September 13, 2013

خرمن ماه

---------

اولین بار که پدربزرگم تنها مرا به سنگسر برد، چهار ساله بودم. این اولین سفر تنهایی‌ام بود که راهی شهری دور می‌شدم. شور خاصی داشت. می‌توانستم بدون مادرم هرجایی بروم؟ بزرگ شده بودم؟ حتماً بزرگ شده بودم که مادرم لباس‌های گرم و نو تنم کرد، برام پوتین بنددار خرید که خودم بلد بودم بندش را ببندم، با یک کاپشن انگلیسی قرمز چهارخانه که جیب داشت، و از همه‌ی لباس‌هام بیشتر دوستش داشتم. پدربزرگ ماشین شخصی کرایه کرده بود، پونتیاک آبی رنگ. ما دونفر جلو نشسته بودیم. مادرم کنار ماشین چشم از من برنمی‌داشت. وقتی راه افتادیم پشت سر ماشین آب ریخت. و ما تا برسیم همه‌اش فکر می‌کردم اصلاً مامانم چه جوری اجازه داده تنهایی سفر کنم؟ می‌توانم؟

می‌توانستم ولی سایه‌ی تنهایی‌ام همه جا با من بود. یکجا کنار مادربزرگم ایستاده بودم با لباس‌های گرم و پوتین بنددار که حتا زیر بارش برف هم سردم نمی‌شد، داشتم گردو می‌خوردم. یکجا کنار حوض بین پاهای پدربزرگم ایستاده بودم و او در نرمه آفتاب زمستانی روی صندلی لهستانی‌اش داشت موهام را شانه می‌کرد: «عید می‌برمت پیش لالو موهاتو برات کوتاه کنه، الان سرده بهتره موهات بلند باشه.»

«مامانم مم عید میاد؟»

«نه، بعد از عید خودم می‌برمت تهران.»

یکجا در فلکه‌ی سنگسر مردان بزرگ شهر ایستاده بودند؛ پدربزرگ؛ صفایی شهردار، جوادی رییس انجمن شهر، و چند تای دیگر. صفایی شهردار نخ‌های سر تسبیحش را یواشکی می‌کرد توی گوشم و تند دستش را می‌کشید، من خودم می‌دانستم که صفایی شهردار دارد با من شوخی می‌کند، و خودش را می‌زند به آن راه که یعنی من نبودم.
یکجا با پدربزرگ رفته بودیم مهمانی، و بعد با جمع مهمان‌ها رفتیم خانقاه، یامن هو، الا هو خواندیم، و شب وقتی به خانه برگشتیم، مادربزرگ روی پله‌ها منتظر ایستاده بود. تا رسیدم بغلم کرد و پرسید چرا اینقدر دیر آمدیم. با پدربزرگ قهر بود، و با من حرف‌های درشت می‌زد که او بشنود: «خودشون هر قبرستونی میرن برن، بچه‌مو تا دیروقت با خودشون نکشونن اینور و اونور. اصلاً معلوم هست غذا خورده نخورده، به فکر بچه که نیستن! میرزا قشم‌شم! فقط به خودشون فکر می‌کنن.»

پدربزرگم از توی اتاقش داد زد: «باسی غذا خورده، کاریش نداشته باشین.»

مادربزرگم پرسید: «غذا خوردی؟»

سر تکان دادم: «اوهوم.»

بویم کرد، بوسم کرد: «چی خوردی؟»

«غذا.» و در سرم پر از هو بود. یامن هو، حقاً هو، یا لاهو، الا هو...

به آسمان نگاه کردم. ماه شب چهارده درست وسط آسمان بود، و دورش یک حلقه‌ی زرین نورانی آویخته بود. آیا این خدا بود که هو شده بود؟ انگار تمامی آسمان دور ماه یخ زده و آویخته است، تقدس آن لحظه چنان بغلم کرده بود که هنوز هم تصویرش از یادم نمی‌رود.

چیزی بین وهم و تقدس احاطه‌ام کرده بود، نمی‌توانستم از آن چشم بردارم. مادربزرگ گفت: «ماه خرمن زده باسی! می‌بینی؟ ماه خرمن زده. آرزو کن، هر آرزویی داری برآورده می‌شود.»

آرزو؟ خب مامانم دلش تنگ شود و بیاید پیش ما. نمی‌شود؟ بیشتر از آرزو در آن لحظه احساس سرگردانی بر وجودم چنبره زده بود. می‌خواستم بزنم زیر گریه. ولی چرا گریه کنم؟ خودت را نگه دار باسی، اینها خیال می‌کنند تنهایی نمی‌توانی جایی بروی؛ حتما باید مامانت هم باشد. محکم باش! محکم. یا من هو... حقاً هو... یا لاهو... الاهو الاهو.

