November 25, 2003

با حميد مصدق رفته بوديم خانه سعيدی سيرجانی

تا بيايم باور کنم که رفيق شفيقم حميد مصدق پنجاه و نه سال شاعرانه يا عاشقانه در پيچ و خم‌های زندگی رانده است و در گردنه شصت مانده است، برخی از زيباترين خاطرات زندگی‌ام دستخوش زلزله ای شده است که در سال های اخير، کانون ما را به قصد هدم بارها و بارها لرزاند. در روزگار مرگ و مفاجات که عده ای را در زندان سکته کردند! بعضی را در بيابان يا خيابان کشتند، و برخی را در خانه‌های امن. معلوم هم نيست که چرا؟
مي گوييم آدم کشی غيرانسانی است، اما نه به اين معنی که چون غير انسانی است پس لابد حيوانی است. باور کنيد هيچ حيوانی جز برای بقا حيوان ديگری را نمی درد. و مگر بسياری از آدم های جهان تلاش نمی کنند که شايد يک گاو بيشتر بخورند؟ پس دليل اين دريدن همنوع چيست؟
حميد مصدق هم در چنين شرايط وانفسايی زندگی را وانهاد. و من به همين بهانه می خواهم اندکی از خاطراتم را بازگويم.

حميد مصدق يکی از نزديک ترین رفيق هام بود. دردهای دلِ همديگر را می دانستيم. هيچگاه زمان بين ما در سکوت نگذشت، و هيچگاه زمان با ما ياری نکرد که حرف هامان به سر رسد. هميشه تا پای پله ها، تا دم ماشين، تا چند قدم در حرکت، و آخرش هم به اين ختم می شد: "فردا صحبت می کنيم."
آخر ساعت دوازده نيمه شب بود. لاله می گفت که شام بمانم. گفتم: "امشب مهمانم."
با تعجب و لبخند پرسيد: "کجا؟"
من که هرشب يا دست کم هفته ای سه شب شام را با حميد می خوردم گفتم: "خانه ی خودم."
حميد گفت: "بگذار برود، اصرا نکن خانم!"
نمی دانم چطور اين همه خاطره را مرور کنم، و چطور در هر بندی يا کلامی از خودم بپرسم: او ديگر نیست؟
حميد مصدق وکيلم بود. در شرايطی که کسی وکالتم را نمی پذيرفت، و يکی از وکلای سرشناس قبلاً گفته بود: "زن و بچه دارم." اما حميد که "زن و بچه نداشت!؟" مثل شيرِين عبادی استقبال کرد و نه تنها در دادگاه های من حاضر شد، بلکه به عنوان يک پرونده به ماجرا نگاه نمی کرد. خودش را با کل ماجرا درگير کرده بود. تا پای سر کشيدن به دبيرخانه دادگستری، تا دم مصاحبه با بی.بی.سی، تا چند قدم به مرگ. و مرگ سايه به سايه ما را تعقيب می کرد.
به من می گفت آرام باش! اما خودش بی قرارتر بود. به من گفت: "صبح زود راه نيفتی بيايی دادگاه. کمی ديرتر بيا."
ساعت نه صبح دادگاه شروع می شد، و من ساعت نه و نيم رسيدم. پاسبان های جلو دادگاه راهم نمی دادند. گفتم: "بابا، من متهم اين پرونده هستم."
يکی از پاسبان های نگاهی سيخکی انداخت و گفت:" نمی شود آقا، برو عقب."
عده ای از کسانی که پشتِ در مانده بودند و به دادگاه راه نیافته بودند گفتند: "سرکار! اين خودِ جنس است."
"نمی شود آقا. برو جلو."
خدا خدايی کرد و کسی از سالن دادگاه به بيرون نظری انداخت : "آقا کجاييد؟"
وقتی وارد دادگاه شدم، هيئت منصفه گوش تا گوش نشسته بودند، قاضی، منشی، تماشاگران و خبرنگارانی که چپ و راست از متهم وقت ناشناس عکس می انداختند، همه نگاه می کردند. قاری قرآن داشت به جايی از صداش غش و ريسه می داد که آرام گفتم سلام، و کنار تنها آدم لبخند زده دادگاه نشستم. نتوانست لبخندش را جمع کند، خنديد، با صدای بلند خنديد و آرام گفت: "درست است که بهت گفتم دیر بيا، ولی نه بعد از هيئت منصفه و قاضی. منظورم این بود که هفت صبح راه نيفتی."
