August 12, 2017

به جان چشم‌هات

-------

گفتم: «همینجا بمان من بروم پالتو را بیاورم.» تند از پله‌ها بالا دویدم. وقتی در تاریکی محض، هزاران ستاره‌ی روشن سوسو بزند می‌شود غوغای ستارگان. سرم غوغای ستارگان بود. کلید انداختم پاورچین وارد خانه شدم، در تاریکی پالتو را از زیر تختم درآوردم بغل زدم نفس کشیدم برگشتم: «بفرما! این هم پالتو. بپوش!»

باز من ریختم توی ذهنش، دود آتش را کنار زد، به پشته‌های برف حیاط مدرسه انوشیروان دادگر نگاهی انداخت و زیر لب گفت: «باباگوریو سوخت.» وقتی در خودش جمع می‌شد تمام چراغ‌های مغزم شروع می‌کرد به روشن شدن. تو دلم می‌گفتم نمی‌گذارم بروی لایه‌های زیرین. بیا آقای من! بیا بالا تماشات کنم!

سرم را کج کردم: «آقای آیدین! نمی‌خواهی مرا ببری بیرون‌ها؟» بعد براش زبان درآوردم؛ اینجوری. خندید. بعدش زد زیر گریه. یاد من افتاده بود، یاد آن شب برفی سفید که ما در کوچه‌ی ارمنستان راه رفتیم حرف زدیم عشقبازی کردیم، برف بازی هم کردیم.

شولای سیاهش را پوشید: «برویم؟» قلبم داشت می‌آمد توی دهنم. گفتم: «چرا این پالتو را هر روز برام نمی‌پوشی که هر روز برات بمیرم؟» قدمی جلوتر آمد درست زیر نور گنبد طاق ایستاد، معصومانه دست‌هاش را فرو برد توی جیب‌هاش، و سعی کرد رفتگی سر جیب‌هاش را بپوشاند: «بهم می‌آید؟ ولی... آخر... خیلی کهنه است.» گفتم: «آخ! من اینجوری عاشقت شدم آیدین! اول بار با همین شولای سیاه دیدمت. یادت هست؟» رفتم جلو، دست انداختم زیر بازوش. گفتم: «آقای من! می‌شود مرا ببری کوچه‌ها؟!»

ساکت و مغرور با من راه می‌آمد، گاه ناباورانه زیرچشمی سرتاپام را نگاه می‌کرد و چیزی می‌گفت که مفهوم نبود. انگار دارد روی زبانش شعر می‌نویسد با خطی ناپیدا. و ما باز نیم‌دایره را طی کردیم تا برسیم به کوچه. به جز چراغ سردر  بقیه‌ی چراغ‌های کلیسا و خانه‌ی ما خاموش بود. فقط پنجره‌ی اتاق مادام یوگینه کمی روشنی می‌زد. دم در آیدین به پشت سر برگشت: «هنوز بیدار است یعنی؟» گفتم: «نه. خوابیده اما همیشه چراغی در اتاقش می‌سوزد. دوست دارد شب‌هاش آفتابی باشد.» گفت: «یعنی تو آفتاب شب‌های منی؟» آنجا دوتا دست‌هاش را گرفتم خودم را از پشت یله کردم. گفتم: «مگر تو شب هم داری؟ مگر تو روز هم داری؟ آیدین! تو که شب نیستی، تو که روز نیستی، تو شب و روزی.»

بغلم زد لبم را چنان بوسید که به آستانه‌ی در تکیه دادم نیفتم. سرش را کج کرد و خیره‌ام شد. تو دلم گفتم آخ! تاتاری! تاتاری من! شنید. چشم‌هاش را بست و در لبخندی ناتمام فرو رفت. سرم گذاشتم روی سینه‌اش که دست‌هاش دور تنم حلقه شود. گفتم: «تصمیم گرفته‌ام با همین خرده‌کاری خیاطی پول‌هام را جمع کنم بلکه کتاب شعرت را چاپ کنیم.» گفت: «که چی بشود؟» گفتم: «که این شعرها بماند برای ادبیات.» سر تکان داد: «نه، دیگر نمی‌خواهم. من این شعرها را برای تو گفته‌ام. همه‌اش را خودت شنیده‌ای، دیگر چه لزومی دارد چاپ شود؟»

آخ! همین که می‌دانستم این کلمه‌های مقدس دستمالی نمی‌شود احساس می‌کردم خدا پیامبری فرستاده تا کلماتش را به گوش بنده‌اش برساند. پیامبری که فقط برای یک نفر مبعوث شده فقط یک رسالت دارد فقط مال من است؛ چه احساس زنانه‌ی نابی وجودم را پر می‌کرد. خواستم از شادی جیغ بزنم خدا را دعوت کنم بیاید یک گوشه بایستد ما دو تا را ببیند برود دنیاش را از اول خلق کند، از همین نقطه همین الان.

کوچه با تمیزی بی‌لک صورت زمینِ شاعر من آغوش گشوده بود و ما داشتیم در خوابش پا می‌گذاشتیم؛ روی یک ملافه‌ی تمیز که از سفیدی دیوانه شده بود مست شده بود عاشق شده بود برق برق می‌زد. دلم می‌خواست در آن نیمه شب آنجا نفس‌هاش را بشنوم با صدای بلند بهش بگویم دوستت دارم. اما یک جای کار می‌لنگید. انگار دلش در تاریکی هراس‌هاش پوسیده باشد یکباره می‌ایستاد به اینطرف و آنطرف بُراق می‌شد. چیزی مثل دلهره در چشم‌هاش دودو می‌زد. گفتم: «از چی می‌ترسی عشق من؟ از کی؟» و بیشتر بهش چسبیدم. می‌خواستم ترسش بریزد؛ با ادا و اطوار، با شوخی و خنده، با هر چیز ممکن. دستم را کردم توی جیبش و خودم را زدم به آن راه. گفتم: «من تو را کول می‌کنم تا سر کوچه می‌برم، تو مرا بغل کن برگردان. خب؟» نگاهش بیشتر از نگاه بود، مثل یک چشمه آدم را در لایه‌های سیاه تاتاری‌اش غرق می‌کرد. محو می‌شدم، دیگر خودم نبودم. خیال می‌کردم روی ابرها قدم گذاشته‌ام دارم آن‌کسی را که به نفسم بند شده مثل تندیس مقدسی ستایش می‌کنم. گفتم: «آیدین! تو می‌دانی خدا چه شکلی است؟» گفت: «بله. شبیه تو.»

ای لعنت به من! لعنت به تو! چه کاری بود که با دل هم کردیم! در کدام کتاب خوانده بودم که "ما فقط صدای یک شلیک شنیدیم، ولی دو نفر گلوله خوردند." یکی مرد یکی زخمی شد؟ یا هردو مردند؟ یا چی؟ چی به سرشان آمد؟ 

عشق همیشه آدم را جا می‌گذارد، و من این را نمی‌خواستم. توی جهنم بودم که آیدین با ابروهای گره‌شده مرا روی دو تا دست‌هاش گرفت درست وسط کوچه راه افتاد روی ابرها. هیچوقت آنهمه از خدا ممنون نبودم. دستم دور گردنش حلقه بود و خودم روی دوتا دست‌هاش توی بغلش زیر نفس‌هاش پرپر می‌زدم تسلیم لذتی که یک سرش کوچه‌ی ارمنستان بود سر دیگرش ته ملکوت. از زیر نور تیر چراغ برق که می‌گذشتیم خم شد لبم را بوسید، داغ و طولانی. فهمیدم از ملکوت قشنگ‌تر هم داریم.