بعد پدربزرگ لباس‌هاش را عوض کرد و آمد بیرون. آن شب پیش او می‌خوابیدم. یک شب درمیان بود. مادربزرگه افسانه می‌گفت، پدربزرگ از زندگی.

مادربزرگ می‌دانست امشبم با او نیستم. از پله‌ها بالا رفت: «بچه رو جایی می‌برن خبر میدن، سر خود که نمیشه. خودشون هرجا می‌خوان برن، برن. برن برنگردن.»

کنار پدربزرگ ایستاده بودم، و هردو داشتیم به آسمان نگاه می‌کردیم. وهم وهم وهم. وهم و تقدس و دلتنگی از زمین بلندم کرده بود، درست در حلقه‌ی خرمن ماه ایستاده بودم. دلم گریه می‌خواست، اما جلو حودم را گرفتم. و به جای گریه بلند زدم زیر خواندن: یا من هو... حقاً هو... یا لاهو... الاهو الاهو.

امسال که مادرم آمده بود، در حیاط ایستاده بودم و داشتم چیزی به خدا می‌گفتم که یکباره سربلند کردم، ماه بدر تمام خرمن زده بود. یک لوستر یخی گرد و قشنگ به پهنای شهر برلین. تند مادرم را صدا کردم. گفتم بیا ماه راببین!
آمد کنارم ایستاد و به آسمان نگاه کرد: «ماه خرمن زده باسی! می‌بینی؟ ماه خرمن زده. آرزو کن.»

آرزو؟ بعضی چیزها دیگر آرزویش واگذار به محال می‌شود، مامان! بگذار زمان همینجور کژ و کول بگذرد. حالا همین که پیش منی دلخوشم. بگذار روزگار بی معرفت بگذرد. 

یکباره زمان پلیسه شد، جمع شد، کودک شدم، اما دیگر نتوانستم جلو خودم را بگیرم. خرمن ماه در حلقه‌ی اشکم هزار بار تکرار می‌شد.

.basi%20321.jpg

خرمن ماه

------------

در خواب تو

بیدار بودم

سرگردان و بیدار

حتا همان لباس صورتی هم تنت نبود

موهات دور صورتت...

دیده‌ای ماه خرمن می‌زند؟

آسمان مثل پرده‌های سیاه

از دور صورتش فرومی‌ریزد

دیده‌ای؟

نفس می‌زدی

و من

بین لب‌ها و سینه‌هات

سرگردان بودم

گفتی کجایی؟

گفتم سرگردانی قید زمان است

نه مکان.

August 15, 2013

تابو؟ کدام تابو؟

---------------------

امسال برای شرکت در فستیوال بین‌المللی ادبیات اورشلیم دعوت شده بودم، اما این دعوت را بی پاسخ گذاشتم. می‌دانم که حضورم در این فستیوال می‌توانست لبخند بختی باشد برای یک نویسنده، به ویژه برای یک نویسنده‌ی تبعیدی ایرانی که بخاطر نوشتن به زندان و شلاق محکوم شده، و هفده سال از عمرش را در تبعید و هراس و تهدید و نگرانی گذرانده است.

این فستیوال می‌توانست پله‌ای بلند باشد برای نویسنده‌ای که در آلمان نقش و رنگی در ادبیات داشته، می‌توانست برای موقعیتی که دارد گامی باشد به وضعیت بهتر.

می‌توانست فرصتی باشد برای راه یافتن به محافل و فستیوال‌های مهم دیگر، آن هم برای نویسنده‌ای که پروایی ندارد از هرچه نوشتن و هرچه گفتن.

می‌توانست گشایشی باشد برای کسی که حقش توسط وزارت ارشاد و قاچاقچیان کتاب قیچی شده، و زندگی در تبعید را به سختی گذرانده است. همه می‌دانند که کتاب‌های من (چه آنها که در زمان میرسلیم مجوز گرفته، چه کتاب‌های تازه‌ام) توسط ارشاد به محاق افتاده، و همه می‌دانند که نسخه‌ی قاچاق هر کتابی از عباس معروفی در کتابفروشی‌های سراسر ایران موجود است.

حضور من در این فستیوال می‌توانست یک دهن‌کجی باشد به سیاست‌های غلط فرهنگی و سیاستگزاران فرهنگش.

می‌توانست نفس تازه‌ای باشد، هوایی نزدیک به سرزمین مادری، خورشید تابان و دور از مه و باران، دور از هوای خاکستری آلمان؛ برای منی که سی و پنج سال بی استراحت یک‌نفس کار کرده‌ام.

من به این دعوت پاسخ ندادم؛ نه بخاطر این که از کسی بترسم، نه بخاطر سیاست و موج‌سواری عده‌ای سیاسی‌کار ابن‌الوقت، نه بخاطر خوشایند رژیم، نه بخاطر این که از خلاف جهت شنا کردن روی برگردانم. نه.