نمی خواهم درباره دادگاه حرف بزنم. لايحه دفاعيه‌ ی شيرين و او از گردون موضوع پايان نامه دو دانشجوی فوق لیسانس رشته حقوق بوده و در بسياری جاها ثبت است. همان روز که مصدق داشت از من در دادگاه مطبوعات دفاع می کرد، يک پاش هم در دادگاه خانواده بود. وکالت دوست ديگری را به عده داشت که همسرش را کتک زده بود. و ما مدت ها سر اين موضوع می خندیديم.
همين جور که در خيابان راه می رفتيم یکباره می ايستاد، با لبخند و ابروهايی که بالا داده بود می گفت: "اه! ما داريم سر آزادی و کنوانسيون حقوق بشر دعوا می کنيم، يارو زده تو گوش زنش!" و بعد قهقهه می زد تا جايی که اشک به چشم هاش می آمد. لابلای خنده اش هم گفت: "موهاش ... را هم ... کشیده و ..."
هرچه دفتر خاطرات را مرور می کنم، چيزی نمی يابم که بتوانم بنويسم. بسيار چیزها می ماند و بايد بماند برای روزگاران ديگر. شب هايی را با او به صبح رسانده ام، با او گريسته ام، خنديده ام، راه رفته ام و ...
حميد مصدق يکی از ياران ما در کانون نويسندگان بود. در جلسات جمع مشورتی سالهای اخير حضور داشت، از اولين جلسه ای که در خانه شاملو جمع مشورتی آغاز شد، او يکی از نه نفر حاضر بود. با سيمين بهبهانی، هوشنگ گلشيری، محمد حقوقی، رضا براهنی، جواد مجابی و فرج سرکوهی.
هم پای ثابت بود و هم وکيل همه نويسندگان. هيچ متنی را با اگر و مگر امضا نکرد. از اول حضور داشت و تا آخر هم آمد، اما ديگر جانش يارای آمدن نداشت. او را واگذاشت که در صحرای دود گرفته جنوب تهران در قطعه هنرمندان! لختی آرام بگيرد.
وقتی به دفتر مجله می آمد يکراست می رفت پشت ميزم می نشست و کاغذهای روی ميزم را می خواند. وقتی هم به خانه می آمد باز يکراست پشت ميزم می نشست و آخرين صفحات رمانم را می خواند. مثل يک نسيم در روزهای من جريان داشت، در لابلای خاطراتی که محمد نوری با آکاردئون می خواند: "ای روزگار نقش و نگاران."
مصدق بانی جلسات شعر پنجشنبه ها بود که زمانی اخوان ثالث هم می آمد. و بعدها مصدق، تنها مصدق، خاطره اخوان را گرامی می داشت.
وقتی می گويم رفيق بود، باور کنيد در رفاقت کسی به پای او نمی رسيد. هم سمک عیار بود، هم حاتم طايی، و هم يکی از ياران وفادار "دبستانی" که برای رفيق تا پای دار هم می رفت.
حميد مصدق شاعر بود. نه از کسانی که که سعی می کنند شعری بنويسند، او ذاتاً شاعر بود. در مورد شعرش در اين مجال تنگ چه می توان گفت جز اينکه بسياری از ابياتش ورد زبان مردم شده است. و خوشا شاعری که کلامش در دهان مردم بچرخد.
حميد مصدق عاشق بود. عاشقی که از تن فراز شده بود، همچو شاعری که به مفتعلن اسير نيست و در سيلان موسيقی، جاری ست. عاشق بود. شعر عاشقانه اش، غزل و ترانه اش را برای ما به يادگار گذاشت و به سان روزهای انقلاب در دانشگاه تهران فرياد بزنيم: "تو اگر بنشينی، من اگر بنشينم، چه کسی برخیزد؟ چه کسی با دشمن بستيزد؟"
کسی که شعر عاشقانه اش در روزهای انقلاب سياسی ترين شعار بود، کسی که کلامش در صدای آدم ها فضا را می شکافت: "تو اگر برخيزی ..."
و اين عاشق دلسوخته به گونه ای رفت که صدای مرگش در تالاب شاعرکشان حکومتِ وقت شکست.
"هیس!
از مردگانِ ما سخن نمی رود
آدمخواران جسدباز
به خوردن حلوای کشتگانِ ما مشغول اند.
و ما چقدر بلازده ايم؟!"
بی هنگام رفت، چرا که بی هنگام عاشق شده بود. آخر آدم در مملکتی که "هنوز" مردمکان شاعرکش دارد، عاشق می شود؟ آن هم يک عاشق تمام عيار؟