گفتم: «خسته می‌شوی ها! کمرت درد می‌گیرد ها!» شانه راست کرد و باز به راه ادامه داد. نفس‌زنان گفت: «هیچ می‌دانی... آدم یک بار... عاشق می‌شود شکفته... و مثل گل... همان یکبار... پرپر می‌شود؟» دلم که مثل اقیانوس پر از شادی ناتمام بود، در شوره‌زار یک ساحل فرو نشست. یک جای کار می‌لنگید همیشه ابرهای سیاه در کمین بودند که سرزمین آفتابی‌ام را تاریک کنند. من که با هر موج قدم‌هاش تا دم ابرها خیز برمی‌داشتم ناگهان در ساحل شور اندوه نداشتن مردی که داشت مرا روی موج‌ها می‌گرداند به گل می‌نشستم و زار می‌زدم خدا را التماس می‌کردم به مسیح قسمش می‌دادم که آیدینم را ازم نگیرد. هرچی را از من می‌گیرد بگیرد اما آیدینم را نگیرد. چه می‌دانستم کم می‌آورم ناچار می‌روم تنهاش می‌گذارم. آنوقت به شوربختی‌ام لعنت می‌فرستادم که چرا با دل من؟! چرا؟ چرا؟ چه می‌دانستم بعدها مدام یاد من می‌افتد روزی هزار بار توی دلش گریه می‌کند بی صدا؟ نمی‌داند با خودش چه کند، از صبح تا شب به من فکر می‌کند و شب تا صبح خوابم را می‌بیند. چه می‌دانستم این درد با دلتنگی شروع می‌شود بعد با آدم باهوشی مثل او کاری می‌کند که جز چند اسم چیزی در یادش نماند. چه می‌دانستم؟

زیر تیر چراغ برق دوم گردن کشیدم لب‌هاش را  بوسیدم. زیر نفس نفس زدن‌هاش دیوانه بودم. یک زن دیوانه که از هستی بزرگتر است و ماه‌تر است و عاشق‌تر است. گفتم آدم اگر نان نخورد می‌تواند با گاورس هم شکم خود را سیر کند، اما خود را واگذاشتن به این گیاه هرز کجا؟ در حسرت بوی گندم و شرافت نان مردن کجا؟ ترجیح می‌دهم بی آیدین در پستوی تاریکی ذره ذره در خودم بچکم تا تمام شوم. مادام یوگینه گفت: «چرا تمام شوی؟ برو زندگیت را نجات بده.» گفتم: «همین امشب؟» گفت: «پس کی؟ سی سالگی یعنی...»

از بغلش پایین آمدم، پنجه‌هام را توی دست‌هاش انداختم، خودم را از پشت سر رها کردم که بتوانم درسته او را در یک قاب توی چشم‌هام جا بدهم. خندیدیدم چرخیدم و بعد دست‌هام را رها کردم: «آخ آیدین! بیا. بیا خودم سیر تماشات کنم.»

خیره ماند به گوشه‌ی سقف ملکوت. مرمری شد، دست‌نیافتنی! خدای له شده‌ی من مثل یک ساقه‌ی جوان ارغوان که پا روش گذاشته‌اند لهش کرده‌اند اما در گرمای آفتاب دارد یواش یواش سر می‌کشد به خانه‌ی خورشید، یکباره پا شد ایستاد. باز همان شولاپوش شب اول شد که با چشم‌های هراسان دنبال یک جای امن می‌گشت. حالا این حالت نگاهش عمیق‌تر شده بود. می‌توانستم دلهره را توی نگاهش بخوانم. گفت: «سورملینا، می‌ترسم اگر ...»

گفتم: «یعنی چی؟ از کی می‌ترسی؟» گفت: «از کسی نه... دلم برای آیدا یک ذره شده... ولی... پدرم. پدر اگر بخواهد کاری بکند هیچوقت یادش نمی‌رود. تازه، ایاز پاسبان هم نصفه شب‌ها راه می‌افتد با دوچرخه در کوچه‌های اردبیل...» گفتم: «آیدین! به جان خودت اگر بگذارم دست کسی به تو برسد. اینجوری نگاهم نکن! من کلانتری را روی سر همه‌شان خراب می‌کنم. ایاز خر کی باشد؟» و همه‌ی این‌ها را با صدای بلند گفتم. خوشش آمد. لبخند زد، و داشت پا عوض می‌کرد که به نقطه‌ی دیگری خیره شود باز برود توی خیال که صداش کردم. گفت: «جانم!» همینجور که روی برف‌ها خوابیده بودم گفتم: «بیا!» انگار از جایی هلش داده باشند، به خودش آمد گفت: «کجا؟» بال زدم و بعد دست‌هام را گذاشتم روی سینه‌ام: «اینجا. توی بغل من!»

نگاهش بالاسرم روی موهای پخش‌شده‌ام بر برف چرخید آمد تنم را مسح کرد برگشت به لب‌هام. انگار خواب می‌بیند، باورش نمی‌شد، دچار دوگانگی شده بود، مثل خودم. گفت: «وقتی تو به این پالتو مندرس و کهنه‌ی من می‌گویی قشنگ! اگر یک روزی آمد و دیگر مرا نخواستی؟...» داد زدم: «آیدین! آیدین من!»

به پشت سر برگشت، کسی آنجا نبود. چند تکه هیزم انداخت توی پیت حلبی. فوت کرد و آتش را گیراند. چشم‌هاش خیس بود، خیس و سرخ. دوباره همه جا را از نظر گذراند. مطمئن بود که من صداش کرده‌ام اما دست‌هاش را روی آتش به هم مالید و خیال کرد لابد خیال بوده. آنوقت با خیال آسوده فریاد زد سورملینا! مطمئن بود که آنجا دیگر اورهان نیست پدر نیست ایاز پاسبان نیست فریاد زد سورملینا! شعله‌های آتش پیت حلبی در موهای من تاب خورد و دود کرد. آیدین به هق هق افتاده بود و من هیچ کاری نمی‌توانستم بکنم. فقط توی دلم گفتم عزیزم! عزیزم! صداش در سکوت نیمه‌شب پیچید، انگار شهر اردبیل فریاد می‌زد: «سورملینا!»

در آن سکوت نیمه‌شب، شب اول را به یاد آوردم که شولاپوش عزیز من قبلاًها در یک شب برفی به خانه‌ی ما وارد شده بود هراسان. مادام یوگینه شال گردن ارغوانی را تا ابد می‌بافت که دورمان بپیچد و آنقدر بپیچد که از دنیا بزرگ‌تر شویم، اسمش را بگذارد ستاره‌ی ارغوانی بیندازد توی جاذبه‌ی هستی بین ستاره‌های دیگر که تا آخر خلقت روزها در آغوش همدیگر بخوابیم شب‌ها سوسو بزنیم برای چشم‌های خیس.

