January 18, 2012
اعترافهای من به پرسشهای ماکس فریش
ماکس فریش نویسندهی پرسشگرا در سالهای 1967 تا 1971 مجموعه پرسشهایی مطرح کرد که اینها با تلاش ناشرش آقای اونزلد، (مدير سورکامپ) انتشار یافت. مطبوعات و دانشگاهها در طول 20 سال گذشته این پرسشهای ادبی فلسفی اجتماعی را در اختیار نویسندگان و فیلسوفان و هنرمندان قرار دادهاند تا پاسخ دریافت کنند. پرسشهای ماکس فریش در کشورهای آلمانی زبان همواره مطرح بوده و پاسخها نيز معمولاً شگفتی آفريده است.
رییس ایرانشناسی دانشگاه ماربورگ که روز 23 نوامبر در آنجا سخنرانی داشتم این پرسشها را در اختیار من قرار داد تا پاسخ بگويم. پرسشهای چندپهلوی دشواری که آدم گاهی تکلیف خودش را نمیداند. من اما هرچه بلد بودم صادقانه پاسخ گفتم. متن آلمانی با ترجمه مجید عباسیان در سایت دانشگاه منتشر شد.
1. Sind Sie sicher, daß Sie die Erhaltung des Menschengeschlechts, wenn Sie und alle Ihre Bekannten nicht mehr sind, wirklich interessiert?
1 - آیا مطمئنید که حفظ نوع بشر، وقتی شما و آشنایانتان دیگر نیستید برایتان اهمیت دارد؟
عباس معروفی: بله. به شدت اهمیت دارد. اما بعد از مرگ من این اهمیت از اعتبار می افتد.
2. Warum? Stichworte genügen.
2 – مختصر بگویید چرا؟
عباس معروفی: اگر بقای بشریت برای کسی اهمیت داشته باشد، پیش از مردن هر کاری بتواند و بخواهد انجام میدهد. آن هم به شیوه و سلیقه و انتخاب خودش، با ابزار و توان خودش. وقتی زنده نباشی دیگر چیزی برای تو وجود ندارد. یک دریچهی دوربین برای ابد بسته میشود. با هر نگاه و حس و اندیشهای.
3. Wieviele Kinder von Ihnen sind nicht zur Welt gekommen durch Ihren Willen?
3 – چند تا بچه از شما به دلیل ارادهی شخصی تان به دنیا نیامدهاند؟
عباس معروفی: به خواستهی بانوی من که عاشقانه دوستش دارم، و با همراهی من یک بچهی ما به دنیا نیامد. بچهای که حاصل عشقمان بود پیش از اینکه روی زندگی را ببیند دستش از دار دنیا کوتاه شد.
خودم فرزند یک عشق هستم. و اولین چيزی که از محبوبم خواستم يک بچه بود، اما چنان تند واکنش نشان داد که ناچار به عذرخواهی شدم، و بعد برایش توضیح دادم که آنقدر عاشقانه دوستش دارم که دلم میخواهد یکی مثل خودش برایم به دنیا بیاورد. میخواستم یکی از خودش کپی کنم، میخواستم به چشمهای این نگاه کنم و آن ديگری را ببینم. قلبم از شادمانی درخشید اما به خاطر مصلحت و خواستهی بانویم به ناچار او را همراهی کردم. و این تنها چيزی است که تا زندهام از پشیمانیاش سیر نخواهم شد. متاسفم و همیشه به آن پسرک زیبای باهوش فکر میکنم که شبیه مامانش بود. و همیشه به مامانش فکر می کنم که چنین تجربهی تلخی را از سر گذراند.
4 – ترجیح می دهید با چه کسی هرگز روبرو نمی شدید؟
عباس معروفی: با بازجویم.
5 – آیا مقابل فردی که شما در موضع ناحق هستید، و او لازم نیست که از این قضیه اطلاع داشته باشد، از چه کسی تنفر داريد؟ از خودتان؟ يا آن فرد؟
عباس معروفی: اگر فرض کنم برابر کسی در موضع ناحق هستم از خودم بدم میآید. و زمانی که او از این موضع من بی خبر باشد، سعی میکنم بی اندازه بودن خودم را نشان دهم و سپس تلاش می کنم که دست را ببازم و صحنه را ترک کنم. چون حالا ديگر تحمل ديدن بلاهت را هم ندارم.
6. Möchten Sie das absolute Gedächtnis?
6 – دوست داريد حافظهی مطلق داشته باشید؟
عباس معروفی: اصلاً. گاهی حافظه باید پاک شود تا آدم بتواند دوباره اشتباه کند.
عباس معروفی: با مرگ سیاستمداران چیزی عوض نمیشود. تجربه نشان داده که این امید فوراً به يأس غیر قابل جبرانی تبدیل میشود. وقتی خمینی مُرد بسیاری از ما امیدوار شديم، اما ديری نگذشت که سخت سرخورديم و دل مان میخواست زمان به عقب برگردد. با این حال مردم مدام به این مسئله در ذهن شان پر و بال می دهند.
8 – چه کسی هست که مرده و دوست داريد او را دوباره ببینید؟
عباس معروفی: پدربزرگم، و يک دوست که اسمش اسماعیل بود.
9 – در مقابل چه کسی را دوست نداريد ببینید؟
عباس معروفی: مادربزرگم را.
10 – دوست داشتید متعلق به یک ملت و یا (فرهنگ) ديگری بوديد؟ و کدام؟
عباس معروفی: بله. همیشه به این فکر کردهام که به شدت دلم میخواست متعلق به ملت و فرهنگی بودم که با راستی و شایستگی اموراتش را میگذراند و نانش را درمیآورد.
از ژاپن خوشم میآيد.
11- دوست داريد به چه سنی برسید؟
عباس معروفی: این بستگی به عشق دارد. آدم وقتی عاشق باشد دلش میخواهد تا نود سالگی عمر کند. وگرنه تا همینجا هم کافیست.
12. Wenn Sie Macht hätten zu befehlen, was Ihnen heute richtig scheint, würden Sie es befehlen, gegen den Widerspruch der Mehrheit? Ja oder Nein.
12 – اگر قدرت این را داشتید فرمانی بدهید که حالا به نظرتان صحیح است، آيا امروز بر خلاف نظر اکثریت این فرمان را صادر می کردید؟ بله يا نه؟
عباس معروفی: بله.
اگر قدرت فرمانی را میداشتم که میتوانستم با آن سرنوشت بخشی از مردم را عوض کنم ترديد نمیکردم. موقعیت فرمان دادن و قاطع بودن همیشه فراهم نیست. آدم وقتی در موقعیتی قرار گيرد باید قاطعیت عمل هم داشته باشد.
13 – چرا نه؟ اگر به نظر شما صحیح است چرا نه؟
عباس معروفی:
14 – شما از یک جماعت راحت تر متنفر هستید یا از یک شخص؟ و دوست داريد تنها متنفر باشيد يا جمعی؟
عباس معروفی: تنفر نقطهی مقابل عشق است، و به گرانی و عظمت عشق. حسی است بسیار سنگین و عمیق که نمیتوان به آسانی خرجش کرد. یک فرد خطاکار و خائن هم ارزش آن را ندارد که آدم این حس عمیق تنفر را نثار او کند. میتوان به جمعیتی تنفر ورزید که دست به دست هم سرنوشت یک ملت را به تباهی میکشند، و چه بهتر که این حس همراه ديگران به توان برسد.
15. Wann haben Sie aufgehört zu meinen, daß Sie klüger werden oder meinen Sie's noch? Angabe des Alters.
15 – کی از باور این که عاقلتر میشويد دست کشيديد؟ يا این که هنوز بر اين باور هستيد؟ چند سالتان است؟
عباس معروفی: در سی سالگی تکلیفم با خودم روشن بود و میدانستم چی برای ادبیاتم خوب است. و همان وقتها بود که جایی نوشتم: تا زمانی که بتوان از يک بچهی چهار ساله چيز آموخت، امیدی به آينده هست، و همیشه برایم مهم بود که هر تجربهای خطی بر پيشانیام جا میگذارد. این خطها جاپای اسبهای کالسکهی زمان است، و ارزان به دست نیامده. پس هر روز میتوان نسبت به روز قبل عاقلتر شد.
من پنجاه و چهار سالم است.
16 – انتقاد شخصیتان نسبت به خودتان شما را متقاعد میکند؟
عباس معروفی: گاهی نه. گاهی در عین مرور انتقاد شخصی این حقیقت هم وجود دارد که از بعضی اجبارها نمیتوان گریخت. گاهی در مسائلی به خودم سخت انتقاد میکنم و متقاعد هم میشوم، تصمیم میگیرم با تغییر روش آن مسائل را از پیش پا بردارم، اما باز بر اساس فشارهای بیرونی یا اجبارهایی گريزناپذير برمیگردم به نقطهی قبلی. همیشه زندگی با طراحی دلخواه پیش نمیرود، گاهی چیزهایی از سوی ديگران خود را دخیل میکند که آدم ناچار میشود خودش را مورد انتقاد قرار دهد. و این چرخه تمامی ندارد.
17. Was, meinen Sie, nimmt man Ihnen übel und was nehmen Sie selbst übel, und wenn es nicht dieselbe Sache ist: wofür bitten Sie eher um Verzeihung?
