May 28, 2016

عمق صحنه

 ---------

... از یک جایی به بعد دیگر هیچ تماشاگری را در نمایشم نمی‌دیدم. تا اعماق وجود و حس و خون و اعتقادم را برای او اجرا می‌کردم؛ می‌نوشتم می‌رقصیدم می‌خواندم می‌گریستم می‌خندیدم عاشقی می‌کردم همه بر روی صحنه‌ای که از نگاه من تنها تماشاگرش او بود، نشسته در تاریکی. و من روی صحنه زیر نورافکن‌ها خودم را برای او اوراق می‌کردم. نمی‌دانستم وقتی چراغ‌ها روشن شد مشغول تماشای فیلم دیگری ست. با یک تبلت و دوتا گوشی. نمی‌دانستم هیچ‌کدام از حرف‌های مرا نشنیده. نمی‌دانستم کوچکترین توجهی به آن‌همه نفس زدن من نداشته. نمی‌دانستم. اما راستی آیا هیچکدام از حرف‌های مرا نشنیده بود؟ یا خودش را به نشنیدن زده بود؟ چرا وقتی از درد فریاد می‌کشیدم حتا یکبار برنگشت ببیند من چه مرگم است؟ آیا می‌خواست بگوید زندگی یک صحنه‌ی یکجانبه است؟ که یکی وظیفه دارد خودش را هلاک کند و دیگری از سر تفرعن به سادگی نادیده‌اش بگیرد؟ یا قصدش این بود که همینجور بدقولی‌هاش را به خورد فراموشی دهد؟ و چرا؟

