May 2, 2016

بازگشت

------

انگیزه‌ی برگشتن

در پاهای من مُرد

دیگر به هیج جا

برنمی‌گردم

حتا به خاطرات تو.

April 8, 2016

تیپ رونده و شخصیت ماننده

--------

عزیزم!

در طول سال‌های نوشتن گاهی یک شخصیت توی ذهنت چنان خانه می‌کند که می‌فهمی از خودت صاحب‌خانه‌تر است. بهش شکل و شمایل می‌دهی، براش خصلت و مرام می‌سازی، دوستش می‌داری اما یک روز سرانجام آستانه‌ی تحملت را فرو می‌ریزد که می‌آوریش روی کاغذ، یک جوری می‌کشیش برود از ذهنت بیرون تا از دستش خلاص شوی. اما ساده‌ای؟ نمی‌رود. یک شاخه پاجوش دارد قد می‌کشد توی ذهنت باز درخت می‌شود. روزها و شب‌ها هی پروبال باز می‌کند شاخ و برگ می‌دهد، و هرچه رو برمی‌گردانی با تبر ریشه‌اش را می‌زنی نمی‌رود نمی‌میرد. از در بیرونش می‌کنی نیمه شب از پنجره می‌آید.  دوباره بهش سرگرم می‌شوی از منظری دیگر او را می‌سازی یا خرابش می‌کنی، بهش هاله‌ی تقدس می‌بخشی یا پر اسطوره‌ای می‌دهی، رجاله‌اش می‌نامی یا فاحشه‌اش می‌خوانی، بعد به قصد نابودی او را می‌کشی، چون هم روانش را می‌شناسی هم تنش را، نقطه‌ی قوت و ضعفش را می‌دانی، اخلاقش دستت است، گوشه‌ی پنهان مرامش را کشف کرده‌ای، گرفتارش شده‌ای، بعد از هر طرف می‌کشیش دلت خنک نمی‌شود. حتا آنجا که او را قطعه قطعه می‌کنی در چمدان می‌چینی و راه می‌افتی چمدان به دست، داری نمی‌روی او را چال کنی. نه. داری با خودت می‌کشی ببریش یک جای دیگر قطعه‌هاش را در بیاوری، کنار هم بچینی، بهش روح بدهی لباس تنش کنی، لباس‌هاش را تکه تکه دربیاوری، یکی دیگر بهش بپوشانی، راهش بیندازی، ازش حرف بکشی، بسازیش، خرابش کنی، بعد یک جور دیگر دخلش را بیاوری. شخصیت است، تیپ که نیست دست کرده باشی از لای جمعیت بیرونش کشیده باشی یا توی جوب پیداش کرده باشی، نه. شخصیت است. رفته به خوردت، توی وجودت نبض می‌زند، باهات حرف می‌زند، دلت براش پر می‌زند. تیپ که نیست از خیابان ورش داشته باشی که یک داستانی تنش کنی شاید در بیاید شاید نیاید. شخصیت است، در یک جای خاص او را کشف کرده‌ای، تاریخ دارد، زاده شده، بزرگش کرده‌ای، نفسش کشیده‌ای، شخصیت است. شخصیت.

من اورهان را در "سمفونی مردگان" ساختم تا بیست و چهار ساعت بعد او را بکشم. در چهل و چهار سال زندگی با دوربین‌های جورواجور در زاویه‌های گوناگون او را تصویر کردم و گریاندم و خنداندم و چرخاندم و عاقبت کشتم. اما این برادر نامرد و این برادرکشی دست از سرم برنداشت که نداشت. آمدم او را مجید قورباغه کردم در "فریدون سه پسر داشت"، باز ساختمش، ویرانش کردم، و بعد به طرز فجیع و قابل ترحمی او را کشتم. مدتی رفت و نبود، ولی باز سروکله‌اش پیدا شد. هنوز هم این برادرکشی لاکردار در سرم وول می‌خورد. کی سر  باز کند دوباره بنویسمش خدا می‌داند.

