March 26, 2017

ما نویسنده‌ام، یکبار دیگر

----------

صدای سُم مهاجمان به انسان و آزادی و هنر و ادبیات در تمام تاریخ همسان است؛ یکبار با کامیون به جمعیت انسانی می‌زنند که ایدئولوژی‌شان را بسط دهند، یکبار به خودشان بمب می‌بندند می‌روند توی بازار که ایدئولوژی‌شان را به نمایش بگذارند، یکبار (سال 69) در چهره‌ی سی زن چادر مشکی گردباد می‌شوند به دفتر مجله‌ی ادبی گردون حمله می‌‌کنند که از ایدئولوژی‌شان دفاع کنند، یکبار در هیئت"موجه فرهنگی!" شاعر را در خیابان می‌دزدند می‌برند در بیابان با طناب خفه می‌کنند که ایدئولوژی‌شان را جا بیندازند، و یکبار در قامت سیصد نفر کمونیست!؟ نویسنده‌ای را در برلین بخاطر انتشار داستان یک دانشجوی ساکن ایران زخمی و ترور می‌کنند؛ * با افترا و توهین بار دیگر متن "ما نویسنده‌ایم" را می‌سوزانند که ایدئولوژی‌شان را به شهرت برسانند، لابد؟ نکته‌ی تاسف‌بار و حیرت‌انگیزش اما اینجاست که برخی از آن سیصد نفر خودشان نویسنده‌اند!**

آن کس که واژه‌ی تهاجم فرهنگی را توی دهن جامعه می‌اندازد خوب می‌داند که فرهنگ مهاجم نیست، بی‌فرهنگی مهاجم است؛ گاهی با هنگ موتورسوار به سینماها و دفتر مجلات حمله می‌کند، و گاهی با افترا و اتهام و توهین و دروغ شخصیت‌های حقیقی و حقوقی را ترور می‌کند. یکبار در قامت استالین، یکبار در هیئت سعید امامی، یکبار در هیکل ابوبکر بغدادی، یکبار در شکل لنین، یکبار در شمایل پل پوت، و بقیه...

آن کس که از هنر متعهد حرف می‌زند خوب می‌داند که هیچ‌کس کلمه‌ی متعهد را برای شیمی و فیزیک و ریاضی به کار نمی‌برد، فقط برای ادبیات و هنر این واژه را تراشیده‌اند تا عمله‌های تسویه‌های خونین استالین بتوانند ایزاک بابل و اوسیپ ماندلشتام و آندره‌یی پلاتونوف و پسر بیگناه 15 ساله‌اش، ... و دهها شاعر و نویسنده‌ی مستقل را سر به نیست کنند.*** و این واژه‌ را یک حزب وابسته به شوروی آنقدر در ایران نشخوار کرد تا رژیم از آن به عنوان ابزاری برای سرکوب فرهنگ‌سازان و ادبیات و هنر به کار گیرد. رژیم ایران ادبیاتی را متعهد می‌خواند که مبلّغ حکومت باشد، و رژیم استالین ادبیاتی را متعهد می‌داند که سرسپرده‌ی استالینیسم باشد.

آن کس که دروغ می‌گوید خوب می‌داند که چگونه وجدانش را (اگر داشته باشد) به تبعیدگاه سیبری می‌فرستد.

من یکی از راویان و تصویرگران این تاریخم، تاریخ سراسر تهاجم به ادبیات و هنر که در سال 1373 ناچار شدیم در کانون نویسندگان ایران متن "ما نویسنده‌ایم" را تدوین کنیم:

«ما نویسنده‌ایم؛ اما مسایلی که در تاریخ معاصر در جامعه ما و جوامع دیگر پدید آمده، تصویری را که دولت و بخشی از جامعه و حتا برخی از نویسندگان از نویسنده دارند، مخدوش کرده است، و در نتیجه هویت نویسنده و ماهیت اثرش، و همچنین حضور جمعی نویسندگان دستخوش برخوردهای نامناسب شده است.

از این‌رو ما نویسندگان ایران وظیفه‌ی خود می‌دانیم برای رفع هرگونه شبهه و توهم، ماهیت کار فرهنگی و علت حضور جمعی خود را تبیین کنیم.

ما نویسنده‌ایم، یعنی احساس و تخیل و اندیشه و تحقیق خود را به اشکال مختلف می‌نویسیم و منتشر می‌کنیم. حق طبیعی و اجتماعی و مدنی ماست که نوشته‌مان ـ اعم از شعر یا داستان، نمایشنامه یا فیلمنامه، تحقیق یا نقد، و نیر ترجمه آثار دیگر نویسندگان جهان ـ آزادانه و بی هیچ مانعی به دست مخاطبان برسد. ایجاد مانع در راه نشر این آثار، به هر بهانه‌ای، در صلاحیت هیچ کس یا هیچ نهادی نیست. اگر چه پس از نشر راه قضاوت و نقد آزادانه درباره‌ی آنها بر همگان گشوده است...»

متن کامل "ما نویسنده‌ایم"، خدمت شما؛

در نوشتار فوق به بهانه‌ی نقد داستانی که نویسنده‌اش فرد دیگری است، علیه من از کلماتی استفاده شده که مصداق افترا و توهین است، این عمل در آلمان عواقب جزائی دارد. من از تمام امکانم در انجمن جهانی قلم (P.E.N) و توان شخصی‌ام و قدرت وکیلانم استفاده می‌کنم تا در محاکم قضایی آلمان بساط تروریسم را از حریم خودم برچینم.

** نمی‌دانم دلیل آن‌همه توهین و افترا چیست. و بیش از هر چیزی این پرسش مطرح است؛ من همیشه (چه در ایران و از سال 1374 در آلمان) مشغول کار خودم بوده‌ام؛ نوشتن و خواندن و انتشار و معلمی. نه در محفلی حضور یافته‌ام نه با کسی حساب شخصی داشته‌ام. اما چرا یک روز مرتضا آوینی و عباس سلیمی نمین و مهدی نصیری و حسین شریعتمداری و حاج آقا زم تصمیم می‌گیرند مجله‌ی ادبی گردون را تخته کنند و مدیرش را اعدام؟ و حالا چرا در اینجا به خاطر انتشار داستان کوتاهی از یک جوان در وبلاگ شخصی‌ام به من توهین می‌کنند و اینهمه تهمت‌ ناروا می‌زنند؟ یک نفر به من بگوید؛ چرا؟

من نویسنده‌ی آن مطلب و 99 درصد از تاییدکنندگانش را اصلاً نمی‌شناسم. اما اگر نوشته‌های من بی‌ارزش یا کم‌ارزش یا بد است، چرا اینهمه برای شما اهمیت دارد؟ مگر من چیزی از شما می‌خوانم؟ کدام کتاب را کیلویی خریده‌ام تحویل نگرفته‌ام؟ کدام شما تا به حال به کتابفروشی من آمده‌اید؟ چی خریده‌اید؟ چی فروخته‌اید؟ از این ترورها چی عایدتان می‌شود؟

اگر راست می‌گویید که من کلاه‌ شما را برداشته‌ام، چرا شکایت نکرده‌اید؟ چرا به محاکم قضایی رجوع نکرده‌اید؟ اینجا که شابدوالعظیم نیست، اینجا اروپاست، چرا یک سند ندارید؟ چرا فقط از شهادت همدیگر استفاده می‌کنید؟ حداکثر سیصد نفرید که در اقصا نقاط جهان پراکنده‌اید. هر به چندی با همین لشکر سیصد نفره یک شخصیت را ترور می‌کنید و برای همدیگر شهادت می‌نویسید و اسمش را لابد می‌گذارید سند. اصلاً کدام‌تان با من داد و ستدی داشته‌اید؟ کدام؟ بگویید؟ 99 درصدتان را تا به حال ندیده‌ام و نمی‌شناسم. دنبال چی می‌گردید که از یک نویسنده‌ی مستقل انتقام می‌گیرید؟

*** پلاتونوف پس از انتشار رمان "برای استفاده‌ی آیندگان" به گرفتاری می‌افتد. «همسرش گفته است استالین وقتی قصه را خواند روی کتاب نوشت "مادرقحبه"...» و پلاتونوف«...گفته بود من این داستان را برای یک نفر نوشته‌ام، برای استالین.» سیاحتنامه محرمانه، رضا علامه‌زاده، نشر کتاب، 1997