با آیدین همیشه شب اول نبود، شام آخر هم بود. مدام می‌ترسیدم. می‌ترسیدم چیزی کسی اتفاقی او را ازم دریغ کند بگیرد. دوباره داد زدم: «آیدین من!» گفت: «جانم!» و آمد کنارم روی تنم خیمه زد. زیرچشمی نگاهی به گوشه و کنار انداخت، بعد خم شد لبم را بوسید. دستم را دور گردنش حلقه کردم او را به خود کشیدم و در تنش چرخیدم. می‌خندید اخم می‌کرد به جایی دور چشم می‌دوخت می‌رفت توی فکر، از خودش دور می‌شد، و من باز برش می‌گرداندم. گفتم: «شبیه اسب‌های مسابقه شده‌ای!» و بلند خندیدم. گفت: «واقعا؟» گفتم: «آره، به جان چشم‌هات.»

لبه‌های پالتوش را باز کرده  بودم به دو طرف خیال می‌کردم یک قایقم روی دریای متلاطم پارو می‌کشم از موجی می‌روم به موجی دیگر. نیرویی مرا بر می‌کشید و نیرویی دیگر پسم می‌گرداند. در آغوشش هیچ جایی محکم‌تر از اقیانوس تنش پیدا نمی‌کردم. غوطه می‌خوردم، می‌رفتم گم می‌شدم توی دست‌هاش که پیدام کند پوست تنم را آتش بزند.

آیا عشق مرا باور نداشت؟ یا می‌ترسید؟ از ناشناخته‌ای می‌ترسید که هیچ تصوری هم از شمایلش نداشت؟ چیزی بین ترس و دلتنگی در شمایل پدر وجودش را پر از تنهایی گریه‌آلود کرده بود؛ تنهایی گریه‌آلود مردی دل‌شکسته  که در جای امن، پسرک ده ساله‌ای از خنده ریسه می‌رفت. حاضر بودم هر کاری بکنم جانم را بدهم تا پسرک ده ساله‌ی من شیرین بخندد. تمام شهامتش را در او کشته بودند، پر از هوش و کلمه و عشق بود. و من داشتم ذره ذره خودش را نشان خودش می‌دادم که دستم را بگیرد محکم قدم بر دارد برویم شهر اردبیل را گز کنیم، بستنی بخوریم، راه برویم، و من هر به چند قدم یکبار بایستم اینجوری از پایین تا بالا وراندازش کنم و مثل یک قطره آن را سُر بدهم روی گونه‌ام، بعد با ترفندی تند پاکش کنم که نبیند نفهمد.

گفت: «داری گریه می‌کنی؟» گفتم: «آره. از خوشبختی از خوشحالی.» خودم را مثل یک پرنده روی تنش جمع کرده بودم او لبه‌های پالتو را کشیده بود پشتم که یخ نزنم. نفس‌زنان محو آسمان شده بود. و من پشت سر هم لب‌هاش را می‌بوسیدم می‌گفتم: «دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم.» تب داشتم؛ پلک‌هام دو حلقه‌ی آتش بود که من می‌بایست مثل ماده شیر تعلیم‌دیده‌ی سیرک ازش بگذرم تا آسمان برام کف بزند تا برسم به آن زیرزمین دنگال تا اسب رمیده‌ام را رام کنم؛ چه جوری ببرمش بیرون؟ چه جوری اغواش کنم که دنبالم راه بیفتد بیاید شهر را ببیند؟ چه جوری لامذهب؟! بار اول وقتی چراغ راهنمای چهارراه شیخ صفی را دید زد زیر گریه. دست‌هاش را به زانوهاش گذاشت و هق هق کرد. کنار صورتش خم شدم: «عزیزم! عزیزم! چی شد؟ چرا گریه کردی؟» گفت: «هیچی. هیچی.» و طول کشید تا آرام بگیرد. گفت: «این چراغ راهنما در نبودن من هم سبز می‌شد زرد می‌شد قرمز می‌شد! می‌بینی سورملینا؟ من کجای کارم؟» گفتم: «اینجا.» و دست راستم را گذاشتم روی قلبم

شب که برگشتیم خانه هزار کار کرده بودم بلکه یخش باز شود لبخند رضایت به لب‌هاش باشد. این چیزها را هیچوقت دلم نمی‌خواست کسی بداند یا به گوش کسی برسد. یک کلمه گاهی او را در چاهی معلق می‌کرد که نه راهی براش داشتم نه طنابی. بعد سرم را روی سینه‌اش گذاشتم و آرام گرفتم. گفتم: «می‌دانی؟ موقعی که توی دبیرستان درس رستم و سهراب را خواندیم من به شخصیت تهمینه ارادت پیدا کردم. تصمیم گرفتم اگر یک روز عاشق کسی شدم مثل تهمینه خودم بروم خواستگاری پهلوانم. برای همین بود که روراست خودم با پای خودم آمدم پیش تو، بهت گفتم تو مسیح منی. یادت هست؟» گفت: «مگر می‌شود آن لحظه‌های ناب را از یاد برد؟» دستم را گذاشتم توی دستش که بگویم به من اعتماد کن. من محکم پشتت ایستاده‌ام. و گذاشتم که انگشت‌هام را یکی یکی ببوسد تا باور کند که این انگشت‌ها هر کدام جدا جدا عاشق او شده‌اند. خودم یک جوری دوستش دارم، این انگشت‌ها یک جور دیگر، هر کدام با سلیقه‌ی خودشان. گفتم: «هر انگشتی سلیقه‌ی خودش را دارد، می‌دانستی؟» گفت: «این؟ چه جوری دوستم دارد؟» گفتم: «از خودش بپرس.» لحظه‌هایی طولانی به انگشت کوچکم نگاه کرد. بعد آن را بوسید. با لبخندی تاتاری.

پا شدیم لباس‌هامان را مرتب کردیم و راه افتادیم. اگر می‌دانستم بعدها تسلیم سرنوشت مجبور می‌شوم تنهاش بگذارم که شاخ گل من اینجوری پرپر شود هرگز از اول نمی‌رفتم سراغش، پشت‌دری‌های سفید اتاق را کنار می‌زدم که وقتی می‌آید هواخوری روزانه یواشکی نگاهش کنم توی دلم قربان صدقه‌اش بروم، بروم دنبال کارم، تمام؛ دیگر همه‌اش به این فکر نکنم که چه‌جوری سر مراوده را با این آدم اخمو باز کنم. یا وقتی هر روز براش از پوتشکا روزنامه می‌انداختم پایین، دیگر پی‌اش را نگیرم کنجکاو نباشم بروم دنبال بدبختی‌ام.

