April 26, 2017

حکم

------

گفت: حکم کسی که آدم می‌کشد چیست؟ ابد و یک روز؟ ابد که ابد است، آن یک روزش چیست؟

گفتم: آن یک روز مال من است؛ مال خودم. بقیه‌اش مال خودت.

- از رمان "یک سونات و شش مهتاب"

April 19, 2017

سنگ

-----------

انگار صبح شده بود. نگاه بره‌ی سفید هنوز برق می‌زد. یحیا لحظه‌ای دراز خیره‌اش شد: «خشک ولی نشده هنوز، پس یعنی زنده است؟» دست دراز کرد بره را بگیرد بغل کند کمی گرم شود، دستش بر قالب یخ ماند. سنگ شده بود. کِی قصه‌ی دل و سنگ مرمر را برای من گفته بودی که حالا زیر این کوه یخ هی می‌ریزد توی سرم؟ مادر! مادری دخترش را برده بود تماشای یک باغ معلق، گفت برویم ببینیم چرا اینجا اینقدر قشنگ است! رفتند توی باغ داشتند گردش می‌کردند که ناگهان چاهی دهن باز کرد و بعد دیواری بین او و دختر حایل شد. دختر پشت دیوار سنگ مرمر ماند که ماند. روزها کارش این بود که هی برود برود بلکه راهی پیدا کند، شب‌ها خسته پشت دیوار می‌نشست گریه می‌کرد با سنگ حرف می‌زد. یک شب صدایی از نهادش برآمد: «ای سنگ مرمر! من اینهمه از دلتنگی گریه می‌کنم یا باید دل من بترکد یا دل تو.» سنگ مرمر طاقتش تمام شد ترکید، رگه‌هاش از هم پاشید. حالا من اینجا ای کوه یخ! این‌همه وقت این‌همه خواب دیده‌ام این‌همه زار زده‌ام، یا باید دل من بترکد، یا دل تو. از سنگ سخت‌تری؟ نوری رقصان پشت پلک‌هاش بازی می‌کرد. لبخند یحیا ترک خورد و خون راه کشید روی چانه‌اش...

- از رمان "نام تمام مردگان یحیاست"

April 15, 2017

شینه

-------

آنقدر که آدم در خواب دندان‌قروچه می‌کند که دندانپزشک بهش دندان‌بند (شب‌بندِ دندان) می‌دهد تا خودش را نجود تمام نکند، اگر در بیداری تنها سلاحش همین باشد آدم برق تولید می‌کند.

April 13, 2017

در لایه‌ای دیگر

---------

رمه در سینه‌کش کوه روی برف پیش می‌رفت، سنگسر جلو چشم یحیا بود. ها کرد نفسش نشست به جان سرما. یک هوی دیگر می‌رسید خانه و می‌خوابید. نانش را می‌خورد و قدر یک عمر می‌خوابید. برف بند آمده بود و آفتاب خودش را روی دنیا پهن کرده بود. پژواک گنگ صدایی در کوه تکرار شد. برگشت به پشت سرش نگاه کرد همانجور مبهوت خشکید؛ دایره‌ی بزرگ بهمن فغان می‌کرد و می‌چرخید و می‌آمد. انگار این لقمه‌ای بزرگ را برای او گرفته‌اند که سیر شود. فقط آدم وقتی تب دارد این دایره به سویش خیز برمی‌دارد بزرگ و بزرگتر می‌شود و عاقبت بر سرش می‌خوابد دنیاش را تاریک می‌کند و باز از نو؛ یک نقطه‌ی کوچک از بالای کوه نزدیک آسمان خیز برمی‌دارد و راه می‌افتد. باید پناه بگیری پا به فرار گذاری بروی نباشی، یحیا! نباشی نبینی این روزهای تلخ را که مثل یک آه سیاه سرزمینت را تیره می‌کند تار می‌کند دودمانت را به باد می‌دهد. خدا کند دیر نشود. خواست بگوید یاهو مرا دریاب، نگاهش در ستیغ کوه یخ بسته بود. لب‌هاش جنبید: «یا کوه مرا دریاب!» و بهمن تاریکش کرد.

چند سال است همان زن را که در خاطر من مادرم است ندیدهام؟ حتما خوب است. زنده است. دوتا گیس‌هاش را می‌بافد می‌اندازد جلو سینه یکی اینطرف یکی آنطرف. هست. می‌خندد. به روزگار می‌خندد به نداری می‌خندد به غم می‌خندد همان زن که داغ هفت فرزند در سینه دارد؛ از کارگاهش درمی‌آید از حیاط که می‌گذرد به آسمان نگاه می‌کند، چشمش را نور می‌زند، اشک‌هاش سُر می‌خورد روی صورتش. با کف دست پاکش می‌کند می‌رود توی اتاق و هست. هست؟ آخرین بار که دیدمش، سه سال پیش بود؟ باز هم خندید. فقط یک دندان توی دهنش بود. بغلم کرد. گفت: «الاهی آباد شوی مادر!» براش یک سطل ماست و یک بادیه پنیر برده بودم. گفت: «چرا اینقدر زیاد آورده‌ای من که یک نفرم!» سرم را زیر انداختم. شیرین خندید چشم‌هاش کوچک شد. من هم خندیدم. «الاهی آباد شوی مادر!» این زبان بسته‌ها چه می‌دانستند؟ مادر! سیاه‌بهار نبود لای علف‌ها گم شدند آباد شدند خیک باد شدند. اگر برف نمی‌گرفت ما الان اینجا کجا بودیم؟ این چه بلایی بود سرم آمد، مادر؟! چه می‌دانستم پیش از این که برگردم، خبر ماست و پنیر را گذاشته‌اند کف دست خنسا. سه سال نگذاشت بیایم سری بهت بزنم ببینم زنده‌ای‌. هستی؟ پای مرا برید. روزگارم را سیاه کرد. مدام یادت می‌کنم مادر!

