December 22, 2014

یلدا

---------

بعضی وقت‌ها لازم است تنهایی بنشینی به خاطره‌ی شب یلدایی فکر کنی که هندوانه‌اش یخ زده بود. اما می‌شد دوباره از جایی دیگر هندوانه گرفت، و می‌شد حرفی زد که باز دانه‌های انار مثل دندان‌های زنی خندان زیر آنهمه نور، زمان و مکان را بی‌مرز کند. مگر چقدر راه بود؟

با تقدیر اما نمی‌شود درافتاد. نمی‌شود... چیزی هم در این دنیا از بین نمی‌رود. فقط دست کوتاه تو به آن نمی‌رسد، خیال می‌کنی شب یلدا وجود ندارد.

December 18, 2014

هیچ

از دل نمی‌توان رفت
ولی از دست، چرا

زندگی

زندگی زیباست
زندگی از فردا زیباترین ست

December 17, 2014

حرف‌ها

--------
همه‌ی حرف‌ها را که نباید این دنیا زد
برخی حرف‌ها توی سینه می‌ماند برای آن دنیا
برای خاک

December 11, 2014

امنیت امن

----------

پسر عموهام هردوشان ایستاده بودند، از مرتضا پرسیدم چندتا بچه داری؟ گفت دوتا دختر دارم، و انگشت‌هاش را به نشانه‌ی دو بالا آورد. زن عمو از درگاه اتاق بیرون آمد: «اروای باباشون! اما خوشگلن.»

بیدار شدم و فکر کردم زن عمو کجا بود بعد از هجده سال؟ عموجان را بارها خواب دیده بودم، و از همین طریق بخشی از دلتنگی‌هام رام و آرام شده بود. عادت کرده‌ام با خواب دیدن از بار دلتنگی‌هام کم کنم. آدم وقتی راه برگشتش بسته باشد، قناعت می‌کند، و یاد می‌گیرد که با خواب دیدن، گاهی با پدرش یا مادرش یا عمویش دیدار کند. عموجان را همیشه با وضعیت همان سال‌ها سرزنده و خندان می‌دیدم. پارسال مامان زنگ زد و گفت: «عموجون هم رفت.» و باز مثل روزی که پدرم رفت پشت تلفن لال شدم.

عموجان تنها عموی من، نقش پدر هم بر من داشت، تابستان‌ها و نوروزها که باباجی مرا به سنگسر و درگزین می‌برد، زندگی من در خانه‌ی عموجان ادامه می‌یافت، و من یکی از اعضای این خانواده می‌شدم. یعنی بودم. اما بچه‌ی سربه‌زیر آرامی نبودم. هرروز یک بساطی راه می‌انداختم. پنج ساله بودم که رفتم طرف چرخ چاه، و خواستم ببینم آن تو چه خبر است، چرا هرچه خاک بیرون می‌دهند به آخرش نمی‌رسند؟ اصلاً آخرش کجاست؟ که با سر رفتم پایین، و مشدعلی با ریش سفیدش روی هوا مرا گرفت، بعد صدای مندل که از بالای چاه داد زد: «بگیر»، او مرا گرفت.

تا سه روز زن عمو به تنم مرهم می‌مالید، و استکان را پر از آب می‌کرد که دور حلقه‌ی چشم‌هام بگذارم تا خاک را بیرون بیاورم. شش ساله بودم که با چوبدستی زدم زیر لانه‌ی زنبورها، که همه‌شان ریختند به سرم، و کله‌ام را مثل شکمم باد انداختند. یک هفته‌ی تمام زن عمو الکل می‌مالید به سرم و پشت گوش‌های بادکرده‌ام...

تمامی نداشت این شیطنت‌هام. شیطان توی پوستم خانه کرده بود، و هرروز یه ماجرای تازه داشتم، یک روز بالای پشت بام بی نردبان بودم که زن عمو وقتی پاهام را با زرده تخم مرغ می‌بست، خندان می‌پرسید: «تو فقط به من بگو چه جوری رفتی بالا، هرچی بخوای بهت میدم.»

و من فقط نگاهم را دوختم به آنطرف که به چشم‌های او نیفتد: «هوم؟»

یک بار غر نزد، یک بار دعوام نکرد، حتا یک بار اخم‌هاش را نبرد تو هم. فقط نگرانم بود. می‌گفت: «تو امانت شهربانویی، اگه بلایی سر خودت بیاری چی بهش بگم؟ چه جوری تو چشاش نگاه کنم؟ تو رو خدا هر کار می‌کنی بکن، فقط مواظب خودت باش.»

