October 21, 2014

حسینا

--------

مامان گفت تو چرا باز موهات سفیدتر شده؟ چرا اینقدر لاغر شده‌ی؟ خوب بودی که.

شانه‌هام را جمع کردم و لب برگرداندم، یعنی نمی‌دانم. و مامان نگاه ازم برنمی‌داشت. خودم می‌دانستم شکسته شده‌ام. مامان گفت غم داری. غم را که نمی‌توانی قایم کنی، می‌توانی؟ باید به رسمیت قبولش کنی، بغلش کنی، بوسش کنی. این که هرچی غمت زیادتر شود، کارهات هم زیادتر شود، یعنی سرت را کرده‌ای توی آخور کار، هی می‌خوری... می‌خوری... بعد یک جایی از پرخوری می‌افتی. نمی‌گویم کار نکن، کار جوهر آدمی ست، اما خوشحال باش و کار کن. نگذار غم پیرت کند...

و من دلم گریه می‌خواست. سرم را کردم توی آخور دست‌نوشته‌هام که مامان آورده بود. یعنی این که حواسم به تو هست، گوشم به تو هست، تو بگو. من فقط این‌ها را نگاه می‌کنم.

چرا غم داری؟ مامان! با من حرف بزن...

... دست‌نویس‌های سال بلوا، همان‌ها که در رمان نیامده، و من حذف کرده بودم:

... حسینا را در مریضخانه خوابانده بودند. مریض بود. روز به روز لاغرتر و پیرتر می‌شد. آب می‌شد. اما نمی‌دانستند مرضش چیست. نمی‌توانستند تشخیص بدهند.

دکتر ملک گفت: «مریضخانه را ساخته‌اند که مریض محتضر را بخوابانند، نه مجنون را.» و من دلم می‌خواست حسینا را در خانه‌ی خودمان بخوابانند. اگر خوب شدنی ست خودم براش غذا درست کنم و دواهاش را بدهم، و اگر ماندنی نیست در خانه‌ی خودمان رو به قبله‌اش کنیم.

زمستان بود. برف بدی آمده بود. در این دو هفته فکر و خیال و بی‌خوابی مثل دیوانه‌ها شده بودم. او مریض بود و من آب می‌شدم. دلم می‌خواست گوشه‌ی خلوتی پیدا کنم و بزنم زیر گریه. دلم می‌خواست برای غصه‌های خودم بمیرم. اما نه او خوب می‌شد، نه من می‌مردم. مدام دست‌هام می‌لرزید، و موهام دسته دسته سفید می‌شد.

دم غروبی یک ظرف آش برنج و سبزی براش پختم و بردم مریضخانه. پرستار غریب بود. نمی‌خواست راهم بدهد. گوشه‌ی چادر را کشیدم تو صورتم. خودم را کشیدم در سایه‌ی چراغ. صدام را کلفت کردم و لرزان گفتم: «من مادر حسینا هستم.»

«مادر؟ مگر مادر هم دارد؟ خیلی خب. بیا برو تو.»

... توی اتاقش تنها بود. رو به پنجره داشت آخر آسمان را نگاه می‌کرد، یا هیچ چیز را. گفتم: «حسینا!»

گفت: «آخ هی.»...

دکتر ملک گفته بود روی سینه‌اش آجر بگذارید که تمام کند، خلاص. و من دلم می‌خواست سرم را بگذارم روی سینه‌اش...  

October 20, 2014

تکرار

--------

سال‌ها پیش در خوابی عمیق تعدادی لوح سنگی از برابر چشم‌هام گذشت. انگار نشانم می‌دادند که دلم را آب کنند. می‌دانستم خوابم، و می‌دانستم باید بیدار شوم و بنویسم‌شان. وقتی خودم را از خواب کندم فقط این آخری در ذهنم ماند. جور عجیبی وصف این روزهای من است، انگار چند شب پیش این خواب را دیده‌ام:

 

جايی آب خوری

که فرصت عاطفه را

آب، تنگ است.

جايی بنوش

که آبِ بالا ندارد.


October 17, 2014

خواب و بیداری

------------

آیدین را از روی خودم پاکنویس کردم. اخلاق و مرام و احساس و رفتارش همان است که در من هست. کودکی‌های پر از شیطنت و از در و دیوار بالا خزیدنش هم به خودم رفته این جانور. تمیز بودن، لباس مرتب پوشیدن، توجهش به ظریف‌ترین مسایل، همه همان است که باید باشد.

