September 26, 2016

وقتی که دل...؟

-----

دنیا هزار رنگ می‌شود

یخ می‌بندد آب می‌شود آتش می‌گیرد جنگ می‌شود

تو خوب می‌دانی

خورشیدکم!

نان هم گاهی سنگ می‌شود

ولی

تو تکرار نمی‌شوی

تو از خواب شیرین من

بیدار نمی‌شوی.

September 25, 2016

درس دهم؛

-------

وقتی عاشق شدی

می‌فهمی که آدم با بقیه فرق دارد

خیلی فرق دارد.

September 23, 2016

ماه تمام من!

---------

ماه امشب از زیر ابر درآمده بود. لحظه‌هایی ایستادم نگاهش کردم. چقدر دور! اخمو! بداخلاق! نصفه‌نیمه طلبکار. چرا؟ انگار سگ پاچه‌اش را گرفته باشد. ولی همین که بود خوب بود. و من تصویر دیگری نمی‌خواستم می‌خواستم چیزی بهش بگویم ابرها باز آمدند و ماهم را پوشاندند. توی خیابان کانت راه می‌رفتیم حرف می‌زدیم؛ بعد دیگر خیلی از حرف‌های حیدر را نمی‌شنیدم. جای دیگری بودم جایی بهتر؛ تو کورم می‌کنی کرم می‌کنی لالم می‌کنی همیشه. و هیچوقت نمی‌فهمی که امشب آسمان چقدر قشنگ بود. خیلی. با این ابرهای پاره پاره. همه چیز قشنگ بود. نمی‌شود الکی همه چیز قشنگ باشد؟ و قلبم توی دهنم بکوبد؟ بوم بوم بوم بوم مثل این که لوله‌ی تفنگ را گذاشته باشند توی دهنم. برای چی؟ ماه گفت چون تو را دوست دارم دوست ندارم واژه‌ی چموش در گفتار و متن و کلام تو موش‌دوانی کند جولان بدهد؛ گفتم حق داری ولی حق نداری اینهمه نامهربان باشی. سرم را گذاشتم روی شانه‌ات که حرف بزند. ماه من گفت: کلام پلشت دوست ندارم دوست دارم ادب بر ادبیات تو حکومت کند. گفتم حق داری ولی حق نداری تنهام بگذاری. می‌فهمی؟ باز به آسمان نگاه کردم، دیگر ماه نداشت، و من هنوز پر از ماه بودم پر از تو. ماه. روشنای کمرنگش هنوز در آسمان رخ می‌نُمود. بعدش دیگر دلتنگ بودم. دلتنگ و خراب. گفتم تو می‌دانی چرا اینهمه دلم گرفته؟ تو اگر ماه تمام منی، پس چرا آسمانم اینهمه تاریک است؟ کجایی؟ دلم گرفته. چرا نمی‌فهمی؟ من از دست تو کجا فرار کنم؟

September 22, 2016

مهر

----

روز مهر و ماه مهر و جشن فرخ مهرگان

مهر بفزا ای نگارِ مهر چهرِ مهربان!