March 25, 2017

نوروز و بهارتان مبارک

----------------

در یازدهمین جلسه‌ی کلاس‌های داستان و رمان آکادمی گردون موضوعی دادم که بچه‌ها یک داستان آزاد هفتصد کلمه‌ای بنویسند؛ موضوع با ساختار آینه یا معکوس از این قرار بود؛ «زن یا مردی، در حالی که مرد یا زنی را تصویر می‌کند، در واقع خودش را افشا می‌کند.» و مگر نه این که یکی از کارهای داستان و رمان افشای انسان و پدیدار کردن لایه‌های ناشناخته‌ی آدم‌هاست؟ چند تا از کارها خوب بود. در مورد داستان‌ها بحث و گفتگو کردیم، و هرجا که لازم بود از تکنیک و اصول داستان مدرن حرف زدیم. از بین کارها یکیش اشکم را درآورد، داستان "نسیم شمالی" از مجید قدیانی که داستان‌نویسی را از همین آکادمی گردون شروع کرده، و حالا یکی از بهترین‌های من است. این دوره از کارگاه این روزها در تعطیلات بهاری نفس تازه می‌کند. در دوره‌ی بعدی رمان با دو یا سه تم، داستان با کاشتن لغت جدید (لغت‌آوری جسورانه)، رمان به موازات یک اسطوره، داستان آینه‌ای یا معکوس، کمی تمثیل، کمی فرهنگ مردم، کمی دیالوگ، و... چقدر کار داریم. همینجا اعلام کنم: از سه نویسنده‌ی جوان، مجید قدیانی، سمیرا صفرخانی، و مهرزاد سلیمانی که تا به حال بهتر از دیگران بوده‌اند و داستان‌های ماندگاری ارائه داده‌اند، به زودی از هر کدام‌شان یک مجموعه‌ی داستان مستقل در نشر گردون منتشر می‌کنم؛ این هم عیدی. این هم داستان مجید، خدمت شما؛

 نسيم شمالي

مجيد قدياني
نسيمي كه از سمت دریا مي‌وزيد صورت عرق كرده‌ام را خنك كرد. بالای تخته سنگی نشستم. یک شاخه بلند برداشتم و روی شن مستطیلی کشیدم و مثلثی رویش. با چندتايي خط صاف، دوتا پنجره و يك در ساختم. تنها نقاشی‌اي که‌ از دوران کودکی به ياد داشتم. شبیه خانه خودمان. نگاهی به اطراف انداختم و روسری‌ام را سُر دادم روی شانه‌ام.
مادر روسری‌اش را کیپ‌تر کرد و گفت: «می‌خوای کجا بری دختر؟ فکر آبروی ما هم باش.» پیشانی‌اش را بوسیدم و گفتم: «بمونم تو این دِه تا بابا شوهرم بده؟ می‌رم تهران پیش زهرا، یه کاری گیر میارم.» اشک‌هایش سرازیر شد و گفت: «بعدش؟» چمدانم را برداشتم و گفتم: «پولدار می‌شم. تو رو هم می‌برم پیش خودم
آینه را از کیفم درآوردم و نگاهی به خودم انداختم. مثل همیشه رد نارنجی رژ، روی دندان‌های جلویی‌ام مانده بود. با انگشت پاک کردم و از جایم بلند شدم. كفش‌هايم را درآوردم و چند قدمی توی آب رفتم. ناخن‌های نقاشی شده‌ام زیر شن‌هایی که با موج می‌آمد گم و پیدا می‌شدند. از پشت سرم صدايي آمد كه انگار مي‌شناختمش. مردی با شلوار جین و تی‌شرت ساده سورمه‌ای دست دختری را گرفته بود که‌ موهای سبز رنگش توی هوا تکان می‌خورد. گفت: «چقدر بینی‌ت خوب شده. خیلی به صورتت میاد
گفتم: «یاشار! به نظرت دماغم رو عمل کنم؟» از پشت بغلم کرد و گفت: «من از این دختر عملی‌ها اصلا خوشم نمیاد.» برگشتم. لب‌هایش را بوسیدم و گفتم: «غلط می‌کنی خوشت بیاد
نگاهی به دختر انداختم و تا صورت مرد بالا آمدم. صورتش مثل همیشه برق می‌زد و بوی دان‌هیل می‌داد. نگاهش را دزديد. بازوي دختر را كشيد و راه افتادند. به دریا چشم دوختم. دختر گفت: «یاشار! شام کجا بریم؟» و دور شدند. حالا یاشار می‌گفت: «می‌ریم کاسپین. کته کبابش معرکه‌اس
دستم را روی دستش گذاشتم و گفتم: «یه میرزا قاسمی هم بگیریم؟» خندید و گفت: «بوی سیر می‌گیری، خوشم نمیاد.» یک گوجه توی بشقاب گذاشتم و گفتم: «رفتیم هتل یادم بنداز به مادرم زنگ بزنم
مادر گوشی را برداشت. تا صدای من را شنید بغضش ترکید و گفت: «بابات پیدات کنه سرتو می‌بره.» نشستم روی صندلی و گفتم: «یه وقت نگی پیش زهرام!» نفس بلندی کشید و گفت: «فکر کردی دیوونه‌ام؟ چی‌کار می‌کنی حالا؟» زهرا دو تا چای آورد و داد زد: «سلام برسون.» خندیدم و گفتم: «تو یه شرکت فروش لوازم آرایشی منشی شده‌م
بوی ادکلنش توی دماغم پیچید. گفت: «سر و زبونت که‌ خوبه. فقط یادت بمونه باید آرایشت غلیظ باشه. خودش یه جور تبلیغه.» خواستم بپرسم ادکلون‌تون چیه؟ خجالت کشیدم. از كيفش يك شيشه نيمه پر دان‌هيل درآورد و روي ميز هتل گذاشت. گفتم: «چرا همش از این ادكلن می‌زنی؟» انگشت‌هایش را لای موها‌یم برد و گفت: «دختر کُشه!» یکی از موهای سینه‌اش را کندم. داد کشید: «از شمال برگشتیم عوضش می‌کنم.» خودم را توي بغلش انداختم و گفتم: «نمي‌خواد. بوش آرومم مي‌كنه
كنار زهرا نشستم و گفتم: «وقتي كنارش هستم آروم مي‌شم.» نگاهي به من انداخت و نفس بلندي كشيد و گفت: «به نظرم عجله نكن. بذار يه چند وقتي بگذره.» كيف پولم را درآوردم و خيره شدم به عكس ياشار. گفتم: «موهات كوتاه بود خوشگل‌تر بودي.» عينك آفتابي‌اش را برداشت و گفت: «يعني اين‌جوري دوستم نداري؟» روي نيمكت پارك نشستم. گفت: «هفته ديگه بايد برم شمال. مياي باهم بريم؟» صورتم داغ شد. مي‌خواستم بگويم: «ما هنوز نامحرميم.» زهرا روي پايم زد: «خوبي؟» دهانم خشك شده بود. يك ليوان آب ريختم و از توي آشپرخانه گفتم: «تا حالا هيچكسو اندازه ياشار دوست نداشتم.» گفت: «مگه كس ديگه‌اي هم بوده تا حالا؟» ليوان را آب گرفتم و توي آبچكان گذاشتم و به اتاق برگشتم. زهرا با موي روي خال چانه‌اش ور مي‌رفت. توي آينه نگاهم كرد: «چي شد؟ مي‌ري شمال؟» موچين را از دستش گرفتم: «رفتيم يه دفترخونه‌ی آشنا محرميت خونديم. برگرديم به مامان خبر مي‌دم كه مهمون داريم.» روي چهارپايه جلو ميز آرايش نشست و گفت: «بابات چي؟» شانه‌هايم را بالا انداختم. گفت: «داري عجله مي‌كني. هنوز شيش ماه نشده...» و حرفش را خورد. ترسيدم.

