November 14, 2017

عکس

------

برای قشنگی دنیا، برای حال خوبی که دارم. چه فرقی دارد؟ اصلاً برای تو

November 2, 2017

دویدن

-------

اولین تصویرها دویدن است؛ سر به دنبال تو در دشت دویدن و اسیر گرفتن. تو می‌دوی که اسیر شوی، من می‌دوم که اسیر بگیرم، خود چنان اسیر توام که نمی‌توانم چشم ازت بردارم. آن کوه‌ها شانه کشیده‌اند دویدن و خندیدن ما را تماشا کنند. شاهدان بلند عبوس ابرها را پس می‌زنند که چیزی از قلم نگاه‌شان نیفتد. می‌دویم می‌دویم با صدای بلند می‌خوانیم: «ای وای بر اسیری... که از یاد رفته باشد... در دام مانده باشد... صیاد رفته باشد...»

اگر پیش‌تر از خیالت در آغوشم خندیدی، اگر بیش‌تر از آرزوهات احساس امنیت کردی، اگر مستانه‌تر از شراب در ذهن هستی شناور شدی، اگر... اگر... اگر... می‌شود خنده‌هات بچرخد در کوه برگردد به جان چشم‌هات؟ می‌شود شانه‌های ما بالاتر از کوه قرار بگیرد؟ می‌شود بی‌قرار سخت در آغوشم بگیری دنیا را سخت نگیری؟ می‌شود خیال کنی کوه بهت اخم کرده، به من پناه بیاوری؟ می‌شود ادای کوه را دربیاورم اینجوری؟ روی گوشواره‌هات نجوا کنم: کوه که اخم نمی‌کند، خورشیدکم! قیافه‌اش اینجوری ست، ببین! می‌شود بگویم عزیزکم! نترس، دنیا همین تویی؟ حالا بلند بخند که ازت عکس بگیرم. می‌شود؟

اصلاً می‌آیی برویم نپال؟

October 24, 2017

نگو

-------

اگر زیاد نگاهت کنم

پر باز می‌کنی؟

محو می‌شوی؟

می‌روی آسمان هفتم؟

هوم! برو

اما دورتر از نفس‌هام نرو

نگو خواب بود خیال بود محال بود

می دانی؟

آدم وقتی عاشق می‌شود

چرکنویس‌هاش را دور می‌ریزد

گل من!

آدم فقط یک بار زندگی می‌کند

یک بار عاشق می‌شود

به همین قشنگی.

October 21, 2017

عکس

-------

چقدر کارم زیاد شده این روزها

چقدر دوری

چقدر به خنده‌هات دل‌بسته‌ام

چقدر راه رفتن با تو دل‌انگیز است

چقدر دریا

چقدر کوه

چقدر باغ پرتقال

چقدر پشت بام

چقدر آفتاب

چقدر رنگ آبی بهت می‌آمد

یادم باشد یک پیرهن آبی برات بخرم

چقدر رفتن خاکستری بود

عسلک!

چقدر آن غروب تلخ... یادت هست؟

نرده‌ها آهنی‌اند

چوب این دلتنگی را من خوردم؟

بگذریم! ولش کن!

چقدر سرو سرخوش

چقدر ماه در روز روشن

چقدر خورشید در شب تاریک

چقدر گنجشک بازیگوش

چقدر برف در تابستان

چقدر اسب چموش

چقدر آبشار خیس

چقدر پنجره‌ی عرق‌کرده

چقدر بلندا تماشا تمنا

چقدر چشم‌هات قشنگ بود

مژه‌هات، آخ! عزیزکم نارنجی!

یادم باشد عکس بگیرم بچسبانم به آینه

که خودم را

از تو پیدا کنم.

October 20, 2017

گل‌برگ‌ها

------

شورانگیز بیا تو

در را ببند

دنیا را پشت در بگذار

نارنجی!