در "آبی، خاکستری، سياه" عاشقانه ترين شعر خود می گويد: "... آرزو می کردم،/که تو خواننده ی شعرم باشی. / راستی شعر مرا می خوانی؟/ نه، دریغا، هرگز،/ باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی./ کاشکی شعر مرا می خواندی."
سال ها بعد در کتاب "از جدایی ها"، بر پيشانی شعری می نويسد: "برای او که آرزو می کردم خواننده ی شعرم باشد. راستی شعر مرا می خواند؟" و به جای "باغچه ی کوچک ما سيب نداشت." اول شعرش می گويد: "چگونه باز به ماتم نشست خانه ی ما/ هزار نفرين باد/ به دست های پليدی/ که سنگ تفرقه افکند در ميانه ی ما."
هم عاشقانه و هم سياسی. و اين سياستمند عاشق، گاه مست و خرابم می کند:
"... ز چشم های سياهت هميشه می خواندم
به قدر ريگ بيابان دروغ می گويی
درون آن برهوت
اين من و تو "ما" مبهوت
فريب خورده به سوی سراب می رفتيم."
چند روزی در آخرين سفرش به اروپا مهمان من بود. شايد يک هفته يا بيشتر، يادم نيست. روی چمن خانه ی هاينريش بل دراز می کشيد، دستی ستون سر، دستی در امتداد بدن: "چای تازه دم داری؟"
در راه که می رفتم براش چای بياورم صداش می آمد: "به قول خودت، اگر داری، بيار. اگر نداری، دم کن."
عجله داشتم چای زودتر حاضر شود تا سيگارش تمام نشده برسم که يکی کمتر بکشد. اما می کشيد. پشت سر هم: "يک تکه از رمان جديدت را بخوان ببينم چکار کرده ای؟"
بعداً. حالا از خودت بگو. چرا اينقدر سيگار می کشی؟ چرا از چای به پرتقال می رسی، و هنگام خوردن پرتقال بهانه رود راين را می گیری؟
بردمش کنار راين. دست بر نرده های کناره رود به افق خيره شد و باز حرف زد. حيف که نمی توانم و يا نمی خواهم بنويسم. هيچگاه دلم نمی خواسته که کسی سرنگ در رگم بگذارد و تمامی خونم را بکشد. می گذارم برای بعدها. روزی، اگر من هم به گردنه ی شصت سالگی رسيدم شايد حرف بزنم. اما حالا دلم گرفته است. ما یک شاعر از دست داده ايم. نه. شاعران بسياری از دست داده ايم.
محمد مختاری هم شاعر بود. او هم رفيق شفيقم بود. در دومين جلسه مشورتی کانون چند عکس از شاملو گرفتم و بعد مختاری را نشاندم روی مبل. گفتم لبخند بزن.
تنها چشم هاش خنديد. و من گرفتم.
ميرعلايی هم شاعر بود. شعرهای بورخس را ترجمه کرده بود. به او هم گفتم لبخند بزن، پشت پيشخوان کتابفروشی اصفهانی مآبش ايستاده بود.
تنها چشم هاش خنديد. و من گرفتم.
پوينده هم شاعر بود.اين اواخر به جمع مشورتی می آمد. گفتم لبخند بزن. غمگين بود و نمی دانم چرا. گفتم لبخند بزن. غمگين بود. براش شکلک درآوردم.
تنها چشم هاش خنديد. و من گرفتم.
اوه چقدر عکس! خيال می کنم يک روز عکس ها جای آدم ها را بگيرند.
سعيدی هم شاعر بود. اولين بار با اصرار مصدق به خانه اش رفتم. گفتم لبخند بزنيد آقای سعيدی. گفت از ما گذشته. و همينطور موقر و متين به من نگاه کرد. و عکس شد.
هر وقت مصدق می خواست به ديدارش برود تلفن می زد و اصرار داشت که بيايد دنبالم با هم برويم. و ما گاه و بيگاه می رفتيم. مصدق خيلی دوستش داشت. هروقت دلگير بود می آمد دنبالم با هم می رفتيم خانه سعيدی.
بعد ماجراهای سعيدی آنقدر بالا گرفت که او را گرفتند. ممنوع الملاقات بود، نه امکان ديدار خانواده اش را داشت، و نه وکيلش را می توانست ببيند. و مصدق داشت ديوانه می شد و کاری هم از دستش بر نمی آمد.