ياشار بازويم را گرفت و گفت: «حسوديش مي‌شه.» كمي شكر توي قهو‌ه‌ام ريختم و گفتم: «از بچه‌گي باهم بزرگ شديم. همسايه بوديم. خودش پيغام داد پاشم بيام پيشش.» فنجانش را برعكس روي نعلبكي گذاشت و گفت: «وقتي عروسي كرديم از حرف‌هاش خجالت مي‌كشه. قول مي‌دم
جیغ زدم: «به من قول دادی همیشه باهم می‌مونیم.» در اتاقش را بست. بیرونم کردند. کاش مي‌مردم. از جيب مانتو دستمال درآوردم. يكي داد زد: «خانم از جيب‌تون يه چيزي افتاد.» از روي زمين ته بليت تله كابين نمك آبرود را برداشتم. گفت: «اين رو مي‌خواي چي‌كار؟» توي صف ايستاديم و گفتم: «يادگاري اولين سفرمونه.» سري تكان داد و گفت: «اين‌قدر سفر بريم كه اصلا اينجا يادت بره.» گفتم: «محاله.» خنده‌اي كرد و گفت: «شما زن‌ها همه‌تون يه جورين.» اخم كردم و گفتم: «كدوم زن‌ها؟»

مردی شیشه ماشین را پایین داد و گفت: «گم شدی خانم خانم‌ها؟» گم شده بودم. راه شركت تا خانه زهرا را مي‌رفتم و بر مي‌گشتم. سوار شدم. دستش را روی پایم گذاشت. تنم مورمور شد. گفتم: «نگه‌دار.» بسته سيگارش را به طرف دراز كرد و گفت: «چقدر عجله داري؟» و لبخندي زد. داد زدم: «ترمز نكني زنگ مي‌زنم پليس!» و گوشي‌ را از كيفم در آوردم.
مادر از پشت تلفن گفت: «هنوز تو همون شرکتی؟» لنز آبی را توی چشم راستم گذاشتم و گفتم: «ویزیتوری می‌کنم. می‌رم در خونه مردم جنس می‌فروشم. درآمدش بهتره.» زد زیر گریه: «بعد از این‌همه سال پدرت آروم شده. چند وقته که‌ یادت می‌کنه.» گوشی موبایل را با شانه‌ام نگه داشتم و زیپ بوت را بالا کشیدم. گفت: «نمی‌خوای بیای دیدن ما؟ دیدن دریا که دوستش داشتی
از لای موج‌ها بیرون آمدم. كفش‌هايم را برداشتم و روي شن داغ راه افتادم. روي همان تخته سنگ نشستم. پسری با موهای ژل‌زده به طرفم آمد و گفت: «یه امشبو با ما باشی چی می‌شه؟» و با انگشت ماشین نقره‌ای کنار خیابان را نشانم داد.

--------------------------

یادمان نرود. ما ایرانی هستیم. "ما نویسنده‌ایم": «بنده بابت هر رمان و داستانی که می‌نویسم یکبار عزراییل را ملاقات می‌کنم.»


March 24, 2017

قرن ما

--------

«وحشیان چون می‌خواهند میوه‌ای به چنگ آورند درخت را از بیخ قطع می‌کنند. این‌ نشانه‌ای از حکومت استبدادی است.»

- مونتسکیو

March 23, 2017

برده‌گی

------------

عقل برده‌ی عشق است. 

- داستایوفسکی، جنایت و مکافات. 

March 22, 2017

فقط یک قطره

---------

مامان من شهربانو، زنی است که نه دروغ می‌گوید و نه پشت سر کسی حرف می‌زند. ندیده‌ام تا به حال چیز بدی از کسی بگوید. معمولا سکوت می‌کند. اما دیده‌ام که جنبه‌های ارزشمند آدم‌ها را برجسته می‌کند، با کمی اغراق. اگر با کسی حرفی داشته باشد تند و پوست‌کنده همانجا فی‌المجلس حقش را می‌گذارد کف دستش. کینه هم به دل نمی‌گیرد. وای اگر کسی از من بد بگوید! آویزانش می‌کند! صبور نیست، و البته من کمی بدترم، که مامان به من می‌گوید "قهوه‌جوش"! یکباره جوش می‌آورم کف می‌کنم سر می‌روم، و بعد سرد می‌شوم آرام می‌گیرم. من هم مثل او آدم پشت سر حرف زدن نیستم که گفتار و کردار کسی را قورت بدهم بعد پشت سرش صفحه بگذارم. یک چیز بد هم دارد؛ حرف توی دلش نمی‌ماند. این اخلاقش فکر کنم به من رفته.

مرام سرش می‌شود. منش دارد. آدم‌های دنیا ارجمندند، دنیاش فقط همین جوجه‌های خودش نیستند، همه حق دارند، مگر خلافش ثابت شود. ساده اعتماد می‌کند، اما اگر اعتمادش بشکند رو برمی‌گرداند. جانش را بگیرند از حرفش عدول نمی‌کند عهد نمی‌شکند. اگر کاغذ و محضر را بشود پاره کرد، حرف را نه، نمی‌شود جر داد. حس شهرزادی دارد و اهل تعریف کردن و خیالپردازی است. احساسش بر منطقش می‌چربد؛ منطق را با آجرهای احساس عمارت می‌کند؛ همیشه همینطور دیدم و شناختمش. آدمی ست دلی، و عمر را با دلش طی کرده. بیست و سه ساله بوده که مرا به دنیا آورده، از یک عشق بی‌اندازه؛ حافظه‌اش چنان سرشار است که ساعت و دقیقه را به یاد دارد. تمیز، مستقل، باهوش و نقشین‌چشم است. ظرف‌باز است، عتیقه باز. اهل رادیو هفت موج و بی بی سی و اخبار و داستان و امیر ارسلان نامدار هم هست. هنوز هم گلستان سعدی و بخش‌هایی از حافظ را از بر می‌خواند. همیشه در خانه‌اش تنور داشته؛ چه در تهران چه حالا در شهمیرزاد. نان در وهله‌ی اول با دست‌های خودش پخته می‌شود، بله. لنگ نمی‌ماند این عزیز دردانه‌ی پدرش، و بعدها عزیز دردانه‌ی شوهرش.

با شور سعدی می‌خواند، با عشق غذا می‌پزد. با مهر غذا خوردنت را نگاه می‌کند، و اگر بی‌اشتها باشی نمی‌گوید لابد چیزی خورده‌ی و لابد سیری؛ دنبال عیب غذا می‌گردد. و من پیدا نمی‌کنم.

مغرور و باوقار و بزرگوار است؛ زنی ایرانی. برای من سمبل ایران من است، نوروز را با تمام سنت‌هاش به‌جا می‌آورد، با نرگس و اسپند و آینه. سالی باید آدمی خوشقدم باشد که به خانه‌اش پا بگذارد. مناسک چله و مهرگان و سیزده تیرماه و سیزده به‌در را کامل باید به‌جا آورد، وگرنه سال، سال نمی‌شود. زنی بلندبالا و زیبا با دو گیس بافته‌ی سیاه که از دو طرف صورتش به زمین می‌رسد، همیشه مرا از زمین بلند می‌کند، با نگاهش؛ برخیز و راه برو!

بخشنده است. هیچوقت ندیدم دست‌خالی جایی برود. ندیدم هدیه را به صاحبخانه نشان دهد. بی‌صدا یک گوشه می‌گذارد می‌گریزد. اهل دم‌غنیمت نبوده و نیست. از کسی جز پدرم پول نگرفته. بعد از هفتاد و پنج سال زندگی در تهران، بعد از فوت پدرم با دنیا قهر کرد و رفت شهمیرزاد تا در باغ پدرم تنهایی‌هاش را از بر کند. در تهران جای خالی‌اش برای دوستان و افراد فامیل سخت شده. فقط ما بچه‌هاش نیستیم که "مامان‌جون" صداش می‌کنیم، خیلی‌ها که حتا اسمش را نمی‌دانند او را با این اسم می‌شناسند. حتا عمو و عمه و دایی.