به خودم در آینه نگاه کردم گفتم آدم‌ها چقدر بی‌رحمند. چقدر بی‌رحمند. چقدر بی‌رحمند. لابد صدای مرا شنید که گفت: «رحم؟ من بهت رحم نمی‌کنم سورملینا. رحم خواستی برو پیش خدا. من آیدینم. آیدین اورخانی.» گفتم: «ببین! آقای آیدین اورخانی!» گفت: «جانم!» گفتم: «بفرما!» و یک گوله‌ی برف کوباندم تخت سینه‌اش. جا خورد، خندید، بعد دنبالم کرد. جیغ زدم، دویدم، خندیدم و پیش از این که جایی روی برف پهن شوم مرا گرفت. بغلم کرد و یک مشت برف ریخت روی صورتم. جیغ زدم: «نه آیدین! نه تو رو خدا! رحم کن!» گفت: «رحم؟ برای رحم خدا را صدا کن.» گفتم: «تو خدای منی.» چنان لبم را بوسید که یک گوله‌ی برف توی دستم آب شد. در دلم گفتم آره رحم نکن. وحشی باش! اگر خدا وحشی نبود چه جوری دلش می‌آمد مرا از تو بگیرد؟ چه جوری می‌توانست این دل تو را پیر کند؟ یا بین ما فاصله بیندازد؟ چه جوری؟ بعد گوله‌ام را آماده کردم که بکوبم توی چانه‌اش. کوبیدم و باز دویدم. مثل پسرک‌های شیطان دنبالم می‌دوید این شولاپوش من که هزار آرزو براش داشتم هزار فکر هزار خیال سفر. می‌خواستم دنیا را کنارش ورق بزنم مثل یک کتاب رنگی پر از عکس‌های دیدنی. می‌خواستم کار کنم، دگمه پیرهن بدوزم، جادگمه درست کنم، یقه بچسبانم، پول دربیاورم بگویم آیدین! آیدین من! بهارت مال من، تابستانم مال تو. در بهارش شکوفه بزنم در تابستانم پر از میوه شوم، پاییز اسم اولین میوه‌ی قشنگ‌مان را بگذاریم المیرا. آخ! راست می‌گویم به جان چشم‌هات!

...

---------------------------------

سمفونی مردگان، چاپ بیستم، نشر ققنوس، صفحه 5678

August 11, 2017

انگشت‌های باریک تو

--------

دوباره برگشته‌ام به موزیک سمفونی مردگان، و نمی‌دانم چه کنم. یکی بیاید این را از پیش من بردارد وگرنه همینجور هر شب باهاش می‌روم در موومان سوم ناپدید می‌شوم. زمانی که رمان سمفونی مردگان برای انتشار آماده می‌شد هفده صفحه از برف‌بازی آیدین و سورملینا را ازش حذف کردم. ماجرای این برف‌بازی حکایتی بود که می‌دانستم رمان را به رمانتیسم بیش از حد می‌برد، جایی که مد نظر من نیست؛ در ضمن چشم اسفندیاری می‌شود که کل رمان را مثل کار قبلی‌ام "ذوب شده" به بن‌بست می‌کشاند؛ جایی که 26 سال تاخیر کند یا حتا اصلا از تخم درنیاید. بنابرین عاشقانه بغلش کردم از رمان بیرونش کشیدم گذاشتم توی کشو میزم. چیز خاصی هم در این هفده صفحه نبود جز تکریم عشق. چیزی که برای خودم یک سطح محسوب می‌شد و می‌شود. اسطوره‌ای که دیگر وجود ندارد با اطفای غریزه آبش به یک جوب افتاده. در سالهای تبعید بارها بهش فکر کرده‌ام، کجاست؟ از مادرم هم که پرسیدم نمی‌دانست. پیداش نکرد. قیدش را زدم. مثل خیلی چیزها خیلی نوشته‌ها خیلی آدم‌ها خیلی حسرت‌ها خیلی داشته‌ها و نداشته‌ها. مهم نیست دیگر. گفتم من بلدم از صفر شروع کنم. موزیکم را گذاشتم و نوشتم؛


از همان زمستان اول آن شب برفی که مثل یک تندیس پرستیدمش، فهمیدم بعضی چیزها توی این دنیا هست که هرگز تمام نمی‌شود؛ زندگی در زیرزمین او را به صرافت نینداخته بود که برای خودش پالتو بخرد. ژاکت‌هاش را خودم براش انتخاب کرده و خریده بودم. وقتی تنش می‌کرد انگار خودم بغلش کرده‌ام، یا نه، در بوی چوب و لاک الکلش آمیخته‌ام. گفتم: «بیا بیرون نگاه کن. آقای آیدین! بیا این سکوت پاک را تماشا کن.» گفت: «حالا؟ این نصفه شبی؟» گفتم: «همین حالا. همین نصفه شبی که دنیا خواب است.»

مثل یک نفسِ بی‌قرار آنقدر در نی دمیدم که آرام آرام کشیدمش بیرون. همان کوچه‌ی ارمنستان. و تنها صدای من و او بود که تمام اردبیل را فتح می‌کرد. پچپچه می‌کردیم ولی در آن سکوت خواب‌رفته‌ی شهر صدای نفس‌های همدیگر را می‌شنیدیم. گفتم: «بیا خودت را تماشا کن!» دست و پاش را گم کرده بود. زیر نور تیر چراغ برق به زمین خیره شد و دنباله‌ی حرفم را گرفت: «آخ سورملینا! نگاه کن! هنوز لک به صورتش نیفتاده... هنوز خواب کسی را ندیده... هنوز...» نه این که بقیه‌ی حرف‌هاش یادم نباشد، نه! می‌خواهم برخی حرف‌هاش را توی دلم چال کنم بلکه پژواک صداش تا ابد در سینه‌ام بلرزد و از مردن نجاتم بدهد. نمی‌خواهم حتا سایه‌ام بشنود که شاعر دلسوخته‌ی من در آن لحظه‌ها چی گفت و من چه‌جوری اخم‌هام را کردم توی هم لبخند زدم که باز بگوید. صداش در سرما لرزید. خودش را بغل کرد. گفتم: «اگر سرما بخوری مادام یوگینه مرا می‌کشد! کاش پالتو می‌پوشیدی.» گفت: «مادام یوگینه؟ چرا؟» گفتم: «هفته‌ی پیش که پیش ما بودی شام را خودش پخت. گفت من امشب خاشلاما می‌پزم، به شرطی که آقای آیدین را دعوت کنی. احساس کردم آن شال گردن ارغوانی را پیش از آمدنت برای من و تو می‌بافته لابد. وقتی از غذا تعریف کردی خوشحال بود. بهش گفتم من بلد نیستم خاشلاما بپزم، یادم می‌دهی؟ گفت: البته. من عاشق این البته‌ گفتن‌هاشم. می‌دانی؟ امروز غروبی یادم داد. حالا خودم بلدم برات خاشلاما بپزم آیدین! فکر کن!» گفت: «هیچوقت نخورده بودم.» گفتم: «غذای ارمنی‌هاست. یک جوری بلد شده‌ام که انگشت‌هات را هم باهاش می‌خوری.» خندید: «اگر دلم بخواهد به جاش انگشت‌های باریک تو را ببوسم چی؟» دلم ریخت. باز عاشقش شدم. و فکر کردم آیا همه‌ی مردها همینقدر انگشت‌های ظریف یک زن را می‌بینند؟ و یادم آمد که نه، هیچ مردی در عمرم ندیده‌ام که به اندازه‌ی آیدین من ریزبین و احساساتی باشد. گفتم: «از وقتی فهمیده جز تو چیزی ندارم، خیلی هوای مرا دارد. امشب گفت سورملینا! آقای آیدین چرا غمگین است؟ غمگین و دلمرده! گفتم: شما از کجا می‌دانید؟ جوری خیره‌ام شد که آب شدم. گفت اگر مردی را دوست داشته باشی و او غمگین و دلمرده باشد یعنی آفتابت مقوایی است، یا فکری بکن، یا برو پی کارت! جا خوردم. بعدش گفتم من چه کاری ازم ساخته است؟ گفت مراقبش باش، بهش سر بزن.  گفتم یعنی همین امشب؟ گفت بله. پس کی؟ بهار یک زن، سی سالگی است. آخ، تو داری می‌لرزی؟»