من این دعوت را نپذیرفتم به این خاطر که؛ حضور من در اورشلیم رابطه‌ی مرا با بسیاری از خوانندگانم در داخل ایران قطع می‌کند. خوانندگانم با اکراه و ترس به سراغم می‌آیند. ناشرم برای انتشار کتابم در ایران به دردسر می‌افتد. حضورم در فستیوال ادبی اورشلیم هیچ سودی برای من و مردم پیوسته به من نداشت جز اینکه شهرت جهانی‌ام را پررنگ‌تر می‌کرد اما من مدام ناچار به توضیح و توجیه می‌شدم، و زندگی‌ام مثل خیلی‌ها می‌شد نکبت.

به عنوان یک نویسنده و معلم در طول عمرم تفریطی نداشته‌ام که حالا با افراط بخواهم جبرانش کنم. مدتی روی پای راستم لی لی نکرده‌ام که حالا روی پای چپم لی لی کنم، همیشه روی دو پایم ایستاده‌ام و حالم خوب است.

IMG_1098A.jpg

من از این شعار متنفرم که: «ما به عنوان سفیران فرهنگی باید تابوها را بشکنیم، به اسراییل برویم و راه آشتی را بین دو ملت باز کنیم.«
راستش بین ملت ایران و ملت اسراییل قهر و کینه‌ای وجود ندارد که ما بخواهیم آشتی‌شان بدهیم. سال‌های قبل از انقلاب ما در کنار ارمنی‌ها و زرتشتی‌ها و یهودی‌ها و آسوری‌ها و بهایی‌ها و بقیه زندگی دوستانه‌ای داشتیم، و البته آدم‌ِ بد در همه‌ی ادیان و مذاهب هست، ولی کینه و دعوایی بین ما وجود نداشته است.

راستش کینه و اختلاف احمقانه بین سران رژیم جمهوری اسلامی و سران رژیم اسراییل آنقدر عمیق و جدی است که با رفت و آمد امثال من هرگز آشتی ایجاد نمی‌شود. خودمان را خر نکنیم که این مقدمه‌ی عوامفریبی است.

راستش صهیونیسم و اسلام ایدئولوژیک، دشمنان فرضی‌ همدیگر شده‌اند تا بدین وسیله حقانیت و مظلومیت خود را توجیه ‌کنند. در این بازی، ما مردم آسیب می‌بینیم.

من مردم اسراییل را مثل همه‌ی مردم دنیا دوست دارم. و تا زمانی که سران اسراییل به هر دلیلی کشورم را تهدید به بمب و جنگ و نابودی کنند، پایم را به آن کشور نخواهم گذاشت.

August 10, 2013

اسم تو

------------------
دلم می‌خواست
بین شب‌ها و روزهات
بین دست‌ها و نفس‌هات
بین بوس‌ها و لب‌هات
چنان سرگردان شوم
که نفهمم دنیا کدام طرف می‌چرخد
چرا می‌چرخد
نارنجی! 
دلم می‌خواست بین خنده‌ها و موهات
اسم تو را صدا کنم
و وقتی گفتی جانم
جانم را از نبودنت نجات دهم
.با یک نگاه
1002337_n.jpg

June 11, 2013

شاید یک روز

------------

گریه می‌کنم زیر نور ستاره‌ها

باید می‌رفتم

باید مدادرنگی‌هایم را برمی‌داشتم

و این تنهایی عمیق را

که مثل پیراهنی بی‌رنگ

روی تنم بود

فرو می‌کردم در دهان اتاق

من دخترکی بی قرار شده‌ام

که حرف‌هایم شبیه گنجشک‌های کوچک

به سمت تو پرواز می‌کنند.

من با تو حرف می‌زنم

چرا که فقط تو می‌دانی

آرزوها...

پروانه‌های روشنی هستند

که گاهی گیر می‌افتند میان موهایت

فقط تو می‌فهمی

زمین قصه‌ای طولانی ست

که سطرهایش کشیده می‌شود روی کوه‌ها

میان دره‌ها

شاید یک روز

جهان آنقدر اشک بریزد

که سر برود دریاها

که ماهی‌های قرمز دلتنگ

جای آدم‌ها را بگیرند

موج‌ها را تو شانه کن!

دست‌های تو

می‌تواند پریشانی را از موهای دریا جدا کند

و برای صدف‌ها خوشبختی ببافد...

@

بی‌قراری‌ات را

مثل شره‌ای شراب مذاب

بریز کف دست من

عزیزکم!

تو می‌دانی

که سال‌هاست در این سرزمین بارانی

به های تو محتاجم

به نفس‌هات وقتی اسمم را صدا می‌کنی

تو می‌دانی

همیشه احتمال زلزله هست

ولی زلزله‌ی نفس‌های تو

دیگر احتمال نیست

سبز آبی کبود من!