هر روز صبح که پدرم می‌خواست برود سر کار، مامان تمام آن حیاط بزرگ را همراهش طی می‌کرد تا دم در، زیر چفته‌ی انگور با هم کمی حرف می‌زدند، بعد موقع برگشتن خندان می‌دوید، خندان و زیبا. این تصویر را در کودکی و نوجوانی هزار بار از پشت پنجره یا از بالکن با دقت تماشا کرده‌ام. یک چیز جالب دیگر این که هروقت دل‌درد یا سردرد پا پادرد داشتم یک لیوان چای نبات می‌داد دستم. و عجیب این که خوب می‌شدم. چای نبات دوای همه‌ی دردهای من بود. حالا البته نگرانم است. غصه می‌خورد، و می‌داند برخی چیزها با چای نبات خوب نمی‌شود. زن پر حرفی نیست، اما کلمه‌هایی مخصوص دارد که هزار حرف را با آن بیان می‌کند. تمثیل. همیشه آدم‌هایی که کلمه داشته‌اند، کلمه‌ی مخصوص خودشان را داشته‌اند، دقت و توجهم را جلب کرده‌اند. وقتی اینجاست توی اتاق‌ها می‌چرخد، کمدهام را زیر و رو می‌کند، عتیقه‌هایی را که خریده‌ام، لباس‌هام، خرت و پرت‌هام، یکی یکی با دقت نگاه می‌کند می‌پرسد باز نگاه می‌کند و با هم حرف می‌زنیم. همیشه سعی کرده‌ام خوبی‌هاش را یاد بگیرم ملکه‌ی ذهنم کنم، و نتوانسته‌ام. هزار عیب دارم، هزار مسئله دارم، هزار نقطه ضعف. آدم‌های قدیم محکم‌تر بودند، قابل اعتماد و به‌اندازه. خیلی چیزها هنوز از او ننوشته‌ام، اما در شخصیت مادر هر کدام از رمان‌هام، یک قطره هم از مامان چکانده‌ام. فقط یک قطره. 

من، عباس، پسر شهربانو رفته‌ام توی روزشماری معکوس، چهارده روز دیگر دست‌های مامانم را می‌بوسم، اینجا در برلین بهاری. چهارده روز می‌ماند و برمی‌گردد. می‌داند که باز من و قلم تنها می‌شویم، تنها و منتظر.

March 20, 2017

بهار و نوروزتان مبارک

---------

در یازدهمین جلسه‌ی کلاس‌های داستان و رمان آکادمی گردون موضوعی دادم که بچه‌ها یک داستان آزاد هفتصد کلمه‌ای بنویسند؛ موضوع با ساختار آینه یا معکوس از این قرار بود؛ «زن یا مردی، در حالی که مرد یا زنی را تصویر می‌کند، در واقع خودش را افشا می‌کند.» و مگر نه این که یکی از کارهای داستان و رمان افشای انسان و پدیدار کردن لایه‌های ناشناخته‌ی آدم‌هاست؟ چند تا از کارها خوب بود. در مورد داستان‌ها بحث و گفتگو کردیم، و هرجا که لازم بود از تکنیک و اصول داستان مدرن حرف زدیم. از بین کارها یکیش اشکم را درآورد، داستان "ملس" از مهرزاد سلیمانی که داستان‌نویسی را از همین آکادمی گردون شروع کرده، و حالا یکی از بهترین‌های من است. این دوره از کارگاه این روزها در تعطیلات بهاری نفس تازه می‌کند. در دوره‌ی بعدی رمان با دو یا سه تم، داستان با کاشتن لغت جدید (لغت‌آوری جسورانه)، رمان به موازات یک اسطوره، داستان آینه‌ای یا معکوس، کمی تمثیل، کمی فرهنگ مردم، کمی دیالوگ، و... چقدر کار داریم. همینجا اعلام کنم: از سه نویسنده‌ی جوان، مجید قدیانی، سمیرا صفرخانی، و مهرزاد سلیمانی که تا به حال بهتر از دیگران بوده‌اند و داستان‌های ماندگاری ارائه داده‌اند، به زودی از هر کدام‌شان یک مجموعه‌ی داستان مستقل در نشر گردون منتشر می‌کنم؛ این هم عیدی. این هم داستان مهرزاد، خدمت شما؛

ملس

مهرزاد سلیمانی

گفتم: «انوری درس ششم رو بخون

شروع کرد به خواندن. «باران هنگامه کرده بود. باد چنگ می‌انداخت و...» چشم‌هایم را بستم. صندلی را کمی هل دادم عقب و غرق صدایش شدم. انگارخود مهلاست که رفته توی جلد این دختر. کلمات را دقیقا با همان آهنگ، همان تُن، همان نفس، از توی حنجره‌اش رها می‌کند می‌فرستد سمت آدم. گاهی شک می‌کنم که خودش از آن دنیا برگشته، آمده سر کلاس که غافلگیرم کند. که بگوید همه چیز نمایش بوده یا خواب. برای یک لحظه مردد چشم‌هایم را باز می‌کنم. لحظه‌ای که همه‌‌ی کاش‌های زندگیم یکجا تویش جمع است؛ از ورای پلک‌هایم که مردد باز می‌شوند، دختر بچه‌هایی را می‌بینم که بعضی با چشم، بعضی با دست، دارند حظ میبرند. دو تا وروجک آن ته برای هم شکلک در می‌آورند و این جلو مینیاتوری از تو با چشم‌های درشت سبز رنگ، زیرزیرکی نگاهم میکند و میپرسد: «بخونیم هنوز؟»

«تا پاراگراف بعد بخون بعد مُنعم بخونه مهلا، آخ که گاهی باورم می‌شود راستی راستی رفته‌ای توی جلدش. مگر می‌شود دختری توی این سن و سال اینجور حرف بزند. اینجور آدم را نگاه کند. اینجور راست بنشیند، مغرورانه محو کتاب شود و دستش را طوری نرم روی کاغذ بکشد، انگار که تو، وقتی غزلی از حافظ را با نوک انگشتانت نوازش می‌کردی. راستش را بگو! خودت هستی؟ نمی‌شود که خودت نباشی.

«توضیحاتش هم بخونیم؟»

«نمی‌خواد، دیگه زنگه. می‌تونید برید. اما توی راهرو سر صدا نباشه نگاهش می‌کنم: «انوری تو بمون

 یکی از ته کلاس می‌پرسد: «آقا هفته دیگه امتحان املا داریم؟» کنار دستیش نیشگونش می‌گیرد.

«تا درس پنج

کم‌کم کلاس خالی می‌شود. مهلای کوچک من کتابش را می‌گذارد توی کیفش، در خودکارهاش را میبندد و می‌آید راست جلوم می‌ایستد: «بله آقا!»

دلم می‌خواست بگوید منصور.

می‌گویم: «تو خیلی بچه‌ی باهوشی هستی انوری

سرش را  کمی می‌اندازد پایین و سرخ می‌شود.

«ظهرا با اتوبوس میری خونه؟» می‌دانستم با اتوبوس می‌رود.

«بله

«خونه‌تون کدوم سمته؟»

«آزادشهر آقا

من هم مسیرم همون‌وره. «از فردا یه ده دقیقه دم در صبر کن، میام ورت میدارم

«آخه...» خجالت کشیده، اما از لبخند چشم‌هاش می‌شود فهمید که رضایت دارد.

«آخه نداره، مسیرمهنمیگذارم چیز دیگری بگوید. «بدو برو دیرت نشه

فردا، جلو مدرسه که می‌رسم می‌بینم نشسته لب باغچه. کتاب ادبیاتش را باز کرده، اما اصلا نمی‌خواندش. مرا که می‌بیند، زود کتابش را میگذارد توی کیفش، می‌آید سمت ماشین که سوار شود: «سلام آقا

«مدرسه چطور بود؟» تنش بوی عرق می‌دهد. انگار بوی تن مهلا.

«خوب بود. عربی داشتیم و ورزش

با این که همیشه موقع ورزش از توی کلاس میبینمش می‌پرسم: «والیبالی هستی یا فوتبالی؟»

«والیبالی

 با دست خاک روی رانش را می‌تکاند. خون انگار عجله داشته باشد می‌دود توی شقیقه‌هایم. دوربرگردان را که می‌بینم، دور می‌زنم. دور و برش را نگاه می‌کند. «فکر کنم اشتباه دور زدید ها! خونه‌مون همونور بود

«باید از خونه یه چیزی وردارم. دیرت که نمیشه؟»

به ساعت ماشین نگاه میکند: «نه مامان بابام ظهرا دیر میان

ماشین را که پارک میکنم، کیفش را می‌گذارد روی پایش که کتابش را در بیاورد.

«پیاده نمی‌شی؟»

«همینجا منتظر می‌مونم

«ممکنه یه کم کارم طول بکشه. تو ماشین گرمت می‌شه

«آخه...»

«آخه نداره

از ماشین پیاده می‌شود. از پله‌ها که بالا میرویم همه جا را با دقت سرک می‌کشد. عینهو خودت که کنجکاو بودی. کلید میاندازم و می‌رویم تو. می‌ایستد جلو کتابخانه. بعد آکواریوم.

«آب‌یموه یا چای؟»

چیزی نمی‌گوید.

