February 6, 2016

به افتخارش

--------

ده سال صبوری و بی‌خیالی طی کردن فضای به شدت سیاسی نشر و مطبوعات آلمان که نسبت به ایران گاردشان بسته بود، سرانجام یکی از بزرگ‌ترین ناشران آلمان با من قرارداد امضا کرد. اولین کتابی که انتشارات "بوشرگیلده گوتنبرگ" (اتحادیه‌ی تاجران گوتنبرگ) با من قرارداد بسته، "فریدون سه پسر داشت" در نمایشگاه کتاب فرانکفورت رونمایی می‌شود. این انتشارات بزرگ معروف است که کتاب را بسیار شیک درمی‌آورد، با جلد چشمگیر.

ناشر قبلی من "سورکامپ" بود که بعد از درگذشت آقای اونزلد بخت من هم بسته شد. آقای اونزلد آخرین جایزه‌ی بهترین رمان سال را به کتاب "سمفونی مردگان" اهدا کرد، و  سال بعدش درگذشت. مهم این که شخصاً به من تلفن زد و جایزه را به من تبریک گفت: «آقای معروفی عزیز، من هیچ کتابی را دوبار نمی‌خوانم. سمفونی مردگان کتاب محبوب من است، و من آن را دوبار خواندم. خوشحالم که شخصاً به شما این جایزه را می‌دهم.» متن نامه‌اش جزو افتخارهای عمر من است.

آقای اونزلد همیشه در حلقه‌ای که می‌ساخت افرادی چون هرمان هسه، هاینریش بل، هابرماس و بسیاری دیگر از دوستان نزدیکش بودند. روزی که درگذشت، شهر فرانکفورت تعطیل شد، در مراسم تدفین او کمپانی "مرسدس بنز" و "ب ام و" گورستان بزرگ و قدیمی شهر فرانکفورت را به شکل یک گلفروشی بزرگ درآورده بودند، آن روز شاید تمام بزرگان آلمان حضور داشتند. از ساعت 2 تا 7 غروب صف مردمی که در برابر گور آقای اونزلد با ادای احترام گل نثارش کردند هنوز ادامه داشت. در تمام مدت شرودر، صدراعظم آلمان با دست گره‌شده برابر گور ایستاد، سر خم کرده، با لبخند، تا مهمان‌ها بگذرند، تا آخرین نفر.

آن روز برای مردی که حامی کتاب‌های من در سرزمینی غریب بود گریه کردم. و نامه‌ای به دست همسرش دادم که کنار گور ایستاده بود. نامه را در جیب مانتواش گذاشت. سه سال بعد برای من نامه‌ای رسید از خانم اونزلد: «آقای معروفی عزیز، من امروز مانتویی را تنم کردم که روز خاکسپاری شوهرم پوشیده بودم. در جیبم نامه‌ای یافتم که بعد از سه سال معنای بسیاری داشت. می‌خواهم بگویم...»

روزی را به یاد می‌آورم که در نمایشگاه کتاب در غرفه‌ی سورکامپ ایستاده بودم. دو کتابم (سمفونی مردگان و پیکر فرهاد) در قفسه‌های نمایشگاه حالم را خوب می‌کرد. یک ناشر مونیخی آمده بود و از من یک کتاب می‌خواست. گفتم من وقتی ناشری چون سورکامپ دارم، دلیلی نمی‌بینم کتابی به ناشری دیگر بدهم. گفت: «اگر یک وقت کتابی داشتید که سورکامپ مایل به انتشارش نبود، لطفا بدهید به انتشارات ما...» و هی اصرار می‌کرد. در همین لحظه دستی مرا بغل زد: «ایشون نویسنده‌ی منه.» و من توی بغل آقای اونزلد گم شدم. گفتگوی ما را شنیده بود این آدم بلندقد و درشت اندام که معمولاً کت و شلوار سیاه می‌پوشید. همانجا در سیاهی جایی که پناهم داده بود، دلم گریه می‌خواست. چرا در کشور خودم اینهمه برای نوشتن آسیب دیدم، کتک خوردم، بازجویی و تحقیر شدم، و عاقبت گریختم؟ این آغوش مهربان غریبه آیا دست خدا بود که از مرزهای غیب پناهم می‌داد؟

سه سال بعد از مرگ آقای اونزلد کتاب "سال بلوا" هم در سورکامپ منتشر شد، "سمفونی مردگان" به چاپ سوم رسید، و با این که 66 هزار نسخه‌اش به فروش رفته بود، اما خانم اونزلد سیاست دیگری در پیش گرفت؛ در گام اول چند ویراستار قدیمی و مهم را از سورکامپ اخراج کرد، در گام دوم بیست و دو نویسنده را از فهرست سورکامپ خط زد. ماریو بارگاس یوسا، و خیلی‌های دیگر. من هم یکی از آنها بودم. سورکامپ کتاب "فریدون سه پسر داشت" را که با من قرارداد بسته بود و هزینه‌ی ترجمه‌اش را پرداخته بود، بی دلیل پسم داد، در واقع زیر امضایش زد. بعد از آن من به همکاری با هر ناشری تن ندادم. صبوری کردم. ده سال برای یک نویسنده یک عمر است. من اما هرچند زندگی را ساده می‌گیرم، در چند مورد برای خودم یک سطح و استاندارد قایلم که حاضر نیستم یک سانتی‌متر پایین‌تر قرار بگیرم.  

حالا باز دارم برمی‌گردم به فضای نشر آلمانی‌زبان. موقع عقد قرارداد "فریدون سه پسر داشت"، ناشرم  گفت: «آقای ترویانوف از شما برای من چیزهایی گفته، از کارگاه‌های داستان و... می‌خواستم ببینم می‌توانیم یک کتاب (آنتولوژی) از شما داشته باشیم که مجموعه‌ای باشد (ده تا پانزده داستان) بسیار قوی از نویسندگان جوان اما درخشان سرزمین‌تان؟ چیزی که ایران امروز را به خواننده نشان بدهد؟ می‌توانید تا ماه می این مجموعه را تحویل بدهید؟»

داشتم فکر می‌کردم ده تا پانزده داستان کوتاه بسیار قوی از نویسندگان جوان؟ در این سال‌ها داستان خوب زیاد خوانده‌ام، اما باید از نویسندگانی انتخاب کنم که سر از لحاف‌دوزی درنیاورند، آنان که از سر تفنن نمی‌نویسند، کسانی که پایمردی و پشتکار و ماندگاری دارند و اهل این خانه‌اند؛ می‌خواهم نبض ادبیات داستانی ایران را بگیرم؛ تنها کاری که خوب بلدم. پای اعتبار و آبرو در میان است، و من این را از سر راه پیدا نکرده‌ام.

February 5, 2016

مهتاب یکم

------ بخشی از رمان یک سونات و شش مهتاب

باران ریزی می‌بارید، و من شب‌های بارانی سخت رانندگی می‌کنم. جلوتر شبحی ایستاده بود. نزدیک‌تر که شدم دست تکان داد. زدم روی ترمز. سرش را نزدیک شیشه آورد و از همان دو بند انگشتِ باز گفت: «قادسیه!»

پشتم تیر کشید: «بیا بالا.»

نشست. بوی عجیب و تندش پیچید که یادم نمی‌آمد کجا این بو را شنیده بودم. بوی چی بود؟ چند بار از توی آینه در سایه روشن‌ها وراندازش کردم. بد نبود، ابروپیوسته و صورت بازاری. با چشم‌هایی پلنگی و لب‌های قرمز قلوه‌ای که برق می‌زد. تاکسی‌متر  را براش نو کردم: «مسافر نزنم دیگه؟»

«دربست. پوه. پولش مهم نیست.»

دلم می‌خواست سر حرف را باهاش باز کنم. یک نگاه به آینه یک نگاه به خیابان خلوت خیس گفتم: «اگه تا صبح بباره هوای تهران تمیز میشه.»

جوابی نداد. از شیشه‌ی کنارش به کوزه‌گری‌های بسته نگاه می‌کرد. بوی خوشی می‌داد که می‌شناختم اما نمی‌دانستم از کجا. دست چپم درد می‌کرد و این را هم نمی‌دانستم چرا. از بالای شانه تا کف دستم نبض درد می‌زد. گفتم شاید سر ظهری که رفته بودم کمک برادرهای زنم الوار جابجا کرده بودم دستم درد می‌کند. گفتم شاید هم دیشب دستم زیر تنم مانده... شاید... سخت شده زندگی، سخت.

کامیونی که احتمالاً راننده‌اش خوابش برده بود قیقاج می‌رفت. چند تا بوق که براش ول دادم، خودش را جمع و جور کرد. خانمه گفت: «مست بود؟»

از توی آینه دیدم که می‌خندید. در سایه‌ها شبح می‌شد در روشنا می‌خندید. گفتم: «نه. خواب بود.»

«وقتی خواب‌شون میاد واسه چی نصفه شبی راه می‌افتن تو خیابون؟ پوه.»

«لابد گرفتاره... زن و بچه داره... مجبوره...»

«شما چرا این وقت شب کار می‌کنین؟»

«تو این وزّاریات کی گرفتار نیست؟ ما هم گرفتاریم.»

«گرفتار چی؟»

گفتم: «چی بگم؟ زن و چهارتا بچه دارم.» و بی‌اختیار چهار انگشت دستم را بالا آوردم.

گفت: «خدا بهتون ببخشه.» بعد گفت: «این چیه زیر پای من؟» و خم شد و یک چوب‌بلال داد دستم: «این زیر پای من بود.»

چوب‌بلال را ازش گرفتم پرت کردم توی پیاده‌رو: «دیروز بچه‌هامو برده بودم شهرگردی. کره‌خرا بلال خوردن انداختن تو ماشین.»

گفت: «خدا بهتون ببخشه.»

گرم گفتم: «حبیب مایی.» و رفتم تو بحرش. سر چهارراه قرمز رد کردم.

گفت: «قرمز بود.»

نگاهم افتاد به لب‌هاش: «قرمز بود، ولی کمرنگ بود.» و زدم زیر خنده. ساکت شد. و من از این خیابان به آن خیابان در سکوت می‌راندم. دلم می‌خواست حرف بزند. صدای کشدار نرمی داشت که خوشم می‌آمد. و باران دُم‌گاوی می‌بارید. خانمه پرسید: «پوه... شما ساعت دارین؟»

گفتم بله. چرخیدم و مچ دستم را گرفتم طرفش که خودش ببیند. مچم را لمس کرد، خم شد روی ساعت، جوری که گرمای نفسش روی پوست دستم سُرید. گفت: «مرسی. پوه... چه ساعت شیکی!»

«طبیب مایی... حیف مردونه ست وگرنه می‌گفتم قابلی نداره.»

«شما همیشه اینقدر ساکتین؟ مغرور و ساکت!»

دست و پام را گم کرده بودم. لال شده بودم. اخم‌هام باز نمی‌شد. گفت: «مغرورین! من از مردهای مغرور خوشم میاد.»