17 – فکر میکنید از چه کار شما ديگران میرنجند؟ و خودتان چه چيزی را به دل میگيريد؟ و اگر این دو موضوع یکسان نيست، شما برای چه چيزی ترجیحاً تقاضای بخشش میکنيد؟
عباس معروفی: از این که به کسی نمیتوانم نه بگویم، ديگران را میرنجانم. این تربیت غلط از کجا در من شکل گرفته که فکر میکنم آدم به دوست و آشنا و فامیل نمیتواند نه بگويد، و حتی الامکان برای غریبهها هم آن را به کار نبرد؟ اینجا در آلمان بچهها از کودکی ياد میگیرند که نه بگویند. من چرا نمیتوانم؟ خب به همین خاطر عزیزترین کسانم را رنجاندهام، چون به ديگران نگفتهام نه، و چيزی گرانبها مثل زمان را خرج آنان کردهام.
و من خود، از دروغ میرنجم، از این که کسی بخواهد مرا دودره کند بیزارم. با اینهمه برای این دو حالت متفاوت، من ترجیح میدهم از رفتار خودم تقاضای بخشش کنم. زیرا رفتار من اتفاقی نیست، چيزی ست که در وجودم کهنه شده، و باید کسی کمکم کند تا به مرور از آن خلاص شوم.
18. Wenn Sie sich beiläufig vorstellen, Sie wären nicht geboren worden: beunruhigt Sie diese Vorstellung?
18 – اگر همینجوری تصور کنید که هرگز به دنیا نیامده بوديد، آيا این فکر خاطر شما را آشفته میکند؟
عباس معروفی: اصلاً. نه تنها خاطر مرا نمیآشوبد، بلکه فکر میکنم برای ديگران هم اهمیتی نداشته باشد.
19. Wenn Sie an Verstorbene denken: wünschten Sie, daß der Verstorbenen zu Ihnen spricht, oder möchten Sie lieber dem Verstorbenen noch etwas sagen?
19 – وقتی به مردگان فکر میکنید، دلتان میخواهد که فرد مرده با شما حرف بزند؟ يا دوست داريد شما چيزی به او بگوييد؟
عباس معروفی: دلم میخواهد حرفهای آن مرده را بشنوم. من چیز تازهای برای او ندارم، اما یک مرده قطعاً چیزهای جالب برای من خواهد داشت.
20 – عاشق کسی هستيد؟
عباس معروفی: بله، با تمام سلولهای بدنم.
21 – از چه چیزی به اين نتیجه رسیدهاید؟
عباس معروفی: از این که وقتی باهاش حرف میزنم، قلبم جور ديگری میتپد، وقتی میخواهم به دیدارش بروم بارها فکر میکنم چی بپوشم، چه عطری بزنم، چی بگویم، چه رفتاری داشته باشم. و بدبختی اینجاست که وقتی میبینمش همه چيزهایی که فکر کرده بودم یادم میرود، و حتا فضای اطرافش را به سختی میبینم. خودش بزرگتر از همه جاست. من یک بار در عمرم عاشق شدهام، و دلم میخواهد همیشه شاد و خوشبخت ببینمش، و برای این مقصود هر کاری که لازم باشد انجام میدهم. دلم میخواهد خودم با ابتکارهای خودم خوشبخت و شادش کنم.
من از مرگ نمیترسم اما از اینکه او را از دست بدهم به شدت وحشت دارم. یک هراس ويرانگر مثل مرگ سایه به سایهی زندگیام نفس میکشد که آخر مرا میکشد، و این هراس از دست دادن اوست. میدانم اگر نباشد انگیزهی همهی کارهایم را از دست میدهم. و میدانم که او تنها انگیزهی نوشتن، خواندن، ديدن و شنیدن من است. و حالا به موازات عشق حس ترس هم در قلبم میکوبد.
22. Gesetzt den Fall, Sie haben nie einen Menschen umgebracht, wir erklären Sie es sich, daß es dazu nie gekommen ist?
22 – فرض براینکه تا کنون هيچ انسانی را نکشتهاید، چگونه توضيح میدهيد که تا به حال کار هرگز به آنجا نینجامیده است؟
عباس معروفی: سوای قتلهایی که تصادفی اتفاق میافتد، قتل پیش از آن که از نظر فیزیکی رخ دهد، در ذهن آدمها اتفاق می افتد. آدمها بارها و بارها کسی را ذهن شان می کشند، و بعد که صحنه را از نظر گذراندند آرام می گيرند و زندگی عادی شان را ادامه می دهند.
برای یک نویسنده این سادهتر اتفاق میافتد. بسیار پیش میآيد که نویسنده با هنرمندی تمام یکی از شخصیتهای رمان یا داستانش را به قتل میرساند.
من آدمهای بسیاری را در ذهن و در رمانهایم کشتهام. و اعتراف میکنم که به آسانی تصوير کردن یک باغ چنین چيزی را نوشتهام، اما در حالت واقعی که به طور فيزیکی قتلی انجام دهم، خیر. کشتن کاری ست بسیار سخت که من جسارت و جرأت و انگیزهاش را هرگز ندارم.
23 – برای خوشبختی چی کم دارید؟
عباس معروفی: همیشه چیزی کم است. همیشه نم اشکی گوشهی چشم وجود دارد برای روز مبادا. زندگی در جهان امروز به نقطهای رسیده که خوشبختی یک رویاست. گاهی یک عمر فقط کار میکنیم و اسمش را میگذاریم زندگی. من فقط او را کم دارم.
24 – برای چه چیزی سپاسگزار هستيد؟
عباس معروفی: این را از پدربزرگم آموختهام که برای سادهترین لطف سپاسگزار باشم.
من برای يک نان سپاسگزار شدم
به هنگامی که سخت گرسنه بودم،
برای بزرگترین عشق،
به هنگامی که از تنهایی
به تباهی رسیده بودم.
25. Möchten Sie lieber gestorben sein oder noch eine Zeit leben als ein gesundes Tier? Und als welches?
25 - بیشتر دوست دارید مرده باشید يا این که هنوز مدت زمانی به صورت يک حيوان سالم زندگی کنيد؟ و کدام حيوان؟
عباس معروفی: دوست دارم زنده بمانم حتا به صورت یک مورچه که کاری را مدام تکرار می کند، و مدام کار میکند.
------------------------------------------------------------
شما هم به این پرسش ها برای خودتان پاسخ بگویید.
January 8, 2012
2011
سال بیکاری فرهنگ و ادبیات و هنر
ترجمه آلمانی این متن در ترانسپانسی برای ایران منتشر شد
در حالی آخرین روزهای سال 2011 را به پایان میبریم که نسبت به تصمیمهای سیاستگزاران فرهنگی و هنری ایران به شدت خشمگین و خستهایم. همین هفتهی پیش بود که مطبوعات خبر دادند در سال جاری بیش از صد کتابفروشی در تهران تعطیل شده. این خبر را یکی از ناشران اعلام کرده بود. دلایل آن البته روشن است؛ کتابهای مورد درخواست موجود نیست، قیمت کاغذ در همین یک ماه سی درصد افزایش داشته است. مأموران جورواجور برای کتابفروشیها مزاحمت ایجاد میکنند، کافه کتابفروشیها هم از قبل زیر فشار و آزار بودند که ناچار شدند کافه را جمع کنند. و عاقبت اینکه راستهی کتابفروشها تبدیل به بازار لباسفروشها شده و میشود. علاوه بر همهی اینها چشماندازی برای کتابفروشان جوان وجود ندارد. پس به همین سادگی بیش از صد کتابفروشی تعطیل شد.
این خبرها در ایران عادی است، همچنان که خبر مجوز نگرفتن بیش از پنج هزار کتاب در وزارت ارشاد حالا دیگر عادی شده. ناشران و نویسندگان میدانند که انتظار برای دریافت مجوز انتشار بیهوده است. و حالا در ایران یک اتفاق جدید خبرش دارد عادی میشود: نویسندگان ایرانی از این پس آثارشان را در خارج از کشور انتشار میدهند.
اخیراً کتابهایی که در خارج از کشور منتشر میشود دیگر لزوماً از آنِ نویسندگان تبعیدی و مهاجر نیست. آرام آرام کتابهایی بر پیشخان کتابفروشیها و سایتها قرار میگیرد که نویسندگان آنها در ایران زندگی میکنند.
پدیدهی تبعید برای کسی ناآشنا و غریبه نیست. معلوم است که نویسندگان تبعیدی در هر کجای جهان که باشند برای انتشار آثارشان در تبعیدگاه ناشر و امکان نشر پیدا میکنند و آثارشان را منتشر میسازند. حتا این را میشناسیم که نویسندهای در کشوری نتوانسته اثرش را انتشار دهد، و طبعاً راهی در خارج از کشور باز کرده است؛ نویسندهای چون بولگاکف را همه میشناسند.
اما این که نویسندگان داخل کشور به طور همگانی تصمیم بگیرند آثارشان را بیرون از مرزها منتشر سازند، يک فاجعهی ملی است. این اتفاق وحشتناک در سال 2011 در ایران فراگیر شده. و مهمترین وجه گستردهی این روند این است که بار مسئولان فرهنگی و وزارت ارشاد سبکتر و کارشان سادهتر شود.
چنان که در ابتدای همین سال در فستیوال فیلم تهران، خیمهی فاجعهای بزرگ بر سر سینماگران و فیلمسازان فرو خوابید و نتیجهاش این شد که آنان دیگر فیلم نسازند و سرگردان و بلاتکلیف بمانند.
امسال بسیاری از هنرپیشهها و کارگردانها و دستاندکاران سینمای ایران خانهنشین شدند و اصلاً فیلم نساختند، و تک و توک فیلمی اگر ساخته شد زیر فشارهای جهانی بود، و یا تهیهکنندگانی که سرمایههای هنگفت خود را معطل فیلمی کرده بودند، راهی برای نجات فیلم شان یافتند.
در همین راستا چهرههای سرشناس ادبیات و سینما عملاً از حضور در کشورهای دیگر منع شدند و راهشان به اروپا و دیگر کشورهای غرب بسته شد.