از توی آشپزخانه سرک می‌کشم. «آبمیوه؟»

«پس چی؟»

«ترش یا ملس؟»

«ملس. خوشمزه

می‌گویم چشم. و هجای اولش را حسابی می‌کشم که بدانی چقدر فرمانبردارم. یکی دو تا انار رسیده برمیدارم، آبش را می‌گیرم و کنار ظرف، لواشک می‌گذارم،‌ که می‌دانم دوست داری.

وقتی برمیگردم می‌پرسد: «همه‌ی این ماهیا مال خودتونه؟»

می‌گویم: «لباس سورمه‌ای چقدر بهت میاد می‌نشینیم روی مبل. لواشک را که می‌خوری. از ترشیش دهنت را جمع می‌کنی و تا چشم‌هات بسته است، می‌بوسمت که ببینم ترشی و شیرینی با هم چطور می‌شود. می‌گویی: «ملس دوباره می‌بوسمت. جیغ می‌زنی. می‌گیرمت توی بغلم. لباست را در می‌آورم و سر تا پایت را می‌بوسم. بدنت را تاب می‌دهی و عین ماهی از دستم لیز می‌خوری. مگر می‌گذارم که باز بگذاری بروی. آخ که چقدر دوباره می‌خواستمت. نفس می‌زنی و نفست مثل افیونی که عمیق‌ترین دردت را غنی‌ترین شادیت می‌کند، می‌پیچد توی ریه‌هام. توی نفس‌هات غرق می‌شوم و دیگر هیچ چیز نمیفهمم. به خودم که می‌آیم،‌ می‌بینم روی مبل چند قطره خون ریخته. دیدی کیفت را جا گذاشتی و باز از دستم فرار کردی؟

---- بازخوانی ----

بازخوانی این داستان فشرده‌ی مدرن که با ساختار آینه یا معکوس روایت و تصویر شده شاید برای آن دسته از دوستانی که داستان را درست نخوانده‌اند یا درک آن برایشان دشوار بوده، تمام امروز مرا به خودش صرف کرد. لازم است همانطور که داستان‌نویس می‌سازیم و تکنیک‌های ادبیات داستانی جهان را یادشان می‌دهیم، از خواننده هم غافل نباشیم. فقط این را تاکید می‌کنم که نویسنده وجدان جامعه نیست، زیرا جامعه باید خودش وجدان داشته باشد.

داستان در 700 کلمه نوشته شده. موضوع روشن است؛ «زن یا مردی، در حالی که مرد یا زنی را تصویر می‌کند، در واقع خودش را افشا می‌کند.» معلم که دارد در ذهنش با "مهلا" (دوست دختر مرده‌اش) گفتگو می‌کند، در واقع فریبکارانه با خودش مونولوگ می‌بافد، و با همین ابزار قربانی را همزاد مهلا می‌سازد و به او تجاوز می‌کند.

از اتوریته‌ی معلمی‌اش سوء استفاده می‌کند، و دخترک قربانی نوجوان را در موقعیت "فرمان و اطاعت" قرار می‌دهد. مانند همان معلم و قاری قرآنی که مدتی پیش کشور ما را در بهت و اشمئزاز فرو برد، لایه‌های زیرین این داستان با فریبکاری و اِعمال قدرت ذهن راوی (معلم) بافته می‌شود.  مدت‌هاست قربانی‌اش را زیر نظر دارد، براش نقشه کشیده. می‌گویم: «تو خیلی بچه‌ی باهوشی هستی انوریسرش را کمی می‌اندازد پایین و سرخ می‌شود. «ظهرا با اتوبوس میری خونه؟» می‌دانستم با اتوبوس می‌رود... و بعد... با این که همیشه موقع ورزش از توی کلاس میبینمش می‌پرسم: «والیبالی هستی یا فوتبالی؟»

زمانی که قربانی را به آپارتمانش می‌برد، داستان ذهن خواننده را نگران و اذیت می‌کند.

«پیاده نمی‌شی؟»

«همینجا منتظر می‌مونم.»

«ممکنه یه کم کارم طول بکشه. تو ماشین گرمت می‌شه.»

«آخه...»

«آخه نداره.»

از ماشین پیاده می‌شود. از پله‌ها که بالا میرویم همه جا را با دقت سرک می‌کشد. (هراس و بی‌خبری و معصومیت، بلافاصله در ذهن راوی همان فریبکاری مونولوگ شروع به کار می‌کند:) عینهو خودت که کنجکاو بودی. کلید میاندازم و می‌رویم تو. می‌ایستد جلو کتابخانه. بعد آکواریوم.

«آبمیموه یا چای؟»

چیزی نمی‌گوید.

دخترک چیزی نمی‌گوید. و بقیه‌ی داستان در همان مونولوگ ساختار اصلی که از ابتدا نشانه‌گذاری شده، در ذهن مرد تجاوزگر پیش می‌رود. در ذهنش برای مهلا آبمیوه می‌گیرد، براش لواشک می‌آورد، با مهلا گفتگو می‌کند، با مهلا می‌خوابد، اما در واقع کور شهوت یورش می‌برد به این قربانی معصومی که اصلا نمی‌داند چه بلایی دارد سرش می‌آید. فریبکاری و پلشتی آغاز می‌شود. دخترک دفاعی ندارد. «جیغ می‌زنی. می‌گیرمت...» جیغ می‌زند و می‌خواهد فرار کند اما نمی‌تواند؛ «مگر می‌گذارم که باز بگذاری بروی!» و بعد تجاوز، و بعد داستان تمام می‌شود. چند قطره خون می‌ماند و یک کیف مدرسه. 

و دیگر چی می‌ماند؟ یک آلارم یا هشدار نسبت به خطری که هر لحظه ممکن است از جامعه قربانی بگیرد.

یکی از کارهای ادبیات داستانی نورتاباندن و تصویر کردن اعماق و سیاه‌چاله‌های یک جامعه است، اما نویسنده مدرن در داستان و رمانش قضاوت نمی‌کند، فقط تصویر می‌کند، قضاوت را به خواننده می‌سپارد.

کمی شاید طول بکشد تا بخشی از جامعه متوجه شود که نویسنده حق دارد از دوربین آدمی منفی داستانش را تصویر کند. در رمان "سمفونی مردگان" اورهان برادرکش (قابیل) دارد رمان را روایت می‌کند و خودش را افشا می‌کند، نه آیدین (هابیل) قربانی. داستان "زندانی باغان" را هوشنگ گلشیری بیست سال پیش برای من در خانه‌ی هاینریش بُل خواند. داستان نویسنده‌ای که اسیر بازجویش شده، و بازجو این نویسنده را به سه‌کنج کشیده از زن رمانش بگیر تا مواد مخدر و الکل و فساد اخلاقی متهمش می‌کند. می‌گوید شماها اگر تجربه نکرده باشید که نمی‌توانید تصویرش کنید... همان حرف‌هایی که بازجوهای ما به ما می‌گفتند و از تکرارش خسته نمی‌شدند.

نویسنده می‌نویسد و می‌پرسد: چرا اینهمه تجاوز صورت می‌گیرد؟ چرا کسی مراقب نیست؟ پلیس همیشه بعد از واقعه می‌رسد. آدم‌ها هم بعد از فاجعه از خواب بیدار می‌شوند. پس چرا ادبیات داستانی را خطرناک می‌بینند؟ حالی که ادبیات داستانی اعتراض نویسنده است به وضع موجود. انگار رسم است که در کشور ما نویسنده را عامل بدبختی جامعه بدانند، انگار قربانی داستان توسط نویسنده مورد تجاوز قرار گرفته. انگار بچه‌ها در مدارس تنبیه بدنی نمی‌شوند! انگار این کودکان معصوم پرپر نمی‌شوند! انگار معلم و قاری قرآن به تمام شاگردانش تجاوز نکرده بود!

بله. جنایت و مکافات به زیبایی تصویر شده، ادیپوس به زیبایی تصویر شده. هملت به زیبایی تصویر شده، حتا مده‌آ که سیاه‌ترین تراژدی تاریخ است به زیبایی تصویر شده، اما تجاوز و جنایت و برادرکشی و پدرکشی و فریبکاری و شلتاق زیبا نیست.

با این همه، این متن  وقایع‌نگاری یک تجاوز نیست، گزارش هم نیست، یک داستان است.