بعضی شخصیت‌ها در طول زندگی ادیبانه این‌جوری‌اند. تو می‌دانی که یک آدم است، اما خواننده چند رقم آدم از تو می‌خواند و نمی‌داند همان یک شخصیت بوده که تو او را به اوج عزت رسانده‌ای یا به چاه ذلت. تا جایی که خودت را می‌گذاری جای آن شخصیت می‌شوی راوی. لحظه لحظه زشتی‌هاش را می‌پوشی می‌آیی روی صحنه نمایش می‌دهی تا عریانش کنی افشایش کنی اوراقش کنی، یا لمحه لمحه زیبایی‌هاش را می‌نویسی تا بیارایی‌اش تا زیباتر از آنچه هست نُمود داشته باشد. بشود گل سرسبد ادبیات. اگر تیپ باشد که این کارها را براش نمی‌کنی، براش اشک نمی‌ریزی، تکه کلامش را به خاطر نمی‌سپاری، رگ و حس و اعصابت را حرامش نمی‌کنی، از دستش عصبانی نمی‌شوی، یادش نمی‌گیری. می‌گیری؟ نه. می‌گویی گور باباش و اصلاً نمی‌نویسیش.

ولی آن شخصیتی که خودش را در وجود تو دار زده یا تو در نگاهش غرق شده‌ای، بود و نبودش گرفتاری و هزینه دارد. مثل یک قصر - چه مسکون چه متروک - هزینه‌ی شارژ دارد. یک وقت می‌بینی به نقطه‌ای رسیده‌ای که داری توی خودت جیغ می‌زنی چرا از ذهنم نمی‌روی بیرون لامذهب!؟ چرا دست از سرم برنمی‌داری؟ چی از جان من می‌خواهی؟ تیپ نبودی که سر راه پیدات کنم از سر ناچاری به خانه‌ات پا بگذارم یا تو را به خانه‌ام بیاورم. مهمان ناخوانده نبودی، رهگذر نبودی که شبی را مثلاً در مسافرخانه‌ام به صبح رسانده باشی. شخصیت بودی. اینهمه بهت فکر کردم، باهات حرف زدم، دلواپست بودم، هزار بار خوابت را دیدم، صد رقم اسیرت شدم، هر بار که ساختمت صورتم خیس اشک بود، هر بار که ویرانت کردم نفسم از گریه داشت بند می‌آمد، هی ساختمت هی اسیرترت شدم، لامروت! می‌دانی چند بار در رمان‌هام تو را کشتم؟ می‌دانی چند بار دیگر به شکلی بی‌رحمانه باز تو را می‌کشم؟ تیپ نبودی که بگویم این آدم را از اینجا برمی‌دارم و این قصه را تنش می‌بافم ببینم به کجا می‌رسد، شخصیت بودی. از اول هم شخصیت بودی، از اول هم قرارمان بر این بود که تیپ نباشی. چه جوری بگویم که یک شخصیت با تمام هفت میلیارد آدم دنیا فرق دارد؟ چرا نمی‌فهمی که هر خری را نمی‌شود آورد توی رمان و یک کاری داد دستش؛ ندیده، نشناخته، لایتچسبک، یک پا هوا، شکل نگرفته، خام، خمیر؟ چرا باور نمی‌کنی شخصیت رمان لنگه ندارد و نباید داشته باشد؟ چرا پاش نمی‌ایستی که شخصیت یعنی همین یکتای بی‌همتا که هرجور و هربار کشته شود جگر سوخته‌ی نویسنده را خنک نمی‌کند؟ چکار باید کرد؟ چرا نویسنده اینهمه شوربخت است؟ تو می‌دانی؟