شیشه‌ی آب را سرکشیدم و باز خوابم برد. این بار زن عمو توی حیاط ایستاده بود. من و تو داشتیم توی کوچه باغ‌ها حرف می‌زدیم و می‌رفتیم طرف خانه که ناهار بخوریم. و خیلی عادی و طبیعی بود که تو حالا سنگسر بودی. تا وارد خانه شدیم، همان خانه‌ی سال بلوا، زن عمو گفت: «منتظر باسی جانم بودم، آمد. حالا ناهار را می‌کشم. بفرمایید سر سفره.» و به ما نگاه کرد.

موبایلم زنگ می‌زد، پشت سر هم زنگ می‌زد. کورمال کورمال برداشتم و روشنش کردم، شش و پنجاه دقیقه. برادرم بود: «آقا، سلام.»

«سلام سعید جون.»

«آقا، مامانجون نتونست بهت زنگ بزنه خبر بده. به من گفت بهت زنگ بزنم.»

«چی شده سعید؟»

«زن عمو امروز صبح تموم کرد. یک ماهی بیمارستان بود، امروز تموم کرد.»

لال شدم. و بعد در آن تاریکی سرم را فرو بردم توی متکا. آنهمه آدم ایستاده در حیاط، همه منتظر ما بودند؟ زن عمو منتظر من بود؟ چرا اینقدر طول کشید؟ قرار نبود اینهمه سال طول بکشد، و من دیگر عموجان و زن عمو را نبینم، پدرم را نبینم، کیا را نبینم...

اشک‌هام بند نمی‌آمد و باز خوابم برد. باران تندی می‌بارید و من از قطار جا مانده بودم. نمی‌دانم کجا بودم فقط جا مانده بودم. جای غریبی بود. یکباره سر برگرداندم و دیدم بازجویم آقای محمدی دارد به طرفم می‌دود. من هم شروع کردم به دویدن. توی خیابان پهنی که یک طرفش تپه بود و یک طرفش دره، می‌دویدم و صدای پاهای محمدی را پشت سرم می‌شنیدم.

یکباره تو با کپل جان از راه رسیدی، در را باز کردی، و همینجور که در حال حرکت بودی، اشاره کردی بپر تو ماشین. خودم را انداختم توی ماشین. سرم را گذاشتم روی پاهات. و نفس نفس زنان آرام گرفتم. دستت را توی موهام فرو کردی، گفتی: «همینجور بخواب، جات امنه، امن امن.»

برگشته بودم به بوی امنی که امن‌ترین و محکم‌ترین آغوش دنیا بود. صدای زنگ تلفن از بیرون می‌آمد. از خواب که پریدم ترسیده بودم. هراس و دلهره به دلم چنگ می‌زد. دنبالت می‌گشتم. دنبال امن‌ترین صدا. زنگ زدم؛ نبودی.

کار خاصی نداشتم. تا عصر گوشی دستم بود و دلم می‌خواست ازت بپرسم این خوابم هم تعبیر می‌شود؟ کسی دنبالم است؟ دلم می‌خواست بگویی نه، جات امن‌ترین جای دنیاست. و دست‌هات را فرو کنی توی موهام.

December 5, 2014

مراکش

------

گفتم: «مراکش؟ هند؟ یا اسپانیا؟»

نگاهم کرد. تا لبخند می‌زند چشم‌هاش تنگ می‌شود؛ براق و تنگ.

گفتم: «بلیت مراکش بگیرم؟»

از آشپزخانه که بیرون می‌رفت گفت: «با تو جهنم هم می‌آم.»

گفتم: «چمدونتو ببند. خب؟»

December 2, 2014

تاریکی

-------

تنها صدای تق تق دوبندی‌ها بر سنگفرش‌ شنیده می‌شد. یکی در این کوچه‌ی تاریک سر گذاشته بود، دیگری در آن کوچه‌ی تاریک پا برداشته. آسمان ماه نداشت که سایه‌ی آن دو نفر را بر سنگفرش‌ دراز کند، فقط غم داشت. غم قدم‌هایی که در تاریکی به هم نزدیک‌ می‌شدند، قدم به قدم، بی‌رحم، نفس به نفس تا سر میدانچه‌ای فراخ چنان رسیده بودند به هم که دیگر صدای دوبندی‌ها هم ایستاده بود.

