July 5, 2017

سفید

-------

چقدر پیرهنت دگمه داشت! هر چه باز می‌کردم تمام نمی‌شد. وقتی بیدار شدم دیدم دگمه‌های پیرهنم همه کنده شده. می‌دانی؟ هنوز با زمین تو آشنا نیستم آنقدر که شبت را مهتابی کنم روزت را آفتابی. فقط می‌دانم که هیچ صبحی بی نگاه تو چشم باز نخواهم کرد، لیلا! این را هم بگویم که سفید به تو می‌آید. همیشه سفید بپوش که شب هم بدرخشی، آفتابی، مثل نگاه متلاطمت در خواب بی‌کرانه‌ی من. ببین! من از تاریکی ترسیدم از ظلمات می‌ترسم عاشق روشنایی‌ام. گفته بودم؟

July 1, 2017

سرنوشت

-------

«فاجعه‌ی مرگ در این است که زندگی را تبدیل به سرنوشت می‌کند؛ از مرگ به بعد هیچ چیز را نمی‌توان جبران کرد.»

- آندره مالرو

June 24, 2017

ما، دو نفر بودیم

--------

روح خردسال من

سال‌های سال

کودک ساده‌ای بود

که باور می‌کرد کلمه

خداست

روزگار

قطار تاریکی بود

که روح مرا زیر گرفت.

روح خردسال من کودک است هنوز

کودکی زخمی

زخمی‌تر از تن تو

به قطار رفته نگاه می‌کند

مغبونِ تبذیر عشق

مبهوت این روزگار

از پنجره می‌پرسد:

شام آخر

یادت هست؟

ما

دو نفر بودیم.

June 22, 2017

خیال کودکی

-------

کرور کرور ستاره‌ی روشن

کرور کرور اسباب‌بازی آسمانی

کرور کرور خیال کودکی‌ام

با یک نگاه آتش‌گرفته‌ات

سربه‌سر نشد که نشد

کولیَکم!

چرا به چشم‌های تو نگاه کردم؟

چرا آتش در کوره‌ها می‌سوخت؟

چرا رفته بودی؟

آن شب

آسمان سیاه بود

زغال سیاه بود

چشم‌های تو سیاه بود

تا صبح با تک تک ستاره‌ها

اسمت را از بر می‌کردم

زبان ستاره‌ها می‌سوخت.

June 17, 2017

نشانی

------

به کدام خانه؟

کدام خیابان؟

کدام شهر؟

می‌خواهی کنار دریا بنشینم

دار و ندارم را بریزم به جان کاغذ

بگذارم در بطری نامه‌بر

بسپارم به آب؟

تماشایی ست؛

پستچی‌های سرگردان

بطری به دست

مست

دنبال عشق می‌گردند

زیرا

تو در بستر من خفته‌ای

و من بیدار نمی‌شوم.

June 16, 2017

رُم شهر بی‌دفاع

----------

در خیابان‌های مرکز شهر رم آنقدر آثار باستانی ریخته‌اند که به همه برسد. شهری که کولوسئوم دارد، واتیکان دارد، معبد پانتئون دارد، کلیسای سنت پیتر (یکی از شاهکارهای میکل آنژ) دارد، قلعه‌ی سن آنجلو دارد، حمید دارد، و خیلی چیزها. گشت و گذار و تماشا در شهر رم زمان را ازت می‌دزدد، نمی‌فهمی کی شب شد، چرا دیروز همین امروز نیست؟ کجا رفت؟ و آفتاب، این آفتاب لعنتی دوست‌داشتنی همه چیز را چند برابر می‌کند؛ همه چیز را. از نگاه بگیر تا تلالو اشیا. صاحب قدرتی جادویی می‌شوی، انگار توی رگ‌هات سوخت جت ریخته‌اند. شب سبک و آرام می‌خوابی، صبح که بیدار می‌شوی نفس‌هات بوی گل می‌دهد.

الان باخبر شدم که روزهای 13 و 14 و 15 جولای وقتی ما در شهر رم هستیم، مترجم ایتالیایی کتاب "فریدون سه پسر داشت" و "سمفونی مردگان" را ملاقات می‌کنیم. گفتم یادت نرود این موضوع، توی تقویمت بنویسی. چون برای من اهمیت دارد. همین.

June 6, 2017

برگ برنده

---------

در دست‌های کودکی‌ام

هزار برگ برنده

جا ماند

هزار حرف و کلام نگفته

هزار راز نهفته

با هزار گل و رود و پرنده...

... که خوابم برد

هر برگ را

با مرگ

هزار سال فاصله‌ی بی‌قراری بود

زیرا خون تو

در برگ‌های من جاری بود

حالا در بیداری

مبهوتِ این مشت‌های بسته‌ام؛

نگشایم

خواب را برده‌ای

بگشایم

مرده‌ای.