نوول "خاطرات روسپیان سودازده‌ی من" از گابریل گارسیا مارکز با این جمله گشوده می‌شود: «در سالگرد نود سالگی‌ام خواستم شب عشقی دیوانه‌وار را با نوجوانی باکره به خود هدیه دهم...» راوی خبرنگار 90 ساله‌ی روزنامه‌های زرد خاطراتش را با نازک‌اندام سیزده ساله‌ای باز می‌گوید. مارکز بی هیچ قضاوتی فقط داستانش را در آزادی می‌نویسد و تصویر می‌کند. و از سوی مردم کشورش لقب "گابو" می‌گیرد؛ چون در بین میلیون‌ها ادیب و قاضی و حاکم شرع زندگی نمی‌کند، او زاده‌ی کشور عقب‌افتاده‌ای است به نام کلمبیا.

ناباکوف "لولیتا" می‌نویسد، در سراسر جهان و همین ایران تقدیر می‌شود، در حالی که لولیتا (همان دخترک نوجوان) با مرد داستان همکاری می‌کند. ناباکوف مستحق نوبل است.

اما نویسنده‌ی جوان مملکت من اگر همین نوجوان را به صورت قربانی در داستان بسازد، مستوجب مرگ و توهین است. در حالی که مرد  (راوی) داستان "ملس" یک فریبکار و سوء استفاده‌گر ساخته شده، و دخترک قربانی با او همکاری نکرده و فقط مورد تجاوز قرار گرفته است.

کار سختی در پیش داریم. بحث سانسور و رژیم و دین نیست. بحث استقلال و نویسنده بودن، به ویژه نویسنده‌ی مستقل غیر حزبی و غیر سازمانی بودن است. بحث تنهایی است. در تهران، در یکی از سرمقاله‌هام نوشتم: «بنده بابت هر رمان و داستانی که می‌نویسم یکبار عزراییل را ملاقات می‌کنم.» این را برای کیهان نوشته بودم که هرشب چیزی علیه ما می‌نوشت و مرا جرثومه‌ی فساد می‌خواند. نه. از عزراییل گریزی نیست، هر جای دنیا که باشی قمه به دست تهدیدت می‌کند؛ در هیئت...؟ چه فرقی دارد کیهانی باشد یا کمونیست یا داعشی؟ بازجو بازجوست. آخ! که چقدر دلم می‌خواهد برای صدمین بار کتاب "انسان طاغی" آلبرکامو را بخوانم، و در برلین با گوشت و خونم آن جمله‌ی سال‌های جوانی‌ام را مزه مزه کنم: «بنده بابت هر رمان و داستانی که می‌نویسم یکبار عزراییل را ملاقات می‌کنم.»

March 18, 2017

مگر می‌شود؟

---------

فکرش را هم نمی‌کردم که گرمای دست تو در خواب هم داغ باشد. از یک راهرو تاریک به طرفم آمدی، بی آن که حرفی بزنی دست راستت را به طرفم دراز کردی. بی اختیار دستت را گرفتم و راه افتادیم به سوی میدانگاهی که پر از نور و آدم و پرنده بود. احساس کردم این تنها لحظه‌ای است که از هیچ چیز و هیچکس نمی‌ترسم، هیچ کاری مرا به زانو درنمی‌آورد، هرچه اراده کنم در ید قدرت من است، هرچه بخواهم می‌توانم. و تو، چه خوشحال و آرام بودی. مطمئن و بزرگ! این قدرت از کجا می‌آید؟ چه چیزی باطری آدم را پر می‌کند؟ تو می‌دانی؟ صدای قدم‌هامان را می‌شنیدم، صدای زندگی را می‌شنیدم، صدای آدم‌ها... دستت توی دستم بود به سوی آینده می‌رفتیم. اما چیزی به من نهیب می‌زد که این فقط یک خواب است. گفتم نه. ببین! دست‌هاش داغ است، بند کیفش را روی شانه‌اش نگاه کن! موهاش را ببین! در نسیم می‌وزد. نه. خواب نیست، عین بیداری ست. چه بیداری روشنی! نیرویی در وجودم داشت با من می‌جنگید؛ عین بیداری، عمق خواب، گفتی دریغ! گفتم می‌خوامش. از خواب که پریدم، دست چپم انگار همان لحظه از دستت درآمده تب کرده بود. داغی دستت را توی دست من جا گذاشته و رفته بودی. دست‌هام را به هم مالیدم؛ دست راستم یخ بود. فکر کردم از این معمایی‌تر هم مگر ممکن است؟ هر دو دستم روی سینه‌ام؛ یکی یخ، یکی داغ؟ مگر می‌شود؟ تب داشتم. پاشدم نشستم، قلبم می‌کوبید. شیشه‌ی آب را سرکشیدم و خواستم باز بخوابم، نمی‌توانستم. از شدت گرما خوابم نمی‌برد. گفتی عکس بفرستم؟ گفتم هرکی نفرسته! گفتی نگاهم می‌کنی؟ گفتم هر کی نکنه! داشتم خنده‌هات را موقع رانندگیت عکس می‌کردم که خوابم برد. گفتم حالا می‌گذاری بخوابم؟ تو به یک کتاب فکر کن، من به تو و سه کتاب. توی خواب هنوز دستت را گرفته بودم داشتیم کجا می‌رفتیم؟

March 16, 2017

یکی از جوجه‌ها؟

----------

از خواب که بیدار شدم نوشته بودی کمتر نمیشه. خواستم بگویم ابتکار داشته باش! و لبخند زدم. در ذهنم گذشت اگر بیشتر بخواهم چی؟ کجا بودی حالا که دستم به موهات نمی‌رسید؟ کجا بودی که این موزیک را با من نمی‌شنیدی؟ کجا بودی که پرنده‌ها آمده بودند بر طارمی پنجره می‌خواندند. گفتی یکی از این جوجه‌ها تورو می‌سپاره به روشنی آفتاب. خب شب‌هام آفتابی ست. تابه‌حال هیچ خواب بی آفتاب ندیده‌ام. حتا آنهایی که تو در عکس نیستی. بعضی چیزها گفتنی نیست، عزیزکم! نگاه کردنی است؛ لبخند زدنی. مثلا می‌دانی چرا بیست سال است که عید نوروز موقع سال تحویل قلبم به پرپر می‌افتد؟ نه! محکم می‌گویم نه. چون تو مهاجر بوده‌ای و من تبعیدی. با اینهمه لبخند زده‌ام، تلخ مثل زهر مار. یا مثلا می‌دانی چرا عاشق عدس پلو شدم؟ وقتی کوچولو بودم عاشق ماش پلو بودم. به ماش‌پلو می‌گفتم ماچ‌پلو، و مامانم دوتا دست‌هاش را می‌گذاشت به سینه‌اش تا همه‌ی شادی‌اش را بریزد توی چشم‌های من، دو گیس سیاه بافته‌اش می‌رفت و می‌آمد. نگاهم را می‌دزدیدم. بعد جوری ماچم می‌کرد که نفسش بند می‌آمد: «بیا! اینم ماچ‌پلو!»

بعدها تاریکی آمد، پرنده‌ها پر باز کردند، و پیش از طلوع خورشید، پرواز کردند، این نقطه‌های روشن آسمان که مانده کلمات من است؛ برای تو نوشته‌ام... دوباره خوابیدم.

March 14, 2017

نقطه؛ زیر نور ماه

---------------

عزیزم!

در فرهنگ عامه موش نماد دزدی در خانه است؛ وقتی یکی دارد چیزی را از درونت غارت می‌کند، از خش‌خش و تق‌تق و صداش ناخودآگاه جویده می‌شوی، کسی افتاده به هستی‌ات دارد حق تو را حرام می‌کند، اسراف می‌کند، تمام می‌کند. نیمه شب دل‌دل می‌زنی هراسان از خواب می‌پری در اتاق راه می‌افتی و نمی‌دانی چه خاکی به سرت بریزی. یک موش دارد جایی را می‌جود. کتاب را باز می‌کنی و می‌خوانی؛

راسکولنیکوف فکر کرد: «نور ماه است که این سکوت را ایجاد کرده، دارد معماهایی را حل می‌کند...» هرقدر سکوت شبانه ادامه می‌یافت، قلبش تندتر و دردناک‌تر می‌زد؛ باز هم همان سکوت و آرامش... ناگهان صدای تلق خشکی به گوش رسید، انگار تکه چوبی بود که شکست و بعد دوباره سکوت برقرار شد...

پفففففففف!

