May 20, 2015

زبان دیپلماسی

------------

روزگاری که در آنیم تنها زبان دیپلماسی تو را می‌رهاند. روراستی و ساده‌دلی کودکانه چیزی جز باخت نصیبت نمی‌کند. باید با هر کسی حتا با خدا نیز به زبان دیپلماسی حرف بزنی تا گلیمت را از آب بکشی. دیپلماسی یعنی زبان معامله. یعنی چیزهایی را بگویی که منفعتی حاصل می‌کند، وگرنه دم فرو بندی. زمانی تصور می‌کردم وقتی آدم با کسی یکدل شد هرچه در سینه دارد بیان می‌کند. نمی‌تواند با زبان معامله و دیپلماسی باهاش حرف بزند. آدم که دلش را معامله نمی‌کند.

April 23, 2015

تبعید در تبعید

--------------

برابرنهادِ وطن

ما به ازای خاکِ بوسیدنی

تنها همین عاشقی ست

زمانی می‌رسد

که در خنده‌های آتش

دست و پا می‌زنی

در طاقه‌های دود

نام و چهره و صدای غرور 

بوی سوختگی می‌گیرد

آستانه‌ی تحمل

پرده‌ پرده فرو می‌ریزد

مچاله می‌شوی

به زانو 

دیگر جای ماندن نیست

جانت را؟

نه!

این بار دلت را

برمی‌داری فرار می‌کنی

زمینی دیگر

زبانی دیگر

زخمی دیگر

خانه‌ای رو به آفتاب

با پنجره‌‌ی کوچک پشتی

که اسمش را می‌گذاری وطن.

April 17, 2015

یک بستنی رنگی منگی

--------

گفت: «قرار بود بشود، اما نشد.»

خواستم بگویم: «شاید همان بهتر که نشد! نه؟» ولی گفتم: «همین؟» و از مغازه‌اش زدم بیرون. هوای برلین آفتابی و گرم بود. دلم بستنی می‌خواست. یک بستنی رنگی منگی با کلی میوه‌ی تازه. و در راه فکر کردم که نباید ازش دلگیر باشم. یادم افتاد که قبلاً هم همچو چیزهایی به من گفته بود، آن‌هم با عجله، درست هنگامی که اتوبوس یا قطارش داشت راه می‌افتاد سرش را از شیشه بیرون آورد: «من قول نمی‌دهم. چون نمی‌توانم بهش عمل کنم.» بله، گفته بود. اما آیا این آرامم می‌کرد؟ نمی‌دانم. من پیش پدربزرگم بزرگ شده بودم و یاد گرفته بودم که وقتی آدمی حرفی می‌زند تا پای جانش پای حرفش می‌ایستد؛ این یعنی مرام، یعنی منش، یعنی معرفت. می‌دانستم این چیزها را اگر برگردم بهش بگویم شانه بالا می‌اندازد و جوابی می‌دهد که نتوانم دیگر حرفی بزنم. لال شوم یک گوشه‌ی پیاده‌رو را بگیرم مثل حالا بروم بروم بروم... تقصیر خودش نیست، سرعت قطارش بالاست هیجان سرعت راهی جز این براش نمی‌گذارد؛ آنقدر بالاست که در بین جمعیت مرا اصلا نمی‌بیند. بگذار وقتی قطارش ایستاد و پیاده شد شاید خودش متوجه شود به حرفم برسد. شاید هم اصلا یادش نماند. کسی چه می‌داند. فقط می‌بینم که آدم‌ها عوض شده‌اند، روزگار عوض شده، این روزگار با آن روزگار فرق دارد. اما چرا نمی‌توانم بفهمم که چه فرقی دارد؟ چرا فرق دارد؟ چرا پدربزرگم نیست که این چیزها را ازش بپرسم؟ آخر من که کسی را ندارم، از کی بپرسم؟ آفتاب که همان آفتاب است. کلمه هم همان کلمه است. نه مغول حمله کرده، نه سونامی آمده، نه زبان عوض شده. تو به من بگو چه اتفاقی افتاده؟ چه بلایی سر من آمده؟ 

April 16, 2015

شب و روز

-------------

از کلاغ خسته‌ام، از خبر، روزنامه، هواپیما، فرودگاه، رادیو خسته‌ام.