- خاطرات یک بازیگر شکست‌خورده‌

May 27, 2016

روزمره‌گی

-------

نمی‌دانم. هنوز بین رفتار آدم‌ها (به‌طور عام) و یک پرنسیپ (به‌طور خاص) معلقم. آیا لابلای متن‌ها و ادبیات ذهن من تخریب شده؟ منزوی بودن و توی دست و بال اجتماع نچرخیدن؟ آیا پایمردی و عمر گذاشتن و صبوری‌ام پای یک دلبستگی احمقانه بود؟ یا کردار آدم‌هایی که دور و نزدیک دیدم و شناختم با منش من همخوانی نداشت؟ کدامش درست بود؟ چی باعث شده بود که باور و مرامم در معدود پرنسیپ‌ها و معدود چیزهایی گونه‌ی خاص گرفت و مترادف‌ها را ندیدم نفهمیدم قبول نکردم؟ آیا عشق و دوست داشتن و خواستن و هوس و نیاز و باری به هرجهت و غریزه و چشم را گرفتن و تسلیم شدن و هزار گونه‌ی دیگر این مترادف، در واقع یکی بود؟ کدام تعریف را باید می‌پذیرفتم؟ کدام توجیه؟ چرا برخی واژه‌ها در ذهنم لااقل ترک برنداشت که همرنگ دیگران شوم؟ چرا نتوانستم یکبار حتا محض تجربه آزمایش کنم ببینم چرا آدم‌ها دسته دسته از آن راه می‌روند و از مزایای ریز و درشتش حرف می‌زنند؟ چرا همان‌ها در برابرم دسته دسته ترک خوردند شکافتند پاشیدند، ولی یک واژه دست‌نخورده و پاک در دلم ماند؟ چرا این آدم‌های طول زندگیم نتوانستند برای من معیار شوند که راه‌شان را بگیرم بروم؟ آیا اگر محو آدمی شدم که باورش کردم که دنبالش راه افتادم که دنیای مرا می‌ساخت در واقع من محو آن پرنسیپ بودم یا خودش؟ آیا اشتباه فهمیده بودم؟ چرا مثل همه نتوانستم به‌اندازه باشم طیف‌ها و رنگ‌ها را ببینم کمی از این کمی از آن؟ مثل بقیه؟ چون همه نان می‌خورند دو گوش و دو چشم دارند، همه شبیه همیم؟ یا من تخریب شده‌ام؟ چرا در همین یک مسئله درست عین پدرم شدم؟ من که زیاد کنارش نبودم او را الگو قرار نداده بودم؛ چرا نمی‌فهمم؟ چرا نفهمیدم؟ از کی باید بپرسم؟ چرا برخی واژه‌ها را نتوانستم جور دیگری تعریف کنم؟ چرا مترادفی برای واژه‌ی عشق در ذهن من کار نمی‌کرد؟ چطور ممکن بود این واژه را معیار کنم که با قد و قامت آدم‌ها بخواند؟ در سال‌های جوانی و بی‌تجربگی آدم فراز و فرود زیاد دارد؛ عطف ندارد. زمین می‌خورد برمی‌خیزد یاد می‌گیرد که از یک‌جا به بعد دیگر برای خودش تاریخ بزند روز و هفته و ماه و سالش را نشانه‌دار کند مثل عطف کتاب. خودش را معطوف به نشانه‌ای می‌بیند. دیگر در مکان زندگی نمی‌کند می‌رود ساکن زمان می‌شود. جایی که تکلیفش با خودش روشن است. گاه با یک نگاه، گاهی با یک کلمه، و گاهی با یک جمله دار و ندارش می‌ریزد بیرون. یکبار بعد از امتحان نهایی دوره‌ی ابتدایی که دو کلاس را یک‌ساله طی کرده بودم پدربزرگم آنقدر تلفن زده و امروز و فردا شنیده بود، ماشین فرستاد تهران که مرا ببرد سنگسر. وقتی رسیدم لحظه‌ای طولانی نگاهم کرد نگاهم کرد بعد گفت: «نباشی هم غایب نیستی باسی. اما خراب بشه شهری که تو رو نداره.» صدای زنگدارش هنوز توی گوشم هست. همیشه تصور می‌کردم در تمام شئونات زندگی، عشق اولویتی است که آدم حاضر می‌شود براش نفس بزند، دل ببندد، دنیا را با آن معنا کند، بخاطر آن مدام به خودش رنگ بدهد، درون و برونش را سر پا و نونوار نگه دارد، هی برود لباس و کفش و عطر و کتاب و فیلم و شمع و گل بخرد، تازه باشد، سر از پا نشناسد، پروبال بگیرد، حمایت شود، شفاف گریه کند، در عمق درد بکشد، از شوق به عرش سیر کند، در انتظار بماند، از کشورش دل بکند، امیدوار باشد، دینش را تغییر دهد، تب کند، مریض شود، از شغلش دست بشورد شغل تازه یاد بگیرد، به زندان بیفتد، بجنگد، حتا حتا حتا کشته شود. آیا تمام اینها باوری احمقانه بود؟ نمی‌دانم. یک جایی دیگر آدم خسته می‌شود کوتاه می‌آید راهش را می‌کشد می‌رود. شاید هم اینها همه ادبیات بود و می‌بایست در همان ادبیات می‌ماند. زمانی دیر خیلی دیر باورهای من فرو ریخت. شاید هم زندگی همین روزمره‌گی بود که من از آن غافل شدم.  یا نه. زندگی هرکس یک جوری ورق می‌خورد. مال من هم اینجوری ورق ورق شد

May 26, 2016

نگاه اول و آخر

-------

هر چه نگاه می‌کنم

همه‌ی هستی

همین آیه‌ی زیبایی ست

همین خورشید و... دیگر هیچ

کلمه کار نمی‌کند

عشق من!

هر چه نگاه می‌دوزم

به تنت آید

هر چه دلم می‌ریزد

یکی یکی بزن به موهات

قشنگ راه بیفت

تاریخ از همینجا شروع می‌شود.

آرامشی ابدی

------

امروز چنان دلم گرفته بود که باز کتاب شازده کوچولو را ورق زدم و بی‌اختیار رفتم تا ته. چند جای کتاب هست که شازده کوچولو دنیا و هستی و عشق را تحلیل می‌کند، و با منطق؟ نه، با احساسی که ظاهر منطقی می‌گیرد ته دلم را چنگ می‌زند. و همیشه اشکم را درمی‌آورد: «حرفت را باور نمی‌کنم! گل‌ها ضعیف‌اند. بی شیله پیله‌اند؛ سعی می‌کنند یک‌ جوری ته دل‌شان را قرص کنند. این است که خیال می‌کنند با آن خارها چیز ترسناک و وحشت‌آوری می‌شوند...»

لام تا کام بهش جواب ندادم. در آن لحظه داشتم تو دلم می‌گفتم: «اگر این مهره‌ی لعنتی همینجور بخواهد لج کند با یک ضربه‌ی چکش حسابش را می‌رسم.» اما شازده کوچولو افکارم را به هم ریخت: «تو فکر می‌کنی گل‌ها...»