چه می‌دانست دولیلی تمام موهاش سفید شده بود حتا یک خال موی سیاه نداشت. راه که می‌رفت چهارستون بدنش لرز می‌افتاد خودش را می‌کشید می‌برد، بود. سه سال نان خالی خورد و چشمش به در ماند. چه می‌دانست؟ «تو کجایی مادر؟! من کجا؟!» اگر زنده باشد چهارپاره استخوان در آستانه‌ی کارگاهش آفتابی می‌شود به آسمان نگاه می‌کند لابد چشم‌هاش می‌سوزد اشک‌هاش راه می‌افتد یکی اینطرف یکی آنطرف: «الاهی گوسفندهات خوک بشوند، مادر! الاهی تک تک گوسفندهات خوک بشوند که یک سر به مادر تنهات نمی‌زنی!» خوک شده‌اند مادر! چوب شده‌اند! یخ بسته‌اند! حرام رفته‌اند!

خوک نشده بودند. تجزیه شده بودند، در چرخش یک عمر. زیر کوه برف سال‌ها مرده بودند و درون قالب یخ در مردگی‌شان جا مانده بودند. یحیا خواب دید که چهل سال پیش مرده است. و مرده بود. نوری خفیف پشت پلک‌هاش کم و زیاد می‌شد. چه تقدیری! چرا اینهمه خواب می‌دید؟ خواب در خواب! لایه در لایه. مثل دفترچه‌ی کهنه‌ای ورق می‌خورد؛ از این ورق به آن ورق، زندگی می‌آمد جلو چشمش. روشن و آفتابی از برابرش می‌گذشت تا نفهمد کجا رقم خورده این تقدیر اما کسی که آن را نوشته آیا مرده بود؟ «پدرم ولی خسته مرد. خسته و درهم‌شکسته.» و باز در خوابی دیگر غرق شد.

- تکه‌ای از رمان نام تمام مردگان یحیاست

April 12, 2017

نان

-----

ما را فقیر آفریدی خدایا شکر، ولی پدرم خسته مرد. آن سال یک کفاش برای من کفش دوخته بود. خیلی کوچک نبودم. نان می‌خوردم بزرگ می‌شدم. نان خیلی دوست داشتم. گرسنگی اگر نبود کجا بودی خدا؟! آنقدر می‌خوردم تا خسته شوم، سیر نمی‌شدم. می‌زدم به ماست و می‌خوردم. آنقدر که همان زن از پشت کارگاه پلاس‌بافیش خیره‌ام می‌شد، اخم می‌کرد، با دستش در هوا بین من و نان فاصله می‌انداخت: «کارش به کوربو می‌ماند!» پرحرف نبود. حرف به قاعده می‌زد. نمی‌گفت بس کن! همین کوربو را که می‌گفت خودم می‌فهمیدم. کوربو (بوف کور) رفت پیش کبک دید خیلی خوشگل شده. گفت: «تو چکار کرده‌ای که اینقدر خوشگل شده‌ای؟!» کبک گفت: «به چشم‌هام سورمه کشیده‌ام.» کوربو سرش را کج کرد چرخید زل زد توی چشم‌های کبک، دوباره سرش را کج کرد. انگار عاشقش شده. گفت: «بده ببرم به بقیه‌ی پرنده‌ها هم بدهم همه خوشگل شویم.» کبک سورمه‌دان را داد به کوربو. این هم رفت تمام سورمه را کرد توی چشم‌های خودش، کور شد.

- تکه‌ای از رمان نام تمام مردگان یحیاست.

April 11, 2017

آب نیسان

گفته بودم؟

همان زن که در خاطر من مادرم است، تشت مسی را کش داد جلو زیر باران گفت: «باران بیست و دوم فروردین آب نیسان است! آب نیسان!» قبلاًها گفته بود بارها، تشت را گذاشته بود زیر باران. و باران تند می‌بارید. بچه بودم. آنقدر بچه که هنوز برای من کفش نخریده بودند. تشت پر شد، باران خیلی تند گرفته بود. همان زن کاسه را زد توی تشت: «بنوش!» توی چشم‌هام نگاه کرد و خندید. من تا ته کاسه را نوشیدم. به گمانم از همان روز عاشق آب شدم. هرچه می‌نوشم سیر نمی‌شوم.

- تکه‌ای از رمان نام تمام مردگان یحیاست.