و صدای سعيدی در گوشم بود: "اينجا اقلاً مصدق را دارم که اگر اتفاقی برام بيفتد در محکمه از من دفاع می کند، آنجا آقا، در ولايت غرب- که غربت دهشتناکی است- فقط يک سند ازت می خواهند. گواهی فوت زير شکنجه. اينجا اگر فقط به جاسوسی سيا و اينتليجنت سرويس متهم شوی، آنجا علاوه بر آن اتهامات، به عامليت رژيم هم محکوم می شوی. عده ای دهن دريده هم بودند که دائم موی دماغ می شدند و ..."
وقتی از آخرين سفرش برگشت شوری که در حالش بود، مرده بود. گفت: "گول نخوريد آقا! نه اهل کتابند، نه رفاقت سرشان می شود. اکثرشان اينجوری اند. يکی شان با کمال وقاحت از من می پرسيد اگر مبارزه کرده ايد پس چرا زنده ايد؟ آن يکی می گفت چرا جنگ مسلحانه نمی کنيد؟ اميدی ..."
يک شب مصدق تلفن زد و گفت: "سريع خودت را برسان به دفتر من."
"چی شده؟ اين وقت شب هنوز آنجايی؟"
"آره. کار مهمی باهات دارم. زود بیا."
به دفترش رفتم. نبش شهرآرا. ساختمان گلزار. حميد مصدق، وکيل پايه يک دادگستری.
اولين بار بود که او را اينجور وحشت زده و آشفته می ديدم. اين حالت در صداش هم بود. سلام و احوالپرسی هم نکرد، فقط گفت زود بیا. از پله ها که بالا رفتم، ديدم در دفترش باز است. کمی ترسيدم. چه اتفاقی مثلاً افتاده؟ با فضای آن روزها، بازجويی ها، دستگير شدن سعيدی و فشاری که از مدتی پيش دوباره شروع کرده بودند، خودم را آماده کردم که با يک صحنه ناگوار مواجه شوم. وارد دفتر شدم و صداش کردم: "آقای مصدق!"
"آمدی؟" و از اتاقش بيرون آمد: "بیا اينجا."
خواستم در را ببندم. گفت: "نه. دست نزن. فکر می کنم سرقت شده و کسی آمده اينجا."
وارد اتاقش شدم. سرش را نزديک گوشم آورد و با صدای پچ پچ گفت: "ببين ، امشب آمده اند درِ اينجا را باز کرده اند، و پرونده های سعيدی را برده اند. دست به چيزی هم نزده اند. فقط می خواستم تو ببينی."
و بعد با صدای بلند گفت: "فکر می کنم دزد آمده و چيزی پيدا نکرده و رفته."
نه قفل شکسته بود، نه چيزی بهم خورده بود، نه سرقتی شده بود، و نه هيچ. فقط با کليد درها را يکی يکی باز کرده بودند و پرونده يک زندانی را از دفتر وکيلش ربوده بودند.
مصدق هی سيگار می کشيد و قدم می زد. دلگرفته بود. غمگين و منقلب.
گفتم: "معلوم است که..."
انگشت سبابه اش را به لبش برد: "هيس." و با چشم ها و دست هاش به در و ديوار اشاره کرد: "ساکت باش. ممکن است صدای ما را ضبط کنند."
گفتم:"حالا بايد چه کار کنيم؟"
گفت: "برويم خانه شام بخوريم."
يکبار ديگر اتاق را وارسی کرد، کمد پرونده ها، کتابخانه، کشوها، وسايل ميز و ...
نگاه غمگين آن شبش را هيچگاه فراموش نمی کنم. انگار همين حالا سعيدی اش را از او ربوده بودند. در اتاق را بست، قفل ها را امتحان کرد، و راه افتاديم. آن شب نتوانستم شام بخورم.
لاله گفت: "امشب هم مهمانيد؟"
آره لاله، حالم خراب است.
سعيدی در زندان بود و باز هم گاهی از خارج و يا داخل می شنيديم که سرش به جايی بند است.
و بعدها فهميديم که سرش به مرگ بند بود. در جامعه ای عقب افتاده صبح تا شام کارش اين بود که در دو جناح بجنگد؛ اول توطئه ها را خنثی کند، و اگر نيرويی براش ماند به جنگ سران حکومت برود و تندترين کلمات را بار رهبر عظيم الشان کند تا اثبات کند که سرش به جايی بند نيست، و آنقدر اين سرش را به ستون سنگی قدت کوبيد که عاقبت اثبات کرد که سعيدی سيرجانی، متولد ...
نه. حميد مصدق، متولد ...