April 5, 2016

نقطه‌ی عطف

------

گفته بودم: زندگی و عشق شکستنی ست. نگاه و مراقب می‌خواهد. تو اولیش نیستی، آخریش هم نخواهی بود. سومین عطف همیشه کار دست آدم می‌دهد؛ نه شور اولی را دارد، نه عمق دومی را. آب راکدی است با بند انگشتی عمق که آدم به خیال دریا چنان بی‌پروا شیرجه می‌زند توش که سرش محکم می‌خورد به سنگ. شانس اگر بیاورد دست و پا هم نشکند، چیزهایی می‌شکند که دیگر جبران نمی‌شود. هیچوقت. هیچوقت. زندگی از آن پس می‌شود یک چینی شکسته‌ی بندزده که با تلنگر انگشت صدای جرینگ ازش در نمی‌آید، ارتعاش هم ندارد، صداش در بهترین وضعیت انگار توپ ماهوتی را بکوبی توی پیت حلبی؛ تلپ.

همین است. هرکس مختار است صدای زندگیش را برگزیند. من زندگی را مثل قدح چینی قرمز گردنر مادربزرگم می‌خواستم که هنگام مردن گذاشت توی دست‌هام. می‌دانستم گل سرسبد جهیزیه‌اش بوده، دم دستی نبوده، مراقبت و نگاه می‌خواسته، جایش قاطی ظرف‌ها نبوده، و خودش را از بقیه جدا کرده رسانده به رف؛ شده تاریخ بیهقی که کتاب تاریخ بوده اما چنان نثری دارد که خودش را رسانده به قفسه‌ی ادبیات غنایی. لای کتاب‌های تاریخ پیداش نمی‌کنی. هرچند اسمش تاریخ است؛ تاریخ بیهقی. هرچند اسمش ظرف است این کاسه‌ی عتیقه‌ی تاریخ‌دار. فرق دارد ایجاز و لحن ادیبانه‌ی بیهقی که وقار از کلمه‌هاش می‌ریزد روی جمله‌هاش. هر تمهیدی به کار می‌بندم تا نشکند، وقتی تلنگری به لبش می‌زنم می‌گوید: جریییینگ‌گ‌گ‌... و پژواکش دل اتاق را می‌ریزد. 


April 2, 2016

طعم شکست

-----------

شکست‌نخورده

طعم شکست

چون هق‌هقای نیمه‌شب

در گلویم می‌شکست

میدان سراسر خالی شد

واژه‌های زخمی مرده بودند

خاطره‌های مجروح را برده بودند

نه دوست نه دشمن

نه مغلوب نه پیروز

میدان سراسر خالی شد

خالی‌تر از... دیروز.

March 25, 2016

گنبد مینایی

----------

وقتی عاشق باشی آسمان آبی که هیچ، خشک‌رود شهرت دجله می‌شود، آب ترانه می‌خواند، خورشید به تن درخت‌ها آرشه می‌کشد، موهات می‌زند زیر آواز، و کوه جواب می‌دهد. هرچند که روزگار خوبی نیست و خبرهای ترور و بمب و انتقام‌های کور لبخند را تلخ می‌کند. هر چند که آدم‌ها ساده‌تر از مردن یک شمع خاموش می‌شوند. اما هنوز چیزهایی هست که بتوانی از ته دل لبخند بزنی و خشنود باشی. و چی بهتر از این که رفیقت در اولین روزهای بهار عاشق شده و عاشقی کند؟ و چی بهتر از این که کوهِ سال و ماهش با همین نخستین سنگ‌های عاشقانه آغاز شود؟ زندگی مگر چیست؟ دلم می‌خواست غمگین نباشد و چشم‌هاش برق بزند، و این خوشحالم می‌کرد.

- از داستان "گنبد مینایی"، عباس معروفی  

March 19, 2016

نوروز 1395 مبارک

-------

دوستان عزیز، خوانندگان نوشته‌های من، سلام.