September 21, 2016

من سردم است

----------

حیدر آمده. چهار سال همدیگر را ندیده بودیم. و حالا فرصتی دست داده همدیگر را ببینیم حرف بزنیم راه برویم؛ از این شاخه به آن شاخه.... شب‌ها می‌زنیم به خیابان و از این تیر چراغ برق تا روشنای بعدی خیلی چیزها را می‌توانیم به هم بگوییم. گفت: «چند ساله منتظریم. هم من هم لی‌لی. چرا نمیاین؟ می‌خواستیم با هم بریم دریا، کوه آتشفشان، جنگل طوطی‌ها... بعدش هم کوبا... آقا، یه دریاچه‌ی بخارآلود هست که...» گفتم: «جور نمیشه. مدت‌هاست دلم سفر می‌خواد... دلم جاده می‌خواد... تمام این تابستون کار کردم. هفته که تموم می‌شه عزا می‌گیرم که باز یه هفته‌ی دیگه؟» به شدت سرما خورده‌ام. الان برای مریض شدن وقت ندارم. سرفه می‌کنم. تب دارم. مدام می‌روم یک گوشه می‌افتم. کارهام عقب افتاده، و این اعصابم را خرد می‌کند. می‌خواستم دو تا از کتاب‌های تازه‌ام را به نمایشگاه کتاب فرانکفورت برسانم، ولی نمی‌شود. بعضی وقت‌ها بعضی کارها به موقع پیش نمی‌رود. ماشین چاپ هم خراب شده خوابیده. دوره‌ی سرویس و تعمیراتش هم دارد سرمی‌آید. می‌گویند قطعه‌ای که باید براش سفارش بدهند حدود چهار هزار یوروست، آفتابه خرج لحیم می‌شود. مجبور شدم یک ماشین نو بخرم. امروز رفتم دیدمش. سرعت چاپش دو برابر ماشین قبلی ست. قبلاًها این چیزها لبخند به لبم می‌آورد، ولی حالا اصلاً خوشحالم نمی‌کند. شاید خسته‌ام. خبرهای بد و تند اذیتم می‌کند. دنیا عوض شده؛ انگار دیگر هیچ رحمان‌الرحیمی در کار نیست، همه‌اش قاصم‌الجبارین است. شمشیرهای یخین آب شده، عکس شده. شمشیرهای گردن‌زن جاش را گرفته. بچه که بودم مامان می‌گفت: یک دست شیر و یک دست شمشیر! همه‌اش توی فکرم. توی خودم. دیشب که رفتیم بیرون حیدر گفت: «آقا! چرا یکباره به هم ریختی؟ چیزی شد؟» گفتم: «نه. خوبم، فقط سردمه.» کاپشنش را درآورد انداخت روی شانه‌ام: «خوب بودی که! آقا، یه چیزی...» گفتم: «خشونت مچاله‌م می‌کنه. من از خشونت می‌ترسم... این خشونت بی‌دلیل و بی‌تمام... دنیا اینجوری شده حیدر! بالاخره راهی منفذی بهانه‌ای پیدا می‌کنن که دست به خشونت بزنن. می‌خوام ببینم این بزن بزن کی تموم میشه...»

کسی توی ذهنم راه می‌رفت. با کفش تق‌تقی، و بوی عطری که مرا یاد کمیاب‌ترین گیاه زمین می‌انداخت. حرف می‌زد. و من لابلای صداها گاهی چیزی می‌شنیدم: «برابر رفتار غیر دموکراتیک دیگران، تو دموکراتیک رفتار کن.» تق تق تق تق «بی‌وفایی معشوق چیزی از وفای تو نمی‌کاهد.» تق تق تق تق «یک لکه‌ی سیاه آمده، معلوم نیست از کجا آمده... دارد شیشه‌ی حایل را می‌پوشاند و هی سیاه‌تر می‌کند... مدت‌هاست... مدت‌هاست...»

گفتم: واقعا؟ چه دنیای ناامنی!

September 17, 2016

آدم

----

به راستی که آدم فقط یک بار عاشق می‌شود. و... و... و... و خدا معمایی و زیباست.

- سوره‌ی دلهره، آیه‌ی یک تا پنج.

September 16, 2016

شکایت

------

می‌شود هرچی که دارم

با تمام چیزهایی که مردم دنیا دارند

فدای تنت کنم؟

بپوشانم به قد و بالایت؟

مرد من!

چقدر خواستنی می‌شوی وقتی چیزی به تنت نیست

چقدر به تو می‌آید همه چیز!

@

اگر دوستم نداشته باشی

ازت شکایت می‌کنم.

@

اجازه هست

یک دقیقه از خوشبختی بمیرم؟

September 15, 2016

چند سال؟

----------

کی آمدی که زندگی‌ام را تعطیل کردی به زندگی؟!