امسال سیمین بهبهانی شاعر بزرگ معاصر که از سوی فستیوال هنری تیرگان به تورنتو دعوت شده بود، نتوانست در این فستیوال شرکت کند.
او به من گفت که پاسپورتش را ضبط کردهاند و نمیگذارند سفر کند. بنابراین سیمین بهبهانی برای شرکتکنندگان آن فستیوال پیامی ویدیویی فرستاد و عدم حضورش را عذر خواست.
چند هنرپیشه و کارگردان که در فستیوالهای گوناگون دعوت داشتند به چنین سرنوشتی دچار شدند و در خانه ماندند.
دلیل این ممنوعیتها البته روشن است: مسئولان فرهنگی دارند بارشان را سبک میکنند، و کارشان را آسوده. آنها نمیخواهند کتابی منتشر شود تا خواندن و بحث و جدلی هم نباشد، نمیخواهند فیلمی ساخته شود تا اکرانی نباشد و نقد و نظر بینندگان به وجود نیاید. نمیخواهند هنرمندی در برنامهای حتا در خارج از کشور حضور یابد تا پژواکی در کار نیاید و نامی بر سر زبانها نیفتد.
بدتر از همهی این اتفاقها مسئولان وزارت ارشاد امسال رسماً گفتند که نویسندگان پیش از نوشتن به خط قرمزهای ما فکر کنند و چیزی بنویسند که بتواند مجوز انتشار دریافت کند.
این هم یکی از پدیدههای نوظهور بود که وزیر فرهنگ رسماً خودسانسوری و رعایت خط قرمزهای حکومت را به نویسندگان توصیه و ابلاغ میکرد.
به نظر میرسد سال 2011 در زمینهی فرهنگی سال جمعبندی ایدئولوژی حکومت جمهوری اسلامی و اعلام آن به ایرانیان بود. کارتها و بازیها رو بود، شمشیرها را از رو کشیدند، دیگر چیز پنهانی وجود نداشت. اگر در سالهای قبلتر موارد سانسورشدنی را به ناشران بهطور شفاهی میگفتند، امسال خیلی روشن و رسمی موارد سانسور را مکتوب به دست ناشران و نویسندگان دادند. و نیز گفتند اینطور بنویسد و آنطور ننویسید.
امسال در زمینهی فرهنگی کارنامهی مسئولان شرمآور بود.
یکی دیگر از کارهای شرمآور مسئولان فرهنگی دزدیدن مجسمههای شهر و از بین بردن یا پنهان کردن آن بود. این اتفاق در چند شهر رخ داد و سرانجام مجسمههای بسیار بزرگ آرش تیرانداز شخصیت اسطورهای ایران باستان که بر ارابهای چهاراسبه ایستاده و تیروکمان در دست دارد در یکی از میدانهای شهر ساری شبانه محو و نابود شد. این مجسمهها پیش از انقلاب در ایتالیا ساخته شده بود و مردم بسیار دوستش داشتند. اما مسئولان با کمال وقاحت این مسئله را حاشا کردند و اعلام بیخبری شان جامعهی فرهنگی را به شدت عصبانی می کرد.
همچنین نقاشیهای دیواری از داستاهای اسطورهای شاهنامه شبانه با رنگ پاک شد و صبح روز بعد مردم در برابر دیوار
سفید دچار حیرت شدند.
خراب کردن بناهای قدیمی از قبیل حمامی که در عهد صفویه ساخته شده و تبدیل آن به پارکینگ یا خراب کردن شبانهی یک کلیسای قدیمی در شهر کرمان، یا عمارتی در شهر تهران، لابلای دیگر خبرهای فاجعهبار گم شد.
به نظر میرسد که مسئولان رژيم جمهوری اسلامی فرض را بر این گذاشتهاند که باید تمامی پیوندهای فرهنگی و تاریخی ایران با گذشتههای غیر اسلامیاش باید محو و نابود شود.
امسال وزارت ارشاد دو کتاب مهم ادبیات هزار سالهی ایران را مورد هجوم قرار دادند. از ناشری خواستند که بخش عاشقانهی کتاب خسر و شیرین نظامی را "تلطیف" کند. یعنی در آن دست ببرد و تغییرش دهد. و این کار به کتابهای دیگر هم تسری پیدا کرد.
دست بردن و تغییر دادن کتابی که عمر هزار ساله دارد، کتابی که اهمیت ادبی و اسطورهای دارد، کتابی که بارها در طول تاریخ منتشر شده، جز ستیز یک قشر ایدئولوژیکی با فرهنگ و ادبیات ملت ایران هیچ معنای دیگری ندارد.
رژیم حاکم بر ایران در سال 2011 رسماً نشان داد و اعلام کرد که هیچ قرابت و علاقهای به فرهنگ و هنر و ادبیات و تاریخ ایران ندارد، و دغدغهاش همچون طالبان همانا اسلام حکومتی است که باید در جهان صاحب قدرت نظامی و قلدری و اتمی باشد.
همین چند روز گذشته، خانهی سینما، بزرگترین نهاد صنفی سینماگران توسط وزارت ارشاد طی حکمی توهینآمیز منحل شد. وزیر ارشاد بی توجهی سینماگران معترض را نسبت به این حکم، کلاهبرداری خواند.
زیر سایهی چنین حکومتی که از سایهها بیرون آمده، شمشیسر از رو کشیده و عربده میکشد، زندگی بر هنرمندان جهنمی هولناک است. سال 2011 تمام شد و باز ما دوره می کنیم روز را و هنوز را.
December 9, 2011
سه خبر و یک پرسش
روزی که شهرداری تهران از سفارت بریتانیا ادعای غرامت کرد، این خبر به شکل عجیبی ذهنم را به بازی گرفت و مدام مراسم پلوخوران علما در ایام عاشورا در سفارت انگلیس به یادم می آمد، نمی دانم چرا. تا اینکه به سفارت حمله کردند، سفارتها بسته شد، و کارکنان سفارت ایران از انگلستان اخراج شدند. شاید ذهن من هرز می پرد، و این ارتباط سازی بی ربط باشد، اما این چند روز همه اش چشمم دنبال یک خبر می گشت که بالاخره امشب رسید:
November 1, 2011
باران صبح
.
باران تند بود. ما میدويديم و زير باران کاملاً حیس شده بوديم. از پياده رو همينجا به طرف پارک میدويديم. همه جا تعطیل بود و میخواستيم نان بخريم، نانمان تمام شده بود. شنيده بوديم که توی پارک یک دکهی نانفروشی هست، و زير باران میدويديم. وقتی رسیديم جلو پارک، گفت: «باسی، اينجا باش من برم نون بخرم بیام.»
گفتم: «با هم بريم.»
«برای خودت میگم، خیس میشی. چرا دوتایی خیس بشیم.»
«پس من ميرم که من خیس بشم.»
«نه. همینی که من میگم. اینجا باش الان برمیگردم.»
«برنمیگردی.»
«برمیگردم.»
«برنمیگردی.»
«اگه میترسی بيا، دستامو نگه دار.» و دستهاش را گذاشت توی دستهام.
تمام تنهاییهای کودکیام آمد جلو چشمم، آن خانه قديمی، درخت کاج وسط حیاط، سایه های آفتاب... به دور و برم نگاه کردم. اینجا کجاست؟ اگر گم بشوم؟ توی دلم گفتم تو رو خدا منو تنها نذار، بذار باهات بیام.
«نه. همین جا باش الان برمیگردم.»
و باران تند شده بود. همه جا خیس بود. صورتم خیس بود، چشمهام خیس بود، و موهای او که دور میشد خیس بود. حتا چکمههاش خیس بود. بعد دیدم دیگر دستهاش توی دستم نیست. به دور و برم نگاه کردم. هیچ جا را نمیشناختم. در شهری غریب بودم، و انگار تازه بنایی کرده بودند و شکل آنجا عوض شده بود. گفتم حالا کجا دنبالت بگردم؟
باران همه چیز را میشست و با خود میبرد. همه جا خیس بود. و مه آنقدر در باران کش آمده بود که ديگر چشمم جایی را نمیديد. ناگهان فهمیدم که او دیگر برنمیگردد. به دلهره افتادم. دلتنگی و هراس چنان به جانم چنگ میانداخت که داشتم میمردم.
فریادی کشیدم و از جا کنده شدم. چشمم را باز کردم. داشت صبح میشد. تمام صورتم خیس بود.
September 22, 2011
September 21, 2011
یک نثر ساده برای دلم
امشب رفيق جان جانيت می گفت ببين چيزی براش نگذاشتی طفلکی می رود بهانه از گذشته های دور پيدا می کند می گردد به زور شاهدی می سازد تو را منفور پيدا می کند.
هفت سال تا بخواهی خورشید در قلبم شکفته با دست های تو تصویر در ذهنم به یادگار مانده با صدای تو اکسير به جانم نشسته با نفس های تو می توانم زندگی کنم هزار سال با همین ثروت بی کران.
گفتی نمی خواهمت دلی شکست لبخندی پايان يافت کودکی مرد به دل نگير تو زندگی کن و لذت ببر بگو که خوشبختی از چشمهات پروانه می بارد ضمانت خورشید به تمامی از آن تو.
گاهی آدم حواسش پرتاب می شود يادش می رود بگويد «هروقت دلتنگ تو باشم برای چشمهام سيب می خورم.» یکباره بی دليل می گويد: «لياقتم را نداری برو بمیر.» گل قشنگم مگر خانه سازی بر آب می شود؟
هفت سال سراسيمه به هر فروشگاهی سر کشيدم تا قامتت را در لباسی زنده کنم گاه بودی گاه ناچار می شدم دلتنگ تو در خيالم يکی يکی لباسها را برازنده کنم.