April 4, 2017

از فردا

------

صبح می‌روم فرودگاه استقبال مامان، و برادرم سعید. سعید برادر بلافصل من است که با هم مدرسه رفتیم دعوا کردیم دوست بودیم سفر رفتیم بزرگ شدیم، و حالا بعد از بیست سال اولین بار است که همدیگر را می‌بینیم. می‌دانی؟ چهارده روز گذشته را مثل عقربه‌ی ثانیه‌شمار ساعت تیک تاک... تیک تاک... نبض زدم تا تمامش کنم. یادم آمد یک چهارده روز دیگر هم در زمان گذشته هنوز در حافظه‌ام نبض می‌زند بی‌صدا؛ گذشته اما گذشته. الان مهم است که هیجان دارم، هیجان دیدار. اینجا یک ساعتی روی مبل خوابم برد؛ ولی چرا تمام مدت خواب تو را دیدم؟ کنار ساحل داشتی موزیک‌ها و فیلم‌هات را نشانم می‌دادی. گفتی به کجای دنیا بر می‌خوره؟ چقدر همه چیز روشن و آفتابی بود! پس خودت کجا بودی؟ چقدر دلم می‌خواست ببینمت! دست‌هات را البته دیدم؛ آخ! همان انگشت‌های کشیده. نوشتم: کوشی؟ چرا نبودی همش؟

March 30, 2017

یک خوابِ در به دیوار

--------

آمریکا بودیم. کارگاه داستان بود. داشتیم می‌رفتیم خانه. در ورودی آپارتمان‌ها بین آنهمه فروشگاه مختلف، یکی‌شان ابتکار قشنگی زده بود. در یک حوض بزرگ پر از آب، طالبی ریخته بود. طالبی‌های کوچک و بزرگ توی آب رونده غلت می‌زدند و رنگ‌بازی می‌کردند. گفتی چه خوبه اینا! و ایستادیم به تماشا. نگاهت کردم: «میخوای بگیریم برای همه؟» پلک زدی: «اوهوم بگیریم.» از خانمه پرسیدم چند؟ گفت دانه‌ای یک دلار. پنج تا گرفتیم. توی کیفم دنبال دلار می‌گشتم اما همه‌ی پول‌هام چرا یورو بود؟ داشتی نگاه می‌کردی. بعد دست انداختی زیر اسکناس‌ها یک ده دلاری پیدا کردی. ایناهاش! گفتم بنازم به این چشم بی عینک! مثل صدات. خندیدی. بعد یک آقای قدبلند از پستو درآمد. رفتی طرفش و شنیدم که آدرس یک داروخانه یا یک دندانپزشک را پرسیدی. آقاهه گفت «الان تعطیلیه، فکر نکنم پیدا کنین. ولی شماره‌ی منو بنویس به من زنگ بزن برات پیدا کنم.» خواستم بگویم لازم نکرده، خودم براش پیدا می‌کنم. آقاهه خودش را کشید جلو با ماژیک روی یکی از طالبی‌ها شماره‌اش را نوشت. خطش خوانا نبود. عجق وجق نوشت. گفت «می‌دونی خوشگله! خودم پزشکی خوندم ولی ول کردم اینجا طالبی می‌فروشم خیلی بهتره.» تو خندیدی. بهش گفتی: «هیچ توجه کرده‌اید که در کشور ما آدم‌های خوش سروزبان همگی متقلب هستند؟!» بعد نگاهم کردی: بریم؟ گفتم: «این جمله‌ت منو یاد داستایوفسکی انداخت.» گفتی: «اوهوم. بریم.» و طالبی شماره‌دار را پرت کردی توی حوض. «نمی‌خوامش!» خواستم بغلت کنم. راه افتادیم. خواستم ازت خیلی چیزها را بپرسم، اما فکر کردم مگر پرسیدن دارد؟ از خواب که بیدار شدم بهار پشت پنجره ضرب گرفته بود، نرم نرم می‌بارید. این پشت‌دری‌های سفید توردارت را بیشتر از آن قبلی‌ها دوست داشتم. با نوک انگشت گوشه‌اش را کنار می‌زدی بیرون را نگاه می‌کردی. گفتم: «داشتم خوابتو می‌دیدم.» خندیدی: «من نبودم. گفته باشم!» ساکت ماندم. می‌دانستم داری سربه‌سرم می‌گذاری. گفتی: «چه خوابی دیدی حالا؟»  با نوک انگشت روی گوش‌هام راه افتادی. گفتم: «تو دیووونه‌ای به‌خدا. بذار بخوابم. دیشب تا همین نزدیکی‌ها نوشتم. می‌فهمی؟» و باغچه را با دست نشانت دادم، تا دم جوی زلال چشمه‌اعلا پیش رفتم: «تا همین‌جاها!» نوک دانه‌ها از زیر خاک جوانه زده بود و آفتاب تند می‌تابید. «چی کاشتی حالا؟» نگاهت کردم، هنوز دم نرده‌های بالکن ایستاده بودی، پیرهن نخی آبی خنک تنت بود از آنها که با هر نسیمی پوست تنت را مورمور می‌کند. گفتم: «درخت میشه.» دستت را سایه کرده بودی روی پیشانیت. سرت را کج گرفتی: «تو خالد منی؟»

