September 18, 2014

نشانی

--------

من از پروانه‌ها

از زمین

از درخت

از باران

از کائنات

از ستاره‌ها

از کلمات

از نانوشته‌های بین کلمات

کمک می‌خواهم

که تو را به من ببخشند

دلهره‌ی نارنجی!

من از نشانه‌ها دنبال نشانی تو می‌گردم

نفس‌زنان در خودم می‌دوم

می‌ترسم

خورشید روشنی‌اش را از من دریغ کند

و من بی تو از سرما بلرزم.

September 11, 2014

با پدرم بر جهان

----------

زمین آنجا سبز بود، سبز و خیس و دوست‌داشتنی. و هرجا یک نردبام برپا بود، و بالای هر نردبامی یک بشکه‌ی کروم نیکل با شیر برنزی چشم را خیره می‌کرد. پدرم کت و شلوار توسی به تن داشت، با پیرهن سفید. مثل همیشه تمیز و مرتب.

ولی من آشفته بودم. آشفته و سرگردان. قلبم مثل طبلِ بی هنگام زیر نبضم می‌ترکید. درد شکستگی شانه‌ی راستم راه می‌کشید توی انگشت‌هام، و جای آبله‌ی سه‌گانه روی بازوی چپم درد می‌کرد. گفتم: «پدر، اگه می‌خوای کاری برام بکنی، همین حالا بکن. از زمان سربازی که از خونه رفتم، هیچوقت چیزی ازت نخواستم. یادت هست؟ خودم تنهایی همه‌ی سال‌ها رو کشیدم تا رسیدم دم این نردبوم‌ها. می‌بینی این بشکه‌های آبو چه قشنگ درست کرده‌ن گذاشته‌ن بالاش؟ آدم نگاه که می‌کنه تشنه‌اش می‌شه.»

گفت: «می‌خوای بری بالا؟»

«نه.»

نگاهم کرد: «تو که بالاخره می‌ری بالا، برای من هم یه لیوان بریز.»

پشت سر همه چیز تاریک بود، تاریکی آشنایی که نقطه به نقطه‌اش را می‌شناختم. روبرو اما در روشنای ابر و مه و آفتاب، چند درخت پر شاخ و برگ لالوی نردبام‌ها تا دوردست ادامه داشت؛ تا دم صخره‌های سبز. و ما داشتیم می‌رفتیم. لحظه‌ای برگشتم و به قدیم خیره شدم؛ همان‌جایی که قبلاً ها زندگی کرده بودم. صدای خنده‌ی آدم‌ها با بوی غذاهای جورواجور می‌خورد زیر دماغم. صدای موسیقی هم بود.

پدر گفت: «برنگرد.»

گفتم: «آخه... یه چیزایی...»

گفت: «یک لحظه دوری‌تو نمی‌تونم تحمل کنم، ولی برنگرد.»

همان‌جور که رد سایه بالای کوه‌ها دور می‌زند، همان‌جور که دست باد جعد گندمزار را می‌خواباند، زمین زیر پای ما می‌چرخید؛ و ما از روزگار رفته پا برمی‌داشتیم به روزگار نیامده. بی آن که بخواهم داشته‌هام را به نداشته‌هام وا می‌گذاشتم. کجا بودم؟ کجا می‌رفتم؟ انگار سرشتم بود که در گردش روز و ماه عوض می‌شد، بی آن که بخواهم، سرنوشتم مثل کتابی در باد ورق ورق می‌شد. انگار از زندگی درآمده بودم داشتم جزوی از سکوت می‌شدم، و دیگر کسی نمی‌توانست جلو این غارت را بگیرد. کسی نقشه‌ی تنم را گشوده بود؛ هرچه را می‌خواست خط می‌زد، جغرافیای دیگری می‌نوشت.

زمین سبز بود. سبز و خیس و دوست‌داشتنی. به پدر نگاه کردم که خوشحال مرا می‌پایید. گفتم: «هیچ آدمی نیست؟»

با انگشت به آن صخره‌ها اشاره کرد: «پشتِ اون بلندی آدمای تازه خلق شده‌ن. آدمای بهتر. با من بیا.»

