April 9, 2008

ديشب


مسيح بر ويلچرش عرض آن خيابان وسيع را طی می
کرد که در انتهای ميدان مهآلود تصوير مبهمی از ساختمانهای دور به جا میگذاشت، ساختمانهایی که در نرمه باران و مه دم غروب تابلو نقاشی ناتمام مانده بود.
سرعت ماشين
ها در شيب آن خيابان وسيع يکطرفه به قدری سرسامآور بود که در چشم بههم زدنی میتوانست هر حادثهای رخ دهد، حادثهای دلخراش که پژواک فرياد تا ابد در گوش
هات بماند.
مسيح با دو دست چرخهای ويلچرش را جوری تاب میداد که بتواند از مهلکه نجات يابد، و جوری خيز برمیداشت که انگار دارد به دنيا میآيد؛ دستهاش پشت سرش جا میماند، و سرش در بين ماشينها تصوير مبهمی از دسته
ای موی صاف بود که در عکس  هزاران بار تکرار شده بود.
می
خواست به هر جان کندنی خود را از بين ماشينها برهاند، میخواست به آن سوی ميدان برود، اما هنوز دو رج از ماشينها را نگذرانده بود، و هنوز قطاری که از آن دورها کله کرده بود به وسط ميدان نرسيده بود، و هنوز دوازده رج ديگر ماشين میگذشت، و سرعتها گيجکننده و دلهره
آور بود.
مسيح خيز ديگری برداشت و در رج چهارم ماشين
ها يک لحظه من موهای صافش را ديدم که مثل پرده
ای صورتش را دور زد، روی ابروها و چشمهاش لغزيد، و هزاران بار در نيمرخش تکرار شد.
میدانستم تا آن سوی ميدان جان سالم بهدر نمیبرد، میدانستم لای ماشينها گير افتاده است، اما صدای کرکنندهی لاستيکها ديوارههای جمجمهام را میشکافت، نمی
توانستم کمکش کنم.
دل دل
زنان از خواب پريدم، و در تاريکی نيمه شب ديدم که ميدان تماماً نور بود.

March 20, 2008

سال نو

 

درد عشقی کشيده‌ام که مپرس  
زهر هجری چشيده‌ام که مپرس
گشته‌ام در جهان و آخر کار
دلبری برگُزيده‌ام که مپرس
آنچنان در هوای خاک درش
می‌رود آب ديده‌ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنيده‌ام که مپرس
سوی من لب چه می‌گَزی که مگوی
لب لعلی گزيده‌ام که مپرس
بی تو در کلبه‌ی گدايی خويش
رنج‌هايی کشيده‌ام که مپرس
همچو حافظ غريب در ره عشق
به مقامی رسيده‌ام که مپرس

دوست نازنينی که احترامم را سراپا بر می‌انگيزد از شهر کرمان به هنگام تحويل سال نو برام فال حافظ گرفته بود. از لطفش ممنونم.
از همه‌ی دوستانم که يادم بودند و آمدند و ستاره‌ای روی سنگم کشيدند، سپاسگزارم. سال نو برشما مبارک. اميد که امسال، مرغ آزادی بر سردر وطن ما خانه کند.

March 12, 2008

خواب صبح

 

اين روزهای ابری، بيدار شدن صبح، کار حضرت فيل است. خواب در خواب می‌شوم، رويا به رويا، و در هزارتويی گير می‌افتم که کندن از جايی و رسيدن به جايی ديگر، عين زندگی در رويا و چرخيدن به دنيای مردگان است. يا نه، مرده‌گی محض است که بايستی در دنيای زندگان نفس بکشی.
شيرينی خواب صبح چنان عميق است که تخيل با سرعتی عجيب، مرزهای تاريخ و جغرافيا را به هم می‌ريزد تا آدم چند دقيقه بيش‌تر در آن غوطه‌ور شود.
امروز صبح موقع بيدار شدن جايی می‌چرخيدم و مشغول زندگی خودم بودم. همسرم می‌گفت: «باسی پاشو، بايد بری سر کار.»
گفتم: «من! من که رفته‌م سر کار و دارم کار می‌کنم!»
«پس اين کيه اينجا خوابيده؟»
«اين يه قديس راه گم کرده ست که اومده اين گوشه خوابيده. چکارش داری؟ بذار بخوابه بيچاره.»

ديروز هم همين‌جورها بود.
گفت: «پاشو که داره ديرت می‌شه.»
گفتم: «دارم ميام.»
با تعجب پرسيد: «ميای؟ يعنی چی که ميام؟ از کجا ميای؟»
«آخه من اينجا نيستم.»
«کجايی؟»
گفتم: «من الآن توی يه باغ بزرگم که پر از درخت سيبه. می‌خوای برات سيب بچينم؟»
«نه. سيب نمی‌خوام. پاشو ديرت می‌شه!»
«خب دارم ميام.»
چند دقيقه آرام خوابيدم و باز صداش را شنيدم: «باسی! پاشو باسی.»
«نيم ساعت ديگه ميام.»
«نه. همين حالا پاشو.»
گفتم: «آخه من از ته اون باغ تا بخوام بيام نيم ساعت طول می‌کشه. می‌دونی چقدر راهه؟»

February 6, 2008

صد کتاب سال

 

اين خبر را از يک روزنامه‌ نقل می‌کنم:

سمفونی مردگان در فهرست بهترین‌ها
سمفونی مردگان به عنوان یکی از صد رمان برجسته سال 2007 بریتانیا انتخاب شد.