به پستو پناه بردن و زیرزمینی شدن من، بارزترین ویژگی شخصیتی آیدین بود که در من ماند و ماند تا به امروز هرجا زخمی شوم، خودم را جمع کنم بروم توی زیرزمین، جایی ساکت و تاریک در خودم فرو روم که آزارم را از زمین بردارم.

دوست ندارم اگر حضورم کسی را شاخ می‌زند همچنان آفتابی باشم. آرام و بی صدا می‌روم توی اتاق تنهایی‌ام. دوست ندارم زیر نگاه کسی زخم‌هام را بلیسم.

تنها تفاوت من با آیدین فقط "زمانِ" داشتن سورملینا در طول عمرمان بوده. آیدین در همان سال‌های جوانی سورملینایش را شناخت، و در همان سال‌های جوانی او را از کف داد. بعد هم مشاعرش را از دست داد. من سورملینای مهربانم را دیر شناختم. سورملینایی که ساخته بودم با همه‌ی زن‌ها تفاوت داشت. و همو سطح سلیقه‌ام را بالا برده بود که هر کس را ببینم بگویم: نه، این نیست. و هی ورق بزنم و بگذرم. همیشه از ترس این که وارد رابطه‌ای شوم و بعد دریابم که نه، این نیست، وارد نشدم، و فقط تماشا کردم.

خیلی‌ها در همان نگاه اول پای سورملینا بودن‌شان می‌لنگید. و معدود زنانی شباهت‌های ظاهری داشتند، اما پیش از آن که وارد دنیاشان شوم دیدم چقدر تفاوت دارند. توی دلم می‌گفتم "نیستم." عطایشان را به لقایشان می‌بخشیدم و می‌گذشتم. به همین خاطر گرچه همیشه دور و برم ظاهراً شلوغ و رنگی می‌آمده اما به شدت تنها و منزوی بوده‌ام.

من سورملینای مهربانم را دیر یافتم و شناختم. بعد هم زود از کف دادمش. بخاطر خودش. وقتی که احساس کردم حضورم اذیتش می‌کند، رفتم توی پستوی تنهایی‌ام. دلم را از سینه‌ام درآوردم گذاشتم زیر پاهام، خودم را و جیغ‌هام را ازش دور کردم تا آزار نبیند. آخر، آن اواخر جیغ‌هایی در درونم کشیدم و گریه‌هایی کردم که دردش را در طول عمرم تجربه‌اش نکرده بودم. و او از صدای جیغ و گریه‌ام رنجید. گفت: «اذیتم کردی.»

بهش گفتم: «هیچوقت اذیتت نمی‌کنم. و از کسی که تو را اذیت کند بدم می‌آید.»

بعدها براش نوشتم: «پدر تو بزرگوارتر، با شخصیت‌تر، و محترم‌تر از آن است که به خاطر یادداشت زیر دسته گل اهدایی‌ام به تو خرده بگیرد. هم او مرا می‌شناسد، و هم من تمام عمر به شخصیت آدم‌ها دقت کرده‌ام. هرگز باور نمی‌کنم آن نازنین وارد این دیالوگ حقیر شود که چرا آیدین زیر دسته گلت این را نوشته یا آن را نوشته.

برای من مهم نیست چرا آن بزرگوار را خرجِ بلوف آن مسیج‌گذارِ -به قول خودت - بی پدر مادر کردی. و مهم نیست که این بازیِ چه کسی بوده، هر چه بوده برای من نیز حقیر است؛ آنقدر که غرورم اجازه نمی‌دهد از دسته گل بگویم، و بگویم که برای من چه هزینه‌هایی داشت. فقط این را می‌دانم که تو هم هزینه کردی، و تا مدتی بعد سخت مریضی کشیدی، و من نمی‌دانستم چرا. و مدت‌ها نگرانت بودم...» اما نوشته را نفرستادم. فقط یک خط براش نوشتم: «من به درد تو نمی‌خورم. مناسب شخصیت تو نیستم. زندگیت را بکن.»

و اینجوری درد جانکاه نداشتنش را به جان خریدم که خودش راحت باشد، و نیفتد به این تکرار که: «زندگی مشترک؟ نه.»