برای تک تک شما سالی پر از تندرستی و برکت و شادی می‌خواهم؛ سالی سرشار از آشتی و راستی و مهر. نوروزتان مبارک.

March 16, 2016

روشنایی‌های شهر

---------

من از فیلم روشنایی‌های شهر چارلی چاپلین بسیار آموختم. در بسیار موارد  اتفاق‌هایی در زندگیم افتاد که بی‌اختیار این شاهکار سینما در ذهنم تداعی شد.

رفتار رفیقم در آخرین ماه‌ها و روزهای سلام و علیک‌مان شبیه آن مرد ثروتمند فیلم شده بود که وقتی مست می‌کرد، چارلی می‌شد رفیق جان‌جانیش، تا جایی که او را به خانه‌اش می‌برد، همه چیز را باهاش تقسیم می‌کرد، و حتا توی تختخوابِ خودش به او جا می‌داد. صبح که بیدار می‌شد او را نمی‌شناخت. وقتی مستی‌اش می‌پرید به قول‌هاش اهمیت نمی‌داد، به راحتی می‌زد زیر حرف‌هاش، تا جایی که به پیشخدمتش می‌گفت این یارو را بینداز بیرون، این چه‌جوری آمده اینجا؟ و اصلاً او را به‌جا نمی‌آورد.

چارلی چاپلین این تصویرها را ضبط کرد تا از چنین شخصیتی به عنوان یک اسطوره فیلم بسازد. نه ناز کسی را می‌کشید نه از مرام خودش عدول می‌کرد. من هم رفتار رفیقم را ماه‌ها با دقت زیر نظر گرفته بودم که تصویرهاش را توی ذهنم ضبط کنم تا به سادگی خودم بخندم، تا جایی که بتوانم خودم را مسخره کنم!

March 15, 2016

تلاطم

--------

آشفته ست آسمان

پرپر می‌شوند ابرها

پرندگان از یک شهر می‌روند

تا در غربت شهری دیگر تمام شوند

هیچ مَبلغی به رونق اموال نمی‌مانَد

سایه‌ی درختان مهتاب‌گرفته و خیس

اقیانوس را به تلاطم می‌اندازد

و هیچ قایقی

برای هیچ سایه‌ای

انتظار نمی‌کشد.

March 11, 2016

آینه

یک باقالی سبز به دندان کشید و لحظه‌هایی طولانی به سه‌کنج سقف خیره ماند. به زبانم آمد که بگو! ولی ساکت نگاهش کردم. گفت: «حالا که ازش حرف زدی میگم اینو؛ سال‌هاست که اونو بخشیده‌م. هیچ خبری هم ازش ندارم. نه بهش فکر می‌کنم، نه یادگاری ازش تو بساط زندگیم باقی گذاشته‌م که یادش بیفتم. آدمیه مثل بقیه‌ی آدما. اما تو؟ هوم... هیچوقت تو رو نمی‌بخشم، هیچوقت.»

دیگر نتوانستم غذا بخورم. انگار همه‌ی غذاهای دنیا تلمبار شد روی سینه‌ام. دلم می‌خواست زودتر بزنیم بیرون که لای جمعیت یکی بشوم مثل بقیه. پففف! چقدر سخت شده زیستن.

-        از رمان یک سونات و شش مهتاب

March 5, 2016

معماران تخیل

-------

زنبور در ساختن خانه‌ی خود بسیاری از معماران را به شرمندگی می‌اندازد. اما آنچه بدترین معمار را از بهترین زنبور متمایز می‌کند این است که معمار پیش از برپایی ساختمان در واقعیت، آن را در تخیلش عمارت می‌کند.