قد راست کردم: «خالد؟!» چه این پیرهن به تو می‌آمد. گفتی «تلافی می‌کنم.» یک باد بلند پیچید توی شاخه‌های درخت. سردم شد. هیچوقت باد را دوست نداشته‌ام. خودم را بغل کردم. گفتی: «وقتی بیام تلافی می‌کنم.» انگار پلک زده باشم، از خواب پریدم. از راهی دور چنان پرت شده بودم که تمام تنم درد می‌کرد. چند بار پلک زدم؛ دنبال آن پشت‌دری‌ها می‌گشتم. دنبال آن پیرهن آبی. دنبال آن خورشید. دنبال آن صدات. یخ کرده بودم. پنجره‌ها را توفان گشوده بود، و دانه‌های درشت تگرگ تا دم تختخوابم پیش می‌آمد. اینها نشانه‌ی چیست؟ چرا یادم رفته پنجره‌ها را ببندم؟ چه اتفاقی دارد می‌افتد؟ دیگر نتوانستم بخوابم. کتاب را باز کردم؛

راسکولنیکوف خیابان را ترک کرد و رفت توی سبزه‌ها، روی زمین دراز کشید و بی‌درنگ خوابش برد. خواب‌های آدم بیمار بیش‌تر وقت‌ها ابعاد خارق‌العاده به خود می‌گیرد، و چنان واقعی می‌شود که جای شک و تردید باقی نمی‌گذارد... دکورهایی که تمام مدت این وقایع در آنها می‌گذرد، چنان واقعی‌اند و آکنده از جزییاتی پیش‌بینی نشدنی، چنان مبتکرانه، با انتخابی چنان دقیق که امکان ندارد فرد به خواب‌رفته آنها را در عالم بیداری از خودش اختراع کند، حتا اگر هنرمند بزرگی مانند پوشکین یا تورگنیف باشد. این خواب‌ها به آسانی فراموش نمی‌شوند.

پُففففففففف!

March 27, 2017

پدرانه

--------

کوچولوی قشنگم! دلم برای تو که می‌خواستی بیایی توی این دنیا بنشینی توی بغل مامان لوست برای من شیرین‌زبانی کنی تنگ می‌شود هر شب. کاری از دستم ساخته نیست. باهات حرف می‌زنم. نوک مژه‌های تابدارت را آرام بوس می‌کنم، پلک می‌زنی روی لب‌هام، غلغلکم می‌آید، می‌خندیم با هم. باز بوس می‌کنم باز پلک می‌زنی.

می‌دانی؟ این روزها تو تنها بهانه‌ی لبخند منی. شب‌ها دیگر خوابیدن را به تعویق نمی‌اندازم، کارم تمام شده نشده می‌آیم توی رختخواب چشم‌هام را می‌بندم منتظر تو که زودتر بیایی. می‌دانی با اینهمه غم دل هر شب با لبخند می‌خوابم؟ اما فرشتگان چرا در بیداری تو را نشانم نمی‌دهند؟ چرا فقط در خواب تو را به من می‌بخشند که هر شب برام شیرین‌زبانی می‌کنی، می‌خندی، حرف می‌زنی، راه می‌روی، بعد می نشینی توی بغل مامانت سرت را کج می‌گیری عین خودش نگاهم می‌کنی؟ چه جوری اینقدر محکم مثل او قدم برمی‌داری؟ فینگیلی! چرا راه رفتنت شبیه اوست؟ صدات، شین گفتن‌هات، خنده‌هات، وقتی یک کتاب برمی‌داری که برات بخوانم مثل او اینجوری می‌گیریش توی بغلت می‌آیی طرف من؛ اینهمه شباهت مگر می‌َشود؟ مگر مجبوری؟ دیشب یاد گرفته بودی بگویی تِکاب یعنی کتاب! بگویی شوخ یعنی سوخت! بگویی شَهت یعنی رفت!

من که در طول روز به تو فکر نمی‌کنم، من که هرگز تو را ندیده‌ام، پس چرا هر شب این دنیای پر از خشونت و کثافت و خبر و کار و خستگی و حتا پتو را از روی من کنار می‌زنی آرام می‌لغزی توی خوابم؟ کجای تقدیر من جا خوش کرده‌ای دختر تنهای من؟! کجا دنبالت بگردم؟ کجا دستت را بگیرم؟ کجای حافظه‌ام نشسته‌ای؟یعنی زندگی دیگری داشته‌ام که تو هستی من بوده‌ای؟ یا مثلا در دنیای دیگری هستی و اینجوری داری صدام می‌کنی انتظارم را می‌کشی؟ یعنی اگر بمیرم تو را به تمام همیشه می‌بینم؟ تو می‌بینی و بهتر از هر کس می‌دانی که من عکس عزیزترین آدم‌های دلم را بزرگ چاپ می‌کنم می‌چسبانم به در و دیوار و این آینه‌ی قدی، پس چرا وسط عکس‌های جر خورده‌ی ما دو نفر جوری نشسته‌ای که نشود عکس را تا انتها پاره کرد؟ چرا چهره‌ات در هیچکدام از خواب‌هام عوض نمی‌شود؟ چرا دیشب تاب مژه‌هات خیس بود کوچولوی من؟ تو که همیشه شادمان بودی و می‌خندیدی پس این اشک‌ها از کجا آمده بود روی تاب مژه‌هات نشسته بود؟ دخترکم! 