من باز همانجور بی‌توجه گفتم: «ای داد بیداد! ای داد بیداد! نه، من به هیچ چیز فکر نمی‌کنم! آخر من گرفتار هزار مسئله‌ی مهم‌تر از اینم!»

هاج و واج نگاهم کرد و گفت: «مسئله‌ی مهم؟!»

مرا می‌دید که چکش به‌دست با دست و بال سیاه روی چیزی که خیلی هم به نظرش زشت می‌آمد خم شده‌ام.

«مثل آدم بزرگ‌ها حرف می‌زنی!»

از شنیدن این حرف خجل شدم اما او همین‌جور بی‌رحمانه می‌گفت: «تو همه چیز را به هم می‌ریزی... همه چیز را قاطی می‌کنی!»

حسابی از کوره در رفته بود. موهای طلاییش در باد می‌جنبید: «اخترکی را سراغ دارم که یک آقا سرخ‌رو توش زندگی می‌کند. هیچوقت یک گل را بو نکرده، هیچوقت کسی را دوست نداشته، هیچوقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همین است که بگوید: "من یک آدم مهممم! من یک آدم مهممم!" این را بگوید و از غرور به خودش باد کند. اما خیال کرده! او آدم نیست، یک قارچ است.»

«یک چی؟»

«یک قارچ!»

حالا دیگر رنگش از فرط خشم مثل گچ سفید شده بود: «کرورها سال است که گل‌ها خار می‌سازند و با وجود این کرورها سال است که بره‌ها گل می‌خورند. آنوقت هیچ مهم نیست آدم بداند پس چرا گل‌ها واسه ساختن خارهایی که هیچوقت خدا به هیچ دردشان نمی‌خورد این‌قدر به خودشان زحمت می‌دهند؟ جنگ میان بره‌ها و گل‌ها مهم نیست؟ این موضوع از آن جمع زدن‌های آقا سرخ‌رویه‌ی شکم‌گنده مهم‌تر و جدی‌تر نیست؟ اگر من گلی را بشناسم که تو همه‌ی دنیا تک است و جز تو اخترکم هیچ جای دیگر پیدا نمی‌شود و ممکن است یک روز صبح یک بره‌ی کوچولو، مفت و مسلم، بی این که بفهمد چکار دارد می‌کند به یک ضرب پاک از میان ببردش چی؟ یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟»

سرخ شد و اضافه کرد: «اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها کرور ستاره فقط یک دانه ازش هست، برای احساس خوشبختی همین‌قدر بس که نگاهی به آن ستاره بیندازد و با خودش بگوید: "گل من یک جایی میان آن ستاره‌هاست"، اما بره گل را بخورد براش مثل این است که یکهو تمام آن ستاره‌ها پِتی کنند و خاموش شوند. یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟»

...

چه دنیای رازآمیزی ست دنیای اشک!

May 20, 2016

قیمت چیزهای شکستنی

--------

آدم یک ظرف چینی را سال‌ها مثل چشم‌هاش مراقبت می‌کند که نشکند، زیرا قدر قشنگی یا قیمتش را می‌داند. چینی‌جات و بلور و کریستال در مجموع یک اسم دارند؛ شکستنی. چیزهایی که در نهایت باز می‌توان لنگه‌اش را خرید و جایگزین کرد. بسیاری از ما عاشق ظرف و عتیقه‌ایم، برای آنها جای مناسب در نظر می‌گیریم ویترین می‌سازیم از سنگ و آهن و خشونت دورش نگه می‌داریم، و خب گاهی پیش می‌آید که یک شیئی حالا به هر دلیلی می‌افتد می‌شکند؛ به شخمم!

اما اما اما در مورد برخی چیزهای یگانه و تک غافل می‌شویم از داشتن و قدر دانستن آن که ظاهراً شکستنی هم نیست. بعد که از دستش می‌دهیم تازه می‌فهمیم چه شکستنی‌تر از چینی و بلور بوده، چه قیمتی‌تر و خواستنی‌تر، چقدر مراقبت و توجه لازم داشته ارزشگذاری می‌خواسته باید حفظش می‌کردیم براش نفس می‌زدیم نه لگد. چیزی را که داریم نمی‌بینیم و قدرش را نمی‌دانیم. بعدها که از کف می‌رود می‌فهمیمم نه تنها آن موجود بی‌همتا را سر جای خودش قرار ندادیم بلکه به سادگی گذاشتیم پاخور شود بی‌اهمیت بشکند بمیرد دیگر نباشد. بعد در حسرتش زار می‌زنیم؟ یا باز هم می‌گوییم فدای سر قشنگم؟ دیگر چه فرقی دارد؟ چه اهمیتی دارد؟