و بیهوده نیست

که بر گسل‌های دلت خانه ساخته‌ام

از سر اتفاق هم نیست

حدیث بی‌قراری ست

و همین حرف ساده

که با صدای تو

دلم می‌لرزد

لب‌پر می‌زند

بر دامنت شُرّه می‌کند 

همین که صدایم می‌کنی

همه چیز این جهان یادم می‌رود

یادم می‌رود که جهان روی شانه‌ی من قرار دارد

یادم می‌رود سر جایم بایستم

پابه‌پا می‌شوم

زمین می‌لرزد.

May 18, 2013

بوی پرتقال

View image


اگر به خوابم نمی‌آیی

پس این بوی پرتقال از کجاست؟

اگر در رگ‌هایم بال نمی‌زنی

چرا پروانه‌ها رنگارنگ و قشنگند؟

و اگر بر زانوانم شیرین‌زبانی نمی‌کنی

این شعرها از کجا می‌جوشد؟

سبز آبی کبود!

بودن یا نبودنت

چه فرقی دارد؟

خیال خنده‌هات

سرتاپای مرا اردیبهشت می‌کند

بانوی من!

همچون شکوفه‌های گیلاس

بوسه‌های تو آن سوی آینه

لب‌های مرا بهشت می‌کند

بگذار خیال کنم

آینه‌ پر از نگاه توست.

April 3, 2013

مده آیِ ایرانی


مَمی بندهای کفش را که باز می‌کرد، نگاهی به ساق گندمی ایران انداخت؛ خدای من! عاشق کجای این زن نیستم؟ تو بگو. دوباره به ساق‌هاش نگاه کرد و گفت: «فکر نکن این لباس‌‌های قشنگ و این کفش‌های شیک همین‌جوری خودبه‌خود درست شده! تاریخ دارد، داستان دارد، براش زحمت کشیده شده. داستان اختراع چرخ خیاطی را برات گفته بودم؟»
ایران خندید: «نه! نگفته بودی.»
مَمی گفت: «مخترع چرخ خیاطی شب و روزش به این فکر می‌گذشت که چه جوری نخ را از پارچه بگذراند. با سوزن‌های موجود که ته‌شان سوراخ داشت، به هیچ ترفندی نمی‌شد نخ را از پارچه رد کرد. تا این که یک شب خواب دید در جنگی گرفتار آمده و سپاه دشمن او را محاصره کرده. توان مقابله نداشت، به فکر فرار افتاد. اما سپاه دشمن با پرتاب نیزه این فرصت را هم ازش گرفت و اسیرش کرد. آنوقت متوجه شد که نوک پیکان نیزه‌هایی که بهش پرتاب شده سوراخ دارد. از خواب که بیدار شد چرخ خیاطی را آفرید. حالا بیا این کفش را بپوش ببینم چه جوری پاهات توش می‌نشیند.»
ایران پای راستش را گذاشت توی کفش. کمی خم شده بود. موهاش ریخته بود جلو صورتش. دستش را هم گذاشته بود به شانه‌ی ممی. 
ممی نفسش کشید. بندش را بست، و باز چشم‌هاش را روی هم گذاشت؛ دلش می‌خواست زمان همانجا تمام شود، عکس شود، قاب شود.
ایران ذوق‌زده گفت: «چقدر خوب شده! راحت و سبک.»
ممی کف دستش را کشید دور ساق پای ایران. گفت: «اوهوم... عاشقتم گفته بودم؟»
ایران با شیطنت لنگه‌ چپ را پوشید: «نه! نگفته بودی.»
ممی بندش را بست و سرتاپاش را در نگاهش جا داد؛ از پایین به بالا. و لبخند زد: «پس چی گفته بودم؟»
«گفته بودی برات یک جفت کفش دوختم. سلام هم کرده بودی. همین... دیگر هیچ چیز نگفته بودی.»
«هوم؟»...
------------------------ 
رمان "مده‌آی ایرانی"، عباس معروفی