جهان و هستی مال توست، من هم مال توام. از اول بوده‌ام تا آخرش هم خواهم بود. بیدار می‌شوم توی رختخواب می‌چرخم، شیشه‌آب را سر می‌کشم و آرام در خنده‌هات ناپدید می‌شوم. کاش بدانم کجایی!

- از یک داستان بلند

March 26, 2017

ما نویسنده‌ام، یکبار دیگر

----------

صدای سُم مهاجمان به انسان و آزادی و هنر و ادبیات در تمام تاریخ همسان است؛ یکبار با کامیون به جمعیت انسانی می‌زنند که ایدئولوژی‌شان را بسط دهند، یکبار به خودشان بمب می‌بندند می‌روند توی بازار که ایدئولوژی‌شان را به نمایش بگذارند، یکبار (سال 69) در چهره‌ی سی زن چادر مشکی گردباد می‌شوند به دفتر مجله‌ی ادبی گردون حمله می‌‌کنند که از ایدئولوژی‌شان دفاع کنند، یکبار در هیئت"موجه فرهنگی!" شاعر را در خیابان می‌دزدند می‌برند در بیابان با طناب خفه می‌کنند که ایدئولوژی‌شان را جا بیندازند، و یکبار در قامت سیصد نفر کمونیست!؟ نویسنده‌ای را در برلین بخاطر انتشار داستان یک دانشجوی ساکن ایران زخمی و ترور می‌کنند؛ * با افترا و توهین بار دیگر متن "ما نویسنده‌ایم" را می‌سوزانند که ایدئولوژی‌شان را به شهرت برسانند، لابد؟ نکته‌ی تاسف‌بار و حیرت‌انگیزش اما اینجاست که برخی از آن سیصد نفر خودشان نویسنده‌اند!**

آن کس که واژه‌ی تهاجم فرهنگی را توی دهن جامعه می‌اندازد خوب می‌داند که فرهنگ مهاجم نیست، بی‌فرهنگی مهاجم است؛ گاهی با هنگ موتورسوار به سینماها و دفتر مجلات حمله می‌کند، و گاهی با افترا و اتهام و توهین و دروغ شخصیت‌های حقیقی و حقوقی را ترور می‌کند. یکبار در قامت استالین، یکبار در هیئت سعید امامی، یکبار در هیکل ابوبکر بغدادی، یکبار در شکل لنین، یکبار در شمایل پل پوت، و بقیه...

آن کس که از هنر متعهد حرف می‌زند خوب می‌داند که هیچ‌کس کلمه‌ی متعهد را برای شیمی و فیزیک و ریاضی به کار نمی‌برد، فقط برای ادبیات و هنر این واژه را تراشیده‌اند تا عمله‌های تسویه‌های خونین استالین بتوانند ایزاک بابل و اوسیپ ماندلشتام و آندره‌یی پلاتونوف و پسر بیگناه 15 ساله‌اش، ... و دهها شاعر و نویسنده‌ی مستقل را سر به نیست کنند.*** و این واژه‌ را یک حزب وابسته به شوروی آنقدر در ایران نشخوار کرد تا رژیم از آن به عنوان ابزاری برای سرکوب فرهنگ‌سازان و ادبیات و هنر به کار گیرد. رژیم ایران ادبیاتی را متعهد می‌خواند که مبلّغ حکومت باشد، و رژیم استالین ادبیاتی را متعهد می‌داند که سرسپرده‌ی استالینیسم باشد. هنر بشریت را به گورستان هدایت نمی‌کند، اما هرگز نخوانده‌ام ندیده‌ام نشنیده‌ام که ایدئولوژی‌ها کار دیگری جز این کرده باشند.

آن کس که دروغ می‌گوید خوب می‌داند که چگونه وجدانش را (اگر داشته باشد) به تبعیدگاه سیبری می‌فرستد.

من یکی از راویان و تصویرگران این تاریخم، تاریخ سراسر تهاجم به ادبیات و هنر که در سال 1373 ناچار شدیم در کانون نویسندگان ایران متن "ما نویسنده‌ایم" را تدوین کنیم:

«ما نویسنده‌ایم؛ اما مسایلی که در تاریخ معاصر در جامعه ما و جوامع دیگر پدید آمده، تصویری را که دولت و بخشی از جامعه و حتا برخی از نویسندگان از نویسنده دارند، مخدوش کرده است، و در نتیجه هویت نویسنده و ماهیت اثرش، و همچنین حضور جمعی نویسندگان دستخوش برخوردهای نامناسب شده است.

از این‌رو ما نویسندگان ایران وظیفه‌ی خود می‌دانیم برای رفع هرگونه شبهه و توهم، ماهیت کار فرهنگی و علت حضور جمعی خود را تبیین کنیم.