حالا در سایه های سنگ یکی به قامت خودم تراش می دهم در هراس خواب کنده می شوم مدام کابوس نشسته کنارم اين کودک تنها و گمشده جهان دبنگ را بدرقه می کند.
September 19, 2011
صفاييان از غار بيرون آمد

September 14, 2011
در شهر ماينز
August 31, 2011
راه
همه جا شبيه هم بود؟ نديدهام تا کنون جايی شبيه جايی ديگر باشد، هر درختی برای خودش ساز و برگی دارد، هر دشتی عطر خودش را میپراکند، و تو با همه فرق داری، جوری که ميان هزاران آدم از صدای نفسهات تو را میشناسم، دل دل زدنهات در شبهايی که از خواب میپريدی و يکراست میآمدی به اتاق کارم تا در آغوشت بگيرم، و آرامت کنم.
«خواب بد ديدی؟»
«اوهوم.»
و همانجور که توی بغلم بودی پشت ميز چند خطی جايی را سرانجام میکردم و میبردمت که بخوابی.
«تو لوس کوچولوی منی؟»
«اوهوم.»
موهات را در آرامترين خواب زندگیام نفس میکشيدم، و کنار تو خواب تو را میديدم. عجيب نيست؟ آدم کنار کسی خوابيده باشد و خوابش را هم ببيند، هميشه حسرتی تو بودم و ديگر فرقی نمیکرد که بيدار باشم يا خواب، حضورت مثل نفسهام نشانهی زنده بودنم بود، بودی، نه مثل اين روزها که از دلتنگیات خوابم نمیبُرد، و وقتی بهخواب میرفتم ديگر دلم نمیخواست بيدار شوم. راه میافتادی توی خوابم، و من مست میشدم از تماشا، و میترسيدم از اينکه بيدار شوم ببينم نيستی. هراسان میشدم.
و حالا بعد از دو روز بیخوابی کشيدن از هيجان ديدنت، کمی لاغر شده بودم، لاغر و بيمار، و راه دراز بود. دشت گندم تمام نشده، دشت ذرت در دوسمت کورهراه سبز میشد، و من پيش از آنکه ببينم، از بوی گندم و ذرت و شبدر میفهميدم که حالا دارم از کنار مزرعهی آفتابگردان میگذرم.
بارم سبک نبود، يک کوله پشتی سنگين و يک ساک دستی بزرگ چيزهايی بود که برای تو میآوردم، و چند پوشه که توی بغلم سفت گرفته بودم، پروندههام بود. چيزهايی که نوشتهام و تو نخواندهای، عکسهايی که در تنهايی ازت گرفتهام، پروندهی زندگیام، طول عمر، زمان تولد و مرگ، گذشتههام، آينده، و آنچه از يک آدم وجود دارد، ذهنيات، فکرهايی که بعداً به سر آدم میافتد، تصميمها، نقشهی بدنم که نشان میداد چی باعث میشود که من گريه میکنم، چی خوشحالم میکند، چرا بيمار شدم، و بسيار چيز ديگر.
من اين پرونده را شب پيش از سفر زير و رو کرده بودم، نقطه به نقطهاش را با دقت به ذهن سپرده بودم، همه چيز را میدانستم اما حالا که در راه بودم، هيچ چيزی از آن يادم نبود. انگار فقط میدانم يک روز به دنيا میآيم، و يک روز میميرم. بقيهی چيزها را نمیدانستم. پاک از يادم رفته بود. اينکه میدانستم میآيم تو را ببينم از همه چيز مهمتر بود. و میدانستم چی پوشيدهای، و حتا میدانستم کجا ايستادهای؛ يک پا به درخت گذاشتهای، و کف دستهات چسبيده به تنهی آن، از هر دو سو. انگار که به محض ديدنم پر ميکشی میدوی که در آغوشت بگيرم. میدانستم يک گل آبی کوچولو دستت است.
نه، نمیدانستم. وقتی رسيدم در سايهی يک درخت بيد، بين دو شاخهی قطور جايی پيدا کرده بودی که منتظر بنشينی. بلوز و شلوار سبز تنت بود. سبز، مثل دشت ذرت.
گفتم: «اينجا کجاست؟»
گفتی: «کجا میخواستی باشد؟» و خودت را انداختی توی بغلم. نمیدانم چرا سعی داشتم توی بغلم پنهانت کنم، بپوشانمت، و دستهام دور تنت بچرخد.
باز آن بوی ازلی ابدی پيچيد توی ذهنم، و باز همه چيز يادم رفت. پروندهها از بغلم ريخته بود، ساک دستی و کوله پشتی چند قدم مانده، بر زمين مانده بود، آنجا حرفهايی که در راه فکر کرده بودم، حالا نمیدانستم چی بود. و چه اهميتی داشت اصلاً؟ گفتم همين که تو اينجايی و من بوی تنت را نفس میکشم، يعنی همهی حرفها، و اين يعنی دلتنگیها تمام شد، مثل يک کابوس قديمی تمام شد، انگار يک چشم بههم زدن بوده آنهمه دوری و انتظار. يادم رفته بود که چهار ماه شب و روز لحظه لحظه را به هم دوختم تا اين راه را طی کنم و بيايم اينجا چقدر قشنگ است، نگاه کن.
«چيزی گفتی؟»
گفتم: «من؟» و دستت را توی دستم گرفتم و کنارت نشستم. تکيه داده به درخت، پاهام را دراز کردم و دلم میخواست برات تعريف کنم که در طول راه چيزهايی ديدم که ياد تو میافتادم مدام، مثلاً يک اسب ديدم، مثل بچهها گفتم گاو. و تو گفتی نه، اسب. و من هر حيوانی ديدم گفتم اسب، تو گفتی نه، گوسفند. میخنديديم و میرفتيم و تماشا میکرديم. يادت هست؟
طول راه را با همين بازیها طی کردم، و تا برسم، اين چند آبادی را پشت سر گذاشتن، چشم به هم زدنی بود، مثل برق گذشت، و من سرخوشانه با تو حرف زدم، در راه تو آدم همه چيز يادش میرود، خستگی و سنگينی بار را نمیفهمد، بعضی حسها تمام سلولهای مردهی آدم را زنده میکند، میدانی؟ سخت پشيمانم از نبودنت ياد گرفتم که آدمی يک بار بيشتر زندگی نمی کند، و خوب است همه چيزش را خرج همين يکبار کند، فهميدم کجا کم گذاشتهام، کجا فرصت تماشای تو را از دست دادهام، کجا تنها غذا خوردی اينجا که در تنهايی غذا خوردنهام تمام نان را در گلو گريستم هر روز. کجا جات گذاشتم، کجا جام گذاشتی؟ نبودنت گران تمام شد آب شدم در خودم ياد گرفتم که چقدر تعللهای من دلت را رنجانده بود، بد هم اگر بودم اما خوب میدانستی که مال منی، عشق من!
«جانم؟»
گفتم: «هيچی. من چيزی نگفتم.» و به پروندهها اشاره کردم: «نمیخواهی اينها را ببينی؟»
«من دارم آنجا را نگاه میکنم، بگذار برای بعد.»
«کجا را نگاه میکنی؟ به من هم نشان بده.»
«غروب خورشيد.»
«غروب خورشيد؟ خورشيد که آنجا نيست، فکر کنم پشت سرمان باشد. اصلاً امروز نديدمش. همه جا آفتابی است، ولی خورشيد را نديدم.» و باز به منظرهی دوردست خيره شدم، مثل تو. آن دورها کسی بادبادکی هوا کرده بود که نگاه من با آن تاب بخورد در آسمان، بروم دورتر از اينجايی که هستيم. جايی که نمیشود فهميد نخ بادبادک از کدام سمت کشيده میشود. نخی نمیبينی، فقط از بادبادکش میفهمی که کسی سر نخ را به دست دارد، حالا کجا؟ چه فرقی دارد؟
اولين بار که ديدمت آبی بودی، کوچولو و آبی. تمام صورتت شادی و شرم دخترانه بود، بی هيچ نگرانی و غمی. در آغوش کشيدمت و دستم توی موهات گير کرد، و ما نمیدانستيم به کدام سمت برويم. چرخی زديم و از سالن بيرون آمديم. همان لحظه يک تاکسی جلو ما ترمز کرد. چمدانها را در صندوق عقب گذاشتيم، و من از سمت راست سوار شدم، راننده که پيرمردی بود کممو و خندان، درِ سمت خودش را برای تو گشوده بود و منتظر بود، اما تو تند به دنبال من آمدی، و يک لحظه ديدم جلو در ايستادهای که سوار شوی. حتا فرصت نداشتم خودم را کنار بکشم، سوار شدی، و روی زانوهام نشستی.
پيرمرد که همچنان میخنديد، نشست پشت فرمان و راه افتاد. تمام راه از آينه نگاه میکرد و خوشحال بود که تو روی پاهام ورجهوورجه میکنی و شادمانه چيزهايی را نشانم میدهی. تاکسی از کوهی بالا میرفت در آن راه سرابندی و پيچ در پيچ، هرچه بالاتر میرفت هوا تاريکتر میشد و برف انبوهتر. تا اينکه جايی نگه داشت و ما به ساختمانی بزرگ وارد شديم، اتاقی نشانمان دادند که مال من و تو بود.
مثل ريشهای که به آب رسيده باشد، تماشای تو را شروع کردم، تا جايی که تو فيلم نگاه میکردی، و من تو را تماشا میکردم. در ضلع سوم مثلثی روی مبل نشسته بودم که رأسش تو بودی.
