July 4, 2015

تعطیل

------
اینجا تا مدتی تعطیل خواهد بود. بنابرین کامنت‌ها را هم نخواهم دید. اگر عمری باقی بود شاید روزی... و همین

July 1, 2015

دلم

-----------

گفت: «چه خسیسانه رنج می‌بری؟ این نان زهرمزه را قسمت کن.»

گفتم: «من در دست‌های تو تمام شده‌ام. این سنگ، این هم بیابان. پرتاب کن.»

June 30, 2015

زوم

-------------

دلباخته به این باور می‌رسد که فقط یکی هست که میان اینهمه آدم جلوه می‌کند. بقیه‌ بی رنگند. چشمش مثل زوم دوربین عکاسی، یک نفر را برجسته می‌کند، تا بقیه فلو شوند، مات شوند، در مه ناپدید شوند. فقط یک نفر وجود دارد.

بعدها که آوار بر سرش خراب شد، اگر زنده از زیر خاک درآمده باشد، مدتی مبهوت و خسته و خاک‌آلود سرگردان است، بعد گوشه‌ای پنهان می‌شود که زخم‌هاش را بلیسد، بعد خاکش را می‌تکاند آرام آرام راه می‌افتد. و بعد می‌بیند که همه‌ی آدم‌های دنیا هستند، فقط همان یک نفر وجود ندارد. 

June 24, 2015

گوشواره‌هات کو؟

------------

گفتم موهات را کوتاه کرده‌ای چه بهت می‌آید. گوشواره‌هات کو؟ و یادم افتاد که تنها تفاوت آدم‌ها با نخل همین است. این درخت عجیب که با واحد "نفر" شمارش می‌شود، انگار گیاه نیست، آدم است، آدمی که موهاش را نمی‌شود کوتاه کرد. آن خوزستانی یا کرمانی که چهل نفر نخل دارد، می‌داند نخل به سرش زنده است و با تمام درخت‌ها فرق دارد، مثل آدمیزاد، که وقتی سر بمیرد تنش گیاه می‌شود. گیاهان به ریشه زنده‌اند، و وقتی سرشان را می‌زنی، موهاشان را کوتاه می‌کنی بار و برگ‌شان بیشتر می‌شود، اما نخل نه. نخلِ بی سر می میرد.

May 31, 2015

شاه‌پسندهای لوس من

-----------------------

چند تا شاه‌پسند کاشته‌ام. و این روزها همه‌ی حواسم به ساقه‌های ترد آنهاست. تا دم پاییز باید که همقد خودم شود، و وقتی وارد خانه‌ام می‌شوم باید بوی کودکی‌ام بپیچد توی سرم که دیگر به چیزی فکر نکنم، یکراست بروم در کوچه باغ کودکی؛ با پدربزرگی که نبودنش بدجوری شاخم می‌زند. و پاییز باید بگذارمشان کنار پنجره‌ی آفتابگیر. بس که لوسند این شاه‌پسندها. 

May 20, 2015

زبان دیپلماسی

------------

روزگاری که در آنیم تنها زبان دیپلماسی تو را می‌رهاند. روراستی و ساده‌دلی کودکانه چیزی جز باخت نصیبت نمی‌کند. باید با هر کسی حتا با خدا نیز به زبان دیپلماسی حرف بزنی تا گلیمت را از آب بکشی. دیپلماسی یعنی زبان معامله. یعنی چیزهایی را بگویی که منفعتی حاصل می‌کند، وگرنه دم فرو بندی. زمانی تصور می‌کردم وقتی آدم با کسی یکدل شد هرچه در سینه دارد بیان می‌کند. نمی‌تواند با زبان معامله و دیپلماسی باهاش حرف بزند. آدم که دلش را معامله نمی‌کند.