داشتم فکر می‌کردم اگر یکی از این حرف‌هاش را زنم به من زده بود خودم نوکرش بودم. هفده سال خفتم داد و نسق کشید و خرابم کرد. شاید هم من زیادی چُلمن بودم که روزگارم شد عاقبت یزید. حالا هم که بعدِ نود و بوقی یک تیکه‌ی آجری خورده بود به تور ما، فکر و خیال زنم از سرم نمی‌رفت. این صدامخملی ولو شده بود ته تاکسی، آن آپارتی دِردو مخم را می‌جوید و هی زخم زبان می‌زد: «یه بار شد سر وقت بیای دنبال ما؟ بچه‌ها خواب‌شون برد.»

تا از این راه‌بندان برسم به آن دارقوزآباد، کمی دیر شده بود. مسافر هم داشتم نصفه نیمه چپه‌شان کردم وسط راه و خودم را رساندم، اما دیر. بچه‌ها هر چهارتایی آن عقب جدل ما را ازبر می‌کردند. عادت‌شان شده بود. هیچوقت هم تمامی نداشت این اره بده تیشه بگیر. می‌گفت: «یه جا وایستا چهار تا بلال بخر بده دست اینا سق بزنن، می‌میری؟»

گفتم: «دنبال گردوفروش بودم، صرافت بلال نبودم. بلال‌فروش ندیدم.»

«خب کوری! من خودم سه تاشونو دیدم... بازم هست.»

دست چپم درد می‌کرد. آن موقع هم که تابستان بود دست چپم درد می‌کرد. گفتم: «دست چپم درد می‌کنه.»

نخراشیده بارم کرد: «خدا بخواد چلاق میشی!»

چیزیم نشد. قبلاًها دردم می‌آمد، ولی حالا دیگر عادی شده بود. گفت: «بزن بغل. بلال‌فروشه.»

تندی زدم روی ترمز. دست‌هاش را کوبید روی داشبورد، جیغ کشید: «هو! چته مرتیکه!؟ زن و بچه تو ماشینه. خودت که شعور نداری.»

این حرفش دلم را سوزاند. آنجا ایستادم. دوبله؛ جوری که بتوانند پیاده شوند. من آن دورتر کمی قدم زدم، منتظر شدم تا بلال بگیرند و برگردند توی ماشین. بعد رفتم پول پسرک را دادم و راه افتادیم.

خانمه گفت: «حالا چرا انقدر ساکتین؟ بچه‌هاتون بزرگن؟»

گفتم: «بزرگه شونزده سالشه، کوچیکه یه ساله ست.»

گفت: «میشه یه سیگار بکشم؟ مغزم داغ کرده... پوه...»

گفتم: «بله آقا! شیشه رو بدین پایین بکشین.»

سیگارش را به لبش گذاشته بود و مس مس می‌کرد. لابد کبریت نداشت. کبریت دادم بهش: «بفرمایین. استخاره نکنین. بجنبین، آتیش کنین. چیه؟ البت غصه خوردن هیچ شکمی رو سیر نمی‌کنه. بابام خدابیامرز می‌گفت غصه گه سگه، خوردنی نیست.»

از این حرفم خوشش آمد و خندید. گفت: «چه خوبه که آدم حرف بزنه.»

گفتم: «عزیز مایی. بی حرف که زندگی نمیشه.» و باز یاد زنم افتادم که بی چاک دهن بود. گفتم: «راستش مدت‌هاست با زنم زندگی نمی‌کنم. یعنی زندگی می‌کنم، اما روی مبل می‌خوابم. البت چهار سالی هست که سوا می‌خوابیم.»

«شما که گفتین بچه کوچیکه‌تون یه سالشه.»

بدجوری گند زده بودم. یک چاله‌ی آب را با قیقاج رد کردم گفتم: «راستش... اونم از دستمون در رفت. ولی سلیطه‌ایه ها! آب خوش نمیذاره از گلومون بره پایین. یه جهنمه این زندگی ما.»

«خب چرا باهاش زندگی می‌کنین؟»

«مجبورم.»

گفت: «چند ساله زن و شوهرید؟»

«هیفده سال.»

«همه بعداز سیزده سال اینجوری میشن.»

گفتم: «ما اصلاً حرف هم نمی‌زنیم با هم. ولی مجبوریم.»

«مثل بقیه.» و بعد گفت: «اونوقت رابطه‌ی بعدی شکل می‌گیره... یعنی آفتابی میشی خودبه‌خود جور میشه... زیر سایه بمونی سخته.»

سر در نیاوردم. یعنی تو بحرش نرفتم. صدای شرشر باران توی گوشم بود. خانمه گفت: «نه. هیچ هم مجبور نیستین. من هم شبا تنها می‌خوابم.»

«چرا؟»

«خب دیگه.»

«ببخشین سوال بیجا می‌کنم... با آقاتون اختلاف پیدا کردین؟»

«آقامون کجا بود؟... قدیما می‌گفتن زن از شوهر گُل می‌کنه کوکو از روغن، من اگه شوهر داشتم...» بقیه‌ی حرفش را خورد و ساکت شد. ته دلم مالش رفت. تو دلم گفتم بچه‌ی بابام نیستم اگر حرامت کنم. از آینه زل زدم تو چشم‌هاش: «راستش شما یه بوی خیلی خوبی میدین خانم.»

خندید: «من؟»

«بله. یه بویی که دلمو غنج می‌زنه.»

بیشتر خندید: «مرسی! چه بااحساسین!»

«نور چش مایی... یه بوی... چه جوری بگم؟ یه بوی کوفتیِ دلنشین...»

خندید. همه چیز خوب بود، ما هردو می‌خندیدم. اوضاع داشت ردیف می‌شد. گفت: «بگین بوی چیه؟ می‌شناسین؟»

هوا کم داشتم. شیشه را دادم پایین، نفس عمیقی کشیدم و یکباره یادم آمد. بچه که بودیم توی مدرسه چسب ناظم را می‌دزدیدیم می‌ریختیم توی کیسه نایلون سرمان را فرو می‌کردیم توش نفس می‌کشیدیم نفس می‌کشیدیم پشت سر هم. آنقدر نفس می‌کشیدیم که نشئه می‌شدیم. تمام روز نشئه بودیم.

گفت: «نگفتین! بوی چیه؟» و چ را کش داد خیلی.

تندی گفتم: «چسب.»

خنده توی گلوش شکست و داد زد: «پو... چسب؟... یعنی؟...»

زبانم بند آمده بود. دستپاچه نگاهش کردم. یعنی باز گند زده بودم؟ حالا چه جوری جمع و جورش کنم؟ یعنی پرید؟

گفت: «چه چسبی؟»

گفتم: «البت همین چسبایی که بچه‌ها کاردستی درست می‌کنن.»

گفت: «چسب؟... واقعاً که! پوه!... حرف بلد نیستی نزن خب...» و بعد همه چیز انگاری یخ زد. او ساکت شد. من هم لال‌مانی گرفتم و حواسم را دادم جفت رانندگیم. دیگر بی‌خیالش شدم. مطمئن بودم که رم کرده. حوصله هم نداشتم دوباره سر حرف را باهاش باز کنم. دنده را چاق کردم و گاز را گرفتم. سربالایی بود و من یک نفس می‌رفتم. از این خیابان می‌پیچیدم به خیابان دیگر. خیلی رفته بودم و طول کشید تا به حرف بیاید: «سر می‌بَرین؟ آدم نشسته تو ماشین!»

گاز را شل کردم: «نترسین خانوم! سالم می‌رسونم‌تون.»

صداش را نازک کرد: «بهتون برخورد؟ نمی‌خواستم ناراحت‌تون کنم، اما آدم باید مراقب حرف زدنش باشه.»

«بالاخره وقتی آدم پشت این غربیلک بشینه پیه خیلی چیزا و حرفارو باید بماله به تنش. چه کنیم خانوم؟ ما هم یه جوری گرفتاریم.» و باز چهار انگشت دست راستم را بالا بردم: «این طوق لعنتی و...»

دوید تو حرفم: «من چیکار به زن و بچه‌تون دارم؟»

من هم حرف خودم را ادامه دادم: «اینهمه گرونی... مسافرای ناباب... اینهمه زخم زبون... اینهمه تنهایی... البت همه که مثل شما آدم حسابی نیستن!»

«مرسی... لطف دارین شما.»

با دو تا چسناله یخش آب شد. داشتم فکر می‌کردم کاش اخلاقش دستم بود و بعضی حرف‌ها را نمی‌زدم. نگاهی بهش انداختم: «کاش تازه اولش بود و داشتیم راه می‌افتادیم.»

گفت: «یعنی چی؟» و خودش را کشید جلوتر.

«یعنی این که اصلاً نفهمیدم چه جوری رسیدیم. حواسم جفت شما بود نفهمیدم چی به چی شد.»

خندید: «شما که با اخم داشتین رانندگی‌تونو می‌کردین چه جوری حواستون به من بود؟» و باز مستانه خندید. افتاده بود به دنده‌ی دلبری. سرعت را حسابی کم کردم، انگاری داریم قدم می‌زنیم. گفتم: «جان مایی... شما حضورتون اکسیره. مگه گذاشتین چیزی بفهمم؟»

«اوووه، چه حرفای خوبی هم بلده!»

گفتم: «اختیار دارین خانم چشم‌قشنگ!»

از این حرفم خوشش آمد. زد به غش غش خنده. داشتم توی کله‌ام دنبال چند تا از این کلمه‌های گل‌درشت می‌گشتم که شاخ بگذارم زیر بغلش. گفت: «آدما بالاخره هم‌دل و همدم‌شونو پیدا می‌کنن، آقا! گاهی هم قناعت می‌کنن به راننده‌ای که اونا رو می‌رسونه، ازش می‌پرسن شما ساعت دارین؟»

«راستش از غروب حالم گه‌مرغی بود. داشتم فکر می‌کردم چه جوری با این حال نزار برم خونه؟ یهو شما مثل پنجه‌ی آفتاب جلوم ظاهر شدین.»

«چرا حالت خراب بود؟»

«غروبی یه موتوری نسناس زد تو گلگیرم و در رفت. مرتیکه‌ی دوسرقاف.»

«از حرف زدنت خوشم میاد... دوسرقاف؟ یعنی چی؟»

گفتم: «البت شرمنده‌م. ببخشین آآ... یعنی قرمساق.»

قهقهه زد و لای خنده‌هاش چیزهایی هم گفت که نفهمیدم. گفتم: «فدای سرتون نازنین! مثل خر کار می‌کنیم درمیاریم گلگیرو میدیم صافکاری. اما زندگی دل خوش می‌خواد که ما نداریم.»

«چرا؟»

گفتم: «خب... ما... با هم زندگی می‌کنیم ولی... در اصل نمی‌کنیم. سوا می‌خوابیم. با هم حرف هم نمی‌زنیم...»

گمانم بهش برخورد. یکباره گفتارش عوض شد: «من چیکار به زن و زندگی  تو دارم؟ چیکار به زندگی من داری؟ نمیشه اینا رو ندونیم؟ آ... هاه... این سراشیب تیزو می‌بینی؟ اینجاها منو پیاده کن بقیه‌شو خودم میرم. اگه زیر اون تیر چراغ برق وایستی پیاده می‌شم.»