«کی هستی؟»

«تو کی هستی؟»

موزر را از کمر بیرون کشید: «بگیر.» و نمی‌دانست که آن دیگری، پیش از او موزر را در تاریکی به سینه‌اش نشانه رفته بوده است: «بگیر!»

تنها صدای یک گلوله به گوش آسمان رسید، ولی دونفر کشته شدند.

- تصویری از رمان "سال بلوا"

November 29, 2014

سفر خواب

-------

سفرم، سفر برگ و دارچین و عناب بود، سفر خواب و بیداری. هر گوشه در خوابم یا بیداری، زیر سایه‌ی هر درخت اکالیپتوسی تو را ‌دیدم که در قد آینه برای من عکس می‌گرفتی آنجا؛ سبز آبی کبود نارنجی، وای! این رنگ‌ها تمام نمی‌شد چرا؟ نارنجی! مثل اولین شب داستان.

باید برمی‌گشتی از میان آنهمه آدم و رنگ و نیرنگ بوسم می‌کردی با طعم نارنج. منتظرت بودم... منتظرت بودم زیاد.

برگ و دارچین و عناب را در کاسه‌های فیروزه‌ای روی میز گذاشته‌ام، فقط نمی‌دانم تا دست های تو چقدر راه است، و بوییدنش در کجای خاطراتم گم می‌شود. فقط نمی‌دانم آن بو، آن بوی لعنتی چرا از ذهنم بیرون نمی‌رود. می‌رود و باز می‌آید. فقط نمی‌دانم می‌آید که روزم را خراب کند یا شبم را آباد؟ و مگر فرقی هم دارد؟

November 24, 2014

انزوا

----

گفت آن که نیروی بیشتری می‌گذارد بیشتر جیغ می‌کشد.

- (رمان تماماً مخصوص)

ولی دیگر جیغم نمی‌آید. به شدت زخمی‌ام؛ زخمی و گریخته...

November 21, 2014

چلّه

-------

دفترهای مشق این چله‌نشین

هزار صفحه همه

نام زیبای توست در تالار آینه

و یک نامه‌ی خصوصی

که نقطه به نقطه

تا پیش از طلوع خورشید

در گوش‌هات

نجوا خواهم کرد...

وحشی معمایی!

این چهل روز را

از صدای قدم‌هات

کم کن.

November 18, 2014

سکوت

------

سکوت، همان که بر زندگی آدمی حاکم است، مثل ماری چمبره زده روی کول زندگی، و خيره نگاه می‌کند.

سکوت، همان که در موسيقی اگر نباشد، کمر ساز می‌شکند. پرده‌ها دريده می‌شود. بشر از کره‌ی زمين کوچ می‌کند. و صدای خدا هم در می‌آيد.

سکوت، همان که هست، و تو خيال می‌کنی که نيست، و گاهی نيست و تو فکر می‌کنی که هست. وقتی نيست صداهای عوضی عاصی‌ات می‌کند، وقتی هست صداش چنان تو را می‌بلعد که انگار در قعر اقيانوس از خواب پريده‌ای و نمی‌دانی کدام سو را بگيری تا به زندگی بازگردی. همه‌ی راه‌ها به نيستی ختم می‌شود، و همه‌ی توان تو دست و پا می‌زند تا بر هراس خود چیره شوی و تصور کنی که زنده مانده‌ای.

بارها به نبودن فکر کرده‌ام، و بی‌آنکه ياد زندگی باشم، بی‌اختيار به بودن ادامه داده‌ام. و بارها به زندگی فکر کرده‌ام، و ناچار با مرگ راه رفته‌ام، غذا خورده‌ام، حرف زده‌ام، عکس يادگاری گرفته‌ام، و خوابيده‌ام، بی‌آنکه به نبودن انديشيده باشم.

نبودن، سکوتِ بودن است. ايستگاه آخر زندگی. اما هيچ نسبتی با آن ندارد، باهاش فاميل نيست، از جنسی ديگر است، بيگانه‌ای که بی‌وقت در خانه‌ات را می‌زند، و پيش از آنکه عدد بعدی را بشمری نفس قبلی‌ات را بريده است.