- کارل مارکس

March 4, 2016

نشانه

---------

چند ماه انتظار، نُه ماه؟ سه ماه؟ یک لحظه؟ چند قرن؟ و چه فرقی دارد؟ دریغ از شور، ذوق، حرف، حتا یک نشانه یا یک اشاره کافی بود همه‌ی رنج‌های سفر را به جان بخرد و پا به این دنیای پر از درد بگذارد. وقتی کسی منتظرش نیست، جز این که چشم‌هاش را ببندد و در همان تاریک‌خانه به خواب طولانی‌اش ادامه دهد، راهی هست؟ وقتی چمدانش خالی ست، از خودش خالی‌تر؛ حتا خالی‌تر از اشک‌دان خاطره‌هاش کجا بیاید؟ جز این که سرش را فرو ببرد در شالی که هیچ خاطره‌ای از بویی در آن نیست چاره‌ای هست برای آن بی‌چاره؟ همین‌جوری، به همین سادگی، دیدار به قیامت. شاید...

کی گفته بود: «درد لحظه را کسی می‌فهمد که منتظر می‌ماند.»؟...

February 22, 2016

بی کم و کاست

----------

و حالا تو نیستی، و من دارم زندگیمو می‌کنم. دیدی گفتم با خیالت هم می‌تونم زندگی کنم؟ بی کم و کاست... 

February 13, 2016

سوراخ‌های غربال را ببین

------                                                            دروغ از دور که می‌آید یک پاش می‌لنگد.  

عزیزم؛

حالا به عنوان یک داستان‌پرداز کهنه‌کار، می‌فهمم کدام داستان مثل غربال پر از سوراخ است، و کدام دیگی ست بی منفذ که می‌توان سنگ را هم در آن پخت؛ و از این تجربه برای نوشتن سود می‌برم. ولی چه جوری درزهای رمان را بگیرم که جگر زلیخا نباشد؟

جدال بین رمان‌نویس و سوژه* جدال تازه‌ای نیست؛ گاهی سوژه حرکت ندارد، خواب نیست ولی خودش را زده به خواب، رکاب نمی‌دهد، کار نوشتن پیش نمی‌رود. گاه سوژه سرکشی می‌کند، بدقلقی‌اش رمان را به گنگی می‌کشاند؛ نه چهره می‌گیرد، نه قوام می‌یابد، نه حرف می‌زند، نه هیچ. مدام می‌گریزد. ببین کجا اتفاقی افتاده؟ کجا موج افتاده زیرش که دور و مه‌آلود روی نهان می‌کند؟ ببین کجا اشتباهی رخ داده، اگر می‌توانی برگرد و سر پیچی برش گردان به زندگی. گاهی بگذار مثل بز توی چشم‌هات زل بزند و قصه‌ای برات چاق کند که وقتی بهش پک می‌زنی قلیانش قل قل هم بکند، اما دود ندارد. تو نفست را جوری هااا کن که خیال کند دود قلیان اوست. می‌دانی چرا این کار را می‌کند. خوب می‌دانی. ولی نگذار بفهمد چرا تو این کار را کردی.

جدال بین رمان‌نویس و سوژه جدال تازه‌ای نیست؛ راهش بینداز به راه خودش تا بار دوم و سوم و... تا آخرش، تا ته مستی تا بوق سگ، موقع برگشتن دهنش را خودت پاک کن و لب‌هاش را خودت خشکی بزن و خودت خسته نشانش بده، جوری که همه تصور کنند اول روزه‌دار عالم اوست که همین حالا از معبد درآمده! «خسته نباشی!» قبلاً گفته بودم که رمان‌نویس مثل سگ بو می‌کشد، مثل پلیس شامه‌ی تیزش را به کار می‌اندازد، مثل عاشق طوری معشوق را حس می‌کند که انگار دارد لحظه لحظه‌اش را می‌بیند. الزامی وجود ندارد که هر کوفتی را هم تجربه کند که مثل سگ پشیمان شود، هر موادی را بکشد که به لرز بیفتد، هر شراب ارزانی را بنوشد که صبح از خمارش به خود بپیچد، اما مجبور است تجربه‌اش را درست بنویسد. انگار که اول معتاد جهان است.