گفتم: «خفتم ندین خانوم خوشگله! ما تو دروازه دولاب بزرگ شدیم... مگه تو کَت‌مون میره تو این تاریکی تنهاتون بذاریم؟ البت خودم می‌برمتون. شیب تنده خدای نکرده لیز بخورین یا زبونم لال، شب تار پاهاتون بپیچه به هم...»

گفت: «نه. همینجا وایستا... یه جوری خودم میرم. خوبه همینجا!»

تف! رم کرده بود. گرفتم بغل زدم روی ترمز. برگشتم نگاهش کردم ببینم گری‌گوری نباشد. نه. لوند و تودل‌برو بود. عینهو عروس تیر و طایفه‌ی قجرها، صورت پری داشت. خوبیش این بود که توی نور و سایه طرح قیافه‌اش هی عوض می‌شد، فقط چشم‌هاش مثل چشم‌های گربه می‌درخشید. گفتم: «شما گفتین... تنهایین؟... یعنی مردی توی زندگی‌تون نیست؟»

با لوندی گفت: «یکی هست که دوستم داره، یکی هست که دوستم نداره. ولی من نمی‌دونم کدوماشونو دوست دارم.»

گفتم: «شما خیلی حیفین! کاش مردی تو زندگی‌تون نبود!»

«یعنی چی که حیفم؟»

باز لال شدم. خواستم بگویم: «حیف نیست تیکه‌ی خوشگلی مثل شما رو زمین بمونه؟» اما ترسیدم به تریژ قباش بربخورد شاکی از ماشین پیاده شود کرایه را هم ندهد. حرفم را عوض کردم: «یعنی یه مرد باس تو زندگی‌تون باشه که مرد باشه. دنیا پر از نامرد شده.» و با دستم همه‌ی دنیا را مثل گل مالیدم به هم. گفت: «چه خوبه اینا رو به من میگین! آه!... خودتون هم آخه گرفتارین!»

«ولی ما...»

نگذاشت حرفم را تمام کنم. گفت: «حیف که باید پیاده شم.»

کلافه‌ام کرده بود. داشت می‌گرخید. به چه‌کنم چه‌کنم افتاده بودم. گفتم: «اگه پیاده شین، دیگه نیستین آآ!»

گفت: «من هم دارم پیاده میشم که نباشم، خب.»

تیر آخرم را ول کردم: «بارون تند شده، عزیز! البت اختیار دست خودتونه... دل منو که بردین... ولی کمی صبر کنین بند بیاد این لامصب.»

...

February 4, 2016

ساعت‌ها...

---------

بالاخره این ساک آبی را آوردم بالا و شروع کردیم به باز کردن کیف پارچه‌ای و جعبه‌ها. رفتم توی بحر قیافه‌اش، می‌خواستم بفهمم چه چیزی در این دختر هست که مرا آرام می‌کند، دلشوره‌هام یادم می‌رود، دنیا مثل یک انگشتر گشاد از دستم می‌افتد بی آن بفهمم کجا افتاده، بی آن که اصلاً فکر کنم انگشتری به دستم بوده، یادم می‌رود غیر از او هزار کار و گرفتاری هم داشته‌ام، یادم می‌رود همه‌ی عمر رمان نوشته‌ام و نیم بیشتر عمرم پشت میزم سپری شده، لابلای موزیک و شکلات و جوهر و خودنویس و کاغذ، و گاه خش خش نوک خودنویس بر کاغذی که مثل گودی کمر دریا مرا محو و ناپدید می‌کند، یادم می‌رود جز او هم آدم‌هایی در این دنیا هستند که من گیج و منگ نه می‌بینم‌شان، نه صداشان را می‌شنوم، نه هیچ. همه چیزم می‌شود حضور این آرامش قشنگ.

نگاهی زیرچشمی انداخت: «اینجوری نگام نکن. میشه؟»

«نه. نمیشه.»

اولین ساعت را با ظرافت از جعبه درآورد و چشم‌هاش گرد شد: «وااای... اومگا! واااو... این می‌دونی چیه؟ این ساعت معمولی نیست.»

دومی را باز کرد: «واااو. رولکس، این ساعتا رو وقتی ببندی به مچت، فشار خونتو میگه، خوابتو تنظیم می‌کنه، به موقع بیدارت می‌کنه، حتا تنفس غیر طبیعی اگه داشته باشی جهت خوابیدنتو نشون میده که راحت نفس بکشی. خیلی چیزا داره. با نبض دست وصل میشه به سیستم مغز و اعصاب. من البته همه‌شو نمی‌دونم ولی توی نمایشگاهی در منچستر دیدم اینا رو.»

یکی دیگر را باز کرد: «اینا خیلی گرونه، باسی! خیلی. با هر کدومش میشه یه ماشین مرسدس خرید.»

«پس اون دزدا خیلی حرفه‌ای بودن که اصل کاریا رو بردن و خرده ریزا رو جا گذاشتن. نمی‌دونم چکارشون کنم.»

«لابد یه جواهرفروشی رو خالی کردن... شاید هم... نمی‌دونم. آخه ماشین دست پلیس بوده... یعنی چطور ندیدن؟»

«لابد خیال کردن وسایل شخصی ماست. دیگه نمیشه داد به پلیس... اینهمه وقت گذشته، پلیس نمی‌گه تا حالا کجا بودی؟ بعدش آدم می‌افته به یه گرفتاریایی که تمومی نداره... آخرش هم میشی همدست دزدا! نه؟»

«بهش فکر نکن دیگه... فقط امیدوارم اسباب دردسر نشه برات.»

گفتم: «زنونه‌هاشو تو وردار مردونه‌هاش مال من...»

محکم گفت: «نه. من نمی‌خوام.» بعد ساکت شد. انگار می‌خواست چیزی بگوید که پشیمان شد. باز هم خیره شده بود به یک جایی که می‌دانستم چیزی نمی‌بیند فقط دارد تمرکز می‌گیرد. گفت: «فقط چیزی که خودت برام بخری دوستش دارم. اینا رو دوست ندارم.»

«چکارشون کنم؟»

«هدیه بده. مثلاً بده به دخترات... یا خواهرات... نمی‌دونم.»

ساعت‌ها بود که وسط اتاق نشسته بودیم و از همه چیز می‌گفتیم. شب از در آمده بود و داشت از پنجره‌ها بیرون می‌رفت. خودم را پیش کشیدم، ساعت‌ها را از لای دست‌هاش کنار زدم، سرم را گذاشتم تو دامنش. یک دستش رفت لای موهام، یک دستش روی تنم لغزید: «باسی!»

«جانم.»

«میشه فردا منو ببری کنار دریا؟»

«تو که خودت دریایی.»

خم شد لبم را بوسید: «می‌خوام با تو کنار مدیترانه راه برم.»

دستم را بردم توی موهاش چنگ زدم: «دریا!»

«جانم.»

«میشه فردا منو ببری کنار دریا؟»

خندید: «دیووونه. عاشقتم گفته بودم؟»

«نگفته بودی.»

«بعد از صبونه بگم؟»

«همه‌ی دنیای منی می‌دونستی؟ می‌دونستی؟»

معصومانه گفت: «فقط می‌دونستم بی تو همه ‌چی برهوته.» بعد سرش را کج کرد. به جایی دور خیره شد. باز توی خیالش شناور شد . می‌دانستم آنچه در خیال می‌گذرد حساب است، تن فقط خرج نزدیک‌تر شدن دو روح می‌شود. وقتی خیالش چنان احاطه‌ام کرده که هیچکدام خلاصی نداریم، چرا پنجره را باز کنم که هر بادی خیالم را ببرد؟ عشق محترم‌ترین معبد خداست. دلم می‌خواست بی آن که ته ته فکرهاش را بجورم و بخوانم روی پاهاش بیهوش شوم که اگر مُردم قشنگ‌ترین تصویر عمرم روی سنگ قبرم نقش بگیرد، یا روی چهره‌ام لبخند شود. می‌گویند هر کس می‌میرد با پررنگ‌ترین تصویر زندگیش می‌میرد. آخرین تصویر از هر چهره‌ای تنها تصویری است که آدم با خودش می‌برد. گفتم: «چقدر پررنگی.»

دست کشید به صورتش: «من؟ اصلاً آرایش ندارم که.»

دلم براش مرد: «می‌دونم.»

«خب؟»

اشک آمد توی چشم‌هام: «توی ذهن من پررنگی.»

خودش را لوس کرد: «یعنی خیلی سیاه؟»

خندیدم: «نه... دیوووونه! یعنی تو.»

خم شد و دوباره نفسم کشید. لابلای بوس‌هاش گفتم: «دریای من! زندگی بدون تو یعنی چی؟» و چشم‌هام بسته شد.

--- از رمان "یک سونات و شش مهتاب" --- 

February 3, 2016

مثل یک راز

------------ 

از صبح ته باغ که آفتابگیرتر است مشغول درآوردن چغندر و هویج بودیم. نسرین در کرت‌های مرزی خانه‌اش با مارگریت سبزیجات کاشته؛ گوجه و خیار و کدو و نعنا و پونه و چغندر و هویج و خیلی چیزهای دیگر. گفت: «من یه نفرم. نمی‌رسم بخورم که. خیلیاشو میدم در و همسایه، خیلیاشم از بین میره. تو هم که نیومدی اینجاها زندگی کنی اقلاً یه پسرم پیش خودم باشه...»

گفتم: «چه بونه‌ای کرده این چغندرا! مال آفتابه ها! آفتاب که باشه و آب هم به موقع برسه چغندر همینجور زیر خاک رشد می‌کنه و گُنده میشه... حیف نیست میوه‌ی به این خوشمزگی بی‌دلیل رفته قاطی سبزیجات؟ فقط خدا نکنه آفت بیفته به جونش... اون هم این آفت‌های عجیب غریب... مثل شته و قارچ همرنگ خودش که فرو میره تو جونش... یا کک چغندر که برگاشو مثل غربال سوراخ سوراخ می‌کنه. یا این مگسای ریز که لای برگاش مشغول میشن... حیفه... باید زود به دادش رسید...»

«آخ‌خ‌خ صد دفعه گفتم این دست چپتو نیار تو کار... خب چه کاریه؟»

«آخه یه دستی درنمیاد.»

«خب اون بیلچه رو وردار... اون دستتو جمع کن تو بغلت.»

«چشم.»

«میگم... تو باغبونی کجا یاد گرفتی؟ معلوماتت بد نیست...»

گفتم: «یه کمی دفع آفت بلدم... زیاد سررشته ندارم.... بیا دخل چغندرا رو بیاریم امروز. قبول؟ همه رو آب بگیریم.»

«قبول. هر کار می‌خوای بکن. همه رو درآر. فردا یه آش هم درست می‌کنیم... نکن با اون دستت بچه! بخیه‌هاش پاره میشه.»

«یادم نبود.»

«دور دستت تا اینجا باند پیچیده... یادت نبود؟»

گفتم: «شب می‌خوام بزنم بیرون، یه ساعت توی این سربالایی‌ها راه برم.» و داشتم فکر می‌کردم اول صبحی که مارگریت آمد، دریا را با خودش کجا برد. پرسیدم: «مارگریت و دریا کجا رفتن؟»

«نفهمیدی؟ بردش خونه‌ش که ابرو مبروهاشو براش مرتب کنه. آرایشگر قابلیه... استاد این کارهاست.»