صبح‌ها که بيدار می‌شوم، گذشته‌هام خواب آشفته‌ای بيش نبوده، و شب‌ها که می‌خوابم، آينده‌ام صبحی آشفته است از پس خوابی ناآرام.

در خواب، جهانم سنجيده و به‌اندازه و بی‌مرز و مطلوب من است، و خوب می‌دانم که عمر کوتاه خوابم مثل زندگی يک پروانه زود تمام می‌شود، و ناچار بايد به زندگی برگردم و باز در اين آشفته بازار به شکستن فکر کنم، به بودن يا نبودن.

اصلاً چه فرقی می‌کند؟ بال پروانه باز باشد يا بسته، چه فرقی می‌کند؟ فقط اين اهميت دارد که بدانم يک پروانه در طول عمر کوتاه خويش چند بار بال‌هاش را از هم می‌گشايد و می‌بندد. و نيز بدانم سکوت موسيقی عميق‌تر است يا سکوت بال پروانه؟

اين مهم است. واقعاً مهم است. به اندازه‌ی راه رفتن تو، يا خواب ديدن من. کاش می‌دانستی چقدر قشنگ راه می‌روی. تق تق راه رفتنت با آدم حرف می‌زند...

«تق تق تق تق...»

«واقعاً؟»

«آره... تا دو نفر بیفتن توی یک مسیر و یاد بگیرن شونه به شونه هم راه برن، کلی به هم تنه می‌زنن، یکی عقب می‌مونه، یکی جلو می‌زنه... تا وقتی که همدیگه رو یاد بگیرن.»

«همینطوره؟»

November 17, 2014

این روزها

------

اين‌ روزها
اينگونه‌ام، ببين؛
دستم، چه‌ کند پيش‌ می‌رود، انگار
هر شعر باکره‌ای را سروده‌ام
پايم‌ چه‌ خسته‌ می‌کشدم، گويی
کت‌‌بسته‌ از خم‌ هر راه‌ رفته‌ام
تا زير هر کجا
حتا شنوده‌ام
هر بار شيون‌ تير خلاص‌ را
ای دوست‌

اين‌ روزها
با هر که‌ دوست‌ می‌شوم‌ احساس‌ می‌کنم
آنقدر دوست‌ بوده‌ايم‌ که‌ ديگر
وقت‌ خيانت‌ است‌.

 

انبوه‌ غم‌، حريم‌ و حرمت‌ خود را
از دست‌ داده‌ است
ديريست‌ هيچ‌ کار ندارم‌
مانند يک‌ وزير
وقتی که‌ هيچ‌ کار نداری
تو هيچ‌‌کاره‌ای
من‌ هيچ‌‌کاره‌ام‌ يعنی که‌ شاعرم
گيرم‌ از اين‌ کنايه‌ هيچ‌ نفهمی
اين‌ روزها
اينگونه‌ام
فرهادواره‌ای که‌ تيشه‌ی‌ خود را
گم‌ کرده‌ است‌

آغاز انهدام‌ چنين‌ است‌
اينگونه‌ بود آغاز انقراض‌ سلسله‌ مردان
ياران
وقتی صدای حادثه‌ خوابيد
بر سنگ‌ گور من‌ بنويسيد
يک‌ جنگجو که‌ نجنگيد
اما... شکست‌ خورد.

- نصرت رحمانی

November 15, 2014

نجاری

--------

تا نجاری نکرده باشی نمی‌فهمی که با چوب باید نرم کار کنی، راهش را بدانی، یادش بگیری، زخمش نزنی، اندازه بگیری، بویش کنی، به تنش دست بکشی، ببُری، جور بسازی، و بعد از پنجره‌ات دنیا را به تماشا بگیری؛ یا به صندوقت دل بسپاری.

وقتی با چوب تند و خشن و بی نگاه کار کنی بهت رکاب نمی‌دهد؛ نه میزی برای نوشتن، نه نربادنی برای صعود، نه حتا تخته‌ای که در گرداب به آن بچسبی. هیچ. 

روس‌ها ضرب‌المثلی دارند که می‌گوید: وقتی روز قیامت خدا همه‌ی روح‌ها را به زمین آورد، بدانها جان می‌بخشد، اما روح دو دسته را نمی‌تواند از آسمان به زمین آورد؛ آهنگسازها و نجارها، این روح‌های سرگردان.