و بعدها در روزهای نبودنت نامهای از تو پيدا کردم که حاضرم همهی عمرم را بدهم تا يکبار ديگر، فقط يکبار تو را به هنگام نوشتن آن نامه ببينم. نامهای که برای يک عمر دلتنگيت مرا بسنده میکند. انگار از بر شدهام آن را:
عقربهها میگذرند و میروند
به کجا؟
نمیدانم
تو نيستی تا علتی در آنها بيابم
همه را خاموش میخواهم حتا نفسهام را
تا انتظارت دوچندان نگذرد و مرا در خود غرق نکند
چه هميشه تصوير انتظاری به چشمانم کوبيده شده
از آن رو که آمدنت را هيچگاه نديدهام
بودنت همه تصاوير نقاشی شدهای است که از ترس باران
به زير تخت کشاندهام.
من کجا اين همه ميله به چشمهام کشيدهام
که نه تو فهميدی نه آسمان،
کجا کور شدم که از نقاشیهام هم فريادی بر نيامد؟
که همه چيز
که همه آسمان
نه همين دستهاست که به سيبی بخشيدی
که همه آسمان
مرا با همين دستها خريدی،
اسير کردی.
تا نه سيبی از زمين برويد نه از بهشت
که همه آسمان را با همين دستهات به اسارت بردی
تا نه از زمين رويشی باشد نه از بهشت سقوطی؟!
فکر کن همه سيبهای زمين و آسمان را هم بخشيدم به تو
تا بهار بيايد
نمیشود؟
و تو فکر کن من چطور تاب بياورم بقيهی عمرم را؟ باور کنی نکنی، اين احساس توی دلی وجود داشته و حالا به جای آن گلايههايی به ميان آمده. چکار کنم که همه چيز برگردد به همين شعر، و بعد دنيا به روی من تمام شود؟ از کجا شروع کنم تا به آن نقطه برسم؟ تو بگو، گل قشنگم!
برگشتی با لبخند توی چهرهام ماندی: «چی؟»
گفتم: «چقدر قشنگتر شدهای!» و دستت را گرفتم و نوک انگشتهات را يکی يکی بوسيدم، بعد پاشدم ساک دستی را جلو پاهات گذاشتم: «نمیخواهی ببينی چی برات آوردهام؟»
«چی برام آوردهای؟ ببينم.»
ساک را باز کردم، اول يک شيشهی کوچک دادم دستت: «شربت آلبالو که دلت براش غنج میزد.»
در شيشه را باز کردی و با شادی کودکانهای چند جرعه نوشيدی: «میخواستم. میخواهی؟»
«نه. برای تو آوردهام. بنوش.»
دست کردم توی ساک و يک کيسه کوچک سفيد در آوردم: «گلهای ماگنوليای باغچهی خانه.»
کيسه را گرفتی بو کردی و چسباندی به سينهات: «بوی خانهی خودمان!»
بعد دست کردم توی ساک، و اين جعبه که وقتی درش را باز کنی ديلينگ ديلينگ میکند، اين شکلات، اين کتابی که تا نيمه خوانده بودی، اين عطر، اين آبنباتی که هميشه دوست داشتی، اين پيرهنی که جا گذاشته بودی و من هر روز صورتم را در آن پنهان میکردم و ياد تو را در آن نفس میکشيدم، اين بلوزی که به تنت میآيد، اين شکلاتی که...
هر چيز را که نگاه میکردی، از دستت میگرفتم میآويختم به شاخهی درخت، و تو در بين آنهمه رنگ میچرخيدی و من تماشا میکردم. بعد آمدی کنارم سرت را به سينهام چسباندی و ماندی. دستهام را دورت حلقه کردم، سرت را به سينهام کشيدی چندبار: «میترسم. میترسم همه چيز يادت برود فردا.»
«عشق که از يادرفتنی نيست!»
«نه. تو يادت نيست حالا. يادت نيست که هميشه مرا يادت میرفت.»
نه من، هيچکس تو را يادش نمیرود. عاقله مرد بازار پرندگان يادت هست؟ هر وقت میرفتم میپرسيد همسر زيبای شما کجاست؟ و من میگفتم رفته است سفر. تمام اين مدت هر يکشنبه به بازار پرندگان میرفتم و آنجا میچرخيدم و جوری خودم را نشان آن عاقله مرد میدادم که بپرسد همسر زيبای شما برگشت؟ همين که يک غريبه شهادت میداد جای تو کنار من خالیست و نمیشود تو را فراموش کرد، برای من کافی بود. يا آن دختر کوچولويی که اسم تو را به شيوهی خودش صدا میکرد، هر وقت با مادرش به خانهمان میآمد، به اتاقها يکی يکی سرک میکشيد، با اندوه ته چشمهاش به من نگاه میکرد و سرش را تکان میداد، يعنی کجاست؟ جعبهی شکلات را جلوش میگرفتم، يکی برمیداشت، انگار که تو را پنهان کرده باشم پشت مبلها را هم میگشت، سراغ تو را از من میگرفت و من گريهام را قورت میدادم که نفهمد چه بلايی سرم آمده.
چشمی که تو را ديده و به خاطر سپرده برای من عزيز است، چه رسد به چشمهای تو. چطور میتوانم تو را يادم رفته باشد؟ تمام لحظهها برای نبودنت عزادار بودم. گاهی زمان جوري کش میآمد و جوری سکوت توی سرم میچرخيد که ناگاه برمیگشتم طرف راهرو خیال میکردم با یک حولهی سفيد آنجا ايستادهای و ميخواهی موهات را خشک کنی. پلک میزدم دنبالت میگشتم که راه رفتنت را تماشا کنم نبودی درد میکشيدم، بانوی من!
دستت را به بازوم کشيدی و پرسيدی: «جان؟»
گفتم: «هروقت دلت خواست پروندهها را هم نگاه کن که بعدش کوله پشتی را هم برات باز کنم.»
«چی هست توی آن؟»
«بهترست خودت ببينی.»
«آخر وقت زيادی نداريم.»
«يعنی چی؟»
«همين. دو ساعت، فوقش سه ساعت وقت هست که حرفهای اصلی را بزنيم، و تصميم بگيريم، بعدش من بايد بروم.»
«بروی؟ کجا؟»
همهی توانم را به کار گرفتم که زمان کند شود يا شايد سرعت انتقال تصاوير را در چشمهام زياد کردم تا حرکت دستت را کُند تماشا کنم و انگشتهات را بهخاطر بسپارم: «آنطرف رودخانه کسی منتظر من است.»
جا خوردم: «کسی منتظر توست؟ يعنی کی؟»
«نپرس کی و کجا و چی، وقت کم داريم.»
و باز آن دلشورهی لعنتی ريخت به جانم، تعادلم به هم ريخت، و از درون به لرزه افتادم: «توی اين زمان کوتاه چهجوری من...؟» و با پا به کوله پشتی اشاره کردم: «اين را چه کنم؟»
زانو زدی، و همانجور که نگاهت به کولهپشتی بود، پروندهها را با دقت دسته میکردی: «اينها را بايد سر فرصت مناسب مرتب کنم که بعدها بدانيم چی برای چيست.»
و من محو تماشای انگشتهای باريکت شدم باز طرهی موهات ريخته بود جلو صورتت با فوت پسشان زدی و باز برگشت. روبانی دور کاغذها بستی و گذاشتیش توی ساک: «حالا میدانم چی داريم و چی نداريم.»
گفتم: «میترسيدم دستهام از دلتنگيت بميرد، حالا ديگر از هيچ چيز نمیترسم.»
گفتی: «چرا اينجوری نگاهم میکنی؟ حالا که همه چيز توی من تمام شده؟ يادت هست من امنيت میخواستم؟ يادت هست تب داشتم تنهام گذاشتی آن شب؟»
گلههای تو و کوتاهیهای من برای تو کوه شده، دلتنگی من و خوبیهای تو برای من کوه شده، دو تا کوه بلند بين من و تو فاصله است حالا که هردومان نمیدانيم با آن چه کنيم، ياد کوههايی میافتم که در جادههای حاشيهی کوير در خاطرات جادههای کودکیام جلو چشمهام قد میکشد، يکيش آبی است، يکی ديگر خاکی رنگ، و آن ديگری قهوهای، و باز آبی، و باز رنگی ديگر. گاهی وقتی باران میآمد، کوه آبی چنان بنفش میشد که محال بود تصور کنی اين همان کوه است که ديروز در سينهکش آفتاب آبی بود، کوه خاکی رنگ هم قهوهای میشد، و آن کوه قهوهای سياه میزد، چيزی بين زيرهای تيره و سياه آبخورده. سايه روشنها و نقشها هم طوری عوض میشد که مطمئن شوی کوهها هيچ دخلی به هم ندارند. همين باران ساده رنگ يک کوه را جوری تغيير میداد که خيال میکردی آن قبلی را برداشتهاند و يکی ديگر جاش گذاشتهاند.
حتا کوه هم وقتی فاصله میاندازد بين ما فرق دارد که در هوای آفتابی باشد يا هوای بارانی تيره که اينجا مدام مرا غمگين میکند. اينها همه برمیگردد به ادبيات اقليمها و سرزمينها. زمانی بود که باران در ادبيات ما مايهی طراوت و شادی و زيبايی بود، اينجا که آمدم فهميدم برخی جملههای ما را اينها اصلاً نمیفهمند و با آن انس نمیگيرند، همين که چند سالی در هوای سربی بارانی شهر ما زندگی کنی، دلت آفتاب میخواهد، دلت کوهها را به رنگ خودشان میخواهد، آب نديده و باران نخورده و اصيل، خاکی و آبی و قهوهای.