«نمی‌دونستم. همینجوری بی‌خبر یهو غیب شدن آخه.»

نسرین خندید: «چرا... همچین بی‌خبر هم نرفتن. به زبون فرانسه حرف می‌زدن نفهمیدی. دو سه بار گفت من این دریا رو ببرم خوشگلش کنم بیارم.»

گفتم: «وقتی بیاد بهش میگم چرا موهای منو مرتب نمی‌کنی؟ موجود ماهیه... دوست‌داشتنی و پرشور... اصلاً می‌تونی تصور کنی که این مارگریت عصبانی بشه؟»

صبح که آمد برای من یک سبد انجیر آورده بود؛ با روی گشاده و خندان، آمده بود که ناهار یا شام دعوت‌مان کند. بعد از کلی ماچ و گاز و مشت و بغل! آلمانی فرانسه قاطی پاطی حال همدیگر را پرسیدیم، سبد انجیر را گذاشت روی میز: «مسیو باسی! قبلاًها می‌اومدی خودت می‌چیدی، وقتی شنیدم دستت بریده خودم برات چیدم.» و با دستش اشاره کرد: «لای در خونه‌ی ما که همیشه بازه. هروقت خواستی بیا میوه بچین.»

بعد برگشت طرف دریا: «تو چه زیبایی!» دست برد موهاش را مرتب کرد، بغلش کرد، بوسش کرد؛ یک نگاه به او یک نگاه به من پرسید: «از کجا پیداش کردی این جواهر قیمتی رو؟» و پرسید: «اسمش چیه؟»

بهش گفتم. تکرار کرد نتوانست درست ادا کند. دوباره گفتم دوباره دوباره... عاقبت یاد گرفت. گفتم: «خودش فرانسه بلده. چرا از خودش نمی‌پرسی؟»

کلی ذوق کرد و شادمانه دریا را به آغوش کشید. بعد دیگر دست از سر من برداشت و چیزی از حرف‌هاشان نفهمیدم. انگار هزار سال است که دریا را می‌شناسد. با هم حرف می‌زدند و می‌خندیدند. آنوقت برگشت طرف من: «هی باسی! چه خوبه که دیگه تنها نیستی. معنای اسمش چیه این گل زیبا؟»

گفتم: «دریا یعنی دریا.»

نسرین گفت:

تمام چغندرها را درآورده بودم، افتادم به جان هویج‌ها. باند دور دستم تماماً گل بود. نسرین با اخم‌ زل زده بود به دستم: «حالا دیگه سر و کله‌شون پیدا میشه...»

گفتم: «آخ ببخشین یادم نبود... باید باندا رو عوض کنم.»

«صد دفعه بهت گفتم نکن، عین بچه‌های لجباز هی اون دست‌تو فرو کردی تو خاک و خل... خوبه حالا این دختره نیست اینجا، وگرنه می‌گفت... دعواش نکن نسرین جون!» اداش را درآورد. کلی خندیدیم.

گفتم: «یادته دفعه‌ی قبل منو بردی موناکو؟»

«آره. خوب یادمه. چطور؟»

«یادته توی اون رستوران کنار دریا ماهی خوردیم؟»

دست از کار کشید: «خوب یادمه. خب؟»

«اون شب یکی از بازجوهامو دیدم. با زنش و پسراش از دم رستوران رد شدن. خیلی ترسیدم. چیزی به تو نگفتم ولی اگه یادت باشه دیگه شبا نمی‌رفتم تو خیابون قدم بزنم. چند روز آخرو موندم توی خونه.»

آشکارا غمگین شد. نمی‌دانم چرا بهش گفتم. نمی‌خواستم ناراحتش کنم.   لحظه‌های طولانی به جایی دور خیره ماند: «عجب!... من خیال کردم لابد می‌خوای شبا رمانتو بنویسی که بیرون نمیری... ترسیدی؟»

«راستش آره. همه‌ی اون بدبختیا برگشت تو سرم. قلبم گرمب گرومب می‌کوبید. وقتی رفتیم تو پارکینگ دست و پام می‌لرزید.»

«مگه تو رو دید؟»

«نه. من دیدمش. فکر نکنم اون دیگه حتا یاد من هم باشه. ولی خب...»

«حق داری. حق داری قربونت برم. ولی تو هم نباید دیگه بهشون فکر کنی. اینا همه جا هستن. وقتی شیره‌ی آدما رو کشیدن و کارشون تموم شد راه می‌افتن این‌سر و اون‌سر دنیا می‌افتن تو پول و تجارت و خونه خریدن و این کارا. نیس که از قدیم سابقه‌شو داره. گوشه‌ی امنیه برای زندگی آروم.» و باز ساکت شد.

دلم می‌خواست از این فکر و خیال خلاصش کنم. گفتم: «راستی نسرین جون نظرت در مورد دریا چیه؟»

رک و صریح گفت: «باشه. می‌خوای موضوع صحبتو عوض کنی؟»

«دوست نداشتم غمگین بشی.»

«غمگین نشدم. یه لحظه خودمو گذاشتم جای تو. زندگی عجیبی از سر گذروندی عباس! ولی آفرین به تو که نشکستی و نوشتی و نوشتی و نوشتی. همیشه پشت سرت گفته‌م؛ با دنبک این گروه‌های سیاسی و اپوزیسیون نرقصیدی، دپرسیون نگرفتی، سوار هر موجی نشدی، سرت به کار خودت بود، نشستی یه گوشه کارتو کردی. همین یعنی خیلی محکم بودی.»

رفتم کنارش زانو زدم و پیشانی‌اش را بوسیدم: «می‌دونم این حرفارو به عنوان تعریف نمی‌گی. من اینا رو به عنوان سرمشق زندگی نگاه می‌کنم. مادرانه مراقبمی، نگرانمی، و هزار حرف دیگه.»

دوباره بیلچه‌اش را برداشت و مشغول شد: «گفتی این دختره معماره هان؟»

«آره. چه معماری!»

«خودش اینو بهت گفت؟ یا خودت می‌دونی؟»

«خودش؟ صداش درنمیاد. اینو خودم کشف کرده‌م. کاراشو دیده‌م.»

«خب این خوبه. تو ساده‌ای به مردم زیادی اعتماد می‌کنی. هرچی بهت بگن باورت میشه. اگه اینجوره که تو میگی شانس آورده‌ی، عباس! دخترای این روزگار گرگن، به یه نفر هم قانع نیستن. اینی که من تو این دو سه روز دیدم همه‌ی هوش و حواسش تویی. قدرشو بدون. بسه دیگه... چقدر می‌خوای تنها بمونی؟ یه کم زندگی کن... نکن عزیزم! نکن با اون دستت... داری عصبانیم می‌کنی ها!»

«هی میگه نکن! آخه نمیشه. ببین!»

«خب نشه به جهنم. الان این دختره میاد میگه چرا داری دعواش می‌کنی. خودت مقصری خب. پاشو برو تو ایوون بشین بقیه‌شو خودم درست می‌کنم. پاشو! نمی‌خواد دیگه...»

گفت‌وگوی من و نسرین همینجوری‌هاست. دو تا خروس مدام داریم می‌پریم به هم. گفتم: «غیر از چغندر و هویج، سیب هم می‌خوایم.»

«چند تا؟»

گفتم: «یه پر هم باشه کافیه.»

«یه پر؟ می‌خوای ازش اسانس بگیری؟»

«شوخی کردم. چهار تا سیب درشت میخوام، با یه بند انگشت زنجبیل.»

«سیب اوناها، برو بچین. زنجفیل دارم تو خونه.»

سبد چغندرها را برداشتم و راه افتادم. شش تا سیب درشت قرمز چیدم و درست سر پیچ طرف ساختمان نگاهم به درخت عناب افتاد. یک میلیون عناب به شاخه‌ها بود، یک میلیون هم روی زمین. داد زدم: «نسرین جون اینهمه عناب!»

«آره... دفعه‌ی قبل اونهمه چیدی یه گونی پر کردی یادت رفت ببری. همه رو بخشیدم. هرچی می‌خوای همین حالا ببر بذار تو ماشینت...» بعد دیگر حرف‌هاش را نشنیدم. ماشین. ماشین. ماشین. داشتم به آن ساک آبی توی ماشین فکر می‌کردم؛ ساک آبی و یازده تا ساعت که هرکدام ساز یک جایی را می‌زد. چیزی مثل یک راز، مثل هیجان که نه جرئت داشتم دوباره نگاه‌شان کنم، نه از یادم می‌رفت. مدام توی سرم تیک تیک می‌کرد. و نمی‌دانستم باهاشان چکار کنم.

--- از رمان "یک سونات و شش مهتاب" --- (بازنویسی)


January 20, 2016

گابریل‌لا

 --------

آخر شب فکر کردیم در کوچه‌های شیبدار و سربالایی‌های نیس زیر نور مهتاب راه برویم و از آن بالا مدیترانه‌ی آبی سورمه‌ای را تماشا کنیم. آن نورپردازی قشنگ را، و آن قایق‌های رنگی روی آب را که هرکدام مثل اخترکی در سیاهی شب سوسو می‌زند.

در را که پشت سرم بستم، گابریل‌لا این دختر سرخوش و مهربان خانه‌ی روبرویی که آلمانی ست با لباس شیک و چکمه‌های بلند تازه آمده بود بیرون. موهاش را بور کرده بود برای همین اول نشناختمش. کمی زیر نور تیر چراغ برق سرم را کج کردم و خیره شدم ببینم خودش است؟ همینجور که نگاهش می‌کردم گفت: «عباس!... تویی؟» کمی آمد جلوتر: «اوه... کی اومدی که اصلاً باخبر نشدم؟ چند ساله ندیدمت؟ اصلا عوض نشده‌ی.» روبوسی کردیم. گفت: «از نسرین شنیدم که مهمون داره نمی‌دونستم تویی.»

«آره. سه روزی هست که اینجاییم.» خودم را عقب کشیدم و با دریا آشناش کردم. سرتاپاش را ورانداز کرد: «چه زیباست این خانم!» و بعد دوباره به طرف من برگشت: «دستت چی شده؟»

گفتم بریده. و سه نفری به طرف سربالایی راه افتادیم. حال دوست پسرش را پرسیدم: «رولاند چطوره؟ خوبه؟ کجاست؟» می‌دانستم در یکی از شهرهای آلمان کار می‌کند ماهی یک بار می‌آید خانه کمی زندگی، کمی عاشقی، کمی سفر، و بعد دوباره راهش را می‌کشد می‌رود.

گفت: «اون آلمانه، حالش هم بد نیست.»

«کجا میری حالا این وقت شب؟»

«دلم واسه‌ی یک مرد لرزیده، عباس! آخ... دارم میرم ببینمش... یه استاد گیتار که قیافه‌ش عین راسکولنیکوفه... می‌خوامش...» مست بود.

گفتم: «مبارکه! برو حالشو ببر. با چی میری؟»

«با اتوبوس.»