March 9, 2013

یک سونات و سه مهتاب

-------------------------------
مهتاب یکم - چهره ی مشهور کارگری وقتی از زندان بیرون می آید تصمیم می گیرد ایران را ترک کند. رفیق و همکارش وقتی سرگردانی او را می بیند بهش می گوید: «بیا خونه ی من عزیزم. خونه ی خودته.» و خودش، این کارگر بیچاره صبح می رفته سر کار، شب با نان و گوشت و میوه و سبزی و شیرینی و لبخند می آمده خانه تا از رفیقش پذیرایی کند. 
چهره ی مشهور کارگری قبل از فرار به ترکیه حدود چهل روزی در خانه ی رفیق جان جانی اش بوده. و از آنجا برای فرار از ایران اقدام کرده. به مسئولان سازمان ملل گفته با زنی که همکارش است و دچار مشکل شده دارد کشور را ترک می کند، اما وقتی به ترکیه می رسد در بهت و ناباوری معلوم می شود که آن زن کسی نیست جز همسر رفیق و همکار پناه دهنده اش!
برای من اصلاً مهم نیست که آن زن با داشتن شوهر و دو فرزند چرا این کار را کرده. شاید خارج رفتن مهمترین انگیزه اش بوده، شاید خانه ای در حومه برایش مهم بوده، یا هر چیزی. مرام و معرفت نداشته. مثل شهاب سوخته و از چرخه افتاده بیرون. شده اختری با شرکای سوخته. مهم نیست. حتا این هم که شوهرش خانه را به اسم او خریده بوده و حالا نمی داند چه خاکی به سرش بریزد مهم نیست.
من می گویم: بیش از سه و نیم میلیارد زن توی این دنیا هست، آنوقت تو به عنوان چهره ی کارگری زندانی کشیده باید صاف می رفتی عاشق زن رفیقت می شدی که به تو پناه داده و تو را به خانه اش برده و نان و نمکش را با تو قسمت کرده؟ خجالت نکشیدی از خودت؟ چرا با رفیقت این کار را کردی آقای چهره ی کارگری زندانی کشیده مشهور؟
-------------
مهتاب دوم- آقای خالی بند (که در واشینگتن به این عنوان مشهور است و این حکایت همانجا سر زبان هاست.) درست در هنگامی که همسرش در بیمارستان با سرطان پنجه نرم می کرده، دختر جوانی (از دانشجویان ت. و. ک. ا) را به اروپا می آورد و در خانه مجردی اش مستقر می کند. براش غذا و کیک می پزد، دورش پرپر می زند، و سرانجام شبی یک جفت کفش پرادا براش می خرد و بهش می گوید: «من عاشقت شده ام. حالم خوب نیست، و فکر می کنم بدون تو دیگر نمی توانم زندگی کنم.»
دختر می گوید از تفاوت سنی بسیارمان که بگذریم تو زن داری، و نمی شود.
خالی بند حرفه ای بدو بدو می رود بیمارستان به همسرش می گوید من عاشق شده ام. زن نگاهش می کند، لبخندی بهش می زند و می گوید: «بیا برویم جدا شویم... خلاصم کن.»
زنش که نازنین انسانی ست به من گفت: «همه ی عمر همین بود، چقدر با آن رفیق اتریشی اش فاحشه خبر می کردند و در خانه مجردی اش بساط درست می کردند. چقدر با آن رفیق اسپانیایی اش هفته به هفته می رفت خوشگذرانی و مرا تنها می گذاشت. چقدر در فاحشه خانه ها لولید و بعدها خبرش به گوشم رسید. اینهمه بازیها سر من درآورد... همان بهتر که رفت.»
طلاقش می دهد و بیرونش می کند.
خالی بند مشهور بدو بدو برمی گردد خانه مجردی، و باز با یک جفت کفش و یک کیف پرادا، به دختر می گوید: «مشکل حل شد عزیزم. حالا مجردم. زنم را به خاطر عشق تو طلاق دادم.»
دختر بهش می گوید: «بیخود طلاق دادی! من کی گفتم برو زنت را طلاق بده؟» و آنجا را ترک می کند. حتا کفش پرادا هم نمی تواند کاری صورت دهد، و عشقش را نگه دارد.
خالی بند حرفه ای برای این که از عذاب وجدانش بکاهد مدام عکسی با دخترش منتشر می کند، و یا عکسی با نوه اش می گذارد تا همه ببینند که این آقا پسر چقدر شبیه پدربزرگ ریش سفیدش شده! و بدین طریق از روابط مستحکم عاطفی و خانوادگی اش برای دیگران حکایتها می کند.
خالی بند مشهور که با آن طبل آویخته بیشتر بهش می آید یک طبال دوره گرد باشد تا خبرفروش، مدتی پیلی پیلی می خورد، تا این که قربانی دیگری را می برد به خانه مجردی اش، دو ماه هم برای او قورمه می پزد، اما بی فایده. این یکی هم می خورد به طاق. خالی بند چون به جان مامانش قسم خورده که هرجور شده امسال باید عاشق شود و به زندگی سگی اش خاتمه دهد، مثل سگ دست و پا سوخته راه می افتد این شهر به آن شهر. تا این که می رود خانه ی رفیقش، عاشق زن جوان رفیقش می شود، پرهایش را مثل طاووس آنجا باز می کند، هزار تمهید به جا می آورد، تا سرانجام زن و عشق رفیقش را از چنگش در می آورد.
من این رفیق مغبونم را پارسال دیدم. دیدم که چگونه قلبش را توی مشتش می فشرد، تا این که همسر و عشقش مثل یک مشت ماسه از میان انگشت هایش بیرون رفت تا تمام شد. بعد هم بار دیگر باز او را در واشینگتن دیدم که از خوشحالی در پوست نمی گنجید.
زنی که می رود، با این نرود با دیگری می رود، به هر بهانه و دلیلی زیر تعهدش می زند و می رود. اصلاً مهم نیست، یا موضوع بحث من نیست. مهم این است که مردی چنین نامردی ای با زنش بکند و چنین بلایی سر رفیقش بیاورد و وجود او را پر از نفرت کند، و کسی هم این قباحت را نکوهیده نداند. هرچه فکر می کنم می بینم هیچ حیوانی بجز خوک اینگونه زشت جفتش را انتخاب نمی کند. این پرنسیپ طویله ی خوک هاست.
---------------
مهتاب سوم - مرد، آن مرد نازنین روزانه چهار پاکت سیگار می کشید. بهش گفتم چرا اینجوری خودتون رو هلاک می کنید؟ اول نمی گفت، خودش را لایه لایه پنهان می کرد. ولی سرانجام دهنش باز شد:
