November 02, 2003

انتظار

آواره هرگز نمی تواند با اشيا ارتباط برقرار کند. آوارگی را که تجربه کردی، ديگر برای هميشه دلبستگی هات را از دست می دهی. هيچ چيز خوشحالت نمی کند. از چيزی رنج نمی بری. و ديگر چه فرقی می کند رو به کدام مقصد در خيابانی راه بيفتی. وقتی دست نوشته های ساليانت را نداری، وقتی سر جای خودت نيستی، وقتی دلت می خواهد که مامان را ببينی و باهاش حرف بزنی، اما نتوانی، ديگر چه اهميتی دارد که فلان چيز را داشته باشی يا نه. چه اهميت دارد که چه غذايی بخوری؟ همه ی غذاها مزه ای شبيه به نان دارند، همان که بايد بخوری تا از درد به خود نپيچی. وگرنه لذت بلع هم مثل دل آدم می ميرد. گاهی آدم ديگر چيزی برای باختن ندارد، واگذارنده است، همه چيز را واگذار می کند تا فقط يک چيز را حفظ کند و آن را با خود ببرد. نه.
اين واژه نبايد به دست ديگری بيفتد. مال توست، تماما مال توست، به بزرگی وطن، و پهناورتر از اقيانوس آرام.
در بازی خطرناکی پا گذاشته ای. دلت از همه ی دلبستگی ها و اشيا کنده شده تا بتوانی از تنها دارايی ات محافظت کنی.به همين سادگی همه چيز رنگ می بازد و بی ارزش می شود.
حتا اگر از بيم جان آواره شده باشی، بعدها ديگر بيمی هم برای جان وجود ندارد. تقدير تنها دليل ادامه ی زندگی است. و ديگر در تسخير اختيار نيستی. تقدير همين بوده.
انتظار می کشی تا خودش تمام شود. با لبخندی به تلخی روزهای باقی مانده.

Posted by Abbas at November 2, 2003 06:18 PM
Comments

سلام آقای معروفی.من یه نیمچه شاعرم و برای اولین بار بود که وبلاگاتونو می خوندم .و باید بگم که لذت بردم. بازم میام سراغتون.

Posted by: sara rezapoor at December 22, 2003 05:25 PM

سلام ودرود بر کسی که دوست اش دارم.کسی که با دریا رونده گان جزیره آبی ترش در سال بلوا می زیم.
وپیکر فرهاد را در سمفونی مردگان بر دوش می کشم.
ما دوستتان داریم
به وبلاگ ما هم سر بزنید وما را خوشحال مان کنید

Posted by: pooya azizi at November 6, 2003 01:35 PM

mage neneweshteid shirin shoma ra be khane mibarad ?.mage nmigim awal khane bad masjed,khane mige sendaniziyazi asad beshe ,shyad entesare adam ra khodkha ya be ghole shoma basi mikone.bishtar as entesar ,inke dar jaye khodat nisti asyet mokone.yek bar dar morede taghdir benwizid,tamoso malmustar shawad,

Posted by: akram mohammadi at November 3, 2003 08:58 PM

استاد من ممنونم به خاطر همه مهرباني ها و همرا هي هاتون.اين اشك ها را بايد بريزم تا آرام شوم . اما قول مي دهم به محض اينكه از اين چاله سياه و عميق بيرون آمدم ، قوي تر از قبل شوم. اما اگر شما هم از دلتنگي و نا اميدي حرف بزنيد كه ما ديگر سر بر شانه هاي چه كسي بگذاريم و گريه كينم؟

Posted by: فرين at November 3, 2003 05:31 PM

باز خوبه ميتونيم شكايت كنيم از اين وضعيت تا شايد گاهي احساس كنيم كه نه بابا! ما هم هستيم!

Posted by: hamed at November 3, 2003 04:55 PM

Taa shaghayegh hast zendegi baayad kard!

Ghorbanat

Majid

Posted by: Majid at November 3, 2003 03:54 AM

هيچ چيزي در زندگي تلخ تر از انتظار نبوده ونيست. ما آدمهاي نفرين شده جهان سوم مثل ساعت هاي پاندول بريده ايم . جمله ايده آليستي تقدير ! آره دست تقديريم ما و هيچ چيز تلخ تر از دست تقدير بودن هم نيست.
و اما دوست مهربان و با احساس اين ضرب المثل چيني را از ياد نبر كه مي گو يد: " همه غم و غصه ها را در صندوقي بگذار و سر صندوق را ببند و روي صندوق بنشين و از ته دل بخند.
بر قرار باشي و خندان تا بعد.
محمود دهقاني

Posted by: Mahmoud Dehgani at November 3, 2003 02:24 AM

من در وحشتي که هنوز شبهايم را رها نکرده ، با کابوس تازه اي رو به رو شده ام آقاي معروفي ... ما اميد هايمان را در اين آخرين يادداشتهايتان گم مي کنيم و ساکت يک گوشه کز مي کنيم تا باز هم تلفن از ايران زنگ بزند و کسي خبر تلخ جديدي به ما بدهد ... ما مستحق اين نوشته ها نيستيم آقاي معروفي . اشکهاي ما شايد خيلي ارزان باشند اما بدون اين نوشته ها هم اين اشکها صورتمان را به خاطر دردهاي مشترک خيس مي کنند . پشتمان را خالي نکنيد آقاي معروفي ... پشتمان را خالي نکنيد ...

Posted by: کيوان at November 2, 2003 11:54 PM