دلم می‌خواست بدوم. جلو نگاه پدرم بدوم. نشستم که بند کفش‌هام را سفت کنم. نشد.

گفتم: «این یکی شکسته، این یکی هم واکسن سه گانه...»

گفت: «بذار خودم برات ببندم.» و خم شد جلو پاهام: «تو مراقب دلت نبودی پسر! اصلاً مراقب دلت نبودی، حالا دیگه اقلاً مراقب دستات باش.»

«می‌خوام‌شون چیکار؟»

بی معطلی گفت: «بنویسی.»

بعد بلند شد، سراپام را ورانداز کرد. هیچوقت پدرم را اینهمه خوشحال ندیده بودم. گفت: «حالا برو.»

و من تمام آن راه سرابندی سبز را دویدم. چشم که باز کردم هنوز دم دمای صبح یکشنبه بود. تاریک تاریک.

September 7, 2014

شنبه‌ها

------------
این شنبه‌های لعنتی
که قضا نمی‌شود
حتا با حضور تو

پففففففففففففف

September 3, 2014

یک رویای پوچ

----------

گفت: «دارم میام چی برات بیارم؟»

گفتم: «خودت بیا. تو که می‌دونی اینجا همه چیز هست. ممنون.»

گفت: «اونایی که می‌تونن به همه‌ی دنیا سفر کنن، جز کشور خودشون، این سوال خیلی دل‌انگیزه براشون. می‌دونم اینو. و می‌دونم که نگاه یه تبعیدی با نگاه یه مهاجر به وطن، به سال تحویل، به مرگ، و به خیلی چیزها متفاوته. تو هم حتماً خوشت میاد که ازت بپرسم: چی بیارم برات؟ حتا اگه چیزی نخوای.»

گفتم: «همینطوره. ممنونم ازت، ولی چیز خاصی نمی‌خوام. مامانم مم داره میاد.»

گفت: «مامانت جداست، من جدا. فکر کن ببین چی برات بیارم.»

گفتم: «خودت و سلامتیت و معرفتت. همین گفتنت یعنی همه‌ی دنیا. یعنی این که برات ارزش داشتم.»

گفت: «دنبال کتاب خاصی نیستی؟ ببین! از کتاب بگیر تا خوراک و پوشاک و خاک، هرچی دوست داری. هرچی خوشحالت می‌کنه. بگو.»

گفتم: «یه برگ از درخت بالاسر فروغ فرخزاد.»

...

در اتاقی که به اندازه‌ی یک تنهایی ست

دل من

که به اندازه‌ی یک عشق ست

به بهانه‌های ساده‌ی خوشبختی خود می‌نگرد

به زوال زیبای گل‌ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه‌ی خانه‌مان کاشته‌ای

و به آواز قناری‌ها

که به اندازه‌ی یک پنجره می‌خوانند

آه

سهم من این ست

سهم من این ست...

شکست

---------------

امروز که بیدار شدم هنوز تاریک بود، و به وضوح دیدم زندگی مثل ترمز زیر پاهام خالی شده،

دیگر نمی‌دانم کدام ورطه منتظر است فرو ببلعد تنم را.

صدای جیغ در سرم توفان همه‌ی شکستن‌هاست هنوز.

September 2, 2014

چنین بود

مثل رویا در بیداریام زندگی میکرد و مثل بیداری از خوابم میگریخت. 

August 29, 2014

این مزه‌ی تلخ

می‌گویند وقتی آدم می‌خواهد به دنیا بیاید در رحم مادر آن لحظه‌های آخر  تمام زندگیش را مثل یک فیلم یا مثل یک رویا نشانش می‌دهند که اگر دوست ندارد پا به این دنیا نگذارد.

آدم در طول زندگی طعم خیلی دردها را می‌کشد، مزه‌ی شکست‌ها، احساس تنهایی، و خیلی چیزها را تجربه می‌کند تا روزی می‌رسد که غمی را تجربه کند. غم خاصی که قبلاً نمی‌شناخته؛ آنجاست که با خودش فکر می‌کند:

اگر پیش از تولد درست نشانم داده بودند، به این دنیا پا می‌گذاشتم؟

لحظه‌های من

----------------------

دیوار سلولم را بالا می‌برم.

