February 23, 2015

راز

----

سال‌ها پیش چهارتا فنچ داشتم که دادم به پیرزن همسایه. قفس فنچ‌هام توی همین اتاقی بود که حالا اتاق کارم است. آنوقت‌ها ماشین چاپ و برش اینجا بود. فنچ‌ها تمام فضا را پر ارزن کرده بودند، لای کاغذها و ماشین‌ها. عاقبت بخشیدم‌شان به این خانم رومانیایی. و حالا سیزده تا شده‌اند.

تابستان گذشته حالم خوب نبود، مدام می‌رفتم توی فکر و خیال. عصر یک روز گرم پیرزنه سراسیمه آمد تو: «آقای معروفی، یکی از فنچ‌هام فرار کرده رفته لای شاخه‌های درخت.»

گفتم: «چرا؟»

«داشتم قفس‌شان را تمیز می‌کردم یکباره پر زد و رفت.»

گفتم: «اگر ماندنی بود نمی‌رفت. تا شب حتماً کلاغ‌ها می‌خورندش.»

چشم‌هاش به دو دو افتاد. کف دست‌هاش را به هم چسباند و کمی خم شد: «من نردبان بلند دارم بیایید با هم بگیریمش.»

رفتم توی حیاط پشت خانه‌ی هدایت. لای شاخه‌ها را نگاه کردم، و دیدمش. نشسته بود آن بالا. پیرزنه نردبان گذاشت و هنوز پله‌ی اول را نرفته، فنچ پر زد روی شاخه‌ی بلندتر.

گفتم: «نزدیک نشین. صبر کنین الان برمی‌گردم.»

آمدم توی خانه، گشتم شیشه‌ی عطر چند سال پیشم را پیدا کردم، کمی تهش مانده بود. صورتم را با صابون شستم، و بعد به خودم از آن عطر زدم، بعد رفتم توی حیاط. هنوز همانجا بود. از پله‌های نردبان رفتم بالا، آرام دست بردم و گرفتم و گذاشتمش توی جیبم.

پیرزنه مبهوت نگاه می‌کرد. گفت: «چی شد؟ چه جوری آخر؟» و با تمام چهره می‌خندید.

خواستم بگویم: «وقتی می‌داند خیلی دوستش دارم و آسیبی بهش نمی‌زنم چرا فرار کند؟» اما گفتم: «این یک راز ناگفتنی ست بین من و پرنده‌ها.»


February 20, 2015

عکس

-------------

«شاید همه چیز با یک عکس آغاز شد. ...»

- عباس معروفی، فریدون سه پسر داشت

پُفففففففف، چرا دیگه نمی‌تونم این رمانو بخونم؟ چرا از گریه خفه می‌شم؟


نیت کن

---------

دل از من برد و روی از من نهان کرد

خدا را با که این بازی توان کرد

...

...

February 16, 2015

یارای ماندن؟

-------

آستانه‌ی تحملم

زانوهاش خمید

مثل اسبی نفس‌بریده...

February 13, 2015

سرچشمه

______

چرا تلخی ذهن فرق دارد با تلخی بادام؟ چرا هرچه دهنت را بشوری نمی‌رود این؟ سرچشمه‌اش کجاست؟ از کجا می‌آید این لامذهب؟ چرا خواب را هم تلخ می‌کند؟ ملافه را هم آغشته می‌کند، حتا متکا را هم تلخ می‌کند؛ تلخ و شور. نمی‌کند؟ چرا رویاهات آخرش می‌رسد به واهمه که از خواب بپری دل دل بزنی به پنجره نگاه کنی و فقط به این فکر باشی که؛ آخ! باز یک روز دیگر... چرا؟

February 10, 2015

آغاز ثبت نام کارگاه داستان

-----------------

نخستین دوره کارگاه داستان‌نویسی آزاد آنلاین (MOOC) "موک" یعنی (Massive Online open Course) برای نخستین بار در فضای آموزشی ایران توسط آکادمی گردون به مدت هفت هفته، از ماه مارس به صورت رایگان برگزار می‌شود.