سال‌هاست در این برلین سرم را برای کوتاه کردن مو دست هر خری نمی‌دهم، فقط می‌روم زیر دست یک نفر که به ذوقش اعتماد دارم. فقط یکبار موهام را سپردم دست طلا دست قشنگه! و با اینکه توی خانه کمی تعمیرات هم کردیم، دو ماه مثل سگ پشیمان بودم انگار به خودم خیانت کرده‌ام انگار هرز پریده‌ام، وقتی برگشتم به آرایشگرم اعتراف کردم که اشتباه شده پیش آمده مجبور شده‌ام ببخشید دیگر این اتفاق نمی‌افتد.

با این همه، خصلت بسیاری از آدم‌ها چیز دیگری ست. یعنی دیگر از عادت گذشته و خصلت شده. در رمان "تماماً مخصوص" یکی از خصلت‌های دکتر برنارد از نگاه عباس چنین است: «گمان‌ مي‌كنم‌ ساعت‌ حدود يازده‌ و نيم‌ بود كه‌ دكتر برنارد آمد. موها و ريش‌ چند روز نتراشيده‌اش‌ را تازه‌ كوتاه‌ كرده‌ بود و تا چهره‌اش‌ جا بيفتد و او ابهت‌ اصلي‌اش‌ را به‌ دست‌ بياورد دو سه‌ روزي‌ وقت‌ لازم‌ بود. كمي‌ شبيه‌ گوسفندي‌ شده‌ بود كه‌ پشمش‌ را ناشيانه‌ قيچي‌ كرده‌ باشند. مي‌دانستم‌ كه‌ آرايشگر ندارد، هر جا آرايشگر ارزاني‌ پيدا كند مي‌رود مي‌نشيند روي‌ صندلي‌اش‌. و از اين اخلاقش خوشم نمي‌آمد.»

آدم‌ها پارچه و چوب و ظرف چینی نیستند که وقتی حرام می‌شوند، به راحتی بگوییم فدای سر قشنگم یا به شخمم، و بال تازه درآوریم برای پرواز. وقتی دیگر نیستند چیزی به قدر یک جسد روی سینه‌مان روی شانه‌مان روی کول‌مان چنان سنگینی می‌کند که تا آخر عمر این بار را باید بکشیم و دم نزنیم دردش را مدام قورت بدهیم.

دیده‌ام بسیار آدم‌ها وقتی می‌خواهند دستشویی خانه‌شان را تعمیر کنند بهترین شیر بهترین کاشی بهترین کاسه را با بهترین بنا در اختیار می‌گیرند، اما این که آیا معلم بچه‌شان و مدرسه‌اش و کیفیت آموزشی‌اش و خیلی چیزهای بامعنای دیگرش اصلاً در چه حد از کیفیت است؟ اهمیت نمی‌دهند. غم‌انگیز نیست؟

چرا آبی؟

---------

غروبی از شدت خستگی خوابم برد. خستگی مرگ بود. چند شب پیاپی نخوابیده‌ام. تا به حال حالم را از این خراب‌تر نمی‌شناختم. غروب با لباس و کفش رفتم توی رختخواب، و همین حالا سراسیمه از خواب پریدم. بوی اتر دماغم را پر کرده و قلبم تند می‌زند. با یک نایلون پر از دارو دویده بودم توی راهرو بیمارستان و آن را داده بودم دست مامان. از داروخانه‌ی فرهاد در همین خیابان ویلمرسدورف تا دم آن اتاق آبی دویده بودم. خیلی راه بود. نفس نفس می‌زدم و دلم می‌خواست آدم‌های اتاق بروند بیرون تا یواشی صدات کنم و ازت بپرسم همزن برقی کجاست؟ نمی‌دانم چرا اینقدر مهم بود که این را ازت بپرسم. هیچکدام‌ از آن آدم‌ها را نمی‌شناختم. همه دور تخت تو حلقه زده بودند و نگاهت می‌کردند، چشم‌های تو اما جوری بسته بود که انگار همیشه بسته بوده و من نمی‌دانستم. روی تخت بیمارستان بلندقامت‌تر و تکیده‌تر به نظر می‌آمدی. برعکس همیشه تخت و ملافه و لباس تو و حتا دیوارها هم آبی بود. چرا آبی؟ و این باعث تعجبم شده بود که لابد اینجا بیمارستان نیست و کسی به ما کلک زده. حالا نگرانم و نفسم بوی اتر می‌دهد.