بعد از شانزده سال زندگی مشترک و سه فرزند، تازه یک سالی است که از زنم جدا شده ام. زنم زمانی شاگرد پدرم بود، و در این رفت و آمدها با هم آشنا شدیم. دختر سربه زیر و آرام...! آن روزها ازش خوشم می آمد. عاشقش شدم، و ما با هم ازدواج کردیم.
تمام شانزده سال زندگی مان تغزلی و عاشقانه بود، تا این که دو سال پیش پدرم بیمار شد و فوت کرد. مدتی که در بیمارستان بود زنم مدام بهش سر می زد و من می گفتم این زن یک فرشته است، بیشتر از ماها به پدرمان رسیدگی می کند.
بعد از فوت پدرم متوجه شدم زنم روز به روز افسرده تر می شود. بارها به پزشک و روانشناس مراجعه کردیم، نتیجه ای نداد تا سرانجام ازم خواست شبی با هم برویم یک رستوران غذا و شرابی بخوریم و بعد کنار رودخانه قدمی بزنیم. آن شب او به من گفت که می خواهد یک چیز مهم را اعتراف کند. گفت: تمام مدتی که زن من بوده با پدرم رابطه ی عاشقانه داشته و تقریباً هفته ای دو سه بار وقتش را با او می گذرانده.
عجب! این که مدام می رفت پیش پدرم و من خیال می کردم رابطه پدر فرزندی اش را نگه داشته، می رفته با پدرم معاشقه کند؟ یکباره دنیای من تاریک شد و مرد. زندگی دور سرم چرخید، و بعد خودم سوت شدم به یک فضای پوچ و بی معنا. همه ی غذاها مزه اش را از دست داد. همه ی زیبایی ها جلوه اش خاموش شد. حالا سه فرزند روی دستم مانده که نمی دانم اینها برادرهای من اند یا فرزندانم؟ شما چی فکر می کنید آقای نویسنده؟
گفتم: «من؟ هیچی... هیچ. من هم سوت شدم. باورهایم به هم ریخته. نمی دانم چی بگویم. سیگار من تمام شده، سیگار دارید؟»
«بله. بفرمایید.»
و خودش هم یکی دیگر روشن کرد.
می گفت که: اولش سعی کردم به دلتنگی و عشق و عادتم دهنه بزنم. برای صداش، راه رفتنش، شیطنت هاش دلم تنگ می شد. گریه می کردم. شبها از بی خوابی مچاله می شدم. ولی بیش از این دلتنگی نفرت از پدرم اذیتم می کرد. نمی توانستم نفرتم را از پدرم در خودم چال کنم. تا این که یک شب رفتم قبرستان، درست بالای سر قبر ایستادم و تا دلت بخواهد روی کله ی آن مردکه شاشیدم.
می دانید؟ من عاشق زنم بودم. تقریباً بیشتر صبح های زندگی مان براش صبحانه بردم توی رختخواب. تمام سالهای زندگی کارم این بود که نگاهش کنم و لذت ببرم. همین اواخر یک شب وحشتزده از خواب پریده بود و نفس نفس می زد. بغلش کردم گفتم: «عزیزم چی شده؟ خواب بد دیدی؟» گفت: «نه. اگر یکوقت مرا ترک کنی من چیکار کنم؟» گفتم: «من عاشقتم، یعنی چی این حرف؟» گفت: «اگر ترکم کنی و تنهام بگذاری خودسوزی می کنم.» بوسیدمش، بغلش کردم. و حالا مدام دارم به این حرفش فکر می کنم. چرا این حرف ها را می زد؟ و بعد چرا این کار را با من کرد؟ اصلاً باورم نمی شود. می دانید آقای نویسنده؟ این روزها فقط شکسپیر می خوانم. نمی دانم چرا.
---------
سونات - وقتی آدم نباشی فرقی نمی کند پدربزرگ باشی یا فعال کارگری زندانی کشیده یا کله پز یا خبرنگار یا قصاب و یا نویسنده. اینجوری است که می بینی جامعه منحط شده، سقوط کرده، به تعهد و وجدان و حرفی که از دهنش زده پشت می کند، جامعه ای که حتا توسط روشنفکرهایش ارزش ها و دستاوردهای انسانی را می گذارد توی جیب پایین تنه اش، و کسی او را تقبیح نمی کند. جامعه ای که به پسرش به رفیقش به دوستش رحم نمی کند. و آیا هر کسی این اجازه را دارد با شاخش زندگی را بر سر دیگری فرو بریزد؟
اینجا من دیده ام که بخاطر شرایط زندگی در اروپا دختر جوانی به خرس تن داده، و دیده ام که انسانی فرهیخته چگونه به موجودی پرریخته تبدیل شده است. این سه زن هم چاره ای نداشته اند لابد، بی چاره بوده اند شاید، مجبور بوده اند حتماً. من به انتخاب و کردار آنها کاری ندارم و موضوع بحث من نیست. چون اگر به این هم بپردازم به من خرده می گیرند که به تو چه مربوط؟ آدم که مالک کسی نیست؛ زنی نخواسته با شوهرش یا مردش زندگی کند، خواسته جور دیگری انتخاب و زندگی کند، و به خودش مربوط است. تو را سنه نه!؟
باشد. به این موضوع وارد نمی شوم. اما برای من رفیق، معنا و مفهومی دارد. اعتماد و احترام معنا و مفهومی دارد. اگر از دزد بدمان می آید بخاطر مالِ باخته نیست، بخاطر توهینی است که به ما شده رنجیده ایم، وگرنه در این طویله می توان جیب همدیگر را زد و باز مثل قبایل صحرانشین هرشب در کمال قدرت به همدیگر حمله کرد و هرروز در کمال وقاحت شعر حماسی سرود! حتا می توان با تمام رذالت تاریخ فتح و پیروزی هر خواستن و هر توانستنی را نوشت. این موضوع بحث من نیست.
من می خواهم به آسیب شناسی یک مسئله ی معرفتی و وجدانی و اخلاقی اشاره کنم و بگویم چرا فروپاشیده ایم؟ چرا سنگ روی سنگ بند نمی شود؟ چون ملاطی نیست؟ چون یکی، دیگری را نردبانی تصور کرده که تا آخرین پله اش بالا برود و بعد واژگونش کند؟
وقتی پیکر اخلاقی و معرفتی جامعه ی روشنفکری سست باشد، نباید توقع داشت که در جامعه ی عادی برادرکشی و قمه کشی و ناکسی و دروغ و دزدی و دودره بازی وجود نداشته باشد. آدمی که نتوانسته مشکل پایین تنه ی خود را حل کند، چه جوری می خواهد در مورد مسائل مهم جامعه نظر بدهد؟
برای این معضل قانونی وجود ندارد. جریمه و مجازاتی وجود ندارد. ولی آیا بالاخره جایی، چیزی، وجدانی، مرگی خواهد بود که درد و رنج آدم ها را از چنین اهانتی تسکین دهد؟ یا آن دونفر باید انتظار بکشند تا آرزویشان جامه ی عمل بپوشد، شبی نیم شبی بروند گورستان قدم بزنند و کمی آرام بگیرند؟