موبایلش زنگ می‌خورد و او توجهی نمی‌کرد. گفتم: «چرا با ماشین خودت نمیری؟»

گفت: «کارگاهش خیابون فلوره. هیچوقت خیابون فلور جای پارک پیدا نمیشه. خودت دیده‌ی که.» و با دست به آن پایین، به روشنایی‌های شهر اشاره کرد.

گفتم: «چه جوری برمی‌گردی؟»

مستانه خندید: «فکر کنم شب بمونم پیشش.»

از دور ایستگاه‌های اتوبوس را می‌دیدیم. گفتم: «مگه دیگه با رولاند زندگی نمی‌کنی؟»

«چرا. هنوز زندگی‌مون ادامه داره.» و دستش را در هوا پیچ و تاب داد.

«خب؟!»

باز موبایلش زنگ خورد، چند بار. تلوتلوخوران موبایل را از کیفش درآورد و نگاه کرد: «واااای! رولانده.» به صفحه‌ی موبایلش خیره مانده بود.

گفتم: «خب جواب بده.»

«ولش کن. بعداً یه چیزی میگم بهش. الان نمی‌تونم.» و گوشی را در کیف گذاشت.

خندیدم: «بعداً چی میگی؟»

شانه‌اش را زد به شانه‌ام: «میگم رفته بودم اتوبانگردی، صدای زنگتو نشنیدم.»

گفتم: «خب شماره‌ش می‌افته. شاید کار داره باهات. ناراحت نمیشه؟»

«ناراحت که میشه. همیشه کلی جر و بحث داریم سرش. آخه این وقت شب چکار می‌تونه داشته باشه؟ می‌خواد بدونه من کجام.» خنده‌ی بلندی سرداد: «چی بگم بهش؟ بگم دارم میرم پیش راسکولنیکوف؟ فقط می‌خواد بدونه من کجام.»

«معلومه. باهاش قهر که نیستی. ولی بعدش مجبوری هی توضیح بدی.»

تند و آماده گفت: «نه. میگم برات مسیج زدم نمی‌دونم چرا نرسیده.» و باز خندید: «یه جوری بهش می‌فهمونم. بالاخره من هم باید کار خودمو بکنم. البته می‌فهمه... ولی خیلی گیر میده.» و از کیفش یک سیگار درآورد آتش زد: «همین نیم ساعت پیش براش نوشتم دارم می‌خوابم. برام مسیج داده بود که نگرانتم. نگران چی؟ واقعاً که!...»

گفتم: «خب اون عاشقته.»

«می دونم.»

«نمی‌خواین زندگی‌تونو سامون بدین؟ یا تو بری آلمان، یا اون بیاد اینجا؟...»

«نمیشه خب. رولاند اونجا کار می‌کنه، من هم اینجا میرم سر کار. اصلاً می‌دونی چی؟ تازگیا به این نتیجه رسیده‌م که واقعاً یک نفر برای آدم کافی نیست... نمیشه همه چیزو با یک نفر توی زندگی داشت... حیف. حیف که این گیتاریسته زن داره. ولی عباس! این آدم خود خود عشقه. بوی دستاش... آخ... دیوووونه‌شم! صداش... نفسم براش میره عباس!...»

جاخوردم. نگاهش کردم. ماتیکش زیر نور چراغ خیس بود. برق می‌زد. شنیده بودم در ایران اکثر دخترها چندتا دوست پسر دارند؛ یکی برای همخوابگی، یکی برای کتاب خواندن و تئاتر و سینما رفتن، یکی برای حرف زدن و رفاقت، یکی هم هست که قصد دارند باهاش ازدواج کنند. مردها هم که عقده‌ای‌تر و مریض‌تر؛ دست و بال‌شان بازتر هم هست. اما در اروپا این برام عجیب بود. اینجا وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد همه چیزش را باهاش تقسیم می‌کند، و دلش را دست هر کسی نمی‌دهد. اگر هم براش تمام شده باشد بهش اعلام می‌کند که دیگر بهش حسی ندارد؛ اما باهاش بازی نمی‌کند، به شعورش توهین نمی‌کند. یا نفس می‌زنند با هم درستش می‌کنند، یا هرکدام‌شان راهش را می‌کشد می‌رود، محترمانه.

گفت: «آه ببخشین سیگار تعارفتون نکردم.» و پاکت سیگارش را درآورد و جلو من و دریا گرفت. گفتم: «من به یه نفر قول دادم که دیگه سیگار نکشم. گاهی پیپ می‌کشم.»

دریا هم گفت مرسی، سیگاری نیست. گابریل‌لا حالا به تمام برگشته بود، روبروی ما وسط خیابان دوتا دست‌هاش را از هم گشوده بود و انگار بخواهد نقشی ایفا کند، پکی به سیگارش زد و همینجور که دودش را بیرون می‌داد گفت: «یه گیتاریست خواستنی که عاشقم شده... آخ... تنومند و قوی... نمی‌تونی بفهمی عباس! اسیرم شده... اوایل کلاس‌هاش عمومی بود، حالا اینجا رو برام قرق می‌کنه، فقط منم و اون...»

آدم‌ وقتی دل می‌بازد، ارادی یا غیر ارادی می‌خواهد عاشقی‌‍‌اش را جوری داد بزند که پرده‌ی گوش جهان پاره شود؛ لای کلمات و خواب و بیداری و رنگ و تغییر و نرمی و گرمی و شب‌روی‌های نهان با یکی، خشونت بی‌دلیل و سردی و امتناع با دیگری. انگار صدای ملچ ملوچ چیزی که می‌خورد باید شنیده شود.

گفتم: «من اما همیشه فکر می‌کردم آدم به یه نفر دل می‌بنده که همه چیزش باشه، دنیاش باشه، هم‌کلامش باشه، هم‌سفر...»

حرفم را تند برید: «تو فکر می‌کنی همچو چیزی وجود داره؟ هوم... اصلاً ممکنه؟»

گونه‌ی دریا را بوسیدم و جوری که گابریل‌لا ببیند، او را به خودم کشیدم: «معلومه که وجود داره.»

دید و لبخند معناداری زد؛ از آن جور لبخندها که یعنی ولم کن عامو! فیلم بازی نکن! گفت: «مدتیه که رولاند همش میگه بریم سفر، بریم یه منطقه‌ی آفتابی. صد بار گفته... صد بار خیال بافته... رفته یه ماشین نو خریده... آخرین بار بهش گفتم میام، ولی بدون رابطه‌ی جنسی.»

«چی؟» دنبال کلمه‌ای می‌گشتم که به ذهنم نیامد. پرسیدم: «رولاند چی گفت؟»

«هیچی. پذیرفت، ولی گریه گرد... ما هم سفر نرفتیم... متاسفم خیلی!» 

دلم می‌خواست رولاند را می‌دیدم، یقه‌اش را می‌گرفتم می‌چسباندمش به دیوار؛ آدم وقتی برای همراه زندگیش حرفی ندارد و به جای حس‌هاش یک سری گل و بلبل و گلواژه قلپ قلپ می‌زند بیرون یعنی ته نکشیده آقا! این حس‌ها دارد جای دیگری خرج می‌شود. باید ولش کنی. می‌فهمی؟ اگر شعور داری لطفا بفهم. اینهمه اهانت را چطور تاب آوردی؟ آقای عزیز! گفتم: «مگه میشه؟»

گفت: «آره. چون فعلا نمی‌خوام. می‌خوام آروم باشم، می‌خوام واسه خودم باشم. زندگی دو نفر که همه‌اش رابطه جنسی نیست!»

انگار برق مرا گرفته بود، به طرفش برگشتم. جوابش را ندادم که خیال کند حق داشته و دارد. فقط تماشایش می‌کردم که همینجور در خلسه‌ی مردی که تازگی‌ها پیدا کرده و دلش براش رفته وا برود. چشم‌هاش را مظلوم کرد: «من رولاند رو عاشقانه دوست داشتم... و دارم...» زد زیر گریه: «واسه زندگی‌مون خیلی انرژی گذاشتم... ولی متاسفم که اینجوری شده.» مست بود. تعادل نداشت. باز گریه کرد. انگار آن کوه عشق و مهربانی فرو ریخته بود. دستمالی از جیبم درآوردم و دادم بهش. اشکش‌هاش را پاک کرد: «اصلاً وضعیت منو درک نمی‌کنه. فقط حرف خودشو می‌زنه. رفتارش تند و عصبی شده، من... من... هفته‌ای دو سه بار این گیتاریسته رو می‌بینم چون شبیه راسکولنیکوفه. ولی بعد که گندش دراومد به رولاند گفتم دیگه نمی‌رم پیش راسکولنیکوف، می‌رم یه کارگاه گیتار دیگه که سرم گرم باشه وقتی نیستی.»

کمی جلوتر یک سگ خاکستری در خیابان سرگردان مانده بود یا شاید دنبال چیزی می‌گشت. گابریل‌لا گفت: «این که سگ نیست. گرگه. شبا توی محله‌ی ما می‌چرخه واسه خودش.»

دریا خودش را چسباند به من. بازوم را انداختم دورش: «نترس، گلم! مواظبتم.»

نگاهم کرد و لبخند زد. زیر لب گفتم: «مثل چشام.» روی هوا بوسم کرد.

گرگه وقتی دید داریم بهش نزدیک می‌شویم پیچید توی یک کوچه‌ی تاریک راهش را کشید و ناپدید شد. گفتم: «خطر نداره؟»

گابریل‌لا گفت: «نه. با آدما کاری نداره، می‌گرده ته‌مونده‌ی غذایی، مرغ لنگی، بره‌ی جدامونده‌ای، چیزی پیدا کنه به دندون بکشه. کیسه‌ی آشغال خونه‌ها رو پاره می‌کنه محله رو به گند می‌کشه. اما کی جرئت داره اعتراض کنه؟ سازمان حمایت از حیوانات...»

داشتم فکر می‌کردم چه غم‌انگیز است آدم مرغ لنگ یا بره‌ی جدامانده‌ی روزگار باشد. مورمورم شد. لحظه‌های طولانی در سکوت گذشت. حرفی نمی‌زدیم. شاید او داشت حرفش را توی ذهنش حلاجی می‌کرد. گفت: «نمیشه به کسی که عاشقشی از واقعیت حرف بزنی... از چیزایی که می‌خواد و نمی‌خواد...»

منظورش را نفهمیدم، شاید هم از کلمه یا اصطلاحی آلمانی استفاده کرد که تا به حال نشنیده بودم و معنای فارسیش را نمی‌دانستم.

به ایستگاه اتوبوس‌ها رسیده بودیم. باهاش خداحافظی کردیم و راه‌مان را ادامه دادیم. آخرین لحظه در نور چراغ‌های جلوی اتوبوس به وضوح تلو تلو می‌خورد. یک لحظه فکر کردم الان است که پخش زمین شود.  گفت: «فردا میام خونه‌ی نسرین دیدن‌تون.»