من اینجا

گیاهان کمیاب زمین را

توی دست‌هات روی تنت

ورق می‌زنم

نقطه به نقطه از بر می‌کنم

تو با نگاهت

شعر بریز روی کاغذم

گلبرگ‌ها را

خودم بلدم جمع کنم.

October 19, 2017

حباب

------

بیا آرزوهای مرا

با کف صابون فوت کن

بده به دست باد

تا من

ازت عکس بگیرم

از صدای خنده‌هات

از نور آفتاب در موی‌برگ شمعدانی

از نبض انگشت‌های خودم

از پاهای بی جوراب تو.

October 18, 2017

تاخت و تاز

--------

روی دست تو

مادر دهر بزاید!

روی دست تو

با بوسه‌هام راه می‌افتم

از شانه‌هات بالا می‌روم

دور گردنت جولان می‌دهم

سراسیمه

در تمام دشت‌ها و ماهورها

می‌تازم

بعد در آغوش نگاهت

آرام می‌گیرم.

روی دست تو

مادر دهر بزاید!

October 16, 2017

کاش

-------

حیف که روز بلندتر از شب است

کاش می‌توانستم

تمام روز بخوابم

که خوابت را ببینم

شب در خواب تو

بیدار بنشینم

تا سپیده‌ی صبح

تماشات کنم سیر.

October 9, 2017

پاییزی دیگر

----------

دل‌انگیزترین رنگین‌ترین شیرین‌ترین پاییز عمرم را سپری می‌کنم. گیرم توفان شهر برلین بیست و یک کشته و صدها مجروح به جا گذاشت، گیرم درست در اوج همین توفان بیش از دویست کیلومتر در اتوبان‌ها و جاده‌ها و خیابان‌های پردرخت و جنگلی قیقاج راندم تا به خانه برسم؛ گاهی نومید گاه امیدوار. سرگردان نه جای امنی برای ماندن داشتم نه راه روشنی برای رفتن؛ فقط می‌راندم. آن‌همه درخت شکسته از ریشه درآمده بادآورده، ماشین‌های آسیب‌دیده سوخته فرونشسته در توفان مرا یاد مسیر زندگی‌ام می‌انداخت؛ چقدر دروازه‌ی فراخ برابرم خودش را تنگ کرد، چقدر روزنه‌ی سوزن به پهنای آسمان از تنگنایم گذراند. چقدر پرهای پروازم وزنه‌هایی سنگین شد مرا به زیر کشید، چقدر دست‌هام همین دست‌های خسته مرا از دورترین سیاه‌ترین شب‌ها در تندترین توفان‌ها پرواز داد. چه زندگی توفانی عجیبی از سرم گذشت، چه احمقانه گاه قدم به سیاه‌چاله‌ای گذاشتم که خیال می‌کردم راه شیری است! چه هوشمندانه قدم به تاریک‌ترین دالانی گذاشتم که توانستم قلب آفتاب را ببوسم! گفته بودم؟ پاییز را دوست نداشتم به هزار دلیل. به هزار دلیل پاییز امسال را دوست دارم. دوست دارم خودم را قانع کنم که فصل در رگ‌های من است که می‌چرخد، نه در آسمان. در آسمان دور با هزاران ابر رونده فاصله‌ی من با پاییزهای گذشته یک کهکشان بود. یک کهکشان بود تا  احساس کنم پاییز زیباست، زیبا و خواستنی، گیرم که من بهاری‌ام. یک اردیبهشتی نقشین‌چشم که اگر پاهاش بر زمین نباشد جاذبه را باور نمی‌کند خدا را نیز؛ نیز دیگران را. هوم؟