ما نویسنده‌ایم، یعنی احساس و تخیل و اندیشه و تحقیق خود را به اشکال مختلف می‌نویسیم و منتشر می‌کنیم. حق طبیعی و اجتماعی و مدنی ماست که نوشته‌مان ـ اعم از شعر یا داستان، نمایشنامه یا فیلمنامه، تحقیق یا نقد، و نیر ترجمه آثار دیگر نویسندگان جهان ـ آزادانه و بی هیچ مانعی به دست مخاطبان برسد. ایجاد مانع در راه نشر این آثار، به هر بهانه‌ای، در صلاحیت هیچ کس یا هیچ نهادی نیست. اگر چه پس از نشر راه قضاوت و نقد آزادانه درباره‌ی آنها بر همگان گشوده است...» متن کامل "ما نویسنده‌ایم"، خدمت شما؛

در نوشتار فوق به بهانه‌ی نقد داستانی که نویسنده‌اش فرد دیگری است، علیه من از کلماتی استفاده شده که مصداق افترا و توهین است، این عمل در آلمان عواقب جزائی دارد. من از تمام امکانم در انجمن جهانی قلم (P.E.N) و توان شخصی‌ام و قدرت وکیلانم استفاده می‌کنم تا در محاکم قضایی آلمان بساط تروریسم را از حریم خودم برچینم.

** نمی‌دانم دلیل آن‌همه توهین و افترا چیست. و بیش از هر چیزی این پرسش مطرح است؛ من همیشه (چه در ایران و از سال 1374 در آلمان) مشغول کار خودم بوده‌ام؛ نوشتن و خواندن و انتشار و معلمی. نه در محفلی حضور یافته‌ام نه با کسی حساب شخصی داشته‌ام. اما چرا یک روز مرتضا آوینی و عباس سلیمی نمین و مهدی نصیری و حسین شریعتمداری و حاج آقا زم تصمیم می‌گیرند مجله‌ی ادبی گردون را تخته کنند و مدیرش را اعدام؟ و حالا چرا در اینجا به خاطر انتشار داستان کوتاهی از یک جوان در وبلاگ شخصی‌ام به من توهین می‌کنند و اینهمه تهمت‌ ناروا می‌زنند؟ یک نفر به من بگوید؛ چرا؟

من نویسنده‌ی آن مطلب و 99 درصد از تاییدکنندگانش را اصلاً نمی‌شناسم. اما اگر نوشته‌های من بی‌ارزش یا کم‌ارزش یا بد است، چرا اینهمه برای شما اهمیت دارد؟ مگر من چیزی از شما می‌خوانم؟ کدام کتاب را کیلویی خریده‌ام تحویل نگرفته‌ام؟ کدام شما تا به حال به کتابفروشی من آمده‌اید؟ چی خریده‌اید؟ چی فروخته‌اید؟ از این ترورها چی عایدتان می‌شود؟

اگر راست می‌گویید که من کلاه‌ شما را برداشته‌ام، چرا شکایت نکرده‌اید؟ چرا به محاکم قضایی رجوع نکرده‌اید؟ اینجا که شابدوالعظیم نیست، اینجا اروپاست، چرا یک سند ندارید؟ چرا فقط از شهادت همدیگر استفاده می‌کنید؟ حداکثر سیصد نفرید که در اقصا نقاط جهان پراکنده‌اید. هر به چندی با همین لشکر سیصد نفره یک شخصیت را ترور می‌کنید و برای همدیگر شهادت می‌نویسید و اسمش را لابد می‌گذارید سند. اصلاً کدام‌تان با من داد و ستدی داشته‌اید؟ کدام؟ بگویید؟ 99 درصدتان را تا به حال ندیده‌ام و نمی‌شناسم. دنبال چی می‌گردید که از یک نویسنده‌ی مستقل انتقام می‌گیرید؟

*** پلاتونوف پس از انتشار رمان "برای استفاده‌ی آیندگان" به گرفتاری می‌افتد. «همسرش گفته است استالین وقتی قصه را خواند روی کتاب نوشت "مادرقحبه"...» و پلاتونوف«...گفته بود من این داستان را برای یک نفر نوشته‌ام، برای استالین.» سیاحتنامه محرمانه، رضا علامه‌زاده، نشر کتاب، 1997

March 25, 2017

نوروز و بهارتان مبارک

----------------

در یازدهمین جلسه‌ی کلاس‌های داستان و رمان آکادمی گردون موضوعی دادم که بچه‌ها یک داستان آزاد هفتصد کلمه‌ای بنویسند؛ موضوع با ساختار آینه یا معکوس از این قرار بود؛ «زن یا مردی، در حالی که مرد یا زنی را تصویر می‌کند، در واقع خودش را افشا می‌کند.» و مگر نه این که یکی از کارهای داستان و رمان افشای انسان و پدیدار کردن لایه‌های ناشناخته‌ی آدم‌هاست؟ چند تا از کارها خوب بود. در مورد داستان‌ها بحث و گفتگو کردیم، و هرجا که لازم بود از تکنیک و اصول داستان مدرن حرف زدیم. از بین کارها یکیش اشکم را درآورد، داستان "نسیم شمالی" از مجید قدیانی که داستان‌نویسی را از همین آکادمی گردون شروع کرده، و حالا یکی از بهترین‌های من است. این دوره از کارگاه این روزها در تعطیلات بهاری نفس تازه می‌کند. در دوره‌ی بعدی رمان با دو یا سه تم، داستان با کاشتن لغت جدید (لغت‌آوری جسورانه)، رمان به موازات یک اسطوره، داستان آینه‌ای یا معکوس، کمی تمثیل، کمی فرهنگ مردم، کمی دیالوگ، و... چقدر کار داریم. همینجا اعلام کنم: از سه نویسنده‌ی جوان، مجید قدیانی، سمیرا صفرخانی، و مهرزاد سلیمانی که تا به حال بهتر از دیگران بوده‌اند و داستان‌های ماندگاری ارائه داده‌اند، به زودی از هر کدام‌شان یک مجموعه‌ی داستان مستقل در نشر گردون منتشر می‌کنم؛ این هم عیدی. این هم داستان مجید، خدمت شما؛