چرا اینجوری شده بود؟ چه حیف! قبلاًها که دو سه باری در خانه‌ی نسرین شام پیش ما مانده بود، آدم دیگری دیده بودمش. انگار او را برداشته‌اند یک نفر دیگر جاش گذاشته‌اند. باورش برام سخت بود. آنوقت‌ها من محو سادگی‌اش شده بودم، و این که نمی‌فهمیدم مردش نقطه‌ی اتکای اوست؟ یا او نقطه‌ی اتکای رولاند؟ یک لحظه از هم غافل نبودند. من این را در همه‌ی رفتارهایشان می‌خواندم. تا آن روز عشقی به این زیبایی ندیده بودم؛ ساده و تمیز و شورانگیز. فیلم‌هایی که با هم می‌دیدند، کتاب‌هایی که با هم می‌خواندند، سفرهایی که با هم می‌رفتند، نگاه‌های پرشان، و زبان مشترکی که یافته بودند، رشک‌انگیز بود این تفاهم. بی ترفند و تمهیدی برای نمایش، بی لوس‌بازی‌های باسمه‌ای، چقدر خوب همدیگر را یاد گرفته بودند. انگار در هم عبور کرده‌اند و با نگاه‌شان همدیگر را لیس می‌زنند. رولاند براش می‌مرد. یکبار به گابریل‌لا گفتم تو لیلایی و رولاند مجنون. بعد هم داستان لیلی و مجنون را برای آنها تعریف کردم. گابریل‌لا تا مدت‌ها به رولاند می‌گفت: مژنون!

آخرین سربالایی را کشیدیم و تا میدانچه‌ی خاکی‌اش رفتیم. گاهی ماشینی می‌گذشت، و شهر اینجا بالای تپه‌های بلند نیس با پنجره‌های روشنش در پژواک صدای دریا خرناسه می‌کشید. رسیده بودیم به لبه‌ی پرتگاهی که شهر زیر پای ما سوسو می‌زد، و کمی آنطرفتر مدیترانه با قایق‌های رنگی‌اش چنان زنده و امیدوارکننده بود که می‌توانستم از نیمرخش درست از لای مژه‌هاش حرکت قایق‌ها را پی بگیرم. گفت: «اینجوری نگاهم نکن. میشه؟»

«چی میشه؟»

«می‌میرم.»

«اگه نگاهت نکنم خودم می‌میرم.»

«نه. نگاهم کن. هرجور دوست داری نگاهم کن.»

گفتم: «فهمیدی گابریل‌لا چی می‌گفت؟»

«کم و بیش.»

«نظرت چیه؟»

«ایرادی بهش وارد نیست. یعنی به هردوشون ایرادی وارد نیست. اون طالب عشق تمام و کماله، این دختره خواهان رابطه‌ی آزاد.»

گفتم: «به نظر تو این عشقه؟»

«کدوم؟»

«همین رابطه‌ی آزاد؟ این که آدم هر به چندی با یکی باشه؟»

گفت: «چرا نه. اینم یه جورشه. بعضیا اینجوری خوشن.»

گفتم: «توی دوره نوجوانی یا جوانی آدم تجربه‌هاشو می‌کنه، ولی وقتی مدعی عشق شد دیگه باید این چیزا رو بذاره کنار. عشقی که با چهار بار کردن و دادن تموم بشه، یعنی چی؟ عشق آبه. یه شیشه آبو سرمی‌کشی تموم میشه، ولی دریا که ته نمی‌کشه.» و از پشت سر بغلش کردم. بعد بلافاصله گفتم: «تو یه وقت این کارا رو با من نکنی!»

گفت: «دیووووونه‌ای؟» از جیبش چندتا بادام درآورد گذاشت کف دستم: «نمیشه ایراد گرفت به سلیقه‌ی دیگران. بعضیا اینجوری دوست دارن. انگار هر رابطه براشون یه فیلم سینمایی هیجان‌انگیز بوده که توش بازی کردن و تموم شده، بعدش میرن توی یه فیلم دیگه، با آدمایی دیگه.»

گفتم: «من با سلیقه‌ی آدما مشکلی ندارم، با پرنسیپ آدما مسئله دارم. آدم می‌تونه هرجور دوست داره انتخاب کنه اما برای هر انتخابی باید پرنسیپ داشته باشه. نمیشه تو به رولاند بگی عاشقتم، ولی با یکی دیگه رابطه داشته باشی. من برای عشق تعریف دارم. تا به حال فکر می‌کردم عشق یعنی ته ته دوست داشتن. یعنی آدم حاضر باشه جون‌شو برای معشوق بده.»

ایستاد: «تو حاضری جون‌تو برای من بدی؟»

گفتم: «معلومه.» 

تا بخواهم پلک بزنم احساس کردم توی بغلش گره خورده‌ام، موهاش را نفس می‌کشم و دستم دور کمرش حلقه شده. صورتش را چسبانده بود به سینه‌ام. بعد چیزی گفت که نفهمیدم. فقط بیشتر به خودم کشیدمش. فکر کردم دختر کم‌حرفی مثل تو چند تا توی دنیا هست؟ دستم را زیر صورتش گرفتم و توی چشم‌هاش نگاه کردم. اینهمه آرامش و صبوری کجای دنیا هست؟ حتا اگر یک سنگ ارغوانی تب‌کرده آن طرف دنیا بالای کوه قاف باشد می‌روم برای تماشایش روزها و روزها وقت می‌گذارم، عزیزکم! چشم‌های تو که جای خود دارد.

چرا اسم نداری که مجبورم اسمت را بگذارم دریا؟ چرا وجود نداری و آدم خیال می‌کند این چیزها را در افسانه‌ها خوانده؟ چرا اینهمه خصلت خوب اثیری در تو وجود دارد اما لکاتگی رنگ غالب دنیا شده؟ و همه چیز را زایل کرده؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ میلیاردها زن توی دنیا هست، ولی چرا فقط یکی دو نفر بیشتر نیستند که قابلیت دارند آدم عاشق‌شان بشود؟ اینهمه زن خوشگل و خوش‌صدا و خوش‌پوش و خوش‌مشرب، خب؟ آدم که عاشق هر کسی نمی‌شود. اینهمه رابطه‌ی غریزی و فیزیکی که شب و روز میلیون‌ها نفر در آغوش همدیگر ارضا می‌شوند، خب؟ به قول گلستان وقتی عشق حقیقی نباشد و غریزه بجنبد بگذار یک غضروف و یک روده همدیگر را ارضا کنند، ولش کن. وقتی عشق نیست به چه دردی می‌خورد این؟ اما چه بخواهی چه نخواهی هست. وگرنه این فاحشه‌خانه‌ها چه می‌کنند؟ هر کسی که مواد مخدر مصرف می‌کند خودش را معتاد نمی‌داند. هر کسی که خرده خرده در رابطه‌های جنسی یک جوری خرج می‌شود اسمی روی خودش نمی‌گذارد. اما یک اسمی دارد که هرچه باشد عشق نیست. غریزه‌اش او را برده پای یک رابطه که بهش لذت می‌دهد. به من چه؟ به تو چه؟ تو معلم اخلاق جامعه نباش. هرجور خودت راحتی و احساس خوب داری زندگی کن. آدم احساسش را همان‌جوری که دوست دارد خرج می‌کند؛ همان‌طوری که در شان خودش می‌داند.

وقتی رسیدیم نسرین در ایوان داشت شمع زیر قوری چای را روشن می‌کرد.  یک کیک هویج و زعفران پخته بود که بوی عطرش توی هوا مانده بود. گفتم: «به به! چایی؟ این وقت شب؟ تو که شبا چای نمی‌خوردی!»

گفت: «چای نعنا و بابونه ست. شب تعطیلی خواستم باهاتون بشینم کمی صحبت کنیم.»

رفتم از بالای شانه‌هاش بغلش کردم و بوسیدمش: «نسرین! تو واقعا یه فرشته‌ای.»

به دریا نگاه کرد: «خوش گذشت؟»

«آره. خیلی خوب بود. آقا گرگه‌ی محله رو هم دیدیم توی راه.» و کنار من نشست. گفتم: «گابریل‌لا رو هم دیدیم. تا دم ایستگاه حرف زدیم باهاش...»

نسرین اخم‌هاش را کرد تو هم: «هااا... این دختره... گابریل‌لا. مدت‌هاست دیگه از چشمم افتاده. عین یه سکه بود. سکه‌ی طلا. تازگیا فهمیدم تقلبی بود، از این دوزاریا...»

گفتم: «خاطرخواه یه گیتاریست شده که بهش میگه راسکولنیکوف.»

«غلط کرده! بیچاره راسکولنیکوف! هوم... این یارو گیتاریسته هم آخه گیتاریست نیست که، معلم گیتار زنباره که زن و بچه داره، ولی لابد این مسئله‌اش هم اصلاً اهمیتی واسه این دختره نداره... این یارو نصف دخترای این شهرو...» یکباره ساکت شد. بعد برای هردومان کیک برید و چای ریخت: «دو سه بار با رولاند اومدن اینجا، خودم دعوت‌شون کردم که بین‌شون صلح و صفا برقرار کنم، ولی دیگه نمیشه. دختره پریده، و اینو رولاند می‌دونه.»

آدم وقتی غریزه‌اش بجنبد یا همچون سماور قل قل بجوشد، همانقدر که سرعت عملش می‌رود بالا، دقتش می‌آید پایین، انگار چیزی مثل پیه جلو دیدن و شنیدن و فهمیدنش را می‌گیرد؛ هوشش را می‌رباید، تا جایی که با سبُعیت روی مرامش پا می‌گذارد، و بعدش می‌افتد به دروغ و دبنگ. گفتم: «دعواشون سر چی هست؟»

نسرین غرید: «دختره خاطرخواه یه لات شده، عباس! چند بار آوردمش اینجا باهاش حرف زدم. گفتم حیفت نمیاد؟ این مرد داره برات پرپر می‌زنه، تمام دنیاش تویی. همه چیزو فهمیده. چرا اینجوری شدی؟ نه گذاشت نه ورداشت گفت عاشق شدن گناهه؟ گفتم نه، گناه نیست جونم، خیلی هم خوبه. اما چرا این مرد بیچاره رو بلاتکلیف نگه داشتی؟ بشین باهاش حرف بزن ازش جدا شو. گفت نمی‌تونم... احساس می‌کنم تکیه‌گاهمو از دست میدم.»

 گفتم: «چند بار بهش زنگ زد، جوابشو نداد. رفت پیش راسکولنیکوف.»

نسرین گفت: «آره، جواب نمیده هر دفعه یه دروغی براش سر هم می‌کنه. یه بار میگه برق نداشتیم، یه بار میگه موبایلم شکسته بود، یه بار میگه بیمارستان بودم، یه بار میگه اینترنت محل قطع بود، یه بار میگه موبایلم هنگ کرد... رولاند میگه صد تا راه داشتی که بهم خبر بدی. یعنی چی که چهل و هشت ساعت یکباره غیب میشی؟ مسیج منو جواب نمیدی... این توهینه. آره خب، توهینه. چه رابطه‌ی عاشقانه باشه چه رابطه‌ی دوستانه. راستشو بخوای خرابی از حد گذشته عباس! انقدر بهش دروغ گفته که رولاند بیچاره همه‌ی اعتماد و باورهاشو از دست داده. نه فقط به این دختره، باورهاشو به زندگی از دست داده. بار آخر که دیدمش تمام موهاش سفید بود. این صحنه خیلی غم‌انگیزه که تو شاهد گریه‌ی یه مرد باشی به خاطر عشق زنش، و زنش بی‌خیال جلوش کون تلو بده و رو زمین بند نباشه.»