«سمفونی مردگان» اثر عباس معروفی که توسط لطفعلی خنجی به انگلیسی ترجمه شد، و چند ماه پیش توسط انتشارات Aflame Books  تحت عنوان Symphony of the Dead  به چاپ رسید، در سازمان World Book Day  انگلستان
به عنوان یکی از صد رمان برجسته سال 2007 در بریتانیا برگزیده شده است و چنانچه آرای کافی بدان تعلق گیرد، ممکن است در گروه بیست رمان برجسته قرار گیرد. کسانی که مایل باشند در این خصوص بیش‌تر کسب اطلاع کنند می‌توانند از طریق ایمیل با ناشر تماس حاصل نمایند:

richard@aflamebooks.com  

January 27, 2008

شب شعر

 

روز چهارشنبه 23 ژانويه در دانشگاه تکنيک برلين شعرخوانی داشتم. عنوان برنامه‌ی ما را از گوته، شاعر بزرگ آلمان وام گرفته بودند: «شرق و غرب». و برنامه شعرخوانی من بود و اجرای موسيقی علی مظلوم.

من با گوته شروع کردم، و سری هم به حافظ زدم. يک شعر از گوته، يک غزل از حافظ.. و گفتم حيف که شما آلمانی‌ها از يک لذت بزرگ محروميد؛ همان لذتی که ما ايرانی‌ها با خواندن "ديوان شرقی و غربی" گوته حاصل می‌کنيم، و با هر شعرش صاف می‌زنيم توی خال، و از سرچشمه‌ی اصلی يعنی ديوان حافظ، جامی به سلامتی خودش می‌زنيم توی حال. هر شعر "ديوان شرقی و غربی" گوته، يک مرجع از حافظ دارد، که ما شانس خواندش را داريم.
 
و بعد گفتم که من برای چنين هنرمندانی مرز جغرافيايی قائل نيستم، همان‌طور که گوته را  ايرانی می‌دانم، حافظ را آلمانی می‌خوانم. شکسپير می‌تواند مکزيکی باشد. آلبر کامو آمريکايی است، و مارکز عراقی، و اکتاويو پاز ايرلندی. و اصلاً چه فرقی دارد؟ مهم اين است که آنها متعلق به فرهنگ بشری‌اند، و همه کار کرده‌اند به‌خاطر خوشبختی بشر، که رنگی به رنگ‌ها بيفزايند، که زيبايی و عشق و زندگی و آزادی و آزادگی را ابلاغ کنند.
علی مظلوم هم درباره‌ی موسيقی ايرانی سخنرانی کرد، و کمانچه نواخت و او نيز کمی درباره‌ی گوته و حافظ و شعر و موسيقی حرف زد. و با صدای کمانچه‌اش جانی ايرانی به فضا بخشيد.
به ويژه وقتی شعرهام را می‌خواندم، لطف کرد و با بداهه‌نوازی زيباش مرا مديون خود کرد. مريم طيوری هم که شعرهام را به آلمانی ترجمه کرده بود، کنار من نشسته بود و با تمام احساس می‌خواند.
خانم دکتر کاماش، از استادان دانشگاه که ميزبان ما بود، دستور داده بود همه جای سالن را با شمع و گل و کاغذ رنگی، و همه با سه رنگ پرچم ايران تزيين کنند.
حضور بسياری از استادان، و مخصوصاً رييس دانشگاه که در بين شنوندگان نشسته بودند، تپش قلب بنده را دو برابر کرده بود. جوری که صدای تاپ تاپش را می‌شنيدم.

در پايان برنامه هم همه‌ی مهمانان با چای سماور و نبات و گز و خرما و کشمشی و زبان و گردويی و کلوچه و انواع شيرينی‌های ايرانی پذيرايی شدند، و خوش و خرم به خانه‌هاشان رفتند. در بين افراد سالن چند دانشجوی ايرانی هم مشاهده شدند.
 

January 21, 2008

پادافره


هرکس بزرگ‌ترين گناه زندگی‌اش را بپذيرد،
صبر می‌کند تا خورشيدش طلوع کند.

January 12, 2008

بی‌بهانه در "جاده"‌ی رادی

                                 با احترام، برای خانم رادی مهربانم

استادم، رفيقم، اکبر رادی، يکی از بهترين نمايشنامه‌نويسان وطنم درگذشت. چند روزی لال شده بودم، و هيچ نمی‌توانستم بگويم. عزادار بودم، در سوگ انسان نازنينی بودم که بوی انسانيت آنتوان چخوف در نوشته‌ها و رفتارش مرا مست می‌کرد. نيستم که بی‌بهانه به خانه‌اش بروم، سراغش را بگيرم، چهره‌ی خندانش را ببوسم. فقط می‌توانستم نامه‌ای بهش بنويسم که همين چند خط را نوشتم. همين.
حالا ديگر ايران يک نويسنده‌ی خوب، و يک انسان شريف به نام اکبر رادی را کم دارد. و من سخت دلم گرفته است.