August 28, 2014

این روزها

------------

دلم مرد. احساس می‌کنم یک پسر شش ساله مرده است.

پسری که دلش خرگوش می‌خواست، و تیله‌هاش را جایی جا گذاشته بود.

می‌خواهم بخوابم.

July 22, 2014

تماشا کن

دلِ کوچولو، عزیزکم!

همراه من بیا

بهانه نگیر

بی تابی نکن دیگر

برات بستنی می‌خرم

دستت را می‌گیرم

تو را می‌برم پارک

کنار آن برکه‌ی قشنگ

به اردک‌های ریز و درشت

و آن قوی سفید سرفراز

نان بده

دورت جمع می‌شوند

تن می‌شورند

سروصدا می‌کنند

قاشق قاشق بستنی...

تماشا کن

نانت که تمام شد

می‌روند

حالا بیا برویم

گریه نکن.

July 8, 2014

افسانه‌ی عشق مه‌آلود

گفتم بوی نارنج پيچيده توی خوابم. می‌گذاری بخوابم؟ چقدر این پیرهن گورخری قرمز بهت می‌آید. چقدر قشنگ شده‌ای وحشی!

گفتی می‌خواهم افسانه‌ی عشق مِه‌آلود را برایت بگويم.

گفتم کجا خوانده‌ای؟

گفتی يادم نيست. شايد نخوانده‌ام، برای تو بافته‌ام.

گفتم: بگو، شهرزاد قصه‌گوی من. صدای تو شبنمی‌ست که خواب نرگس را هم نمی‌آشوبد، چه رسد به خواب سنگين من! بگو.

گفتی آه!

آه!... می‌خواستند دختر پادشاه را شوهر بدهند. بزرگ شده بود؛ زيبا و دل‌انگيز.

پسران وزير برای او شال ابريشمين و گردن‌بند ياقوت می‌آوردند، و خواستارش بودند، اما او هيچ کس را نمی‌خواست.

می‌گفت: «مردی می‌خواهم که برای من مِه بياورد.»

زمستان می‌آمد، تابستان می‌رفت، خيل خواستگار نمی‌رفت. همه او را می‌خواستند. شده بود نقل شیرینِ دهان مردان

شهر. گل هميشه‌بهار و چهل شتر جواهر می‌آوردند، ولی او نمی‌خواست. می‌گفت: «مردی می‌خواهم که برای منمه بياورد.»

وزيران دانا با او گفتگو نشستند که مه را چگونه بالای کوه در ظرف می‌توان کرد؟

و او می‌گفت: «نمی‌دانم. مردی می‌خواهم که برای من مه بياورد.»

پادشاه خيال می‌کرد دختر زيبايش بيمار شده، دستور داد حکيم آوردند. و حکيم سر از راز دختر در نياورد و مبهوت

ماند. «مه؟ يک کاسه مه؟»

جار زدند و خبر در تمام عالم پيچيد. بسياری آمدند و رفتند، و دختر در خانه‌ی پادشاه ماند. 

روزی مردی بی ساز و جهاز آمد و گفت: «خواستگار دختر پادشاهم من.»

گفتند: «از کجايی؟ پسر کدام پادشاهی؟»

گفت: «مرا به ديدار دختر بريد تا بگويم.»

تا چشمش به دختر افتاد، زبانش بند آمد. کاسه‌ای چوبين داشت. آن را برابر دختر نهاد و گفت: 

«با همين کاسه‌ی چوبی از بالای آن کوه سربه‌فلک برایت مه می‌آورم.»

دختر گفت: «هروقت برای من مه بیاوری یادت می‌گیرم.»

مرد گفت: «از یادت نمی‌کاهم تا مه بیاورم.» و رفت. رفت. رفت. از کوه بالا رفت.

از آن روز دختر پای پنجره می‌نشست و به کوه نگاه می‌کرد.

روزها و ماه‌ها گذشت. بالای کوه هميشه مه بود. اما از آن مرد خبری نبود. 