September 28, 2017

فریبکاری کودکانه

-----------

خیلی گشتم روستایی پیدا کنم که نه آب داشته باشد نه برق. بالاخره یکی در لوکزامبورک لاماهای کوه پیدا کردم. گیرم آن بالاهاست. بهتر. داشتم فکر می‌کردم من چه این‌همه راه سرابندی در پیش داشته‌ام! بیشتر راه‌هایی که رفته‌ام سربالا بوده هن‌هن‌کنان رفته‌ام باز هم باید بروم. خسته‌ام؛ خسته و ناآرام. اما به خودم گفتم عوضش مجبور نبوده‌ای سرت را زیر بیندازی نفهمی چی بارت کرده‌اند، نگاهت به آسمان بوده نفس‌زنان کشیده‌ای رفته‌ای. اینجوری سر خودم گول مالیدم؛ فریبکاری کودکانه به خود، بیشترین قدرت من بوده. فریبکاری کودکانه‌ای که به هیچکس آسیب نرسانده فقط خودم را کشیده از یک راه سرابندی بالا برده خستگی‌اش را جا گذاشته تا با فریبکاری دیگری از یک سنگی چوبی برگی صدایی رنگی دلخوشم کند. دلخوشم حالا؛ خسته و دلخوش.

من و سرنوشت جمعه می‌رویم که از این‌همه کار و خون و خبر و بار و جنگ و دروغ و بوق دور شویم آب چشمه بنوشیم با نور شمع کتاب بخوانیم به بچه‌ی تاریکی خیره شویم ببینیم چرا مادرش او را تنها گذاشته؟ آخر هیچ‌کس تنهاتر از بچه‌ی تاریکی نیست.

روز سه‌شنبه هم برمی‌گردیم دوسلدورف برای حضور در فستیوال بین‌المللی ادبیات "نویس" که کتابخانه‌ی مرکزی شهر برگزار کرده. باز هم باید رمان "فریدون سه پسر داشت" بخوانیم و با علاقه‌مندان کتاب گفت و شنود کنیم. برنامه‌ی من روز چهارشنبه 4 اکتبر است، در ساعت 7 عصر.

September 15, 2017

بهشت؟

------------

کرمی که توی کله وول می‌خورد باید بیفتد روی کاغذ وگرنه همینجور از این سوراخ در می‌آید می‌رود توی آن سوراخ آدم را سوراخ سوراخ می‌کند. از زمان دانشجویی تا این سال‌ها یک قرن گذشته، از این شش هفت ماه هم یک قرن گذشته. چیزی که می‌خواستم قرن گذشته بهت بگویم دیگر وجود ندارد؛ بیشترش را پاک می‌کنم، چند خطی می‌ریزم روی کاغذ که از ذهنم پاک شوی. این را خوب می‌دانم که دیگر تو را نمی‌بینم. در پستوی تنهایی‌ام می‌نشینم روبروی آدم سربه‌زیر و آرامی که ازش انتظارهای شگرف داشتم. پسر خوبی که بهش می‌گفتم کورش کبیر. می‌خندیدی: «داریوش بزرگ.» می‌گفتم: «یزدگرد متوسط!» می‌گفتی: «اسکندر حقیر!» می‌گفتم: «اردشیر درازدست!» می‌گفتی: «بردیا! برادر! در چه حالی؟» خنجر از پشت می‌نشست توی سینه‌ام: «بی تو... آخ!» و صدای خنده‌هامان فضای سبز دانشکده را فتح می‌کرد. یادت هست؟