آقای رادی عزيزم،
نمی‌دانم در پيچ کدام جاده بود که من شب‌ها به شما پناه می‌آوردم و ساعت‌ها با هم داستان می‌خوانديم يا نمايشنامه، و وسط کار، همسرتان می‌آمد با يک سينی پر از هله هوله، دو بشقاب پر از همه چيز، و تميز، و خوشمزه، و ما می‌خورديم و می‌نوشيديم، و نگاه من به دست‌های شما بود که روی ميز با تسبيح ور می‌رفت که حوصله‌ی چشم‌های من سر نرود.
همه‌ی اهل ادبيات می‌دانستند که اکبر رادی يکی از مودب‌ترين اديبان روزگار ماست، و اين را من هيچ‌وقت به شما نگفتم. اينکه "در دوره‌ی دانشجويی روی نمايشنامه‌هاتان کار اساسی کرده بودم و کارهاتان را دوست داشتم" را من گفته بودم، و اينکه "حيف! اگر فضای تئاتر اينهمه محدود نبود تو حالا نمايشنامه‌نويس خوب ما بودی" را شما گفتيد.
يادتان که هست، نشد. آنقدر بلا سرمان آمد که عاقبت دور تئاتر را يک‌قلم قلم کشيديم و رفت پی کارش. اين چيزها را ما با هم مرور کرديم و درباره‌شان حرف زديم، اگر خاطرتان باشد. آن روزهای آخر کسی مدام تعقيبم می‌کرد و من تا به خانه‌ی شما برسم سه بار مسير عوض می‌کردم، آژانس می‌گرفتم، تاکسی سوار می‌شدم، مستقيم می‌رفتم، و يکباره می‌دويدم آنطرف خيابان غيب می‌شدم که وقتی از پله‌های خانه‌تان بالا می‌آيم به گفتگوی‌مان فکر کنم، به شما، به آن سينی تميز و آن دو تا بشقاب، به چهره‌ی خوشحال‌تان که شکفته می‌شد و پشت ميز آن اتاق کوچک می‌نشستيد برابرم تا دوره کنيم آن روزگار نحس را. و ورای کلام از سرانگشت لحظه‌ها بگريزيم.
نمی‌دانم در پيچ چندم جاده بود که من نوار توميتا را برای شما آوردم. گفتم من هميشه خودم را در نوشتن با موزيک شرطی می‌کنم، و هر کاری را با يک موزيک می‌نويسم، و تا آن موزيک را می‌گذارم، می‌روم توی فضای کار، و يکباره می‌بينم تا آرنج دستم به کار است.
اين چند ماه آخر با شما گذشت، هفته‌ای سه چهار شب، و تا نيمه‌های شب جاده را می‌رفتيم، و تمام نمی‌شد، يکجا ناچار می‌زديم بغل، من می‌بايستی به خانه‌ام می‌رفتم. دير وقت بود، و حرف‌ها به آخر نرسيده بود؛ همينجور نصفه نيمه در تاريکی شب خودم را گم می‌کردم، و درست در حوالی نياوران سروکله‌ام از پيچ جاده پيدا می‌شد که آن آدم بيکار به تعقيبش ادامه دهد.
نمی‌دانم چه کار بدی کرده بوديم که اينجور زير ذره‌بين حرکت می‌کرديم. آدم احساس می‌کند مورچه است، و کسی با ذره‌بين دارد اين مورچه را سير ورنداز کند، و اينجوری بود که بازجوی من آن اواخر مدام می‌گفت: تو می‌خواهی واسلاو هاول بشوی! زير ذره‌بين آدم بزرگ می‌شود، باد می‌کند، نمی‌دانم چند برابر، ولی هولناک می‌شود، و همين بود که آنها از ما وحشت داشتند. آدم دستش را در سايه‌ی نور چرنده پرنده کند و خودش از آن بترسد! اين ديگر از عجايب روزگار بود، و هنوز هم هست. با اين‌حال اينکه "چه اشکالی دارد يک واسلاو هاول هم از اين خاک سر بر کشد شايد سرنوشت ملتی عوض شد" را شما گفتيد، و بعد هم خنديديد: اميدوارم وقتی هاول شدی این شب‌ها را از ياد نبرده باشی!
و اينکه "من هميشه خودم را شاگرد شما می‌دانم، و اين لحظه‌های نابم را با دنيا عوض نمی‌کنم" را من گفتم.
نه من، هيچکدام از ما نويسندگان قصد هاول شدن نداشتيم، هاول در سرزمين ما يعنی پلی که مردم از روی کمرت بگذرند و زير گل و لای کمرت را خرد کنند. هاول در سرزمين خودش يعنی نويسنده‌ای که نسل قبلی‌اش با حضور نازی‌ها کلاه از سر برداشتند و به‌آرامی آتش کوره‌ی شيشه‌گری را تيز کردند تا چيزی از کشورشان بر باد نرود، نسوزد، خراب نشود، زمانی‌ هم که روس‌ها آمدند باز کلاه از سر برداشتند و نيم قرن چکمه‌ی استالين را نيز تحمل کردند، تا اينکه ديوار برلين فرو شکست، و آنها باز برای اروپای آزاد کلاه از سر برداشتند، و خودشان را رساندند به بقيه. ملتی صلح‌جو و آرام که خودشان را با چکمه همکلام نمی‌بينند، دهن به دهن سرنيزه نمی‌گذارند، و عافيت‌شان را می‌جويند. طبيعی‌ است چنين ملتی کافکا و بهوميل و کوندرا و هاول عرضه می‌کند. هاول در سرزمين ما يعنی اينکه شما چهار دهه نوشتيد و به فرهنگ ايران افزوديد، اما اگر سی سال معلمی و زان پس حقوق بازنشستگی نبود نمی‌دانم چه بلايی سر کاغذ و قلم‌تان می‌آمد.
گفتيد و گفتم که ما نويسنده باقی خواهيم ماند، و راوی آنچه بر ما گذشت. ولی آقای رادی من! چرا زندگی اينهمه سخت بود؟ چقدر با ترس و وهم و کابوس خوابيديم، چقدر با وحشت از خواب پريديم؟ يک عده می‌خواستند مملکت‌داری کنند، تاوانش را من و شما پس داديم؟ چرا؟
به شما گفتم «جاده» شما در دوره‌ای تأثيرگذار بود، به‌ويژه نثر شسته رفته‌اش که: مه غليظی در شيب دره کش آمده بود...
صحبت چوبک و هدايت هم بود. من معتقد بودم که تمام داستان‌های هدايت به پای يک داستان چوبک نمی‌رسد، و بوف کور از تمام آثار چوبک سر است. با لبخند به فکر فرو رفتيد. به شما گفتم که دو نمايشنامه‌نويس يک دوره، يعنی رادی و بيضايی علاوه بر توانايی درام‌نويسی، در ادبيات فارسی فوق‌العاده‌اند. واژه آفريده‌اند و کلمه ساخته‌اند. باز هم با لبخند به فکر فرو رفتيد. به شما گفتم بياييد در مراسم قلم زرين گردون تا برنده‌ی نخست نمايشنامه جايزه‌اش را از دست شما بگيرد. و شما آمديد و جايزه‌ی داود ميرباقری را به او داديد و شبش تا ديروقت مانديد که در محفل خصوصی‌تر چيزی بنوشيم و کمی حرف بزنيم.
آقای رادی من!
می‌بينيد که از رفقا ديگر چيزی برايم نمانده، آخرين ستاره‌ی رخشان شب‌های تنهايی من، سر از جاده‌ای ديگر درآورده، و بی‌اعتنا به من که رفيقش باشم، به راه خودش می‌رود.
روزی که پرونده‌ام را در وطن تخته کردند، سی و هشت ساله بودم با کلی آدم و رفيق که حالا در سينه‌کش پنجاه سالگی وقتی به پشت سر وامی‌گردم، برهوت شده، يا شايد سوی چشم‌های من است که فضای پشت سرم را اينگونه می‌نماياند.
دلم گرفته است، از اين سرنوشت شوم که چيزی جز نوشتن و عقوبت در سفره‌ی هيچکدام‌مان نبود. دلم برای همان شب‌های وحشت تنگ است، که شما چهره‌ی ترس‌خورده‌ی مرا با لبخند بهانه می‌کردید تا از داستان حرفی بزنیم. آخر، من و شما گربه‌ی مرتضا علی بودیم، از هر طرف که پرت‌مان می‌کردند، یا هر بلایی سرمان می‌آوردند باز برمی‌گشتیم در جاده و داستان و آن سینی تمیز که همسرتان می‌آورد، حال و احوالی می‌کرد، و او نیز لبخندی می‌زد که يعنی مثلاً من از این روزگار نحس شما باخبر نیستم، هستم که رادی بنویسد و خوشحال باشد، و با مهمانش دوره کنند آنچه بر ما خواهد گذشت.
آخر آقای رادی خوبم! شما بوديد و معرفت‌تان. چطور دل‌تان آمد اينجور تنها رهايم کنيد و برويد؟ نگفتيد که تنهايی در غربت هزار بار کشنده‌تر از غريبی در وطن است؟

