July 2, 2009

شکايت از دولت کودتا در دادگاه لاهه


                                    راهکارهايی برای ايرانيان داخل و خارج                     
حال که دولت کودتا رسماً روی چهل ميليون نفر پا گذاشته و شمشير از رو کشيده، رأی ملت را دزديده، باشکوه
ترين انتخابات ايرانيان را با تقلب غصب کرده، حکم کشتار جمعی صادر کرده، و مردم را بهخاطر شرکت در انتخابات به خاک و خون کشيده، هيچ اعتبار رسمی و وجاهت قانونی برای مردم ايران ندارد.
دروغگويان کودتاگر پاداش حضور چهل ميليون ايرانی و حرکت محترمانه و متمدنانه
ی آنها را با کتک و سرکوب و توهين دادند، دسته دسته گارد ويژه‌شان را به روسيه فرستادند تا تعليم باتوم کشيدن و تخريب وحشيانه ببينند و مردم بیپناه را زير کتک بگيرند. با کشتارهای بيرحمانه حتا از بام مسجدها، و حملههای شبانه به خوابگاه دانشجويان، همه کاری کردند که علناً رأی مردم را بدزدند، و در امانت انسانها خيانت کنند. با وقاحت هيتلری دموکراسی و شرف و انسانيت را به توپ بستند و آن همه بلا سر مردم شريف ايران آوردند تا چند صباح بيش
تر در اين چپاول دوام آورند، اما
مردم شريف ايران!
من معتقدم هدف کودتاگران تنها تقلب در انتخابات نيست، و حفظ دولت تنها گام کوچکی است که آنها را به مقصود اصلی
شان برساند. تجربه به من میگويد برای حفظ مقام يا چهار سال رياست جمهوری اينهمه خشونت و وقاحت و جنايت لازم نبود. آنها با رفتار نرمتر هم می
توانستند به اين خواسته نائل آيند. پس چرا دست به تقلبی چنين گسترده و جنايتی سراسر خشونت و خيانتی علنی و وقيحانه زدند؟
شک نکنيد که هدف کودتاگران، رهبری مادام
العمر برای فرزند رهبر، و رياست جمهوری مادامالعمر برای رييس دولت کودتا بوده است. برای امحای جمهوريت و سلطهی کامل بر تمامی شئونات زندگی مردم، برای برچيدن بساط آزادی و دموکراسی و عدالت، رژيم دروغ و کودتا به هر قيمتی حتا به قيمت تکه تکه شدن ايران و نابودی جوانان و زير سلطه
ی بيگانه رفتن و تخريب باورهای ملی، در حال حاضر دست به چنين خيانت و جنايت هولناک زده است. آن هم با کمک روسيه و ونزوئلا.
ديگر به هيچ گفته
ی آنان نبايد اعتماد کرد، و نبايد آنان را دولتی برآمده از رأی مردم دانست. بنابراين ما نيز راهکارهای خلاقانه
ای پيش خواهيم گرفت و در برابر آن خواهيم ايستاد.   
لازم نيست مردم داخل ايران دست خالی و بی
پناه جان خود را به خطر اندازند، و به اين نظام منحط فرصت خونريزی بدهند. اما میتوانند با فرياد الله اکبر شبانه ستونهای پوسيدهی نظام کودتا را به لرزه درآورند. میتوانند صحنههای رژيم کودتا را خالی بگذارند، و فرصت نمايشهای دروغين را از آنان بگيرند. میتوانند خشم و نفرت خود را حفظ کنند تا در موقع مناسب و بیخطر ضربه را فرود آورند. بسيار کارها می
توانند کرد ملت اگر به هم نزديک شوند و زبان همديگر را دريابند و خط يکديگر را بخوانند و نترسند، چراکه کودتاگران دروغگو خود از وحشت و هراس به اين ذلت افتاده اند.
برای ما که خارج از کشور زندگی می
کنيم لازم است که علاوه بر افشاگری های مداوم، سريعاً دست به اقدام تازهای بزنيم تا رييس دولت کودتا و دروغ و جنايت نتواند از روی کله
های ما بگذرد و در مجامع جهانی آبروی ايرانيان را ببرد، و بعد به ما بخندد.
لازم است با فوريت ويژه متنی تهيه کنيم، وکيل بگيريم، و شکايتی عليه دولت کودتا در دادگاه لاهه طرح کنيم. در اين کار تنها به نامه نوشتن و امضا جمع کردن نبايد اکتفا کرد، بلکه بايد طرح دعوا را از طريق وکيل در دادگاه لاهه پی بگيريم تا احمدی
نژاد و اعضای دولتش
 با استناد به هزاران سند زنده و مردمی محاکمه و محکوم شوند.
تنها در اين صورت است که ما می
توانيم فرصت مانورهای مسخرهاش را از او سلب کنيم، تا جايی که هريک از اعضای دولت کودتا اگر از ايران خارج شدند دستگير و زندانی شوند. تا جايی که حداقل بتوانيم آنها را ناچار به عقب
نشينی کرده و مانع سفرهای آنان به اروپا و آمريکا شويم.
برای اين اقدام به همکاری وسيعی نياز داريم که متعاقباً به اطلاع خواهد رسيد. با اينهمه در وهله
ی نخست، داشتن يک متن حقوقی، به امضا کشيدن متن در گستره‌ی وسيع، يک بودجهی مالی بسيار کوچک که هزينههای جاری کار را بپوشاند، و  يک وکيل بين
المللی کارکشته و توانا.
اميدوارم هر يک از ما سوای تعلقات شخصی و گروهی و حزبی، در اين جنبش سبز و يکپارچه
ی ايرانيان يک برگ سبز باشيم تحفه
ی درويش.
شک ندارم اگر به خواسته
ی مردم تن دهيم، در اين کار کوچک موفق خواهيم شد، و توان مردم داخل را برای شکستن قلعه
ی ديو، و رسيدن به حق و کرامت و آزادی افزايش خواهيم داد.
من خيلی اميدوارم