بازی ديرينهی آب و خاک تصور و تصوير هر دو را جوری میگرداند که هر کوهی میتواند چند کوه شود، خدا کند بارانی بر آن دو کوه من و تو نبارد و رنگشان را از همينی که هست تيره نگرداند. میبينی؟ حتا چهرهی آدم هم فرق دارد که زير باران باشد يا در هوای آفتابی. تو هم فرق داری حالا که همه جا آفتابی است، مثل خود آفتاب میدرخشی، کاش ميوهای نوشابهای چيزی اينجاها پيدا میشد که اينجور خشک و خالی زمان نگذرد، میدانی عزيزم؟
بلند شدی آمدی طرف من: «چيزی گفتی؟»
«نه. حرفی نزدم.» و کوله پشتی را خرخر کشيدم و جلو آوردم: «میخواهی کار اين را هم تمام کنيم؟»
به ساعتت نگاه کردی: «وقت زيادی نمانده، اگر فکر میکنی میرسيم، بازش کن.»
«کجا؟»
«همينجا.»
«اينجا که نمیشود. بگرديم گودالی چالهای پيدا کنيم که...»
«گودال و چاله برای چی؟ خب بازش کن ببينم چی هست.»
«اگر بازش کنم بايد کنار گودال يا چالهای باشيم، وگرنه بايد همينجور برش گردانم. اما ديگر نه میتوانم و نه میخواهم.»
مضطرب و بیقرار بودی، به نظرم رسيد اگر چارهای بهانهای دستت میآمد، همانجا رهام میکردی و میرفتی، ولی مستأصل به کولهپشتی نگاه کردی: «خب بيا بگرديم يک گودال پيدا کنيم. ولی گودال کجا بود؟ اينجا همه جا صاف و مرتب است، تو فکر میکنی چاله میگذارند بماند که مردم بيفتند توش؟ محال است پيدا کنيم. فقط...» و بعد ساکت شدی.
«فقط چی؟»
«بيلی کلنگی اگر بود خودمان میکنديم. من هم کمک میکردم که زودتر...»
«مگر میگذارم تو به اين خاک دست بزنی؟»
در چشماندازمان ريشهی يک درخت از خاک درآمده بود، انگار زانويش را از زير رختخواب در آورده که غلتی بزند، و جای خالی زانو مثل يک حفره دهن باز کرده بود. گفتم: «آنجا را ببين.» و کولهپشتی را خرخر کشيدم طرف آن حفره کنار درخت، و بیآنکه به وقت فکر کنم، به بیقراری تو فکر کنم، به يک جست پريدم کنار حفره و با دست خاک اطراف ريشه را بيرون دادم، زانو زدم و با دو دست خاک را پس زدم. آنجا تخته سنگی پيدا کردم که خيلی به کارم آمد؛ با تيزی آن ديوارهی گودال را تراشيدم و باز خاک را بيرون دادم. تل خاکی پشت سرم بالا آمده بود، ولی هنوز کار داشت، و به قد يک جسم مچاله بايستی خاک بيرون میدادم.
رفتم توی گودال و باز تراشيدم و بيرون دادم. زير ريشههای درخت گودالی ديگر دهن باز کرده بود که اگر کمی اطرافش را میتراشيدم میشد راحت پاها را زير آن دراز کرد. تراشيدم، گودال نبود، مثل يک غار شيبدار جايی زير ريشهها ادامه میيافت. خيالم راحت شد. آمدم بالای گودال و نگاه کردم، ای، بد نبود، اگر جانش را داشتم باز هم می کندم و خاک بيرون میدادم. اما ديگر خسته بودم. عرق از سر و گردنم میريخت، پيرهنم خيس شده بود، و تو هاج و واج فقط نگاه میکردی.
گفتم: «خيلی خب، آمادهای؟»
«اوهوم.»
کولهپشتی را کشيدم نزديک گودال، زيپش را باز کردم و جسم مچاله را بيرون کشيدم، پاهاش را به طرف غار توی گودال دراز کردم و با پا شانههای جسد را پيش راندم. راحت روی خاک سُر میخورد و پايين میرفت. لاغر شده بود، نحيف و استخوانی. گفتم که اين اواخر بيمار بود، بيمار دلتنگ.
گفتی: «ای وای! اين که تويی!»
«آره منم.»
«میخواهی چکارش کنی؟»
«از خودم خسته شدهام. میخواهم دفنش کنم.»
و باز به شانههای جسد فشار آوردم. آرام آرام فرو میرفت، بعد پاهاش جايی گير کرد و همانجا ماند. گفتم: «خب، ديگر تمام شد. بيا خاک بريزيم.»
«من ديرم شده، خيلی ديرم شده.»
«نمیخواهی بمانی که خاک بريزم و بپوشانيمش؟»
«نه. من ديرم شده. ديرتر از دير.»
و به جايی دوردست نگاه کردی. صدای گنگ مبهمی میآمد، گفتم: «کجا؟ آنجا کجاست؟»
«آنطرف رودخانه.»
چه آمدنی بود؟ کاش وقت میگذاشتی شب اول را پيشش بمانيم. تو که میدانی از تنهايی میترسد زير اين خاک غريب، چرا شانه بالا میاندازی؟ چرا حتا نگاهش هم نمیکنی؟ هرچه باشد عشق را تو بهش آموختی، کوچولوی من!
«چی؟»
«حرفی نزدم. اگر ديرت شده مزاحمت نمیشوم. برو.»
«تو چکار میکنی؟»
«من؟ هيچی. کنارش میمانم که شب را به صبح برساند، بعدش نمیدانم.» و شروع کردم خاک ريختن، و تمامی خاک اطراف را برگرداندم توی گودال، سينهاش را پوشاندم، صورتش را گذاشتم برای دم آخر. آنوقت يک لحظه دقيق شدم به چهرهاش، عجيب بود، چشمهاش خيس بود و همينجور زلزده به آسمان نگاه میکرد.
گفتی: «خب، پس من رفتم. خداحافظی نمیکنم. تا بعد.»
«مواظب خودت باش، تا بعد.»
گفت: «خدا نگهدار عشق من.» و بعد زانو زد کنار گودال، و ديگر با پا نه، با دست به خاک ريختن ادامه داد. تمام نفسم بوی خاک میداد، و همينجور به آسمان نگاه میکردم و منتظر بودم کلاغهای قديمی آن گورستان متروک بيايند بالای شاخهها جاخوش کنند، و صدای جر خوردن پارچهای ضخيم، فضای گورستان را پر کند.
بعد لايهی اول خاک آمد روی صورتم. گفت: «همين بود رفيق، سهم تو همين بود.» و باز خاک ريخت و با دست آنقدر خاک را دور صورتم بالا آورد که همه جا تاريک شد.
بعد تمام آن فضا را همسطح زمين کرد و به درخت تکيه داد، رو به افق نشست؛ رو به سوی شهر سنگی که تا چشم کار میکرد سنگ بود و درخت و مجسمه و سنگ.
آنقدر نشست تا هوا تاريک شد. از پشت شهر سنگی آنطرف رودخانه در لابلای صداهای گنگ، شعاع نور کمرنگی در افق میرقصيد. بعد وهم مضحکی به جانش افتاد. خواست پا شود فرار کند، نتوانست. میترسيد از جاش بلند شود، وهم دورهاش کند، میترسيد تکان بخورد و در وهم قالب تهی کند. همانجور نشست و چشمهاش را بست. آنوقت از شدت خستگی خوابش برد، خوابی که مثل مرگ بود، مثل خواب من بود کنار ريشهی درخت، آرام و بیدرد.
August 27, 2011
باور نمی کنم
June 30, 2011
برندگان تيرگان
May 18, 2011
سلام و تشکر
دوستان عزیزم
سلام بر همهی شما که در وبلاگ، ای ميل، يا فيس بوک به من تبريک گفتيد
سلام
هرچه بودهام و هستم، نویسندهی توانا یا ضعیف، آدم خوب یا بد، مردمگرا يا خودمحور، حاصل و دستاورد حضور شما بودهام. در کنار شما معنا یافتهام، سطح کارم با شما خوانندگان آثارم سنجيده شده. تنها میدانم سقوط نکردهام، فرو نرفتهام، آثارم رو به رشد داشته، چون شما در اين و سی و چند سال فراز آمدهايد، نسبت به دو نسل قبل بهتر و شفافتر شدهايد، با شما سنجيدم خودم را، با شما بزرگ شدم، با شما کار کردم، من نوشتم شما خواندید، توقع بهتر داشتيد تلاشم را کردم، و خوشحالم که با شما معاصرم، احساس غرور میکنم که خوانندهی نوشتههای منيد، با شما معنا يافتهام که اگر نبوديد نوشتههای من خوانده نمیشد و کسی به آن نمره نمیداد.
سپاسگزارم
April 19, 2011
چه کسی زمانه را ورشکسته است؟
نامهی سرگشاده عباس معروفی به دکتر بيژن مشاور، رييس بورد راديو زمانه
بيژن عزيزم، سلام
هرچه کردم نتوانستم نامهای غريبانه و رسمی به تو بنويسم، اگر يادت باشد در همان اولين روزهايی که همديگر را ديدم گفتم که چقدر به ايرج من شباهت داري. ايرج "فريدون سه پسر داشت" را می گويم. پيش از آن شنيده بودم که تو بدون وابستگی سازمانی و حزبی با انقلاب مسخرهی فرهنگی و تعطيل شدن دانشگاهها سخت مخالف بودهاي، و سربند همان مخالفت زندان جمهوری اسلامی را هم به جان خريدهاي، بعدها به هلند آمدهاي پزشک موفقی شدهاي؛ دکتر بيژن مشاور.