به نقل از گردون شماره 60 و 61 بهار 1378 آلمان

Posted by Abbas at November 25, 2003 10:09 PM
Comments

امروز ما شكسته ما خسته / اي شما بجاي ما پيروز / اين شكست و پيروزي بكامتان خوش باد / هر چه فاتحانه مي خنديد / هر چه مي زنيد مي بنديد / خوش بكامتان اما / نعش اين عزيز ما را هم بخاك بسپاريد.

Posted by: Masoud at November 29, 2003 03:32 PM

افسوس كه سالياني دراز
در اندوهي تاسف بار گذشت،
تا ياد بگيريم
هرگز زمزمه محبت نخواهد كرد
حنجره‌اي
كه روزي فريادهاي گوشخراش كشيده‌است!

Posted by: يك نفر at November 29, 2003 11:34 AM

lotf konid in akss'haai ra ke dar baalaa az aanhaa harf zadid begozaarid maa ham bebinim

Posted by: bahram at November 29, 2003 08:58 AM

عباس معروفي عزيز
سلام
بعد از سالها كه يك مطلب ازت خوندم دوباره هوايي شدم. مثل وقتي كه سمفوني مردگان و سال بلوا و پيكر فرهاد رو خوندم يا مثل هر دفعه حضور خلوت انس. با دوستان مي خونديم و بحث مي كرديم. بعد يكدفعه گفتند تو رفتي. ما مونديم و جاي خالي تو و گردون و......
مثل عشقهاي سوخته احمد محمود تصميم گرفتيم ديگه اسمتو نياريم ولي تو خلوت قايمكي سمفوني مي خونديم.
بعد از مختاري و پوينده و ... فكر كرديم شايد حق با تو بوده اما تا كي؟
نمي دونم چي دارم مي نويسم. از ديروز دوباره شديم مشتري گردون. كاشكي كتاباي جديدتو مي تونستيم بخونيم.


Posted by: Mehdi at November 28, 2003 12:35 PM

I com to be so sad when I read this page. shame of some Iranian, that
never have recpect for lovlig and greet man Mr. Sirjani.

Posted by: Mohammed at November 28, 2003 10:23 AM

آقا ! اين نامه « سوشيانت » تکان دهنده ست ... مي دانم که حتما جوابي برايش داري . پيشاپيش خواهش مي کنم اين جواب را در وبلاگ بگذاري تا ما هم بخوانيم .

Posted by: کيوان at November 28, 2003 09:37 AM

عباس جان سلام . دفعه ي گذشته گفته بودم كه سمفوني مردگانت برايم كتاب مقدس است .نمي دونم اصلا مطلبم رو خوندي؟ يا اگه خوندي چقدر جدي گرفتي .يه حقيقت ديگه رو برات ميگم امروز كه ببيني يه رمان چه تاثيري ميتونه رو خواننده ي ديوونه اي مثل من داشته باشه . اين مطلب رو مستقيم از وبلاگم برات نقل مي كنم:
سلام به همه

نامه ای رو که قول داده بودم الان ميذارم ايجا. اما قبلش لازمه که يه توضيح مختصری در موردش بدم.

نمی دونم تا حالا شده يه داستان اونقدر روتون تاثير بذاره که تبديل بشين به يکی از شخصيتهاش و اين نقش رو تو زندگی واقعی تون هم بازی کنين؟ رمان سمفونی مردگان(شاه کار عباس معروفی ) يه همچين کاری با من کرد . از سال ۷۴ که خوندمش کم کم تبديل شدم به آيدين(شخصيت اول اين رمان) يه شبا هتهايی داشتيم اما بقيه اش رو خودم ناخودآگاه تو اين چند سال ساختم تا اوروز شدم آيدين. البته اقليما هم وقتی وارد زندگيم شد دقيقا نقش سورملينا رو برام بازی کرد.اين کتاب اون موقع من رو عوض کرد و مثل يه کتاب مقدس از منجلابی که درگيرش بودم بيرون کشيد ولی امروز ...