دست‌هایم را کِی گرفتی که زندگی من شروع شد؟

عشق!

چقدر دوستت داشته باشم کافی ست؟

اگر هیچ لحظه‌ای را بی تو نخواهم

به کجا باید درخواست بنویسم؟

تو جان منی.

@

هرکس به وسعت زیبایی‌اش عاشق می‌شود

به عمق معرفتش

به پاکی نفس‌هاش، بلندای پروازش

تو زیباترینی

ماه من!

تو تنهاترینی.

@

می‌شود چشم‌هایم را باز نکنم

خودم را بسپرم به تو؟

بگویم بیا! مال خودت

هر جا خواستی ببر

هر کار خواستی بکن.

می‌شود چشم‌هایم را باز کنم

تو را بسپرم به نگاهم؟

که دیگر چیزی جر تو نبیند؟

بخواهی

می‌شود.

@

عاشقی کردن با تو                  

چند سال طول می‌کشد؟

چند سال؟

گل من! بگو

بگو بروم برای تمام لحظه‌هاش

عمر گدایی کنم.

September 14, 2016

درس نهم؛

-------

آدم هر کاری بکند

به خودش می‌کند.

September 13, 2016

درس هشتم؛

---------

تو مرز خودت هستی

از خودت عبور کن رد شو

راه دیگری وجود ندارد.

September 12, 2016

دوستت داشتم

----------

در طول سال‌های نوشتن، چند باری از طرف کارگردان‌های سینما به من پیشنهاد شد که در فیلم‌شان بازی کنم. یک بار قرار بود چخوف شوم، با بازی برابر خانم فلانی در نقش اولگا. البته فیلمنامه را هم من بنویسم. به کارگردان گفتم می‌شود به جای خانم فلانی خانم بهمانی باشد؟ گفت اگر تو بخواهی حتماً. چند روز بعد آمد دفتر گردون گفت باهاش حرف زدم، قبول کرد. خیلی هم خوشحال شد. از آن شب من ماندم و کابوس‌هام. یعنی قرار است عینک ته‌استکانی بزنم این جمله‌ی عاشقانه را به آن خانم محترم بگویم؟ من؟ چه جوری؟ چه جوری لامذهب!؟ من اصلاً چنین حسی به آن خانم ندارم. جانوری‌ام که می‌توانم روی کاغذ هر نقش و هر حسی را بنویسم، هر نقشی و هر حسی. جای هر آدمی. می‌توانم مرد باشم زن باشم بچه باشم پیر باشم قاتل باشم مقتول باشم، ظالم یا مظلوم، عارف یا معروف، اما اگر قرار باشد حسی را بیان کنم یا به زبان بیاورم، نه. نمی‌توانم. از من بر نمی‌آید. آدم چشم بدوزود به چشم خانم غریبه‌ای بگوید: «سلام هاپوی من! سگ کوچولوی عصبانی من!... تو را خواب دیدم... اما در بیداری کی تو را خواهم دید؟ اصلاً معلوم نیست... دیوانه‌ی من!... دارم می‌نویسم. مثل اسب می‌نویسم... به تو گفته‌ام... دلتنگیت برای من یک مسئله نیست، یک فاجعه است، فاجعه... هیچ چیزی در دنیا نمی‌تواند اینهمه غمگینم کند جز دوری تو؛ هیچ چیز. دلتنگیت هر روز غمگین‌ترم می‌کند... من از چیزی که خفه‌ام کند بیزارم...  به خوابم بیا... باز هم لبخند بزن...» و هزار حرف اینجوری دیگر که روی دلم پرپر می‌زند. امکان ندارد بتوانم به کس دیگری جز تو بگویم. نمی‌شود. نمی‌شود. نمی‌شود.