یادم افتاد که پالتوش را ازش گرفته بودم. گفتم: «پالتو نداری؟» نگاهش به پرپر افتاد. گفتم: «مگر من مرده بودم که تو بی پالتو بمانی؟ اردبیل بی پالتو یعنی این که خانه‌ات سقف نداشته باشد.» گفت: «توی زیرزمین هیچوقت به صرافتش نبودم. سورملینا! آخر من که جایی ندارم بروم.» گفتم: «من هم برای همین آوردمت بیرون که دلت نگیرد نپوسد نمیرد.» لب ورچید اما تندی آن را تبدیل به لبخند کرد. جوری که داشتم براش می‌مردم، چقدر قشنگ می‌خندید وقتی آن چشم‌های تاتاری‌اش تنگ‌تر میشد! توی دلم گفتم نکن با من! فهمید، و خندید. گفتم: «بروم پالتوت را بیاورم؟» گفت: «پالتوی من؟ مگر دورش نینداخته بودی؟» گفتم: «دور؟ دور کجاست؟» آشکارا می‌لرزید. گفتم: «بروم پالتو را برات بیاورم. سرما قابل تحمل نیست. »

حالا یاد من افتاده بود. یاد آن شب برفی. یاد وقتی که اسمش را صدا می‌کردم. داشت چوب می‌ریخت توی پیت حلبی، دود را با دست پس می‌زد و نگاه از آتش بر نمی‌داشت. پریشان بود. و برای همین آتش درست کرده بود، چون درست پشت مدرسه‌ی انوشیروان دادگر داشت به همان لحظه‌ها فکر می‌کرد. می‌دانستم این لرز ربطی به سرما ندارد. در سرما آدم بالاخره خودش را یک جوری گرم می‌کند؛ نمی‌گذارد نفس‌هاش بلرزید. اما اگر جای خودت را در دل معشوق ندانی مثل این است که زنده زنده زیر کوه یخ چالت کرده باشند، و تو با چشم‌های باز دنیا را تماشا کنی. از درون بلرزی و ارتعاش صدات روی برف گم شود.

گفت: «تو که قبلا گفتی از آن پالتو هیچ خوشت نمی‌آید. پس...؟» گفتم: «برای این که تا آدم تو را قانع نکند نمی‌تواند پرسشی را از ذهنت بر دارد. دلم می‌خواست به هر ترفندی شده برات آن کت و شلوار سورمه‌ای را بخرم. اما راست راستش این که... دلم می‌خواست پالتو را از چنگت در بیاورم که شب‌ها بتوانم سرم را توی آن بوی لعنتی فرو کنم.»

هیچوقت او را اینقدر مبهوت ندیده بودم. گفت: «عجب!» جوری که اگر نگاه ازم بر می‌داشت مثل روح از زمین پر می‌کشیدم می‌رفتم آسمان چهارم پیش آقای مسیح. گفتم: «عجب؟ واقعا که! عاشقی کردن زحمت دارد آقای آیدین.» با لبخندی ملایم فقط نگاهم می‌کرد. گفت: «من با تو چه کنم؟» و انگشت‌های دستش توی هوا این‌جوری چرخید. گفتم: «عاشقی.» دلم می‌خواست بغلم کند. بغلم کن لامذهب! گفت: «هر چه جلوتر می‌رویم من بیشتر گرفتارت می‌شوم. سورملینا! تو را بخدا به من هم فکر کن!» یقیه‌ی پالتوش را از دو طرف چنگ زدم چسباندمش به در خانه: «به تو هم فکر کنم؟ مگر تو می‌گذاری به چیزی جز تو فکر کنم؟ لامذهب اخمو! بی انصاف!» زدم زیر گریه. انگار مغزش را متلاشی کرده‌ام خونش پاشیده به صورتم حالا خیره‌ی لکه‌های سرخ سرش را کج کرده حیران تماشا می‌کند. لب‌هاش حالتی از حیرت داشت جوری که بپرسد؛ چرا؟ و من از لای چشم‌های بسته‌ام از لابلای اشک، اندوه معصومانه‌اش را که می‌دیدم بیشتر گریه می‌کردم. برام مهم نبود قیافه‌ام چه‌جوری شده.

مرا به خودش کشید: «من جز تو چی دارم؟ سورملینا! اگر یک روز رهام کنی بروی؟ توی آن زیرزمین دنگال چه بلایی سر خودم بیاورم؟ اگر یک روز نباشی؟... اگر...» زود خودم را تو دست‌هام گرفتم: «کجا نباشم؟ از بغل تو کجا را دارم بروم؟» لب‌هاش آشکارا می‌لرزید. با مشت کوبیدم به شانه‌اش: «باید بروم پالتو‌ات را بیاورم. داری از سرما می‌لرزی.» و راه افتادم. گفت: «تنها؟ نه نه. با هم می‌رویم.» دست انداخت به کمرم و ما روی رد پاهامان قدم گذاشتیم، زیر نور سردر حیاط هردو به نیم‌دایره‌ای خیره بودیم که باید طی می‌کردیم تا برسیم به راه‌پله‌ی زیرزمین. بازوش را دودستی گرفته بودم و تقریبا خودم را بهش آویخته بودم. راه راست را نرفتیم، در همان نیم‌دایره ماندیم. با این که می‌لرزید دستش را محکم دور کمرم گرفته بود. چقدر گریه دلم را شسته بود، چقدر غرور آدم را سرزنده می‌کند. تا برسیم به زیرزمین چنان سبک بودم که خیال می‌کردم ابرها مرا برده‌اند. گفت: «سورملینا، بیا نرویم! به جاش برات کتاب می‌خوانم. از یک نویسنده‌ی خیلی مهم، آلبرکامو.» گفتم: «باهات کارها دارم. بیا برویم. خب؟» باز معصومانه گفت: «خب.» ...