هرکس در سراسر جهان زبان فارسی می‌داند، و به نوشتن علاقه دارد، می‌تواند در کارگاه آزاد آنلاین آکادمی گردون شرکت کند.

نوشته‌ها و تمرین‌های شرکت‌کنندگان را 16 دستیار ورزیده می‌خوانند، نظر می‌دهند، و اگر استعداد خلاقی مشاهده کردند به ما معرفی می‌کنند.

شرکت‌کنندگان هر هفته در جلسه آنلاین حضور می‌یابند، و هر هفته باید تمرین مربوط به یک یا دو تکنیک داستان‌نویسی را انجام دهند و برای دستیاران ما بفرستند. دستیاران موظفند تمرین‌ها را بخوانند، و درباره‌ی آن اعلام نظر کنند تا در صورت لزوم، نویسنده کارش را بازنویسی کرده و مجدداً ارسال کند. سپس کارهای برگزیده را در اختیار من و دستیار ارشدم قرار دهند تا در سایت آکادمی گردون منتشر شود.

در آخرین هفته‌ی دوره، شرکت‌کنندگان باید یک داستان بنویسند، و برای دستیاران ما بفرستند. بهترین داستان‌های برگزیده، در مجموعه‌ای به دو زبان (فارسی و انگلیسی) توسط نشر گردون انتشار خواهد یافت.

همچنین؛ دستیاران گوش به زنگ خواهند بود که استعدادهای خاص را شناسایی کنند. بدین ترتیب حلقه‌ی گسترده‌ای از علاقه‌مندان به داستان‌نویسی شکل می‌گیرد که به نحوی همه با هم در ارتباط خواهیم بود؛ کتاب‌هایی با هم می‌خوانیم، فیلم‌هایی با هم می‌بینیم، و هدف از برگزاری چنین کارگاهی؛ ایجاد قدرت و شهامت برای نوشتن داستان، کشف استعدادهای خلاق، و ارتقای سقف داستان و رمان از متوسط به خوب ست.

میزان و معیار داستان خوب، از روی دست همدیگر نگاه کردن و رقابت‌هایی با سقف‌های کوتاه نیست؛ وقتی شاهکارهایی از نویسندگان بزرگ جهان (چخوف، همینگوی، فالکنر، مالامود، بارتلمی، و...) وجود دارد که نویسنده کارهای خود را با آنها در رقابت ببیند و بسنجد، ادبیات داستانی از داستان‌های آپارتمانی و متوسط به سطح دیگری ارتقا خواهد یافت.

سال گذشته کارگاه داستان آکادمی گردون از بین 800 داوطلب، 120 دانشجو پذیرفت که به مدت یک سال تکنیک‌های نوشتن و فن داستان‌نویسی مدرن را یاد گرفتند. 50 نفر به دوره پیشرفته راه یافتند که نیمی از آنها می‌توانند از امیدهای رمان و داستان ایران باشند.

من و دستیار ارشدم، گلریز عباس‌پور نوشته‌های آنها را خواندیم، نظر دادیم، استعدادهای خلاق را شناختیم، با هم تمرین و دیالوگ نوشتیم، و هنوز جلسه‌های آنلاین ما هر ماه برقرار است. دستیاران ما از بین همین 120 نفر انتخاب شده و برای دوره‌ی گسترده‌ی موک ما را همراهی خواهند کرد.

به زودی مجموعه‌ای از 30 داستان برگزیده‌ی شرکت‌کنندگان دوره‌ی قبل توسط نشر گردون انتشار خواهد یافت.

آکادمی گردون- عباس معروفی

برای ثبت نام کلیک کنید


February 7, 2015

استانبول

من اینجا چه می‌کنم؟ اینجا در اتاق هتلی دلگیر در شهری پرهیاهو. چرا اینجا نشسته‌ام؟ نمی‌دانم نمی‌دانم

نمی‌دانم... هیاهو مثل دود شهری سوخته از سرم بالا می‌خزد و بوی سوختگی راه نفسم را می‌بندد. هوا بارانی ست. ابری و بارانی.