از فکر و خیال خسته‌ام، از باد و باران، سر و صدا، شب و روز، از خبرهای بد تکراری خسته‌ام.

از رنگ دیوار خسته‌ام، از زنگ تلفن، از قاب‌های خالی، از انتظار خسته‌ام.

از بیخوابی‌های پیاپی خسته‌ام، از مریضی‌های طولانی، ایستادن در صف‌های دراز، بوی دل‌ضعفه‌ی آنتی بیوتیک، نشستن بیهوده روی مبل، از این کانال به آن کانال رفتن خسته‌ام.

خیلی خسته‌ام. 

April 12, 2015

قوری لب‌پر

--------
بهش گفتم از گشتالت که حرف می‌زنی یک مجموعه را کامل می‌بینی، آدم خوشش می‌آید که چه خوب می‌فهمی همه چیز را. هم اینطرف را هم آنطرف را. اما پای منافع خودت که پیش می‌آید همیشه فقط خودت را می‌بینی؛ فقط تویی که حق داری، تویی که اشتباه نمی‌کنی، تویی که درد نمی‌آوری، تویی که هر کاری می‌کنی باید تایید شود. گفتم تو یک زن چهل ساله‌ای و هنوز نمی‌دانی که من چه حقوقی در این زندگی مشترک دارم؟ پس کی باید بدانی؟
سر پیچ خیابان که پیچید توی کوچه خودشان از پشت سر نگاهش کردم، خدای من چقدر دوستش دارم. و چرا تمام این مدت همه در سوء تفاهم زندگی کرده‌ایم؟ بودن یا نبودنم چه اهمیتی در زندگیش دارد؟ به همین راحتی می‌تواند آدمی را مثل قوری لب‌پریده بگذارد پشت در، و برود یکی دیگر بخرد؟ واقعاً؟ صداش کردم. برگشت. چند قدمی جلو رفتم. دلم می‌خواست بروم بغلش کنم بوسش کنم و هیچ حرفی دیگر نزنم، مثل همیشه. اما دیگر پاهام نکشید. همانجا بهش گفتم: «من کتاب نیستم که هروقت هوس کردی بیایی سراغم چند ورقم بزنی سرت را گرم کنی بروی دنبال کار و برنامه و زندگی خودت. من آدمم.» و برگشتم به پستوی تنهاییم، چراغ را خاموش کردم و افتادم روی مبل. چی دلم می‌خواست؟

April 9, 2015

بو

------
.نویسنده با شامه‌ی پلیسی یا سگی داستان را بو می‌کشد، می‌نویسد، بعد می‌رود می‌خوابد
 اما از کجا می‌آورد این حس را؟
.کسی چه می‌داند

March 29, 2015

خواب؟ شاید...

----------------------------

گاهی خواب از کوه صعب‌العبورتر است، هرچه به صخره‌ها چنگ می‌اندازی و پیش می‌خزی بیشتر بیداری، جا می‌مانی انگار جایی جا می‌مانی که دلت می‌خواهد همه‌ی راه رفته را برگردی و خیره‌ی قله شوی؛ شاید خوابت بُرد.