June 23, 2009

درخواست نویسندگان

درخواست نویسندگان تبعیدیِ ایران
از نویسندگان جهان
 
سرکوب مردم ایران را متوقف کنید!
 
صدای آزادی‌خواهی امروز مردم ایران که واکنشی برخاسته از سی سال سرکوب آزادی بیان و حقوق طبیعی آن‌ها است، همه‌ی آزادی‌خواهان و نهادها و دولت‌های دموکراتیک را به‌هم‌صدایی و همراهی فرامی‌خواند. ما نویسندگان، که طی سال‌های گذشته شاهد بیدادهای فراوان از سوی حکومت جمهوری اسلامی در پایمال کردن ابتدایی‌ترین حقوق انسانی مردم سرزمینمان بوده‌ایم و امروز، ناگزیر در مهاجرت و تبعید زندگی می‌کنیم، ضمن همراهی و هم‌صدایی با مردم شریف ایران، به‌ویژه جوانان هوشمند، که برای برقراری آزادی،عدالت اجتماعی و دمکراسی در ایران با مسالمت آمیزترین روش صدایشان را بلند کرده‌‌اند، از شما نویسنده‌گان و فرهیخته‌گان جهان می‌خواهیم که به یاری آن‌ها برخیزید و در اعتراض به حکومت اسلامی که برای خاموش کردن صدای آزادیخواهانه‌ی مردم، سرکوب‌های گسترده‌‌ای را آغاز کرده است، با ما همراه شده و خواستار توقف این سرکوب‌ها شوید.
مهدی استعدادی شاد، رضا اغنمی، رضا براهنی، روشنک بی‌گناه، شهرنوش پارسی‌پور، کوشیار پارسی، علی‌اصغر حاج‌سید جوادی، حسن حسام، منصور خاکسار، نسیم خاکسار، وازریک درساهاکیان، مهرانگیز رساپور، منیرو روانی‌پور، ناصر زراعتی، علی زرین، اکبر سردوزامی، فرج سرکوهی، اسد سیف، بهروز شیدا، قادر عبداله، رضا علامه‌زاده، احمد کریمی‌حکاک، منصور کوشان، عباس معروفی، فرشته مولوی، باقر مومنی، مجید نفیسی، علی نگهبان، پرتو نوری‌علا، محسن یلفانی.
 
برای پیوستن به‌این همبستگی به میل‌های زیر اطلاع دهید:
jong-zaman@hotmail.com
 mansourkoushan@yahoo.no

June 17, 2009

به اراده‌ی مردم گردن نهید!

 

بیانیه‌ کانون نویسندگان ایران
درباره‌ی رویدادهای خونین اخیر

سرانجام، انتخابات نمایشی و غیردموكراتیك خردادماه به خون مردم رنگین شد. فرجام این سناریوی ضددموكراتیك چیزی جز این نمی‌توانست باشد.
روزنه‌ی كوچكی مانند این انتخابات، كه حاكمیت ناگزیر از گشودن آن بود، كافی بود تا خواسته‌های سركوب‌شده و انباشته‌ی مردم از آن فوران كند و به موجی گسترده بدل شود كه در روزهای گذشته شاهد آن بوده‌ایم. ما بدون توجه به بازی قدرتی كه میان نامزدها و جناح‌های مختلف ساختار قدرت در جریان است، و جدا از سوداهایی كه گردانندگان نمایش انتخابات در سر دارند، سركوب مردم و به خاك و خون كشیدن جوانان آزادی‌خواه این سرزمین را محكوم می‌كنیم و بر این باوریم كه تا آزادی بی‌قید و شرط احزاب، سندیكاها،‌ اتحادیه‌ها و انجمن‌های آزاد و مستقل تأمین نشود، تا آزادی اندیشه و بیان بی‌هیچ حصر و استثنا محقق نشود، تا بساط سركوب به طور جدی و كامل برچیده نشود، مشكل مرحله‌ی كنونی تاریخ جامعه‌ی ما حل نخواهد شد.