فقط گاهی خبر به دختر می‌رسید که کسی مرد را در کوه دیده است؛ بالا، پایین، در راه.

زمان می‌گذشت. و دختر از کنار پنجره دور نمی‌شد.

خبر در شهر پيچيد که دُردانه‌ی پادشاه ماخولیا گرفته، دل به ابلهی باخته که او خود به وهم دل باج داده است.

ديوانه می‌تُرشد شوهر نمی‌کند. اين چه رسمی‌ست؟ چه قانونی‌ست؟
دختر اما از پای پنجره دور نمی‌شد. به تماشای خیالش دل بسته بود.

باز سال از پی سال می‌گذشت.

روزی جار و جنجال مردم آسمان را برداشت. مرد را دیدند که سوی خانه‌ی شاه می‌رفت.

برای عبورش کوچه ساختند، و او در میان نگاه‌ها و حرف‌ها به دروازه‌ی خانه‌ی پادشاه رسید.

پيرشده بود، پوست به استخوان چسبيده، نحيف و لاغر و غمگين. کاسه‌ی چوبينش به دست در میان مردم 

و نگهبانان هاج و واج نگاه می‌کرد.

پرسيدند: «مه؟ مه کو؟ کاسه‌ات که خالی‌ست!»

گفت: «مرا به ديدار دختر پادشاه بريد تا بگويم.»

دختر همه چیز را از پنجره می‌ديد و می‌شنيد. به پيشواز آمد.

مرد کاسه‌‌ی چوبين را نشانش داد و گفت: «دلم را به دستت سپردم عزم جزم کردم که آرزویت را عملی کنم.

از آن زمان که رفتم تا به امروز هر روز کاسه‌ام را پر از مه کردم و پای کوه آمدم ديدم خالی‌ست. باز به بالای کوه

رفتم و کاسه را پر از مه کردم، برگشتم ديدم خالی‌ست. هر روز. اينهمه زمان گذشت و من به اشتياق داشتن عشق

بلندبالايم به کوه برشدم، کاسه‌ی چوبی‌ام را پر از مه کردم و برگشتم.

امروز که دیگر جانی در تنم نيست آمدم بگويم: کاسه‌ی من‌ پر از مه می‌شود اما در راه...»

دختر با دیدن کاسه‌ی چوبين گفت: «مه! خدای من! مه!»

مرد کاسه‌ی خالی را نگاه می‌کرد.

دختر از شادی فرياد می‌زد: «مه! مه!»

مه جلو چشم‌هات را گرفته بود؟ یا گريه می‌کردی؟ در کجای خاطره‌های من گریه می‌کردی که من هرچه می‌کردم

نمی‌توانستم آرامت کنم؟ کجا دستم از دستت رها شد که در خیابان‌های ناآشنا سرگردان شدم؟

گفتم امروز به‌خاطر تو نارنجی پوشيده بودم. گفتم هرسال بهار برایت نرگس می‌آورم. 

گفتم تو می‌دانی که هرچه می‌نويسم برای توست. گفتم عشق آدم را از بندگی انتظار آزاد می‌کند، 

عشق آزادی می‌آورد، و آزادی آدمی بر تنش عمارت می‌شود. گفتم اين افسانه را نشنيده بودم، بانوی من!

گفتم... و ديگر يادم نيست چی گفتم.

گفتی قبل از اينکه به خوابت بيايم دوش گرفتم. خودم را شستم. نمی‌خواستم غباری به تنم باشد.

از خواب که بيدار شدم فهميدم اصلاً خواب نبوده‌ام. همه‌ی اين رويا در بيداری‌ام رخ می‌داده است.

خواستم چشم‌هام را ببندم برگردم به دنيای خواب، همه چيز را از نو بسازم. چرخیدم و نگاهت کردم؛

خواب بودی و آرام نفس می‌کشیدی؛ معصومانه و زیبا. مثل همه‌ی شب‌ها.

گفتم یادت باشد نرگس‌ها زود تب می‌کنند، پاهاشان را در آب بگذار.