ترجيح ميدم بقيه اش رو از نامه بخونين

سلام عباس جان

مصاحبه ات را خواندم ، نيمه كاره اش را در (شرق) و كاملش را در يكي از سايتهاي اينترنتي . اينجا كسي گفت كه(عباس)ات درد دل كرده و من از وراي سمفوني بي آهنگ قرون سراسيمه آمدم, تا ببينم چه در دلت بوده كه به ذهنت دويده و حاصلش شده مني كه تو آفريدي و تزريق كردي لاي خشتهاي كثيف جامعه اي كه تو ساختي كه نه، ساخته بودند قبل تر و تو هم در آن بودي . اما عكسي گرفتي و مرا شايد به آن عكس تزريق كردي، امروز ديدم تو هم همچون من مرفه زاده اي بي درد و تنها بودي, كه سايه ي كلاغ اندازه مي گرفتي و درزآجر مي شمردي و بعدها شايد سپانلو وگلشيري تو همان ناصر دلخون من بودند كه يادت دادند بايد رفت . تو براي آزادي جنگيدي . اما مرا به بند كشيدي بندي كه هنوز زخمش بر پاهايم ، دستانم ، گردنم و قلبم مانده. تو به جابر گفتي كه ذهنم را به بند بكشد. اورهان طنابت را به جسمم انداخت و سورمه قلبم را به بند, نه كه به سيخ كشيد. تو ادم بزرگي هستي كه براي هدفت از همه چيز گذشتي اما اين نامه درد دلي است شخصي با تو . به خاطربلاهايي كه بر سر من آوردي. عباس جان، وقتي كه مرا با آن پالتوي برف پوشيده و بوي چوب در برابر سورملينايي نشاندي كه به گفته ي خودت تا آن روز هيچ گاه از زيبايي چيزي يا كسي مبهوت نمانده بودم و تا آن روز هيچ موجودي را اين چنين متزلزل نكرده بود ، نگفتي كه چه تيرگي اي روزگارم را مي پوشاند ؟ مني كه شادي كودكي ام را توسط پدر(جابر)ام ربوده بودي و ترس تزريق كرده بودي به وجودم. مني كه شجاعتم را كشته بوديد، تو، اورهان، پدر و حتي مادري كه دوستش داشتم و نفهميد كه با دوست داشتن من ، اورهان را و مغز چلچله را زنده مي كند . تو از پوتشكا انبوه موهاي بور صاف سورملينا را به كوه يخي ثابتي كه من بودم ريختي و جدا شدم از قطب و شناورم كردي سرگردان كه نمي دانم چه بود و خورشيدي به فرازم نهادي تا ذوبم كند و نمي دانم آن قطرات كه من بودم به كجا رفتند، كه اكنون هيچ نمانده از من. تو آينه به دست من دادي و قيچي به دست سورمه تا موهايم را كوتاه كند و مسيحي بسازد از من با چشمان تاتاري و مرا مسيح خود بخواند و من كه مسيح نبودم كه مسيح بودن به موهاي مشكي آرايش شده نبود . او قهرماني مي خواست همچون مسيح كه نبودم و او هم مي دانست كه گفت همه ي جرات شما را كشته اند اما چشمانش را فشار مي داد تا از خوابي كه من بودم بيدار نشود .نمي دانست ولي تو كه مي دانستي چرا خاموش ماندي ، تو كه مي دانستي اگر قهرمان ساخته بودي مرا، كتاب سوزي را نظاره نمي كردم و فرار. يا اورهان چنبره زده بر پدر و اموالش را فقط نمي ديدم و زجر. سورمه را بوسيدم و به قول خودت چون سرزميني از پيش تعيين شده پا بر او گذاشتم ، اما تو كه مي دانستي من پادشاه نيستم كه بتوانم سرزمينم را حفظ كنم، چو ن جرات يك پادشاه را خودت و تمام آدمهايي كه ساخته بودي از من دزديده بودند . و من در آخر بخاطر قهرماني كه نبودم و سورمه مي خواست ، مي خواستم به تهران بگريزم و باز تو گفتي از زبان من كه براي درس خواندن مي روم و براي بيدار كردن خودم .