نمی‌دانستم تا مدت‌ها بعد این فکر مدام مرا می‌جود: اگر مشاعرم را از دست بدهم؟

مدام می‌خوابیدم که کمتر فکر کنم. اما وقتی بیدار می‌شدم از سوزش تبخال تازه می‌فهمیدم که دیگر خواب نیستم. 

خواب

---------

از صبح حیرانم. مثل جغد.

دم دمای صبح می‌خوابم. اما تا چشم‌هام را می‌بندم جوری از حیرت باز می‌شود که می‌توانم عنکبوت کوچولوی سه کنج سقف را در تاریکی ببینم.

انگار سوء تفاهم روزگار انگشت شست بوده، و در سه کنج سقف چنان لهم کرده که چشم‌های وق‌زده‌ام مانده بر جسم بی جان و مچاله‌ی جغدِ روی تخت. جغدی که از پنجره خیره‌ی برگی قهوه‌ای است، برگی که دارد از شاخه می‌افتد.

هی به خودم می‌گویم: «من؟»

عجب!

October 16, 2014

بیداری

--------

خواب دیدم مرده بودم، جغد شده بودم، و همان شب داشتم بر گور خودم شیون می‌کردم.

باران تندی گورستان را می‌شست.

October 14, 2014

غثیان

------------------------

این خون بند نمی‌آید.

نمی‌آید؟ نمی‌دانم.

از بیقراری  می‌لرزیدم. ساعت سه از خانه زدم بیرون. تک و توک ماشینی در تاریکی شب گم می‌شد و صداش توی سر من کش می‌آمد. بی‌تاب بودم.  چیزی درونم را متلاشی می‌کرد و روی سینه‌ام جمع می‌شد.

هوا در برلین سرد شده انگار.

بوی پاییز بوی نم بوی خاکستر راه نفسم را می‌بست. دلم می‌خواست راه بروم، و نمی‌توانستم. کنار  باغچه‌ی پیاده‌رو زانو زدم، دستم را به نرده‌ی لوله‌ای گرفتم و بالا می‌آوردم. کاش می‌توانستم قلبم را بالا بیاورم. کاش می‌توانستم بروم آن روی دیگر زمین که کسی مرا نشناسد، من کسی را نشناسم.

موقع برگشتن دیدم بی امان می‌بارد؛ آسمان و زمین خیس بود.

October 10, 2014

هستی

 --------------------

گفت حتا زمانی که نیستی، هستی. مگر می‌شود آدم یادش برود که هستی؟ فقط بدیش این است که آدم با خودش لج می‌کند، پای یک چیزی می‌ایستد که بعدها نمی‌تواند تاوانش را بپردارد؛ می‌گوید نیستی، و با صدای تو فکر می‌کند، با چشم‌های تو می‌بیند، با دست‌های تو تنش را نوازش می‌کند، و با ناخن‌های تو کتفش را می‌خاراند.

هستی تو جزو زندگیش می‌شود، بی آن که باشی. و این درد تا آخر عمر باهات هست. 

آدم با همین دروغ بزرگ خودش را می‌کشد و می‌برد. کجا؟

آینه

 ----------------------

بهش گفتم من از دروغ بدم می‌آید. یعنی وقتی از شنیدن دروغ بدم می‌آید، از دروغ گفتن بیزارم. هرگز دروغ نمی‌گویم چون از کسی نمی‌ترسم. و هیچوقت خلاف پرنسیپ‌هام کار و حرکت نمی‌کنم که ناچار به دروغ شوم، وگرنه اسم عباس معروفی نبود.

من به این اسم افتخار می‌کنم، چون براش زحمت کشیده‌ام. خیلی جاها نرفته‌ام، با خیلی آدم‌ها ننشسته‌ام، خیلی کارها نکرده‌ام، خیلی چیزها نخورده و ننوشیده‌ام، چون باید مراقب یک اسم می‌بودم. و می‌شاشم به تمام شایعات و دری‌وری‌های آدمی که پشت سرم حرف می‌زند، بی آن که مرا دیده یا شناخته باشد. آدمی کجدار و مریض. و نه کژدار و مریز.

بهش گفتم هرچیزی از من نمی‌دانی از خودم بپرس، خودم بهت می‌گویم، و راست می‌گویم. به حرف آدم‌های ناشناسی که معلوم نیست چه منافعی می‌برند توجه نکن.