به سركوب و كشتار مردم پایان دهید! به اراده‌ی مردم گردن نهید!

کانون نویسندگان ایران
۲۶ خرداد ۱۳۸۸

June 15, 2009

راهکار ميرحسين

.
در روزهای بعد از انتخابات گستردهی مردم ايران که تمام دستاوردهای انقلاب و انتخابات توسط ديکتاتور کوچک غصب و غارت شد، در اين روزها که رأی و اعتبار و اعتماد ملت ايران دستخوش کودتای مخملی قرار گرفت، در اين روزها و شبها که ميليونها ايرانی نگران سرنوشت و آيندهی کشورند، هيچکس مثل ميرحسين موسوی تنها نمانده است.
رژيم کودتا تمامی راه
های ارتباطی و خبررسانی را از او سلب کرده، و تمامی امکانات را بر او بسته است، ميرحسين موسوی در شرايطی کشنده و دهشتبار قرار دارد. او امروز ديگر نمیتواند از کانديداتوری خود عقبنشينی کند، چرا که ملتی را با خود و اعتبار خود به پای صندوق‌های رأی کشيده است. و نيز هيچ امکانی برای احقاق حقوق مردم ندارد. مردم هر روز و هر شب به خيابان می‌آيند و از او مطالبه‌ی حق می‌کنند، و اين حق‌ شرعی و قانونی آنان است که تا وصول نکنند، از پای ننشينند. حتا اگر ديکتاتور کوچک آنها را اراذل و اوباش بخواند، آرام نخواهند گرفت، بلکه بر کارزارشان جدیتر و راسختر خواهند کوشيد.
ميرحسين موسوی در برابر اين مردم ناگزير به پاسخ است و راه گريزی ندارد. آدمی هم نيست که با واسطه
ی بيگانگان قدرت خود را پروار کند، او به ايران و اسلام و انسان سخت پايبند است، و با تکيه به آرای بيست ميليونی، شرعاً و قانوناً رييس جمهور ايران است،
ميرحسين موسوی با توجه به عقايدش که در آخرين بيانيهی خود تأکيد کرده: «ما به عنوان کسانی که به نظام جمهوری اسلامی و قانون اساسی آن پایبندیم...» به مردم تکيه خواهد کرد و در راه آرمان و خواستههای مردم پايمردی خواهد داشت. اما شرايط دشواری را میگذراند که لازم است به اين نکته توجه بسيار داشته باشد.
1 - ميرحسين موسوی بايد پيله ببندد، وگرنه لهش خواهند کرد. او ناچار است با پشتوانه
ی مردمی و آرای آنان، دولت و کابينهاش را با تمامی وزيران، استانداران، فرمانداران و بقيهی دستاندرکاران تشکيل داده و به مجلس معرفی کند.
2 - او بايد در اين برهه
ی زمانی از تنهايی بيرون بيايد و شايد با کمک علما، بزرگان، سياستمداران، و احزاب همسو با خود، در زمان پايان دولت احمدینژاد کشور را برای تصدی رياست جمهوری تحويل بگيرد. (آيا در روز موعود خواهند توانست با همراهی مردم به محل کار خود مراجعه کنند؟)
3 - کودتاچيان آنقدر ناشيانه تا اينجا پيش آمدهاند که نشان میدهد مغز متفکر ندارند، و در همين کارزار دچار خطاها و غلطهايی میشوند که خود در دامش گرفتار خواهند آمد. آنها آنقدر ناشيانه چاه میکنند و ناشيانه راه میروند که خود در چاه خود خواهند افتاد. اين مثل روز روشن است، و دولت قانونی ميرحسين موسوی میتواند از همين زاويه هوشمندانه راه مردم را روشن کند.
4 –
مردم ايران بر خواسته
های خود پافشاری کنند، دولت خود را تنها نگذارند، و تا پايان ماجرا عقب نکشند.


June 13, 2009

چه آرزوهايی! چه ذوقی!

June 12, 2009

حق

.
حکومت‌ها هرگز آزادی نمی‌دهند.
آزادی را مردم به چنگ می‌آورند؛ هرقدر که حق‌شان باشد، می‌ستانند.
آزادی عين زندگی‌ست، همان‌جور پيش می‌رود که لايقش باشيم. برای همين گاهی چند شاخه گل می‌خريم، يا گاه يک تابلو زيبا به ديوارش می‌آويزيم.