September 13, 2013

خرمن ماه

---------

اولین بار که پدربزرگم تنها مرا به سنگسر برد، چهار ساله بودم. این اولین سفر تنهایی‌ام بود که راهی شهری دور می‌شدم. شور خاصی داشت. می‌توانستم بدون مادرم هرجایی بروم؟ بزرگ شده بودم؟ حتماً بزرگ شده بودم که مادرم لباس‌های گرم و نو تنم کرد، برام پوتین بنددار خرید که خودم بلد بودم بندش را ببندم، با یک کاپشن انگلیسی قرمز چهارخانه که جیب داشت، و از همه‌ی لباس‌هام بیشتر دوستش داشتم. پدربزرگ ماشین شخصی کرایه کرده بود، پونتیاک آبی رنگ. ما دونفر جلو نشسته بودیم. مادرم کنار ماشین چشم از من برنمی‌داشت. وقتی راه افتادیم پشت سر ماشین آب ریخت. و ما تا برسیم همه‌اش فکر می‌کردم اصلاً مامانم چه جوری اجازه داده تنهایی سفر کنم؟ می‌توانم؟

می‌توانستم ولی سایه‌ی تنهایی‌ام همه جا با من بود. یکجا کنار مادربزرگم ایستاده بودم با لباس‌های گرم و پوتین بنددار که حتا زیر بارش برف هم سردم نمی‌شد، داشتم گردو می‌خوردم. یکجا کنار حوض بین پاهای پدربزرگم ایستاده بودم و او در نرمه آفتاب زمستانی روی صندلی لهستانی‌اش داشت موهام را شانه می‌کرد: «عید می‌برمت پیش لالو موهاتو برات کوتاه کنه، الان سرده بهتره موهات بلند باشه.»

«مامانم مم عید میاد؟»

«نه، بعد از عید خودم می‌برمت تهران.»

یکجا در فلکه‌ی سنگسر مردان بزرگ شهر ایستاده بودند؛ پدربزرگ؛ صفایی شهردار، جوادی رییس انجمن شهر، و چند تای دیگر. صفایی شهردار نخ‌های سر تسبیحش را یواشکی می‌کرد توی گوشم و تند دستش را می‌کشید، من خودم می‌دانستم که صفایی شهردار دارد با من شوخی می‌کند، و خودش را می‌زند به آن راه که یعنی من نبودم.
یکجا با پدربزرگ رفته بودیم مهمانی، و بعد با جمع مهمان‌ها رفتیم خانقاه، یامن هو، الا هو خواندیم، و شب وقتی به خانه برگشتیم، مادربزرگ روی پله‌ها منتظر ایستاده بود. تا رسیدم بغلم کرد و پرسید چرا اینقدر دیر آمدیم. با پدربزرگ قهر بود، و با من حرف‌های درشت می‌زد که او بشنود: «خودشون هر قبرستونی میرن برن، بچه‌مو تا دیروقت با خودشون نکشونن اینور و اونور. اصلاً معلوم هست غذا خورده نخورده، به فکر بچه که نیستن! میرزا قشم‌شم! فقط به خودشون فکر می‌کنن.»

پدربزرگم از توی اتاقش داد زد: «باسی غذا خورده، کاریش نداشته باشین.»

مادربزرگم پرسید: «غذا خوردی؟»

سر تکان دادم: «اوهوم.»

بویم کرد، بوسم کرد: «چی خوردی؟»

«غذا.» و در سرم پر از هو بود. یامن هو، حقاً هو، یا لاهو، الا هو...

به آسمان نگاه کردم. ماه شب چهارده درست وسط آسمان بود، و دورش یک حلقه‌ی زرین نورانی آویخته بود. آیا این خدا بود که هو شده بود؟ انگار تمامی آسمان دور ماه یخ زده و آویخته است، تقدس آن لحظه چنان بغلم کرده بود که هنوز هم تصویرش از یادم نمی‌رود.

چیزی بین وهم و تقدس احاطه‌ام کرده بود، نمی‌توانستم از آن چشم بردارم. مادربزرگ گفت: «ماه خرمن زده باسی! می‌بینی؟ ماه خرمن زده. آرزو کن، هر آرزویی داری برآورده می‌شود.»