May 31, 2017

دانه دانه

--------

اشک‌هام را

دانه دانه از روی زمین

پیدا می‌کنم

می‌ریزم توی جیب کودکی‌هام

که وقتی بزرگ شدم

دست و بالم خالی نباشد

آخر

تو می‌دانی

روزهای بدی در پیش است

روزهای تهی‌دستی

روزهایی که شهرها همه

بی پنجره بی طارمی بی پرنده

برهوت می‌شوند

هیچ کس یادم نمی‌گیرد

خوابم کوچه ندارد

و هیچ کودکی در آن بازی نمی‌کند.

May 30, 2017

غوغای شبانه

--------

هزار پرِ مرغ

زیر سرم

دلتنگ خانه زار می‌زنند

هر شب اینجا غوغای پرندگان است

که سر به دیوار می‌زنند

از آشیانه بال می‌کشند رو به دورهای دور

تا مرز دلهره تا نقطه‌های کور

ولی دلزده از پرواز

باز می‌گردند به لانه‌ی راز

زیرا این زبان‌بسته‌های غمگین

نومید و خسته‌اند

بال‌شکسته‌اند

هر شب این‌ها

زیر سرم

آواز پر جبرییل را

انگار

به ابر بهار می‌زنند.

May 26, 2017

بوی گل

-------

فقط نفس‌های تو بوی گل می‌دهد. این را خدا گفت، و من باور کردم.


May 24, 2017

همین تابستان

----------

روز یکشنبه 4 ژوئن قرار است با سه نویسنده پن کانادا در اوتاوا ناهار بخوریم بعدش برویم موزه. روز بعد یعنی دوشنبه 5 ژوئن قرارداد دو کتابم را با ناشر کانادایی امضا می‌کنم. ناشر می‌خواست برام برنامه‌ی کتابخوانی بگذارد، موکول کردم به بعد از انتشار کتاب. تا سه شنبه در اوتاوا می‌چرخم بعد می‌روم سن دیه گو، مزرعه‌ی اسب‌های رفیقی که کمانچه‌نوازی‌اش مرا کشته است. می‌خواهیم یک هفته موزیک گوش کنیم، داستان بخوانیم، اسبدوانی کنیم، بنوشیم، راه برویم، حرف بزنیم، و بزنیم زیر طاق آسمان.

روز شنبه 17 ژوئن در برلین همراه 20 نویسنده‌ی دیگر رمان "فریدون سه پسر داشت" را برای دو گروه از علاقه‌مندانش می‌خوانم. یک هنرپیشه‌ی مشهور تئاتر آلمان (از برلینر آنسامبل، و چه صدایی!) متن آلمانی را می‌خواند، و من فارسی. برای گروه اول از ساعت نُه و بیست دقیقه تا نُه و چهل دقیقه شب، برای گروه بعدی از ساعت ده تا ده و بیست دقیقه شب. روز و شب بلند شلوغی خواهد بود.

Die Islamische Revolution erschüttert 1979 die iranische Gesellschaft.

Unzählige politische Gruppen stehen einander gegenüber, die Umwälzungen entzweien Familien. Abbas Maroufi erzählt von dieser Revolution und ihren Folgen am Beispiel der Familie Amani. Edward Scheuzger liest den deutschen Text.

Leseort: Impuls – Festival für Neue    Musik / Familie Rotman  Sponholzstr. 26, 1. OG

21.20 – 21.40 Uhr & 22.00 – 22.20 Uhr

روز یکشنبه 9 جولای در "شوارتز والد" نزدیک شهر فرایبورگ (تنها شهر آلمان که کوچه‌هاش جوب آب دارد) با بیش از بیست نویسنده در یک فستیوال بین‌المللی ادبی حضور دارم. دو روزی را با ایلیا ترویانُف و خوزه اولیور و چند دوست نویسنده خواهم گذراند. بعد می‌روم سوییس تا در کوه‌های آلپ سرم را به باد بدهم. عنوان برنامه‌ام هیجان‌انگیز است.

Sonntag, 9. Juli 2017, 19.30 Uhr Blumen-Burkhardt

Weltlese“ / Chamisso-Preisträger zu Gast

Ilija Trojanow (Deutschland/Österreich) stellt vor

Abbas Maroufi (Iran/Deutschland)

بعدش هم می‌خواهم جاده‌ها را بگیرم بروم ایتالیا، رم، حمید، فراموشخانه. تا روز 15 جولای که طول ایتالیا را طی کنم تا مونیخ.

روز یکشنبه 16 جولای در کتابخانه مرکزی شهر مونیخ کتابخوانی و سخنرانی دارم، در برنامه‌ای با عنوان "یک پرتره‌ی تمام‌قد". سعید میرهادی که روزگاری رییس پن آلمان بود مدراتور برنامه خواهد بود، شاید هم یک نویسنده‌ی مونیخی عضو پن آلمان.