June 11, 2009

عيب و هنر

مناظره‌های تلويزيونی بين کانديداهای رياست جمهوری يکی از قشنگ‌ترين اتفاق‌هايی بود که در اين سال‌ها رخ داد. بسيار چيزها و حرف‌ها به زبان آمد، و علاوه بر افشای فساد و دروغ و غارت‌های پنهانی، کمی هم چهره و رفتار آن چهار نفر رو شد. مناظرهها يک سند تاريخی است که پس از سی سال کشمکش و فراز و نشيب حاصل شده، يک دستاورد قيمتیست که بعدها میتوان بدانها رجوع کرد و بارها آنها را از نظر گذراند. نکتههای عجيب و غريبی لابلای آن نهفته است.

در مناظره‌ی احمدی‌نژاد و رضايی، يک جا وقتی رضايی گفت که ما در سه سال اول اين حکومت، نقش مهمی داشتيم و در واقع ما بوديم که حکومت می‌کرديم، يکباره احمدی‌نژاد بازجو شد. و از او پرسيد که يعنی صباغيان و مدنی فرماندارهای شما را می‌پذيرفتند؟ يعنی چی که شما...؟
در آن لحظه يکباره و ناخوداگاه خودش شد: يک بازجوی تمام عيار. فيلم را دوباره ببينيد تا بدانيد که بازجويی چه جوری است، و به قيافه‌ی رضايی نگاه کنيد که زير بازجويی چه جوری وا می‌رود.
اين يکی. نکته‌ی ديگر در مناظره‌ی کروبی و احمدی‌نژاد بالا آمد. کروبی گفت: «وقتی آقای دکتر سروش حرفی می‌زند که آنها خوش‌شان می‌آيد، خيلی آقای دکتر سروش بزرگ است، اما وقتی دکتر سروش از من تأييد می‌کند، يک کمونيست را وادار می‌کنند که بهش بد بگويد و اهانت بهش بکند. اصلاً من اين چيزها را قبول ندارم. اين را بهش می‌گويند تضارب افکار؟»
منظورش از يک کمونيست، محمود دولت‌آبادی، خالق رمان "جای خالی سلوچ" بود. و چقدر متأسف شدم برای اين کانديدا که ناچار شد در دفاع از اتحادش با سروش چنين گافی بدهد. و چقدر متأثر شدم که دولت
آبادی خودش را چنين خرج می
کند. قبلاً هم يک جورهايی بهش گفته بودم که آقای عزيز، ماشين کسی رو هل ندهيد.
آنجا که معتقدم نويسنده نمی
تواند مبلّغ يک جريان سياسی يا يک رييس جمهور شود، برای اين چيزها و اين روزهاست. و به همين خاطر در مطلب قبلی نوشته بودم: «
با چنين وضعی، آيا لازم است که ساختار حکومت (اعم از اصولگرا و اصلاح‌طلب) چنين بی‌رحمانه از نويسنده و فيلسوف و هنرپيشه استفاده‌ی ابزاری کند؟ مگر چند تا از اين آدم‌ها دارند که پيرترين‌شان را خرج سياست ‌می‌کنند؟ چرا اين حکومت همه‌ی ارزش‌ها را می‌فرستد روی مين؟ و  بعد فکر کردم فيلسوفی که به هر قيمتی خود را بسيج ‌کند و ابزار تبليغات شيخ شود، و مجلسِ نويسنده‌ای را به توپ ببندد، مسلماً در ساختار همان حکومت قد و قامت کشيده و از همان فرهنگ سيراب شده، وگرنه بر اين دوراهی نکبتی، حرمت قلم را نمی‌شکست و به شيوه‌ی آدم فروشان دهه‌ی شصت دوبار تأکيد نمی‌کرد: اين نويسنده استالينی است (لابد برويد بگيريد دارش بزنيد!)...»
تا مرد سخن نگفته باشد
عيب و هنرش نهفته باشد.
 

June 4, 2009

ما و حق ناچاری

سايت بی بی سی همزمان با انتخابات کار قشنگی کرده، و صفحه‌ی تازه‌ای گشوده که برخی آدم‌ها درمورد انتخابات نظرشان را بنويسند. از من هم خواسته بودند که برايشان بنويسم. مطلب در آغاز کمی بلندتر بود، کوتاه و فشرده‌اش کردم و فرستادم. (لينک نوشته‌های صفحه‌ی «من و انتخابات» بی بی سی اينجاست.)