اینهمه تقلا کنی هزینه کنی دست و پا بزنی که خودت را با دست خودت اسیر یک اتاق رو به ناکجا کنی؟ هوم... گاهی چیزی مثل یک سطل رنگ ناخواسته بر سرت می‌ریزد که هرچه دوش بگیری پاک نمی‌شود. بنزین می‌خواهد.

در روزگاری که هنوز چشم برابر چشم است، اما نگاه برابر نگاه نیست، چه باید کرد؟ فردا شب می‌روم. و تا فردا شب مجبورم در همین اتاق بنشینم موهای فکر و خیالم را کوتاه کنم. خیلی بلند شده، می‌رود توی چشم‌هام، جلوی دیدم را میگیرد.

از فرودگاه خسته‌ام. از پرسه زدن در کوچه‌های تنهایی غریب بیزارم. تنها به موزیک همین صفحه دل می‌سپارم و در موج‌های حزن‌انگیزش تن می‌شورم... تا با مغز استخوانم بفهمم استانبول جز غربت گزنده حرف تازه‌ای برای من نداشت... آنقدر دلم گرفته است که فقط می‌خواهم بخوابم و در تکرار این موزیک زمین‌هایی از عمرم را شخم بزنم.

January 27, 2015

!

-------
...این نیز بگذرد


January 23, 2015

تلخیِ بی‌نهایت

----------

برخی چیزهای این دنیا قابل فهم و قابل تحمل نیست، مثل داروهایی که می‌خوری تلخیِ بی‌نهایتی ست که فقط قورتش می‌دهی. نمی‌دانی کی آستانه‌ی تحملت فرو می‌ریزد؛ مثل یک قطره اشک؟ نمی‌دانی.

January 15, 2015

بوی خاک

--------

اگر در فیلمی موتورسیکلت‌هاش دود ‌کند، بوی گازوییل می‌پیچد توی ریه‌ام. به اطرفم نگاه می‌کنم ببینم این بوی دود از کجاست.

از کودکی به بو حساس بودم؛ و حساسیت شدیدم به بوی خاک آب‌خورده بود. موقع گِل‌بازی و خانه‌سازی وقتی آب روی خاک تشنه می‌غلتید، نفسم را به شماره می‌انداخت. هنوز هم به محض روشن شدن کولر، یا  وقتی در فیلمی باران بر خاک تفته ببارد، یا آب جویباری در آغوش خاک بگردد، نفسم بند می‌آید، سرم را بالا می‌گیرم، حتا صدایم خش‌دار می‌شود.

شب‌ها که می‌خوابم، با دو تصویر می‌روم به سوی خاک مرطوب، اگر روزم را دوست داشته باشم موقع خواب می‌روم به خاک‌بازی کودکی، هرچند نفسم می‌گیرد اما تصویر هماغوشی آب و خاک با لبخند مرا به خواب می‌سپارد.

اما اگر روز و روزگارم تلخ باشد، بوی خاک مرطوب احاطه‌ام می‌کند، تاریکی خاک صورتم را می‌پوشاند، خیال... خیال... خیال... بیل پشت بیل خاک می‌ریزد روی پیکرم تا تمام شوم. احساس می‌کنم باید همه چیز را واگذارم و چشم‌هام را به بوی خاک سرد نمناک ببندم...

و این شب‌ها چقدر خوابم مزه‌ی قبر می‌دهد!

December 30, 2014

گاهی خدا گاهی من

-------------

گاهی خدا

یکی از فرشتگانش را

شبیه تو می‌آفریند

و می‌فرستد میان اقوام بشر

تا میزان زیبایی

از یادشان نرود

هر به ایامی من

صورتم را کف دست‌های تو

فرو می‌برم

و عطر نارنجی عشق را

نفس می‌کشم

تا دلتنگیت

از یادم برود.

December 27, 2014

یکبار، اقلاً یکبار حرف ما را گوش کنید

----------------------------------------

داشتم نظرهای کارشناسی و دقیق سرمربی تیم ملی ایران، آقای کی روش را می‌خواندم. وارد آسیب‌شناسی سیستم ورزشی نمی‌شوم، خرابی از حد گذشته. آقای کی روش می‌توانست این حرفها را نزند، پولش را بگیرد برود. اما آدم شریفی ست که شهامت بخرج داده، دردها و حقایق را بیان کرده. دستمزدش مشخص است، منافع دیگری نمی‌برد. آقای کی روش تیم ایران را واقعاً دوست دارد.