 

December 26, 2007

بازی

 

بچه که بودم می‌دويدم وسط بازی بچه‌ها و می‌گفتم: من هم بازی!
بازیگوش در بازی جا خوش می‌کردم و خون به چهره‌ام می‌دوید، تب می‌کردم، داغ می‌شدم، و یادم می‌رفت که داشتم برای خریدن نان به نانوایی می‌رفتم، سیر از بازی، بی‌نان به خانه برمی‌گشتم. مادربزرگم می‌گفت: حالا چی بخوریم؟
بچه شده، پسر بچه! بازی می‌کند! با بیست ساله‌ها همبازی شده و می‌گوید من هم بازی! داغ می‌شود، یادش می‌رود نان بگیرد، بازیگوش است، و با هفتاد هزار جوان دارد بازی می‌کند، دیر وقت به خانه برمی‌گردد، خودش به خودش می‌گوید حالا چی بخوریم؟
خیال می کند که واژه خوردنی‌ست، خیال می‌کند واژه را در نانوایی‌ آویزان می‌کنند که شاید کسی گذشت و يکی خرید. نمی‌داند که دیگر نان نیست، تمام شده. آرد هم نیست، گندم هم نیست، آسیابان هم نیست. زمین هست. زمین بازی...

December 18, 2007

کوکو

      

 منظومه‌ی عین‌القضاة و عشق / قسمت دهم

عین‌القضاة من!
روزها و شب‌هام
به جستجو می‌گذرد
و تنهایی‌هام خالی از من و تو
خالی از خدا.
حتا جنازه‌ی شعله‌ور خدایان
این تاریکی را درمان نمی‌کند.

دروغ
تاريکی‌ست.
در بازی‌های کودکانه
دروغ جزو شيطنت نبود.
شيطان اگر
خود را
کتک‌خورده‌ی آدم نمی‌خواند
قابل ترحم نمی‌شد.

پرنده‌ی ساعت لنگری می‌گفت:
کو کو!
و زمان می‌گذشت.

هرچقدر تاریک
باز تو خدای منی
هرچقدر تاریک
از سوسوی سر انگشتانت
خورشیدی می‌سازم
تا خدایان به زمین باز گردند.

تاريکی
دروغی‌‌ست
که با نور برملا می‌شود.
و من به انتظار پيکری شعله‌ور
بر بلندای شهر
نگاهم را شعله می‌کشم
و

ساعت پايان نزديک می‌شود
نزديک‌تر از نبض تو
به گردن من.

کسی می‌خواند:
کو کو!
می‌خواند و پس می‌نشيند
در ويترين قاب‌شيشه‌ای.
پس،
می‌نشينم به تو نگاه می‌کنم؛
در ساعتی که نيست
سرت را بيرون بياور و
بخوان!
چون پرنده‌ای که نيست.

عین‌القضاة من!
زندگی
جنازه‌ی بردار شده‌ای است
که از پی شعله‌ی شمعی برافروخته باشند
اینجا برای خدایان حیاتی نمانده
تا از مرده بستانند
و مرده‌ها هنوز انتظار تو را می‌کشند.