اما تو هم نمي دانستي كه من خودم را پيدا كرده بودم در همان كليسا ميان تك تك سلولهاي سورملينايي كه تو برابرم نهاده بودي و دريغ از جراتي و توان مبارزه اي كه بتوانم پادشاهي كنم كشوري را كه چهار سال برايش جنگيده بودم با خود دم بر نياورده بودم . من كه با خود كنار آمده بودم نداشتنش را در اين سالها ، پس چرا به باز شدن لحظه اي پوتشكا و پرتاب روزنامه قناعت نكردي و پوتشكا را به قلبم چسباندي و سورملينا را بجاي كتاب و روزنامه هايي كه مي آمد به درونم فرستادي .باز انجا هم تصميم خودم را گرفته بودم كه به تهران بروم نه بخاطر اراده ي پولادينم كه تو گفتي كه نمي توانستم قهرماني ترسو باشم چشماني را كه تا اين اندازه دوستش مي داشتم . كه من چتر نبودم ، سايه بان نبودم, حتي مترسكي كه كلاغي را برماند از سرزميني كه سورمه بود.و بايد فرار مي كردم مثل همان باري كه پدر مرا لاي صفحات كتابهايم خاكستر كرد . اما تو چه كردي براي نگاه داشتن من كه قصه ات را تراژيك تر كني ؟در صفحه ي سوم روزنامه اطلاعات 5 شنبه 16شهريور ماه تيتر زدي : «زني به نام آيدا در آبادان خود را به اتش كشيد » . آيدا را سوزاندي همچون كتابهايم عباس تو آيداي مرا سوزاندي, نگاه كن به چه قيمتي ؟ دختري كه پيش از اين زردش كرده بودي لاي آشپزخانه اي كه نم داشت به اندازه ي چشمان تمام آيداهاي دنيا . چشمان سورمه براي به آتش كشيدن هزار مسيح مصلوب چون من- اگر بودم - كافي بود و تو قناعت نكردي و مرا لاي تك تك صفحات آيدا هم به آتش كشيدي . چه كردي با من عباس ؟ سورمه مرا ببخش . وقتي كه گفتم مي خواهم شاعر هم باشم و براي بيدار كردن اين شوق در خود است كه مي روم . اولين بار بود كه دروغ مي گفتم به تو . اما راست گفتم كه به درد تو نمي خورم . سورمه باور كن . آيديني كه جراتش را بردار كرده بودند به درد تو نمي خورد . بايد مي رفت براي شاعر شدن كه براي پيدا كردن خود . مي خواستم برگردم اگر عباس مي گذاشت . عباس اينجا هم تو سورمه را گرفتي تا تكنيكي به نمايش بگذاري . تا سورمه عشق را در مغز من روايت كند . در موومان سومت حاصلش زيبا شده بسيار زيبا . اما نفهميدي كه چه كردي با من اين بار ، شبحي سرگردان كه بعد يا قبل مغز چلچله هم خوراندي كه ايكاش اين را از همان اول مي كردي . حرف بسيار است عباس.اما اين ديوانه ها بمن گفته اند كه درد دلم را با تو در يك ستون بنويسم و نمي دانند كه چهل ستون هم گنجايش بازگو كردن اين درد را ندارد كه نمي گنجد اين ديوانگي در اين ستون ها ولي بناچار ...... بدرود .