August 1, 2017

موسیقی موهای تو

---------

موقع خواب دلم نفس تازه می‌خواهد، هوای تازه، خواب تازه. امشب اتاق خوابم را کن فیکون کردم. دو بار سطل آشغال را پر کردم ریختم دور. کنار تختم هزاران مقوای سفید و زرد و آبی هست که شب و نیمه‌شب بر آنها می‌نویسم. کار اتاق که تمام شد مقواها را آوردم اینجا پشت میز، خواندم و پاره کردم، خواندم و دور ریختم.؛ یک شب‌هایی بوده که من برای موضوعی اینهمه احساس و عصبیت و وقت گذاشته‌ام با دقت ریز به ریز همه چیز را نوشته‌ام، احمقانه؟ همه را پاره کردم دور ریختم، و بعد شیشه‌ی آب را سر کشیدم و احساس کردم دارم همه چیز را برای ابد قورت می‌دهم تمام. خواستم دوباره بخوابم نشد. به خودم نخندیدم خرده نگرفتم تسخر نزدم. آمدم پشت میزم. موزیک سمفونی مردگانم را گذاشتم و فکر کردم اگر آیدین بودم اگر اینها یادداشت‌های او بود چه جوری باید کارگردانیش می‌کردم؟ چه جوری جمع و جورش می‌کردم؟ چرا بعضی مسایل بشری هاله می‌اندازد طیف می‌سازد تکرار می‌شود؟ من که آیدین نیستم. اما این موزیک لعنتی چرا باز دارد مرا در وجود آدمی دیگر فرو می‌بلعد؟ غرق در اقیانوسی که پنج سال در سرم تکرار شد؟ چرا؟ چرا دست از سرم بر نمی‌داری؟

سورملینا خواب بود. من نوک پنجه راه می‌رفتم که بیدار نشود، اما بیدار شد. چشم‌های قشنگش را باز کرد گفت: تو مسیح منی؟ گفتم: من؟ گفت: داشتم خوابت را می‌دیدم، برای همین دلم گریه می‌خواهد. لب ورچیده بود. دانستم که حالش خوب نیست لابد خواب بد دیده. پا شد آمد وسط اتاق دست‌هاش را حلقه کرد دور گردنم. بوی گل خطمی می‌داد، بوی لاجورد، بوی پرتقال، بوی تنش که همیشه بی‌تابم می‌کرد. گفتم: سورمه، اگر... گفت: سورملینا! و من توی چشم‌هاش آب شدم گفتم: سورملینا! اگر تو نبودی دنیای من چی بود؟ من کی بودم؟ کجا بودم؟ گفت: ماهی. یک ماهی تنهای کوچولو که کف دست من می‌گفت آب. و بوسم کرد. تشنه‌ام بود. باز بوسم کرد. دلم آب می‌خواست و شیشه‌ی آبم را پیدا نمی‌کردم. همینجور که توی بغلش چرخ می‌خوردم به همه جا نگاه می‌کردم، نبود. از پنجره موسیو گالوست را دیدم که خمیده خمیده داشت از خانه خارج می‌شد. گفتم کجا می‌رود این وقت روز جمعه؟ گفت: لابد می‌رود برای مرده‌ها فاتحه بخواند. گفتم: مگر ارمنی‌ها بلدند فاتحه بخوانند؟ گفت: من یک دختر ارمنی‌ام که حالا به خاطر تو بلدم فاتحه بخوانم. اورهان می‌گفت دختر ارمنی‌ها داغند. نمی‌دانم از کجا می‌دانست. اما من در تب تن سورملینا هزار بار سوخته بودم و خوب می‌دانستم. دلم نمی‌خواست کسی جز من این را بداند. گفتم تو همه‌ی دنیای منی، تو... نوک انگشتش را گذاشت روی لب‌هام عاشقانه، سرش را برام کج کرد. اینجوری. شبیه عکس پرستارهای بیمارستان که با لبخند و آن چشم‌های قشنگ‌شان شبیه چشم‌های درخشان سورملینای من می‌گویند هیس! نوک انگشتش بوی نعنا می‌داد. بوسش کردم. نگاهم روی خال کوچولوی بالای لبش مانده بود. گفت: خیلی از حرف‌های ما توی آن کتاب لعنتی نیست. می‌دانی؟ اینها بین خودمان می‌ماند، نه؟ گفتم معلوم است. گفت ببین! آیدین من! آقای من! یادت نرود که من بیشتر از تنم عاشقتم، بیشتر از فهمم. می فهمی؟ گفتم یعنی خرم؟ خندید: نه این را هیچوقت نگو! تو مرد منی. نگو نگو نگو... 

از خواب که بیدار شدم سورملینا بالاسرم ایستاده بود. گفت داشتم نگاهت می‌کردم. چه خواب معصومانه‌ای، با لبخند. عصر بود. عصر جمعه‌ای دلگیر که آدم دلتنگ مادرش می‌شود که حضورش بتواند به خوشبختی‌اش مهر تایید بزند. دلم می‌خواست بگویم مامان بیا نگاه کن! ببین چه قشنگ شده! سورملینا دامن چسبان آبی تنش بود که هنوز بوی اتو می‌داد. گفتم داشتم خواب تو را می‌دیدم. گفت خیر است. اگر خواب قشنگی بوده حتما برام تعریف کن. گفتم: خودت که بودی. خودت که همه‌اش را می‌دانی. زد زیر خنده: توی خواب تو من از کجا باید بدانم؟ بیا آب بخور. و یک لیوان آب داد دستم. یک نفس نوشیدم اما هنوز دلم دست‌هاش را می‌خواست. نمی‌دانم از کجا فهمید. آمد کنارم روی کاناپه نشست. کف دست‌هاش را نشانم داد بعد گذاشت روی سینه‌ام. موهاش ریخت روی صورتم. بوی بابونه در سرم چرخید. انگار از دشت گل‌های بابوبه فرار کرده و به من پناه آورده. اینهمه دوست داشتن کجای دلم بود که خبر نداشتم؟ سورملینای من! چرا؟ برای چی تو را نشان من دادند که حتا وقتی توی بغلم داری نگاهم می‌کنی دلم برات تنگ است؟ چرا اینهمه می‌خواهم ازت رد شوم و باز در تنت گیر می‌کنم؟ گفتم: سورمه، اگر... حرفم را قطع کرد: سورملینا! به خوابم برگشتم، خندیدم: سورملینای من! قرار بود یک شب برویم توی یک جای جنگلی کلبه‌ای پیدا کنیم و شب را به صبح برسانیم. دلم می‌خواست تا صبح مراقب تو باشم، هی خواب و بیدار بلند شوم ببینم گرگی از اطراف کلبه نگذشته!؟ خری عرعر نکرده!؟ خورشید جا نمانده!؟  گفت: عزیزم! عزیزم! می‌خواهی همین امشب بزنیم به کوه؟ می خواستم. و ما راه افتادیم. دم در موقع خداحافظی مادام یوگینه وقتی سورملینا را بغل کرد و بوسش کرد یکباره گفت: وای! چرا یکی از گوشواره‌هات نیست؟ سورملینا دست برد به گوش چپش. آخ! کو؟

مادام یوگینه اخم‌هاش رفت توی هم گفت: مگر من می‌گذارم شماها از این خانه دور شوید؟ یکی از گوشواره‌هات نیست یعنی شگون ندارد. آقای آیدین! لطفا برگردید. و ما برگشتیم. من چرا ندیده بودم؟ گفت چون موهام را باز کرده بودم؟ گفتم موهات را باز کن برات شعر بگویم، دم اسبی کن که هم شبیه اسب‌های مسابقه شوی، هم گوشواره‌هات پیدا باشد. هر کار خواستی با دل من بکن. خال کوچولوی بالای لبش را بوسیدم. 