آرزو؟ خب مامانم دلش تنگ شود و بیاید پیش ما. نمی‌شود؟ بیشتر از آرزو در آن لحظه احساس سرگردانی بر وجودم چنبره زده بود. می‌خواستم بزنم زیر گریه. ولی چرا گریه کنم؟ خودت را نگه دار باسی، اینها خیال می‌کنند تنهایی نمی‌توانی جایی بروی؛ حتما باید مامانت هم باشد. محکم باش! محکم. یا من هو... حقاً هو... یا لاهو... الاهو الاهو.

بعد پدربزرگ لباس‌هاش را عوض کرد و آمد بیرون. آن شب پیش او می‌خوابیدم. یک شب درمیان بود. مادربزرگه افسانه می‌گفت، پدربزرگ از زندگی.

مادربزرگ می‌دانست امشبم با او نیستم. از پله‌ها بالا رفت: «بچه رو جایی می‌برن خبر میدن، سر خود که نمیشه. خودشون هرجا می‌خوان برن، برن. برن برنگردن.»

کنار پدربزرگ ایستاده بودم، و هردو داشتیم به آسمان نگاه می‌کردیم. وهم وهم وهم. وهم و تقدس و دلتنگی از زمین بلندم کرده بود، درست در حلقه‌ی خرمن ماه ایستاده بودم. دلم گریه می‌خواست، اما جلو حودم را گرفتم. و به جای گریه بلند زدم زیر خواندن: یا من هو... حقاً هو... یا لاهو... الاهو الاهو.

امسال که مادرم آمده بود، در حیاط ایستاده بودم و داشتم چیزی به خدا می‌گفتم که یکباره سربلند کردم، ماه بدر تمام خرمن زده بود. یک لوستر یخی گرد و قشنگ به پهنای شهر برلین. تند مادرم را صدا کردم. گفتم بیا ماه راببین!
آمد کنارم ایستاد و به آسمان نگاه کرد: «ماه خرمن زده باسی! می‌بینی؟ ماه خرمن زده. آرزو کن.»

آرزو؟ بعضی چیزها دیگر آرزویش واگذار به محال می‌شود، مامان! بگذار زمان همینجور کژ و کول بگذرد. حالا همین که پیش منی دلخوشم. بگذار روزگار بی معرفت بگذرد. 

یکباره زمان پلیسه شد، جمع شد، کودک شدم، اما دیگر نتوانستم جلو خودم را بگیرم. خرمن ماه در حلقه‌ی اشکم هزار بار تکرار می‌شد.

.basi%20321.jpg

خرمن ماه

------------

در خواب تو

بیدار بودم

سرگردان و بیدار

حتا همان لباس صورتی هم تنت نبود

موهات دور صورتت...

دیده‌ای ماه خرمن می‌زند؟

آسمان مثل پرده‌های سیاه

از دور صورتش فرومی‌ریزد

دیده‌ای؟

نفس می‌زدی

و من

بین لب‌ها و سینه‌هات

سرگردان بودم

گفتی کجایی؟

گفتم سرگردانی قید زمان است

نه مکان.

August 15, 2013

تابو؟ کدام تابو؟

---------------------

امسال برای شرکت در فستیوال بین‌المللی ادبیات اورشلیم دعوت شده بودم، اما این دعوت را بی پاسخ گذاشتم. می‌دانم که حضورم در این فستیوال می‌توانست لبخند بختی باشد برای یک نویسنده، به ویژه برای یک نویسنده‌ی تبعیدی ایرانی که بخاطر نوشتن به زندان و شلاق محکوم شده، و هفده سال از عمرش را در تبعید و هراس و تهدید و نگرانی گذرانده است.

این فستیوال می‌توانست پله‌ای بلند باشد برای نویسنده‌ای که در آلمان نقش و رنگی در ادبیات داشته، می‌توانست برای موقعیتی که دارد گامی باشد به وضعیت بهتر.