April 23, 2015

تبعید در تبعید

--------------

برابرنهادِ وطن

ما به ازای خاکِ بوسیدنی

تنها همین عاشقی ست

زمانی می‌رسد

که در خنده‌های آتش

دست و پا می‌زنی

در طاقه‌های دود

نام و چهره و صدای غرور 

بوی سوختگی می‌گیرد

آستانه‌ی تحمل

پرده‌ پرده فرو می‌ریزد

مچاله می‌شوی

به زانو 

دیگر جای ماندن نیست

جانت را؟

نه!

این بار دلت را

برمی‌داری فرار می‌کنی

زمینی دیگر

زبانی دیگر

زخمی دیگر

خانه‌ای رو به آفتاب

با پنجره‌‌ی کوچک پشتی

که اسمش را می‌گذاری وطن.

April 17, 2015

یک بستنی رنگی منگی

--------

گفت: «قرار بود بشود، اما نشد.»

خواستم بگویم: «شاید همان بهتر که نشد! نه؟» ولی گفتم: «همین؟» و از مغازه‌اش زدم بیرون. هوای برلین آفتابی و گرم بود. دلم بستنی می‌خواست. یک بستنی رنگی منگی با کلی میوه‌ی تازه. و در راه فکر کردم که نباید ازش دلگیر باشم. یادم افتاد که قبلاً هم همچو چیزهایی به من گفته بود، آن‌هم با عجله، درست هنگامی که اتوبوس یا قطارش داشت راه می‌افتاد سرش را از شیشه بیرون آورد: «من قول نمی‌دهم. چون نمی‌توانم بهش عمل کنم.» بله، گفته بود. اما آیا این آرامم می‌کرد؟ نمی‌دانم. من پیش پدربزرگم بزرگ شده بودم و یاد گرفته بودم که وقتی آدمی حرفی می‌زند تا پای جانش پای حرفش می‌ایستد؛ این یعنی مرام، یعنی منش، یعنی معرفت. می‌دانستم این چیزها را اگر برگردم بهش بگویم شانه بالا می‌اندازد و جوابی می‌دهد که نتوانم دیگر حرفی بزنم. لال شوم یک گوشه‌ی پیاده‌رو را بگیرم مثل حالا بروم بروم بروم... تقصیر خودش نیست، سرعت قطارش بالاست هیجان سرعت راهی جز این براش نمی‌گذارد؛ آنقدر بالاست که در بین جمعیت مرا اصلا نمی‌بیند. بگذار وقتی قطارش ایستاد و پیاده شد شاید خودش متوجه شود به حرفم برسد. شاید هم اصلا یادش نماند. کسی چه می‌داند. فقط می‌بینم که آدم‌ها عوض شده‌اند، روزگار عوض شده، این روزگار با آن روزگار فرق دارد. اما چرا نمی‌توانم بفهمم که چه فرقی دارد؟ چرا فرق دارد؟ چرا پدربزرگم نیست که این چیزها را ازش بپرسم؟ آخر من که کسی را ندارم، از کی بپرسم؟ آفتاب که همان آفتاب است. کلمه هم همان کلمه است. نه مغول حمله کرده، نه سونامی آمده، نه زبان عوض شده. تو به من بگو چه اتفاقی افتاده؟ چه بلایی سر من آمده؟ 

April 16, 2015

شب و روز

-------------

از کلاغ خسته‌ام، از خبر، روزنامه، هواپیما، فرودگاه، رادیو خسته‌ام.

از فکر و خیال خسته‌ام، از باد و باران، سر و صدا، شب و روز، از خبرهای بد تکراری خسته‌ام.

از رنگ دیوار خسته‌ام، از زنگ تلفن، از قاب‌های خالی، از انتظار خسته‌ام.

از بیخوابی‌های پیاپی خسته‌ام، از مریضی‌های طولانی، ایستادن در صف‌های دراز، بوی دل‌ضعفه‌ی آنتی بیوتیک، نشستن بیهوده روی مبل، از این کانال به آن کانال رفتن خسته‌ام.