ماه آگوست تعطیلم. می‌خواهم رمان "نام تمام مردگان یحیاست" را نهایی کنم، اینجا در برلین؟ یا یک کلبه‌ی روستایی بی اینترنت که فقط آب داشته باشد و نان و درخت؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم که همیشه دلم یک جای اینجوری می‌خواسته.

روز یکشنبه 24 سپتامبر در فستیوال بین‌المللی ادبیات شهر وین شرکت دارم. حدود 40 نویسنده از سراسر دنیا در این فستیوال حضور دارند. فرصت ندارم طول فستیوال را در وین باشم. فقط دو روز 23 و 24 سپتامبر آنجا می‌مانم. روز بعد در برلین از کانال آرته می‌آیند برای فیلمبرداری. در فستیوال وین می‌خواهم یک داستان تازه بخوانم. همینی که هفته‌ی پیش تمامش کردم. خیلی دوستش دارم.

این لاماها سری هم باید به ورشو بزنیم. ورشو را تا به حال ندیده‌ام. ورشو شهری نیست که بشود تنهایی رفت. خب، کارهای دیگر هم دارم؛ کلاس‌ها، چاپ، صحافی، رتق و فتق امور کتابفروشی، و هزار کار دیگر...  یعنی نوشتن؛ نوشتن مدام. و این تنها چیزی ست که با آن به‌اندازه می‌شوم.

May 23, 2017

سفیدی آهاری‌ام

-------------

ماه به آهنگر خانه می‌آید

با پاچینِ سنبل‌الطیبش

بچه در او خیره مانده

نگاهش می‌کند، نگاهش می‌کند

در نسیمی که می‌وزد

ماه دست‌هایش را حرکت می‌دهد

و پستان‌های سفیدِ سفتِ فلزیش را

هوس‌انگیز و پاک، عریان می‌کند؛

- هیّ! برو! ماه، ماه، ماه!

کولی‌ها اگر سر رسند

از دلت انگشتر و سینه‌ریز می‌سازند.

- بچه! بگذار برقصم

تا سوارها بیایند

تو بر سندان خفته‌ای

چشم‌های کوچکت را بسته‌ای.

- هیّ! برو! ماه، ماه، ماه!

صدای پای اسب می‌آید.

- راحتم بگذار!

سفیدیِ آهاری‌ام را مچاله می‌کنی.

□ 

طبلِ جلگه را کوبان

سوار، نزدیک می‌شود

در آهنگرخانه‌ی خاموش

بچه، چشم‌های کوچکش را بسته.

کولیان مفرغ و رویا از جانب زیتون‌زارها

پیش می‌آیند

بر گرده‌ی اسب‌های خویش

گردن‌ها بلند برافراخته و نگاه‌ها همه خواب‌آلود...

چه خوش می‌خواند از فراز درختش

چه خوش می‌خواند شبگیر!

و بر آسمان، ماه می‌گذرد؛

ماه، همراه کودکی، دستش در دست.

در آهنگرخانه، گرد بر گرد ِ سندان

کولیان به نومیدی گریانند

و نسیم که بیدار است، هشیار است

و نسیم به هوشیاری بیدار است...

- گارسیا لورکا، ترجمه احمد شاملو

May 17, 2017

تاک

--------                                                                                  برای تو که حرف اول الفبای منی

تا بیایم

پاهام را

بر زمین بارانی اردیبهشت

سفت کنم

گیاه از سرم گذشته بود.

- گناه دارد این بچه!

خورشید بار دیگر وزیدن گرفت

نسیم نرم تابید

انگشتان تُرد من از زیر آوار

نوازش انگشتان تو را شنید.

- برخیز و راه برو!

تا بخواهم دست‌هام را

به دیوار سبز اردیبهشت بگیرم

جان از جیب‌های من ریخته

دوره‌گرد فقیر از تنم رفته بود.

- نروی به مرگ!

عشقه‌ی نگاهت

چرخید به جانم

تردید به ریشه‌ام افتاد.

- چه‌تونه شما؟

- هیچ

هیچ چیز شکستنی‌تر از ساقه‌ی سبز تاک نیست

هیچ چیز به قدر شکستن

دردناک نیست

هوا توفانی ست

نگاه کن!

من تاکم

تا بیایم خونم را

قطره قطره انگور کنم

بریزم به کام خوشه‌های شما

ساقه‌های ترد من

شکسته

دلم هوای بهار می‌کند

می‌زند زیر گریه

بگذار اقلا این آخرین اردیبهشت را

برای خودم بردارم بروم.

- کجا؟ مگر من می‌گذارم؟ کجا؟

- کنار بقیه‌ی درخت‌ها

پا سفت کنم.

- مهربانِ روزهای تنهایی‌ام!

 - 27 اردیبهشت 1396 برلین.