December 10, 2003

راه هاي تاريک

من سردم است،
و انگار هرگز گرم نخواهم شد
تمام راه سرد بود،
برلين سرد و غمگين است،
و من گرم نخواهم شد.
راه هاي تاريک
به گورستان منتهي مي شوند؛
و راه هاي روشن به گورستان مي رسند،
من از سرما مي لرزم و به گورستان سرد برلين فکر مي کنم.
آفتاب کي مي دمد؟
راه هاي تاريک، تاريک مي مانند،
مرا روشن کن.
چرا در تنهايي بيشتر سردم مي شود؟ چرا آب چاله ها يخ بسته بود
در تمام راه؟
مگر پاييز يخ مي بندد با تمام خزانش؟
مگر من به سادگي تن مي دادم به خاک سرد؟
نجاتم بده که از گور به در آيم؛
من آيه ي اذالشمس را براي دل تو مي خوانم،
من از مرگ مي گريزم
اما تن مي دهم به کلام تو
که مرا به خودم وانگذاري
با من به بازار قفس ها بيا
پرندگان در قفس هزار نقش مي بافند
که تو هيچ نمي فهمي
نه از کلاف سر در گم دل من
نه صداهايي که آنها مي نويسند.
من از سرزمين پرسش ها مي آيم
از ته سرماي برلين،
از زير صفر
من از مرگ مي رويم، و به اندامت مي پيچم که زنده بمانم.
مهربانم،
واژه رفيق
از تب زخم
تب مي کند و مي رود به سرزمين يخ
و من غمگينم، غمگينم، غمگينم.

Posted by Abbas at December 10, 2003 12:50 AM
Comments

کاش می شد اشک را هم نوشت تا من حجم تبلور غمی که از این شعر برمی خواست را به لکنت نیفتم .

Posted by: barane paeez at January 19, 2004 08:49 AM

ٍٍِSALAM ESME MAN PARGOL HAST,KHALEYE MAN ESMESH MAHVASHE FIROZZADE HAST,KE TOYYE ALMAN ,KOLN ZENDEGY MIKONE,SHOMARO MISHNASE,YADEM CHAND SAL PISH KE OMADE BOD INJA O MAN BACHE BODAM RAJEBE SHOMA ZIYAD HARF MIZAD,HALA MAN BOZORG SHODAM 18 SALAME,EMROOZ TOYE WEB LOGE DAYDAD ,ESME SHOMARO DIDAM,CLICK KARDAM ,VA MAGHALE HAYE JAZAB O DELNESHINETOONO KHONADAM,KHIELI DELMA MKHAST MISHOD BEBINAMETOON AMA SHOMA ALMAN HASTYD O MAN IRAN,BE OMIDE DIDARE SHOMA...PARGOL

Posted by: pargol at January 4, 2004 02:36 PM

هر وقت از شما ميخونم لبريز ميشم ، و وقتي مي خوام بنويسم گنگ، گنگ

Posted by: Toranj at December 23, 2003 12:22 PM

سلام.شما تو فاميلاتون يه پسره كه الآ دوم دبيرستان هست داريد؟؟؟اسمش هم رامينه.

Posted by: meysam at December 12, 2003 08:10 AM

چراغي به دستم ،چراغي در برابرم
من به جنگ سياهي مي روم
گهواره هاي خستگي از كشاكش رفت و آمدها
باز ايستاده اند و خورشيدي از اعماق
كهكشانهاي خاكستر شده را روشن مي كند
فريادهاي عاصي آذرخش
هنگامي كه تگرگ
در بطن بي قرار ابر نطفه مي بندد
و درد خاموش وار تاك
هنگامي كه غوره خرد
در انتهاي شاخ سار طولاني پيچ پيچ
جوانه مي زند
فرياد من همه گريز از درد بود
چرا كه من در وحشت برانگيزترين شبها
آفتاب را به دعايي
نو ميدوار طلب مي كردم
تو از خورشيدها آمده اي
از سپيده دمها آمده اي
من بر مي خيزم
چراغي در دست
چراغي در دلم
زنگار روحم را صيقل مي زنم
آينه اي برابر آينه ات مي گذارم
تا از تو ابديتي بسازم
استاد شعر زيباي شما مرا به ناگاه ياد شعر آينه شاملوي عزيز انداخت كليپ زير را استاد مشاهده فرماييد:
http://shamlu.com/odyssey/ayeneh

Posted by: آينده پيش رو at December 12, 2003 08:01 AM

آه اگر آزادي سرودي ميخواند ...... سلام ...
ديريست ني چوپان را دزديده اند
و گوسفندان در مسلخ
در آخرين نگاه رمز و تمنا
بر دستهاي خونين قصابي مي نگرند
كه ني مي نوازد
.......... همين به خاطرم آمد براتان بنويسم و آخر اينكه غم معجزتيست و مرگ هم ... به تمامي معنا راه گشا

