدند، بال زدند، و آسمان مرا تيره کردند. منتظر بودم در خانه باز شود و تو بيايي.
آمدي. کتابي دستت بود. گفتم چي مي خواني؟ گفتي ادبيات مضايقه.
از خواب که پريدم کلاغ ها بودند و تو نبودي.
کجايي؟

Posted by Abbas at February 26, 2004 01:23 AM
Comments

از من میپرسی کجایم؟

.........نه ،
صحبت از عشق نبود
تنها از حوالی تو میگذشتم

Posted by: شبنم-ر at March 11, 2004 07:00 AM

بزن باران،
بنواز مطرب و
پر کن ساقی
ولی تو شفق ،
شک نکن،
حریم مستی خورشید، ابد نمیشناسد.

Posted by: shabnam-R at March 7, 2004 08:20 AM

اون اينجاست . هنوز اينجاست .هنوز تو فصل اول قصه ايم . تازه از خواب بيدار شده .داره خوابش رو برام تعريف مي كنه .كه يازده ستاره . خورشيد و ماه بر خاك افتادند و مرا سجده كردند . بهش ميگم خوابو براي برادرات تعريف نكن . ميگه باشه .اما به گمانم به حرفم گوش نكنه .
قراره توي فصل بعد اونو ببرن و پيرهن خون آلودش رو برام بيارن و بگن متاسفيم ! گرگ يوسف رو خورد . يا اينكه اونو توي يه چاه بيندازند و گوشه اي منتظر قافله اي بنشينند تا آفتاب زندگيمو به چند سنت معامله كنند .
در ايوان خانه نشسته ام .در باز مي شه .پيرهني پاره با لكه هاي سرخ برام مي آرن .نمي دونم چرا يه دفعه خورشيد مي گيره . شب مي رسه .سرما از همه جا مي ريزه . باد هو هو مي كنه .
اما من تموم قصه رو خوندم اون آخراي داستان يه روز توي سال چهلم دوباره در مي زنند و يه پيرهن ديگه مي آرن .اون موقع خورشيد داره درست وسط آسمون مي رقصه .
.... ميگه اين كتابو بخون . فصل آخرش رو اول آوردن. مي گم چه خوب !بيا ما هم اين فصل رو كه داري خوابتو تعريف مي كني يا به دشت مي ري ببريم آخر و پرده اي رو كه خورشيد داره مي رقصه بياريم اول .من حوصله ندارم چهل سال توي شب زندگي كنم .گريه كنم .
گرگه هم بره يه بره ديگه رو بخوره .برادرا هم كه قراره آخر پشيمون بشن اصلا تو رو از اول توي چاه نيندازن .
مي گه نه مي خوام خوابمو براشون تعريف كنم .مي خوام برم دشت بازي كنم .
صداي زرد شدن برگها مياد .آسمون سرخه . كلاغ ها غار غار مي كننن .
من سردمه .

Posted by: يعقوب at March 3, 2004 04:04 PM

سياهي اينجوريه كه همه جا رو ميگيره آروم و بي صدا

Posted by: Toranj at March 2, 2004 11:17 AM

فعلا مشغولم به خواندن نوشته هاي ديگران

Posted by: پسر کلک ساز at February 29, 2004 02:08 AM

عالي بود استاد.بوي پاييز ميداد

Posted by: نويد at February 29, 2004 12:49 AM

از سيوسه پل كه بگذري اين روز ها دم غروب مي بينيشان يك دسته مرغ ماهيخوار سپيد كه با تو از بالاي پل مي گذرند تابرويم به كلاغها بپيونديم. با هزار تابوت سپيد وارداتي بمير

Posted by: mehdi at February 28, 2004 10:39 PM

نشسته م زيرسايه ي درخت كاج وبه صداي قارقاركلاغ ها گوش مي دم و هجوم سايه هاي ناشناسي رو تماشا مي كنم كه دل همه ي ماهي هاي توي حوض رو هم مي لرزونن . نشسته م به انتظار سبزي كه مي دونم مياد و رنگ مي پاشه به همه ي حياط خونه م. همين جوريه كه پامي شم و به اون رديف گلدون هاي چيده شده پشت پنجره م آب مي دم و آب حوض رو عوض مي كنم و مست بوي آجرهاي خيس شده مي شم .حالا ديگه حتا كلاغ هارو هم دوست دارم ودلم مي خواد با اون سايه هاي ناشناس هم كه دارن رد نور رو برام خط مي كشن دوست بشم...

Posted by: يكي at February 28, 2004 03:08 PM

غلاغ ها

Posted by: omberto at February 28, 2004 12:06 PM

ان سال سال كلاغها بود.كلاغهاي سياه خدا ريخته بودند در شهر.
امسال هم سال....................................................

Posted by: mahmood at February 28, 2004 07:35 AM

گفتم سلامي عرض کنم تا غربا نگويند اين کامنت داني شما توسط جامعه نسوان فتح شده ... ما هم هستيم . گاهي کلاغ و گاهي چيزهاي ديگر . آسمان هم داريم . گاهي حتي سوالمان هم مي گيرد بي خودي . راستي کجا رفته آقاي معروفي ؟ ما را نگرانتان مي کند هميشه . از دست اين کلاغها...