March 22, 2015

اسطوره‌ی زندگی

-----------

تولد، جشن نوروز، مراسم فارغ‌التحصیلی، عروسی، سال نو، کریسمس و روزهای این‌چنینی اسطوره‌ی زندگی ست. آنقدر اهمیت دارد که آدم از مدت‌ها قبل به فکر می‌افتد مثلاً سبزه سبز کند، هدیه بخرد، نرگس‌هاش را بکارد. و هر کس تمهیدی به کار می‌بندد تا چنین روزهایی را با خانواده و یا عزیزترین‌هاش بگذراند. همه کاری می‌کند تا شادی‌های این لحظه‌های مهم را با عزیزانش تقسیم کند، عکس بگیرد، خاطره بسازد، و از ثانیه‌هاش رضایت داشته باشد، چون آدم یکبار زندگی می‌کند، و در این زندگی یک‌نوبتی نکبتی اگر قدر همین لحظه‌هاش را نداند، دیگر به چی دلش خوش باشد؟

ممکن است حتا کسی را که خیلی دوست داری به دلایلی نتوانی در جمع خانواده بپذیری. او هم اگر تو را دوست دارد باید موقعیت و مصلحت تو را در نظر بگیرد، همچون آینه‌ای شادی‌هات را پژواک دهد، اینها را به حساب شرایط بگذارد، و شیشه‌ی آب را سر بکشد.

March 8, 2015

دوچرخه

--------
پسرک در خواب هم بی‌قرار بود. سرواژه می‌کرد؛ چیزی می‌گفت می‌گفت و بعد صداش در نفس کشدارش گم می‌شد. مادرش سر چرخانده بود که ببیند پسرش چه می‌گوید. برای همین حرف‌های مرا نشنید. خندید و صداش را پایین آورد: «خوابه. سرواژه می‌کنه. خسته ست.»
گفتم: «بابابزرگم گفت یه دوره‌گرد اومده اینجا یه دوچرخه‌ی نیم‌دار کوچولو...»
پسرک خواب نبود انگار. در جا نشست: «دوچرخه؟»
پنجشنبه‌ها تا ظهر کار می‌کرد، بعد می‌خوابید. همیشه می‌خوابید. توی کارگاه آسفالت‌سازی پادو بود. سطل سطل قیر می‌رساند به کارگرها. می‌خواست پول یک دوچرخه را دربیاورد. و پدرش که دیوانه بود از این خانه به آن خانه در روستاها برای مردم اخبار می‌گفت. مثلاً رادیو بود. می‌گفتند از بچگی اینجوری بوده. بعد که بزرگ شده براش زن گرفته‌اند که شاید عقلش بیاید سر جا. اما بچه‌دار هم شد و همان رادیو باقی ماند؛ با دهنش آهنگ می‌زد، اخبار شاه می‌گفت، ساعت اعلام می‌کرد، و چند روز یکبار پیداش می‌شد.
ما رفتیم جلو خانه‌ی ما و پدربزرگم دوچرخه را برای پسرک خرید. در آن بعدازظهر داغ بوی قیر و آسفالت با هرم آفتاب جوری می‌خورد توی دماغم که دلم می‌خواست برویم توی دالان خنک خانه‌ی پدربزرگ، اما پسرک می‌خواست وقتی دوچرخه‌اش را سوار می‌شود، من آنجا باشم. ببینم.
دیدم. پا زد و از دستابندی جاده‌ی خاکی روبرو بالا رفت، زیر تیغ خورشید دور شد، و من فقط رنگ شلوار سبز و دوچرخه‌ی قرمزش را می‌دیدم. بعد دیگر چیزی ندیدم. پدربزرگم مرا به دالان کشید: «بیا تو باسی. وگرنه مغزت داغ میشه. دیوونه می‌شی.»
بعدش من خوابم برد. در خواب بود که صدای جیغ و گریه‌ی مادرش را شنیدم. درجا نشستم: «دوچرخه!»
عصر که سایه‌ها مایل شد با پدربزرگم رفتیم دیدن پسرک. باز هم خواب بود اما سرواژه نمی‌کرد، ناله می‌کرد؛ ته هر نفسش ناله می‌شد. سر و دستش را با پارچه‌ی سفید بسته بودند.
وقتی از خانه‌شان درآمدیم پدرش را دیدم که داشت برای دوچرخه‌ی درهم‌پیچیده اخبار می‌گفت.
---------------------------------
داستان کوتاه، عباس معروفی

March 6, 2015

!