هيچ آدمی بر ساحل نشسته نيست
هيچ نشسته‌ای نيست
هيچ ساحلی نيست
هيچ آدمی نيست.
نيست می‌شوم بی تو.

هرچقدر تاریک
باز تو خدای منی
هرچقدر تاریک
جنازه‌ها را
به جستجوی زندگی فروهشته
با تو پوست خواهم کند.
...
جنازه‌ها را
از کاه پر می‌کنی یا از خود؟

خودم را از تو پر می‌کنم
تا آخرين نگاهم
به رفتن تو باشد.
ديدی؟
ديدی زندگی سراسر
خارزار بود؟

 

December 3, 2007

همکاران

 

اين تکه کاغذ را که لای کيف زنانه‌ای فرسوده شده بود، امروز جايی پيدا کردم. چيزهای ديگر هم پيدا کردم که هر کدام سرنوشتی دارد و ماجرايی. علی‌الحساب نوشته‌ی اين تکه کاغذ را که از جانب يک دعانويس برای يک پزشک ارسال شده می‌آورم:

همکار ارجمند و بزرگوارم جناب آقای دکتر اسداله ملک
با عرض سلام و ارادت
مريض دعايی نيست، دوايی است.
حامل کاغذ خدمت حضرت عالی معرفی می‌شود. اقدامات مقتضی مبذول فرمايند.
با احترامات، نصراله ابوالمعالی

November 20, 2007

تکه‌ای از يک داستان


گفت: «بيا دعوا کنيم.»
گفتم: «دعوا کنيم؟ حريف نيستی!»
دستم را گرفت و نشاند کنار مبل تکی کنار پيانو. و همان لحظه ضبط صوت را روشن کرد. چشم‌اندازی در مه بود. سرم را که بلند کردم نوک انگشتش را به لب‌های غنچه شده‌اش برد تا  ساکت بمانم.
قطعه که تمام شد، ضبط صوت را قطع کرد: «خب! حالا شماييد.» و بی آنکه حتا لبخند بزند روی نيمکت پيانو نشست.
گفتم: «اصلاً دعوای ما سر چی هست؟»
«از خودتان بپرسيد!»
«من؟» و برافروخته به طرفش راه افتادم. خودش را کنار کشيد تا جا برای من هم باشد. و بعد سر بلند کرد، جوری که باز دلم هری ريخت.
«مرا از دعوا نترسانيد!» و بعد گفت: «اصلاً نمی‌دانم سر چی می‌خواهيم دعوا کنيم.»
گفتم: «از خودت بپرس.»
«آره، آره، آره.»
خنديدم. و او ادامه داد: «من داشتم از نرده‌ی کنار اسکله می‌پريدم. به تو گفتم نگاه کن. و تو نگاه نکردی.»
«واقعاً؟!» به فکر فرو رفتم. زن، و اينهمه احساس؟!

October 28, 2007

سفر زمستانی

                          
                             داستان منتشر نشده‌ای از مجموعه‌ی "و اين آلمانی‌ها"

1

ده سگ سورتمه‌ی مرد را می‌کشیدند و شش سگ سورتمه‌ی زن را. طوفان پیچ می‌خورد و دایره‌وار با برف و باد فرو می‌ریخت. روز کم آورده بودند و نفس‌هاشان را می‌شمردند که به کلبه برسند، اما طبیعت نیز همه‌ی تلاشش را می‌کرد تا راه را بر آنها سد کند و نگذارد برسند. زن گفت: «وای بر من!»

سگ‌ها سورتمه‌اش را برای چندمين بار بیراهه می‌کشیدند و در دشتی که جز برف و تیرک‌های راهنما چیزی دیده نمی‌شد مستانه می‌دویدند. لحظاتی بعد سورتمه‌ی مرد هم از پیچی بالا رفت و در طوفان سیاه ناگهانی با لایه‌ تازه‌ای از برف پیچان در آخرین نگاه زن در آن‌سوی شیب فرو رفت.

وقتی زن پشت سورتمه‌اش قرار گرفته بود، مرد برای چندمين بار تأکيد کرده بود: «حتا اگر روی زمين کشيده شدی سورتمه را رها نکن. وگرنه هیچ‌وقت به خانه نمی‌رسی.» و نگاهش را از توفان و کوه‌های سمت راست دزديده بود: «يادت باشد دست‌های تو زندگی توست. همه چيز را رها کن، اما دست‌هات را رها نکن.» و با دست چند بار زده بود روی زندگی.

زن محکم روی سورتمه ايستاده بود و به زندگی نگاه می‌کرد. منتظر مانده بود تا مرد برای آخرين بار دستش را بکوبد به دسته‌ی سورتمه و بگويد زندگی، بعد به طرف سورتمه‌اش برود که آن جلوتر به يک تيرک آهنی بسته شده بود. و سگ‌ها داشتند تيرک را از جا می‌کندند. بی‌قرار بودند، پا می‌کوبیدند، و خیال می‌کردند اگر طناب جلویی‌شان را بجوند، بال در می‌آورند و می‌توانند زوزه‌کشان در برف سینه کنند و بدوند و بدوند.

کجا؟
آنجا ايستگاه آخر بود، ته دنيا، و مرد به ياد نداشت که هرگز کسی جلوتر از اين ميدان رفته باشد. اسمش را گذاشته بودند دره‌ی جهنم. به آنجا که می‌رسيدند، ديگر توک روز ‌شکسته بود، هوا به تاريکی می‌افتاد، و بايد برمی‌گشتند. واقعاً که آخر دنيا بود؛ ميدانی وسيع که اينجا و آنجاش آهن سياه کاشته بودند برای جابجا کردن يا دور زدن سورتمه.