عجب! آن دختر سرخوش مهربان که مردی پروانه‌وار دورش می‌چرخید، چطور مثل یک کوزه‌ی گلی که در کوره نرفته وقتی آب توش می‌ریزند وامی‌رود، جلو چشم‌هام وارفت. حیف! حالا دیگر دایناسوری بود برای خودش.

این ماجرا همین‌قدر پیش پا افتاده بود.

--------------------

فصلی از رمان "یک سونات و شش مهتاب"، عباس معروفی

رنگ

-------

گفتم: «نه. کاج فقط کاج‌های تهران؛ انبوه و تنومند و سبز! مبارکه!»

January 16, 2016

تابلو

-------

گوشواره‌های زیبای زمین

گم شده است...

January 14, 2016

همچون اثری سرخ

----------

دریا خندید در دوردست،

دندان‌هایش کف و

لب‌هایش آسمان.

- تو چه می‌فروشی؟ دختر غمگین سینه عریان!

- من آب دریاها را می‌فروشم آقا.

- پسر سیاه! قاطی خونت چی داری؟

- آب دریاها را دارم آقا.

- این اشک‌های شور از کجا می‌آید؟ مادر!

-آب دریاها را من گریه می‌کنم آقا.

- دل من و این تلخی بی‌نهایت، سرچشمه‌اش کجاست؟

- آب دریاها سخت تلخ است آقا!...  (گارسیا لورکا، ترجمه احمد شاملو)

جوان تحصیل‌کرده‌ای از وطنم، پس از سال‌ها زندگی در انزوای غربت، خودش را کشته است. و من برای این که اندوه یادش را در خودم بکاهم می‌نویسم. می‌نویسم تا در ذهن مخاطبانم پرسش ایجاد کنم. می‌نویسم تا بپرسم مسئول مرگ این ایرانشناس ایرانی کیست؟ می‌نویسم تا باری از شانه‌‌ام بر شانه‌های شما بسُرانم تا همراهی‌ام کنید. می‌نویسم که بیش‌تر رنج نبرم. من این گوی آتش را نمی‌توانم در دست‌هام نگه دارم، می‌سوزاندم؛ دلایل محکمی دارم که ناچارم این آتش را به دست‌های شما بسپارم. و این خود دلیل نقل من است.

می‌دانم، می‌بینم، می‌خوانم و می‌خوانم هر روز که چگونه جوانان‌های مملکتم را با بهانه‌هایی به جوخه‌ی اعدام می‌سپارند. و برای این کار مردم را هم سهیم می‌کنند و از مردم می‌خواهند که گوشه‌ی کار را بگیرند، سر طناب را نگه دارند، گلوله را لمس کنند، چهارپایه را بکشند، و گاه کسی را که به صلیب تدریجی مرگ بسته‌اند، در حضور دیگران از دیگران می‌خواهند که تعداد شلاق‌ها را بشمرند، نفس بگیرند، بلند و شمرده بشمرند؛ یک، دو، سه...

برای آن‌ها نیز غمگینم.

و حالا در غربت جوان ارجمندی خودش را کشته است و من می‌نویسم نه برای این که پسر شاه بود و در خانواده‌ی سلطنتی متولد، و با تربیتی شاهانه بزرگ شده بود، فقط برای تنهایی‌ و انزوا و علامت‌های ممنوعی که یک انسان را به مسلخ بُرد می‌نویسم.

پروا ندارم، هراس ندارم، بیم ندارم که دیگران چه می‌گویند و روزنامه‌های خوجه‌ی اعدام چه می‌نویسند. من غمگینم و برای تنهایی و انزوای یک آدم می‌نویسم.

به گوهر انسانی‌اش فکر می‌کنم، به کودک درونش، به شادی‌هایش، به آرزوهایش، به زمانی که در کودکی آواره شد و هرگز ندانست چرا مِهر پدری و عاطفه‌ی مادری، و آن هلهله‌ها و تکریم‌ها، چرا یکباره به نکبت و ذلت بدل شد.

برای کودک درون این انسان می‌نویسم. به من چه که مادرش کیست، پدرش چکاره بود. و اگر از من بپرسند یا چیزی بگویند که در سوگ شاهزاده‌ای گریسته‌ام، تنها می‌توانم بگویم بله! من در اندوه زن بازجویم که زندگی را بر من حرام کرد و وطنم را از من گرفت، شبی را تا صبح گریسته‌ام. این تیره‌بختی من و امثال من است که اینجا در غربت برای زن بازجوی‌مان هم باید زار بزنیم و فریاد بکشیم که تجاوز نکنید! سوزن زیر ناخن فلان عرب تروریست فرو نکنید! شقاوت نکنید! جنایت نکنید! این همه جوان‌های وطن را به گورستان هدایت نکنید! رها کنید، بگذارید زمین نفس بکشد.

و اگر قرار باشد کودکان را به جُرم پدران و مادران‌شان مجازات کنند، لابد کار این جهان تا به امروز غلط بوده، لابد رسم براین شده که آدم‌ها تفنگ بردارند، کودکان و خان و مان همدیگر را برچینند تا نسلی از هیچ انسانی نماند.

از خودم می‌پرسم این جوان تحصیلکرده‌ی ایرانی که از دانشگاه هاروارد دکترای ایران‌شناسی گرفته، چرا تاکنون کسی به سراغش نرفته تا از او بپرسد چی در چنته دارد، از ایران چه می‌داند، چه امیدها و راهکارهایی می‌شناسد، چقدر از آنچه خوانده و نوشته و آموخته به کار دیگران می‌آید. پایان‌نامه‌اش درباره‌ی چیست و چرا تاکنون کسی یا رسانه‌ای از او نپرسیده نظرش درباره‌ی ایران چه بوده است؟

چرا وب‌سایت و وبلاگ ندارد؟ چرا صفحه‌ی فیس‌ بوک ندارد؟ چه کسی او را از داشتن این پنجره‌های ارتباطی و اجتماعی محروم کرده؟ چرا به دروغ می‌گویند که او در غم خواهرش خودکشی کرده؟ مگر کسی را سراغ دارید که در غم خواهر یا برادر یا مادرش دست به خودکشی بزند؟ چرا این پیله‌ی دورغین را از دور پیکر جوان برومندی که دیگر نفس نمی‌کشد برنمی‌دارند؟

 نه گاو نرت بازمی‌شناسد، نه انجیربُن.

نه اسبان، نه مورچگان خانه‌ات.

نه کودک بازت می‌شناسد، نه شب.

چرا که تو دیگر مرده‌ای... (لورکا، ترجمه احمد شاملو)

 خودکشی کار ساده‌ای نیست. آدم کشتن تنها برای جلادان و آمران جنایت ساده و پیش‌ پاافتاده است. کشتن به‌ویژه خود را کشتن، کاری‌ بس هولناک و هراس‌انگیز است. ثانیه‌ها در تمام ساعت‌ها و تاریخ ضرب می‌شود. گذشته و آینده با حالت تهوع در برابر چشم‌ها عبور می‌کند. نفس بی‌دلیل بند می‌آید. آدمی باید هزاران بار از خودش زاده شود، در خودش بمیرد تا یکبار پلک بزند و به این فکر کند که دقایقی بعد دیگر نیست و دیگر هیچ چیزی وجود ندارد. خودش را برابر خودش ببیند که چوچونچه پوشیده با شانه‌های فراخ دارد نقش جان‌ستان را بی‌نقص ایفا می‌کند.

و آدمی باید هزاران بار از زندگی برگذشته باشد که به این نقطه‌ی غم‌انگیز و دهشتناک برسد و آنگاه لوله‌ی تفنگ شکاری را در دهانش بگذارد، برای آخرین بار از پنجره‌اش عبور زندگی را ببیند و ماشه را با شهامت بچکاند، تا مغزش از پشت به دیوار بپاشد، همچون اثری سرخ.

آیا اتهام و جُرم پسر شاه بودن آنقدر سنگین است که آدمی با این سطح تربیت و تحصیلات، هیچ راهی جز تنهایی و مرگ در انزوا و گورستان پیش روی خود نیابد و نبیند؟ برای پسری که در زمان انقلاب ۱۲ساله بود، آیا این جرم همچون جای مُهر نماز بر پیشانی بی‌ریایش بایستی حک می‌شد که مثل آدم‌های دیگر نتواند زندگی کند، عشق بورزد، غذا بخورد، چای بنوشد، از طبیعت لذت ببرد، به آسمان نگاه کند، دارای فرزند و خانواده‌ شود، آلبوم عکس‌هایش را ورق بزند، فیلم ببیند، موزیک بشنود و دست‌کم به‌عنوان استاد دانشگاه شاگرد تربیت کند و یا قلم بر کاغذ بگذارد و حاصل دریافت‌ها و تحقیقاتش را بنویسد؟

آیا این پسر شاه بودن جنایتی بوده که تاکنون کسی از او برای تدریس یا مصاحبه یا تحقیق دعوت به کار و همکاری نکرده؟ آیا خانواده‌اش او را پنهان کرده‌اند؟ آیا این هراس وجود داشته که او در کنار برادر بزرگش به مقایسه کشیده می‌شود و بلندتر به نظر می‌آید؟ آیا در این ۳۰ سال خانواده‌ی پهلوی همه‌ی چراغ‌ها را خاموش کرده‌اند تا خورشید تابان ولایتعهدی اُفول نکند؟ و آیا فتیله‌ی همه‌ی گردسوزهای سفره‌ی خانوادگی را پایین کشیده‌اند تا آن که می‌خواهد شاه شود، کمرنگ‌تر و کوتاه‌تر و بی‌خون‌تر به نظر نیاید؟ وگرنه چرا این آدم تحصیل‌کرده‌ی ساکن آمریکا، این دکتر ایرانشناسی، وب‌سایت و وبلاگ و صفحه‌ی فیس‌ بوک ندارد؟ چه کسی او را در پستوی تنهایی به انزوا و افسردگی و پژمردگی هدایت کرده است؟ چه کسی حضور اجتماعی این انسان تربیت شده را سرکوب کرده است؟ با چه ملاحظه‌ای، با چه مصلحتی، برای چی؟

 خانواده‌ی پهلوی آنقدر پول و ثروت دارد که بتواند، و آنقدر قدرت و توان دارد که یک یا چند دانشگاه هنر و ایرانشناسی برای جوان‌های دربه‌در‌شده‌ی مملکت تأسیس کند. می‌توانسته و قصور کرده است. می‌توانسته همین جوان برومندش را و صدها جوان لایق همچون او را در مصدر مدیریت این مؤسسه و یا به کار شریف معلمی بگمارد.