نشناخت، ندید، نفهمید مرا. و دردم آورد بارها و بارها. دلم را شکست. به شعورم توهین کرد، و فقط به تماشای خودش پرداخت. آینه را نفرین می‌کنم اگر مرا نشانش دهد.

 

October 9, 2014

زلزله

انگار زلزله آمده بخشی از جهان ویران شده... دست‌هام را فرو می‌کنم توی خاک، و به آسمان خیره می‌شوم. زندگی چقدر شوخی شده. نشده؟

October 8, 2014

زمان

آزرده‌ام. هیچوقت در عمرم اینجوری سرخورده نشده بودم. تا حدی که باورهام مثل دیوارهای یک شهر باستانی فروریخته است. این هم برای کسی اهمیتی ندارد. این منم که باید لحظه‌هام را هل بدهم جلو که زمان بگذرد. زمان بهترین داروی فراموشی ست.

October 5, 2014

رضایت

-------------

مامان گفت: «تو خوشبختی؟»

چشم‌هام را دوباره بستم: «خوشبخت؟»

داشت زیرپوش‌هام را که تازه شسته بودم تا می‌کرد و می‌چید توی کشو اول. گفت: «راضی باش به رضای او.»

شیشه‌ی آب را سر کشیدم: «فعلاً راضی‌ام به رضای "او". صدام هم درنمی‌آید.»

«چقدر زیرپوش زیاد داری؟ اینا مال چند وقته؟»

پتو را کشیدم روی شانه‌ی راستم. درد امانم را بریده بود. گفتم: «موقع نوشتن عرق می‌ریزم. روزی دو بار، بعضی وقتا سه بار زیرپوش عوض می‌کنم.»

«یادم باشه این بار برات زیرپوش یقه گلابی بیارم.» و آنقدر نگاهم کرد تا از رختخواب درآمدم.

October 2, 2014

اجاق پرماجرا

---------------------------------

دفتر یاداشت من مثل یک اجاق پر از آتش گداخته کنار تختم چنان حرارتی داشت که شب‌های سرد و تاریکم را به صبح روشن می‌رساند. با خواب می‌جنگیدم تا دور و بر این اجاق، سرم را و دلم را گرم کنم. گاه از حرارتش تب می‌کردم، و با آن حال تبدار، هیزم تازه‌ای می‌گذاشتم که آتش نمیرد. صبح با همه‌ی بی‌خوابی و آنهمه مشغله‌ی روزانه، باز به فکر شب بودم که به اتاقم بروم، بخزم زیر پتو، اجاق را پیش بکشم، کمی هیزم تازه بگذارم، کمی آتش گذشته را هم بزنم، به اخگرهای درخشانش خیره شوم، گرم شوم، خاکسترهای دورش را جمع کنم، و مراقبش باشم.

این روزها نمی‌دانم چرا به سرم زد که خودم را از دست این اجاق پرماجرا این دفتر پر قصه خلاص کنم. دست خودم نبود و نیست. آدم بی آن که بخواهد یا حتا بداند، گاهی انگار روی زخم کهنه‌ای را می‌کند که همیشه جلو چشمش است، می‌افتد به جان زخم، دردش را هم تحمل می‌کند، اما همین وررفتن به زخم خودش زخمی کردنی ست از نوعی دیگر. یک جور وررفتن با ته‌مانده‌ی آتشی است که زمانی مثل آفتاب گرمت می‌کرد. لای خاکسترها و سوخته‌ها و نیم‌سوخته‌ها یکباره آتشی نهفته تا جگرت را می‌سوزاند. اینجوری می‌شود که آدم با حالتی جنون‌زده شروع می‌کند به ورق ورق کردن دفتری که دو سال گریه و خنده و شادی و ذوق و شور و خیال و زندگی مثل رگ و مویرگ در تنش جریان داشته و گرمش می‌کرده است. با پرسشی مالیخولیایی:  حالا اجاقی که دیگر گرمت نمی‌کند، چرا نگهش داری؟ که هروقت چشمت بهش افتاد زخم سر باز کند و خون تازه راه بیفتد؟ نه هیمه‌ی تازه‌ای، نه اخگری، نه حرارتی.