حالا چشم‌انداز زن برف بود. تابلو‌های راهنما کم‌کم بی‌رنگ و سپس محو شدند «دست‌هات...» دسته سورتمه را محکم‌تر چسبید و زبانش را به لب بالایی مالید. طوفان به وحشتش می‌انداخت.

صبح که از خانه راه افتادند هوا عالی بود. پانزده درجه زیر صفر، کمی آفتابی، و گاه که ابر آفتاب را می‌پوشاند، هزاران تاش رنگی درهم تابلویی می‌ساخت که آن را از آسمان آویخته بودند تا زن برای مرد دست تکان بدهد، با صدای بلند آواز بخواند و غریوش را در زوزه‌ی سگ‌ها رها کند. گاهی هم که مرد برمی‌گشت او را ببیند براش دست تکان می‌داد و به آسمان و کوه‌ها در سمت چپ اشاره می‌کرد.

سورتمه‌ی زن چند‌بار واژگون شده بود. یکی دو بار در جنگل‌های اول راه وقتی سگ‌های تازه‌نفس سورتمه را از دست‌اندازها می‌گذراندند تعادلش را از دست داد. یک بار هم در دشت‌های میان دو کوه؛ آن موقع روز که آفتاب از سمت چپ می‌تابید به راحتی سورتمه را به چنگ آورد و به آن چسبید و تمام راه را کیف کرد.

يک‌بار هم سورتمه را در دید‌رس مرد در ناچاری و ضعف رها کرده بود، و مرد با فریاد‌های پی‌ در پی‌اش و دویدن‌های بی‌سرانجام، یک‌جوری بالاخره سگ‌های مست او را به دام انداخته بود و سورتمه‌اش را در رکابش گذاشته بود.

 اما حالا همه‌چیز فرق داشت. هوا هر دم سیاه‌تر می‌شد. دانه‌های درشت برف همه‌ی دیدش را گرفته بود. و در سرش صداهای عجیب و غریب می‌پیچید. گاه حس می‌کرد صدای گرگ است، و گاه صدای پای خرسی سفید می‌‌شنید که درست پشت سرش نعره می‌کشد، پا بر زمين می‌کوبد.

شنیده بود که خرس‌های سفید تمام عمرشان آرزو می‌کنند که یک زن پیدا کنند تا از او کام بگیرند. و شنیده بود که وقتی یک خرس زنی گیرش بيفتد او را به پناهگاه خود می‌برد، پاهاش را در عسل فرو می‌کند، و بعد آنقدر کف پاهاش را لیس می‌زند تا زن بی‌هوش شود، بعد لباس‌هاش را جر می‌دهد، و ازش کام می‌گیرد. اما نفهمیده بود که بعد چه اتفاقی می‌افتد. و یادش آمد که کسی گفته بود: «پس خاک بر سر مردها!»

زن لبخند تلخی زد و به پشت سرش نگاه کرد. برف بود و رگه‌های نور در دل تاریکی می‌رقصید. چشم‌هاش را بست و با تمام وجود لرزید.

سگ‌ها سربالایی ملایمی را طی می‌کردند و توفان از سرعت‌شان می‌کاست، و هنوز به بالای تپه نرسیده بودند که موجی از برف و یخ آنها را پس زد. و بعد زندگی روی یخ سر ‌خورد و یک‌وری به راهش ادامه داد.

زن با چشم‌های بسته بر شیب یخ کشیده می‌شد، و در قعر دره‌ای سفید فرو می‌رفت که تا چشم کار می‌کرد سفید بود و برف. و جايی تيزی يخی پيشانی‌اش را سوزاند و گذشت. «دست‌هات...» همه‌ی نيروش را گذاشت توی دست‌هاش، و با سورتمه کشیده شد. بعد سگ‌ها رفتند روی برف نرم، و تا سینه فرو می‌رفتند. و همین از سرعت سورتمه می‌کاست. و همين به زن فرصت می‌داد که سورتمه را روی پا برگرداند.

آنوقت محکم سر جای خودش مستقر شد، ترمزها را در اختیار گرفت، و  به جلو چشم دوخت؛ هیچ چیز دیده نمی‌شد. حتماً سگ‌ها هم چیزی نمی‌دیدند. بو می‌کشیدند و سورتمه را می‌کشیدند. حتماً چیزی نمی‌دیدند وگرنه سردرگم نبودند.

برف و کولاک در رگه‌های تند نور شیار می‌انداخت، تابلوهای مسیر هم به زن جان تازه‌ای می‌داد که احساس کند دارد برمی‌گردد. خیال می‌کرد تنها راه نجات او دیدن تابلوهای مسیر است که به شکل ضربدرهای قرمز راه را نشان می‌دهند، به همین سادگی؛ دو تخته‌ی قرمز ضربدری بر سر چوبی بلند نگاه را به نگاه بعدی می‌رساند. در رگه‌های خاموش نور از کنار هر علامت که می‌گذشت یکبار به زندگی ضربدر می‌زد. و هرچه نزدیک‌تر می‌شد بیش‌تر احساس امنیت می‌کرد. و با تمام وجود فهميد چرا مرد تنها به سفر زمستانی می‌رفت و او را نمی‌‌برد. شاید به خاطر همین سختی‌ها یا شاید همیشه فکر می‌کرد این سفر، سفر مرگ است؛ سفر دست و نگاه و راه.

و مردی که شبیه مسیح بود هر روز صبح برایشان شیر گوزن می‌آورد. و به هر بهانه‌ای حرفی در می‌انداخت: «ديروز فهميدم که شما آمده‌ايد، خودم را رساندم.»

معلوم نبود خانه‌اش کجاست. از پشت کوه‌ها و برف‌ها می‌آمد. پوستینی از خرس قطبی تنش بود و معلوم نبود از کجا فهمیده که آنها آمده‌اند. پرسيد: «هلندی هستيد؟»

زن به انگليسی گفت: «آلمانی.»