Posted by: پوريا سوري at December 12, 2003 12:18 AM

عباس جان سلام،
سه روز است به تهران رسیده ام. جات خالی.
با وجود سرمای برلین دلم براش تنگ شده ، چون در آنجا خانه هدایت را داریم و برای همین هم نگران سرماش نیستم.
همیشه زنده باشی
احمد

Posted by: AHMAD AHGARY at December 11, 2003 01:36 PM

سلام دوست من . نظرت درباره‌ي يك مسابقه‌ي داستان كوتاه چيه؟ لطفاً نظرت را برام بنويس. براي برگزاري بهتر و سالم‌تر يك جايزه ادبي چه پيشنهادي داري؟ اصلاً با وجود اين همه جايزه‌ي گوناگون و رنگ‌ به‌ رنگ ادبي در فضاي ادبيات ايران موافقي؟ منتظر نظرت در بخش پيام‌هاي وبلاگم هستم. مرسي

Posted by: saied at December 11, 2003 09:23 AM

عباس معروفي شاعر
پس با پا پيز غم انگيز اين جا چه كنيم ؟
مسافر! جهان گورستاني شده سرد و يخ زده.
به خانه ات برگرد

Posted by: mahin at December 10, 2003 10:44 PM

سخت نگیر ید ... سرما را داشتن گاهی اثبات وجود گرما می تواند باشد ... زندگی همینه ...

Posted by: Alireza at December 10, 2003 09:13 PM

چرا اين قدر غم‌گين؟
حق دارين! اما به من هم حق بدين كه در ناخودآگاه مثل شما را فراتر از اين تصور بكنم كه ...
اين يه جور حس ناخودآگاه هست كه آدم نسبت به بزرگ‌ترها و توانايي‌هاشون داره!

Posted by: شين at December 10, 2003 07:04 PM

sawiye nega hata do nafar be sharayete mojud yeksan nist. engar ma sanha berlin ra sard o khamgin nemibinim .parandegan dar khafas hesar nagh mibafand ,che khub,che khushbakht khanande ya binande naghsh be darke an beresad .dar oftadan ba marg khodash sendgiast ,intur nist?.ba pasdari as dutiha.

Posted by: akram mohammadi at December 10, 2003 04:01 PM

سلام. قورباغه اي پريد توي حوض. ماه پاره پاره شد.

Posted by: سيد علي ميرافضلي at December 10, 2003 09:27 AM

سال بد
سال باد
سال اشك
سال شك...
زندگي دام نيست
عشق دام نيست
حتي مرگ دام نيست
چراكه ياران گمشده آزادند
آزاد و پاك..
من عشقم را در سال بد يافتم
كه ميگويد "مايوس نباش" ؟
من اميدم را در ياس يافتم
مهتابم را در شب
و عشقم را در سال بد يافتم
و هنگامي كه داشتم خاكستر مي شدم
گر گرفتم.
....
من به خوبي ها نگاه كردم و عوض شدم
من به خوبي ها نگاه كردم
چراكه تو خوبي و اين همه اقرارهاست...
دل ام مي خواهد خوب باشم
دل ام مي خواهد تو باشم و براي همين راست مي گويم
نگاه كن:
با من بمان!

بامداد

Posted by: parinaz at December 10, 2003 09:20 AM

چرا خدا بعضي وقت ها چشماشو مي بنده؟

Posted by: mahtab at December 10, 2003 08:33 AM

غصه در آن دل رود كز هوس او تهيست
غم همه آنجا شود كان بت عيار نيست

به حقيقت شعفناك "انسان" بيا نديشيم.غم خوردن نه هنر است و نه گرهي مي گشايد.من معتقدم كسي كه غصه مي خورد هنوز فلسفه’ ژرف و زيباي رسالت انسان در جانش رسوخ نكرده است و مشكل معمول ما شايد اين باشد كه با سماجتي مذبوحانه ، به تنها كسي كه در زندگي اعتماد نمي كنيم ، خداست.

مخلصتون ، حسام.(hessamreal@yahoo.com)

Posted by: حسام at December 10, 2003 07:20 AM

اي كاش ميتوانستند از آفتاب ياد بگيرند كه بي دريغ باشند در دردها و شادي هايشان حتي با نان خشكشان

و كاردهايشان را جز براي قسمت كردن بيرون نياورند


شاملو

Posted by: emma at December 10, 2003 06:31 AM

دلمون براتون تنگ شده آقاي معروفي. كاش اينجا بودين، اونوقت شايد كمتر غمگين بودين. تازه اول زمستونه :( ولي بعدش بهار مياد و بعدشم تابستون مياد با همه گرما و رنگهاش. تازه تهران خرمالو هم اومده. شايد سال ديگه دور هم خرمالو خرديم آقاي معروفي. غمگين نباشين....

Posted by: .... at December 10, 2003 01:19 AM