 نسيم شمالي

مجيد قدياني
نسيمي كه از سمت دریا مي‌وزيد صورت عرق كرده‌ام را خنك كرد. بالای تخته سنگی نشستم. یک شاخه بلند برداشتم و روی شن مستطیلی کشیدم و مثلثی رویش. با چندتايي خط صاف، دوتا پنجره و يك در ساختم. تنها نقاشی‌اي که‌ از دوران کودکی به ياد داشتم. شبیه خانه خودمان. نگاهی به اطراف انداختم و روسری‌ام را سُر دادم روی شانه‌ام.
مادر روسری‌اش را کیپ‌تر کرد و گفت: «می‌خوای کجا بری دختر؟ فکر آبروی ما هم باش.» پیشانی‌اش را بوسیدم و گفتم: «بمونم تو این دِه تا بابا شوهرم بده؟ می‌رم تهران پیش زهرا، یه کاری گیر میارم.» اشک‌هایش سرازیر شد و گفت: «بعدش؟» چمدانم را برداشتم و گفتم: «پولدار می‌شم. تو رو هم می‌برم پیش خودم
آینه را از کیفم درآوردم و نگاهی به خودم انداختم. مثل همیشه رد نارنجی رژ، روی دندان‌های جلویی‌ام مانده بود. با انگشت پاک کردم و از جایم بلند شدم. كفش‌هايم را درآوردم و چند قدمی توی آب رفتم. ناخن‌های نقاشی شده‌ام زیر شن‌هایی که با موج می‌آمد گم و پیدا می‌شدند. از پشت سرم صدايي آمد كه انگار مي‌شناختمش. مردی با شلوار جین و تی‌شرت ساده سورمه‌ای دست دختری را گرفته بود که‌ موهای سبز رنگش توی هوا تکان می‌خورد. گفت: «چقدر بینی‌ت خوب شده. خیلی به صورتت میاد
گفتم: «یاشار! به نظرت دماغم رو عمل کنم؟» از پشت بغلم کرد و گفت: «من از این دختر عملی‌ها اصلا خوشم نمیاد.» برگشتم. لب‌هایش را بوسیدم و گفتم: «غلط می‌کنی خوشت بیاد
نگاهی به دختر انداختم و تا صورت مرد بالا آمدم. صورتش مثل همیشه برق می‌زد و بوی دان‌هیل می‌داد. نگاهش را دزديد. بازوي دختر را كشيد و راه افتادند. به دریا چشم دوختم. دختر گفت: «یاشار! شام کجا بریم؟» و دور شدند. حالا یاشار می‌گفت: «می‌ریم کاسپین. کته کبابش معرکه‌اس
دستم را روی دستش گذاشتم و گفتم: «یه میرزا قاسمی هم بگیریم؟» خندید و گفت: «بوی سیر می‌گیری، خوشم نمیاد.» یک گوجه توی بشقاب گذاشتم و گفتم: «رفتیم هتل یادم بنداز به مادرم زنگ بزنم
مادر گوشی را برداشت. تا صدای من را شنید بغضش ترکید و گفت: «بابات پیدات کنه سرتو می‌بره.» نشستم روی صندلی و گفتم: «یه وقت نگی پیش زهرام!» نفس بلندی کشید و گفت: «فکر کردی دیوونه‌ام؟ چی‌کار می‌کنی حالا؟» زهرا دو تا چای آورد و داد زد: «سلام برسون.» خندیدم و گفتم: «تو یه شرکت فروش لوازم آرایشی منشی شده‌م
بوی ادکلنش توی دماغم پیچید. گفت: «سر و زبونت که‌ خوبه. فقط یادت بمونه باید آرایشت غلیظ باشه. خودش یه جور تبلیغه.» خواستم بپرسم ادکلون‌تون چیه؟ خجالت کشیدم. از كيفش يك شيشه نيمه پر دان‌هيل درآورد و روي ميز هتل گذاشت. گفتم: «چرا همش از این ادكلن می‌زنی؟» انگشت‌هایش را لای موها‌یم برد و گفت: «دختر کُشه!» یکی از موهای سینه‌اش را کندم. داد کشید: «از شمال برگشتیم عوضش می‌کنم.» خودم را توي بغلش انداختم و گفتم: «نمي‌خواد. بوش آرومم مي‌كنه
كنار زهرا نشستم و گفتم: «وقتي كنارش هستم آروم مي‌شم.» نگاهي به من انداخت و نفس بلندي كشيد و گفت: «به نظرم عجله نكن. بذار يه چند وقتي بگذره.» كيف پولم را درآوردم و خيره شدم به عكس ياشار. گفتم: «موهات كوتاه بود خوشگل‌تر بودي.» عينك آفتابي‌اش را برداشت و گفت: «يعني اين‌جوري دوستم نداري؟» روي نيمكت پارك نشستم. گفت: «هفته ديگه بايد برم شمال. مياي باهم بريم؟» صورتم داغ شد. مي‌خواستم بگويم: «ما هنوز نامحرميم.» زهرا روي پايم زد: «خوبي؟» دهانم خشك شده بود. يك ليوان آب ريختم و از توي آشپرخانه گفتم: «تا حالا هيچكسو اندازه ياشار دوست نداشتم.» گفت: «مگه كس ديگه‌اي هم بوده تا حالا؟» ليوان را آب گرفتم و توي آبچكان گذاشتم و به اتاق برگشتم. زهرا با موي روي خال چانه‌اش ور مي‌رفت. توي آينه نگاهم كرد: «چي شد؟ مي‌ري شمال؟» موچين را از دستش گرفتم: «رفتيم يه دفترخونه‌ی آشنا محرميت خونديم. برگرديم به مامان خبر مي‌دم كه مهمون داريم.» روي چهارپايه جلو ميز آرايش نشست و گفت: «بابات چي؟» شانه‌هايم را بالا انداختم. گفت: «داري عجله مي‌كني. هنوز شيش ماه نشده...» و حرفش را خورد. ترسيدم.