January 5, 2013

نگاه

------------------
های نارنجی!
ترنج به دست بگیرم
یوسفم می شوی
بر درگاه بایستی؟
می خواهم زخمی عمیق بسازم
که جامت به دستم باشم
گاه و بی گاه
می خواهم بنوشمت
مزه مزه نگاه نگاه
تا آخرین قطره
.تا سپیده ی پگاه


December 3, 2012

نفس


تا به حال کسی

تو را با چشم هاش نفس کشیده؟

آنقدر نگاهت می کنم

که نفس هام

به شماره بیفتد

بانوی زیبای من!

جوری که از خودت فرار کنی

و جایی جز اغوش من

نداشته باشی.


_DSC884.jpg

November 21, 2012

دوباره گردون

Gardoon%20Cover%20016.jpg

انتشار مجله گردون

***

مجله گردون پس از پانزده سال سرانجام به دو صورت کاغذی و اینترنتی انتشار می یابد. قرار بود سال پیش این مجله منتشر شود، دومِین سایت را هم به نام "گردون مگزین" خریدیم، ولی به خاطر مسائل و مشکلات شخصی انتشارش یک سال به تعویق افتاد. یک سال متوقف شدم اما چیزهایی آموختم که قیمتی ترین دستاورد عمرم من است، و از داشتن این تجربه به خودم می بالم.

با توجه به معنای "توقف بیجا ممنوع" و با توجه به رنگارنگی افق، راهی جز انتشار مجله گردون نمی ماند. بنابرین از نوروز امسال منتظر انتشار بی وقفه سومین دوره ماهنامه گردون در قطع رقعی باشید.