اینجوری بود که فهمیدم بازیگری کار من نیست. من بازیگر نیستم. خودم مم. نوشته قابل پاره شدن و سوختن و ویرایش و تغییر است، اما حرف؟ نه. نوشته را می‌شود پاره کرد، اما حرف را نه. وقتی آدم حرفی می‌زند باید تا آخر پای آن بایستد؛ جانش را پاش بگذارد. وگرنه خودش پاره پاره می‌شود.

این روزها و شب‌هایی که گذشت باز چخوف را دوره کردم. برم می‌گرداند به سال‌های نوجوانی. خاطره‌های آن سال‌ها و یادها و خیابان‌ها و مدرسه و رسم فنی و حساب استدلالی و خیلی چیزها که ربطی به چخوف و اولگا کیپر نداشت می‌ریخت توی سرم. حتا فیلم‌هایی که آن سال‌ها دیدیم. یک شب هم توی رختکن باشگاه تاج با حمید داشتیم دوبنده‌های کشتی را درمی‌آوردیم یکباره گفتیم بریم قصر یخ؟ بریم. چرا نریم؟ زمستان سردی بود. تمام خیابان پهلوی برف بود. موزیک‌ها و نوشیدنی‌های قصر یخ همیشه همانی بود که می‌خواستیم. زوکرو و پینک فلوید و جت روتال و الوی و بیتلز... بیداد می‌کردند. آنطرف بار پاتوق دختر و پسرهای سرهنگ‌ها بود که تیپ ما نبودند اما سلام علیکی داشتیم. حمید قهرمان ایران شده بود. پیرهن آستین لب‌برگردان که بازوها بزند بیرون مد بود، مدل موی بیتلز هم لازم بود. دختر و پسر سرهنگ صولتی هم خواننده شده بودند. یک شب که دخترهای سرهنگ صفایی داشتند می‌آمدند گاف دادم. کوچکه عینک آفتابی زده بود و تقریبا کورمال کورمال بازوی خواهرش را چسیبیده بود. دامن مینی سبز پوشیده بود با چکمه‌ی مشکی بلند. گفتم: «دهاتی! شب که عینک نمی‌زنن!» تندی عینکش را برداشت و به خواهرش نگاه کرد. انگار ازهم پاشید. قرار بود برویم بافلو برقصیم، پرید. حمید گفت نمی‌تونستی نگی؟ پفففف چقدر مخ زده بودیم! پرید. حمید گفت: «نپرید، پریدن. جفت‌شون.» من در قصر یخ چخوف می‌خواندم و می‌نوشیدم و پاتیناژ تماشا می‌کردم. اصلاً نمی‌دانستم سال‌ها به آن راسته فکر خواهم کرد و دلتنگ خواهم شد. نه برای خیابان پهلوی. برای خودم در آن شب‌های برفی که می‌خندید از ته دل، و نمی‌دانست سال‌های سال بهترین لحظه‌های عمرش در غربت پاسپورتی دارد که روی آن نوشته: برای مسافرت به همه‌ی کشورهای جهان، بجز ایران. این چیزها آدم را اذیت می‌کند. نوروز که می‌شود یا روزهای تولدم به اوج می‌رسد یک ورزای وحشی درونم شروع می‌کند به شاخ زدن و گریستن و سم کوبیدن. 


September 8, 2016

شاید یک روز

----------------

دریا مثل دل من توفانی بود. دلم می‌خواست اینها را به تو بگویم، صدای آب و هورهور موتور قایق نمی‌گذاشت. داشتم می‌آمدم پیش خودت. حرف‌هام را اینجا فقط نگاه کردم. از روز اول تا همین امروز را نگاهت کردم. شاید یک روز همه‌ی این حرف‌ها را برات بنویسم. آخر، من که جز تو کسی را ندارم. و این همه‌ی آن حرفی است که شاید بعدها بفهمی. شاید هم نه...


P1060237.JPG

درس هفتم

------

عشق یعنی شاخه‌ای از هستی‌ات روی اقیانوس شناور است

تو روی آن شاخه‌ای.