«بايستی حدس می‌زدم.» و با نگاهش زن را میخ‌کوب ‌کرد.

مرد گفته بود: «عزیزم، روی سورتمه به هیچ‌چیز فکر نکن جز دست‌هات.»

زن گفته بود: «یا عیسی مسیح! داری مرا می‌ترسانی؟»

«مسیح قطبی یا خود حضرت مسیح؟»

«اوه! دارم جدی حرف می‌زنم. تو مرا می‌ترسانی؟»

«نه. دارم بهت اخطار می‌کنم! اگر دست‌هات رها شود سگ‌ها سورتمه را می‌کشند و راه خودشان را می‌روند. تو می‌مانی و طبیعت. فکرش را بکن توی آن تاریکی و کولاک کی می‌تواند تو را پیدا کند؟»

زن غلتی زده بود و خودش را از بغل مرد جدا کرده بود: «پس می‌مانم توی کلبه. منتظر تو.»

مرد خندیده بود و زن را به آغوش کشیده بود و صورتش را بوسیده بود. موهاش را که می‌داد بالا گفته بود: «جا زدی؟» و به گربه سیاه ایرانی‌شان نگاه کرده بود که بالای متکای زن برای خودش جایی دست و پا می‌کرد. بعد که صدای خرخر گربه بلند شد، مرد خندیده بود: «دلم می‌خواست يکبار همراهم بيايی و ببينی سفر مرگ و زندگی يعنی چی.»

«بهتر نيست بمانم توی خانه؟ مثل همیشه.»

«نه عزیزم. اینها را می‌گویم که بدانی اگر دست‌هات را رها نکنی، هر جا سگ‌هات بروند بالاخره برت می‌گردانند به خانه. سگ‌ها مثل من و تو راه را نمی‌بینند، علامت‌ها را هم نمی‌بینند. مسیر رفته را بو می‌کشند و برمی‌گردند و این همه‌ی زیبایی و هیجان ماجراست. بارها افتاده‌ام به تاریکی و کولاک. بارها زخمی برگشته‌ام. ولی برگشته‌ام. یک شب سگ‌هام ایستادند و دیگر نخواستند که بروند، کولاک وحشتناکی بود. روی یک صفّه‌ی یخ خودشان را گلوله کردند، سرشان را لای دست‌هاشان گذاشتند و خوابیدند. من هر چه فریاد می‌زدم نمی‌توانستم راه‌شان بيندازم. از خستگی خواب‌شان برده بود یا شاید هم  می‌دانستند که نباید به راه ادامه دهند. من پشت سورتمه منتظر ماندم تا ببینم چه می‌شود. آنقدر خسته بودم که دلم می‌خواست مثل سگ‌ها خودم را گلوله کنم و سرم را لای دست‌هام بگذارم و بخوابم. اين اميد که تو منتظرم هستی سر پا نگهم می‌داشت.»

زن گفت: «تو خوبی، تو خيلی خوبی.»

«فکر کنم سه ساعتی گذشت، از سرما در حال مرگ بودم. بعد که کولاک آرام‌ گرفت سگ‌ها راه افتادند. وقتی رسیدم تمام صورتم از سرما سوخته بود. رسیدم، آره. اما دو روز تمام خوابیدم.»

«این بلا اگر سر من بيايد می‌میرم.»

«وقتی سگ‌ها تو را از لابلای تاريکی و وهم برگردانند، راه خانه را ياد می‌گيری.»

زن گفت: «نمی‌خواهم نگاهم به زندگی عوض شود. من تاب سرما و تاريکی را ندارم.» و خودش را بیش‌تر به مرد چسباند و دست‌هاش را به تن مرد سراند: «تو خوبی، خيلی خوبی.»

آنقدر از اين در و آن در حرف زدند که زن نفهمید کی خوابش برده است. صبح با صدای مردی که شبيه مسيح بود از خواب بیدار شد. شیر گوزن آورده بود و داشت با آن صدای رگه‌دار غم‌زده‌اش با مرد حرف می‌زد.

زن سراسیمه از رختخواب بیرون آمد. جلو آینه خودش را به تندی مرتب کرد و با همان لباس خواب گربه را از روی صندلی بغل زد و رفت جلو در. به انگلیسی گفت: «چه خبر شده؟»

شوهرش دست انداخت به شانه‌اش، او را به خود کشيد. و صورتش را بوسید.

مردی که شبيه مسيح بود با صدای محزونی گفت: «صبح بخیر خانم. سورتمه‌رانی ديروز خوب بود؟»

زن سرش را به شانه‌ی شوهرش تکیه داد و گفت: «سخت نيست. هميشه می‌ترسيدم، ولی همه چيز اين سفر مبهوتم می‌کند.» و بعد يک قدم جلوتر رفت و گفت: «بیایید تو با هم قهوه بنوشیم.» و به طرف اجاق رفت: «الآن درست می‌کنم.»

شوهرش گفت: «برای من هم درست کن!»

زن همین‌جور که گربه توی بغلش بود به قهوه درست کردن مشغول شد. طرح اندامش از زیر لباس خواب اغواکننده بود. چرخشی به موهای بلوندش داد و با لبخند به شوهرش گفت: «خیلی بدی.»

مرد گفت: «نگاهش کن! مثل خرس قطبی‌ نيست؟»

مردی که شبیه مسیح بود نمی‌دانست آنها چه می‌گویند. زن حرف مرد را بريد و به انگلیسی پرسید: «شما اینجاها زندگی می‌کنید؟» و او سر تکان داد.