من چیزی از حرف‌های ارزشمندش نقل نمی‌کنم، بخوانید. اما حرفی دارم که اگر افتخارهای ملی برایتان اهمیت دارد گوش کنید؛

تیم‌های ورزشی ما احتیاج به کار فرهنگی اساسی دارد. لازم است فدراسیون‌های ورزشی، مدیران باشگاه‌ها را موظف کنند که هر باشگاه یک دو یا دو نویسنده معروف را در استخدام درآورند تا آنها برای افراد زیر مجموعه‌ی فوتبال، والیبال، کشتی، یا هر ورزشی داستان و رمان بخوانند، با همدیگر فیلم ببینند، در مورد داستان و رمان و فیلم و مسایل فرهنگی گفتگو کنند. این تنها راهی است که می‌توان ذهن ورزشکار را از سودجویی و سوء استفاده از شهرت آگاه ساخت، و حداقل می‌توان روح آنها را تلطیف کرد. آدمی با تربیت آدم می‌شود.

چه اشکالی دارد که یک فوتبالیست شخصیت راسکولنیکف و جنایت و مکافاتش را بشناسد؟ چه عیبی دارد یک والیبالیست با شخصیت شازده کوچولو آشنا باشد؟ اینهمه امکانات و پول و ثروت حیف و میل می‌شود، چرا یک قطره‌اش صرف ادبیات و فرهنگ نشود؟

یک نویسنده می‌تواند با ورزشکارها دوستی کند، و فضای ذهنی‌شان را با ابتکارها و برنامه‌هایش به سوی فرهنگ و هنر و ادبیات رام و آرام سازد. ورزشکار ذاتاً موجودی ست که روح لطیفی دارد اما در میدان‌های پر از خشونت و سرعت باید قوی بماند و نشکنند. نویسنده موجودی ست عاشق انسان، فرهنگ، اخلاق، و زیبایی. اما همه‌ی نویسندگان (بجز انگشت شماری) شغل اصلی شان چیزی دیگر است، یا معلم‌اند، یا کارمند، یا کاسب. چرا چنین شغل خوبی را به آنان هدیه نمی‌کنید که دغدغه‌ی نان نداشته باشند و در آرامش روان بنویسند؟ چه اشکالی دارد نویسنده‌ی یک مملکت از مسافرکشی خلاص شود؟ چه ایرادی دارد ورزشکار در وقت آزاد به جای قمار رمان خوب بخواند و لذت ببرد؟ مگر قرآن خدا غلط می‌شود اگر این دو قشر در هم بُر بخورند و از همدیگر یاد بگیرند؟ چرا ایران اولین کشوری نباشد که بین ورزش و ادبیات پل بزند؟ چرا ورزشکاران با ادبیات و هنر، و متقابلاً نویسندگان با ورزش بیگانه باشند؟ قطعاً این اتفاق روح هر دو گروه را به سلامت سوق می‌دهد، و حداقل این که نویسنده‌ی مملکت برای چاپ آثارش حامی پیدا می‌کند، و ورزشکار با چند داستان و رمان و فیلم خوب آشنا می‌شود

و قطعاً لازم است یک نویسنده‌ی خلاق و توانا و نوآور همراه تیم ملی، ورزشکارانی را که به میدان‌های جهانی می‌روند، با فرهنگ‌های جهانی آشنا کند؛ تاریخ یک کشور، فرهنگش، ادبیاتش، مردمش، موزیکش و خیلی چیزها. حیف نیست تیم ملی یک کشور به پاریس برود و موزه‌ی رودن را نبیند؟

پیدا کردن چند نویسنده‌ی هوشمند و شناخته شده کار سختی نیست، هر شهری که باشگاه ورزشی دارد، نویسنده هم دارد. اگر هم نداشته باشد، نویسنده حاضر است از تهران به کرمان کوچ کند، و بشود نویسنده‌ی باشگاه مس سرچشمه.