 
جامعه‌ای که سهم خود را برای انقلاب و جنگ و دعوای قدرت حاکميت پرداخته، و سوای بلايای طبيعی و زلزله و سيل و بيماری می‌پردازد، ناچار است هرگاه بر سر دو راهی رسيد، يکی را بر گزيند و باز بر سر دو راهی بعدی قرار گيرد.
جامعه‌ای که سهم خود را برای وجود زندان و جنايتکار و دزد و نابسامانی و بيکاری می‌پردازد، چون صاحب تمام اين "ضد ارزش‌هاست" بنابراين سهامدار معتاد و بزهکار و زندانبان و شکنجه‌گر و بررس کتاب هم هست، ولی جامعه سهامدار سينما و تئاتر و نشريه و کتاب و نويسنده و هنرپيشه و معلم و کارگر و دريا نيست، و هيچ حقی هم نسبت به اين دارايی ملی ندارد،  گروه کوچکی براي او انتخاب می‌کند و تصميم می‌گيرد که چی بخواند و چی بپوشد و چی بنوشد. همان گروهی که در انتخابات قبلی از صدقه سری اجبار جامعه‌، به عنوان مجری قانون اساسی انتخاب شده است. و اين دولت رسماً و علناً نشان داده که جامعه سهمی از ارزش‌های مملکت نمی‌برد، و برای حفاظت و دفاع از  ميراث و بناهای ارزشی جامعه نه تنها اقدامی نمی‌کند، بلکه خود عاملی در تقابل و سلب ارزش‌ها می‌شود.
پس به همين راحتی جامعه سهامدار انتخابات هم هست، باری روی کولش می‌گذارند و مجبورش می‌کنند که شرکت کند، وگرنه وضعش بدتر از اين خواهد شد. اگر سر باز زند، روزگارش سياه می‌شود.
اين چيزها نشان می‌دهد که حکومتی دارد از جامعه‌اش سوء استفاده می‌کند، در موقعيت خطير قرارش می‌دهد، در وضعيت تهديد و تحديد ازش تأييديه می‌گيرد، بر سر دوراهی‌های کاذب زندگی‌اش را بحرانی می‌کند، و به همين شيوه کارش را پيش می‌برد. اين يعنی توهين. و ماندن بر سر دو راهی يعنی بحران.
در ايران آنچه من در اين سی سال ديده‌ام، جامعه همواره ناچار به انتخاب بين بد و بدتر بوده. يعنی در مسير دلخواهش حرکت نمی‌کند، و چون صغير و عليل است، بزرگان بايد برايش تصميم بگيرند، اما همين جامعه‌ی صغير و عليل چون سهامدار ناچاری است، پس تنها سهمی که از انقلاب و حکومت و دولت می‌برد همين ناچاری است؛ حق ناچاری. که بدترينش را در سال 1384 تجربه کرد.
جامعه‌ی ناچار ما امروز بار ديگر مثل هميشه بخاطر يک دعوای توازن قدرت بر سر دوراهی قرار گرفته است. همه ازش می‌خواهند که در انتخابات شرکت کند و سرنوشت کشور را تغيير دهد، اما کسی نمی‌پرسد که اين جامعه مگر چه قدرت و حقی جز ناچاری دارد؟ کجا می‌تواند اخبار يا آمار صحيح به دست آورد؟ کجا می‌تواند به وضعيت موجود اعتراض کند؟ کجا می‌تواند بر صندوق‌های رأی نظارت داشته باشد؟ اصلاً در ساختار حکومت چه نقشی دارد اين جامعه؟
نقشی پررنگ در انتخابات! چون اين روزها باز دو گروه از ساختار حکومت جمهوری اسلامی در دعوای قدرت از مردم کمک می‌خواهند. يعنی افرادی از درون نظام که برخی مواضع‌ و تفکرشان در دولت فعلی اکيداً ممنوع است و اجازه‌ی انتشار ندارد ، می‌خواهند به قدرت برسند. يا به عبارت ديگر، اين کانديداها می‌خواهند (معلوم نيست بتوانند) در برابر کسانی بايستند که شمشير را از رو کشيده‌اند، و به جای پاسخگويی به شرایط نابه‌سامان چهار سال اخیر، مخصوصاً تورم و بیکاری و قانون‌گریزی و قلع و قمع فرهنگی، عربده‌ی جهانی می‌کشد و آبروی ايران و ايرانی را می‌برد.