May 10, 2016

جلجتا

--------

همه را و همه چیز را می‌بیند

جز تو

لابد این

همه و همه چیز

دیدنی‌تر است

بفهم بپذیر برگرد

مسافر غریب!

همرنگ جماعت، همراه همه نباش

از قاب نگاهش خروج کن

تنها و یگانه بر جلجتا فراز شو

برو

راز شو

دیدنی‌تر است.

May 4, 2016

عجب! یا عجب؟

-------

گفت: عجب! این رنگ‌شو دیگه ندیده بودم.

گفتم: اتفاقا من خیلی دیده بودم. عجب نداره. هر طرف بچرخین پره از این رنگ. پر. 

گفت: حالا می‌خواینش؟ بپیچم براتون؟

گفتم: نه. قبلاً هم بهتون گفته بودم. من دنبال یه آبی دوست‌داشتنی می‌گشتم؛ چیزی بین آبی و کبود. یه آبی خاص.

گفت: مگه نگفتین دارم؟

گفتم: هیچوقت نمی‌تونین مرز خیال و واقعیت رو تشخیص بدین.

گفت: واقعیت همونی بود که توی خیال پرورده شد و... و... و... گذشت. بله، گذشت. ولی خیال همین چیزیه که وجود داره. همین که سرتون اومد. همین کُنام دربه‌دری. همین راست‌نمایی‌های مشکل‌ساز. همین که هی می‌نویسین و هی پاک می‌کنین. همین...

گفتم: عجب! این رنگ‌شو دیگه ندیده بودم.

گفت: عجب نداره.  اتفاقا من خیلی دیده بودم. خیلی. هر طرف بچرخین پره از این رنگ. پر. 

گفتم: یعنی... 

هزار حرف و فکر توی سرم بود که یکباره همه یادم رفت. افتاده بودیم به تسلسل. راه نجاتی نبود. از هر طرف می‌رفتیم باز سر از بن‌بستی دیگر درمی‌آوردیم، و باز می‌رسیدیم به همین نقطه، و باز یکی از ما می‌گفت عجب! 

May 3, 2016

که برد؟

-------

بازت ندانم از سر پیمان ما که برد؟

باز از نگین عهد تو نقش وفا که برد؟

چندین وفا که کرد چو من در هوای تو؟

وآنگه ز دست هجر تو چندین جفا که برد؟

بگریست چشم ابر بر احوال زار من

جز آه من به گوش وی این ماجرا که برد؟

گفتم لب تو را که دل من تو برده‌ای

گفتا کدام دل؟ چه نشان؟ کی؟ کجا؟ که برد؟

- شیخ ما، سعدی

May 2, 2016

بازگشت

------

انگیزه‌ی برگشتن

در پاهای من مُرد

دیگر به هیج جا

برنمی‌گردم

حتا به خاطرات تو.

April 8, 2016

تیپ رونده و شخصیت ماننده

--------

عزیزم!