آخرین بار که دیدمت بهت گفتم که مرزهای من کجاست، حق من کجاست، خط قرمز من کجاست. نگفتم؟ بهت گفتم که اینجا، چند عکس هم نشانت دادم؛ دقیقاً اینجا سرزمین من است. دنیای زیبای من. اما بهت نگفتم به مرزهای من تجاوز نکن وگرنه لهت می‌کنم. له؟ نگفتم. بعضی چیزها را نباید گفت. اکثر قراردادها بین آدم‌ها نانوشته است وگرنه دنیا می‌شد طویله‌ی خوک‌ها. کاش می‌دانستی که من به اتفاق‌های فیزیکی اعتقاد ندارم، فیزیک هم مثل تبر یک آلت قتاله یا نقّاله است؛ یا ویرانت می‌کند یا تو را به نقطه‌ای قشنگ‌تر می‌رساند. من در ذهن لهت می‌کنم وگرنه همان قرن پیش مثل راسکولنیکوف تبر برداشته و گردنت را زده بودم. آره! همه چیز برای من ذهنی و روحی و قلبی ست. به همین خاطر سرِ کسی یا چیزی با تو چانه نمی‌زنم، آن‌طرف ماجرا اصلا برام مهم نیست، من با تو کار دارم، از مرام حرف می‌زنم مرام، که نداشتی.

دخترت که آمده بود اینجا بهش گفتم همه‌ی کارهاش را خوانده‌ام اما نگفتم بابات آن "آن" تکان‌دهنده را ندارد. سیلی به‌هوش ‌آورنده‌ای که بزند خواننده را شل و پل کند ندارد. هوشمندی شاهکارانه ندارد. می‌دانی چرا؟ چون این سال‌ها فضا آنقدر عوض یعنی عوضی  شده دور و برش چنان شلوغ شده ذهنش به قدری متلاشی شده که وقت خلاقیت ندارد. آدم خلاق به هر کاری تن بدهد ذهنش را روی یک قدرت متمرکز می‌کند که زیر پای عابران پیاده پاخور نشود. و تو به یاد تاریخ نماندی. افول کردی؛ مثل یک معتاد. می‌دانی؟ بعضی کارها اعتیاد دارد، نه این که آدم خیال کند معتاد شده، تابلو شده، نه! همین که هر روز راه بیفتی از یک مسیر ببینی بهت می‌آویزند، شب یا روزت را رقم می‌زنند یعنی خودت وا داده‌ای. وا رفته‌ای. چه فرقی دارد؟

علم‌های دسته‌ی سال بلوا یادت هست؟ زن‌ها که روی پشت بام نشسته بودند به علم‌ها پول گره می‌زدند. علم‌کش وقتی شب می‌رفت خانه می‌دید به بیرق سبزش چند جا پول گره زده‌اند، شبی را خوشحال می‌شد شبی را نه. علم‌کش‌ها البته از سایه‌ی دیوارها می‌گذشتند، آرام و حساب‌شده. تو حالا بیرق دسته‌های عزاداری سال بلوایی. شب‌ها که می‌رسی خانه می‌بینی یک "چیزی" بهت آویخته، یک شب را خوشی یک شب را نه. انتخاب می‌کنی. باغ تفرج و بس، دم میوه‌فروشی متعال ایستاده‌ای، رکب نمی‌خوری؛ حواست هست که لکی و کپکی و کمپوت نریزند توی زنبیلت، درشت‌هاش را سوا می‌کنی. اصلا بهشت علما نصیبت شده، همان بهشتی که دین مبین وعده‌اش را داده؛ گله گله حوری، نهر شیر و عسل، انگور و انجیر و سیب و گلابی گاز بزن، صفا کن. شاید هم بد نباشد؛ در این زمینه‌ها کارکشته می‌شوی.