آيدين اورخاني

عباس جان مي خوام كه اين دفعه اين نامه رو جدي بگيري و جوابم رو بدي
برقرار باشي

Posted by: soshiant at November 28, 2003 12:35 AM

و من اينبار با تمام باور اين قلم را در دستانم فشار مي دهم......
ممنونم....

Posted by: سارا at November 27, 2003 08:55 PM

-سكوت من-
سكوت،
تنها سكوتم را درياب،
كه فريادم را پيش از اين،
- آنگاه كه از من ،
استخواني و پوستي بر جاي بود-
در گلويم بغض كردند.
باشد كه از ناله من،
كه از ناله تو،
كه از ناله ما،
فريادها سر زند،
و بغضهايمان،
تنها براي،
بيقراريهايمان،
بيقرار شود.
-داريوش شاهد-
....
آه
من حرام شده ام!
...
-----------
دوست داشتم نظرتون را درباره اولين داستان كوتاه عمرم كه براي مسابقه ارسال كردم، حتي كلي و موجز ، بدانم.
يقينا شما هم اذعان داريد كه عيوب ما از شيفتگي ماست و تا ندانيم ، خب ديگر نتوانيم.

Posted by: داريوش شاهد at November 26, 2003 11:21 PM

اي كاش آب بودم
گر مي شد آي راشي كه خود خواهي
آدمي بودن
حسرتا!
مشكلي ست در مرز ناممكن
نمي بيني؟
.
.
.
حيرتت را بر نمي انگيزد
قابيل برادر خود شدن
يا جلاد ديگرانديشان؟
يا درختي باليده ناباليده را
حتا
هيمه اي انگاشتن بي جان؟


آقاي معروفي عزيز!
واقعا ما چقدر بلا زده ايم!!

Posted by: Zishad at November 26, 2003 05:54 PM

و اين ما شدن بود كه اشعارش رو به دل ما نشوند...اين حرفايي كه جواد نوشته حرف دل ما

Posted by: حقيقتمدار at November 26, 2003 02:18 PM

ادمكشي شايد توي جنگ منطقي باشه ولي ايني كه يه نفرو تو دادگاه حكم اعدامش رو بدن و يه عده بعدا جونش رو بگيرن يه خورده مسخرس...چقد بي ربط حرف زدما...

Posted by: حقيقتمدار at November 26, 2003 02:05 PM

aye asadi che janhaye asisi dar rahe to narikht.be omide asadi, deltangi baraye in asisan va anhayi ke sendeand baraye asadibe,che tazavore ba shogo ast .

Posted by: akram.mahammadi at November 26, 2003 12:54 PM

كجاست نغمه عشق و نويد آزادي
دلم گرفت از اين شيوه هاي شدادي
بيا بيا برويم به سوي آزادي
بيا بيا برويم به سوي آزادي
استاد سلام
نمي دانم صداي هق هقم رو از پس اين جاده هاي دور مي شنويد نمي دونم استاد عزيزم اشكانم چون سيلي خروشان روان گشته خروشانتر از درياچه راين .استاد اما قولي به شما مي دهم جوانان ايراني روزي همانند جوانان گرجستاني خواهند خروشيد و پنجه در پنجه دشمن ضحاك صفت خواهيم آويخت .
استاد اينو به شما قول مي دم و در آن روز ما و همه جوانان ايراني فرياد بر مي آريم كه دلاور برخيز و آن روز باياد بزرگان ميهنمان بر خواهيم خاست.
استاد عزيزم چه زيبا در 5 سالگرد خاموشي فانوس تابناك ميهنمان از او و از عشق او و از سياستمدار عاشق ميهنم سخن گفتيد .
ياد وخاطره آن قهرمان عاشق هميشه چراغ راه ماست

استاد راستي خبر جديد اينكه جعفر نعمتي يكي از جنايتكاران وزارت اطلاعات رژيم گويا قرار است كاسه شهادت(از نوع سعيد اماميش!!!!)را نوش جان كند البته قرار بود اين بار نوبت سعيد مرتضوي باشد اما گويا ضحاك پير هنوز ارادت خاصي به حاج سعيد دارد
حكمت الهي استاد بار ديگر در جريان است وشكنجه گر ديگري توسط همكاران دژجيمش شكنجه مي شود
استاد از حكمت الهي گريزي نيست

Posted by: اينده پيش رو at November 26, 2003 10:54 AM

ما هرچه را که باید
ازدست داده باشیم، ازدست داده ایم
ما بی چراغ به راه افتاده ایم
وماه، ماه،ماده ی مهربان، همیشه درآنجا بود
درخاطرات کودکانه یک پشت بام کاهگلی
وبرفراز کشتزارهای جوانی که ازهجوم ملخها می ترسیدند
چقدرباید پرداخت؟

آقای معروفی عزیز، دستتان را به گرمی می فشارم...

Posted by: آزاده اخلاقی at November 26, 2003 10:40 AM

سلام.
بنویسید آقای معروفی .بنویسید . خواهش می کنم بنویسید.هرچه می دانید بنویسید . بنویسید از خودتان و از آنها . بغض انگشتانم را فلج کرده است.
روز ی چند بار به امید یاد تازه ای می آیم اینجا. بنویسید.

Posted by: javad at November 26, 2003 06:28 AM

chand saalegi... chandom e maah e chand...
rooz-e hich vaare haai-e pooch o
chaarehaa-ie khaali o charand... .

chort haai-e khis o chand kaaghaz e sefid...
dardhaai-e sard
jaade haai-e kaj
joorab
panjereh

va

chiz e digari ke nist... .

hich vaare ha o
chaare haa o
chorthaai-e khis... .

rooz e chandom e maah e chand...

Posted by: Mahbod at November 26, 2003 02:10 AM

ممنون.

Posted by: alireza at November 25, 2003 11:39 PM