با چنين وضعی، آيا لازم است که ساختار حکومت (اعم از اصولگرا و اصلاح‌طلب) چنين بی‌رحمانه از نويسنده و فيلسوف و هنرپيشه استفاده‌ی ابزاری کند؟ مگر چند تا از اين آدم‌ها دارند که پيرترين‌شان را خرج سياست ‌می‌کنند؟ چرا اين حکومت همه‌ی ارزش‌ها را می‌فرستد روی مين؟ و  بعد فکر کردم فيلسوفی که به هر قيمتی خود را بسيج ‌کند و ابزار تبليغات شيخ شود، و مجلس نويسنده‌ای را به توپ ببندد، مسلماً در ساختار همان حکومت قد و قامت کشيده و از همان فرهنگ سيراب شده، وگرنه بر اين دوراهی نکبتی، حرمت قلم را نمی‌شکست و به شيوه‌ی آدم فروشان دهه‌ی شصت دوبار تأکيد نمی‌کرد: اين نويسنده استالينی است (لابد برويد بگيريد دارش بزنيد!)
آيا طول و عرض ما همين است؟ و آيا می‌خواهيم کشورمان را با اين نسخه‌های تکراری بر سر دوراهی، با اين کانديداها، و اين دولت و حکومت بسازيم؟
ياد تحصن اصلاح‌طلبان در مجلس می‌افتم. همان‌هايی که برای لايحه‌ی مطبوعات ساکت ماندند و به‌خاطر احراز صلاحيت‌شان نماز شب‌خوان شدند، همان‌هايی که در کارنامه‌شان "خواندن و اجرای حکم حکومتی" ثبت شد، کسانی که پرده کشيدند و تاريکی چشيدند، آن‌ها که پر پرواز را چيدند و مطبوعات را جلو پای مصلحت سر بريدند، شايد به عقوبت همان خطا امروز آنها هم به درد ناچاری مبتلا شده‌اند، ناچاری در خالی بستن.   
و همين خالی‌بندی‌ها خواسته‌های اصلی جامعه است که تنها در شعارهای انتخاباتی کانديداها فقط بيان می‌شود. اگر دوست داريد خواسته‌های جامعه را بشناسيد شعارهای کانديداها را فهرست کنيد، در خواهيد يافت چه بلايی سرمان آمده. اما می‌پرسم مگر همين کانديداها خود را روشنفکر و خدمتگزار نمی‌خوانند؟ پس چرا سال‌ها خاموش ماندند و اين حرف‌های قشنگ را سال‌ها در سينه‌ی خود انبان کردند؟ چنين آدم‌هايی را چه می‌توان نام نهاد؟
از طرفی هم فکر می‌کنم همين ها که الآن در قدرت‌اند چهار سال ديگر لابد می‌شوند مثل سياستمداران دوره‌ی قبل، يعنی سياستمدارانی که در حکومت هستند ولی در قدرت نيستند. اگر برگرديم به چهار دوره‌ی پيش، می‌بينيم حرف‌های دولتمردان آن روز با حرف‌های دولتمردان امروز تفاوت چندانی ندارد، فقط خود آنها تغيير کرده‌اند. و دوران رشد و گذار اين آدم‌ها تاوانی دارد که جامعه بايد آن را بپردازد.
همچنان که قبلی‌ها در قدرت کمی تمرين دموکراسی کردند، با چهار تا آدم نشست و برخاست داشتند، چند سفر خارجی رفتند، وقت کم آوردند، از هنگ موتورسواران فاصله گرفتند، خانه‌شان را ساختند، بارشان را بستند، فيلم‌ ديدند، کتاب خواندند، يک زبان ياد گرفتند، و حالا همه‌ی همّ و غم شان شده دموکراسی و عدالت اجتماعی و آزادی. وگرنه وزير فرهنگ اصلاح‌طلبان در داشتن بررس‌های کتاب و اداره‌ی مميزی تا آخرين روز وزارتش اصرار داشت. و مثلاً به هيچکدام از آثار بنده اجازه‌ی تجديد چاپ نداد. (خيلی‌ها معتقدند که وضع بهتر از حالا بود، ولی اين موضوع بحث من نيست.)
سال پيش آقای ابطحی به کتابفروشی من آمده بود. (البته برای کتاب خريدن) براش چای آوردم، او هم چند عکس يادگاری گرفت. ازش پرسيدم: «شما اصلاً مرا می‌شناسيد؟» چيزهايی گفت که تعجب کردم. کتاب‌هام را هم خوانده بود. گفتم: «موقعی که معاون رييس جمهور بوديد هم همين نظر را داشتيد؟» خنديد و با شوخی گفت: «آدم وقتی در قدرت است کور می‌شود.»
من هم عضو اين جامعه‌ی ناچار هستم، دلم می‌خواهد در انتخابات شرکت کنم،  دلم می‌خواهد در سرنوشت مملکت تأثير داشته باشم، اما نمی‌توانم، چون با پاسپورت پناهندگی اجازه ندارم به سفارت ايران بروم.