----
تنه‌ها به هم می‌خورَد
تن‌ها به هم نمی‌خورَد

خرگوش

دخترک نفس‌تنگی داشت. می‌گفتند درمان ندارد. درمانی اگر باشد گوشت خرگوش است. پدرش برزگر پدربزرگم بود؛ بذر می‌پاشید، درو می‌کرد، خرمن می‌کوبید، و همیشه به کار بود. حالا به خاطر تنها دخترکش آواره‌ی دشت و بیابان شده بود؛ به دنبال خرگوش. هرکس نشانی جایی را می‌داد که روزی خرگوش دیده، او کله‌ی سحر راه می‌افتاد.
دخترک نفس‌تنگی داشت، نفس که می‌کشید خس خس، آدم نفسش بند می‌آمد. با پاهای لاغر آنجا در سایه می‌ایستاد و به کبوترها نگاه می‌کرد، با موهای بور ژولیده و بلند؛ عروسکی را می‌مانست که دیگر از یاد رفته و جایی تنها مانده است. من فقط همین چیزها یادم است، و پدرش که غروب‌ها دست خالی از دشت و بیابان برمی‌گشت.
آن سال‌ها نفس‌تنگی زیاد بود، خرگوش گیر نمی‌آمد.
-------------------------
داستان کوتاه، عباس معروفی

February 23, 2015

راز

----

سال‌ها پیش چهارتا فنچ داشتم که دادم به پیرزن همسایه. قفس فنچ‌هام توی همین اتاقی بود که حالا اتاق کارم است. آنوقت‌ها ماشین چاپ و برش اینجا بود. فنچ‌ها تمام فضا را پر ارزن کرده بودند، لای کاغذها و ماشین‌ها. عاقبت بخشیدم‌شان به این خانم رومانیایی. و حالا سیزده تا شده‌اند.

تابستان گذشته حالم خوب نبود، مدام می‌رفتم توی فکر و خیال. عصر یک روز گرم پیرزنه سراسیمه آمد تو: «آقای معروفی، یکی از فنچ‌هام فرار کرده رفته لای شاخه‌های درخت.»

گفتم: «چرا؟»

«داشتم قفس‌شان را تمیز می‌کردم یکباره پر زد و رفت.»

گفتم: «اگر ماندنی بود نمی‌رفت. تا شب حتماً کلاغ‌ها می‌خورندش.»

چشم‌هاش به دو دو افتاد. کف دست‌هاش را به هم چسباند و کمی خم شد: «من نردبان بلند دارم بیایید با هم بگیریمش.»

رفتم توی حیاط پشت خانه‌ی هدایت. لای شاخه‌ها را نگاه کردم، و دیدمش. نشسته بود آن بالا. پیرزنه نردبان گذاشت و هنوز پله‌ی اول را نرفته، فنچ پر زد روی شاخه‌ی بلندتر.

گفتم: «نزدیک نشین. صبر کنین الان برمی‌گردم.»

آمدم توی خانه، گشتم شیشه‌ی عطر چند سال پیشم را پیدا کردم، کمی تهش مانده بود. صورتم را با صابون شستم، و بعد به خودم از آن عطر زدم، بعد رفتم توی حیاط. هنوز همانجا بود. از پله‌های نردبان رفتم بالا، آرام دست بردم و گرفتم و گذاشتمش توی جیبم.

پیرزنه مبهوت نگاه می‌کرد. گفت: «چی شد؟ چه جوری آخر؟» و با تمام چهره می‌خندید.

خواستم بگویم: «وقتی می‌داند خیلی دوستش دارم و آسیبی بهش نمی‌زنم چرا فرار کند؟» اما گفتم: «این یک راز ناگفتنی ست بین من و پرنده‌ها.»


February 20, 2015

عکس

-------------

«شاید همه چیز با یک عکس آغاز شد. ...»

- عباس معروفی، فریدون سه پسر داشت

پُفففففففف، چرا دیگه نمی‌تونم این رمانو بخونم؟ چرا از گریه خفه می‌شم؟