منقل چدنی قدیمی را از زیرزمین به آشپزخانه آوردم، پر از زغالش کردم و به شعله‌ها خیره شدم تا اخگر شد. آنوقت دفتر را گشودم و پیش رفتم؛ ورق ورق دو سال واقعیت و خیال و رویا و افسانه بر آتش پیچ و تاب می‌خورد و شعله می‌کشید، سر بلند می‌کرد که گریه کند، بخندد، حرف بزند، راه برود، عاشقی کند، اما آتش مجالش نمی‌داد، و با نیستی بی‌مرزش می‌کرد.

یکیش را کش رفتم و اینجا نوشتم که نثر و سیاقش بماند: 

«آدم‌ها وقتی هدیه می‌دهند، بلدند خوب بسته‌بندی‌اش کنند، در زرورق بپیچندش، به روت بیاورند با لبخند که دوست داری؟ و این خوشایند است، خوشایند و طبیعی. من اما این چیزها را بلد نبودم. نه این که بلد نباشم، از مامان یاد گرفته بودم که هدیه‌ام را نکنم توی چشم گیرنده‌اش؛ به خصوص اگر آن فرد عشقم باشد.

مامان وقتی جایی می‌رفت همیشه چیزی تحفه‌ای می‌برد، و بعد یک جوری یک گوشه می‌گذاشت و می‌رفت که انگار جا گذاشته است. این کردارش را دوست داشتم. و فکر می‌کردم آدم وقتی به کسی هدیه می‌دهد درواقع به خودش هدیه می‌دهد، برای دل خودش این کار را می‌کند. وقتی به سن غرور بودم، هیچوقت پول به من نمی‌داد، یک‌جوری یواشکی می‌گذاشت توی جیبم که فکر کنم خدا داده است، و همینطور هم بود؛ مامان خدا بود.

چقدر دوست داشتم برای تو هدیه بخرم. بیشتر از این که ازت هدیه بگیرم، دلم می‌خواست بهت هدیه بدهم. هرجا می‌رفتم به ویترین فروشگاه‌ها خیره می‌شدم، یکی از آن لباس‌ها را در ذهنم اندازه‌ات می‌کردم، نگاهت می‌کردم، برازنده‌ات می‌کردم، می‌خریدم، و  بی آن که آن را در زرورق یا کاغذ کادو بپیچم، ساده و عادی می‌گذاشتم یک جا که برداری بپوشی بیایی جلو من بچرخی، به اندامت تاب بدهی، دست‌هات را باز کنی، ببندی، بخندی، و بعد خودت را بیندازی توی بغلم.

نمی‌خواستم با هدیه دادن ارج و قرب پیدا کنم. می‌خواستم اگر دوستم داری بخاطر خودم باشد، می‌خواستم بدانی که برای لبخندت دست به هرکاری می‌زنم، می‌خواستم بدانی اگر تمام دنیا را برات بخرم، باز هم کم است؛ به اندازه‌ی دوست داشتنم نیست.»

September 30, 2014

ویزا

-----------------

دل، گرفتاری‌هایی دارد که اگر حرفی را همینجوری بهش بزنی حالیش نمی‌شود. یعنی اصلاً حرف حالیش نمی‌شود. مثل یک بچه‌ی بهانه‌گیر پاهاش را به زمین می‌کوبد که خواسته‌اش را عملی کند. حرف‌پذیر نیست، منطق‌پذیر نیست، مجبوری گاهی براش مثالی بزنی که کمی آرامت بگذارد:

ببین! دیده‌ای گاهی بلیت هست، پول هست، هواپیما هست، سفر هست، وقت هست، اما ویزا نیست؟ خب بفهم. همینجور معلق توی فرودگاه ایستادن و به پروازها و آسمان نگاه کردن چه نتیجه‌ای جز فرسایش و خستگی برات می‌گذارد؟ بفهم! باید برگردی خانه، چمدان را باز کنی، به کارهات برسی.

ویزا نداری. چه اهمیت دارد که چرا؟ خیال کن داشته‌ای حالا مهلتش تمام شده. یا فکر کن جایی که می‌خواستی بروی قوانین صدور ویزایش عوض شده. یا تصور کن اگر به همه‌ی آدم‌های دنیا ویزا بدهند به تو یکی نمی‌دهند. اصلاً به خودت بقبولان که خلاف کرده‌ای و ویزات را باطل کرده‌اند. چه فرقی می‌کند؟ بالاخره یک دلیلی وجود دارد که از سفر مانده‌ای. قیدش را بزن. بمان. فراموش کن. آرام بگیر.

درخت هم می‌خوابد.