سهم تو را بیشتر از اکبر و بهرام و محمد و بروبچه‌های دیگر می‌پنداشتم. فکر می‌کردم ارتقایشان می‌دهی، فکر می‌کردم رو به جلو حرکت می‌کنی، فکر می‌کردم یک آس می‌زنی روی "مجلس شاه‌کشی" حضرت استادی. اما او باهوش‌تر از تو بود، چراغش را برداشت رفت توی تاریکی و تنهاییش که گم نشود. «خدا اگر بودم...» سطح ساخته بود و حالا روی آن سطح حرکت می‌کرد. تو درجا زدی اخوی! چراغ لازم نداشتی چون تاریکی و تنهایی نداشتی، در بهشتی که هستی! تو بگو میدان تره‌بار، خام شدی، پاخور و دستمالی و حرام شدی. یکی دو تا که نیستند! خبرها می‌رسد؛ تلفنی حضوری پیامی غیبی، یکی دو تا که نیستند. گله‌ای نصیبت شده، نوش جان! حالا دیگر فرصتی نیست، همه را از دست داده‌ای. خب من هم اگر می‌خواستم می‌توانستم یک بهشتی اردیبهشتی باشم که جهنمی(!؟) نشوم. از همان جوانی مثل ماهی سُر خوردم از بهشت تو گُرخیدم. بهشت من جهان روشنی و راستی است، جایی که ظلمات نباشد، دروغ و دبنگ نباشد، پچپچه و شایعه و دودره کردن نباشد، باشد که هر آدمی خودش تعیین کند زاغ است یا عقاب. پرواز اوج نیست پرواز اوج نیست، کرداری از سر ناچاری ست. وای بر کسی که بخواهد به شعور دیگران توهین کند. وای!

September 13, 2017

لندن همیشه خیس

--------

غروب 14 سپتامبر پرواز دارم به سوی لندن، لندن همیشه خیس. روزهای 15 و 16 می‌خواهم لندن را بجورم، شاید هم سری به آقامون گلستان بزنم که خیلی دلم براش تنگ شده. روز شنبه ساعت 7 عصر در سالن کتابخانه مطالعات ایرانی ابتدا آقای ماشاء‌اله آجودانی* درباره رمان تماماً مخصوص سخنرانی می‌کند، و بعد من از بافتار تکنیک و محتوا در رمان مدرن به ویژه از ساختار این رمان حرف می‌زنم. فرازهایی هم از رمان را برای علاقه‌مندان می‌خوانم. یکشنبه صبح برمی‌گردم برلین. متنی که در پوستر برنامه منتشر شده بدین شرح است: 

کتابخانه مطالعات ایرانی برگزار می‌کند؛

" تماماً مخصوص" با عباس معروفی

سخنرانی و رمانخوانی؛

عباس معروفی

(رمان‌نویس، نمایشنامه‌نویس، روزنامه‌نگار)

ساعت 7 عصر شنبه 16 سپتامبر 2017

The Woodlands Hall

Crown Street, Acton

London W3 8SA

Tel: 020 8993 6384

نزدیک‌ترین ایستگاه آندرگراند  Acton Town (District and Piccadilly lines)

نزدیک‌ترین ایستگاه قطار  Acton Central

اتوبوس‌های 207 و 607 از شپردزبوش و ایلینگ و E3 از ایستگاه آندرگراند Acton Town

* ماشاء‌اله آجودانی، نویسنده کتاب‌های "مشروطه ايرانى"، "يا مرگ يا تجدد" (درباره شعر و ادب دوره مشروطه)، و "هدايت، بوف كور و ناسيوناليسم" و... مدیر کتابخانه مطالعات ایرانی است.

September 5, 2017

خوش‌تراش

----------

امشب موقع نوشتن داشتم فکر می‌کردم من، من خارج از رمان، همین آدمی که دارم می‌نویسم و همین پنج دقیقه‌ی پیش یک پرتقال را پوست کندم و خوردم و در عطر نارنجی‌اش غوطه‌ور شدم دیوانه‌وار از بین چهره‌های طبیعت دلباخته‌ی کدام‌شانم؟ دریا؟ کویر؟ آسمان؟ ماه؟ خورشید؟ برف؟ باران؟ باد؟ جنگل؟ شب؟ روز؟ راه شیری؟ ستاره؟ ابر؟ کمان‌رنگین؟ یا چی؟

- کوه.