نگاهش به گوشه و کنار اتاق بود. دنبال لنگه گوشواره. دلم می‌خواست مرا نگاه کند و از فکر گوشواره بیاید بیرون. گفت: آخر تو برای من خریده بودی، آیدین، می‌فهمی؟ انگار با خنجر زد توی قلبم، نمی‌دانم برای چی. شاید برای صداش یا آنهمه قشنگی یا آن نگاه پریشان اشک‌هام بی‌اختیار زد بیرون. خودش را جمع و جور کرد. گفت بمیرم الاهی، چرا گریه می‌کنی؟ گفتم برای دست‌هات که مدام دنبال گوشواره پرپر می‌زند. گفت آیدین من! چه خوب است که اینها توی کتاب زندگی ما نیامده، مانده بین خودمان. من گوشواره می‌خواهم چکار؟ خوشبختی می‌خواهم چکار؟ من تو را می‌خواهم. گفتم وقتی گوشواره‌های زیبای زمین گم می‌شود یک چیزی کم است. من تعادلم را از دست می‌دهم مچاله می‌شوم. بلند شد آمد بغلم کرد: ببین! فدای سرت! نگاهم کن! آیدین! فدای سرت، یک روز دیگر می‌رویم یک جای جنگلی کلبه‌ی کوچولوی قشنگی پیدا می‌کنیم تا صبح قیامت عاشقی می‌کنیم. وقتی بیدار شدیم با هم می‌رویم می‌رسیم به یک پیر جادوگر که در تنه‌ی درخت زندگی می‌کند. ازش نان می‌خریم عسل می‌خریم... بعد ساکت شد. لحظه‌هایی ساکت ماند، سرش را زیر انداخت و به جایی پای دیوارها خیره شد؛ اما آیدین من! این چیزها را هیچوقت ننویس. نگذار توی کتاب ما بیاید. نگذار کسی بداند ما چه جوری همدیگر را دوست داریم. نگذار کسی بفهمد عشق یعنی چی. خب؟ گفتم خب. گفت: این چیزها فقط مال من و توست. خب؟ گفتم خب. بند بند انگشت‌هام را می‌بوسید و می‌گفت خب؟ و من فقط نگاهش می‌کردم. اینهمه قشنگی کجای خلقت پنهان شده بود که حالا یکباره همه‌اش بریزد توی بغلم؟ صداش نور بود نگاهش نور بود حضورش نور بود. می‌ترسیدم یکوقت پلک بزنم نباشد، می‌ترسیدم تنهام بگذارد برود و من توی تاریکی گم شوم. می‌ترسیدم. گفت: به هیشکی نگو! خب؟ گفتم: خب.

از خواب که پریدم تمام صورتم خیس بود. دلم پنجره نمی‌خواست، سایه‌های درخت نمی‌خواست، گوشواره نمی‌خواست، صدای سورملینا می‌خواست که توی سینه‌ام می‌سوخت مثل آتش که حجم اتاق را پر کرده بود. تب داشتم. دلم آب یخ می‌خواست. گفتم یه قرص تب‌بر داری؟ جوابم را نداد. توی بغلم خوابش برده بود.  دست به موهاش کشیدم گفتم: عزیزم، عزیزم!


July 29, 2017

گره‌گشایی در تراژدی ایرانی

----------------

عزیزم؛

هیچ گره دراماتیکی در ادبیات فردوسی اتفاقی و تصادفی و تخمی شکل نمی‌گیرد. نه در چاه افتادن بیژن، نه رویین‌تنی و نقطه ضعف اسفندیار رویین‌تن، نه آگاهی رستم مبنی بر آن که این جوانک کشته پسر خود اوست.

فردوسی تلخ‌ترین بخش رویارویی رستم و سهراب را در یک گفتگوی بینامتنی با یک آگاهی و خبر بیان می‌کند؛ خبری که به طور طبیعی با مهارتی کارگردانی‌شده در بیان ادبیات این متن دراماتیک شکل می‌بندد. چشم رستم به طور اتفاقی به بازوبند سهراب نمی‌افتد تا بفهمد که این کشته پسرش است، که به خودش بیاید، که خاک بر سر کند، نه. اصلاً! رجزخوانی این نبرد تن به تن چنان که از آغاز بوده هنوز ادامه دارد. وقتی سهراب در روز دوم با خنجر رستم دریده می‌شود آهی می‌کشد و می‌گوید: مادرم در تمام عمرم از پدرم حرف زد و مرا پر از عشق پدرم کرد، حیف که تو نگذاشتی به آرزوم برسم و پدرم را ببینم، در آرزوی دیدارش جان دادم؛ اما اگر ماهی شوی بروی توی دریا، اگر مثل سیاهی در شب گم شوی، اگر ستاره شوی بروی به آسمان، حتا اگر از روی زمین ناپدید شوی، پدرم رستم پیدات می‌کند انتقامم را از تو می‌گیرد؛

نشان داد مادر مرا از پدر

زمهر اندر آمد روانم به سر

همی جُستمش تا ببینم‌ش روی

چنین جان بدادم بدین آرزوی

دریغا که رنجم نیامد به سر

ندیدم درین هیچ روی پدر

کنون گر تو در آب ماهی شوی

و یا چون شب اندر سیاهی شوی

وگر چون ستاره شوی بر سپهر

ببرّی ز روی زمین پاک مهر

بخواهد هم از تو پدر کین من

چو بیند که خشت است بالین من

از این نامداران و گردن‌کشان

کسی هم برد نزد رستم نشان

که سهراب کشته ست و افگنده خوار

همی خواست کردن تو را خواستار

درست اینجا در اوج تراژدی گره اصلی باز اوج دیگری می‌گیرد و رستم به جنایت هولناکش پی می‌برد. جوری که این گفتگوی تکان‌دهنده این هشدار این کلمات سهراب  تراژدی را از اوجش یک سر و گردن بالاتر می‌کشد. هر وقت به این نقطه رسیده‌ام بی اختیار زده‌ام زیر گریه. جوانکی که از آغاز رجزهای تند خوانده، خود را فرزند پهلوانی بزرگ نامیده و روز نخست نبرد پهلوان ایران را شکست داده، یلی که معیار پهلوانی‌اش رستم است و دیگران را عددی نمی‌پندارد - که چنین هم هست - حالا که رمقی در تن ندارد، غلتیده در خاک هنوز هم برای حریف رجز می‌خواند؛ آه می‌کشد می‌گوید، اگر پدرم رستم بفهمد که تو با من چه کردی، که بالاخره می‌فهمد، هر جا باشی پیدات می‌کند، تکه تکه‌ات می‌کند، جرت می‌دهد.