اما به نظر می‌آید همه‌ی قدرت و ثروت و دیگ و دیگ‌بر و اسب و زن و دختر و پسر و خان و مانش را مثل فنر زیر تن مقام ولایتعهدی جمع کرده که بر اورنگ بازش گرداند. همچون فنیقی‌های پیش از میلاد که همه‌ی آدم‌ها و دارایی‌های شاه را با او به گور می‌سپردند. به همین خاطر است که خانواده‌ی پهلوی به جای دست‌گیری از جوان‌های وطن، جوان‌های خودش را یکی یکی در مسلخ تنهایی قربانی و نابود می‌کند.

این بخشی از کوه یخی‌ست که از این آب و آبرو در منظر تماشای ما هویداست. آیا دو سوم این کوه یخ در نامه‌ها و گفت‌وشنودها، با شاه ناکام به گور خواهد رفت؟

 شرح این قصه مگر شمع برآرد به ‌زبان، ورنه پروانه ندارد ز سخن پروایی. (حافظ)

-----------------------------------------------------

چند سال پیش، شبی که علیرضا پهلوی خودکشی کرد، من این مطلب را نوشتم که در رادیو زمانه انتشار یافت. و حالا نمی‌دانم چرا در حضور خلوت انس انتشارش می‌دهم. 

هزار و دو

 -----

اگر برای یک غلط، هزار دلیل بیاوری، می‌شود هزار و یک غلط.

- ابوعلی سینا

January 12, 2016

و امشب هم گذشت

-------

گفتم: «مامان، انقدر مته به خشخاش من نذار... هیچ چیزی فرق نکرده. فقط دیگه زجر نمی‌کشم؛ انگار یه غده‌ی دردناک توی سینه‌م بود که حالا نیست.»

گوشی را که قطع کردم تلخ‌تر از همیشه بودم. لابد یعنی میای؟ یا بیام که سرم لای دستات آروم بگیره؟

January 7, 2016

خیابان شکوفه

----------

طفلکی! چقدر گریه کرد! پففففف

می‌گفت: «... شما که می‌دونین من همیشه عاشق این کار بودم. حتا شعر گفتن رو خلاصه کردم توی بوی طبیعت. خیلی دنبالش دویدم. مدتی اینجا و اونجا کمی کار یاد گرفتم، تا این که پیدا کردم. شاگرد ...لی‌زاده شدم. همه چیز از اونجا شروع شد. به قول شما توی رمان فریدون "شاید همه چیز از همین جا شروع شد..." خیلی چیزها ازش یاد گرفتم. آدم خوش تیپ و باتجربه‌ایه. عاشقش شدم. مدتی بعد فهمیدم زن و بچه داره. بهم گفت اصلا با زنش رابطه‌ای نداره مدتهاست که خونه‌ی جدا داره. مدتی با هم می‌رفتیم خیابون شکوفه و... می‌گفت اولین باره که عاشق شده. می‌دونستم دروغ میگه ولی راضی بودم. "شاید همه چیز از خیابون شکوفه شروع شد..." بعد با هم یه خونه گرفتیم، یعنی من یه آپارتمان گرفتم، ولی اون بخاطر بچه هفته‌ای دو سه شب می‌اومد، بعد شد یه شب، بعد فهمیدم با یکی دیگه از شاگردهای دوره‌ی قبل رابطه‌ی عمیق داشته که حالا در حال جنگ و جدالن، بعد فهمیدم با اون هم زندگی می‌کرده. حالا بگذریم که یه کارگاه هم توی همون محله برای دوتا دختر دیگه راه انداخته با تمام تجهیزات، توی یکی از انبارا و جاهایی که داره... و حالا تمام و کمال مشغول کسی دیگه ست. قرمساق سرشو تا خرخره کرده تو آخور فکر می‌کنه دیگران خرن و نمی‌فهمن... همه چیزو می‌دونم... همه رو می‌شناسم باسی جان!... دونه به دونه... می‌خواین براتون بگم؟... با روز و ساعت؟ تا بوق سگ؟

کاش می‌تونستم اینا رو بنویسم و بچسبونم به دیوارای شهر... (باز گریه کرد...)

سعی کردم به رقیب نزدیک بشم، و شدم. فهمیدیم که کار استاد همینه. مثل نقل و نبات دروغ می‌ریزه رو سر آدما. بعد فهمیدیم که ما تنها طعمه‌هاش نبودیم و نیستیم. طعمه‌هاشو می‌بره خیابون شکوفه...

کاش می‌تونستم با یه گلوله مغزشو بپاشم به دیوار... (باز گریه کرد...)

حالا خودم استاد شدم ولی دلمرده و چرک. دیگه این کارو دوست ندارم. پر از نفرتم، پر از عقده، پر از تیک‌های عصبی. همش مریضم و فکر می‌کنم چرا همچو آدمایی به راحتی امثال مارو دستمالی می‌کنن و قیافه‌ی عاشق بیقرار به خودشون می‌گیرن. در حالی که هدف‌شون اینه که...

کاش می‌تونستم... (باز گریه کرد...)

مدتی با رقیب یه کارگاه راه انداختیم. همین بالای شهر... بعد من کارگاه رو با تمام ابزار و وسایل واگذاشتم به رقیب. بعدش مریض شدم. اما باسی جان! فقط به شما می‌تونم بگم؛ حالا یه انرژی تازه اومده توی وجودم؛ و این به من جرئت و انگیزه میده که هم کارمو دنبال کنم هم سر پا بمونم. برای همین باز بهش نزدیک شده‌م. تصمیم گرفته‌م زندگیشو رو سرش خراب کنم....»

و باز گریه کرد... گریه کرد...

بهش گفتم: «رهاش کن. تو نمی‌تونی یه جامعه‌ی لجن‌آلود و پر از دروغو اصلاح کنی. دختر زیبایی مثل تو که اینهمه شور و سواد و اصالت داره نباید با یه اشتباه بشکنه. این اما مهمه بدونی هرکسی لیاقت همون چیزی رو داره که تن و روح و لحظه‌هاشو بهش بخشیده‌. سهم خودتو بردار و صرف خوت کن. صرف کسی که ارزشش رو داره.  آدما همیشه توی یک حلقه قرار می‌گیرن که خودشون توش حضور دارن. اگه دوست نداری حلقه‌تو عوض کن؛ یا حلقه‌ی دیگه‌ای بساز. اگه بخوای دوباره به اون لاشی نزدیک بشی باز می‌افتی توی همون لجنزار. فقط ازش فاصله بگیر. چون باز زخمی‌تر میشی. نگاهتو بشور و فکر انتقامو از سرت بیرون کن... اصلاً تفش کن.»

... خیلی از حرف‌هاش را نمی‌توانم بنویسم هرگز. هی توی دلم می‌گفتم عجب!... جوری توی دلم می‌گفتم عجب که احساس می‌کردم همه صدای ته دلم را می‌شنوند. بعدش دیگر صدا توی سینه‌ام حبس شد. فقط نفس‌بریده گفتم: «اصلاً تفش کن.»... بعد کمی آرام شد.

گفت: «واااای! چقدر حالم خوبه الان! می‌تونم بازم باهاتون تماس بگیرم؟»

گفتم: «معلومه.»

گفت: «دلم می‌خواد یه چیز حسابی برای شما بسازم باسی جان.»

وقتی تلفن را قطع کرد، رفتم توی محله‌ای که آن سال‌های محصلی وجب به وجبش را می‌شناختم. و دلم سخت گرفته بود امروز.

January 3, 2016

قاعده‌ی بازی

--------

رمان تماماً مخصوص حاصل تنهایی‌های من است، هفت سال تنهایی و کار بر کلمه. انگار کلمه‌ها را یکی یکی با چکش نرم می‌کردم می‌گذاشتم توی جمله. و خب این رمان را با تکنیک داستان کوتاه نوشتم؛ اگر داستان کوتاه باغچه است که با دست مرتب می‌شود، و رمان باغ است که با بیل سامان می‌گیرد، من این رمان را با دست نوشتم. برای ساختن یک باغ آن هم با دست، آدم هلاک می‌شود، ولی هلاک نشدم، خودم را محک زدم، لذت بردم، کیف کردم، رمانی سخت عاشقانه، سخت تنها، با رفت و برگشت‌های در زمان، و پر از صدا. این رمان چندصدایی، تکه‌های قلب من است.

هر فصلی ناتمام می‌ماند و در جایی دیگر فصلش تمام می‌شود، هر فصلی با تداعی از جایی شروع می‌شود که در فصل قبل با یک تداعی تمام شد. این کارها را دوست داشتم. عباس در رمان تماماً مخصوص من نیستم، اما اسمش را عباس گذاشتم که خواننده خیال کند منم. عباس در رمان تماماً مخصوص منم، اسمش را عباس گذاشتم که خواننده خیال کند من نیستم. این هم مثل شکست زمان، جزو قاعده‌ی بازی است. مگر نه؟ 

December 31, 2015

اسمایلی‌ها

------

یک اسمایلی خندان به‌عنوان شادترین نشانه، به لغتنامه‌ی آکسفورد راه یافت. و این یکی از خبرهای پایان سال 2015 بود.

آدم‌ها در درازای تاریخ، حس و مهر و حرف و دلتنگی خود را توسط نامه به همدیگر بیان می‌کردند. در چند مورد نامه‌هایی از نویسندگان و شاعران معاصر دارم که گفته‌اند نامه را به این خاطر تایپ نکرده‌اند که حس‌شان را با جوهر و خودنویس بر کاغذ به من منتقل کنند. ابراهیم گلستان با این که تمام زیر و بم و امکان کامپیوتر و اینترنت را بلد است، هنوز نامه‌هاش را با دستخط می‌نویسد، اسکن می‌کند، و همراه ای میل پیوست می‌کند. این کار گلستان برای من معنا دارد.

آدم‌ها در درازای تاریخ، حس و مهر و حرف و خشم و علاقه‌ی خود را توسط نامه به همدیگر بیان می‌کردند. بعدها کار به ای میل کشید، و دیری نپایید که مسیج‌ها نقش صدا و حرف و گفتگو و نامه و حتا تلفن را به عهده گرفتند.

دنیا اینجوری شده حالا. ما در امواج زندگی می‌کنیم. در آستانه‌ی سال 2016 سرعت به اوج رسیده. این روزها به جای صرف واژه و بیان احساس و مهر صدا، از چپ و راست یک اسمایلی از راه می‌رسد. مثل دارت، یکباره یک چیز خوشگلی، زارت می‌رود توی آستینت یا توی پاچه‌ات. بوس، بغل، ماچ، گاز، گل، رقم به رقم.

فکر کنم آدم‌ها وقتی کلمه و حس و مهرشان ته می‌کشد و از نفس‌شان در نمی‌آید، می‌گردند یکی از همین اسمایلی‌های خوشگل را بارنامه می‌کنند برای رفیق یا معشوق یا عزیزشان! می‌فرستند.

فکر کنم به زودی زن و شوهرها می‌توانند در دو قاره زندگی کنند، و  تمامی مسایل زناشویی را با ارسال مسیج و اسمایلی‌های جورواجور حل کنند، و تا ابد عاشقانه همدیگر را دوست داشته باشند. این همان خوشبختی موعود است، چون فعلاً همین‌ها موجود است.

می‌دانم که به زودی اسمایلی‌های چهاربعدی هم وارد بازار می‌شود...