من عاشق کوهم. همین حالا اگر اتفاقی بیفتد که تصمیم به زندگی در یک کلبه‌ی کوهی بگیرم، بی‌معطلی می‌گیرم. دلم می‌خواهد برای زنده بودن و زندگی کردنم با طبیعت حرف بزنم حتا اگر پاش افتاد با هر چیزی بجنگم که بفهمد من حق خودم را می‌خواهم. می‌خواهم بجنگم که حالیش کنم اینجا مرز من است، برو کنار. تجاوز نکن، وگرنه لهت می‌کنم! بلدم. من آدمی ساده اما پیچیده‌ام؛ در تن تو پیچیده‌ام. می‌خواهم فکر کنم بخندم حرف بزنم بشنوم ببینم بنویسم بخوانم رویا ببافم خیال طبیعت را دستکاری کنم، و حافظه‌ی تازه‌ای هم برای کوه به‌جا بگذارم.

کاش می‌شد که در کوه بمیرم! و اگر جایی دیگر مردم کاش می‌شد در کوه چالم کنند. هیچوقت نفهمیدم این علاقه به کوه از کجا می‌آید؟ سال‌های زندگی‌ام در ایران وقتی از پنجره به پشت سرم نگاه می‌کنم کوه شمیران دارد می‌آید توی دهنم؟ سپانلو همیشه به من می‌گفت: «نگاه کن عباس! تهران از هر کوچه و خیابونی نگاه کنی کوه می‌بینی.» با همین کوه جهت‌یابی می‌کردیم. یا در کودکی وقتی تابستان‌ها پدربزرگم مرا با خودش می‌برد سنگسر آشپزخانه‌ی ما در دامنه‌ی کوه بود؟ که از این گودی خیز برمی‌داشتم به آن انحنا؟ این تپه ماهورهای صیقلی تمیز و مهربان تن زنانه‌ی کوه اینجور عاشقم کرد؟ چرا از بچگی فکر می‌کردم کوه یک زن خوش‌تراش و باوقار و مغرور و مهربان و زیباست؟

هر دو کوه روستای درگزین صخره‌ای بود؛ یکی بنفش و دیگری سرخ. روزهای بلند تابستان در باغات می‌چرخیدم سرم به خاک و گل و خانه‌سازی و چشمه و درخت گرم بود هنوز ته روز را در نیاورده بودم که عموجان از بلندی صدا می‌زد: «هاااای عباس! هاااای! شام یخ کرد.» «اومدم هووووی! هااااای!»راه زیگزاگ را می‌گرفتم تا برسم بالا چند بار آن دو کوه را می‌دیدم؟ دو کوه سخت. یک شب پیش پدربزرگه می‌خوابیدم یک شب پیش مادربزرگه. یک شب ایوان عمارت، یک شب ایوان پشتی. این از خاصیت دنیا و گیاه و زندگی می‌گفت، آن از افسانه‌ها و ستاره‌ها و جادوها. من نگاهم به آن دو کوه بود تا خوابم ببرد. می‌دانستم که کوه نیستند دو خواهرند نشسته کنار هم شانه به شانه، سرها فرو رفته در مخمل ستاره‌ها. چرا؟ که دور سر و شانه‌شان برق برق بزند و چشم مرا خیره کند؟ آن که بلندتر بود و با لبخند نگاهم می‌کرد بهمنا بود. همه می‌گفتند کوه‌های چهل‌تَن. من اسمش را گذاشته بودم بهمنا و خواهرش.

- ذهن کودک زلالی خداست؟

خب حتما هست. داشتم فکر می‌کردم اگر یک روز بزرگ شوم و بخواهم برای خودم یک خانه بسازم کجا می‌سازم؟

- قله‌ی کوه. یا روی شانه‌ی بهمنا. نیم‌سانتیمتر پایین‌تر از خدا. روزها یک آدم معمولی باشم، بنده و سپاسگزار. اما شب‌ها که می‌نویسم هی شاخش بزنم که یا برو بالاتر، یا برو کنار من رد شوم. برو کنار، خوش‌تراش!