در طول سال‌های نوشتن گاهی یک شخصیت توی ذهنت چنان خانه می‌کند که می‌فهمی از خودت صاحب‌خانه‌تر است. بهش شکل و شمایل می‌دهی، براش خصلت و مرام می‌سازی، دوستش می‌داری اما یک روز سرانجام آستانه‌ی تحملت را فرو می‌ریزد که می‌آوریش روی کاغذ، یک جوری می‌کشیش برود از ذهنت بیرون تا از دستش خلاص شوی. اما ساده‌ای؟ نمی‌رود. یک شاخه پاجوش دارد قد می‌کشد توی ذهنت باز درخت می‌شود. روزها و شب‌ها هی پروبال باز می‌کند شاخ و برگ می‌دهد، و هرچه رو برمی‌گردانی با تبر ریشه‌اش را می‌زنی نمی‌رود نمی‌میرد. از در بیرونش می‌کنی نیمه شب از پنجره می‌آید.  دوباره بهش سرگرم می‌شوی از منظری دیگر او را می‌سازی یا خرابش می‌کنی، بهش هاله‌ی تقدس می‌بخشی یا پر اسطوره‌ای می‌دهی، رجاله‌اش می‌نامی یا فاحشه‌اش می‌خوانی، بعد به قصد نابودی او را می‌کشی، چون هم روانش را می‌شناسی هم تنش را، نقطه‌ی قوت و ضعفش را می‌دانی، اخلاقش دستت است، گوشه‌ی پنهان مرامش را کشف کرده‌ای، گرفتارش شده‌ای، بعد از هر طرف می‌کشیش دلت خنک نمی‌شود. حتا آنجا که او را قطعه قطعه می‌کنی در چمدان می‌چینی و راه می‌افتی چمدان به دست، داری نمی‌روی او را چال کنی. نه. داری با خودت می‌کشی ببریش یک جای دیگر قطعه‌هاش را در بیاوری، کنار هم بچینی، بهش روح بدهی لباس تنش کنی، لباس‌هاش را تکه تکه دربیاوری، یکی دیگر بهش بپوشانی، راهش بیندازی، ازش حرف بکشی، بسازیش، خرابش کنی، بعد یک جور دیگر دخلش را بیاوری. شخصیت است، تیپ که نیست دست کرده باشی از لای جمعیت بیرونش کشیده باشی یا توی جوب پیداش کرده باشی، نه. شخصیت است. رفته به خوردت، توی وجودت نبض می‌زند، باهات حرف می‌زند، دلت براش پر می‌زند. تیپ که نیست از خیابان ورش داشته باشی که یک داستانی تنش کنی شاید در بیاید شاید نیاید. شخصیت است، در یک جای خاص او را کشف کرده‌ای، تاریخ دارد، زاده شده، بزرگش کرده‌ای، نفسش کشیده‌ای، شخصیت است. شخصیت.

من اورهان را در "سمفونی مردگان" ساختم تا بیست و چهار ساعت بعد او را بکشم. در چهل و چهار سال زندگی با دوربین‌های جورواجور در زاویه‌های گوناگون او را تصویر کردم و گریاندم و خنداندم و چرخاندم و عاقبت کشتم. اما این برادر نامرد و این برادرکشی دست از سرم برنداشت که نداشت. آمدم او را مجید قورباغه کردم در "فریدون سه پسر داشت"، باز ساختمش، ویرانش کردم، و بعد به طرز فجیع و قابل ترحمی او را کشتم. مدتی رفت و نبود، ولی باز سروکله‌اش پیدا شد. هنوز هم این برادرکشی لاکردار در سرم وول می‌خورد. کی سر  باز کند دوباره بنویسمش خدا می‌داند.

بعضی شخصیت‌ها در طول زندگی ادیبانه این‌جوری‌اند. تو می‌دانی که یک آدم است، اما خواننده چند رقم آدم از تو می‌خواند و نمی‌داند همان یک شخصیت بوده که تو او را به اوج عزت رسانده‌ای یا به چاه ذلت. تا جایی که خودت را می‌گذاری جای آن شخصیت می‌شوی راوی. لحظه لحظه زشتی‌هاش را می‌پوشی می‌آیی روی صحنه نمایش می‌دهی تا عریانش کنی افشایش کنی اوراقش کنی، یا لمحه لمحه زیبایی‌هاش را می‌نویسی تا بیارایی‌اش تا زیباتر از آنچه هست نُمود داشته باشد. بشود گل سرسبد ادبیات. اگر تیپ باشد که این کارها را براش نمی‌کنی، براش اشک نمی‌ریزی، تکه کلامش را به خاطر نمی‌سپاری، رگ و حس و اعصابت را حرامش نمی‌کنی، از دستش عصبانی نمی‌شوی، یادش نمی‌گیری. می‌گیری؟ نه. می‌گویی گور باباش و اصلاً نمی‌نویسیش.