 بعد با طنزی تلخ به خودش گفت: «باید این را می‌دانستم. با توجه به شناختی که از خودم دارم، چگونه جرئت کردم تبر بردارم و آدم بکشم؟ باید این چیزها را پیش‌بینی می‌کردم!...» بعد نومیدانه زیر لب گفت: «مگر همه چیز را پیش‌بینی نکرده بودم؟»...

پفففففففف!

درگیری ذهنی او با خودش آنقدر ملموس و از جنس زندگی ست که در حاشیه‌ی کتاب بارها نوشته‌ام: بیست! آنجا که ذهنش با خودش آینه می‌شود، آنجا که تبر برمی‌دارد تا خودش را آش و لاش کند، و مگر ادبیات خلاقه همین افشای ذهن نیست؟ و بیخود که عصب‌های وجدان راسکولنیکوف خواب را بر او حرام نکرده‌! بی هیچ ملاحظه‌ای از خواب می‌غلتد به بیداری از بیداری می‌چرخد به خواب. در بیداری خواب می‌بیند، در خواب راه می‌افتد بین بیداران شهر تا جسم و غرور مچاله‌ی مردی را که زیر دست و پای اسب درشکه خُرد شده به خانه‌اش برساند. زندگی بر او سخت گرفته؛ دشوار و سخت. راه درازی دارد. تازه اگر وادی معرفت را درست طی کند، می‌رسد به وادی استغنا. و تا به درجه‌ی زلال اشک نرسد وجدانش کجا وادی استغنا را بو می‌کند؟ برای همین است که بیشتر آدم‌های دنیا از هفت دولت آزادند. راحت و آزاد. و مگر زایش همان زلالی اشک نیست؟ این شکفتن عریان آدم‌وار کجا؟ بزک دوزک و ماله‌کشی‌های آبکی هزاران هزار قلم‌به‌دست پرمدعا کجا؟! و نوشتن ابزار آرایش هزاران هزار آدم است که صورت‌شان را قشنگ جلوه دهند، خوشگل شوند، به رضایت برسند! هوم! ما که بخیل نیستیم. برسند. یکی آن سر دنیا حکایت‌ها و قصه‌های مثنوی را آب و تاب می‌دهد در قالب رمان می‌فروشد به مردم متوسط کم‌سواد تا خودش را عارف و کیمیاگر جا بزند. راسکولنیکوف اما ذاتش را زیر نور ماه برهنه می‌کند که خودش خودش را ببیند بشناسد. می‌خواهد بداند کیست. چه‌جوری چنین بر صحنه اوراق می‌شود آدمیزاد! بقیه مهم نیست چه می‌کنند، این اهمیت دارد که طبیعت از آدم انتقام می‌گیرد. انتقامی سخت! هر مو که سپید می‌شود، هر خط که بر چهره می‌افتد، امضای روزگار است از رضایت پروردگار مساحتش. ابن سینا گفت: «طول عمر قبلا تعیین شده. آدمیزاد عَرض آن را تعیین می‌کند، مساحت زندگیش را می‌سازد.»

پدربزرگم برای من نوشته بود: «هرکس گفت درویشم، بدان که حقه‌باز است. باسی! درویش کسی ست که نگوید، وقتی مرد مردم بگویند.» عِرض، پایا به جسم است. آتش، دود دارد زبان دارد سوختن دارد. آتش اول را پیرزن رباخوار می‌اندازد. زیاده‌خواهی و به حق خود قانع نبودن لزوماً جنگ نیست، ولی این مرزهای منافع خود را چیدن، اولین آتش تمام جنگ‌ها و خونریزی‌هاست؛ آتشی که می‌افتد به هستی کسی تا برود تبر بردارد. می‌دانی؟ مرز هر آدمی تا حریم آدم دیگر است، یعنی نصف. «پیرزن بنا به عادت همیشگی سربرهنه بود. موهای کم‌رنگ، فلفل‌نمکی و کم‌پشتش را با روغن زیادی چرب کرده، به هم بافته و مانند دُم موشی آن را با شانه‌ی شاخی بالای سرش بند کرده بود...» یکی خُردخُرد و ریزریز با دندان موش می‌افتد به دار و ندار دارنده‌ی تبر. تبردار هم تبر را برای دفاع از هستی‌اش برمی‌دارد. تبر؟ این مهلک‌ترین و مخوف‌ترین ابزار تاریخ بشر که نقطه‌ی پایانش در همان ضربه‌ی اول گذاشته می‌شود؟ نمی‌دانم. شاید...

نه! «... اگر به مرحله‌ای برسی که جرئت گذشتن از آن را نداشته باشی، آدم بدبختی هستی. اگر هم بگذری شاید باز هم بدبخت‌تر...»

نه! «... چرا اینقدر حساس و زودخشم شده‌ام؟ یا شاید این‌طوری بهتر باشد، پس در نقش مریض بودنم می‌مانم. او سعی خواهد کرد آزارم بدهد تا اختیارم را از دست بدهم...»

نه! «... این جزییات کوچک تله موشی است برای آدم‌های حقه‌باز. هوشمندترین آدم‌ها آخرین کسی است که شک می‌کند ممکن است با جزییاتی کوچک گیر بیفتد...»

چرخه‌ی این اثر، معماری و شکل و شمایل دارد؛ زن، پیرزن نزولخوار که شخصیت و مقام انسان را به نزول می‌کشاند به مخاطره می‌اندازد، و مرد، مردی که کودکانه در مکافات زندگی‌اش آب می‌شود؛ قطره قطره تا ابدیت می‌چکد، تا ابدیت و یک روز، تا مرغزار گریان از خشکی کویر شود بسوزد. زیرا یک مرد هزارساله هم که باشد چنبره‌ی کودکی ست در پرکام مادرش؛ کودکی با آرزوهای بزرگش. اما سرانجام جایی باید تبر برداشت این نقطه را گذاشت. هرکسی یک جوری این نقطه را می‌گذارد. و بسیار مهم است که با خودش اعتراف کند: «من یک آدم را نکشته‌ام، بلکه یک اصل را از بین برده‌ام، یک اصل را. هرچند او را کشتم، ولی نتوانستم گامی فراتر بگذارم و به هدف برسم. در همان قدم اول ماندم... فقط کشتن را بلد بودم...»...

پفففففففف!

کشتن پیرزن نزولخوار اهمیتی ندارد و از دید روانشناسان هم جنایت به حساب نمی‌آید: «پیرزن هیچ اهمیتی ندارد. شاید یک اشتباه باشد، ولی مسئله‌ی او در میان نیست. ماجرایش حادثه‌ای بیش نبود... می‌خواستم کاری را هرچه سریع‌تر به انجام برسانم...» راسکولنیکوف به موقع تبر برداشته از حیثیت و مقامش دفاع کند، اما این وسط اتفاق بدی رخ داده. ناچاری! ناچاری تصادف فرق دارد با انتخاب. «آه! حالا چقدر از پیرزن متنفرم. به گمانم اگر زنده می‌شد، حاضر بودم دوباره بکشمش. لیزاوتای بیچاره! چرا دست تصادف او را به قتلگاه کشاند؟ عجیب است که اینقدر کم به او فکر می‌کنم، انگار هرگز او را نکشته‌ام. لیزاوتا، سونیا، موجودهایی بی‌نوا، با نگاهی چنان ملایم، دوست‌داشتنی... چرا اینها نمی‌گریند؟ چرا ناله نمی‌کنند؟...» و ناخودآگاهش پاک‌کن برداشته این شخصیت‌های اصلی جنایت و مکافات را کمرنگ کرده تا من در شوربختی خود دنبال‌شان بگردم و هی بخواهم چیزی از آنها بشنوم، و نتوانم.

... ناشناس با لبخندی آرام گفت: «می‌دانستم که خواب نیستید و خودتان را به خواب زده‌اید...»...

- جنایت و مکافات، داستایوفسکی، ترجمه پرویز شهدی

دیشب ساعت چهار با دلهره از خواب پریدم آمدم توی اتاق کارم. چراغ را که روشن کردم دیدم یک موش وسط اتاق ایستاده و دارد یک گردو را قل می‌دهد گوشه‌ی اتاق. خیلی سردم بود. یک گردو بهش دادم بیرونش کردم و راهش را بستم.

March 10, 2017

موزیک

--------

گفتم: «وای چه قشنگه این موزیک! چقدر حرف دارم با تو!»