امیدوارم از هر راه ممکن این حرف به گوش مسئولان مملکت برسد.
این هم حرف‌های آقای کی روش

December 23, 2014

نور خانگی

--------

برای هیچ کاری در عمرم به اندازه‌ی "نور خانگی" وقت و احساس و اشک صرف نکرده بودم. رمانی که به اندازه‌ی مجموعه‌ی رمان‌هام براش نفس زدم، و دلبسته‌اش شدم، از دستم رفت. رمانی که همه‌ی امیدم بود. انگار دو سال و نیم قطره قطره لحظه لحظه به ذهن و جانم می‌ریخت که یک روز ناگاه در امواج رودخانه‌ی بزرگی ناپدید شود. و حسرتش به بزرگی دل‌شکستگی روی سینه‌ام چنبره بزند، بی‌قرارم کند، تا جایی که معنای زمان مثل بال پروانه آتش بگیرد.

در شهر واشینگتن، روی پل بلندی بالای آن رودخانه‌ی خروشان داشتم راه می‌رفتم، و داشتم در ذهنم می‌نوشتمش که ناگاه از هراس صدای آژیر آتش‌نشانی انگار از این دنیا پرت شدم به آن دنیا، تعادلم را از دست دادم، چرخیدم. بند کیفم از شانه‌ام سُر خورد و تا آمدم بفهمم کجا بودم و این صدا از کجا آمد، کیفم با تمام محتویاتش از آن بالا به رودخانه افتاد. وقتی از لبه‌ی نرده‌ی پل خم شدم هنوز توی رود نیفتاده بود.

وقتی آدم همه‌ی تخم مرغ‌هاش را توی یک سبد بگذارد که همه‌ی تمهیدش را برای مراقبت آن به کار گرفته باشد، که همه‌ی هستی‌اش را به جانش بسته باشد، یک اتفاق کافی ست که بدانی دیگر کاری نمی‌توانی کرد. هم لب تابم توی کیف بود، و هم هارد همراهم که رمان را روی آن ذخیره کرده بودم.

تنها اثری بود که در طول این دو سال و نیم در حضر و در سفر مدام می‌نوشتمش. نه، نمی‌نوشتم، می‌بافتمش. اصلاً زندگی‌ام رفته بود در سایه‌ی این اثر. تنها چیزی بود که با دنیا هم عوضش نمی‌کردم. بهترین تکه‌هاش را هم در لس آنجلس و تورنتو و برلین و پراگ نوشته بودم.

از خواب که بیدار می‌شدم، مثل هیجان، مثل شادی، مثل چشمه در من می‌جوشید. و موقع خواب آنقدر با کلماتش خیال‌پردازی می‌کردم که در خواب ادامه‌ی همان خیال‌پروری و همان آدم‌ها و همان ماجراها محاصره‌ام می‌کرد، و من سیر نمی‌شدم.

حتا زمان‌هایی که دست‌به‌کار چاپ و صحافی و کارگاه‌های آموزشی یا هر کاری بودم، ذهنم در "نور خانگی" می‌چرخید. می‌دانستم کار بزرگی ست، و می‌دانستم وقتی منتشر شود سروصدا می‌کند. برای همین دار و ندارم را گذاشته بودم برای آن. هر راه دور درازی را می‌رفتم تا حتا یک کلمه بهش بیفزایم. سر از پا نمی‌شناختم، از هیچ چیزی دریغ نداشتم، هر چیزی را پس می‌زدم که از "نور خانگی" غافل نشوم. گاهی می‌شد که سه شبانه روز چشم بر هم نمی‌گذاشتم، و همینجور می‌نوشتم و می‌نوشتم. در خواب می‌نوشتم، در بیداری می‌نوشتم...