می‌توانست فرصتی باشد برای راه یافتن به محافل و فستیوال‌های مهم دیگر، آن هم برای نویسنده‌ای که پروایی ندارد از هرچه نوشتن و هرچه گفتن.

می‌توانست گشایشی باشد برای کسی که حقش توسط وزارت ارشاد و قاچاقچیان کتاب قیچی شده، و زندگی در تبعید را به سختی گذرانده است. همه می‌دانند که کتاب‌های من (چه آنها که در زمان میرسلیم مجوز گرفته، چه کتاب‌های تازه‌ام) توسط ارشاد به محاق افتاده، و همه می‌دانند که نسخه‌ی قاچاق هر کتابی از عباس معروفی در کتابفروشی‌های سراسر ایران موجود است.

حضور من در این فستیوال می‌توانست یک دهن‌کجی باشد به سیاست‌های غلط فرهنگی و سیاستگزاران فرهنگش.

می‌توانست نفس تازه‌ای باشد، هوایی نزدیک به سرزمین مادری، خورشید تابان و دور از مه و باران، دور از هوای خاکستری آلمان؛ برای منی که سی و پنج سال بی استراحت یک‌نفس کار کرده‌ام.

من به این دعوت پاسخ ندادم؛ نه بخاطر این که از کسی بترسم، نه بخاطر سیاست و موج‌سواری عده‌ای سیاسی‌کار ابن‌الوقت، نه بخاطر خوشایند رژیم، نه بخاطر این که از خلاف جهت شنا کردن روی برگردانم. نه.

من این دعوت را نپذیرفتم به این خاطر که؛ حضور من در اورشلیم رابطه‌ی مرا با بسیاری از خوانندگانم در داخل ایران قطع می‌کند. خوانندگانم با اکراه و ترس به سراغم می‌آیند. ناشرم برای انتشار کتابم در ایران به دردسر می‌افتد. حضورم در فستیوال ادبی اورشلیم هیچ سودی برای من و مردم پیوسته به من نداشت جز اینکه شهرت جهانی‌ام را پررنگ‌تر می‌کرد اما من مدام ناچار به توضیح و توجیه می‌شدم، و زندگی‌ام مثل خیلی‌ها می‌شد نکبت.

به عنوان یک نویسنده و معلم در طول عمرم تفریطی نداشته‌ام که حالا با افراط بخواهم جبرانش کنم. مدتی روی پای راستم لی لی نکرده‌ام که حالا روی پای چپم لی لی کنم، همیشه روی دو پایم ایستاده‌ام و حالم خوب است.

IMG_1098A.jpg

من از این شعار متنفرم که: «ما به عنوان سفیران فرهنگی باید تابوها را بشکنیم، به اسراییل برویم و راه آشتی را بین دو ملت باز کنیم.«
راستش بین ملت ایران و ملت اسراییل قهر و کینه‌ای وجود ندارد که ما بخواهیم آشتی‌شان بدهیم. سال‌های قبل از انقلاب ما در کنار ارمنی‌ها و زرتشتی‌ها و یهودی‌ها و آسوری‌ها و بهایی‌ها و بقیه زندگی دوستانه‌ای داشتیم، و البته آدم‌ِ بد در همه‌ی ادیان و مذاهب هست، ولی کینه و دعوایی بین ما وجود نداشته است.

راستش کینه و اختلاف احمقانه بین سران رژیم جمهوری اسلامی و سران رژیم اسراییل آنقدر عمیق و جدی است که با رفت و آمد امثال من هرگز آشتی ایجاد نمی‌شود. خودمان را خر نکنیم که این مقدمه‌ی عوامفریبی است.

راستش صهیونیسم و اسلام ایدئولوژیک، دشمنان فرضی‌ همدیگر شده‌اند تا بدین وسیله حقانیت و مظلومیت خود را توجیه ‌کنند. در این بازی، ما مردم آسیب می‌بینیم.

من مردم اسراییل را مثل همه‌ی مردم دنیا دوست دارم. و تا زمانی که سران اسراییل به هر دلیلی کشورم را تهدید به بمب و جنگ و نابودی کنند، پایم را به آن کشور نخواهم گذاشت.