یادم باشد این موزیک را بلند کنم که تمام آشپزخانه را دود بردارد بدویم دنبال بالکن پنجره نور خاموش کنیم درها را باز بگذاریم با حوله مثل هلی‌کوپتر در خانه بچرخیم تا این موزیک شعله‌ور شود دود بزند آژیر به صدا درآید من و تو خسته و نومید زیر دوش آب اضطراری همدیگر را بغل کنیم بشوریم چنگ بزنیم بخندیم گریه کنیم مثل خر من تو را سراپا نگاه کنم تو نگاهت را بدزدی مثل جیب‌برها خودت را بزنی به آن راه ولم نکنی انگار از قحطی آمده‌ای اینجا کویر لوط است این گرما از تن زمین می‌خزد جایی آتش نگرفته این منم که دارم در تب می‌سوزم تو چقدر قشنگ‌تر شده‌ای بیا هردو هراسان  به این سیستم دودسنج مزخرف خرده بگیریم که دنیا دارد به کجا می‌رود؟ نقطه. از خواب پریدم. می‌خواستم سیر نگاهت کنم، نبودی.

گفتی: «می‌دونی؟ اسم این موزیک "دیووووووونه" ست؟»

چقدر شبیه تو بود. شبیه موهات.

March 3, 2017

گل‌های دم پنجره

---------

گفتی «تماماً مخصوص برای تو گرفتم. طرف نقلش خود خود تویی.» چرخیدی چرخیدی چرخیدی. در آینه‌ها و شیشه‌ها دنبال خودت می‌گشتم که رنگی لباسی گوشه‌ی لبخندی مویی صدای آهنگی... جز گل چیزی نبود. صدای حرف‌هات کمی دیرتر آمد. اول چرخیدنت را دیدم بعد حرف‌هات را شنیدم لابلای آن موزیک لعنتی که قشنگیش زایل نمی‌شود. گفتم اوهوم. خودم می‌فهمم طرف نقل کدام حرف و چرخش و نگاه منم. تو هم می‌فهمی. خنگ که نیستی! تو هم وقتی یک عکس یا نوشته یا حرف لوچ ببینی اول چشم‌هات را تنگ می‌کنی بعد ورقش می‌زنی برود پی کارش آن تصویر تارِ هزارلا. بوق که نیستی هرکی دستش رسید بزند! وقتی در سفری عکسی برام می‌فرستی یعنی تو هم هستی. می‌فهمم. نشانی گیرنده‌ی نامه‌ها پیش از آن که بر پاکت‌شان درج شود، بر تن کلمات شره می‌کند. گفتی: «به آفتاب سفارش کردم امروز سری به آسمون شهرت بزنه، وگرنه باخته...» و پرهیب شتابانت از اتاق بیرون رفت. از خواب که پریدم چند تا گلدان دم پنجره‌ی اتاقم بود، با شاخه‌های شُریده. پرسیدم اینارو تو برام آوردی؟ چه قشنگن! یادم آمد که دیروز رفته بودم چهار نوع گل جدید خریده بودم. اینش برام جالب بود که روی یک موج برگ سبز، گل‌های ارغوانی ریز تمام گلدان را می‌پوشاند، و صدای تو صاف شده بود، و بهار داشت می‌آمد. چشم‌هام را بستم؛ می‌گذاری کمی دیگر بخوابم؟ دیر نکنی!

March 1, 2017

دی وو نه

-------

گفتم برام یه فال حافظ بگیر. دیوان را برداشتی بغل کردی رفتی آنجا روبروی من نشستی. یک نگاه به من یه نگاه به دل کتاب، موهات را ریختی به جانم: دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود...

می‌فهمیدم که دارم خواب می‌بینم، اما فال را در بیداری گرفته بودی. در بیداری کامل، اینجا پشت میزم، حالا. گفتم واسه چی اومدی به خوابم؟ پففففففف! اینجا در منطق خواب یعنی کجا؟ چرا شب‌های همه‌ی خواب‌هام آفتابی ست؟ غم جایی کمین نکرده. به کار فکر نمی‌کنم و جز نوشتن چیزی به ذهنم نمی‌آید. هیشکی مثل تو موسیقایی نیست. از آخرین فیلمی که برام فرستادی بگیر تا سلیقه‌ای که تا حالا نشانم داده‌ای، همه یعنی با تو می‌شود شب را تا صبح موزیک شنید، اینجا، در ساحل مدیترانه، در خواب و بیداری، توی خانه، در سفر، توی ماشین، از این موزیک رفت به خوابی دیگر، گفته بودم؟ عکس‌هات هم همه آفتابی ست. یک جاییش خورشید دارد؛ شب و روز ندارد. حتا اگر خودت توی عکس نباشی. پرسیدم بهتری؟ گفتی: «یه نوک پا اومدم پیشت که تنها نباشی. خوبه بهت بگم دیووونه؟»

«اوهوم.»

«چند تا دوستم داری؟»

گفتم: «کمتر نمیشه!»

- تکه‌ای از یک داستان

February 24, 2017

جایی مهم

---------

تمام دیشب دماوند بودیم. حرف می‌زدیم و چیزی می‌خواندیم. سرما خورده بودی سخت سرفه می‌کردی، رفتم توی حیاط از مامانم بپرسم جوشانده‌ای چیزی دارد که برات دم کند؟ گفت دارم. روی اجاق‌های بیرون یک قوری گل‌سرخی برات چهارتخمه بار گذاشت. گفت: «یه لیوان بخوره سرفه‌اش قطع میشه. برای تو هم یکی می‌ریزم.» و بوی غذاش مستم می‌کرد. منتظر بودیم بیایی جوشانده را بنوشیم برویم. داشتی لباس عوض می‌کردی. من از همانجا که کنار مامان ایستاده بودم از پنجره می‌دیدمت. پیرهن را طرف من بالا گرفتی یعنی این خوبه؟ گفتم نه. یکی دیگر بالا گرفتی، سبز بود. گفتم اوهوم. قرار بود برویم جایی. کجا؟ یادم نیست، ولی جای مهمی باید می‌رفتیم، خیلی مهم. مامان یک پیرهن قشنگ پوشیده بود، گفتم چقدر بهت می‌آید. دستی به پیرهنش کشید از بالا، و لبخند زد. بعد گفت: «حالا خوبی مامانم؟» گفتم: «اوهوم. حالا خیلی خوبم.» چیزی توی حیاط شکست. اول فکر کردم قوری گل‌سرخی افتاده و شکسته، اما هنوز روی اجاق بود و گُرگُر آتش اجاق را از لابلای بخارها می‌دیدم. بعد یک چیز دیگر هم شکست. از خواب پریدم. صدای شکستن ظرف چینی بود، توی همین حیاط کنار اتاقم. لابد زن لهستانی طبقه‌ی سوم باز یک چیزی از آن بالا کوبیده توی حیاط که شوهر مراکشی‌اش را آدم کند! قلبم تند می‌زد. گفتم چه غم‌انگیز شده زیستن! چه زیاد شده صدای شکستن! شاید هم من حساس شده‌ام تحمل هیچ صدایی را ندارم. با بوق یک ماشین بی‌اختیار می‌گویم ذقنبود! شب سیلوستر می‌روم توی اتاق خوابم که چیزی نشنوم. چیزیم شده؟ یا آنهمه خشونت اذیتم کرده؟ روزی صد نفر منفجر می‌شوند. هر روز همدیگر را تهدید می‌کنند و می‌کشند. با کامیون می‌روند توی جمعیت. با مسلسل می‌روند توی رستوران رگبار می‌بندند. اسراییل هزار و دویست کلاهک اتمی دارد. رییس جمهور آمریکا بر تقویت زرادخانه‌ی اتمی کشورش اصرار می‌ورزد، رییس جمهور روسیه به پایین‌تر از بمب بشکه‌ای رضایت نمی‌دهد، و در مورد دستگاه پروپاگاندای قوی خبری عر و تیز می‌کند. کوتوله‌ی کره شمالی برادرش را ترور می‌کند و در بیانیه‌اش می‌گوید کره شمالی یک کشور اتمی و دموکراتیک است! دارند خشتک همدیگر را جر می‌دهند. ذهن آدم مدام درگیر ناامنی‌هاست. خواب آدم حرام می‌شود، تکه پاره و ناتمام. توی رختخواب چرخیدم رو به پنجره که تمام این تصویرها از ذهنم برود. نیم‌ساعتی به همان حال ماندم؛ نگران این بودم که مبادا سرما خورده باشی.