ولی آن شخصیتی که خودش را در وجود تو دار زده یا تو در نگاهش غرق شده‌ای، بود و نبودش گرفتاری و هزینه دارد. مثل یک قصر - چه مسکون چه متروک - هزینه‌ی شارژ دارد. یک وقت می‌بینی به نقطه‌ای رسیده‌ای که داری توی خودت جیغ می‌زنی چرا از ذهنم نمی‌روی بیرون لامذهب!؟ چرا دست از سرم برنمی‌داری؟ چی از جان من می‌خواهی؟ تیپ نبودی که سر راه پیدات کنم از سر ناچاری به خانه‌ات پا بگذارم یا تو را به خانه‌ام بیاورم. مهمان ناخوانده نبودی، رهگذر نبودی که شبی را مثلاً در مسافرخانه‌ام به صبح رسانده باشی. شخصیت بودی. اینهمه بهت فکر کردم، باهات حرف زدم، دلواپست بودم، هزار بار خوابت را دیدم، صد رقم اسیرت شدم، هر بار که ساختمت صورتم خیس اشک بود، هر بار که ویرانت کردم نفسم از گریه داشت بند می‌آمد، هی ساختمت هی اسیرترت شدم، لامروت! می‌دانی چند بار در رمان‌هام تو را کشتم؟ می‌دانی چند بار دیگر به شکلی بی‌رحمانه باز تو را می‌کشم؟ تیپ نبودی که بگویم این آدم را از اینجا برمی‌دارم و این قصه را تنش می‌بافم ببینم به کجا می‌رسد، شخصیت بودی. از اول هم شخصیت بودی، از اول هم قرارمان بر این بود که تیپ نباشی. چه جوری بگویم که یک شخصیت با تمام هفت میلیارد آدم دنیا فرق دارد؟ چرا نمی‌فهمی که هر خری را نمی‌شود آورد توی رمان و یک کاری داد دستش؛ ندیده، نشناخته، لایتچسبک، یک پا هوا، شکل نگرفته، خام، خمیر؟ چرا باور نمی‌کنی شخصیت رمان لنگه ندارد و نباید داشته باشد؟ چرا پاش نمی‌ایستی که شخصیت یعنی همین یکتای بی‌همتا که هرجور و هربار کشته شود جگر سوخته‌ی نویسنده را خنک نمی‌کند؟ چکار باید کرد؟ چرا نویسنده اینهمه شوربخت است؟ تو می‌دانی؟

April 5, 2016

نقطه‌ی عطف

------

گفته بودم: زندگی و عشق شکستنی ست. نگاه و مراقب می‌خواهد. تو اولیش نیستی، آخریش هم نخواهی بود. سومین عطف همیشه کار دست آدم می‌دهد؛ نه شور اولی را دارد، نه عمق دومی را. آب راکدی است با بند انگشتی عمق که آدم به خیال دریا چنان بی‌پروا شیرجه می‌زند توش که سرش محکم می‌خورد به سنگ. شانس اگر بیاورد دست و پا هم نشکند، چیزهایی می‌شکند که دیگر جبران نمی‌شود. هیچوقت. هیچوقت. زندگی از آن پس می‌شود یک چینی شکسته‌ی بندزده که با تلنگر انگشت صدای جرینگ ازش در نمی‌آید، ارتعاش هم ندارد، صداش در بهترین وضعیت انگار توپ ماهوتی را بکوبی توی پیت حلبی؛ تلپ.

همین است. هرکس مختار است صدای زندگیش را برگزیند. من زندگی را مثل قدح چینی قرمز گردنر مادربزرگم می‌خواستم که هنگام مردن گذاشت توی دست‌هام. می‌دانستم گل سرسبد جهیزیه‌اش بوده، دم دستی نبوده، مراقبت و نگاه می‌خواسته، جایش قاطی ظرف‌ها نبوده، و خودش را از بقیه جدا کرده رسانده به رف؛ شده تاریخ بیهقی که کتاب تاریخ بوده اما چنان نثری دارد که خودش را رسانده به قفسه‌ی ادبیات غنایی. لای کتاب‌های تاریخ پیداش نمی‌کنی. هرچند اسمش تاریخ است؛ تاریخ بیهقی. هرچند اسمش ظرف است این کاسه‌ی عتیقه‌ی تاریخ‌دار. فرق دارد ایجاز و لحن ادیبانه‌ی بیهقی که وقار از کلمه‌هاش می‌ریزد روی جمله‌هاش. هر تمهیدی به کار می‌بندم تا نشکند، وقتی تلنگری به لبش می‌زنم می‌گوید: جریییینگ‌گ‌گ‌... و پژواکش دل اتاق را می‌ریزد. 


April 2, 2016

طعم شکست

-----------

شکست‌نخورده

طعم شکست

چون هق‌هقای نیمه‌شب

در گلویم می‌شکست

میدان سراسر خالی شد

واژه‌های زخمی مرده بودند

خاطره‌های مجروح را برده بودند

نه دوست نه دشمن

نه مغلوب نه پیروز

میدان سراسر خالی شد

خالی‌تر از... دیروز.