اینجاست که رستم سرگشته و شگفت‌زده باز نشانه‌های دیگر می‌خواهد. سهراب می‌گوید زره و لباسم را بگشا تا ببینی. و اینجاست که رستم او را می‌شناسد و به رستم بودن خویش اعتراف می‌کند. اما درست در همین گره‌گشایی تراژدی است که فردوسی بار دیگر، و این بار از زبان سهراب تراژدی ایرانی را باز می‌سراید:

بدو گفت گر زان که رستم تویی

بکُشتی مرا خیره بر بد خویی

ز هر گونه بودم تو را رهنمای

نجنبید یکباره مهرت ز جای

می‌گوید اگر راست می‌گویی و رستم تویی، من اینهمه نشانی بهت دادم، نشانه‌ها را دیدی، پرسش‌هام را شنیدی، اما به من دروغ گفتی، و همین، مهر را در تو کشت عشق را در تو کور کرد. فردوسی آگاهانه پهلوان بزرگ ایران را در این بوته سوزان قرار می‌دهد تا بگوید وقتی دروغ بگویی، بی‌اندازه و بی‌قواره هم می‌شوی می‌زنی عزیزترینت را می‌کشی، و تا آخر عمر در اندوهش زار می‌زنی خودت را لعنت می‌کنی. با قدرت تمام در پیچ تازه‌ی راه، گفته و هشدار سهراب را چُنان پیوست جاودانه زندگی و سرنوشت او می‌سازد که این تراژدی در وجودش ابدی شود. پهلوان را گزیری نیست، گریزی نیست؛ تا آخر عمر روزی هزار بار قاتل جگرگوشه‌اش را تکه تکه می‌کند، جر می‌دهد.

...

July 5, 2017

سفید

-------

چقدر پیرهنت دگمه داشت! هر چه باز می‌کردم تمام نمی‌شد. وقتی بیدار شدم دیدم دگمه‌های پیرهنم همه کنده شده. می‌دانی؟ هنوز با زمین تو آشنا نیستم آنقدر که شبت را مهتابی کنم روزت را آفتابی. فقط می‌دانم که هیچ صبحی بی نگاه تو چشم باز نخواهم کرد، لیلا! این را هم بگویم که سفید به تو می‌آید. همیشه سفید بپوش که شب هم بدرخشی، آفتابی، مثل نگاه متلاطمت در خواب بی‌کرانه‌ی من. ببین! من از تاریکی ترسیدم از ظلمات می‌ترسم عاشق روشنایی‌ام. گفته بودم؟

July 1, 2017

سرنوشت

-------

«فاجعه‌ی مرگ در این است که زندگی را تبدیل به سرنوشت می‌کند؛ از مرگ به بعد هیچ چیز را نمی‌توان جبران کرد.»

- آندره مالرو

June 24, 2017

ما، دو نفر بودیم

--------

روح خردسال من

سال‌های سال

کودک ساده‌ای بود

که باور می‌کرد کلمه

خداست

روزگار

قطار تاریکی بود

که روح مرا زیر گرفت.

روح خردسال من کودک است هنوز

کودکی زخمی

زخمی‌تر از تن تو

به قطار رفته نگاه می‌کند

مغبونِ تبذیر عشق

مبهوت این روزگار

از پنجره می‌پرسد:

شام آخر

یادت هست؟

ما

دو نفر بودیم.

June 22, 2017

خیال کودکی

-------

کرور کرور ستاره‌ی روشن

کرور کرور اسباب‌بازی آسمانی

کرور کرور خیال کودکی‌ام

با یک نگاه آتش‌گرفته‌ات

سربه‌سر نشد که نشد

کولیَکم!

چرا به چشم‌های تو نگاه کردم؟

چرا آتش در کوره‌ها می‌سوخت؟

چرا رفته بودی؟

آن شب

آسمان سیاه بود

زغال سیاه بود

چشم‌های تو سیاه بود

تا صبح با تک تک ستاره‌ها

اسمت را از بر می‌کردم

زبان ستاره‌ها می‌سوخت.

June 17, 2017

نشانی

------

به کدام خانه؟

کدام خیابان؟

کدام شهر؟

می‌خواهی کنار دریا بنشینم

دار و ندارم را بریزم به جان کاغذ

بگذارم در بطری نامه‌بر

بسپارم به آب؟

تماشایی ست؛

پستچی‌های سرگردان

بطری به دست

مست

دنبال عشق می‌گردند

زیرا

تو در بستر من خفته‌ای

و من بیدار نمی‌شوم.

June 16, 2017

رُم شهر بی‌دفاع

----------

در خیابان‌های مرکز شهر رم آنقدر آثار باستانی ریخته‌اند که به همه برسد. شهری که کولوسئوم دارد، واتیکان دارد، معبد پانتئون دارد، کلیسای سنت پیتر (یکی از شاهکارهای میکل آنژ) دارد، قلعه‌ی سن آنجلو دارد، حمید دارد، و خیلی چیزها. گشت و گذار و تماشا در شهر رم زمان را ازت می‌دزدد، نمی‌فهمی کی شب شد، چرا دیروز همین امروز نیست؟ کجا رفت؟ و آفتاب، این آفتاب لعنتی دوست‌داشتنی همه چیز را چند برابر می‌کند؛ همه چیز را. از نگاه بگیر تا تلالو اشیا. صاحب قدرتی جادویی می‌شوی، انگار توی رگ‌هات سوخت جت ریخته‌اند. شب سبک و آرام می‌خوابی، صبح که بیدار می‌شوی نفس‌هات بوی گل می‌دهد.

الان باخبر شدم که روزهای 13 و 14 و 15 جولای وقتی ما در شهر رم هستیم، مترجم ایتالیایی کتاب "فریدون سه پسر داشت" و "سمفونی مردگان" را ملاقات می‌کنیم. گفتم یادت نرود این موضوع، توی تقویمت بنویسی. چون برای من اهمیت دارد. همین.

June 6, 2017

برگ برنده

---------

در دست‌های کودکی‌ام

هزار برگ برنده

جا ماند

هزار حرف و کلام نگفته

هزار راز نهفته

با هزار گل و رود و پرنده...

... که خوابم برد

هر برگ را

با مرگ

هزار سال فاصله‌ی بی‌قراری بود

زیرا خون تو

در برگ‌های من جاری بود

حالا در بیداری

مبهوتِ این مشت‌های بسته‌ام؛

نگشایم

خواب را برده‌ای

بگشایم

مرده‌ای.

May 31, 2017

دانه دانه

--------

اشک‌هام را

دانه دانه از روی زمین

پیدا می‌کنم

می‌ریزم توی جیب کودکی‌هام

که وقتی بزرگ شدم

دست و بالم خالی نباشد

آخر

تو می‌دانی

روزهای بدی در پیش است

روزهای تهی‌دستی

روزهایی که شهرها همه

بی پنجره بی طارمی بی پرنده

برهوت می‌شوند

هیچ کس یادم نمی‌گیرد

خوابم کوچه ندارد

و هیچ کودکی در آن بازی نمی‌کند.

May 30, 2017

غوغای شبانه

--------

هزار پرِ مرغ

زیر سرم

دلتنگ خانه زار می‌زنند

هر شب اینجا غوغای پرندگان است

که سر به دیوار می‌زنند

از آشیانه بال می‌کشند رو به دورهای دور

تا مرز دلهره تا نقطه‌های کور

ولی دلزده از پرواز

باز می‌گردند به لانه‌ی راز

زیرا این زبان‌بسته‌های غمگین

نومید و خسته‌اند

بال‌شکسته‌اند

هر شب این‌ها

زیر سرم

آواز پر جبرییل را

انگار

به ابر بهار می‌زنند.