ياشار بازويم را گرفت و گفت: «حسوديش مي‌شه.» كمي شكر توي قهو‌ه‌ام ريختم و گفتم: «از بچه‌گي باهم بزرگ شديم. همسايه بوديم. خودش پيغام داد پاشم بيام پيشش.» فنجانش را برعكس روي نعلبكي گذاشت و گفت: «وقتي عروسي كرديم از حرف‌هاش خجالت مي‌كشه. قول مي‌دم
جیغ زدم: «به من قول دادی همیشه باهم می‌مونیم.» در اتاقش را بست. بیرونم کردند. کاش مي‌مردم. از جيب مانتو دستمال درآوردم. يكي داد زد: «خانم از جيب‌تون يه چيزي افتاد.» از روي زمين ته بليت تله كابين نمك آبرود را برداشتم. گفت: «اين رو مي‌خواي چي‌كار؟» توي صف ايستاديم و گفتم: «يادگاري اولين سفرمونه.» سري تكان داد و گفت: «اين‌قدر سفر بريم كه اصلا اينجا يادت بره.» گفتم: «محاله.» خنده‌اي كرد و گفت: «شما زن‌ها همه‌تون يه جورين.» اخم كردم و گفتم: «كدوم زن‌ها؟»

مردی شیشه ماشین را پایین داد و گفت: «گم شدی خانم خانم‌ها؟» گم شده بودم. راه شركت تا خانه زهرا را مي‌رفتم و بر مي‌گشتم. سوار شدم. دستش را روی پایم گذاشت. تنم مورمور شد. گفتم: «نگه‌دار.» بسته سيگارش را به طرف دراز كرد و گفت: «چقدر عجله داري؟» و لبخندي زد. داد زدم: «ترمز نكني زنگ مي‌زنم پليس!» و گوشي‌ را از كيفم در آوردم.
مادر از پشت تلفن گفت: «هنوز تو همون شرکتی؟» لنز آبی را توی چشم راستم گذاشتم و گفتم: «ویزیتوری می‌کنم. می‌رم در خونه مردم جنس می‌فروشم. درآمدش بهتره.» زد زیر گریه: «بعد از این‌همه سال پدرت آروم شده. چند وقته که‌ یادت می‌کنه.» گوشی موبایل را با شانه‌ام نگه داشتم و زیپ بوت را بالا کشیدم. گفت: «نمی‌خوای بیای دیدن ما؟ دیدن دریا که دوستش داشتی
از لای موج‌ها بیرون آمدم. كفش‌هايم را برداشتم و روي شن داغ راه افتادم. روي همان تخته سنگ نشستم. پسری با موهای ژل‌زده به طرفم آمد و گفت: «یه امشبو با ما باشی چی می‌شه؟» و با انگشت ماشین نقره‌ای کنار خیابان را نشانم داد.

--------------------------

یادمان نرود. ما ایرانی هستیم. "ما نویسنده‌ایم": «بنده بابت هر رمان و داستانی که می‌نویسم یکبار عزراییل را ملاقات می‌کنم.»


March 24, 2017

قرن ما

--------

«وحشیان چون می‌خواهند میوه‌ای به چنگ آورند درخت را از بیخ قطع می‌کنند. این‌ نشانه‌ای از حکومت استبدادی است.»

- مونتسکیو

March 23, 2017

برده‌گی

------------

عقل برده‌ی عشق است. 

- داستایوفسکی، جنایت و مکافات.