در سفرهایی که داشتم با همکارم حسن زرهی سازماندهی آن را انجام دادیم، و به این نتیجه رسیدیم که: برلین و تورنتو پایگاه هر دو صورت انتشار است. همچنین مجله اینترنتی گردون یک سایت مولتی مدیا خواهد بود که یک ماه پس از انتشار کاغذی هر شماره، مجله را به خوانندگانش عرضه می کند.

این مجله به صورت ویژه نامه منتشر می شود. هر شماره ویژه ی شخص یا موضوعی خواهد بود. نخستین شماره مجله گردون ویژه "ابراهیم گلستان" است، که به مناسبت نودمین سال تولد این نویسنده و فیلمساز و روشنفکر دوران ساز، اول قدم گردون با او آعاز می شود.

شماره دوم "شکوفایی اقتصادی ایرانیان در غربت"، شماره سوم ویژه "سیمین بهبهانی"، و شماره چهارم "داستان های ماندگار در تبعید"، شماره پنجم به زودی اعلام خواهد شد. ضمناً هر سال یک شماره ویژه "ناگفته های تاریخ ایران"، زیر نظر (سردبیر مهمان) دکتر پژمان دیلمی انتشار می یابد.

مجله گردون «فرهنگی، ادبی، هنری» است، و در بخش "عکس خبر گفتگو"، فقط خبرهای فرهنگی پوشش داده خواهد شد. سایت گردون با متن، صدا، و تصویر ساخته می شود.

این مجله در سازمان نشر گردون برلین - تورنتو با سرمایه شخصی منتشر می شود.

مدیر مسئول: عباس معروفی

سردبیران: حسن زرهی، عباس معروفی

مدیر داخلی: مهسا ماهان

گرافیک: مهدی پوریان

نویسندگان و نیز روزنامه نگاران برجسته همکاران ما خواهند بود. نویسندگانی که برای شماره نخست، یعنی "ویژه ابراهیم گلستان" نقد یا مقاله ای دارند می توانند برای عباس معروفی یا حسن زرهی ارسال کنند. مسلماً حق انتخاب و ویرایش مطلب به عهده سردبیران است.


November 16, 2012

حافظه


ببین!

تو جاودانه شدی

این قلب برای تو می تپد

این دست ها تنت را

به حافظه ی جانش سپرده

این نگاه رد آمدنت را

از ته خیابان می گیرد هر روز

این قلم برای تو

می چرخد هنوز

در دلم شاعری

همچو شمع شعله می کشد

پروانه ی نارنجی من!

هر قطره که می چکم

یک شعر به دامنت می افتد

بزن به موهات

و راه بیفت

می خواهم آمدنت را

قاب کنم.






P8040.jpg

November 14, 2012

نویسندگان زندانی


----------------- تقدیم به نویسندگان زندانی

روز پانزدهم نوامبر، روز همبستگی با نویسندگان زندانی است.

در گفتگویی که به همین مناسبت در رادیو فردا داشتم، در پاسخ به این سوال که چه پیشنهادی برای چنین روزی دارید؟ گفتم:

تا زمانی که سانسور و محدودیت وجود دارد، ایران بزرگترین زندان برای نویسندگان است، و نویسندگان وطنم، حتا اگر در زندان نباشند، همچون نیلوفر و فانوس مردابِ سلیقه های ادواری، به نوعی زندانی و تبعیدی اند. اما خاموش نمی مانند، تاریک نمی مانند، و رنج می برند اگر نویسنده ای در آنسوی جهان زندانی باشد.

امروز پانزدهم نوامبر، روز همبستگی با نویسندگان زندانی است. من به عنوان یک نویسنده عضو انجمن جهانی قلم، «PEN» از تمامی نویسندگان، وبلاگ نویسان، و کسانی که می نویسند دعوت و خواهش می کنم که برای نور تاباندن به چنین روزی، امروز در هرجا هرچه می نویسند، با هر مضمون و موضوعی، نوشته ی خود را به نویسندگان زندانی تقدیم کنند.



375949_447308735312286_1266436981_n.jpg

تنهایی








IMG_2387.JPG

تنهایی تو را

دست های من تاب نمی آورد

"کافی ست انار دلت ترک بخورد"

دانه دانه هاش

بریزد در دهان من

تا سرخی صدای خنده هام

رنگ تو باشد

خودت را از آغوش من نگیر

آقای من!

دنیا در دستان توست

که آغاز می شود.

@

امروز
دومین روز
از بقیه ی عمر من است
دیدی؟
دیدی آتش خاموش نمی شود؟
آلبالو زده ام به نارنج
پرتقالم خونی ست
سرخ و نارنجی
قدم به سومین روز می گذارم
گل من!
این میز برای تو
روبروی من بنشین، همینجا
می خواهم
برخی کلمات را بی نقطه بنویسم
نقطه هاش را
ببوسم روی شانه هات.