اينها را شنيده بودم تا اينکه ديدمت. از همان وقت ارادتم به تو صد چندان شد و با چنين احترام هموارهای حالا به دادخواهی آمدهام، میخواهم به حرفهام گوش دهی، حتا اگر هيچ اقدامی صورت ندهی، و پرونده را به "مصلحتی" ببندی.
اگر به ياد داشته باشی من هم مثل خيلیهای ديگر با اسم و اعتبار و حيثيتم از اولين روز "زمانه" کارم را آغاز کردم. از زمانی که هنوز "زمانه" وجود نداشت، من هم جزو آن هشتاد نفری بودم که مهدی جامی برای کارگاههای ساختار راديو زمانه دعوت کرده بود. دورهای بود که کارهای ديگر را زمين گذاشتيم و هفتهای چند برنامه برای زمانه توليد میکرديم.
چهار سال و اندی بدون هيچ تعطيلی و مرخصی، بی وقفه برای "زمانه" نوشتم و برنامه ساختم. در موارد بسياری آن نوشتهها و برنامهها آبروی من بود، تجربهی يک عمر نويسندگیام بود، چيزهايی که فقط برای "زمانه" نوشتم، همان چيزهايی که بسياری از جوانهای مملکتم هر روز دنبال لينکش میگردند و پيدايش نمیکنند. و من کارم شده اين که برنامههای قديمی زمانه را برای آنها ای ميل کنم.
زمانه اين مجال را ايجاد کرده بود که ابتکارمان را خرج کنيم. بايد فضا را عوض میکرديم؛ کلاس داستاننويسی، مرور داستانهای نويسندگان نوپا، جايزهی ادبی قلم زرين، آنهمه شور، آنهمه بده بستان، زمانه فضايی شد برای باليدن نويسندگان جوان، انصافاً چنين دورهی درخشانی در فضای هيچ رسانهای وجود نداشته است؛ و ديدی که کيهان تهران ما "ناتو فرهنگی" ناميد و تهديدمان کرد.
بعدها مواردی پيش آمد که از من خواستی به هلند بيايم و نقشی به عهده بگيرم، و خودت شاهدی که من بر پرنسيپهای حرفهای پای فشردم، طرف رفاقت يا مصلحت را نگرفتم، بلکه از حق و عدالت دفاع کردم.
حالا هم همان آدمم، و میخواهم بی دغدغه اين نامه را خطاب به تو پايان دهم.
سردبير جديد آمد، ما از سوابق حرفهایاش کوچکترين اطلاعی نداشتيم. میگفتند همراه يکی از جريانهای سياسی مدتی در روسيه بوده، از کانادا آمده، قدبلند و چهارشانه است، مغازهی موبايل فروشی داشته، عينک ریبن میزند، ستارهی اقبالش بلند است، خُب، سوابق کار مطبوعاتی؟
هيچکس چيزی نمیدانست. گفتيم خب عيبی ندارد، جوان است کمکش میکنيم راه میافتد. علاوه بر آن بورد زمانه آنجا با دقت مراقب همهی ماست. مراقب اعتبار و کار و آثار ماست.
حقالتحرير به بادرفته
اولين کاری که سردبير جديد کرد اين بود که با پاسکاریهايی که بين او خانم رييس برقرار بود حقوق يک ماه کار تماموقت مرا بالاکشيدند و خوردند. آنهم به شکلی توهينآميز. نامهنگاریها کرديم، آن خانم میگفت من برای زمانه دردسرهای فراوان ايجاد کردهام. و من مانده بودم کی؟ کجا؟ و لحن نامههايش توهينآميز بود. و عاقبت آقای سردبير! با تهديد و ارعاب طی نامهای اين باب را بست، يعنی دهن مرا بست.
در اروپايی که بهترين قانون مطبوعات وجود دارد، آنها با قانون مندرآوردیشان حقوق همکاران را بالا میکشيدند. آنهم در مطبوعات، نه در نانوايی نورآباد ممسنی.
من يکی دوتا از آن نامهها را برای شما هم فرستادم، و آقای سردبير! با لحنی توبيخآميز برای من نوشت که چرا وقت انسانهای "شريف" را میگيرم و نامه را برای شما فوروارد میکنم؟ اما من هرگز نفهميدم منظورش از اين کلمهی شريف چي بود؟ آيا آدمها در ذهن او دو دستهاند؟ شريف و بیشرف؟ يا اينکه ايشان تازه با تو آشنا شده، و شرافت تو را تازه کشف کرده؟
دومين کارش اين بود که برنامههای مرا به يک چهارم تقليل داد، گفت که بودجه نداريم، هفته ای يک برنامه، و حقوق؟ 150 يورو. من پذيرفتم. چون زمانه را دوست دارم. از اينکه مردم هلند بودجهای فراهم کردهاند تا ما رسانهای در شأن فرهنگ خود برپا کنيم و به تمرين آزادی و دموکراسی بپردازيم، احساس خوبی دارم توأم با احترام. در چنين فضايی به نقشی میانديشم که میتوانم ايفا کنم، هرچند اين نقش بسيار کوچک باشد، به مجموعهای فکر میکنم که میتواند حاصل خرد جمعی ما باشد.
"خيلی خوبه" يعنی ولش کن!
سومين شاهکار آقای سردبير! به درد موزهی مطبوعات میخورد. و واقعاً تأسفانگيز است. سال گذشته من برای شرکت در دو فستيوال بينالمللی عازم ايتاليا بودم. پيش از سفر، هم با ای ميل و هم تلفنی به او گفتم: من مهمان فستيوال بينالمللی آزولو هستم، خودم هم کنار چند نويسندهی آمريکايی و ايتاليايی و امريکای لاتينی سخنرانی دارم. برنامههای ديگر هم هست، میخواهيد براي "زمانه" گزارش يا خبر يا مصاحبهای تهيه کنم؟
آقای سردبير گفت: «خيلی خوبه. اگه لازم شد تلفن میزنم.»
دو روز بعد در فستيوال بينالمللی فيلم ونيز به عنوان مهمان حضور داشتم. از قبل با آقای سردبير! تماس گرفتم و گفتم که من مهمان آقای احمد رافت هستم، برای زمانه خرجی ندارد، می خواهيد گزارشی خبری مصاحبهای تهيه کنم؟
آقای سردبير گفت: «خيلی خوبه. اگه لازم شد تلفن میزنم.»
و هرگز تلفن نزد.
دوبار، دو سال پياپی در نمايشگاه بينالمللی کتاب فرانکفورت از قبل برايش ای ميل زدم و تلفن کردم که من با هزينهی خودم هرسال به نمايشگاه کتاب میروم. از اين نمايشگاه ما هرساله برای زمانه گزارش و برنامههايی تهيه میکرديم، میخواهيد امسال هم گزارش و مصاحبه و خبر تهيه کنم؟
آقای سردبير! گفت: «خيلی خوبه! اگه لازم شد زنگ میزنم.»
هردو سال به من گفت: «خيلی خوبه! اگه لازم شد زنگ میزنم.» جالب است که امسال از يک ماه قبل برايش نوشتم و تلفن زدم که کارت خبرنگاری من مهلتش تمام شده، يا يک کارت برای من تهيه کنيد يا يک معرفینامه بدهيد که من برای ورود مشکلی نداشته باشم.
بيژن عزيز، باور میکنی دو هفته پس از خاتمهی نمايشگاه کتاب فرانکفورت به من نوشت: «شما اين کارت را برای چی لازم داريد؟»
توی دلم گفتم برو بابا. حالم از اين رسانه و سردبيری و رابطه به هم میخورد. آخر اين چه آدمی است؟ از کجا پيدايش کردهايد؟ آدمی که فستيوال فيلم ونيز، و مهمترين نمايشگاه بينالمللی کتاب دنيا برايش مهم نيست، آدمی که نه نويسندگان مملکت را میشناسد، نه روزنامهنگارانش را، نه منتقدانش را، و نه هيچ. هيچ چيز "زمانه" برايش اهميت ندارد، و اصلاً چکار میکند؟ جز اين است که با دروغ و ارعاب و تهديد يکی از مهمترين رسانههای ما تبعديان را در کنترل گرفته؟ آدمی که زمانه را اداره نمیکند، بلکه کنترل میکند.
سردبير دروغگو!
اما چهارمين دسته گل آقای سردبير! قراردادی بود که در دسامبر گذشته برای من فرستاد. قراردادی که از زمان آمدن خودش آغاز میشد و به دسامبر 2011 ختم میگرديد. قرارداد را امضا کردم و فرستادم، دو روز بعد برايم يک ای ميل فرستاد با قراردادی ديگر. اين يکی از زمان آمدنش آغاز میشد، و به پايان ژانويه 2011 ختم میگرديد. برايم نوشته بود که ببخشيد، اشتباه شده.
تلفن زدم گفتم برای اين يک ماه بايد اين قرارداد را امضا کنم؟ چرا؟ چرا حقوق دوسال نوشتهها و برنامههام را به اين يکماه بفروشم؟
به دروغ برايم نوشت: «شما اين را امضا کنيد، قرارداد بعدی عنقريب ارسال میشود.» و به دروغ گفت: «با همه همينجور قرارداد امضا کرده ايم.» و باز به دروغ گفت: «مدير جديد چنين دستوری داده.»
همان لحظه میدانستم که دارد دروغ میگويد. گفتم بگذار بگويد، اين ميراثی است که رييس جمهور فعلی مملکتمان در بسياری به وديعه نهاده، کسانی که کارشان بی نقاب و بی دروغ پيش نمیرود، و فرصت کافی هم برای راست کرداری و راست پنداری راست گفتاری ندارند، دير رسيدهاند و فرصت ندارند بياموزند، ديگران را میآزارند و خودشان را پيش میبرند. حالی که مسئوليت سردبيری، آگاهی و معرفت و انسانيت میطلبد.