بیدار بودم خیال می‌کردم در خواب است که می‌نویسم وقتی بیدار شوم همه از یادم خواهد رفت. خواب می‌دیدم که دارم می‌نویسم، بیدار می‌شدم می‌دیدم نوشته‌ام. دلهره داشتم. خیلی‌ها می‌دانستند که ذهنم مشغول یک اثر است. حرفش را اما نزده بودم که بعد وقتی امضاش کردم خبر را انتشار دهم. هیچ رمانی اینقدر اذیتم نکرد، و برای نوشتن هیچ رمانی اینهمه لذت نبردم؛ لذت کشف، لذت نابی که جادوی کلمه به دست‌های یک نویسنده می‌بخشد. هیچ کاری اینهمه سرشارم نکرد، سرشار از تازگی و بلوغ نثر، سرشار از رنگارنگی آنهمه تصویر. احساس می‌کردم همه‌ی تجربه‌ها و پختگی‌ام را دارم در این اثر پاکنویس می‌کنم. وقتی می‌خواندمش به راستی پر از غرور و شادی می‌شدم.

موضوعش با کارهای دیگر فرق داشت. خب همه چیزش فرق داشت؛ نو بود، هزارویک شبی، و ناب. اثری که تمام مرا بلعیده و در جانم خانه کرده بود. لحظه‌ای از آن غافل نبودم. یک بار می‌خواستم عنوانش را بگذارم "وجدان شماره‌دار" به این خاطر که در این دنیای دروغ و بی‌وجدان، شخصیت اصلی رمانم با وجدانش تیک می‌خورد و از بقیه سوا می‌ایستد. این را گذاشته بودم که خواننده خودش کشف کند، و متقاعد شدم که اسمش همان "نور خانگی" ست.

بهار امسال به دست‌انداز افتاد، پیش نمی‌رفت. تابستان صداهایی در سرم می‌ریخت که زبانم را مختل می‌کرد، صداهایی مثل وَهم، مثل ترمز خشک قطاری در بیابانی غریب، یا صدای ترکیدن طبل در خواب، یا صدای بوق ممتد آمبولانسی که درست روی کاغذهای من می‌راند. داشت مچاله‌ام می‌کرد، تا جایی که سینه‌ام پر از درد و گریه می‌شد، اما می‌نوشتم و می‌نوشتم. می‌توانست شاهکارم باشد. می‌توانستم مثل آرش شیره‌ی جانم را در چله‌ی کمان بگذارم و مرز تازه‌ی برای سرزمین رمان بسازم؛ در قلب بلوطی پیر. می‌توانستم در گوشه‌ای آرام جمع و جورش کنم، بی‌دغدغه یک دور درست آن را بخوانم، و بعد زیرش امضا بگذارم و انتشارش دهم.

آخر، رمان با داستان کوتاه فرق‌های اساسی دارد. یکیش این است که برای نوشتن رمان، نویسنده به یک گستره‌ی زمانی ممتد نیاز دارد، و فضایی بی دغدغه که بر کلمات و تخیلش نفس بزند. و من برای "نور خانگی" بجز دو سه موقعیت مناسب، هرگز این فرصت را هم پیدا نکردم. دغدغه‌ی کار، روزی چهارده ساعت کار جان آدم را فرسوده می‌کند. پس من کی فرصت مناسبی پیدا می‌کنم که که آرزویم را بریزم روی کاغذ؟ امیدوار بودم این بار در سفر واشینگتن فرصت و رخصتی دست دهد تا بتوانم تکلیفم را  باهاش روشن کنم. با هیجان دار و ندارم را برداشتم و راه افتادم.

هیجان این که بتوانم جمع و جورش کنم، داشت مرا می‌کشت. همه چیزش به‌اندازه و ناب و ویژه بود، طوری که گاهی فکر می‌کردم آفریدگار جهان به پاس یک عمر زحمتی که برای ادبیات و معلمی کشیده‌ام، "نور خانگی" را به من هدیه داده است. موقع نوشتن، کلمه و لحن و تخیل ناب مثل الهام، مثل سرنوشت از انگشت‌هام فوران می‌کرد. و این چیزها یعنی خوشبختی.