June 2, 2009

اوج و فرود

گاهی هيچ چيزی نمیتواند جلو فرو رفتن يا اوج گرفتن آدمی را بگيرد. تو يک جا ايستادهای و میبينی داری فرو میروی.
                                                                    از رمان تماماً مخصوص

May 18, 2009

سنگ؟

 
هر به ايامی پدربزرگ از سنگسر به تهران می‌آمد که مدتی هم پيش ما بماند، و يکی کارهاش اين بود که پروانه‌ی رنگی ذهنش را يک جوری بدوزد به ديوار. به مامانم می‌گفت سر و وضعم را مرتب کند تا مرا به عکاسخانه‌ی هلند ببرد. گاهی مامان با ما می‌آمد، و گاهی اسماعيل همراهی‌مان می‌کرد. چند باری هم يادم هست که عکاس خبر کرده بود که در حياط خانه يا در اتاق مهمانی عکس‌هايی از ما به يادگار بگيرد.
پدربزرگ شايد خيال می‌کرده بايد از کودکی که ديگر نخواهد بود چيزی به يادگار بگذارد، شايد درست فکر می‌کرده؛ آن کودک ديگر وجود ندارد، چيز ديگری شده، و در رودخانه‌ی زمان آنقدر سابيده شده که نمی‌توان گفت اين همان سنگ است. پدربزرگ اما خودش سال‌ها بود که چهره‌اش تغييری نمی‌کرد، فقط پيرتر می‌شد. همانی بود که هميشه بود.
آيا اين رفتار ناخوداگاه او  که پافشاری داشت عکسی با معصوميت‌های کودکانه‌ی نوه‌اش بگيرد، بازتاب خواسته‌ی ناگفته‌ی من بود که با نگاهم پدربزرگ‌ را وادار به چنين کاری با منطق کودکانه می‌کردم؟ معلوم نيست، هر چه بود لطفی بود که او در حق من روا می‌داشت. اين لطف بی‌دريغ را من در يک نامه از او که برای پدرم نوشته بود فهميدم. و فهميدم که آفتاب هم بی‌دريغ می‌تابد، همچنان‌که پدربزرگ مرا دوست داشت.
در سال‌های کودکی و نوجوانی البته اين را نمی‌فهميدم، و همه‌ چيز بر من عادی می‌گذشت. خيال می‌کردم همينطور بايد باشد که هست. سال‌ها بعد وقتی نامه‌های مانده از او را دسته‌بندی می‌کرديم ديديم در تمام نامه‌هاش مهمترين مسئله‌ی زندگيش باسی بوده. در يکی از نامه‌هاش نوشته بود: ديروز برای امری از خانه بيرون رفته بودم، در مراجعت دانستم باسی در غيبت من شمعدانی‌های حوضخانه را پرپر می‌کند، و وقتی مانعش می‌شوند با گريه خانه را روی سرش می‌گذارد. گفته‌ام ديگر مانعش نشوند و بگذارند هر کار دلش می‌خواهد با شمعدانی‌های من بکند. امروز که او را به حوضخانه بردم اصلاً و ابداً کاری به شمعدانی‌ها نداشت. دور و بر من می‌چرخيد و خوشحال بود.
بعدها که سيزده چهارده ساله بودم، تمام مسئله‌ی او سربازی رفتن عنقريب من بود. می‌گفت: «می‌خواهند باسی مرا ببرند سربازی و من دستم به جايی بند نيست.»  و از سربازی رفتن من يک فاجعه در ذهنش ساخته بود، حال که هنوز چند سالی به وقت سربازی‌ام مانده بود. می‌گفت: «وقتی رييس انجمن شهر بودم کجا بودی؟» و نگاهم می‌کرد. «من دو هزار نفر را از سربازی معاف کردم، هر سال يک عده را معاف ‌کردم.» و من دغدغه‌اش را نمی‌فهميدم. هيچ نمی‌فهميدم.
چند سال بعد درست در چنين روزی که من هجده ساله شدم، روز بيست و هفتم ارديبهشت 54 خبرم کردند که پدربزرگ ديگر کسی را نمی‌شناسد. رفتم گاراژ اتو سير فروتن، و غروب رسيدم سنگسر.
در حوضخانه از مدتی پيش قفل شده بود، شمعدانی‌ها را چيده ‌بودند دور حوض بزرگ حياط. تمام فاميل بيرون گرم‌خانه‌ی پدربزرگ جمع شده بودند. تا رسيدم مامان گفت: «کاش همان پريروز با ما می‌آمدی. حالا ديگر کسی را نمی‌شناسد. برو ببينش.»
وقتی وارد گرمخانه شدم ديدم روی تختخوابش نشسته و به پنجره‌ی مقابلش نگاه می‌کند. چند متکا زير سرش گذاشته بودند که حالت خوابيده و رقت‌انگيز نداشته باشد. پدر و عمويم پای تخت نشسته بودند و نگاهش می‌کردند، و اتاق پر از آدم بود. فکر می‌کنم همه‌ی خانواده آنجا بودند. لحظاتی نگاهش کردم و بی‌اختيار گفتم: «باباجی!»
گفت: «باسی جان، آمدی؟» و بازو گشود که بروم کنارش دراز بکشم. کسی که عشق را برام تعريف کرده بود، حالا برام بغل گشوده بود. مامان گفت: «برو ديگر، چرا معطلی؟»
و من رفتم زير لحافش، و او تنگ بغلم کرد. کسانی که در اتاق بودند زدند زير گريه، بعضی هم از اتاق بيرون رفتند. پدربزرگ داشت چيزی برای من تعريف می‌کرد. بعد ساکت شد و نگاهم کرد. آنوقت دست راستش را آورد روی قلبش و شروع کرد به جستجو، جوری که همه متوجه شدند دنبال چيزی می‌گردد؛ آنوقت چند پر گل ياس خشکيده از جيب پيرهنش در آورد و گذاشت توی دستم.
اين آخرين کارهايی بود که توی اين دنيا انجام ‌داد.
يک ساعت بعد هم چشم‌هاش را بست و تنهام گذاشت. و من سال‌هاست نتوانسته‌ام برای اين مسئله پاسخی پيدا کنم که چرا درست در چنين روزی؟
آدميزاد گاهی سنگ می‌شود. سنگی که گوشه‌ای از دنيا مانده و قدرت و اراده‌ای ندارد. و اين اجبارها در عواطف او نقش ايفا می‌کنند. گاه يک دلتنگی ساده، بلايی سر آدم می‌آورد که تصميم‌ها و رفتارهای تو را از مسير طبيعی و منطقی خارج می‌کند. هر چه از تقدير می‌گريزی انگار به آن نزديک‌تر می‌شوی. حتا به هنگامی که از من می‌رنجی و می‌گريزی و دور می‌شوی. آنقدر دور می‌شوی که می‌خواهی تا آنسوی جهان از من فاصله بگيری، و می‌گيری. دنبال جای امن می‌گردی، وقتی چشم‌های گريانت را باز می‌کنی می‌بينی توی بغل خودم آرام گرفته‌ای.
گريزی نيست. گزيری هم نيست. بايد ادامه داد. مثلاً من جوری تربيت شده بودم که در عمرم هرگز تمايلی به کار سياسی نداشته باشم. هميشه از سياست و احزاب و پله‌های قدرت فرار کردم. سياسی‌کار نبودم، اما در حد سياسی‌کارهای شاخه‌ی نظامی آسيب ديدم، کتابفروش نبودم، ولی بيشتر از همه‌ی کتابفروش‌ها کتاب فروختم. می‌خواهم بدانم آيا اين تقدير است که چنين از راه دور کمانه کرده و قلب کسی را در جايی ديگر نشانه گرفته؟
پدرم بيمار و بستری است. سال‌هاست که او را نديده‌ام. می‌گويند ديگر کسی را نمی‌شناسد، فقط نگاه می‌کند. نمی‌دانم می‌بيند يانه. فقط می‌دانم که روز به روز فاصله‌اش با زندگی بيشتر می‌شود. چند وقت پيش مامان می‌گفت: «من تا به حال بهت نگفته بودم، وقتی رفتی افسرده شد و ديگر برنگشت به حال اول. بعد هم آلزايمر گرفت و حالا هم اينجوری شده. ديگر کسی را نمی‌شناسد.»
چند روز پيش مامان يک عکس برام فرستاد. گفت: «اين توی کيف بغلی‌ش بود.» و من سخت برای پدرم دلتنگم.