گاه از سوژه فاصله‌ای بسیار داری، گاه امکان رفتن به جایی یا بازگشتن به گذشته‌ای را نداری، گاه حتا خودت در صحنه نیستی، اما بلدی پرونده‌ی یک سوژه را تکمیل کنی. نمی‌توانی با اما و اگر بنویسی، نمی‌توانی با شاید و تردید سر کنی، نمی‌توانی در اتاقت بنشینی و با خیالت راه بیفتی. (این روش را کافکا بیش از همه انجام داده و آنچه نوشته همه خیال اوست؛ خالی از تجربه و مشاهده و زندگی.) بنابرین ناچاری از هر طریقی که میسر باشد پرونده را محکم کنی، جوری که مو لای درزش نرود؛ آب برندارد؛ با شهادت یک شاهد قالب تهی نکند. نمی‌توانی بعدها دنبال داستان یا رمان راه بیفتی به خوانندگان توضیح بدهی که این صحنه را درست ندیدم یا نبودم یا نفهمیدم یا سمبل کردم. هیچ عذری پذیرفته نیست. مجبوری (سرعت و خشونت روزگار مجبورت می‌کند) پرونده را جوری روشن و کامل ‌روی میزت داشته باشی که انگار از آدمی معتمد یا چشمی روشن خواسته‌ای سوژه‌ات را زیر نظر بگیرد و لحظه به لحظه‌ ازش چشم نپوشد؛ با فیلم و عکس و نوع لباس و رنگ و حالت و نشانی درست و اسم خیابان و شماره‌ی پلاک و نوشته‌ی سردر، ساعت مشخص با دقیقه و ثانیه‌ی دقیق، طوری به تاریکی و سیاهچاله نور بتاباند که شبِ آفتابی‌اش کند. کجا می‌رود؟ چرا می‌رود؟ و هزار مسئله‌ی دیگر. بعد می‌توانی عکس‌ها را کنار هم بچینی روی میزت، نگاه کنی و بنویسی، بنویسی، بنویسی...

نشریه‌ای در برزیل خواسته بود در مورد فیلم "خانه سیاه است" مطلبی بنویسم، و من می‌بایستی "آسایشگاه جذامیان باباباغی" تبریز را می‌دیدم، که این غیر ممکن بود. دوستی لطف کرد به آنجا رفت و با چشم من همه جای اين جذامخانه را تماشا کرد، انگار خودم آنجا بوده‌ام. از تمام زاویه‌هاش برای من عکس گرفت، سوژه را برای من آفتابی کرد، طوری که می‌توانستم بگویم: «با زمانی که فروغ این فیلم را ساخت، آنجا هيچ فرقی نکرده.»

برای متوسط بودن می‌شود هر نوشته‌ای را سمبل کرد و هر کلمه‌ای را پذیرفت و هر چیزی را خورد، اما وقتی پای هستی و نیستی در میان باشد ناچاری تا آخرش بروی. اعتراف‌هایی که داستایوفسکی از راسکولنیکوف می‌گیرد، خواننده تمامی جنایت را به راستی از زبان او می‌شنود ولی کی باور می‌کند؟ شاید قوی‌ترین اعتراف را به ناتاشا می‌کند، (ناتاشا مثل دفتر یادداشت‌های روزانه‌ی اوست) و او به همه چیز می‌تواند فکر کند، الا به جنایت، آن هم توسط این دانشجوی دستپاچه و احساساتی. با اینهمه نویسنده رهاش نمی‌کند، دنبالش راه می‌افتد ببیند کجا می‌رود؟ چرا می‌رود؟ چه می‌گوید؟ چی می‌شنود؟ چکار می‌کند؟ و هزار چیز دیگر.