Posted by: کيوان at February 28, 2004 02:23 AM

فكر كردم مي خواستيد با جواد صحبت كنيد!

Posted by: خانم کوچولو at February 27, 2004 11:09 PM

سلام وبلاگ عالی است همچنین مطالبش به منهم سری بزن

Posted by: پیمان سلیمانب at February 27, 2004 11:01 PM

سلام . از سايت ما هم ديدن كنيد
www.shoushcity.com

Posted by: kamal at February 27, 2004 10:02 PM

÷س هم کاج بود و هم دیوار و هم حوض,جا فقط برای او نبود,حیف!

Posted by: مجید at February 27, 2004 08:58 PM

من كلاغها را دوست دارم ...من به كلاغها عاشقم

Posted by: سارا at February 27, 2004 08:32 PM

اقاي معروفي سلام....از اينكه به سوالم جواب داديد ممنونم..هر چند كه عده اي از خوانندگان نوشته هاي شما مرا اقاي خانم ستاره خطاب كرده اند..ولي با كما ل افتخار بايد بگويم به قول فروغ من خوشبختانه يك زنم...
تعجب هم نمي كنم كه مر ا مرد خطاب كرده اند..مي گذارم به حساب اينكه انها زن را در كليشه هاي خود مي بيينند...
اما ..از جوابي كه داديد..كمي دلم گرفت..يك لبخند..از اينكه دچار ترديد شدم مر اببخشيد..هر چند كه ابراهيم هم شك كرد.هر چند كه به قول شاملو ..در بي اعتمادي دري است...
اما كلامي ديگر ..از جوابتان به يك نتيجه رسيدم..شما ايران را بيگمان دوست داريد ..اما براي بيان ان از روش خاصي استفاده مي كنيد كه من گاهي درك نميكنم...پايدار باشيد.

Posted by: ستاره at February 27, 2004 05:42 PM

سلام...من همونيم كه آدرس وبلاگ رو خواسته بودم...لطف كردين!!!!باز هم بهتون سر مي زنم!آزاد باشيد وازاد انديش!

Posted by: ختر آریایی at February 27, 2004 01:45 PM

سپيده سر نزده بود ... گرگ و ميش بود هوا ... خواب بودند آنها ... خوابيده بوديم ما ...

Posted by: poorya soori at February 26, 2004 10:19 PM

چرا هميشه كلاغ نا زيباست؟؟؟؟؟؟؟گاهي فكر مي كنم خدا آنقدرها هم عدالت را رعايت نكرده

Posted by: nasibeh at February 26, 2004 09:50 PM

توضيح واضحات است اگر اضافه كنم، بيت ذيل از مرحوم مهدي اخوان ثالث و قصيده معروف "درخت معرفت" است.
با اين حساب چون اشاره نكرده بودم، احساس بدي به سراغم آمد. مثل راديوي جمهوري اسلامي كه شعر شعارا را تماما بدون ذكر نام مي خواند و به يكي دو شاعر هم كه اعتراض كرده بودند گفته:"..اه! ما اسم شما را بياوريم كه معروف شويد؟!!!"
(كارم از گريه گذشته است/ از آن مي خندم)!

Posted by: خانم کوچولو at February 26, 2004 08:34 PM

با تمام این اوصاف که فرمودید؛ زیاد پیش آمده که با خودم زمزمه کنم:
" ای کلاغ روزهای روشن و خاموش برفی
خوش تر از هر فیلسوفی دوست دارم قار قارت"

Posted by: خانم کوچولو at February 26, 2004 08:24 PM

نكرد جز ياد دوست به خاطر ما خطور....

Posted by: nc at February 26, 2004 07:05 PM

ادبيات ضيق؟ از ضيق وقت مياد؟

Posted by: akram mohammadi at February 26, 2004 05:58 PM

از خواب كه پريدم هنوز هم كلاغها بودن. همان كلاغهايي كه ...

Posted by: زهرا at February 26, 2004 11:58 AM

ديروز بد جوري دلم قفل كرد. مثل يك مرغ كرك و اخمو بودم.مهري پرسيد چرا سگرمم توهمه. هيچي نگفتم. يك كلاغ زشت عبوسي بالاي درخت داشت قارقار مي كرد.
خيلي وقتا پيش مادرم گفته بود : قارقار اي لعنتي ها بدشگونه.
به مهري گفتم: خبري شده ؟.
گفت نه.
گفتم چرا ساكتي ؟ حرفي بزن.
گفت: مگه قارقار كلاغا رو نمي شنوي؟

Posted by: Mahmoud Dehgani at February 26, 2004 03:58 AM

کلاغها! این کلاغ ها كه در رویاهامان هم رخنه کرده اند...

Posted by: ترسا at February 26, 2004 01:57 AM