«زن و بچه هم دارید؟»

«نه. من تنها زندگی می‌کنم.» و جوری سرتاپای زن را با چشم‌هاش ليس زده بود که مرد رنجیده بود.

«نمی‌ترسید؟»

«از چی؟»

زن گفت: «از گرگ، خرس یا هرچیز خطرناک دیگر.»

وقتی قهوه آماده شد، زن سه فنجان پر کرد و همانجور که گربه سیاهش را بغل زده بود گفت: «شنیده‌ام این اطراف پر از خرس است.»

مردی که پوستينی از خرس تنش بود، دست‌هاش را به تنش کشيد و خنديد: «خرس؟ چرا بايد از خرس بترسم؟»

توفان بیداد می‌کرد و زن محکم به سورتمه چسبیده بود. از کنار هر تیرک که می‌گذشت به زندگی یکبار ضربدر می‌زد. ناگهان روی یکی از علامت‌ها شال‌گردن شوهرش را دید که در باد پرپر می‌زد. پیچیده شده به ضربدرها چنان پرپر می‌زد که قلب زن می‌لرزید. با هم آن را خریده بودند، و دو سرش را که به هم نزدیک می‌کردند، همدیگر را ‌می‌بوسیدند، و باز زن شال را باز می‌کرد. بار آخر که دو سر شال را به هم نزدیک کردند، زن به سبک اسکیموها، بینی‌اش را مالید به بینی مرد.

فریادزنان فرمان ايست داد، و پاهاش را محکم روی ترمز گذاشت. کمی جلوتر، سگ‌ها ایستادند و سورتمه میخکوب شد. زن چنگک ایمنی را نیز در یخ فرو کرد و چند بار پا کوبید که سورتمه محکم بماند. سگ‌ها نشستند و له‌له‌زنان منتظر فرمان حرکت شدند تا دوباره بدوند.

زن آرام گفت: «ايست.»

سگ‌ها آرام بودند، نشسته، له‌له می‌زدند و لابد بخار دهن‌شان ابر می‌شد که برف بیش‌تری ببارد. زن از سورتمه پايين آمد و به طرف شال‌گردن رفت، آن را باز کرد، بویید، آن را به گردنش آویخت، و بعد به طرف سورتمه‌اش برگشت. اما سورتمه‌ای در کار نبود.

تنها صدای پیچان توفان بود که دانه‌های درشت برف را می‌رقصاند. از کوهای سمت راست صدای غریبی می‌آمد که ته دل زن را خالی می‌کرد. گفت: «عجب مصیبتی!» شال‌گردن را دوباره بو کرد و به تیرک‌های راهنما چشم دوخت. چیزی دیده می‌شد و نمی‌شد، و آسمان یک‌سر برف بود و زمین برف بود و بوی برف تا قیامت ادامه داشت.

 

2
مرد به یک سه‌راهی رسیده بود و با اين‌که پا بر ترمز داشت و آرام می‌راند، نمی‌دانست چرا زن به او نمی‌رسد. جایی در کنار یک تیرک فرمان ایست داد. ترمزها را کشید، چنگک ایمنی را در یخ فرو کرد و چند بار با پا کوبید تا سفت شود، بعد کلاه قرمزش را از سر برداشت و به یک ضربدر آویخت. برگشت و به پشت سر نگاه کرد، هیچ خبری نبود. پشت سورتمه‌اش قرار گرفت و باز راند، آرام می‌راند تا زن به او برسد. نزدیک جنگل چراغ‌قوه سربندش را روشن کرد و به يک ضربدر آویخت. گوش‌هاش یخ کرده بود و از چشم‌هاش اشک می‌آمد و روی گونه‌اش يخ می‌بست.

باز راند و قدری جلوتر فرمان ایست داد. در کیسه‌ی سورتمه‌اش دنبال چیز چشم‌گیری گشت که قابل آویختن باشد، چیزی نیافت. کاپشن قرمز و آبی‌اش را از تن درآورد و به یک ضربدر دیگر آویخت. سعی می‌کرد هر جا نشانه‌ای بگذارد تا زن راه را پیدا کند. وحشتی بالاتر از سرما به اندامش رعشه انداخته بود. دلش می‌خواست برود لای تن سگ‌ها وول بخورد و خود را در گرمای آنها گم کند.

نکند سورتمه‌اش را از دست داده باشد؟ گفت: «عجب مصیبتی!» خواست تمام راه را برگردد. فکر کرد حتماً به راه دیگری رفته وگرنه به خانه می‌رسید. نمی‌دانست چه کند. سرگردان بود. پاش را از روی ترمز برداشت و فريادزنان راند و سگ‌ها در شیب و فراز جنگل دویدند، و برف تند می‌بارید.

وقتی به کلبه رسید همه جا تاریک بود. همه‌ی چراغ‌ها را روشن کرد و اطراف را پایید. هیچ صدایی نمی‌آمد. سگ‌ها آرام بودند و با زوزه‌های ریز‌ریز روی برف غلت می‌زدند.

مرد به طرف سگ‌ها دوید، حتم داشت که اتفاقی برای زنش افتاده و جایی زندگی از دستش رها شده است. بعد ناگهان چشمش به شش سگ زنش افتاد که با سورتمه‌ی در هم شکسته برمی‌گشتند. به سرعت آنها را زنجیر کرد و سورتمه‌ی خودش را راه انداخت.

فریاد می‌زد و پا می‌کوبید. سگ‌ها خسته بودند و کند می‌رفتند. او فریاد می‌کشید و هر چه می‌کرد نمی‌توانست سورتمه را به پرواز در آورد، برخلاف صبح که هر چه تلاش می‌کرد آرام‌تر بدوند و پاش مدام روی ترمز بود، حالا فقط غریو می‌کشید و می‌لرزید.