 

 

May 4, 2009

بدرقه

.
قطاری در سرم
با سرعت به خط پايان می‌رسد
همه چيزی
برای بدرقه
نگاه بی‌تفاوت دارد
 
                  در سکوت.

در آن همهمه
کسی عکس می‌گيرد
دريچه‌ی دوربين باز نمی‌شود
کسی دست تکان می‌دهد
برای آدمی ديگر شايد
و من بين اين وداع
                   سرگردانم.
تنها صدايی دور
بسيار دور
در دلم فرياد می‌کشد
با کلماتی گنگ.

April 27, 2009

سرمايه

.

هر كس‌ كه‌ از نظر عاطفي‌ نيروي‌ بيش‌تري‌ مي‌گذارد بيش‌تر درد مي‌كشد. طبيعي‌ است‌ كه‌ بيش‌تر هم‌ جيغ‌ بزند.
                                      از رمان تماماً مخصوص

April 13, 2009

تاريخ‌

.
تاريخ‌ مثل‌ يك‌ صفحة‌ كاغذ است‌ كه‌ ما روي‌ پهنه‌اش‌ زندگی‌ مي‌كنيم‌ و درد مي‌كشيم‌، دردی‌ به‌ پهناي‌ كاغذ‌. و وقتي‌ گذشتيم‌ در پروندة‌ تاريخ‌ به‌ شكل‌ خطي‌ ديده‌ مي‌شويم، همان خط لبة کاغذ‌. گاهي‌ هم‌ اصلاً ديده نمي‌شويم‌.
                                  رمان تماماً مخصوص