به نام ما، به کام آقا
و تو میبينی که حاصل دسترنج مردم هلند به "نام" توليد و خلاقيت و همگرايی، به "کام" يک آدم سرازير میشود که نويسندگان و برنامهسازان و دوستداران زمانه را بزند و بيرون بريزد و در حد دشمن تنزل شأن بدهد.
اعضای بورد که بايد مراقب کرامت انسانی باشند، فضا را آرام میبينند، بله. صدای کسی درنمیآيد، فکر میکنند همه چيز امن و امان است، رسانه در حد مطلوب پيش میرود، صفحات پر و خالی میشود، و ظاهراً همه هم هستند.
ولی مطالب ما را بازپخش می کنند، تکراری. شنوندگان و خوانندگان "زمانه" از چندصدهزار به يکی دو هزار رسيدهاند. چه پيش آمده؟ راستش فضا را خالی کردهاند، کوچکترين انتقادی را برنمیتابند، و با کمترين اعتراضی موقعيت موبينگ و ارعاب میسازند، و يکی يکی برنامهسازان و دوستداران زمانه را دور میريزند.
هيچوقت آقای سردبير! مستقيم با برنامهسازان حرف نمیزند، از طريق واسطه حرفهاش را میفرستد که بگويند: «اينو اينجوری نگاش نکن، توی روسيه آموزش ديده، با همون شيوهی روسی دخل آدما رو مياره. پشتش به کوه دماونده، ازش بترس، بهش زنگ نزن، براش ای ميل نفرست، هرچی گفت بگو چشم. جواب نده، ازش سئوال نکن. اصلا! برو، برو يه رسانهی ديگه...»
آخرين بار که داشتم برنامهام را ارسال می کردم در همين ماه فوريه، يکساعت پيش از پخش برنامه يکباره تلفن هايشان از هلند و فرانسه به راه افتاد که آقا نفرست. دست نگهدار. نفرست. گفتم چی شده؟
عاقبت خود آقای سردبير! واسطههای خودش را دور زد و شخصاً به من تلفن زد که بله، ما خيلی عاشق برنامههای شما هستيم، ولی بودجه نداريم. و با اينکه پنج برنامه ادبی به او پيشنهاد داده بودم، گفت که خانم مدير جديد بايد تصميم بگيرد، من کارهای نيستم.
هر روز برنامههای مرا از راديو پخش میکنند، آن هم برنامههايی که جزو ادبيات خلاقه است. من آنها را از جايی کپی نکردهام، آنها آثار من است. آثاری که از تو میخواهم جلو پخش همهشان را بگيری. ديگر نمیخواهم در فضايی که با دروغ و دبنگ دست مرا از رسانهام کوتاه کردهاند، برنامههای قشنگ مرا پخش کنند و به ريش من بخندند.
اعتماد بين نويسنده و خواننده، اعتماد بين رسانه و مردم، و اين اعتمادی که زمانه را به يک رسانهی مهم تبديل کرد، ارزان و ساده به دست نيامده که بدين ارزانی و سادگی به باد رود. باور کن، و از ديگران بپرس تا ببينی که "زمانه" فعلی ساختار حرفهای ندارد.
اين رسانه همکاری همهی ما را داشت که "زمانه" شد، و حالا میبينی چطور همهی سازندگان و دوستدارانش توسط همين فرد زخمی و رانده شدهاند، و تو فکر میکنی بدون حمايت ما اين رسانه به جايی خواهد رسيد؟
آدمی که با نويسندگان و برنامهسازانش چنين رفتاری میکند، تو فکر میکني آيا برای خوانندگان اهميتی قايل است؟ در تمام سالهای عمرم که سی و پنج سالش به نوشتن و انتشار گذشته تا کنون چنين "پديدهای" نديده بودم. اينها چند نمونه از وضعيت ما بود که نوشتم تا بدانی رفتار استثمارگرانه و دروغآلود و ارعابآميزش نسبت به من که عمرم به نوشتن و انتشار سپری شده چگونه بوده، و وای به حال ديگران! عجيب نيست که مدام نگران روزنامهنگاران و نويسندگان جوان وطنم باشم. اين آدم چه بلايی سر استعدادهای نوشکفته و آثارشان میآورد؟
آرشيو نابودشده، لينکهايی که کار نمیکند!
میپرسيم: آرشيو گرانقيمت و ارزشمند زمانه چه شد؟ کجا رفت؟ میگويند: اين آقا مثل خلخالی افتاده به جان قبر رضاشاه.
میگوييم: مردم چگونه مطالب قبلی را پيدا کنند؟ میگويند: يک سايت درست کن، همهی مطالبت را بکش آنجا. زودتر هم اين کار را بکن تا هنوز باقيست.
می پرسيم: چطور میتوان به آرشيو دست يافت؟ میگويند: آرشيو مثل يک کتابخانهی کلاسيک و قديمی است که برای سردبير کلی هزينه داشت. روی دستش مانده بود که باهاش چه کند. عاقبت تصميم گرفت آرشيو و لينکهايش را رفته رفته بفرستد هوا، و يک کتابخانهی جمع و جور با هزينهی مناسب از زمانهی دورهی خودش راه بيندازد.
فرياد می زنم: مگر چکاره است که بخواهد به هر دليلی آرشيو ارزشمند و غنی زمانه را زير خاک پنهان کند؟ اين رسانهی جمعی است، و اگر قرار باشد هرکه از راه رسيد من باب سليقههای ادواری يا بهانههای ديگر کوچکترين بلايی سر آرشيو و لينکهايش بياورد، ديگر چرا عربها و مغولها را لعن و نفرين میکنيم؟ چرا هرکس از راه میرسد میخواهد قبر رضاشاه را خراب کند؟ اين کار فاشيستی است، و اگر اتفاقی برای آرشيو و لينکها و دستاورد ما بيفتد بايد اين آدم را به محاکمه کشاند.
همين حالا هم لينکهای زمانه کار نمیکند. علاقهمندان به آرشيو سرگردان شدهاند، و سردبير آتی بايد لطف کند و اين بی مبالاتی را جبران کند. کدام رسانه را میبيني که لينکهايش اينهمه دربدری ايجاد کند؟ لينک بی بی سی از چهارده سال پيش دقيق کار میکند، پس چرا لينک چهارسالهی ما مدام میخورد به ديوار؟ کی اجازه داده؟ مگر هرکس سردبير شد چنين حقی دارد؟ و مگر ما میگذاريم که حاصل کار جمعیمان را بريزند توی سطل آشغال؟
بيژن عزيز،
حتماً يادت هست که به خودت گفتم من زمانه را بيشتر از گردونم دوست دارم. گردون همهاش مال من بود، آرزوی کودکیام بود، رژيم جمهوری اسلامی آن را از من گرفت.
زمانه مال همهی ما بود. همهی ما با نام و کار و اعتبارمان آن را ساختيم، يک سردبير تحميلی آن را از ما گرفت. سردبير بی کفايتی که بلد نيست يک گزارش يا خبر يا مقاله بنويسد.
حيفت نمیآيد رسانهای که تا دوسال پيش يکی از سه رسانهی مهم خارج از کشور بود امروز تبديل به يک سايت سوخته شده که به اندازهی يک وبلاگ شخصی هم کليک نمیخورد؟
حيفت نمیآيد همکاران و دوستداران زمانه يکی يکی زده شوند؟ و ناراحت نمیشوی ببينی يک باند که تحمل کوچکترين انتقادی را ندارند، همهی دوستان زمانه را بزنند و در هر فرصتی از آنان انتقام بگيرند؟ ياد دولت فعلی ايران نمیافتی، که تحمل منتقدان داخلی خودش را هم ندارد؟
ويژگی زمانه به همان پنجرهاش بود که ديگران نظر بنويسند، ولی حالا بيشتر نظرها حذف میشود. بی توجهی به نظر خوانندگان و کامنتها هم از پديدههای نوظهور اوست. آخر آقای سردبير! حساس است و تحمل انتقاد و نظر خوانندگان را ندارد؟
برائت ازدانش و کارایی این آقا در همان سه ماه نخست شروع به کارش به سمع و نظر بورد رسید و ما اعلام کردیم که در پایان موعد شش ماههی دوران آزمایشی لطفاً قراردادش را تمدید نکنید که متاسفانه هرچه داد زدیم و التماس کردیم اهمیتی ندادند. به جای آن همکاران کليدی ما و کسانی که در ساختن زمانه نقش داشتند نظير پرويز جاهد، رضا جمالی، اردوان روزبه، آزاده اسدی، نيکآهنگ کوثر، و خيلیهای ديگر از زمانه کنار گذاشته شدند.
پافشاری اعضای محترم بورد برای نگهداشتن اين سردبير! ما را ياد پافشاری مقام رهبری برای نگه داشتن احمدینژاد دروغگو در پُست رياست جمهوری میاندازد. ما نويسندگان و روزنامهنگاران و برنامهسازان که "زمانه" حاصل تلاش و کار جمعی ماست، از بورد زمانه میخواهيم که اين فرد را از سردبيری زمانه برکنار کند. زيرا او کفايت و لياقت فرهنگی، سياسی، اخلاقی، و حرفهای ندارد. لطفاً او را برکنار کنيد تا فرد شايستهای زمانه را از اين سقوط وحشتناک نجات دهد.
حالا که مدير جديد آمده و دارد به امور اداری سامان میدهد، فرصت را غنيمت بشمريم و فرد شايستهای انتخاب کنيم که غم ايران داشته باشد، نه فقط غم نان.
عباس معروفی
نويسنده و برنامهساز زمانه