کلمه‌هایی که جنایتکار یا خیانتکار یا گُل‌کار در دفاع از خود به کار می‌برد حساب نیست. می‌تواند راست باشد یا دروغ. نحوه‌اش ارائه‌اش مهم است. بنابرین شخصیت به ظاهر و کلماتش ساخته نمی‌شود؛ خاستگاه و سواد و سن و روان و لحن و صدا و مکث و سکوت و ترس و لرزِش و تمارض و دروغ و خشم و عقده و سرکشی و خشونت (این خشونت رسواگر) در ساختارش دخیل است. سوژه هنگام بی‌تابی غریزه، همانقدر که سرعت عملش می‌رود بالا، دقتش می‌آید پایین، انگار چیزی مثل پیه جلو دیدن و شنیدن و فهمیدنش را می‌گیرد؛ هوشش را می‌رباید، تا جایی که با سبُعیت روی مرامش پا می‌گذارد. اینها اهمیت چندانی ندارد، اما این مهم است که بعدش با تندخویی می‌افتد به دروغ و دبنگ. جایی که می‌توان روانش را شخم زد.

زمانی نوشته‌ی تو ربطی به شواهد دیگر ندارد که بتوانی با دقت واقعی‌ترین صحنه را بیافرینی. حتا اگر بعدها چیزی در واقعیت پیدا شود که حقیقی‌تر از واقعیت تو باشد، کسی اهمیت نمی‌دهد، مهم همه آفرینش و کشف‌های توست. رمان‌نویس سگ‌تر و پلیس‌تر و عاشق‌تر از این حرف‌هاست که رودست بخورد، و پنهان‌تر از آن است که دستش خوانده شود. دستش برای نوشتن یک شاهکار تا آلوده شدن به خون، تا عمق تجسس، تا مرز جنایت باز است؛ و البته همان در رمان، کاری که داستایوفسکی می‌کرد.

حس آدمی مرموز است. مرموز و لایه لایه. سوژه از ترس گیر افتادن شروع می‌کند به بازی‌هاش. مثل ماهی از چنگ رمان‌نویس لیز می‌خورد و در جهتی دیگر شنا می‌کند. ولی ماهیخوار این را بلد است. غریزی بلد است. حس رمان‌نویس عاشق اشتباه نمی‌کند؛ بر اساس حسش و رفتار متقابل هرگز از سوژه رکب نمی‌خورد، اما دنبالش به جاهایی کشیده می‌شود که گاه به حیرت می‌افتد، گاه قلبش از هیجان شروع می‌کند به کوبیدن. با اینهمه بلد است خودش را به خنگی بزند ببیند دیگر کجاها می‌بردش. قیافه‌ی مغموم و مغبون آدمی ساده را هم به خود می‌گیرد که هم سوژه و هم خواننده خیال کنند خودش نبوده که این چیزها را نوشته، داده براش نوشته‌اند! در نهایت اما سوژه نمی‌تواند به او رکب بزند. رمان، قصه‌ی شب چله‌ی مادربزرگه نیست که سر بچه‌ها را گرم کند، رنگ‌شان کند، خام‌شان کند، نمی‌توان آب توش کرد، و نیز نمی‌توان جوری آن را ساخت که آب بردارد. رمان خود زندگی ست، از جنس زندگی ست، و لایه لایه‌تر از زندگی ست.

آدم یک روز بالاخره در  این روزگار هفت خطِ نکبتی، داستان‌پرداز کهنه‌کار می‌شود و می‌فهمد کدام قصه مثل غربال پر از سوراخ است و داستان نمی‌شود؛ مثل یک مادر که با یک نگاه به بچه‌اش همه چیز را می‌خواند، فقط به روش نمی‌آورَد، مثل عاشقی که از معشوقِ سرافکنده‌اش دور می‌شود. تفاوت در این است که رمان‌نویس فرصت کافی برای ویرایش کارش دارد، صد بار.

* سوژه: در اینجا رمان، شخصیت محوری، موضوع، نوشتن.