خیلی خسته‌ام. 

April 12, 2015

قوری لب‌پر

--------
بهش گفتم از گشتالت که حرف می‌زنی یک مجموعه را کامل می‌بینی، آدم خوشش می‌آید که چه خوب می‌فهمی همه چیز را. هم اینطرف را هم آنطرف را. اما پای منافع خودت که پیش می‌آید همیشه فقط خودت را می‌بینی؛ فقط تویی که حق داری، تویی که اشتباه نمی‌کنی، تویی که درد نمی‌آوری، تویی که هر کاری می‌کنی باید تایید شود. گفتم تو یک زن چهل ساله‌ای و هنوز نمی‌دانی که من چه حقوقی در این زندگی مشترک دارم؟ پس کی باید بدانی؟
سر پیچ خیابان که پیچید توی کوچه خودشان از پشت سر نگاهش کردم، خدای من چقدر دوستش دارم. و چرا تمام این مدت همه در سوء تفاهم زندگی کرده‌ایم؟ بودن یا نبودنم چه اهمیتی در زندگیش دارد؟ به همین راحتی می‌تواند آدمی را مثل قوری لب‌پریده بگذارد پشت در، و برود یکی دیگر بخرد؟ واقعاً؟ صداش کردم. برگشت. چند قدمی جلو رفتم. دلم می‌خواست بروم بغلش کنم بوسش کنم و هیچ حرفی دیگر نزنم، مثل همیشه. اما دیگر پاهام نکشید. همانجا بهش گفتم: «من کتاب نیستم که هروقت هوس کردی بیایی سراغم چند ورقم بزنی سرت را گرم کنی بروی دنبال کار و برنامه و زندگی خودت. من آدمم.» و برگشتم به پستوی تنهاییم، چراغ را خاموش کردم و افتادم روی مبل. چی دلم می‌خواست؟

April 9, 2015

بو

------
.نویسنده با شامه‌ی پلیسی یا سگی داستان را بو می‌کشد، می‌نویسد، بعد می‌رود می‌خوابد
 اما از کجا می‌آورد این حس را؟
.کسی چه می‌داند

March 29, 2015

خواب؟ شاید...

----------------------------

گاهی خواب از کوه صعب‌العبورتر است، هرچه به صخره‌ها چنگ می‌اندازی و پیش می‌خزی بیشتر بیداری، جا می‌مانی انگار جایی جا می‌مانی که دلت می‌خواهد همه‌ی راه رفته را برگردی و خیره‌ی قله شوی؛ شاید خوابت بُرد.

March 22, 2015

اسطوره‌ی زندگی

-----------

تولد، جشن نوروز، مراسم فارغ‌التحصیلی، عروسی، سال نو، کریسمس و روزهای این‌چنینی اسطوره‌ی زندگی ست. آنقدر اهمیت دارد که آدم از مدت‌ها قبل به فکر می‌افتد مثلاً سبزه سبز کند، هدیه بخرد، نرگس‌هاش را بکارد. و هر کس تمهیدی به کار می‌بندد تا چنین روزهایی را با خانواده و یا عزیزترین‌هاش بگذراند. همه کاری می‌کند تا شادی‌های این لحظه‌های مهم را با عزیزانش تقسیم کند، عکس بگیرد، خاطره بسازد، و از ثانیه‌هاش رضایت داشته باشد، چون آدم یکبار زندگی می‌کند، و در این زندگی یک‌نوبتی نکبتی اگر قدر همین لحظه‌هاش را نداند، دیگر به چی دلش خوش باشد؟

ممکن است حتا کسی را که خیلی دوست داری به دلایلی نتوانی در جمع خانواده بپذیری. او هم اگر تو را دوست دارد باید موقعیت و مصلحت تو را در نظر بگیرد، همچون آینه‌ای شادی‌هات را پژواک دهد، اینها را به حساب شرایط بگذارد، و شیشه‌ی آب را سر بکشد.