اما هر نویسنده‌ای کم و بیش تلخی تجربه‌ی از دست دادن را مزه می‌کند. من هم تجربه‌ی از دست دادن چند داستان کوتاه و یکی دو رمان را در کامپیوتر و لب تابم چشیده‌ام. خب پیش آمده که نوشته‌هایی را از کف داده‌ام. یکی دو بار هم حتا "نور خانگی" به خطر افتاد. یکبار یادم رفته بود لب تابم روی صندلی است نشستم روی آن و لب تاب به کلی سوخت. خوشبختانه "نور خانگی" را در هاردم داشتم. این تجربه‌ها هشیارم کرده بود که حواسم جمع باشد، و برای همین می‌دانستم که باید مثل چشم‌هام مراقبش باشم.

اما وقتی قرار باشد بلا سر آدم بیاید، می‌آید. وقتی قرار باشد رمانی با آنهمه مراقبت و دقت و تمهید ماندگار نباشد، کاری از دستت ساخته نیست. هربار که باز یادم می‌افتد همه‌اش از دستم رفته، چیزی مثل روح تنم را مسح می‌کند، و از سرم بیرون می‌رود. هربار که فکر می‌کنم بجز چند پاراگراف از آن نمانده، آن هم در ای میل دوستی، یا کلماتی که اینجا و آنجا یادداشت کرده بودم... به خودم می‌گویم لابد عرضه‌ی نگهداری‌اش را نداشته‌ای و باید تا آخر عمر بسوزی. انگار معشوقت را کشته‌اند، بی آن که پیکرش را به تو نشان دهند، انگار داغش تا ابد باید در دلت بماند.

گاهی فکر می‌کنم ممکن است کسی کیفم را از آب بگیرد و به من خبر دهد که بیا "نور خانگی" ات را ببر. و این چیزی نیست مگر امید واهی... و من چقدر امید داشتم.

نمی‌دانم چکار کنم. این روزها اگر خسته‌ام، تلخم، بدم، یک خط در میان گزنده‌ام، تحملم کنید. به خصوص بعد از افتادن از نردبام و شکستن شانه‌ام، دردی در بازوی راستم جا مانده که شب‌ها هر نیم ساعت دو بار با ناله از خواب کنده می‌شوم، پهلو عوض می‌کنم، باز بی اختیار در "نور خانگی" غرق می‌شوم. بعد باز از خواب می‌پرم. این روزها دیگر درد بازوی راستم بهانه است که برای درد سینه‌ام ناله کنم.

نمی‌دانم چکار کنم. اما تأسف نخورید، تسلی‌ام ندهید، به قول آن دوست که می‌گوید «دستم نزنید، خوبم.» من می‌گویم کاری به کارم نداشته باشید، خرابم. و نمی‌دانم تا کی. همینقدر بگویم که لذت نوشتن آن در طول این زمان، برای من همه چیز بوده. برای یک نویسنده هیچ لذتی با لذت نوشتن و کشف برابری نمی‌کند، حتا لذت انتشار.

در تاریکی مانده‌ام. "نور خانگی" من خاموش شده. دلم‌ می‌خواهد باتری ساعت‌ها را دربیاورم تا زمان از کار بیفتد، ولی هرقدر هم که در اتاق تاریک بمانم، نور صبح از پنجره جوری هجوم می‌آورد که خیال می‌کنم سونامی شده، و من در امواج نور به در و دیوار می‌خورم. ذهنم مغشوش نیست، دلم مجروح است. آنقدر تلخم آنقدر افسرده‌ام که چاره‌ای جز غرق شدن ندارم. باید در کاری غرق شوم که این درد را از یاد ببرم. می‌خواهم همه‌ی حس و غم و دردم را بردارم و برگردم به فضای "مده‌آی ایرانی". با ته‌مانده‌ی تخیل و نیرویم، می‌خواهم پختگی‌ام را صرف این رمان کنم؛ رمانی که مزه‌ی زهرمار می‌دهد.

یک روز سیمین دانشور به من گفت: «نویسندگان ایران دل‌شان می‌خواهد یک رمان شاد عاشقانه بنویسند، بعد بمیرند.» شادی به ما نیامده. به جای این که در "نور خانگی" کودکانه شادی کنم و بنویسم، ناچارم در گریه‌زار "مده‌آی ایرانی"جنون بگیرم. غم‌انگیز نیست؟

بیستم دسامبر 2014 واشینگتن